معارف


سید محمد علی ایازی
مقدمه
تردیدی نیست که پیامبران با آرمان و هدفی مشترک برانگیخته شده، و همه اصول واحدی دارند که مهم ترین آن دعوت به توحید و توحید کلمه و توجه به جهانی دیگر است. از سوی دیگر این پیامبران برای رسیدن به این آرمان و یا تحقق اهداف و تربیت مخاطبان خود در زمان های مختلف، مناسب با زمان و مکان و تأثیر شرایط تاریخی، روشهای مختلفی برگزیده اند. «ِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً». (مائده: 48). براى هر يك از شما [امّتها] شريعت و راه روشنى قرار داده‏ايم


همچنین پیامبران در یک مرتبه و درجه نیستند، هم تجربه های باطنی و نبوی آنان یکی نیست و هم نتیجه و محصول آن متفاوت و نتیجه و شهد عسل آنان یکی در نیامده است: «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ». (بقره: 253). برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ» (اسراء: 55). و در حقيقت، بعضى از انبيا را بر بعضى برترى بخشيديم. هم پیامبران و هم درک و دریافت و تبیین آنان از وحی دارای مراتب و درجات هستند. به همین دلیل محصول این تجربه ها هم رنگارنگ و متفاوت می شود و پیروان پیامبران بر اساس تأکیدهای خاص و یا شرایط زمانی و مکانی به سمت و سویی روی می آورند و دیدگاه ها و برداشت های آنان صبغه دیگری پیدا می کند: وَ قَفَّيْنا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ وَ جَعَلْنا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ (حدید: 27) و آنان مأمور به همان راه می باشند، و پیامبر بعدی با آوردن شریعت جدید مأمور به پیروی از شریعت خاتم می شود: «ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى‏ شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها». (جاثیه: 18).
نکته دیگری که این تحلیل از وحی و بیان روش پیامبران در زمان های مختلف دارد، این است که وحی ها، به دلیل تجلی و مظهریت و اتصال به یکی از اسما و صفات حضرت حق مختلف و متفاوت می شود. هر پیامبری مظهر یکی از اسما و صفات می شود. به همین دلیل پیامبری که مظهر یک اسم است با پیامبری که مظهر اسم دیگر است تفاوت پیدا می کنند. حتی از نظر خود آنان و تجربه وحیانی که کسب کرده اند، از نظر پیامبران دیگر بسا ناتمام و غیر کامل و یا غیر قابل قبول می باشد، و خود روش دیگری ارائه می دهد. مثلاً برای ارتباط و شکر نعمت و عبادت یکی در روز یک نوبت و یکی چند نوبت تشریع می کند. یک امساک را هم در خوردن و آشامیدن و سخن گفتن وضع می کند و یکی در خوردن و آشامیدن و مقاربت جنسی. در امور دیگر شریعت این اختلاف احکام ، حاکی از اختلاف شرایع و راه های وصول به حق و سیر خودسازی و تأمین سلوک انسانیت و کسب معنویت است، هر چند در اصول اعتقادی و اخلاقی وحدت نظر و اشتراک دارند که عقل فرادینی آن را درک می کند.
اما قرآن از مسئله دیگری افزون بر آنچه گفته شد، خبر می دهد و آن این که ممکن است پیامبرانی همزمان در یک منطقه و زمان و مخاطبانی واحد حضور داشته باشند، با این همه برداشت آنان یکی نباشد و روش و راه آنان با استدلالی که خود دارند، متفاوت شود.
گرانیگاه بحث
این نوشته در تبیین این مسئله و نشان دادن این تجربه در زندگی پیامبران با اختلاف برداشت ها و مشی متفاوت در برابر اتفاقات است. این حقیقت و واقعیت در داستان هارون و موسی نمایان شده و در یکی از حوادث مربوط به آنان بیان شده که چگونه راه هارون با موسی متفاوت می شود و وقتی موسی نسبت به راه هارون اعتراض می کند، او پاسخ خود را می دهد و اعتراض او را نمی پذیرد، با آنکه هارون در طی مسیر مکلف به راه موسی بوده است.
نکته قابل توجه این است که این دو پیامبر در یک زمان و یک منطقه و بر سر یک موضوع عمل اختلاف کرده و انتخاب روش و مسیر آنان متفاوت شده است، زیرا در جایی که مانند موسی و عیسی شود، بسا ممکن است که گفته شود راه آنان دو تا بوده، چون زمان زندگی آنان دو تا بوده، مخاطبان آنان دو گروه و جمعیت متفاوت بوده است، اما در باره هارون و موسی چنین سخنی صادق نیست، به همین دلیل تحلیل این داستان در نشان دادن این واقعیت اهمیت پیدا می کند.
ضرورت و آثار بحث
در تصور بسیاری این است که چون پیامبران معصوم بوده اند، راه و روش آنان یکی است و اگر عملی انجام دادند که بر خلاف روش دیگری بود، مخل به عصمت است. از سوی دیگر کسانی برای این که حقیقتی انسانی را تحلیل کنند، یکسره به توجیه آسمانی می پردازند تا دفع شبهه کنند. نتیجه این تحلیل، برای دفع شبهه خطا و نشان دادن چندگانه شدن عصمت در پیامبران است. به این معنی که هر پیامبری بر اساس وحی و تجربه باطنی خود عمل می کند و از نظر او وظیفه شرعی همان است که او تشخیص می دهد، هرچند که از نظر پیامبری دیگر گونه ای دیگر باشد و یا به نظر او عمل آن پیامبر درست نباشد و به وظیفه عمل نکرده باشد. مهم این است که آن پیامبر از نظر خودش درست عمل کرده باشد.
اکنون اثبات این ادعا را در یکی از قصص قرآن که در سوره اعراف و طه، آمده نشان می دهیم.
داستان از این جا شروع می شود که عده ای معتقدند در جریان انحراف بنی اسرائیل حضرت هارون در غیاب موسی نسبت به انحرافی که بوجود آمد و سامری گوساله پرستی را رواج داد، کوتاهی کرد، چون موسی فرمود: «وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي». شاهد بر مسئله را موضعِ سخت موسی و رفتاری که با هارون گرفت، می آورند: وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ.
از سوی دیگر کسانی دیگر معتقدند این هارون نبود که خطا کرد، این موسی بود که موضع سختی گرفت و در میان جمعیت هارون را توبیخ و سرزنش کرد و موها و ریش او را گرفت و مورد اعتراض هارون قرار گرفت: فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (اعراف: 150). این عمل چنان شگفت انگیز و ناراحت کننده بود که موسی عذرخواهی کرد و از خدا درخواست غفران برای خود و برادرش کرد. «قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي».
برای فهم این داستان به آیات آن در سوره اعراف و طه بر می گردیم که ببینیم با همه صدر و ذیلش چه می گوید.
وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى‏ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمِينَ (148). و قوم موسى پس از [عزيمت‏] او، از زيورهاى خود مجسّمه گوساله‏اى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت. آيا نديدند كه آن [گوساله‏] با ايشان سخن نمى‏گويد و راهى بدانها نمى‏نمايد؟ آن را [به پرستش‏] گرفتند و ستمكار بودند. (148).
وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ. قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (اعراف: 150).
و چون موسى، خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت، گفت: «پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد! آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد؟ و الواح را افكند و [موى‏] سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد. [هارون‏] گفت: «اى فرزند مادرم، اين قوم، مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند پس مرا دشمن‏شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده.» (150).
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ». (اعراف:151).
[موسى‏] گفت: «پروردگارا، من و برادرم را بيامرز و ما را در [پناه‏] رحمت خود درآور، و تو مهربانترين مهربانانى.» (اعراف: 151).
وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي (طه:90) و در حقيقت، هارون قبلا به آنان گفته بود: «اى قوم من، شما به وسيله اين [گوساله‏] مورد آزمايش قرار گرفته‏ايد، و پروردگار شما [خداى‏] رحمان است، پس مرا پيروى كنيد و فرمان مرا پذيرا باشيد.» (90).
وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي (طه:90) گفتند: «ما هرگز از پرستش آن دست بر نخواهيم داشت تا موسى به سوى ما بازگردد.» (91 ).
قالَ يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا (طه: 92). [موسى‏] گفت: «اى هارون، وقتى ديدى آنها گمراه شدند چه چيز مانع تو شد، (92). أَلاَّ تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي (طه: 93). كه از من پيروى كنى؟ آيا از فرمانم سر باز زدى؟» (93)
قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي (طه: 94). گفت: «اى پسر مادرم، نه ريش مرا بگير و نه [موى‏] سرم را، من ترسيدم بگويى: ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى و سخنم را مراعات نكردى.» (94).
تکلیف پیامبرانه
برای فهم این موضوع ناچار به بیان این نکته هستیم که هارون به تکلیف پیامبرانه خود عمل کرد و در این موضوع هیچ کوتاهی هم نکرد. البته مانند موسی از انحراف بنی اسرائیل نگران بود: «وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي» (طه:90). از سوی دیگر به نظر او نمی بایست برخورد تند و خشن بکند؛ زیرا نگران اختلاف و شقاق میان بنی اسرائیل بود و نباید بگذارد در میان آنان دو دستگی شود: «إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ» بویژه که آنان گفته بودند؛ منتظر باشیم تا موسی بیاید: وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي (طه:90). نکته دیگر این بود که بنی اسرائیل هم کاملاً مطیع او نبودند و منتظر کلام آخر از سوی موسی بودند.
همچنین برداشت هارون این بود که اگر موسی هم بود، باز نمی خواست ایجاد اختلاف شود، از این رو در مقام پاسخگویی به موسی می گوید، تو خودت نمی گفتی چرا دستور مرا گوش ندادی: «أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي» (طه: 94).
از این رو هارون به وظیفه خود عمل کرد بود و از نظر خودش راهی که تشخیص داده بود، صحیح بود که نباید در چنین موقعیتی تند روی کند، هر چه باداباد. او نگه داشتن همین وضعیت و یافتن فرصت و انتظار شرایط جدید را بر هرکار دیگری ترجیح می داد.
اعتراض های این دو پیامبر
از سوی دیگر موسی به شدت عصبانی از هارون است: «قالَ يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا» (طه: 92). وقتی اعتراض خود را آشکار می کند، رو به جمعیت بنی اسرائیل می کند و می گوید: «قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي». «پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد!». صیغه جمع است نمی گوید تو هارون بد جانشینی بودید، بلکه به همه بنی اسرائیل خطاب می کند، لذا تنها خطاب به هارون نیست.
در طرف دیگر هارون هم نسبت به برداشت و رفتار موسی معترض است. به نظر هارون موسی هم از نظر روش معترض است و هم از نظر رفتار. او بدون این که استدلال او را بشنود، قضاوت کرده و ندانسته عصبانی شده است: فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (اعراف: 150).
و هم از این که پیش جمعیت موی ریش و سر او را گرفته و کشیده و پیش دیگران تحقیر کرده و تضعیف نموده اعتراض دارد: قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي.
شگفت آن بود که هارون در توضیح روش خود چنین توضیح می دهد که وی نگران جان خود بوده است: «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي» و موسی توجه به این نکته نداشت که چه اتفاقاتی افتاده و با عجله قضاوت کرد: «وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً». و لذا در نهایت به گونه ای عذر خواهی کرد: «قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ».
این جا ست که می بینیم میان دو پیامبر چگونه اختلاف نظر و برداشت بوجود می آید و هر کدام در انتخاب روش و راه متفاوت می اندیشند و برای خود استدلالهایی دارند. هارون می گوید: «أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ». من ترسيدم بگويى: ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى. و از سوی دیگر موسی می گوید چرا در برابر انحراف نایستادی و با جدیت مقابله نکردی: «يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا». اى هارون، وقتى ديدى آنها گمراه شدند چه چيز مانع تو شد. (طه: 92).
از سوی دیگر در تحلیل نهایی موسی این است که هر چند گروهی نادانی کرده و در مقام امتحان به خوبی نتوانستند درست عمل کنند، اما این نقشه خود خدا بوده که در چنین کارزاری قرار دهد و در موقعیت انحراف قرار بگیرند، چنانکه شیطان را برای همین مهلت می دهد و سامری را برای فریب دادن قدرتمند می سازد، لذا با تعبیر به فتنه می گوید: «َأَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا إِنْ هِيَ إِلاَّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ...» (اعراف: 155). آيا ما را به [سزاى‏] آنچه كم‏خردانِ ما كرده‏اند هلاك مى‏كنى؟ اين جز آزمايش تو نيست هر كه را بخواهى به وسيله آن گمراه و هر كه را بخواهى هدايت مى‏كنى». (155). چنانکه این فتنه و امتحان را هارون هم قبول دارد و در مرحله نخست به بنی اسرائیل یاد آوری کرد: «إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ».
اگر واقعاً از نظر موسی این خدا بوده که نقشه کشیده و او بوده که فتنه راه انداخته و هارون و موسی هرکدام از نظر خودشان به وظیفه تاریخی و دینی عمل کرده اند، دیگر جای توبیخ نبوده است. هارون و موسی هردو به وظیفه و اجتهاد، ولی انسانی و بشری خود عمل کرده و از نظر هردو راه و مسیر متفاوت بوده و هرکدام دیگری را همچنان خطاکار می دانند، زیرا هارون موسی را توبیخ می کند که نباید پیش جمعیت شماتت کنی: «فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ»، وموسی هم هارون را خطاکار می داند: «قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي». اما خطای خود را نسبت به رفتار می داند و نه موضع اعتقادی، زیرا اگر موضع اعتقادی و روشی بود، دیگر برای هارون درخواست مغفرت نمی کرد. و در نگاه کلان در تدبیر و نقشه خداوند که زمینه های چنین حوادث و رویارویی هایی را فراهم ساخته است: إِنْ هِيَ إِلاَّ فِتْنَتُكَ.
جمع بندی
نتیجه ای که می توان از این داستان گرفت، این است که:
1- هارون به تکلیف پیامبرانه خود عمل کرد و در این موضوع هیچ کوتاهی هم نکرد.
2- پیامبران هم در درک و دریافت و هم در تبیین از وحی دارای مراتب و درجات هستند. به همین دلیل محصول این تجربه ها هم رنگارنگ و متفاوت می شود.
3- از نظر خود آنان تجربه وحیانی که کسب کرده اند: «أرِنا الأشیاءَ کما هی» نیست، بلکه: کَما هُوَ یَری» است، از این رو بسا از نظر پیامبران دیگر ناتمام و غیر کامل و یا غیر قابل قبول می باشد.
4- پیروان پیامبران بر اساس تأکیدهای خاص و یا شرایط زمانی و مکانی به سمت و سویی روی می آورند و دیدگاه ها و برداشت های آنان صبغه دیگری پیدا می کند و آنان مأمور به همان راه می باشند.
5- نباید ما از جامعه توقع یک اندیشه و یک فکر و راه و روش داشته باشیم. وقتی در میان پیامبران بزرگی این چنین اختلاف نظر رخ می دهد و جالب آن است که خدا هم قضاوت نمی کند و نمی گوید که کدام درست می اندیشیدند و کدام درست انتخاب کردند و تنها این تجربه را بیان می کند، از دیگران چه توقع و چرا ما می خواهیم که حتما یک فکر و روش باشد و همه باید از یک راه برای رسیدن به مقصود و هدف پیروی کنند. یا در برخورد با حوادث و اتفاقات یک گونه بیاندیشند. می توانیم از عقل جمعی استفاده کنیم، اما نباید تنوع فکر و عقیده را نادیده بگیریم و جایگاه و حق فکر را فراموش کنیم.

خوانده شده 1905 بار آخرین اصلاح در تاریخ چهارشنبه, 14 مرداد 1394 06:33
Share this article

About author

Super User
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا