سیاسی


باسمه تعالي
دکتر سيد علي ميرموسوي
«وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ قُلْ إِنَّمَا يوحَى إِلَيّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ» سوره انبياء، 10.
در شرائط کنوني و جهان امروز دو نوع برداشت از اسلام رو در روي هم قرار دارند: اسلام رحمت و اسلام خشونت. برداشتهاي تند، راديکال و خشن از اسلام، از يک سو اسلام هراسي و از سوي ديگر اسلام گريزي را در پي داشته اند. در عرصه جهاني، پيوند تروريسم با گروه هاي اسلام گرا پديده اي به نام «اسلام هراسي» را به وجود آورده است. در عرصه داخلي نيز تفسير خشن و اقتدارگرايانه از اسلام سبب شده تا عده اي در اصل ايمان ديني ترديد کنند. در حالي که اگر ما در سرشت آموزه ها و تعاليم اسلامي بنگريم و تامل کنيم مي بينيم همان طور که در آيه قرائت شده آمده است، خدا به پيامبر مي فرمايد که ما تو را تنها به عنوان پيامبر رحمت آن هم نه براي تنها مسلمانان و قوم عرب بلکه براي همه جهانيان فرستاديم .


بنا بر اين، آن وجه اصلي پيامي که خدا به پيامبر اسلام ابلاغ کرده بود پيام رحمت است و اين با آن تصويري که چه بسا از اسلام در پرتو برخي از تفاسير خاص ارائه مي شود ناسازگار است. وقتي ما در سيره، کلمات و رفتار ائمه اطهار از جمله حضرت امام علي بن موسي الرضا (ع) -که اين جلسه به مناسبت ولادت ايشان برگزار شده است- مي نگريم مي بينيم که اين وجه از اسلام، در سيره و رفتار آن ها وجه بسيار برجسته اي است. امام رضا (ع) در بين شيعيان به «امام رئوف» شهرت داشته اند و رئوف به معناي مهربان، نشانگر همين وجه است که در ادامه بيان مي شود.
پيوند اسلام و خشونت
خشونت يکي از پديده هاي زيان بار جوامع انساني است که امنيت و کرامت بشر را مورد تهديد قرار مي دهد. جهان امروز شاهد انواع گوناگون کاربرد خشونت در عرصه هاي فردي و اجتماعي زندگي انسان است که به شيوه هاي مختلفي توجيه مي شود. يکي از مهمترين شيوه هاي توجيه خشونت، استفاده از آموزه ها و مباني ديني است. جريان هاي تند و اسلام گرا اقدامات خشني همچون بمب گذاري، ترور و آسيب رساني به حکومت و مردم را بر اين اساس توجيه مي کنند. حکومت هاي ديني نيز اقداماتي همچون زندان، شکنجه، اعدام و ديگر اقسام سرکوب را به پاي دين مي گذارند، ازين رو در ديدگاه عموم، همواره اسلام سياسي يعني برداشت هايي که در صدد ارائه الگويي براي اداره جامعه و حکومت بر اساس اسلام مي باشند، با خشونت پيوند يافته اند.
اولين سوالي که در اين جا مطرح مي شود اين است که اساساً چه مي شود که بين اسلام و خشونت بين آموزه هاي ديني و خشونت پيوند برقرار مي شود؟ اسلام خشن از کجا تغذيه مي شود و کدام مباني به تصوير خشن از اسلام دامن مي زنند؟ و چه اموري اسلام را اسلام رحمت جلوه مي دهد؟
چون جلسه به مناسبت ولادت حضرت رضا تشکيل شده است، نخست به تجلي اسلام رحمت در سيره و رفتار امام رضا (ع) بيفکنيم.در کلمات حضرت امام رضا (ع) و در سيره و رفتار ايشان مي بينيم، ابراهيم بن عباس صولي وقتي مي خواهد امام علي بن موسي الرضا (ع) را معرفي کند، مي گويد: "هيچ کس را فاضلتر از ابوالحسن الرضا (ع) نه ديده ام و نه شنيده ام. از او چيزهايي ديده ام که از هيچ کس نديده ام؛ هرگز نديده ام با سخن گفتن به کسي جفا کند نديدم کلام کسي را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود، هيچ گاه حاجتي را که مي توانست برآورده سازد رد نمي کرد، هرگز پاهايش را پيش کسي که نشسته بود دراز نمي کرد، نديدم به يکي از دوستان و خادمانش دشنام دهد، هرگز نديدم که آب دهان به بيرون افکند يا در خنده اش قهقهه بزند، بلکه خنده اش تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش مي آوردند، غلامان و خدمت گزاران و حتي دربان و نگهبان را بر سفره خويش مي نشانيد و با آن ها غذا مي خورد، شب ها کم مي خوابيد و بسيار روزه مي گرفت".
اين در واقع، چهره اي از اسلام رحمت است که در شخصيت علي بن موسي الرضا (ع) جلوه گر شده اما چه مي شود که اين چهره تضعيف مي شود؟ عوامل گوناگوني که موجب مي شود تصويري خشن از آموزه هاي ديني و اسلامي، ارائه شود که در اين جا با توجه به محدوديت زماني، به دو عامل مهم اشاره مي کنيم.
عوامل خشونت ديني
1: قشري گري و متن مداري خشک
اولين عامل و مبنايي که اسلام و خشونت را پيوند مي دهد، نوع رويکردي است که ما به دين داريم. اگر رويکرد ما به دين و آموزه هاي ديني رويکرد خردمدار و عقل مدار باشد، و کوشش بکنيم که آموزه هاي ديني را به گونه اي تفسير کنيم که با خرد انساني در تعارض نيفتد، اين نگرش سبب مي شود که اسلام، اسلام رحمت باشد.
در برابر رويکرد سطحي و قشري، آن رويکردي که به روح آموزه هاي اسلامي توجه نمي کند، آن رويکردي که نمي نگرد پيام اصلي دين چه بوده و اين پيام در جهان جديد چگونه بايد تفسير بشود؛ اين رويکرد قشري سبب مي شود که از اسلام يک تفسير خشن ارائه بشود. اين روي کرد به متن و الفاظ بيش از معني و پيام نهفته در آن ها بها مي دهد و در چارچوبي خشک و انعطاف ناپذير به تفسر متون مي پردازد. در تاريخ اسلام، نخستين کساني که تفسير خشن از اسلام ارائه کردند، خوارج بودند. خوارج دو آموزه محوري دارند: نحست: تکفير؛ دوم: خشونت. از ديدگاه آنان عمل، يکي از اجزاي اصلي ايمان قلمداد مي شود و هر نوع نافرماني خداوند، با ايمان ناسازگار است. بنا بر اين، هر گناهي مستلزم کفر است. بر اين اساس، آنان پذيرش حکميت توسط علي (ع) را نوعي نافرماني خدا مي دانستند که با يک نگاه سطحي به آموزه هاي اسلامي ادعا کردند: «لاحکم الا لِله» (سوره انعام، آيه 5)چون حاکميت فقط از آن خداست، بنابر اين، داوري و حکميت انسان باطل است و پذيرش داوري و حکميت، نافرماني خداوند و متسلزم کفر است. علي (ع) فرمود: "کلمة حق يراد بها الباطل" اين که شما مي گوييد در واقع کلام حقي است؛ حاکميت از آن خداست ولي اين تفسير سطحي که شما از آن مي کنيد، تفسير درستي نيست . اتفاقاً جالب است که حضرت امير نفرمودند که حاکميت از آن خداست و من از سوي خدا آمده ام، حضرت نفرمودند که من نماينده خدا هستم، بلکه فرمودند به هر حال حکومت يک ضرورت براي جامعه است و اين تفسير شما تفسير درستي نيست. همين تفسير سطحي و قشري از احکام اسلام بود که سبب شد اين ها صف آرايي کنند و اقداماتي را انجام دهند که به ريخته شدن خون بسياري منتهي شد. همچنان که امروز هم عده اي که دارند تفسير خشن از اسلام ارائه مي دهند، نيز دقيقاً همان ويژگي را دارند و به آموزه هاي اسلامي بسيار سطحي نگاه مي کنند.
اتفاقاً وقتي در سيره علي بن موسي الرضا (ع) نگاه مي کنيم، مي بيينم که ايشان يک نوع ديانت خردمندانه و خرد مدارانه را تبيين مي کنند. امام رضا (ع) در شرايطي که جهان اسلام از يک نوع آشفتگي فکري رنج مي برد و گروه هاي مختلف کلامي و مذاهب مختلف فقهي مطرح بودند و هر کدام ادعايي داشتند، در جهان اسلام ظاهر شد. هنگامي که به مرو مهاجرت کرد، چه در طول مسير و چه در زماني که در مرو سکونت گزيدند، همواره تلاش مي کردند تفسيري از اسلام ارائه کنند که عقلانيست و با عقل و خرد آن زمان قابل دفاع است در همه موارد چه در موضوع جبر و اختيار، چه در موضوع معرفت الهي چه در موضوع خلق قرآن که موضوع مناقشه برانگيزد عصر بود، امام رضا (ع) شخصيتي است که حرف جديدي براي گفتن و استدلال تازه اي براي شنيدن دارد، و اهل گفتگوست و از آن هراسي ندارد. منابع، گزارشهاي زيادي از گفتگوها و استدلال هايش در برابر مخالفان آورده اند. در احتجاج طبرسي و ساير منابع از گفتگوها و مباحثاتي که در محافل علمي با حضور حضرت رضا (ع) شکل مي گرفت و حضرت يک قرائت و تفسير خردمندانه اي را از اسلام ارائه مي کرد. اين يکي از نکاتي است که موجب مي شود اسلام رحمت را تحت الشعاع اسلام خشونت قرار ندهيم.
2: انحصارگرايي
يکي ديگر از عوامل خشن شدن چهره اسلام، انحصارگرايي است. انحصارگرايي، آفتي است که هم جامعه ديني و هم حکومت ديني را در معرض تهديد قرار مي دهد. فرد انحصارگرا خودش را ارزشمندتر از ديگران مي داند و برداشتي که خودش دارد را در قياس با برداشت ديگران، برداشت حق جلوه مي دهد و ديگران را متهم به بطلان و ناحق بودن مي کند. آن گونه اي که در قرآن کريم مي فرمايد: "وَإِن يكُن لَهُمُ الْحَقُّ يأْتُوا إِلَيهِ مُذْعِنِينَ "( سوره نور، آيه 49 )اگر حق به جانب خودشان باشد با حالت اذعان و با اين قيافه که حقيقت از آن ماست مي آيند ولي اگر کلامي باشد که خلاف برداشت آنها باشد «"وَإِذْ لَمْ يهْتَدُوا بِهِ فَسَيقُولُونَ هذَا إِفْكٌ قَدِيمٌ» (سوره احقاف، آيه 11 ) اگر خلاف برداشت آنها مطرح شود، ادعا مي کنند که اين يک دروغ قديمي است و يک کذب ريشه دار است. انحصارگرايي يعني اين که من موضع حق دارم و شما ناحق هستي. اگر قدرت از آن من بود شما بايد تابع من باشيد، اما اگر قدرت از آن شما بود بايد ببيني من چه مي گويم بنا بر اين در هر حالتي، فرد انحصارگرا خويش را در موضع حق و حقيقت قرار مي دهد و ديگران را در موضع باطل. اين انحصارگرايي رابطه مستقيم با خشونت دارد؛ چرا که وقتي فرد تصور کند تنها تفسير و برداشت درست از آموزه ها و تعاليم ديني را من مي دانم و مي توانم آن ها را ارائه کنم، به خود حق مي دهد که ديگري را سرکوب کند و او را تحمل نکند و وقتي اجازه سرکوب به خود داد، فرقي نمي کند با هر وسيله اي که توانست او را سرکوب مي کند، اگر به آساني و با زبان بتواند، به همان بسنده مي کند و گرنه او را به حبس مي اندازد، شکنجه مي کند و حتي او را به قتل مي رساند. همه اين ها پيامد انحصارگرايي است. برعکس، رواداري و مدارا در صورتي است که خود را در موضع حق و حقيقت و داور مطلق براي حق ننشاني و براي ديگران هم حق طرح ديدگاه و برداشت خودشان را به رسميت بشناسي.
انحصارگرايي ريشه در اخلاقي دارد که به نظر مي رسد رمز يا ريشه بد اخلاقي جامعه ماست؛ و آن خودخواهي است. برتربيني اين که فرد خود را ارزشمندتر از ديگران مي بيند، ريشه بسياري آسيب هايي است که به جامعه تحميل مي شود. در قسمتي از کلام حضرت رضا (ع) که در تحف العقول آمده و آقاي محسن امين در کتاب ارزشمندي که در ارتباط با سيره امام رضا (ع) نگاشته که حضرت فرمودند: "خرد انسان مسلمان کامل نگردد مگر آن که ده خصلت در او باشد، از او اميد خير برود (به خير او اميد داشته باشند) از بدي او در امان باشند، خوبي اندک ديگري را بسيار داند و خوبي بسيار خود را کم شمارد. هرچه از او خواهند، دلتنگ نشود. در عمر خود از پي علم رفتن خسته نگردد. فقر در راه خداوندش از توانگري نزد او محبوب تر باشد. خواري در راه خدايش از عزت با دشمنش محبوبتر باشد. گمنامي را از شهرت خواهان تر باشد" سپس فرمود:" دهم." پرسيدند يابن رسول الله دهمين خصلت چيست؟ فرمود: "اين که احدي را نبيند جز آن که گويد: "او از من بهتر و پرهيزکارتر است" و چون مردي که از او بدتر و پست تر باشد، ببنيد، بگويد: "شايد باطن او بهتر باشد" و اين خوش باطني براي او بهتر باشد و خوبي من ظاهر است". اين در واقع «بنيان اخلاق» است. کانت مي گويد: "تا زماني که ما خودمان را ارزشمندتر از ديگران مي دانيم، نمي توانيم دم از اخلاق بزنيم". وقتي مي توانيم از اخلاق سخن بگوييم که براي ديگران ارزشي همسان خودمان قائل بشويم. در پرتو اين ويژگي که همان اصل «آنچه براي خود نمي پسندي براي ديگران نپسند» بيان کرده است که مي توانيم براي ديگران هم حق برداشت متفاوت قائل بشويم آن گاه مي توانيم ديگران را هم به عنوان انساني که مي تواند دين را بفهمد و تفسير کند، و به همان ميزان که تفسير ما از دين اعتبار دارد، تفسير آن ها نيز اعتبار دارد، آن ها را بشناسيم. در اين صورت است که بحث رواداري پيش مي آيد ولي برعکس اگر اين گونه نبود، نتيجه اش اين مي شود که ما راه را مي بنديم. اين انحصارگرايي است، چرا مذموم و نادرست است؟ انحصارگرايي چه پيامدهايي دارد؟ غير از اين بحث خشونت، نخستين اشکال انحصارگرايي اين است که يک فرد را مطلق مي کند، آن فرد است که هرچه گفت درست است. ثمره انحصارگرايي، مطلق گرايي در حوزه هاي مختلف است. گروه هاي افراطي در جامعه ما چگونه نگاه مي کنند وقتي که يک فرد را مطلق قرار مي دهند، مبنا فقط سخن آن فرد مي شود در حالي که انسان موجودي خطاکار است. به اعتقاد شيعه، برداشت مشهور و رايج و مورد توافق اين است که معصومين محدود هستند. ازديدگاه شيعه، همه انسان ها خطاکارند. خوب انحصارگرايي نخستين مشکلش اين است که اين خطاکاري انسان ها را ناديده مي گيرد.
مشکل بعدي انحصارگرايي اين است که يک تفسير و برداشت خاص را عين اسلام، قلمداد مي کند و اگر در اثر حوادث و رخدادهاي زمانه بطلان اين تفسير روشن شد، نتيجه اش اين مي شود که در اثر بطلان تفسير رسمي، به دين ضربه مي خورد. اگر دين با يک شکل از برداشت، مساوي دانسته شود، نتيجه اش اين مي شود وقتي اين تفسير به بن بست برسد، کل دين به بن بست مي رسد.
در تاريخ مسيحيت مي بينيم که آموزه هاي آن را با شکل خاصي از الهيات و طبيعيات پيوند زده بودند و وقتي که آن ها شکست خورد، مسيحيت خود هم شکست خورد. پس دومين مشکلي که انحصار گرايي دارد اين است که وقتي که بطلان اين تفسير خاص مشخص شد، ضربه اساسي به دين وارد مي شود.
سومين مشکل چيزي است که مرحوم نائيني در کتاب « تنزيه المله و تنبيه الامه» بسيار زيبا بيان کرده است و آن مشکل استبداد ديني است. مشکل استبداد ديني از همين جا نشأت مي گيرد که يک تفسير و تنها تفسير درست دين، و يک فرد يا گروه، خود را تنها مفسران شايسته قلمداد کنند.
اسبتداد ديني به قول مرحوم نائيني در عصر مشروطه مي گويد: "مفت خواران معمم و کلاهي همه دارند به او مدد مي رسانند" ناشي از همين است که معتقد باشي من درست مي گويم. در فتاواي علماي شيعه مي بينيم که پس از بيان فتوا عبارت «والله اعلم» نوشته مي شود اين بدين معناست که امکان خطا وجود دارد و ممکن است که اين برداشت اشتباه باشد و ديگري حق دارد که حکم خدا را به گونه اي متفاوت، تفسير کند، ولي برعکس اگر کسي انحصارگرا شد مي گويد تنها تفسير درست از دين اين است. اين بحث را مرحوم نائيني در کتابش بسيار زيبا مطرح مي کند. ايشان مي گويد که مشکل استبداد سياسي را راحت تر از ستبداد ديني مي توان حل کرد. استبداد سياسي به استبداد ديني پيوند دارد، تا مشکل اين را حل نکنيم، در آن جا نمي شود به موفقيت و کاميابي دست پيدا کرد؛ به همين دليل است آنگاه که مرحوم نائيني مي خواهد از کساني بحث کند که به قول خودش از شجره خبيثه استبداد دفاع مي کنند مي فرمايد: "اولئک اضر علي ضفعاء شيعتنا من جيش يزيد" اين ها بر ضعفاي شيعه ما از جيش يزيد خطرناک ترند، چرا؟ براي اين که اين ها تفسير از دين را دارند بر اساس منافع و چه بسا بر اساس اعتقادشان. (ما حالا متهم نمي کنيم که بر اساس صرفاً قدرت طلبي است اگرچه مرحوم نائيني اين بعدش را بيشتر مطرح مي کند) تنها تفسير درست قلمداد مي کنند و ديگران را فريب مي دهند و موجب مي شود که عده اي تصور کنند دين فقط يعني اين که اين آقا دارد مي گويد و در نتيجه وقتي با اين آقا مشکل پيدا مي کند، از کل دين مي گريزد. اسلام هراسي و اسلام گريزي در واقع ناشي از اين است. به همين دليل است که که مرحوم نائيني مي فرمايد: "اولئک اضر علي ضفعاء شيعتنا من جيش يزيد".
مدارا و رواداري
اين نوع برداشت خشن از اسلام، برداشتي نيست که در سيره و کلمات اسوه هاي نمادهاي تفکر شيعي مطرح باشد، متأسفانه شرائط حاضر به گونه اي پيش رفته که آن قدر اسلام به حکومت و سياست پيوند زده شده است که خيلي وقت ها آن اموزه هاي اصيل ديني تحت الشعاع قرار مي گيرد، در حالي که واقعيت امر آن گونه نبوده است. در سيره اهل بيت: بحث مدارا يک بحث اساسي است. در کلامي که باز هم صاحب تحف العقول در مورد مؤمن نقل کرده است، مي فرمايد که امام رضا (ع) فرمودند: "مؤمن، مؤمن نگردد مگر آن که در او سه خصلت باشد: سنتي از پروردگارش؛ و سنتي از پيامبرش؛ و سنتي از امامش. سنت پروردگارش «راز پوشي» است. (اين که گناه و بدي کسي را بيهوده عيان نکند خطاي کسي را آشکار نکند. اين آموزه اي است که يک فرد مؤمن بايد از خداوند بياموزد، خدا خطاپوش است) و سنت پيامبرش «مدارا با مردم» (که يک وجه اين مدارا با مردم اين است که شما امکان اظهار نظر به ديگري بدهيد) اما سنت امامش «شکيبايي» در سختي و تنگي است".
يکي از ويژگي هاي مهم سنت پيامبر همين سنت مداراست. شريعت سمحه و سهله يکي از ابعادش در واقع همين است. به هر حال در شرائط زماني متفاوت، نوع اين سمحه و سهله بودن متفاوت مي شود انتظار نداشته باشيم آن که امروز هست قطعا در آن عصر هم باشد ولي آن که اين آموزه به ما مي فهماند اين است که اسلام دين رحمت است نه دين خشونت؛ ديني نيست که بخواهد ديگران را به رنج بيندازد. علي بن شعيب مي گويد: بر ابو الحسن الرضا وارد شدم به من فرمود: "علي، زندگي چه کسي بهتر است؟" گفتم: "سرورم شما بهتر از من مي دانيد". فرمود: "اي علي کسي که ديگري در زندگي او خوش زيد (يعني زندگي او سبب سختي و مشکلاتي براي افراد ديگر نباشد.) اي علي، زندگي چه کسي بدتر است؟" گفتم: "شما بهتر مي دانيد" گفت: "کسي که ديگري در زندگي اش زندگي نکند" (زندگي او سبب بشود که ديگران به مشکلات گرفتار شوند) اي علي، با نعمت ها خوش همسايه باشيد، که گريزپايند و از مردمي دور نشوند که بازآيند". سخن در روايت نيز به روشني نشان ميدهد که اسلام، يک دين رحمت است و آموزه هاي اخلاقي اش هم بر همين اصل استوار است..
بر اساس آن چه بيان شد، مي تواند گفت: دو برداشت از اسلام در دوران کنوني روياروي هم است؛ يکي برداشت خشن القاعده طالباني که در پرتو آن، حقوق ديگران پايمال مي شود و ديگران به راحتي مورد سرکوب، آزار و شکنجه قرار مي گيرند؛ و يکي هم برداشتي که اسلام را اسلام رحمت معرفي مي کند. اين برداشت خشن نتيجه دو پيش فرض اساسي غلط است: يکي رويکرد غيرخردمدارانه به آموزه هاي ديني؛ و دوم: انحصار طلبي. البته ويژگي هاي ديگري در اين خشونت و اسلام خشن دخيل است ولي اين دو شايد از اهميت بيشتري برخوردار باشد و مادامي که از انحصارگرايي خارج نشويم، نمي توانيم دم از اسلام رحمت بزنيم.
وقتي به انقلاب خودمان و نظام جمهوري اسلامي خودمان مي نگريم که بر پايه زحمات و خونبهاي شهيدان و جانبازان و مجروحان بسياري شکل گرفت، اين نظام جمهوري اسلامي، قرار نبود که اسلامي خشن را توسعه و ترويج بدهد. اگر بادقت به قانون اساسي نگريسته شود که قرار بوده در جمهوري اسلامي مبناي قانوني باشد، آن بخش حقوق ملتش دقيقا همين ابعاد را نشان مي دهد. به عنوان نمونه، اصل 32 مي گويد اگر کسي را بازداشت کردند، حداکثر تا بيست و چهار ساعت بعد از اين که بازداشت مي شود بايد پرونده مقدماتی اش به مراجع صالح قضایی ارسال شود. در واقع همان چيزي است که زاييده ديدگاه اسلام رحمت بوده است آيا واقعاً الان اينگونه است؟ وقتي که در اصل 27 قانون اساسي ما مي گويد که تجمعات آزاد است، مگر آن که مخل به مباني باشد، اين بر چه اساسي است؟ براي اين است که اگر قرار شد اسلامي که ما داريم طرح مي کنيم، اسلام در برابر آزادي باشد، دوامي پيدا نمي کند و اسلامي تداوم مي يابد که آزادي، آن را تقويت کند. بنا بر اين، همين چهره هاي ديني در زماني که قانون اساسي تصويب شد، اين را مطرح کرده است.
يک سري از اصولي که در باره حقوق ملت در قانون اساسي بيان شده است که اين ها را واقعا بايد ديد و بررسي کرد. اين بدان معنا نيست که قانون اساسي وحي منزل است و هيچ جاي خدشه و ايرادي ندارد، ولي در بخش حقوق ملت در اين قانون اساسي، يک سلسله محکمات هست محکماتي که تفسير بردار نيست. مي گويند در قانون اساسي آمده است که تفسير قانون اساسي بر عهده شوراي نگهبان است، خوب قبول، ولي اين در کجاست؟ در جايي است که محل ترديد و محل کلام باشد و بتوان در آن ايجاد شبهه کرد، ولي جايي که صريح است تفسير بردار نيست. اگر قرار باشد که در هر جايي تفسير باشد، خود اين اصل مربوطه که مي گويد تفسير قانون اساسي برعهده شوراي نگهبان است، را چه کسي بايد تفسير کند؟ اگر خود شوراي نگهبان بايد تفسير کند، اين دورِ حقوقي مي شود و باطل است. اين نشان مي دهد که يک سلسله اصولي در قانون اساسي ما آمده است که نياز به تفسير ندارد و به نظر مي رسد آن بخش حقوق ملت در قانون اساسي ما اين گونه است اين ها براي چه آمده است براي اين که جمهوري اسلامي در نهايت، بعد از چندين دهه از عمرش متهم نشود به مقابله با حقوق مردم و ما اميدواريم که اين گونه باشد.

خوانده شده 2225 بار آخرین اصلاح در تاریخ چهارشنبه, 21 مرداد 1394 04:36
Share this article

About author

Super User
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا