ویژنامه غدیر

محمدتقی فاضل میبدی

چکیده:

در بخش نخست این نوشتار سخن بر سر این است که آیا حکومت به معنای تدبیر سیاسی و اداره امور دنیایی مردم در قران کریم وارد گشته و لازمه نبوت که ریشه آسمانی و الهی دارد، ولایت و سیطره سیاسی بر جامعه می‌باشد؟ بی‌شک پیامبر بزرگ اسلام در شهر منور مدینه دارای ساختار سیاسی و مدير امور بود؛ اما این ساختار سیاسی آیا به خواسته اهالی شهر شکل گرفت؟ زیرا در این شهر پدیده‌ای بنام «امت» رخ‌نمود و پیامبر به‌عنوان رئیس نظام سیاسی برگزیده شد یا این‌که خداوند رسولش را به‌عنوان رئیس سیاسی این امت برگزید؟ به‌کارگیری این ریاست در مواردی مانند فصل خصومت، فرماندهی در جنگ، گرفتن زکوه و غنائم و ارسال نمایندگان و یا پذیرفتن سفرا و امثال آن خود را نشان داد.

در بخش دوم سخن بر سر مفهوم خلافت پس از مرگ پیامبراست که این خلافت در راستای ساختار سیاسی نوینی شکل گرفت و آن به شیوه شورا و یا بیعت مستقیم مردم بود.

در بخش سوم، بحث پیرامون پس از پذیرفتن زمامداری حضرت علي (ع) است. کلیدواژه حاکمیت امام علی (ع)، عدالت بود؛ و این عدالت در سه حوزه خود را نشان می‌داد، نخست در حوزه وجودی شخص حاکم که باید بر اساس عدالت و کنترل هواهای نفسانی شکل‌گرفته باشد. دوم در حوزه تکثر در قدرت و جابجایی درست مسئولان و سوم در حوزه تکثر ثروت و توزیع درست اموال.

به‌عنوان مقدمه پرسش‌هایی چند:

نخست باید بنگریم که حکم و یا حکومت در زمان نزول چه معنایی داشته است؟ آیا مفهوم حکومت در زمان حضرت علی (ع) و یا خلفای پیش از او به معنای حکومت در زمان پیامبر (ص) بوده؟ یا معنای تکامل‌یافته‌تری داشته است؟ آیا واژه حکم در قرآن به معنای تدبیر سیاسی جامعه است و جمله‌های «فاحکم بینهم بماانزل الله» و یا «وان حکمت فاحکم بینهم بالقسط» و «فاحکم بین الناس بالحق ولاتتبع الهوی» و امثال این‌ها به معنای حاکمیت سیاسی و تدبیر امور اجتماعی است؟ و پیامبر را دعوت به تشکیل حکومت می نماید؟ و یا این که واژه حکم و اشتقاقات آن به معنای فصل خصومت وحل دعواهای میان مردم آمده است؟ و اگر حکم به معنای فصل خصومت می باشد، آیا در قرآن واژه دیگری معادل حکومت وتدبیر سیاسی جامعه آمده است؟ و اگر آمده مبنای مشروعیت آن چگونه است؟ آیا یک مقوله الهی و قدسی است و یا یک مفهوم زمینی و عرفی می باشد؟

واژه حکم در قرآن

واژه «حکم» در شعر جاهلی و در زمان پیامبر و در قرآن کریم معنای سلطه سیاسی و حاکمیت بر مردم را ندارد، این واژه بیشتر به معنای فصل خصومت و رفع دعواهاي ميان مردم به‌کاررفته است. آیاتی که آورده خواهد شد، بر این معنا دلالت می‌نماید؛ «فان جاووک فاحکم بینهم اواعرض عنهم... وان حکمت فاحکم بینهم بالقسط ان الله یحب المقسطین» اگر –کفار- نزد تو آمدند، در میان آنان داوری کن، یا –اگر صلاح دانستی-آنها را به حال خود واگذارواگر میان آن‌ها داوری کنی، با عدالت داوری کن (مائده /42)«ان الله یامرکم ان توء دو الامانات الی اهلها واذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل»(نساء/57) خداوند به شما فرمان می‌دهد که امانات را به صاحبانش بدهید؛ و هنگامی‌که میان مردم داوری می‌کنی به عدالت داوری کنی. «و داوود و سلیمان اذ یحکمان فی الحرث اذنفشت فیه غنم القوم وکنا لحکمهم شاهدین»(انبیاء/77) و داوود و سلیمان را (به خاطر بیاور) هنگامی‌که درباره کشتزاری که گوسفندان بی‌شبان قوم، شبانگاه در آن چریده وآنرا تباه کرده بودند، داوری کردند و ما بر حکم آنان شاهد بودیم. (مائده /42). در این آیات و یا امثال آن، حکم و یا حکومت به معنای فصل خصومت و یا به‌اصطلاح امروز قضاوت است. و مترجمین و مفسرین سلف و حال، آن را به معنای زعامت بر مردم ندانسته‌اند. در مواردی معدود، واژه حکم به معنای حکمت و دانایی، نیز، آمده است؛ «ولما بلغ اشده آتیناه حکما وعلما»(یوسف/22) و هنگامی‌که (یوسف) به بلوغ و قوت رسید، ما حکمت (بنا بر نظر برخی نبوت) و علم را به او دادیم. «ففررت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکما»(شعرا/21)-موسی گفت- هنگامی که از شما ترسیدم فرار کردم؛ و پروردگارم به من حکمت و دانش بخشید و مرا از پیامبران قرارداد. در این دسته آیاتی که آورده شد «حکم»به معنای فصل خصومت و یا دانش وحیانی آمده است .کجایی  به معنای سلطه سیاسی و یا حکومت به معنای عام نیامده است.

اصطلاح اولوالأمر در قرآن

ممكن است برخي وجوب اطاعت از اولوالأمر را دليل بر وجوب حكومت از طرف خداوند بدانند. (آیت‌الله منتظري، دراسات في ولاية الفقيه، ج 1 ص 64) در دو مورد از آیات قرآن واژه «اولوالأمر» آمده است؛ یکی آیه 58 سوره نساء: یاایهاالذین آمنوا اطیعواالله واطیعوالرسول واولی الامرمنکم؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا واولواالامر را» و دیگری در آیه 82 همین سوره: واذا جائهم امر من الامن اوالخوف اذاعوا به ولو ردوه الی الرسول والی اولی الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم؛ و هنگامی‌که خبری از پیروزی یا شکست به آن‌ها برسد آن را شایع می‌سازند؛ درحالی‌که اگر آن را به پیامبر و پیشوایان باز گردانند، از ریشه های مسایل آگاه خواهند شد.

سخت است که بتوان در این دو آیه، معنای اولوالأمر را به حاکمان سیاسی سرایت داد؛ زیرا در آیه نخست، اختلاف است که مصداق و معنای اولوالأمر چیست و چه کسانی هستند؟ غالب شیعیان آن را به امامان معصوم (ع)تقلیل داده‌اند؛چون اطاعت بی‌چون‌وچرای اولوا الامر در کنار اطاعت خدا و رسول ناممکن به نظر می‌آید. دو تن از مفسران بزرگ شیعه یعنی شیخ طوسی و طبرسی در تفسیر اولی الامر سه  نظر آورده‌اند؛یکی به نقل از ابن عباس ،سدی ،جبایی و طبری که منظور از اولی الامر امراء و حاکمان سیاسی هستند و دیگری به نقل از مجاهد، حسن وعطاء است که مصداق اولوالأمر علماء می‌باشند و سوم به نقل از امام صادق و باقر (ع)که مصداق اولی الامر ائمه (ع)می‌باشند و این دو مفسر نظر سوم را برگزیده‌اند و استدلال این دو تن این است:ولایجوز ایجاب طاعة احد مطلقا الا من کان معصوما مامونا منه السهو والخطا ءولیس ذالک بحاصل فی الامراءوالعلماء (تبیان ،ج3ص235و مجمع‌البیان ج 3ص99 ذیل آیه شریفه ).لهذا نمی‌توان اولوالأمر را به همه حاکمان سرایت داد و در فرض صحت، نمی‌توان مشروعیت آن را آسمانی دانست، زیرا اطاعت از امرا و حاکمان  و یا اطاعت از قانون یک امر عقلایی است و قرآن کریم در اینجا ارشاد به‌حکم عقل می‌نماید ؛اما این‌که ادعا کنیم اطاعت مطلق از انسان‌های غیر معصوم، ماندد اطاعت از خدا و رسول واجب است، برخلاف حکم عقل هست. امام علی(ع)می‌فرماید:لاطاعة لمخلوق فی معصیةالخالق؛اگر اطاعت مخلوقی سرپیچی از اطاعت خالق در پی داشته باشد،جایزنیست.

و در معنای آیه دوم نیز همین دشواری را دارد. ونمی توان اولوالأمر را در اینجا به معنای حاکمان سیاسی قلمداد کرد.

در مورد اداره شئون جامعه و تدبیر سیاسی، شاید بتوان از واژه امر که درآیات ذیل آمده استفاده کرد. و عرب اداره جامعه را به «امر» تعبیر می‌کرده است. حضرت علی (ع) پس از جریان سقیفه فرمود: انا احق بهذا الامر الیکم. من نسبت به امر حکومت از شماها سزاوارترم؛ و یا بعد از جريان جنگ جمل فرمود: فلما نهضت بالامر نكثت طايفة.(نهج البلاغه فيض خطبه 3) جمال السیاسة العدل می الامرة ؛زیبایی سیاست عدالت در حکومت است (غررودررالحکم)العدل نظام الامرة؛عدالت موجب انتظام حکومت است (همان).امام مجتبي در نامه به معاويه فرمود :  ان عليا لما مضي سبيله ..ولاني المسلمون الامر بعده ..فانك تعلم اني احق بهذاالامر منك ؛ مردم بعد از علی مرا به‌عنوان حاكم انتخاب نمودند پس تو ميداني كه من نسبت به اين امر {حاكميت بر مردم)سزاوارترم (مقاتل الطالبيين ص35).  لهذا "امر"درآیات  «وشاورهم فی الامر »(آل عمران /159) و یا «امرهم شوری بینهم»(شوری/38) و آیه «حتی اذا فشلتم وتنازعتم فی الامر »(آل عمران/152) می‌توان به معنای تدبیر امور زندگانی و معیشتی گرفت  ،که مسلمانان برای بهتر فهمیدن و بهتر زیستن باهم به شور می‌نشستند .و یا این‌که به پیامبر وحی می‌شود در "امر "یعنی اداره جامعه با مردم مشورت کن ،بنابراین مراد از امر،که جمع آن امور است ، در اینجا می‌تواند به معنای تدبیر امور دنیایی مردم  باشد.که آن هم با مشورت و دخالت مردم تحقق می‌یابد.و یا اولواالامر به معنای حاكمان باشد.

واژه ملک(پادشاهی) در قرآن

در قرآن عنوان پادشاهی برای خداوند و انبیاء و در مقابل آن حاکمان ستمگر،نیز،آمده است :ولله ملک السموات والارض (نور/42) پادشاهی آسمان و زمین از آن خداوند است . فقداتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمة والنبوة  واتینا هم ملکا عظیما ؛ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم ؛و حکومت –ملک- عظیمی در اختیار آنان قراردادیم .(نساء/53) برخی در اینجا پادشاهی آل ابراهیم را اعم از حاكميت معنوي و سیاسی دانسته‌اند که خداوند در اختیار آنان قرار داده است (الميزان ج4ص377)ودرروايت در معنای ملك آمده است:قال ابوجعفر: انه الخلافة(تبيان ج3ص229).و ازملک و پادشاهی حضرت                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   سلیمان ،بخصوص ، نیز یاد گشته است .و درباره پادشاهی نمرود ،به‌عنوان پادشاهی ستمگر می‌فرماید:الم ترالی الذی حاج ابراهیم فی ربه ان اتیه الله الملک ..؛آیا ندیدی کسی –نمرود – که با ابراهیم درباره پروردگارش محاجه می‌کرد ؟زیرا خداوند به او پادشاهی داده بود..(بقره/257) .شاید بتوان گفت که واژه ملک به معنای سیاسی و تدبیر امور نزدیک‌تر باشد تا کلمات "امر"و یا "حکم". مهم این است که قرآن کریم در آیاتی که واژه ملک را استفاده کرده ،بیشتر نقل داستان نموده، تا این‌که به مسلمانان دستور تحقق آن را داده باشد .ونیز نمی‌توان استفاده کرد که ملک یک مقوله شرعی و الهی است .البته خداوند دادن ملک را به خود نسبت می‌دهد ؛همان‌طور که دادن عزت و ذلت را به خود نسبت می‌دهد."..توتی الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاءوتعز من تشاءوتذل من تشاء..(آل‌عمران /25) آیه‌ای که بیشترین صراحت درباره ملک به معنای تدبیر سیاسی دارد ،داستان برانگیختن طالوت به‌عنوان فرمانده جنگ برای قوم بنی اسراییل است ،هنگامی‌که از پیامبر خود درخواست کردند تا پادشاهی را برای آنان برانگیزد تا  درراه خدا بجنگند : وقال لهم نبیهم ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا ،و پیامبرشان به آنان –بنی اسراییل- گفت که خدا طالوت را پادشاه شما کرد ..(بقره/246).در اینجا نیز باید روشن ساخت که طالوت در کنار پیامبر زمان خود، پادشاه است یا فرمانده جنگ؟درهرصورت تکلیفی برای نسل‌های بعدی نیست تا حاکمی به‌عنوان ملک داشته باشند ؛بلکه حاکمیت به‌صورت پادشاهی که تمام‌کارها در اختیارش باشد ،در این روزگار محکوم و نامشروع قلمدادمی گردد؛ اگر کشوری ،مانند برخی کشورهای اروپایی دارای حکومت پادشاهی است ،آن پادشاه مقام تشریفاتی است و دخالتی در اجرای امور ندارد.

امامت در قرآن

کلمه "امام"به‌صورت مفرد و یا "ائمه"به شکل جمع در موارد و معانی مختلفی به‌کاررفته است ،ازجمله به معنای لوح محفوظ:و کلشی احصیناه فی امام مبین (یس/12)و یا به معنای کتاب و تورات :و من قبله کتاب موسی اماما ورحمة(احقاف/12)و یا به معنای پیشوایان الهی :قال انی جاعلک للناس اماما(بقره/124)وجعلناهم ائمة یهدون بامرنا (انبیا/73)و به معنای پیشوایان کفر وضلالت:فقاتلوا ائمة الکفر(توبه/12). وجعلناهم ائمة يدعون الي النار ويوم القيمة لايبصرون (قصص41)در معنا و مصداق امام به معنای پیشوایی و هدایت، در میان مذاهب اسلامی اختلاف است ،شیعیان ،غالباً ،در معصومین ،اعم از پیامبران و امامان ،می‌دانند .و غالب مفسرین بر آن‌اند که امام یعنی پیشوای دینی و فکری و هدایتی جامعه .يا به تعبير علامه طباطبايي :امام يعني كسي  كه به او اقتدا می‌شود وامامت ابراهيم به معناي نبوت است .(الميزان ج1ص270)حال این پیشوا ممکن است جامعه را به کفر و ضلالت بکشاند(ائمة الکفر). و یا ممکن است جامعه را به ایمان و اخلاق و توحید سوق دهد . (ائمة یهدون بامرنا ) به‌سختی می‌توان از این واژه تدبیر امور سیاسی و اجتماعی در تمامی شئون به دست آورد .البته جای این پرسش وجود دارد که آیا کسی که هدایت فکری ومعنوی جامعه را عهده دار گشت ،چگونه می تواند ،نسبت به سایر شئون جامعه بی تفاوت باشد؟ می توان گفت نسبت به امور جامعه بی تفاوت نبودن غیر از متصدی امور جامعه بودن است .مانند این که تمام پیامبران در برابر حاکمان جور به تقابل برخاسته و رسالت تحقق عدالت را در جامعه داشتند . آیا پیامبران در کنار رسالت و پیامبری ، مامور بوده اند تا مانند پادشاهان روزگارخود مدیر سیاسی جامعه باشند ؟همچنانکه پادشاهان ملک را تدبير و سیاست کرده   و یا شیوخ قبایل بستگان  قبیله ای خود را اداره می کرده اند .؟به عبارت دیگر، آیا لازمه نبوت ،پادشاهی و یا لازمه رسالت ریاست و سیاست و لازمه دعوت امارت برمردم است ؟درست است که مردم مدینه پیامبر اسلام را ،علاوه بر پیامبری و رسالت ،به عنوان رئیس جامعه خود پذیرفته بودند و عهد نامه یا معاهده ای که پیامبر در روزهای نخست برای همبستگی مردم میان قبایل و ادیان تدوین کرد و یهود مدینه را هم که بردین خود باقی بودند، در آن عهد نامه جای داد، اما نشان از این داردکه مردم او را به ریاست عامه بر خود برگزیده و پذیرفته بودند ؛و لازمه این ریاست ،سیطره و سلطه بر مردم نبود. در سنن ابن ماجه آمده است که حضرت فرمود :لست ملکا ولا جبارا؛(سنن ابن ماجه ج2ص1101حديث3312)من مانند پادشاهان و جباران نیستم .یعنی سیره پیامبر سیره حکومتهای رایج نبود .پیامبر ،پیامبر بود و رسول الهی .اما به خواست و با رضایت مردم مسایل اجتماعی اهل مدینه را هدایت و رهبری می کرد .و این به معنای حاکم سیاسی که در کشورهایی چون حبشه ،ایران و سایر بلاد آن روز که وجودداشت، نمی بود .و از سویی از آیه ای نمی توان استفاده کرد که پیامبر از طرف خداوند مامور تشکیل حکومت بوده است .آیاتی که به گرفتن زکات دستورمی دهد،و یا امر به اجرای حدود می نماید و آیات مربوط به جنگ و قتال حکایتی ازحاکمیت آن حضرت نمی کند ؛ شاید مجموع این آیات به دلالت التزامی تدبیر سیاسی و یا اجتماعی جامعه را شامل شود ؛به این معنا که تکالیف اجتماعی مسلمانان باید به دست نمایندگانی از سوی مردم اجرا شود و مردم مدینه برای این امر مهم، پیامبر را بر گزیده بودند .؛اما آیات زیادی وجود دارد که خداوند وظیفه پیامبر را تنها ابلاغ و هدایت و بشارت می داند .«و ما علی الرسول الا البلاغ المبین ». (نور/54وعنکبوت18)فان اعرضوافما ارسلناک علیهم حفیظاان علیک الاالبلاغ (شوری/48)در این آیات شریفه وظیفه پیامبر تنها ابلاغ دین تلقی گشته است .ممكن است گفته شود كه اين آيات مكي است ؛اما پيامبر در مدينه وظيفه سنگين تري يافت و علاوه بر رسالت ولايت سياسي برمردم را عهده دار بود . در پاسخ شايد بتوان گفت كه پيامبر در مدينه از سوي مردم به ولايت سياسي برگزيده شد .

خلافت

پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) ،که جامعه اسلامی به شکل امت درآمده بود ،روسای قبایل و سران مهاجر و انصار تصمیم گرفتند که رئیسی را برای این امت نوپا  برگزینند ،و این رئیس را خلیفه نام نهادند و واژه خلاقت متداول شد و غالبا خلیفه را به معنای جانشینی سیاسی پیامبر می‌پنداشتند .در قران کریم واژه خلیفه در دو آیه آمده است ؛یکی :واذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفة (بقرة/30)و دوم :یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق(ص/26) شک نیست که خلیفه در این آیات شریفه جانشینی خداوند در زمین است .و شاید معنای باطنی مراد باشد. حضرت علی (ع)در سخنی که با کمیل بن زیاد دارد، خلفا را چنین معنا می‌کند:

..هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة .وباشروارواح الیقین واستلانوا ما استعوره المترفون وآنسوا بمااستوحش منه الجاهلون وصحبوا الدنیا بابدان ارواحها متعلقة بالمحل الاعلی  اولئک خلفا ء الله فی ارضه والدعاة الی دینه آه آه شوقا الی رویتهم ، علم به آنان هجوم آورده ،به روح یقین پیوسته‌اند ،آنچه بر اهل تنعم دشوار است ،بر آنان آسان است و آنچه مایه وحشت جاهلان است مایه انس آنان است اهل دنیا را با بدن‌های خود همراهی می‌کنند و روح‌های آنان به‌جای دیگر پیوسته است ؛آری جانشینان خدا در زمین و دعوت‌کنندگان به دین خدا این افرادند .آه آه چقدر شوق دیدار آنان رادارم. (نهج‌البلاغه حکمت 147) .

خلافت به معنایی که پس از مرگ پیامبر به کار رفت معنای غیرازاین داشت .و در ترکیب این واژه اختلاف پیدا شد ؛برخی ،حاکمان را "خلیفه پیامبر"و برخی دیگر "خلیفه‌الله "می‌گفتند .ابوبکر که به‌عنوان نخستین خلیفه پس از پیامبر برگزیده شد ،عنوان خلیفه رسول‌الله داشت .و در هیچ سند تاریخی نیامده که پیامبر او را به‌عنوان خلیفه و یا حاکم سیاسی پس از خود انتخاب کرده باشد . جمله‌ای از خلیفه دوم آمده که : «ان بیعة ابی بکر فلتة ..غیران الله وقی شرها ..فمن بایع رجلا عن غیر مشورة المسلمین فانه لابیعة له ..»یعنی خلافت خلیفه اول یک اتفاق بود وگرنه خلیفه کسی است که به مشورت یا بیعت مردم به خلافت رسیده باشد .محققین بر این باورند که عنوان "خلیفة الله"از زمان امویان آغاز شد .و اولین کسی که خودزا خلیفه‌الله یا جانشین خدا  نامید معاویة بن ابی سفیان بود. (دکتر حاتم قادری،تحول مبانی مشروعیت خلافت ،ص65)بنابراین نمی‌توان ادعا نمود که خلافت ویادولتهای پس از پیامبر از راه وصایت به‌دست‌آمده و مبنای شرعی و آسمانی دارند.و اگر پیامبر فردی را ،علی فرض ،به‌عنوان خلیفه و یا جانشین سیاسی پس از خود معرفی کرده باشد ،ارشاد به‌حکم عقلی و یا عقلایی است .نمی‌توان از آن به معناي انتصاب تلقي نمود.

شک نیست که خلافت پس از پیامبر به معنا و مفهوم تدبیر سیاسی است ،یعنی اگر خلیفه جانشین پیامبر است ،تنها جانشین ساسی اوست و شامل رهبری معنوی نمی‌شود .تنها کار خلیفه سیاست ورزیدن است .خلفا نمایندگانی را به‌سوی  ممالک مفتوحه اعزام می‌داشتند و در این راستا دفتر و دیوان و حساب‌وکتاب و تقسیم بیت‌المال و زندان و سایر نهادهای  دیوانی و حکومتی تدریجاً به وجود آمد .از آن مهم‌تر سرکوبی اصحاب رده بود که سر از بیعت با خلیفه پیچیده بودند نکته‌ای که در این میان مهم است نقش مردم در نصب و عزل خلفاست ؛و خلیفه از مردم می‌خواهد اگر پا را کج‌نهادم با شمشیر کج مرا راست نمایید .در دوران خلفای چهارگانه دو چیز در گفتار و مجادلات وجود ندارد  ،یکی موروثی بودن خلافت و دیگری استدلال به نص و یا وصایتی از پیامبر برای امر خلافت  .البته نمی‌توان ادعا کرد که سه خلیفه نخست از راه انتخاب مستقیم مردم برگزیده شدند ؛بلکه انتخاب آنان از راه شورای معدود ،که بیشتر مهاجرین بودند و بنی‌هاشم در آن نقشی نداشتند و یا کمتر نقش داشتند ،انتخاب می‌شدند .

مبنای مشروعیت خلافت علی (ع)

انتخاب علی(ع)پس از قتل عثمان در یک فضای پرازالتهاب و شور صورت گرفت .اتفاقی که برای خلیفه پیشین روی دادومنجر به قتل او شد ، امام (ع)از آن ناخشنود بود .بارها میان عثمان وناراضییان واسطه گشت تا از در اصلاح برآید .عثمان از مردم مهلت خواست تا اصلاحات موردنظر را انجام دهد ؛علی فرمود :ما کان بالمدینة فلااجل فیه وما غاب فاجله وصول امرک الیه ؛اصلاح در شهر مدینه مهلت لازم ندارد و در سایر بلاد تا زمانی که دستور اصلاحات به آنجا رسد .(خطبه 162).اما خلیفه مسلمین تن به اصلاحات ندا د و این اتفاق تلخ در تاریخ خلافت اسلامی رخ داد که خلیفه‌ای با شورش مردم به قتل رسید .البته نقش معاویه در این شورش‌ها،بر اساس روایات تاریخی ،تا چه میزان بوده است ،مقاله مستقلی می‌طلبد .درهرصورت پس از قتل عثمان ، امام علی (ع) به‌عنوان خلیفه چهارم مسلمین با ازدحام ورای مستقیم مردم از گروه مهاجر- که به روایت طبری مهاجرین در این بیعت یکدست نبودند ، (طبری،ج6ص252) - وانصاربرگزیده شد . امام (ع)با اکراه ،خلافت بر مسلمین را پذیرفت ،بااینکه فرموده بود :ایها الناس ان احق بهذا الامر اقواهم علیه واعلمهم بامرالله ؛بهترین کس برای حکومت بر مسلمین تواناترین و داناترین به دستورات خداوند هست ،و خود رامصداق این گفتار می‌دانست  ،ودرروزهای نخست خلافت فرمود: فوالله مازلت مدفوعا عن حقی مستاثرا علی منذ قبض الله نبیه (ص) حتی یوم الناس هذا ؛به خدا سوگند از روزی که خدا جان پیامبر خویش را تحویل گرفت تا امروز همواره حق مسلم از من سلب شده است (نهج‌البلاغه خ 7)،اما پس از قتل عثمان پذیرفتن منصب خلافت برای حضرت سخت بود و فرمود:

دستم را برای بیعت بستم ،آن را گشودید ،و به‌مانند اشتران تشنه که بر آب هجوم‌آورند به‌سوی من هجوم آوردید... (خطبه 229)و درجای دیگر می‌فرماید:همانند ماده شتری که به کره خود روی آورد به من روی نهادید(خطبه 134)در برخی منابع آمده است که حضرت برای فرار از بیعت به باغی در خارج از مدینه گریخت و جمعیت شهر او را رها نکرد . و هنگامی‌که پذیرفت  فرمود :...لولا حضورالحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر...،اگر انبوه جماعت نمی‌بودند ویاران حجت را برمن تمام نمی‌کردند ...افسارش را برگردنش می‌انداختم (نهج ،خ 3)امثال این بیانات نشان می‌دهد که امام (ع)طالب پذیرش این امر نبوده است ؛بااین‌حال  حضرت فرمود این انتخاب باید در مسجد و در میان جماعت مسلمین ،انجام شود "فان ینبغی لایکون خفیا ولا یکون الا عن رضی المسلمین " (طبری،ج2ص679وبحارالانوارج32ص8طبع بيروت).  پس از انتخاب شدن فرمود :ایهاالناس عن ملا واذن ان هذا امرکم لیس لاحد فیه حق الا من امرتم ،ای مردمی که زیاد وهوشمندی ،بدانید امر حکومت از آن شماست ؛هیچ‌کس حق ندارد آن را به خود اختصاص دهد ،مگر آن‌کسی که شما او را امیر و حاکم خود گردانید .(تاریخ طبری ،ج3،ص456).در اینجا حکومت به‌عنوان یک حق مشاع که از آن‌همه مردم است تلقی گشته تا این‌که مردم این حق مشاعی را به یک فرد خاصی واگذارنمایند .

اگر حکومت به‌عنوان  یک تکلیف الهی و یا منصب آسمانی ،بمانند رسالت ،بر دوش حضرت بود ،آن را حق مردم تلقی نمی‌کرد .قابل‌ذکر است که امام در روزهای نخست خلافت و پس از جریان سقیفه ؛به نقل از مورخین شیعه و سنی خود را خانه‌نشین کرد و تن به بیعت نداد ؛زیرا خود را لایق‌تر از دیگران می‌دانست و هنگامی‌که برای بیعت با خلیفه نخست دعوت شد، فرمود :انااحق بهذاالامر منکم لاابایعکم وانتم اولی بالبیعة لی ،من در این امر –حکومت- از شما سزاوارترم ؛لهذا بیعت نمی‌کنم ..(ابن ابی الحدید،ج2ص 2) .در پاسخ سران قریش که از قول پیامبر گفتند:الائمة من قریش ،خلافت باید در طایفه قریش باشد ،امام فرمود : احتجوا بالشجرة  واضاعوا الثمرة؛ آنان به درخت استلال کردند ولی میوه آنراضایع نمودند (نهج‌البلاغه خطبه 67) کنایه از این‌که میوه این درخت ما هستیم . پس از جریان خلیفه دوم که شورای شش نقره تصمیم گرفت تا عثمان را برکرسی خلافت برکشد ،  فرمود:لقد علمتم انی احق بها من غیری ووالله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین ؛دانستید که من برای خلافت سزاوارتر از دیگران هستم ،به خدا سوگند تا وقتی‌که امور مسلمانان ازهم‌گسیختگی سالم بماند ،و تنها به من ظلم شود ،همراهی می‌کنم .(خطبه 73)در اینجا صحبت از رقابت در امر حکومت است که فردی خود را از جهت دانایی به دین و سبقت در اسلام و قرابت به پیامبر (ص)لایق‌تر از دیگری می‌داند ،و این‌یک امر عقلایی است و در دنیای دموکراسی نیز مرسوم است ،کسی که خود را لایق‌تر از دیگری می‌داند در معرض قراردهدوبه تعبیر امروز کاندیدا شود  .روزی از حضرت سؤال شد چرا مردم شمارا از منصب خلافت بازداشتند حضرت پاسخ داد  :فانها کانت اثرة شحت علیها نفوس قوم وسخت عنها نفوس آخرین ؛یعنی مقام خلافت مقامی رغبت افزاست ،گروهی سخت بدان آزمند شدند و گروهی سخاوت ورزیدند و چشم پوشیدند؛و من از آن سخاوتمندانه  گذشتم .(خطبه 160). یعنی هنگامی‌که مردم کسی را نخواهند باید کنار کشید . و من از این کار کنار کشیدم . حضرت علی (ع)به‌گونه‌ای حکومت خود را مشروع و مقبول از رأی مردم می‌دانست ،در نامه‌ای که در هنگام حرکت به‌سوی بصره برای مردم کوفه نوشت و ناخشنودی خود را از قتل عثمان ابراز کرد ،فرمود:و بایعنی الناس غیرمستکرهین ولا مجبرین بل طائعین مخیرین ؛آنگاه که مردم با من بیعت کردند ،نه از روی اکراه یا اجبار ، بلکه به رضا و اختیاربود .(نامه 1) و در جای دیگر فرمود: انه بایعنی القوم الذین بایعوا ابابکر وعمر وعثمان علی مابایعوهم علیه ؛بی تردید آنانی که با ابابکر و عمر و عثمان بیعت کردند ،همان سان با من بیعت کردند (نهج البلاغه نامه 6)

در اینجا چند نکته آشکاراست ؛نخست این‌که انتخاب حاکم و یا خلیفه حق مردم است حضرت در روز بيعت در مسجد فرمود:ان هذا امرکم لیس لاحد فیه حق الا ما امرتم ؛حق حكومت از آن مردم است وهر كس شمااورابرگزيني حاكم خواهد بود .(بحارالانوارج32ص8طبع بيروت) و دوم این‌که امام این مسئولیت بس خطیر را از روی اکراه پذیرفتند و هیچ اقدامی برای این کار روا ندانستند  و سوم این‌که مردم با اختیار و شوق فراوان حضرت را تسلیم به این امر نمودند .روزی که به خانه حضرت ریختند تا او را وادار به امر خلافت نمایند ؛حضرت فرمود :دعونی والتمسوغیری ....از من دست بدارید و دیگری را بگیرید ...اگر مرا به حال خود رها کنید ،من نیز چون یکی از شماها خواهم بود ،شاید بیش از شما به کسی که به خلافت گمارده شود ،گوش سپارم .وانا لکم وزیرا خیر لکم منی امیرا ؛اگر برای شما وزیر باشم بهتر از آن است که امیر باشم.(خطبه 92)در اینجا حضرت شایستگی  و حقانیت خود را برای خلافت نفی نمی‌نماید ،بلکه نگران فتنه‌هایی است که در حکومت پیشین شکل‌گرفته و جامعه را آبستن حوادث کرده است .

برخی توجیهات دیگری برای ایراد این خطبه کرده‌اند که در اینجا مجال ذکر آن نیست .(بحار ج32ص38)

در این بخش  دو مسئله را باید از هم جدا کرد ؛یکی جریان امامت و رهبری معنوی و ولایت باطنی و یا جنبه اعلمیت امام علی (ع)نسبت به احکام الهی و قرابت ایشان ازلحاظ فکری و تربیتی با پیامبر است ؛که کثیری از عالمان اهل سنت در ذیل جریان غدیر و یا حدیث منزلت به آن پرداخته و اذعان کرده‌اند و خلفای پیشین نیز بر این امر واقف بودند ؛البته نگاه کلامی تشیع به این است که امامت و پیشوای معنوی از اصول دین است و به انتخاب مردم بستگی ندارد و این پیامبر است که از طرف خداوند وصی خود را به‌عنوان امام انتخاب می‌کند .و دیگری مسئله خلافت به معنای تدبیر سیاسی جامعه است .هرچند در امر خلافت در بیست‌وپنج سال گذشته حضرت ،ثبوتا ، لایق‌تر واحق بوده است ؛اما به دلایل سیاسی و یا اجتماعی و یا جهل مسلمانان نسبت به این امر ،خلافت در ایشان تحقق‌نیافته است .و این مردم هستند که باید مدیر سیاسی جامعه را انتخاب نمایند . مبنای رأی مردم در مشروعیت حکومت در نزد امام تا آنجا بود که به نقل برخی روایات تاریخی ، پس از ضربت خوردن حضرت عده‌ای نزد امام رفته و از ایشان خواستند تا فرزندش حسن (ع)را برای خلیفه بعد برگزیند ،امام در جواب فرمود: ماامرکم ولا انهاکم ،من در انتخاب حسن امر ونهیی ندارم .(تلخیص الشافی ،ج3ص295) و در وصیت‌نامه‌ای که حضرت نوشتند ،هیچ‌گاه حضرت حسن (ع)را ویافرزندان دیگرش را وصی خود در امر خلافت قرار نداند. در نامه­ای كه حضرت به شيعيان نوشت فرموده رسول خدا يادآورشدوفرمود: .يابن ابي طالب لك ولاء امتي .فان ولوك في عافية واجمعواعليك بالرضا فقم بامرهم وان اختلفوا عليك فدهم وما هم فيه ؛(كشف الغمة،ص180ونوادر الاخبارص199)اي پسر ابی طالب ولايت از آن توست ،اگر مردم بر اين كار اجماع كردند تو بر اين امر قيام كن و آن را بپذير و اگر اختلاف كردند و بر تو اتفاق نكردند آن را رهاكن .

 و این تفکیک مشروعیت و مقبولیت  در امر خلافت که امروز مطرح هست،مبنای علمی  و تاریخ درستی ندارد ؛همان چیزی که به حاکم سیاسی مقبولیت می‌دهد ،یعنی رأی مردم ، مشروعیت نیز می‌دهد .لهذا خلافت امام علی به معنای مدیر سیاسی جامعه برخاسته از بیعت مردم است .و به تعبیر دقیق‌تر یک قرارداد اجتماعی تلقی می‌شود ،همان تعریفی که امروز برای حکومت می‌نمایند.و این قرارداد،حقوق دوطرفه را ایجاد می‌کند . در حکومت‌های انتصابی ،غالباً ،حقوق یک‌طرفه هست و کسی از حاکم ،حق بازخواست ندارد و اگر خطایی و یا خیانتی صورت بگیرد ،این خداوند است که خاطی را مجازات می‌کند ؛اما حکومت بر اساس قرارداد، حقوق طرفینی ایجاد می‌کند و به مردم حق بازخواست می‌دهد .و ما در حکومت امام علی (ع) هردوی این را شاهدیم .امام درروزصفین در ضمن خطبه‌ای فرمود:

..قدجعل الله علیکم حقابولایة امرکم ولکم علی من الحق مثل الذی لی علیکم ...واعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالی علی الرعیة وحق الرعیة علی الوالی .. خداوند برای من که ولی امر شما هستم بر شما حقی مقرر کرده ،همان‌گونه که مرا بر شما حقی است ،شمارا نیز بر من حقی است ..بزرگ‌ترین حقی که خداوند واجب گردانید ،حق والی بر رعیت و حق رعیت بروالی است .(خطبه 207)وان گاه که لشکر خود را برای شامیان بسیج می‌کرد ،نخست فرمود:ملول ودلتنگم از شما. از این‌همه سرزنش‌هایتان به تنگ آمده‌ام ...ودرادامه فرمود:ایهاالناس ان لی علیکم حقا ولکم علی حقا ...ای مردم مرا بر شما حقی است و شمارا بر من حقی است .حقی که شما به گردن من دارید اندرز دادن و نیک‌خواهی شماست و غنائم را به‌تمامی میان شما تقسیم کردن و تعلیم دادن شماست تا جاهل نمانید وتادیب شماست تا بیاموزید .حقی که من به گردن شما دارم این‌که در بیعت وفادار باشید ..(خطبه 34)در تمام قراردادهای سیاسی که والیان به‌عنوان وکیل سیاسی انتخاب می‌شوند حقوق طرفینی اعتبار می‌گردد و حضرت بر این حقوق در موارد عدیده تاکید می نماید .در نامه ای که به فرماندهان می نویسد ،چنین می فرماید:

فان حقا علی الوالی ان لایغیره علی رعیته فضل ناله ولا طول خص به ...الاوان لکم عندی ان لا احتجز دونکم سرا الا فی حرب..؛یعنی از حقوقی که مردم بر امام دارند ،این است که فضل ونعمتی که امام به دست آورده ،رفتار او را با مردمش تغییر ندهد ،بلکه نعمتی که خدا به وی داده است بیشتر باعث نزدیکی وی با مردم و محبت او نسبت به برادران دینی وی گردد .شما برمن حق‌دارید که هیچ رازی را از شما پنهان نکنم مگر در مسائل جنگی ....پس ،آنگاه‌که این حقوق شمارا ادا کردم نعمت خدا بر شما ثابت می‌گردد وبر شما لازم است که از من اطاعت کنید ..(نهج‌البلاغه ،نامه 50)حضرت علی (ع)حقوق طرفینی والی و مردم را تا آنجا توسعه می‌دهد ،که از حقوق مردم را انتقاد از حاکمان و تواضع حاکمان را در برابر مردم می‌داند :فلاتکلمونی بما تکلم به الجبابره ولاتتحفظوا منی بما یتحفظ عنداهل البادرة ولا تخالطونی بالمصانعة ولاتظنوا بی استثقالا فی حق قیل لی ولا التماس اعظام لنفسی فانه من استثقل الحق ان یقال له اوالعدل ان یعرض علیه کان العمل بهما اثقل علیه فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل فانی لست فی نفسی بفوق ان اخطی ولا آمن ذالک من فعلی ...؛یعنی با من آنسان که با جباران و ستمگران سخن می‌گویید ،سخن نگویید ،القاب متملقانه را برایم بکار نبرید .از من پنهان مدارید آنچه را که از جباران و خشمگینان پنهان می‌دارند .بامن به سبک سازش‌کاری معاشرت نکنید .گمان مبرید که اگر به‌حق سخنی به من گفته شود برمن سنگین می‌آید، یا از کسی بخواهم مرا تجلیل و تعظیم کند . زیرا هر که شنیدن حق بر او گران آید یا نتواند اندرز کسی را بشنود ،عمل کردن به‌حق و عدالت بر او دشوارتر است . پس با من از گفتن  حق یا رأی زدن به عدل بازنایستید،زیرا من در نظر خود بزرگ‌تر از آن نیستم که مرتکب خطا نشوم و در اعمال خود از خطا ایمن نیستم ..(خطبه 216).

در اینجا حضرت به‌گونه‌ای سخن می‌گوید که حکومت خود را مدیون انتخاب مردم می‌داند و به مردم این حق را می‌دهد تا در موقع لزوم از حقوق خود دفاع کنند .شگفت این‌که در ادبیات سیاسی امام علی (ع) والی و یا حاکم امانت‌دار است و نه مالک مطلق .در نامه حضرت به نماینده خود در آذربایجان می‌نویسد:وان عملک لیس لک بطعمة ولکنک فی عنقک امانة وانت مسترعی لمن فوقک ..مبادا بپنداری حکومتی که به تو رسیده است یک شکار است که به چنگت افتاده ،بلکه امانتی است که به گردنت نهاده‌اند (نهج‌البلاغه نامه 5). و این امانت چیزی است که مردم با انتخاب  والیان به آنان می‌دهند و حق بازخواست از آنان را نیز دارند .نتیجه‌ای که از مطالب یادشده گرفته می‌شود این‌که حکومت امام علی (ع)به معنای تدبیر سیاسی جامعه بر اساس خواسته و بیعت مردم بوده و حضرت بهترین  و عقلایی‌ترین روش را در این راه پیش‌گرفته است و این حکومت با تمام حکومت‌هایی که در آن روزگار و یا روزگار پیش از آن وجوداشته عقلایی تر و مردمی‌تر است .تأکید بر بیعت مردم ، پذیرفتن حق انتقاد برای مردم ،پاسخگو بودن به مردم ،امانت بودن حکومت از سوی مردم ،مساوی بودن حقوق مردم و دوسویه بودن حق و تکلیف از سوی والی و مردم همه این‌ها بیان‌گر این است که امام(ع) در امر حکومت کاملاً عرفی و عقلایی عمل می‌کرده است .

 نحوه اداره جامعه و تقسیم امپراتوری وسیع اسلامی به چند مرکز و ناحیه و اعزام نمایندگان و فرمانداران و دستورالعمل به آنان و تشکیل دیوان و چگونگی و نحوه رسیدگی و نظارت بر تقسیم اموال ،تماماً،بر اساس روش عقلایی آن روز بود .این‌که حضرت به بیعت‌کنندگان فرمود :راهی خواهم رفت که قرآن وپیامبررفته اند ،یعنی در اجرای عدالت و احکام الهی باکسی سازش نخواهم کرد.

مفهوم عدالت در منطق علی (ع)

1-    عدالت در توزیع قدرت. در منطق سیاست یکی از محوری‌ترین مسائل مفهوم قدرت است که آن را بر دو بخش تقسیم کرده‌اند ؛یکی قدرت متمرکز و دیگری قدرت متکثر.حکومت‌های خودکامه و توتالی‌تر به دنبال قدرت متمرکز هستند تا حاکمیت فردی خود را بر جامعه تحمیل نمایند .واحیانا ثروت‌ها واموال عمومی را در دست عده‌ای متمرکز نمایند ،یعنی قدرت متمرکز ثروت متمرکز را به دنبال دارد .درزمان خلافت عثمان ،برخلاف رویه‌های پیشین نظام اداری و مالی جامعه اسلامی از مسیر عدالت خارج شد و بازگشت قریشیان به صحنه سیاسی مشهود بود ومطرودین پیامبر چون خاندان ابی العاص جزو مقبولان و مقربین قرار گرفتند .با خروج جریان خلافت از مسیر عدالت شورش‌های عمومی را به وجود آورد و سرانجام خلیفه وقت مقتول گشت .علی (ع)وارث جامعه‌ای است که شایستگان به انزوا گراییده و نالایقان و جاهلان به پهنه سیاست‌باز گشته‌اند .(فی زمن عالمها ملجم وجاهلها مکرم )و از سویی ثروت مسلمین در دست عده‌ای دست‌به‌دست می‌گردد .و پیش‌بینی پیامبر درباره خاندان ابی العاص محقق گشته که فرمود: اذابلغ بنوابی العاص ثلاثین رجلا جعلوامال الله دولا وعبادالله خولا ودین الله دخلا ؛هنگامی‌که خاندان بنی العاص به سی نفر بالغ شوند ،بیت‌المال را دست‌به‌دست ،بندگان خدا را پست و دین خدا را ابزار سیاست قرار می‌دهند .(شرح ابن ابی الحدید ،خطبه 128) به روایت طبری:

"چنان بود که عثمان مال و زمین خویش  را میان بنی‌امیه تقسیم کرده و از فرزندان ابی العاص آغاز کرده بود .به مردان خاندان حکم ده هزار،ده هزار داد که یک‌صد هزار گرفتند..(طبری ،ج6ص2210) علی در آغازین روزهای خلافت خود برد و امر تصریح دارد و شتاب می‌کند ؛یکی جابجایی افراد و دیگری جابجایی اموال .بنا به روایت یعقوبی سومین روز خلافت بود که حضرت تصمیم گرفت تمام عمال عثمان را از صحنه حکومت برکنار نماید .جز ابوموسی اشعری که  مالک اشتر او را وساطت کرده بود .نگاه امام این بود که قریشیان همه‌جا را گرفته و زمینه بازگشت بنی‌امیه ،دشمنان دیروز اسلام ،را فراهم می‌نمایند .لهذا حکومت مصر و بصره را در اختیار انصار گذاشت .عثمان بن حنیف انصاری در بصره جای گرفت وقیس بن سعد بن عباده که از خزرجیان بود والی مصر کرد .شدت کار چنان بود که برخی به حضرت پیشنهاد دادند تا در نصب و عزل‌ها شتاب نورزد .به نقل از طبری که از ابن عباس نقل می‌کند مغیرة بن شعبه نزد علی (ع)رفت و گفت :

"تو را حق نیک‌خواهی و اطاعت مسلم است .با رأی درست امروز کار فردا را سامان توانی داد و با تباهی امروز کار فردا را تباه خواهی کرد .معاویه را بر سرکارش نگهدار ،همه عاملان عثمان را بر سرکارشان نگهدار و چون اطاعت آوردند و از سپاه‌ها بیعت گرفتند تغییرشان بده یا واگذار .(دکتر داوود  فیرحی ،تاریخ تحول دولت در اسلام ،ص194) بیشترین سهم خواه طلحه و زبیر بودند که به ولایت‌های بصره وکوقه چشم داشتند و حضرت به آنان پاسخ منفی داد .موضع امام در برابر مغیره این بود :به خدا در دین خدا تساهل نمی‌کنم و در کار خویش زبونی روا نمی‌دارم .(همان‌جا) بنابراین نقطه آغازین عدالت ازاینجا شروع می‌شود که باید آدم‌ها به‌جای خویش برگردند ومسولیتها بر اساس لیاقت‌ها تقسیم شود .از آن حضرت است که فرمود :لایحض بالولایات الااهل الدیانات والامانات ؛نمایندگان شهرها باید اهل دیانت وامانت باشند .این‌که در تعریف عدالت فرمودند :وضع الشیئ فی موضعه ،این تعریف فراگیراست .زیباترین بیان علی (ع)در این قسمت در این عبارت نهفته است : ادبار الدول باربعة ،تقدیم الاراذل وتاخیر الافاضل ،التمسک بالفروع والتضییع الاصول ؛چهار چیز حکومت‌ها را از پای درمی‌آورد :آدم‌های ناشایست را جلو انداختن و انسان‌های شایسته را به گوشه راندن و به فروع چسبیدن و اصول را رها کردن .چیزی که در این روزگار شاهدیم .(غررالحکم)

2-عدالت در عرصه ثروت.  بی‌شک حاکمی به‌مانند امام علی حساسیت و حساب‌رسی نسبت به ثروت‌های عمومی و یا بیت‌المال را نداشته است؛ درهمان روزهای نخست حکومت در طی سخنانی فرمود: و الله لو وجدته قدتزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان فى العدل سعة ومن ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (نهج خ 15) به خدا سوگند ، اگر آن اراضى را پيدا كنم كه مهريه زنان قرارگرفته و كنيزان با آن‏ها خریداری‌شده‌اند ، آن‏ها را به بیت‌المال برمى‏گردانم ، زيرا در عدالت گشايشى است و هر كس كه عدالت برایش  تنگنایی ايجاد كند ، ظلم او را در تنگناى شديدترى قرار مى‏دهد .خیلی از حاکمان از فراخنای عدالت گریختند و در تنگنای خشم‌های مظلومان گرفتار شدند . به فرموده امام علی (ع)الحیف یدعواالی السیف ؛ظلم شمشیرها را از نیام بدر آورد .همچنان که در زمان خلیفه سوم و خیلی از حاکمان تاریخ چنین شده است .

کسانی برای مصلحت بقای حکومت، نزد امام آمدند و پیشنهاد تبعیض در تقسیم بیت‌المال را نمودند ،پاسخ حضرت به آنان برای همه حاکمان تاریخ شنیدنی است : اتامرونی ان اطلب النصر بالجور ...آیا مرا فرمان می‌دهی که پیروزی را از راه جور بر دیگری به دست آورم ..اگر این مال از آن‌من بود ،بازهم آن را به‌تساوی تقسیم می‌کردم ..(خطبه 126)این جمله یعنی حاکمیت اخلاق و عدالت بر سیاست .یعنی روشی که در تاریخ حکومت‌ها ،جز امام علی (ع)ويامعدودی کسی آن را بکار نبست .و غالب حاكمان تاريخ ُدر مقام مصلحت سیاست را بر اخلاق و عدالت حاکم کردند و با جور به دیگران به دنبال نصرت و ادامه حكومت برآمدند .

 عدالت امام در عرصه توزیع ثروت به آنجا بازمی‌گردد که باید ساختار مالی نظام پیشین را به هم بریزد و تفاوت‌های طبقاتی و حیف‌ومیلی که در حکومت پیشین در جامعه ایجادشده ، از میان بردارد . .چیزی که امام را رنج می‌دهد، وجود فقیران و گرسنگانی است که در جامعه به‌اصطلاح دینی حقوقشان به دست عده‌ای از صاحبان قدرت ازدست‌رفته و ضایع گشته و فقر و گرسنگی با عنوان دین بر آنان تحمیل گشته است .شاید کلامی در مکتوبات بشری به این بلندی و زیبایی برای تبیین و مبارزه با تفاوت طبقاتی کسی نگفته باشد :

ان الله سبحانه فرض في مال الاغنياء اقوات الفقراء فماجاع فقيرالابمامتع به غني والله تعالي سائلهم عن ذالك"(نهج ،حکمت 328)يعني: خداوند روزی فقراء رادراموال اغنياء قرار داده. پس فقيري گرسنه نمی‌ماند مگر آنكه متمكني حقش را دريغ ساخته و خداوند متعال از او دراین‌باره خواهدپرسيد.

در اینجا سخن از خمس وزکوة نیست ؛این‌که اگر ثروتمندی وجوهات اموالش را داد ،تمام دارایی‌هایش بر او حلال است ؛بلکه سخن بر سر این است که این ثروت‌ها را از کجا آورده و چگونه ممکن است در یک نظام دینی کسی صاحب میلیاردها ثروت ،به تعبیر امروز،شود و از آن‌سو کسانی زندگی کنند که در تهیه مایحتاج نخست خود فرومانده‌اند .دغدغه خاطر حضرت این است که چرا طبقه سفلی {طبقه محروم}به وجود آمده و چرا در حکومت گذشته عده‌ای معدود توانستند از رانت‌های حکومت استفاده و به بیت‌المال چنگ اندازند .ودرتصاحب اراضی مسلمین حدودی را نشناسند .هنگامی‌که مالک اشتر را به مصر می‌فرستد به او می‌گوید:
"ثم الله الله في الطبقه السفلي الذين لاحيلة لهم و للمساكين و المحتاجين و اهل البؤسي و الزمنی..(نامه 53)

يعني: خدا را خدا را در رعايت حال طبقات محروم و زيرين جامعه شامل گرفتاران زمین‌گیر و دردمندان كه چاره‌ای در کارشان وجود ندارد. ازجمله عللی که حضرت را وامی‌دارد تا زمام خلافت به دست گیرد "کظه ظالم وسغب مظلوم"است ؛یعنی شکم‌های پرستمگران و شکم‌های خالی ستم دیدگان . شگفت این‌که امام مناهج دین و یا انجام احکام شریعت را در کنار معالم عدل قرار داده "..وقامت مناهج الدین واعتدلت معالم العدل" و هردوی این را نتیجه این می‌داند که: فلیست تصلح الرعیة الابصلاح الولاة(خ214)یعنی مناهج دین و معالم عدل و صلاح ولاة از هم تفکیک‌ناپذیر است .نمی‌توان در جامعه‌ای که سایه عدالت بر سر مردم گسترده نگشته  وفقرعده ای را زمین گیرکرده است ،انتظار شعارهای دینی ویامناهج دین را داشت و جوانان را به‌سوی حفظ شعایر دین دعوت کرد.پیامبر فرمود: لولاالخبزماصلینا ولاصمناولا اداءفرائض ربنا(کافی ج6ص287) ونمی توان در جامعه‌ای که حاکمان به صلاحیت و شایستگی دست نیافته‌اند ،انتظار معالم عدل و یا مناهج دین را داشت .عدالت در منطق علی (ع)این نیست که حکومت و یا عده‌ای صاحب ثروت و مکنت ،منت گذاشته و چیزی را به‌عنوان کمک به مستضعفان و یا از راه امداد به فقیران جامعه ببخشند ؛بلکه عدالت یعنی قانون عام وجهان شمولی  که مسیر جامعه به‌گونه‌ای سامان یابد که هر کس به حقوق خود نائل گردد و این مفهومی نیست که شرع معین نماید ؛بلکه این عرف و یا عقلای جامعه هستند که حقوق انسان‌ها رابراساس عدالت معنی می‌نمایند . شخصی زیرک و هوشمند از امام (ع)پرسید :ایهما افضل ؛العدل اوالجود ؟آیا عدالت شریف‌تر است یا بخشندگی ؟حضرت در پاسخ عدل را بر جود مقدم می‌دارد و استدلال بر این مطلب این است که : العدل یضع الامورمواضعها والجود یخرجها من جهتها ؛(نهج ،حکمت 437)یعنی عدل جریان‌ها را در مجرای خود قرار می‌دهد ولی جود ،بااینکه یک صفت اخلاقی است ،جریان‌ها را از مجرای خود خارج می‌سازد .در تدبیر سیاسی و تصمیم‌گیری‌ها اجتماعی نمی‌توان از طریق بخشش وارد شد ،زیرا در سایه جود است که عده‌ای به خاطر تقرب به حکومت از منافع مالی و سیاسی بهره می‌برند و از اموال عمومی به عده‌ای خاص بخشیده می‌شود ؛اما عدالت قانون عامی است که همگان از آن بهره می‌برند .به‌عبارت‌دیگر در عدالت استحقاق‌های طبیعی افراد در نظر گرفته می‌شود .و هرکسی برحسب لیاقت واستعدادخود بهره می‌برد ؛البته امام (ع)جود و احسان را در اخلاق بشری مردود نمی‌داند .اما عدل به‌مانند پایه‌های ساختمان  وجود به‌مانند تزیینات و رنگ‌آمیزی ساختمان است .ممکن است جامعه‌ای ظواهری آراسته ،خیابان‌های زیبا ،پارک‌های دلپذیر و ماشین‌های آن‌چنان جذاب داشته باشد ،ولی در همان جامعه انسان‌های فقیر و محروم در خانه‌های محقر و آلونک مانند، زندگی نمایند  .کما این‌که در این روزگار شاهدیم .بنابراین امام علی عدل را برتر از جود می‌شناسد .مثال دیگر آن به این شکل است که حاکمی عده‌ای از انسان‌ها را ناعادلانه به زندان افکند وبعدا منت گذاشته آن‌ها را از راه جود ،عفو و آزاد نماید ؛در اینجا جود در برابر عدل قرارگرفته و یا به معنای دیگر حاکم جایر صاحب جود شناخته می‌شود .لهذا در یک نظام ظالمانه جود ناممکن نیست ولی عدل در آن جامعه راه ندارد .امام در ذیل حدیث این‌گونه می‌فرماید: العدل سایس عام والجود عارض خاص فالعدل اشرفهما وافضلهما ،عدالت قانونی است عام و همگان را دربر می‌گیرد و بخشندگی تنها کسی را دربرمی گیرد که بخشش نصیبش گشته ،پس عدالت از بخشندگی شریف‌تر وبرتر است .به تعبیر شهید مطهری : ازنظر علی(ع)آن اصلی که می‌تواند تعادل اجتماع را حفظ کند وهمِ را راضی نگه دارد ،به پیکر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است (مطهری ،سیری درنهج البلاغه ،ص113)

3-   عدالت در عرصه شخصیت

در منطق امام علی (ع)عدالت چیزی است که نخست باید در روح و روان آدمیان نفوذ کرده باشد و کسی که برکرسی ریاست می‌نشیند باید هرگونه هوایی را از خود زدوده باشد .از همه مهم‌تر حب و بغض‌های شخصی و خصلت‌های فردی را بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی حاکم نگرداند ؛که اگر چنین شد نتیجه آن حاکمیت هوای نفسانی و درنهایت دیکتاتوری است که آدمیان را به هلاکت می‌رساند .آموزش امام در این بخش چنین است :

قدالزم نفسه العدل فکان اول عدله نفی الهوی عن نفسه یصف الحق و یعمل به ..خود را ملزم ساخته که به عدالت رفتار نماید و نخستین قدمش در این راه،دور ساختن هواهای نفسانی  از خود است حق را می‌شناسد وآنرا به کار می‌بندد..(خطبه،87)حق هنگامی به کار گرفته می‌شود که درست برای انسان وصف شود و هنگامی درست وصف می‌شود که آدمی هوای قدرت را از خود دورساختنه باشد و نخستین گام عدالت این است و بس .اگر هوای قدرت از حاکمان دور نگردد نمی‌توان انتظار عدالت و نفی ستم را از جامعه داشت .به قول مولوی :

ظالم از مظلوم کی داند کسی / که بود سخره هوی همچون خسی

ظالم از مظلوم آن‌کس پی برد / که سر نفس ظلوم خود برد

ورنه آن ظالم که نفس است اندرون / خصم هر مظلوم باشد از جنون

سگ هماره حمله‌بر مسکین کند / تا تواند زخم بر مسکین زند (مثنوی،دفتر سوم)

حضرت(ع)عدالت رادرپیشوایان تا آنجا گسترش می‌دهد که می‌فرماید درمعیشت باید خود را هم‌طراز طبقات محروم جامعه قرار دهند .به عاصم بن زیاد که تارک‌دنیا گشته بود گفت:ان الله تعالی فرض علی ائمة العدل ان یقدرواانفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیغ بالفقیر فقره؛خداوندبرپیشوایان دادگر مقرر فرموده تاخودرا درمعیشت با مردم تنگدست برابر نهند تا بینوایی را رنج بینوایی به هیجان نیاورد و موجب هلاکتش نگردد.(کلام 209)

در آموزه اما م علی (ع)بغض‌های شخصی نباید موجب ظلم برکسی شود .در خطبه‌ای که در وصف متقین آمده می‌فرماید :...لایحیف علی من یبغض ولا یاثم فیمن یحب؛ برکسی که دشمن دارد ستم روا ندارد و محبت به دیگران به گناهش نکشد (خ193)اشاره به کریمه قران است که می‌فرماید :ولایجرمنکم شنان قوم علی الاتعدلوا ؛دشمنی با جمعیتی شمارا به ترک عدالت بازندارد.(مایدة/8).پیشوای جامعه اگر شخص عادلی بود و درخت عدالت را درروان خود کاشته بود ،نباید از تذکر و انتقاد دیگران بازبماند .چنانکه  حضرت ،بااینکه سمبل عدالت بود،خودرادرمعرض نقد دیگران قرارداد.در آموزه‌های اسلامی ودرمنظق علی (ع) علاوه بر شرط عدالت در رهبری جامعه "کلمه عدل "نیز باید میان مردم در تذکر به حاکمان رواج داشته باشد .تا جلوی جور جایران گرفته شود . امام (ع)در فرازی برای برشمردن  خصلت نیکان می‌فرماید:..وافضل من ذلک کله کلمة عدل عند اما م جایر؛برتر از همه نیکی‌ها گفتار دادگرانه نزد پیشوای ستمکاراست (قصار369)

گفتار عدل یعنی گفتاری که بتواند جلوی مفاسد سیاسی و اجتماعی ،که حکومت‌ها آغازگر آن‌اند ،بگیرد و گفتاری که  سرکشی و طغیان را در جامعه مهار کند  حکومت‌ها را به عدالت در نفس و قدرت و ثروت فراخواند . می‌توان گفت که امروز این "کلمه عدل"در قالب احزاب و روزنامه‌ها تحقق پیدا می‌کند .و این مطبوعات و روزنامه‌های مستقل هستند که حاکمان را از انحراف بازمی‌دارند .نتیجه این‌که:  بن و اساس حکومت امام علی (ع) بیعت و عدالت بود و این عدالت را علاوه بر این‌که در ساختار شخصیت خود به کار گرفته بود ،در  حوزه توزیع قدرت و ثروت بنیان نهاد ودراین راه هیچ مصلحت سیاسی را بر اخلاق انسانی و دینی حاکم نکرد .و درنهایت خشک‌مغزان متعصب و جاهلان متمسک (خوارج)با طرح و توطئه امويان فرق عدالت را با تیغ جهالت شکافتند.قتل علی فی المحراب لشدة عدله .(جرجرداق)

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای / شمه‌ای واگو ازآنچه دیده‌ای

تیغ حلمت جان مارا چاک کرد / آب علمت خاک مارا پاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست / زان که بی شمشیرکشتن کار اوست

راز بگشا ای علی مرتضی  / ای پس از سوء القضاء حسن القضاء

ازتوبرمن تافت چون داری نهان / میفشانی نور چون مه بی‌زبان (مولوی ،دفتر اول)

خوانده شده 847 بار
Share this article
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا