سیاسی

ریشه شکل گیری اولین حلقه خوارجی ها در گفت وگوی شفقنا با آیت الله یوسفی غروی

شفقنا- یک استاد حوزه علمیه قم با ارائه شرحی از سابقه خوارج در تاریخ اسلام گفت: شروع خوارج در زمان پیغمبر اکرم(ص) انجام گرفته است. اقدامات وحشیانه داعش، ریشه در بدویت وحشی عربی قدیم و بویژه کارهای خوارج دارد.

آیت الله محمدهادی یوسفی غروی در گفت وگو با خبرنگار شفقنا با بیان اینکه شروع خوارج در زمان پیغمبر اکرم(ص) انجام گرفته است، به معرفی اولین خوارجی ها و نحوه شروع تفکرات افراطی پرداخت و اظهار کرد: شخصی به نام «حُرقوص بن زهیر» که از نظر خلقتی نیز تا حدی حالت استثنایی داشت، «ذوالثدیه» نامیده می شد.  به این معنا که یکی از دو پستان مردانه ای که داشت به قدری کشیده می شد که تقریبا معادل دست او از کار در می آمد و به همین دلیل نام خاصی از نظر عربی بر او اطلاق می شد. «ذوالثدیه» به معنای صاحب پستانک است که به وضعیت خاص سینه این شخص اشاره دارد. موهای فراوانی هم روی این عضو غیرطبیعی او را می پوشانده و این در واقع نوعی نشانه بر خلقت او بوده است.

او ادامه داد: پیغمبر اکرم(ص) در سال هشتم هجرت، حدود دهم ماه مبارک رمضان به قصد فتح مکه از مدینه خارج شدند و ظاهرا روز بیستم ماه مبارک رمضان بعنوان فتح مکه وارد مکه شدند. هنگامی که پیامبر(ص)  قصد جنگی می کردند -از جمله جنگ فتح مکه- برای اینکه تلفات هر چه کمتر باشد، خبر جنگ را مخفی نگه می داشتند تا از اصل غافلگیری استفاده کنند. چرا که اگر دشمن متوجه شود، طبعا بیشتر آماده دفاع یا حتی هجوم می شود و در نتیجه تلفات بیشتر خواهد شد، اما وقتی که هر دو طرف یا یک طرف غافلگیر شود، طبعا تلفات کمتر خواهد شد. پیغمبر اکرم از این اصل استفاده می کرد، برای اینکه تلفات کمتر شود، اما قبایل حواضل که بیرون از مکه بودند، گمان بردند که پیغمبر قصد آنها را کرده است، بنابراین آماده جنگ شدند.

این کارشناس تاریخ اسلام تصریح کرد: قبیله بنی سعد که حلیمه سعدیه، مُرضعه پیغمبر اکرم یعنی دایه شیرخوارگی پیغمبر اکرم(ص) در زمان طفولیت هم از همین قبیله است، از جمله قبایل حواضل در منطقه ای به نام حنین بود. بعد از فتح مکه توسط مسلمانان، حواضل فهمیدند که پیامبر(ص) قصد آنها را ندارد، اما برعکس شد، یعنی خبر آمادگی آنها به پیغمبر اکرم و مسلمانان رسید. مسلمانانی که با پیغمبر اکرم(ص) وارد فتح مکه شدند، هشت هزار نفر بودند. در مدتی که پیغمبر اکرم، مکه را فتح کرد، در مکه بود و بعد به طرف حواضل حرکت کرد، حداقل حدود دو هزار نفر از مردم مکه مسلمان شدند و در نتیجه لشکر هشت هزار نفری پیغمبر اکرم برای فتح مکه به ده هزار نفر -بعضی ها هم تا دوازده هزار نفر را نوشته اند- رسید.

او خاطرنشان کرد: البته این به این معنا نیست که همه این دوازده هزار نفر مسلمان شده بودند. عده ای از آنها از «مسلمة الفتح» بودند یعنی مسلمان هایی که در اثر فتح مکه مسلمان شده بودند. بعضی از آنها حتی «مولفة قلوبهم» بودند یعنی از کسانی بودند که هنوز مسلمان و قانع به اسلام نشده بودند و اسلام آنها را قانع نکرده بود، اما در عین حال می خواستند با لشکریان مسلمان باشند تا اگر فتحی حاصل شد و غنایمی به دست آمد، آنها هم سهمی از غنایم را داشته باشند.  پیغمبر اکرم هم برای اینکه این افراد، حاضر به همراهی با مسلمانان بودند، پذیرفت، ولو به عنوان سیاهی لشکر زیرا از این است که آنها به طرف دشمن بروند. پیغمبر اکرم می پذیرفت که شاید در اثر همراهی، مجاورت و مصاحبت با مسلمانان، دیدن شعائر اسلامی، شنیدن آیات قرآن کریم و برخی از احادیث پیغمبر اکرم، بتدریج اسلام در دل آنها نفوذ کند و مسلمان شوند.

یوسفی غروی با بیان اینکه در ادامه ماجرا جنگ حنین با قبایل حواضل واقع شد، اظهار کرد: البته این قبایل در ابتدا مسلمان ها را غافلگیر کردند؛ مسلمان ها فرار کردند و نظیر جنگ احد، عده کمی به طور عمده از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب، دور پیغمبر ماندند. یکی دو نفر هم از بنی هاشم هم در دفاع دور و بر پیغمبر اکرم شهید شدند. بتدریج مسلمان ها برگشتند و در آخر به عکس شد یعنی مسلمان ها بر قبایل حواضل غالب شدند، آنها را شکست دادند و غنایم بسیاری نصیب مسلمان ها شد.

او با اشاره به اینکه عمده لشکر پیغمبر اکرم(ص) انصاریان یعنی قبایل اوس و خزرج مدینه بودند، گفت: زمینه و قوام اصلی لشکریان پیغمبر اکرم، همین انصاریان بودند، وگرنه  مهاجران تعداد بالایی نداشتند، کمتر بودند و اغلب جنبه امارات، ریاست و سرکردگی لشکریان پیغمبر را داشتند. با این وجود بعد از جنگ حنین، پیغمبر اکرم(ص) که در صدد بودند قبایل و بویژه سران قبایل چهل گانه قریشی را به اسلام ترغیب کنند، با جلب رضایت عمده لشکر پیغمبر اکرم –انصاریان- اکثر قریب به اتفاق این غنایم را به سران مشرکین دادند که هنوز بسیاری از آنها مسلمان نشده بودند، اما با اسلام همراهی کرده بودند و از مولفة قلوبهم شمرده می شدند. پیغمبر(ص) غنایم را برحسب موقعیت اجتماعی آن شخص به وی واگذار می کردند.

این استاد حوزه ادامه داد: در این میان انصار قدری اظهار نارضایتی و ناراحتی کرده بودند که گویی چون پیامبر(ص)، خود، قریشی و مکی است، به مکیان و همشهریان خود رسیده و لشکریانش را به آنها فروخته است. به همین دلیل پیغمبر اکرم برگشت و در میان آنها سخنرانی کرد. آنها را به حدی منقلب کرد که به گریه افتادند. پیغمبر فرمود که برای جذب آنها به اسلام، بخشی از این غنایم، گاو و گوسفند و شتر را به آنها واگذار کردم؛ آنها گاو و گوسفند ببرند و شما من را با خود به مدینه بازگردانید. آنها تصور می کردند، حال که پیغمبر به وطن اصلی خود، مکه برگشته است، دیگر همین جا می ماند، اما پیغمبر(ص) آنها را بشارت داد که خیر! من با شما هستم و با شما به مدینه بر می گردم. به این شکل، تحت تاثیر قرار گرفتند و به گریه و زاری و عذرخواهی افتادند.

او با بیان اینکه در اینجا سر و کله «حُرقوص بن زهیر ذوالثدیه» پیدا شد، گفت: در تاریخ آمده و در حدیث هم آمده است که متاسفانه با تمام وقاحت و بیشرمی رو به پیغمبر اکرم(ص) کرد و ایشان را به طور علنی در برابر همه حضار متهم  به بی عدالتی کرد که پیغمبر در تقسیم این غنایم، بی عدالتی کرده اند. وی با اینکه اظهار اسلام کرده بود، شهادتین را گفته بود یعنی به حسب ظاهر شهادت به صحت  صدق رسالت پیغمبر اکرم داده بود، اما در عین حال در این موقعیت حتی با یا رسول الله، پیامبر را خطاب نکرده بود؛ گفته بود «یا محمد...؛ ای محمد! عدالت به خرج بده» به این معنا که این کار تو کاری عادلانه نیست. پیغمبر اکرم(ص) با ناراحتی فرمودند که «اگر من عدالت نداشته باشم پس چه کسی عدالت دارد؟»

یوسفی غروی ادامه داد: در اینجا بعضی از صحابه -بعضی هم نام شخصی از صحابه را آورده اند که بعد، خلیفه دوم شد یعنی عمر بن خطاب- برخاستند و گفتند «یا رسول الله! اجازه دهید گردن او را بزنم» و پیغمبر اکرم فرمود که «خیر! این فرد خواهد ماند، عده ای را به همراه خود گمراه خواهد کرد، علیه وصی من خروج خواهد کرد و کسانی که در آن زمان این شخص را بکشند، از اهل بهشت هستند». بعدها در زمان امیرالمومنین(ع) جنگ صفین با معاویه منتهی به تحکیم حکمین شد یعنی حَکَم اهل شام، عمروعاص و حکم اهل عراق، ابو موسی اشعری قرار گرفت. امیرالمومنین راضی به حکمیت ابو موسی اشعری نبود، اما چون پیش از آن از سوی همان خلیفه دوم عمر بن خطاب به عنوان حاکم عراق به مرکزیت کوفه معین شده بود، در میان اهل کوفه حسن سابقه اجتماعی داشت.

او تصریح کرد: چرا که بسیاری از فتوحات در ایام خلیفه دوم انجام گرفته و بسیاری از غنایم سرازیر بلاد اسلامی شده بود. بسیاری از قبایل و افراد از این فتوحات و غنایم متنعم شده بودند. بر همین اساس بسیاری از آنها این موضوعات را از آثار و برکات خلیفه دوم می دانستند. هنوز که هنوز است بسیاری خلیفه دوم را بعنوان فاتح، صاحب و پرچمدار فتوحات اسلامی محسوب می کنند.

این کارشناس تاریخ اسلام با اشاره به حسن سابقه اجتماعی ابوموسی اشعری در میان اهل کوفه، گفت: اتفاقا همانطور که عمده لشکر پیغمبر(ص) اهل مدینه بودند، عمده لشکر علی(ع) هم اهل کوفه بودند. ده هزار نفر از اهل کوفه به کمک امیرالمومنین(ع) در جنگ جمل بصره مشارکت کرده بودند و متاسفانه در جنگ صفین بسیاری از آنها طرفدار ابوموسی اشعری بودند، چون از جنگ خسته شده بودند و ابوموسی اشعری هم سابقه خود را نشان داده بود که مایل به ادامه جنگ در رکاب امیرالمومنین(ع) علیه معاویه نیست. به همین دلیل اینها اصرار کردند او به عنوان نماینده اهل عراق در برابر نماینده معاویه و اهل شام یعنی عمروعاص باشد و بالاخره متاسفانه این ابوموسی اشعری در برابر عمروعاص خنثی گری نشان داد و عمرعاص توانست کلاه او را بردارد.

اوادامه داد: عمروعاص توانست ابوموسی اشعری را بر حسب ظاهر قانع کند که بعنوان فردی مسن تر، ابتدا روی منبر برود و علی(ع) را از خلافت خلع کند. قرار بر این بود که بعد از آن عمروعاص منبر برود و موکل خود، معاویه بن ابی سفیان شام را از خلافت خلع کند. ابوموسی اشعری این کار را انجام داد، اما بعد عمروعاص بالای منبر رفت و انگشتری اش را از دست راستش در آورد و گفت که همچنان که این انگشتر را از انگشت دست راستم بیرون می آورم، خلافت را از علی خلع می کنم. این انگشتر را به انگشت دست چپش فرو کرد و گفت که همچنان که این انگشتری را به دست چپم فرو کردم، خلافت را به معاویه بن ابوسفیان واگذار کردم. فریاد ابوموسی اشعری بلند شد که من رضایت به این نداشتم و قرار ما بر این نبود، اما دیگر کار از کار گذشته بود.

یوسفی غروی با بیان اینکه بالاخره امیرالمومنین(ع) مجددا لشکرکشی کرد، اظهار کرد: چون در این جریان تحکیم، لشکریان عراق به عراق برگشته بودند و مسافت بسیاری بیش از هزار کیلومتر راه از کوفه تا رقه شام به عراق برگشته بودند. رقه شام، شهری است که امروز در تصرف داعش قرار دارد، همان جایی که قبر حضرت عمار یاسر -در شهدای صفین- که در رکاب امیرالمومنین(ع) بوده آنجاست. البته متاسفانه همین داعشی ها و قبل از آن جبهه النصره، آن گنبد، بارگاه و ضریح عمار یاسر را که اتفاقا از طرف شیعیان ایران برپا شده بود، همه را منفجر کردند و از بین بردند.

او با تاکید بر اینکه امیرالمومنین(ع) مجددا لشکرکشی کردند، گفت: در مسیر از محدوده بغداد، مدائن تیسفون طاق کسری رد شده بودند که به سرزمین نهربان رسیدند. نهروان، عربی شده نهربان فارسی است و در آنجا خوارج، جلوی راه امیرالمومنین(ع) را گرفتند.

خوارج چه کسانی بودند؟

این استاد حوزه علمیه قم خوارج را کسانی دانست که در ابتدا امیرالمومنین(ع) را وادار کردند که حکمیت حکمین و حتی حکمیت و نمایندگی ابوموسی اشعری را بپذیرد و افزود: اما در آن زمان مدعی بودند که ما اشتباه کردیم که اصلا رضایت دادیم مردم عادی، حاکم بر کتاب خدا باشند یعنی چون قرار بود براساس آیات قرآن کریم حکومت کنند که حکومت حق با معاویه است یا با علی(ع)؟ اینها مدعی شدند که ما اشتباه کردیم، این گناه بزرگی بود که ما رضایت دادیم مردم بر روی کتاب خدا -قران کریم- اظهار نظر کنند و این گناه کبیر موجب خروج از اسلام است و این شد یکی از آرای اصلی خوارج. به این معنا که یکی از آرای مذهبی و دینی خوارج این است که ارتکاب کبیره موجب خروج از اسلام است و کسی که یک گناه کبیره انجام می دهد، از اصل چارچوب اسلام خارج می شود و باید توبه کند، وگرنه واجب القتل خواهد بود یعنی خونش هدر است و باید کشته شود.

او ادامه داد: این ادعای خوارج بود و بجای اینکه این حکم شرعی را از امیرالمومنین(ع) بپرسند، دریافت کنند و تلقی به قبول کنند و زیر بار روند، بعکس خود، حکم صادر کرده بودند و این دفعه مساله وارونه شده بود. امیرالمومنین(ع) می فرمود که «باالامس کنت آمرا والیوم اصبحت مامورا؛ تا دیروز من امیرالمومنین بودم و امروز بعکس شد، مومنان بر من امارت و حکومت می کنند و من مامور آنها شده ام». این مظلومیت مولا امیرالمومنین علی(ع) بود و اینها خوارج بودند که علی را محکوم به کفر می کردند و می گفتند چون تو رضایت دادی که مردم براساس کتاب و حکم خدا حکومت کنند، بنابراین مرتکب کبیره شدی و همانطور که ما توبه کردیم و از کفرمان برگشتیم، تو هم باید توبه کنی و از کفرت برگردی، وگرنه کافری و باید با تو جنگید.

یوسفی غروی با بیان اینکه خوارج تحت این عنوان که حکومت علی، حکومت کفر است بنا کردند به هر کاری که از دستشان بر می آمد، گفت: به شهرها حمله می کردند، بیت المال شهرهای اسلامی حکومت امیرالمومنین(ع) را غارت می کردند، تمام عمال امیرالمومنین را کافر و واجب القتل محسوب می کردند و می کشتند، حتی شکم زن های آبستن آنها را می دریدند و بچه هایشان را می کشتند و امثال چنین وحشی گری هایی را انجام می دادند. همان اعمال وحشیانه ای که امروز داعشی ها انجام می دهند. این کارهای داعشی در واقع ریشه در بدویت وحشی عربی قدیم و بویژه کارهای خوارج دارد.

او تصریح کرد: در نهایت امیرالمومنین(ع) بناچار با این خوارج نهروان وارد جنگ شدند؛ در صورتی که مقصد اصلی ایشان آنجا و جنگ با اینها نبود و مقصد اصلی آنها، معاویه و شام بود، اما ناچار شدند قبل از رفتن به شام با خوارج رو برو شوند. در همین جنگ بود که رییس آنها «حُرقوص بن زهیر ذوالثدیه» بر حسب خبر پیغمبر اکرم(ص) به دست امیرالمومنین(ع) کشته شد، اما چون کنار آب افتاده بود، در ظاهر دیده نمی شد. امیرالمومنین(ع) در انتهای جنگ و انتهای روز فرمود که این فرد، رییس آنهاست و بر حسب خبری که پیغمبر اکرم به ما داده، امروز همین جا کشته شده است، جسد او را پیدا کنید. پیدا نکردند، مأیوس شدند و اظهار بی اطلاعی و ندیدن کردند و امیرالمومنین ناچار شد خود به دنبال وی گشت. جسد او که نیمی بیرون آب و نیمی در آب مانده بود را دید و آن نشانه خاص و در واقع مصداق حدیث پیغمبر اکرم را به مردم نشان دادند.

این استاد حوزه ادامه داد: به این دلیل امیرالمومنین(ع) این اقدام را انجام دادند که این نشانه خبر پیغمبر اکرم و صدق آن را نشان دهند تا دلیلی برای تثبیت ایمان آنها به صحت امارت و حکومت امیرالمومنین علی(ع) باشد. چهارصد نفر از خوارج در این جنگ مجروح شدند و امیرالمومنین(ع) اجازه داد اقوام و قبایل آنها که در کوفه بودند، آنها را بردارند و با خود به کوفه ببرند و معالجه کنند. 9 یا 10 نفر از انها سالم فرار کردند که سه نفرشان همان هایی بودند که توطئه بر قتل سه نفر گرفتند یعنی هم امیرالمومنین علی(ع) و هم معاویه بن ابی سفیان در دمشق شام و هم عمروعاص در فسطاط مصر.

او با اشاره به اینکه وقتی عمرو عاص، مصر را فتح کرد، این شهرک –فسطاط- را آنجا ساخت، گفت: بعد توسعه یافته شهر فسطاط، همین قاهره فعلی به نام «قاهر لدین الله فاطمی» یکی از خلفای فاطمیان اسماعیلی شیعیان شش امامی شد.  البته سرکرده او این شهر را ساخت؛ فردی که از منطقه زاگرب بوسنی هرزگوین بوده، مسلمان و به بردگی گرفته شده بود و به دست فاطمیان اسماعیلی افتاده بود. این فرد به دلیل لیاقت جنگی نشان دادن از خود، سرکرده لشکریان اسماعیلیان فاطمی و وزیر آنها شد و شهر قاهره را ساخت. در اصل نام جامع الازهر نیز جامع الزهرا بود، چون افتخار فاطمیان به نام فاطمه زهرا بود،بنابراین جامع الزهرا ساخته بودند، اما بعد متاسفانه نام زهرا برای صلاح الدین ایوبی خوشایند نبود و آن را به نام ازهر تغییر داد. در حقیقت نام جامع الازهر، تغییریافته جامع الزهرای فاطمیان اسماعیلی مصر است.

یوسفی غروی تصریح کرد: به بخشی برگردیم که این سه نفر توطئه قتل آن سه نفر را گرفتند. هنگامی که عبدالرحمن بن ملجِم مرادی به کوفه آمد، دو نفر دیگر از باقی مانده های خوارج را به کمک گرفت. او به کمک قَطام که خود نیز خارجی زاده ای بود و همچنین با کمک اشعث بن قیس کندی موجب به شهادت رساندن امیرالمومنین علی(ع) شدند. اشعث بن قیس کندی، داماد خلیفه اول ابوبکر یعنی شوهر خواهر او بود و نسبت به امیرالمومنین دل چرکینی داشت. با آنکه با ترفندی دختر خود را نصیب امام حسن مجتبی(ع) کرده بود، دخترش امام حسن مجتبی را با دسیسه های معاویه بن ابی سفیان به قتل رساند و خود نیز پیش از آن موجب قتل امیرالمومنین(ع) شده بود. این سابقه خوارج در صدر اسلام یعنی در حدود سال چهل هجری بود.

او با بیان اینکه خوارج بعد از آن ادامه پیدا کردند، گفت: در تمام دوران بنی امیه، بعد هم بنی مروان و بعد هم بنی عباس، خوارج تا نیمه های خلافت ممتد بنی العباس همچنان ادامه داشتند و انشعابات بسیاری پیدا کردند؛ در حدی که مرحوم آیت الله احسان بخش امام جمعه رشت، ده جلد کتاب و هر جلد پانصد صفحه درباره آنها کتاب نوشته اند. وسیع ترین کتابی که در تاریخ اسلام راجع به خوارج نوشته شده، همین کتاب ده جلدی و در حقیقت پنج هزار صفحه ای مرحوم آیت الله احسان بخش درباره خوارج است. این مطلبی نیست که بتوان با یک جلسه و دو جلسه در مورد آن صحبت کرد، مگر همان مقدار که گفته شد.

یوسفی غروی با اشاره به جمله امیرالمومنین(ع) که «بعد از من با خوارج نجنگید» اظهار کرد:  جنگی که خوارج راه انداختند، با امیرالمومنین بود و اولین جنگی که کسی با خوارج کرد، جنگ امیرالمومنین(ع) با آنها بود که با خوارج جنگید، اما چرا توصیه کردند که بعد از من با خوارج نجنگید؟ چون امیرالمومنین می دانست که معاویه بعد از او اجازه نمی دهد که خلافت فرزندش امام حسن مجتبی ادامه پیدا کند و بیش تر از شش ماه نگذاشت ادامه پیدا کند و خلافت را غصب کرد. معاویه بن ابی سفیان، خلیفه شد و از آن وقت به بعد خوارج دیگر در زمان خلیفه زمان و روبروی بنی امیه خروج می کردند. به همین دلیل ایشان فرمود بعد از من با خوارج نجنگید.

او ادامه داد: فرض کنید بر سر دوراهی، یک طرف معاویه بن ابی سفیان و یک طرف خوارج هستند، اگر مسلمانی که پیرو امیرالمومنین علی(ع) است بخواهد با خوارج بجنگد، به این معناست که در دفاع از حکومت معاویه با خوارج جنگیده است. به همین دلیل امیرالمومنین(ع) فرمود که نه بعد از من با خوارج نجنگید، چون خوارج در آن دوره، بر حسب ظاهر اهرم فشاری بودند در جهت نام امر به معروف و نهی از منکر در مقابل این همه منکراتی که حکومت های غیر حق، حکومت های آل ابی سفیان و بنی مروان و بنی العباس برپا می کردند. اینها اغلب حکومت های غاصب بودند و مرتکب منکرات می شدند و خوارج غالبا افرادی بودند که ولو به حسب ظاهر، خشک و با دید غیر بصیرتی اسلام را به صورت خشن تلقی می کردند، اما بالاخره به عنوان امر به معروف و نهی از منکر در برابر خلفای حکومت های جور قیام می کردند.

این کارشناس تاریخ اسلام در توضیح نمونه ای از برداشت انحرافی حتی از آیات قران در این قشرهای قشری، چه خوارج چه امثال خوارج، گفت: در زمان امام صادق(ع) در مدینه پیچید که شخصی بسیار مسلمان، مومن، متدین، متعبد، زاهد و عابد، بیرون از مدینه آلونکی دارد و فردی بسیار زاهد و از دنیا برگشته و رو به خداست و ... . امام صادق(ع) دید که ظاهرا عده ای از مردم با این فرد، منحرف می شوند و فریب او را می خورند. امام صادق روایت دارد که به صورت ناشناس و با سر رویی پیچیده در کوچه های مدینه رفتند و ملاحظه کردند که آن فرد، عده ای مردم را به دور خود جمع کرده است؛ اینها جلوی او خم و راست می شوند و تعظیم می کنند و وی مطالبی برای آنها می گوید.

او تصریح کرد: امام صادق(ع) ادامه می دهند که من همچنان دور او را گرفتم تا جمعیت از اطرافش متفرق شد، به بازار رفت و به یک نانوا رسید. با نانوا صحبت کرد، او را غافل کرد و دو قرص نان از او برداشت. باز او را دنبال کردم به یک انارفروشی رسید، چند کلمه ای با او حرف زد و بالاخره او را هم غافل کرد و دو تا انار هم از او برداشت. به دنبال او رفتم، مشاهده کردم به بیماری رسید که گوشه ای افتاده بود. این دو انار را روی آن دو قرص نان، کنار آن بیمار گذاشت. به دنبال او رفتم، از مدینه خارج شد، به آلونکی رسید  و رفت در آلونک خود دراز کشید. امام صادق ادامه می دهند که من دم در آلونک رسیدم، صورتم را باز کردم و به او گفتم که من دنبال تو بودم و این وضعیت را دیدم، توجیه آن چیست؟ او پیش از اینکه جواب مرا بدهد، گفت تو اول بگو کیستی که این کار را انجام داده ای و این سوال را می کنی. حضرت به طور اجمالی خود را معرفی می کنند که از اهل بیت(ع) و بنی هاشم و نوادگان پیغمبر اکرم هستند.

یوسفی غروی ادامه داد: حضرت در ادامه روایت بیان می کند که آن مرد گفت که تصور می کنم تو همان جعفر بن محمد باشی، من نفی نکردم و گفتم من جواب تو را دادم، تو هم جواب مرا بده. گفت من چه کار کنم که تو که مدعی هستی عالم آل محمدی، عالم به قرآن نیستی. گفتم «این کدام قسمت از قرآن است که من عالم به آن نیستم؟» گفت که مگر تو قرآن نخوانده ای؟ مگر نخوانده ای که خدا می فرماید که «و من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها ومن جاء بالسيئة فلا يجزى إلا مثلها؛ هر کسی کار نیک انجام دهد، به اندازه ده برابر آن پاداش می گیرد، اما اگر کار ناشایستی انجام دهد، فقط به اندازه آن کار ناشایست عقوبت و مجازات می شود و کیفر دریافت می کند».

او در بیان ادامه روایت امام صادق(ع) گفت: فرد ادامه داد که بنابراین آن دو تا نان و دو اناری که برداشتم، بر فرض اینکه هر کدام یک کار ناشایست محسوب شود، وقتی چهارتای آنها را به بیماری ضعیف و ناتوان رساندم، در حقیقت چهل حسنه برای من نوشته شده است. آن چهار سیئه از این چهل حسنه کم می شود و سی و شش تای آن برای من می ماند. امام صادق با این تعبیر به او می گویند که «بنده خدا این من نیستم که قرآن بلد نیستم، این تویی که قرآن بلد نیستی. مگر خداوند نفرموده خدا فقط از پرهیزکاران، کار شایسته را می پذیرد؟ نه اینکه کسی براساس دزدی بخواهد کار نیکی انجام دهد، اینکه قرآن فهمی نیست» این نمونه ای از فهم خوارجی است.

گفت وگو از شیما مفیدی راد- شفقنا

 

خوانده شده 5884 بار آخرین اصلاح در تاریخ چهارشنبه, 29 آذر 1396 15:49
Share this article

About author

Super User
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا