ویژه نامه ماه مبارک رمضان

محمد تقي خلجي

ويژگي هاي ايمان

3. کاست و فزوني ايمان:

از آيات و احاديثي که درباره کفر و ارتداد گروهي از مردمان حکايت مي کرد و در پيش گفته از آن ها ياد شد ، (1)چنين برآمد که ايمان تنها علم به آن چه بايد ايمان آورد، نيست؛ چرا که آنان با علم به انحراف خود به کفر و ارتداد گراييدند. از همين روست که ايمان، در آموزه هاي اسلامي، افزون بر علم، التزام به مقتضاي آن را نيز، شامل است و بالطّبع، مؤمن، کسي را گويند که افزون بر شناخت خداوند يکتا و يگانه، در مقام عمل به آداب عبوديّت خويش و رعايت منزلت ربوبيّت معبود يکتا، که مقتضاي شناخت اوست، پاي بند است و دل در گرو محبّت او سپرده است: «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً للهِِ ، (2) مؤمنان، خداوند را دوستدارترند». به سخن ديگر، ايمان، در حقيقت شناخت خداوند و اسماي حسناي او، همراه با التزام به مقتضاي آن است، به گونه اي که آثار آن در عمل آشکار گردد. و از آن جا که علم و التزام، هر دو ، از مقوله هاي تشکيک پذيرند؛ يعني حقايقي هستند که کاست و فزوني، شدت و ضعف گريبان شان را مي گيرد، ايمان نيز که حقيقتي تأليف يافته از اين دو است، قهراً کاست و فزوني را مي پذيرد و همين طور، شدت و ضعف را. و در آيات قرآن و احاديث رسيده از پيامبر(ص) و امامان(ع) به آن اشاره شده و متکلمان اسلامي نيز با استناد بر همين آيات و روايات بدان اعتراف کرده اند:«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَاللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ». (3) مؤمنان، تنها آن کسانند که چون ياد خداوند پيش آيد، دل هاشان بيمناک مي شود و چون آيات او را بر آنان بخوانند، بر ايمان شان مي افزايد و بر پروردگار شان توکّل مي کنند.

«هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ ». (4) اوست که آرامش را در دل مؤمنان فرو فرستاد تا ايماني بر ايمان شان بيفزايند.

امام علي(ع) در توصيف قرآن کريم اين نسخه شفابخش آسماني چنين فرمود:

«وَ مَا جَالَسَ هَذَا القُرآنَ اَحَدٌ اِلّا قَامَ عَنْهُ بِزِيادَة اَو نُقصَانٍ: زِيَادَةٍ فى هُدًى، اَو نقصانٍ مِن عمًى. (5) هيچ کس در کنار اين قرآن ننشسته جز اين که از کنار آن با زياده و نقصاني برخاسته: زيادتي در هدايت [و ايمان] يا نقصاني در کوردلي و جهالت».

آري، تلاوت آيات الهي و فرود نسيم آرامش بخش از جانب خداوند و به طنين سان، نشستن در محضر قرآن کريم و انس با آن، موجب زيادت و افزوني ايمان مؤمنان و مايه زدايش کوردلي و جهالت آنان است.

4.  پيوند ايمان و عقل:

از منظر آموزه هاي اسلامي ايمان، اساسي ترين رکن زندگي آدمي است:« إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى، الْإِيمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ. (6) برترين وسيله اي که متوسّلان به خدا، به آن توسّل مي جويند ايمان به خدا و پيامبر اوست»؛ چرا که ريشه و اساس همه حرکت هاي سازنده و مثبت آدمي و نقطه مرکزي تربيت و تکيه گاه همه فضيلت هاي او ايمان است.

پست ترين حالت هاي انسان، آن است که نتواند به چيزي ايمان بياورد و به او عشق بورزد و در برابر او سر تسليم فرود آورد و در دشواري هاي زندگي به او تکيه کند و از او ياري بطلبد. چنين انساني داراي روحي سرگردان و افکار و احساساتي پريشان و آشفته است و جهان با اين نظم و هماهنگي را نيز، چون افکار و احساساتش پريشان و آشفته مي پندارد. او حقيقت زندگي را جز اين نمي داند که : دسته اي مي ميريم و دسته اي زنده مي شويم و اين روزگار است که ما را نابود مي کند: «نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ»، (7) و همواره در دام پندار خويش گرفتار است. و البته مراد ما از ايمان، نه هر ايماني است؛ بلکه ايمان به حقيقتي متعالي و مقدّس، که خضوع و خشوع در برابر عظمت و احتشام او، شايسته منزلت آدمي است؛ يعني ايمان به «ذات اقدس ربوبي»، خداي يگانه، بي نياز؛ خدايي که نه زاده است و نه زاييده شده و نه هيچ کس او را همانند است. (8) خدايي که همه حقايق را سرشار و بي نهايت، از هر سو، داراست؛ سرچشمه همه کمال ها، زيبايي ها؛ علم و قدرت، حيات، حکمت، عدالت و... است. ايمان به چنين حقيقتي به واقع، ايمان به همه حقيقت هاست؛ براي همين فيلسوفان الهي گفته اند: او يگانه اي است که همه حقايق را در بر دارد؛ «بَسيطُ الحقِيقَةِ کُلُّ الأشياءِ وَ لَيسَ بشَيءٍ مِنها». و از همين روست که در انديشه توحيدي اسلامي اگر چه انديشيدن درباره هر چيز رواست، و امّا گزينش هر عقيده و دلداگي به هر مسلک و مرامي، نيست: «وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلاَمِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ». (9) و هر کس جز اسلام ديني گزيند، هرگز از او پذيرفته نمي شود و او در جهان واپسين از زيانکاران است. بر اين اساس، شايسته است که آدمي بدان چه ايمان مي آورد و بدان عشق مي ورزد، دوست داشتني و سرچشمه همه کمال ها باشد، تا آن جا آدمي در برابر آن از خويش بگذرد و چنين حقيقتي جز حق متعال نمي تواند باشد.

نکته اين که ايمان اسلامي، اگر چه جايگاه آن دل آدمي است، و امّا از مقوله هايي است که جز از طريق عقل و از راه برهان اثبات پذير نيست، بر خلاف ايمان مسيحي، که حوزه اي است ممنوع براي ورود عقل و برهان، و يک مؤمن مسيحي ناگزير است اين حوزه را از دست تصرف عقل و برهان دور نگاه دارد؛ يعني حوزه ايمان اسلامي، بر خلاف حوزه ايمان مسيحي، جولانگاه عقل و عرصه استدلال و چون و چراهاي منطقي است. ايمان به خداوند و ايمان به حقانيّت فرشتگان، به عنوان کارگزاران آفرينش و حقانيّت رسالت پيامبران و ايمان به معاد و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب، همه و همه، به وسيله عقل و برهان اثبات پذير است ـ و علي الاصول، ايمان تقليدي را در آموزه هاي اسلامي چندان مکانتي نيست، اگر چه همان هم مقبول و پسنديده است ـ براي همين، منزلت عقل در آموزه هاي اسلامي بسي والاست، تا آن جا که پيشوايان دين آن را در رديف پيامبران الهي و امامان معصوم دانسته اند: پيامبران، عقل بيرون اند و عقل، پيامبر درون. امام کاظم(ع) در گفت وگوي خود با هشام، که به تفصيل «عمل» را توصيف مي کرد، چنين فرمود: اي هشام، خداوند کساني را که خرد نمي ورزند نکوهش کرد و فرمود: وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ (10). و چون به آنان گفته شود از آن چه خداوند فرو فرستاده است پيروي کنيد، مي گويند: نه، بلکه ما از آن چه پدران مان را بر آن يافته ايم، پيروي مي کنيم؛ آيا حتّي اگر پدران شان چيزي را درنمي يافته و راه به جايي نمي برده اند، [باز از پدران شان پيروي مي کنند]... اي هشام، به راستي خدا را بر مردم دو حجّت است: حجّتي آشکار و حجّتي نهان. حجّت آشکار فرستادگان و رسولان و امامانند و امّا حجّت نهان و دروني خردها باشد؛ «إِنَّ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حُجَّتَينِ، حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاْنْبِياءُ وَ الاْئِمَّةُ وَ أَمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ». (11)

در اين جا، مي سزد با حديثي جامع از امام صادق(ع)، درباره ايمان و درجات و مراتب و کاست و فزوني آن و نيز، ايمان جوارح و اندام هاي آدمي: دل و زبان و گوش و چشم و... اين بحث را پايان دهم؛ حديثي که در حقيقت توضيح بايسته و تکميل بسنده اي از بحث ايمان است. ابو عَمرو زبيري مي گويد: خدمت امام صادق (ع) گفتم: اي دانا! مرا خبر ده که کدام عمل در نزد خدا برتر است؟ گفت: آن چه خدا چيزي را بدون آن نمي پذيرد. گفتم: آن چيست؟ گفت ايمان به خدا ـ که جز او سزاوار پرستش نيست ـ از همه اعمال بالاتر است و از همه شريف تر، و در بهره مندي آدمي از آن از همه عالي تر. گفتم: آيا بيان نمي داري که ايمان گفتار همراه با کردار است، يا گفتار بدون کردار؟ گفت: ايمان همه اش عمل و کردار است، و گفتار (و اقرار به زبان) پاره اي از اين کردار است. خدا خود اين چنين قرار داده و در کتاب خويش بيان کرده است، آن سان که فروغ آن آشکار است و حجّت آن پايدار. و کتاب خدا به آن گواهي مي دهد و به آن فرا مي خواند. گفتم: فدايت شوم، اين سخن را بيش تر شرح ده تا بفهمم. گفت: ايمان حالت ها و درجه ها و طبقه ها و مرتبه هايي دارد: گونه اي از آن تمام تمام است، و گونه اي ناقص که نقص آن اشکار است، و گونه اي برجسته که رجحان و برجستگي زياد دارد. گفتم: آيا ايمان هم تمام و ناقص و زايد دارد؟ گفت: آري. گفتم: چگونه چنين مي شود؟ گفت براي آن که خدا ايمان را بر اندام هاي فرزندان آدم واجب ساخت، و آن را بر آن ها پخش کرد و براي هر يک بخشي قرار داد. بدين گونه هيچ اندام و عضوي نيست جز اين که براي آن ايماني است ويژه، غير از ايمان اندام هاي ديگر. از آن جمله قلب آدمي که با آن تعقّل مي کند و مي فهمد و آن امير بدن اوست و اندام ها هر کاري کنند همه به رأي و فرمان قلب است و از جمله اندام ها است دو چشمان او که با آن ها مي بيند، و گوش ها که با آن ها مي شنود، و دست ها که با آن ها نيروي خود را به کار مي برد، و پاها که با آن ها راه مي رود، و اندام نهان که لذّت هم خوابگي از آنِ اوست، و زبان که با آن سخن مي گويد، و سر که چهره وي در آن جاي دارد. پس اندامي نيست جز آن که در ايمان به کاري مأمور است جز آن چه اندام هاي ديگر به آن مأمورند. و اين بنابر تقديري است که خداي متعال مقرّر فرمود؛ و قرآن از آن سخن مي گويد و به آن گواهي مي دهد. بدين گونه خدا بر قلب چيزي را واحب کرده جز آن چه بر گوش واجب کرده است، و بر گوش چيزي سواي آن چه بر چشمان واجب ساخته، و بر دو چشم جز آن چه بر زبان واجب فرموده، و بر زبان جز آن چه بر دو دست واجب کرده، و بر دو دست جز آن چه بر دو پا واجب ساخته، و بر دو پا جز آن چه بر اندام نهان واجب ساخته، و بر اندام نهان جز آن چه بر چهره واجب قرار داده است.

أـ ايمان و عمل دل؛

ايماني که خدا بر قلب واجب فرموده، اعتراف است و شناخت و اعتقاد و رضا و تسليم به اين که خدايي جز «الله» نيست، او يگانه است و بي شريک، و سزاوار پرستش و يکتا اوست، و او را همسر و فرزندي نيست، و محمّد بنده و فرستاده اوست ـ صلوات الله و سلامه عليه و آله ـ و اقرار کردن به همه پيامبران و کتاب هايي که از جانب خدا آمده است. اين است آن چه خدا از اعتراف و معرفت بر قلب واجب کرده است. و کار قلب همين است، چنان که خود گفته است: «إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْيمَانِ ... مگر آن کس که مجبور گردد [که چيزي بر خلاف عقيده خويش بگويد]، و قلب او به ايمان و باور خود مطمئن است»؛ و گفته است: «أَلاَ بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ؛ اگاه باشيد که با ياد خدا دل ها آرامش و اطمينان پيدا مي کند»؛ و گفته است که: «الَّذِينَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ ؛ کساني که به زبان گفتند ايمان آورديم؛ ليکن دل هاشان ايمان نياورده است»؛ و گفته است: «إِن تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبَكُم بِهِ اللهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ ؛ خواه آن چه در جان هاي خود داريد آشکار کنيد و خواه پنهان، خدا طبق همان به حساب شما رسيدگي مي کند، پس هر که را بخواهد مي آمرزد و هر که را بخواهد عذاب مي کند». و اين آيات همه در بيان همان است که خدا بر قلب واجب کرده است؛ يعني اقرار و معرفت. و اين، رأس ايمان است؛ «وَ هُوَ رَأسُ الإيمانِ».

ب ـ ايمان و عمل زبان؛

و خدا بر زبان واجب کرده است که آن چه را قلب به آن معتقد و معترف است بگويد و ابراز دارد، خود گفته است: «وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً ؛ به مردمان سخن نيکو بگوييد»؛ و گفته است: «قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلهُنَا وَإِلهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ؛ بگوييد: به آن چه به ما فرو فرستاده شده، و آن چه به شما فرو فرستاده شده ايمان آورديم، خداي ما و خداي شما يکي است، و ما تسليم او هستيم». و اين عملي است که خدا بر زبان واجب کرده است. و عمل زبان اين است: «وَ هُوَ عَمَلُهُ».

ادامه دارد ...

پانوشت ها:

1. محمد، آيه 25، همان 32، نمل آيه 14، جاثيه آيه 23.

2.بقره، آيه 165 .

3.أنفال، آيه 2.

4.فتح، آيه 4.

5. نهج البلاغه، خطبه 176.

6. نهج البلاغه، خطبه 110.

7. چاثيه، آيه 24.

8.مضمون سوره توحيد.

9.آل عمران، آيه 85.

10. بقره، آيه 170.

11.تحف العقول، ص 386.

12. مراد از قلب، مرکزيّت وجود آدمي است که چشمه هايي از حکمت و هم مايه هايي از ضد حکمت دارد و اين قلب گوشتي که آويخته در سمت چپ سينه است، نماد آن است.

13. نحل، آيه 106.

14.رعد، آيه 28.

15. مائده، آيه 41.

16. بقره، آيه 284.

17. بقره، آيه 83.

18.عنکبوت، آيه 46.

خوانده شده 388 بار
Share this article

About author

Super User
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا