گفتار

مظاهر شرک در زندگی فردی و اجتماعی

محمدرضا یوسفی

تفصیل سخنرانی در نهم تیر ماه 1395 مقارن با شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان در مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم

به گفته قرآن کریم، مشرکین و اهل کتاب قبل از آمدن اسلام، می گفتند ما تا زمانی که دلیل روشنی نیاید دست از آئین خود بر نمی داریم اما هنگامی که دلایل روشن آمد با یکدیگر اختلاف کردند و گروهی پذیرفتند و گروهی بر شرک خویش باقی ماندند. خداوند حقیقت و جوهره دین را بندگی خدا می داند. انسان خالصانه خدای خویش را بطلبد و او را عبادت کند. از شرک و باطل به توحید و حق گرایش پیدا کند. بر این اساس در سوره بینه می فرماید « و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین حنفاء و یقیموا الصلاه و یوتوا الزکاه و ذلک دین القیمه» ( البینه/5)

« در حالی که به آنها دستوری داده نشده بود جز اینکه خدا را پرستش کنند با کمال اخلاص، و از شرک به توحید بازگردند، نماز را بر پا دارند و زکات را اداء کنند و این آئین مستقیم و صحیح و پایدار است»

دین آمده است تا انسان از بندگی غیر خدا بریده، تنها بنده خدا باشد. تمامی تلاش انبیاء برای همین هدف بوده است. پیامبر گرامی با تلاش بسیار موفق شد بتان را از خانه کعبه برچیند. او توانست بتان از چوب و گل و سنگ را نابود کند. مردم شبه جزیره دیگر برای بت سجده و کرنش نکردند.  در نتیجه، بساط بت پرستی از شبه جزیره برچیده شد و خدای یگانه مورد پرستش قرار گرفت.   

اما این توحید، تنها نفی بت پرستی و یا نفی شریک در مقام خلقت عالم نیست، بلکه از مهمترین مظاهر آن، مقدم داشتن دیگران در روابط اجتماعی بر حکم خداوند است. شاید امروزه کمتر کسی به ظاهر بتی را پرستش کند و یا برای خداوند در خلقت هستی شریکی قائل باشد، اما شرک در روابط اجتماعی فراوان دیده می شود.

امیرالمومنین پس از اینکه بر اثر ضربت ابن ملجم بر بستر بیماری قرار گرفت فرزندان، اطرافیان و ... را به دور خویش فرا خواند و به آنان چند توصیه نمود. اولین توصیه این است که « وَصِيَّتِي لَكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً »  ( نامه 23) یعنی وصیت من به شما این است که به خداوند شرک نورزید.

اینکه امام وصیت خود را با این جمله شروع می‌کند نشان از آن دارد که مهم‌ترین دغدغه ایشان نسبت به پیروان خویش، بعد از مرگ خود، شرک به خدا است. شاید از آن زمان تاکنون اکثر شیعیان او و یا غیر شیعیان او بر این تصور هستند که دیگر شرکی وجود ندارد و در جامعه مسلمانان کسی به خدا شرک نمی‌ورزد. گویی با آمدن پیامبر(ص) شرک از جهان رخت بربسته است. گویی امام (ع) سخنی از روی تعارف گفته است و یا همچون بسیاری از وصیت نامه ها که با سخنانی کلیشه ایی بیان می شود، این وصیت نیز چنان است. زیرا به پندار بسیاری از ما، پس از ظهور اسلام بساط شرک برچیده شده است. به ویژه اینکه این وصیت خطاب به نزدیکان ایشان از فرزندان، خاندان و یاوران و پیروان خاص حضرت صادر شده است گرچه مضمون آن برای همه علاقه مندان به ایشان مفید است. 

اما این تصور نادرست است. دغدغه و نگرانی بزرگ حضرت(ع)، شرک به خدا در جامعه دینی است.[1] خداوند در مقام خالقیت مورد پذیرش قرار گرفته است. پروردگار بودن و ربوبیت خداوند در نظام هستی مورد قبول عموم مسلمانان می باشد. مسلمانان به هنگام انجام عباداتی مانند نماز و یا روزه این اعمال عبادی را برای قرب به خدا انجام می دهند، اما آنچه که موجب نگرانی امیرالمومنین است، شرک در زندگی عملی مسلمانان است. بر این اساس خداوند متعال در سوره کهف می فرماید «وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ» (یوسف/ ۱۰۶)

بیشتر مدعیان ایمان و معترفان به وجود خدا برای او شریک قائل هستند. یعنی ایمان اکثر افراد همواره در معرض شرک قرار داشته، آمیخته با آن است. ممکن است مردم فکر کنند که مومن واقعی هستند اما رگه های شرک در افکار، گفتار و کردارشان وجود دارد. لذا افراد همواره باید خود را مورد ارزیابی قرار دهند.

بر این اساس در این سخنان، سعی می شود تا برخی از مظاهر شرک در زندگی بیان شود.

برخی از مظاهر شرک در زندگی ما:

1 .  نفس پرستی:

 انسان  به دلیل حب نفس، خواهان این است که دیگران به وی احترام گذارند. دوست دارد تا دیگران از او تعریف و تمجید کنند و این زمینه ایی برای عمل ریایی است. از این رو، عمل را برای نمایش در نزد دیگران انجام می دهد. در روایتی از رسول خدا (ص) آمده است که ایشان در جمع یارانش فرمود بالاترین چیزی که از آن برای شما می ترسم، شرک اصغر است. گرچه مردم با مفهوم شرک آشنایی داشتند اما  شرک اصغر برایش مفهومی نامانوس بود. لذا از رسول خدا پرسیدند که شرک اصغر چیست؟ ایشان فرمودند همان ریا است. انسان کار را برای غیرخدا انجام دهد. هنگامی که روز قیامت برپا شود و هر کس هر چه در چنته دارد در دادگاه الهی عرضه می کند تا به واسطه اعمال نیکش پاداش گیرد و به بهشت برین رود، در آن هنگام خداوند به آنان که عمل ریایی انجام می دادند، خطاب می کند که بروید مزد کار خود را از کسانی بگیرید که برای آنها اعمالتان را انجام دادید.[2] گرچه مثال دقیقی نیست اما نابجاست که کارگری برای یک نفر کار کند و مزدش را از دیگری طلب نماید.

ما در زندگی بسیار با این مسئله مواجهیم. کار را برای خوش آمدن دیگران انجام می دهیم. گاه علم خود را به رخ می کشیم تا مورد ستایش قرار گیریم. گاه سخنی و یا عملی را انجام می دهیم تا دیگران ما را تمجید کنند. گاه عملی شجاعانه و به ظاهر مقدس مانند جهاد انجام می دهیم که همه آن را جهاد در راه خدا می نامند اما حقیقت آن، خود نمایی و کسب مدح و ثنای دیگران است و... اینها همه از مصادیق شرک است و نشان از پیروی از هوای نفس است.

2 . توجه به واسطه ها و فراموشی سبب اصلی:

یکی از مظاهر شرک در جوامع بشری، توجه به اسباب و علل ظاهری و غفلت از علت اصلی است.

بسیار رخ می دهد که فردی دچار مشکلی در زندگی می شود و فردی دیگر گره از کار وی باز می کند. گرسنه ایی است که توسط دیگری سیر می شود. تشنه ایی است که توسط دیگری سیراب می گردد و... امام صادق (ع) می فرماید در این موارد گاهی گفته می شود اگر فلانی نبود از گرسنگی هلاک می شدم و یا اگر فلانی نبود چنان بلایی سرم می آمد، اگر فلانی نبود خانواده من از بین می رفتند و... این نوع گفتار ناشی از ندیدن سبب حقیقی است. این فرد در واقع کسی را شریک خداوند قرار داده است. در حالی که این خداوند بود که آن انسان نیک را بر سر راه وی قرار داد. او باید بگوید اگر خداوند به وسیله فلانی بر من منت نمی نهاد هلاک می شدم و..  و این گونه سخن گفتن منافاتی با تقدیر و تشکر از کمک کننده ندارد. انسان مومن باید بداند که سبب حقیقی در این نظام هستی خداوند متعال است.[3]  

در اصطلاح این نوع از شرک، شرک نعمت است. یعنی انسان در نعمت های خداوند مردم را منعم ببیند و از خدای متعال غفلت کند. نعمت را به وسائط و اسباب نسبت دهد. در واقع برای انسان استقلالی در برابر خداوند قائل شود.

3 . انسان خدای انسان دیگر

دو مورد پیشین بیشتر ناظر بر مسائل نفسانی انسان ها بود. اما نوع سوم شرک، در روابط اجتماعی رخ می دهد. خداوند در سوره آل عمران آیه 64 می فرماید« قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لانشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله»

« بگو ای اهل کتاب بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است؛ که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم؛ و بعضی از ما بعضی دیگر غیر از خدای یگانه به خدایی نپذیرد»

در اینجا خداوند به محوری ترین نقطه اشتراک همه ادیان اشاره می کند. ما فقط خدا را بندگی کنیم سپس به گونه ایی دیگر همین سخن بیان می شود که کسی را شریک خدا قرار ندهیم سپس به یکی از بارزترین مظاهر شرک در نظامات اجتماعی اشاره می کند یعنی انسان بنده انسان دیگری شود. روشن است بندگی انسان دیگر به معنای سجود و رکوع برای دیگران نیست بلکه به معنای پیروی بی قید و شرط از افراد دیگر است.

اگر انسانی تابع محض انسانی دیگر باشد و اراده و خواست وی را بر دیگر اراده ها ترجیح دهد او بنده شده است. معنای پرستش غیر خدا در روابط اجتماعی، تبعیت محض از دیگری حتی در برابر خداوند است. در روایتی امام هادی (ع) می فرماید« من اصغی الی ناطق فقد عبده»[4] یعنی اگر انسانی با تمامی وجود سخن دیگری را بشنود مثل این است که وی را عبادت کرده است حال اگر سخنان خدایی بوده و ناطق از خداوند بگوید عبادت خداوند شده است و اگر سخنان شیطانی باشد در اینجا شیطان پرستش شده است.

توضیح این نکته برای فهم بهتر سخن امام هادی(ع) لازم است که در زبان عربی سه کلمه سمع، استماع و اصغاء به معنای شنیدن می باشند، اما نوع شنیدن ها با یکدیگر تفاوت می کند. وقتی گفته می شود «سَمِعَ» است یعنی  او شنید، حال ممکن است که فرد قصد شنیدن هم نداشته باشد مانند این که شخص در حال راه رفتن است که گفتگوی دو نفر را می شنود. و گاه «اِستَمَعَ» به کار می رود. موارد استعمال این کلمه در جایی است که فردی قصد شنیدن را دارد و می شنود. حال قصد شنیدن فرق می کند. ممکن است هدف وی از شنیدن پذیرش و تبعیت نباشد حتی ممکن است هدف فرد از شنیدن نقد گوینده و یا جاسوسی و ... باشد. همه اینها با هر انگیزه ایی که باشد، استماع است. چنانچه خداوند متعال می فرماید « فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه»( زمر/18)

در اینجا خداوند انسان هایی را که دیدگاه و نظرات مختلف، سخنان متفاوت را با دقت پیگیری کرده و می شنوند و سپس بهترین آنها را انتخاب می کنند بشارت می دهد که آنان هدایت یافته و دارای عقلند.

اما  «اَصغَی» یعنی فرد با تمام وجود شنید و با هدف پیروی گوش داد. بنابراین اصغاء شنیدن با جان و دل است مثل اینکه می خواهد حرف را ببلعد. در اینجا امام این نوع شنیدن را پرستش فرد می داند. اگر سخن نیک و حق باشد او حق را پرستش کرده است و اگر باطل باشد باطلی را پرستش نموده است.

4 . اطاعت برای کسب عزت و موقعیت:

نوع دیگر بندگی انسان،  اطاعت بی چون و چرای از دیگری با هدف کسب موقعیت و رشد دنیوی است. خداوند متعال در سوره مریم آیه 81  در وصف گروهی از مردم می فرماید: « و اتخذوا من دون الله آلهه لیکونوا لهم عزا»  یعنی « آنان غیر از خدا، معبودانی را برای خود برگزیدند تا مایه عزتشان باشد»

گاه مردم برای رسیدن به موقعیت مادی بالاتر، از فردی که تصور می کنند از طریق و به واسطه او می توانند به موقعیت مالی بالایی دست یابند، پیروی و اطاعت محض می کنند. گاه برای اینکه پست و مقامی به دست آورند و فکر می کنند فلانی می تواند چنین موقعیتی را برای او فراهم آورد حاضر می شود بی چون و چرا از وی پیروی کند. این همان اله قرار دادن دیگران با هدف کسب عزت است.

امام صادق (ع) در ذیل این آیه می فرماید که منظور از جایگزینی مردم به جای خدا و عبادت آنان، این نیست که برای آنان رکوع و سجود می کنند بلکه منظور اطاعت از دیگر مردمان است. سپس می فرماید هر کس در معصیت خالق، اطاعت مخلوق نماید، مخلوق را عبادت نموده است. ( وسائل الشیعه، ج 2، ص 494) اگر انسانی حاضر شود فرمانی که می داند مخالف حکم خداست را فقط به دلیل اینکه بالایی چنین گفته است عمل کند، آن انسان را بر خدا مقدم داشته و این همان بندگی انسان است. سخنانی مانند المامور معذور اگر در جایی به کار رود که انسان می داند خلاف عقل، اخلاق و یا دین خداست، بداند که نوعی شرک مرتکب شده است.

5 . پیروی کورکورانه از دانشمندان دینی:

خداوند در سوره توبه آیه 31 در مورد پیروی کورکورانه از دانشمندان دینی یهود و مسیحیت می فرماید: « اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله» این آیه می فرماید که پیروان مسیحیت و یهودیت بزرگان دینی خود را رب خود قرار داده بودند. عدی بن حاتم به رسول الله گفت که ولی ما در مسیحیت روحانیت خود را نمی پرستیم. حضرت فرمودند آیا هر آنچه آنها می گفتند شما نمی پذیرفتید؟ پاسخ داد آری. فرمود همین عبادت است. آنان به راحتی با مصلحت سنجی های دنیوی، احکام خدا را تغییر می دادند و مردم نیز از آنان می پذیرفتند. یعنی گاه روحانیون مسیحی و یهودی برای منافع شخصی خویش احکام را تغییر می دادند.

گاه روحانیون برای مصالح حکومت به تغییر و تاویل احکام الهی می پرداختند. مردم یهود با وجود اینکه می دانستند علمای آنان چنین رفتاری انجام می دهند، از آنان پیروی می کردند و این همان شرک است زیرا از آنان در قبال زیر پا گذاردن احکام الهی پیروی می کردند.

این مسئله از دو زاویه علماء و مردم قابل بررسی است. روایات زیادی وارد شده است که علماء و دانشمندان دینی از ابواب سلطان و اطراف وی بر حذر باشند. زیرا به مقداری که آنان به باب سلطان نزدیک می شوند به همان اندازه از ابواب الهی دور می شوند.( الحیاه، ج دوم، ص 275)  امام صادق نیز از پیامبر نقل می کند که فقهاء امانت دار رسول خدایند مادامی که داخل در دنیا نشوند. یعنی آلوده به دنیا نشوند. از ایشان پرسیدند که داخل دنیا شدن به چه معنایی است؟ حضرت فرمود معنای آن پیروی از سلطان است. هر گاه علماء از سلطان و حکومت دنباله روی کردند، از آنان بر دینتان بترسید.[5]

این روایات نیازمند تبیین و تفسیر است. اول اینکه باید بدانیم که حکومت مسئولیت فوق العاده خطیری است. زیرا تاثیر شگرفی بر زندگی مردم دارد. در روایات آمده که « الناس علی دین ملوکهم»[6] یعنی مردم بر دین حاکمان خود هستند و یا در روایتی دیگر آمده است « اذا تغیر السلطان تغیر الزمان»[7] به این مفهوم که با تغبییر حکومت زمانه نیز تغییر می کند. دلیل مضمون این روایات روشن است زیرا حکومت بر وضعیت اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و دینی مردم اثر گذار است. لذا حکومت فاسد بر فساد جامعه اثرگذار است از این رو حاکمان عقاب سختی در قبال تصمیمات و سیاست های نادرست خویش خواهند دید. اما اگر حکومت بر اساس عدل عمل نماید و روند اصلاحی در جامعه دنبال شود، در این صورت ارزش یک ساعت چنین حکومتی بیش از 50 یا 100 سال عبادت یک عابد است. زیرا عبادت عابد مسئله ایی کاملا شخصی بوده ولی رفتار حکومت و سیاست های آن بر تمامی جامعه اثر می گذارد لذا فساد و صلاح حاکم با صلاح و فساد یک فرد کاملا متفاوت است.

حال حکومت هر چه باشد، خواه صالح و یا فاسد؛ عالمان دینی باید دغدغه دینی مسئله اساسی آنان باشد. آنان  باید به دنبال پیشبرد دین با استفاده از ابزار مشروع باشند. اما به دلیل نقش مهم حکومت در زندگی دینی، فرهنگی و اخلاقی جامعه؛ عالم دینی تعاملاتی با حکومت خواهد داشت. عالم دینی خالصانه به حکومت مشورت می دهد، در اخذ تصمیمات درست به حکومت کمک می کند، و... حکومت های ناصواب را هشدار می دهد. حتی اگر حکومتی سکولار باشد باز هم عالم دینی به دلیل ابعاد اثرگذاری حکومت، باید هر کمکی در بهبود تصمیم سازی ها و سیاست های حکومتی می تواند، انجام دهد. حال اگر حکومتی دینی و مذهبی باشد، به طریق اولی مسئولیت عالمان دینی را  بیشتر می کند. اما این نکات غیر از پیروی از حکومت است. پیروی از حکومت این است که هر چه حکومت گفت را توجیه کند. توجیه گری حکومت نشان دهنده آلوده شدن علماء به دنیاست. هر فرمانی که حکومت می دهد، وی در مقام توجیه آن است. اگر حکم حکومتی با حکم الهی تهافت و تعارض داشته باشد نیز در مقام تاویل و توجیه به نفع حکومت خواهد بود. این همان پیروی از سلطان است که در روایات مذموم و ناپسندیده است.

در روایت است که اگر عالم دینی، سلطان و حکومت را بر خدا ترجیح داد، او تقوایش را از دست می دهد. دو عالم دینی به نام ابویوسف و ابوعبید کتابی مشابه نوشته اند. ابویوسف کتاب الخراج و ابوعبید کتاب الاموال را نوشته است. ابویوسف بیش از 17 سال قاضی القضاه (رئیس قوه قضائیه) زمان خود بود و صرف نظر از این جایگاه قانونی، به هارون الرشید بسیار نزدیک بود لذا تعداد روایاتی که از علی(ع) در کتاب الخراج نقل می کند از انگشتان یک دست کمتر است. در حالی که ابوعبید پیوند چندانی با حکومت نداشت لذا به راحتی روایات متعددی از امیرالمومنین نقل کرده و گاه از وی تجلیل نیز کرده است. از سوی دیگر اولین بابی که ابوعبید باز می کند، مسئولیت متقابل حکومت و مردم در قبال یکدیگر است. بنابراین آنچه بد است توجیه گری عالم دینی است.  بنابراین سخن رسول خدا در اینجا روشن می شود که اگر عالم دینی توجیه گر حکومت شد و به اصطلاح عالم حکومتی گردید، نباید احکام دینی را از وی سوال کرد زیرا چه بسا به دلیل تنافی برخی از احکام با مسائل حکومتی وی همه حکم را بیان نکرده، تاویل و توجیه نماید.

طرف دیگر مردم هستند. مردم از علماء یهودی و مسیحی با وجود اینکه می دانستند که آنان بر اساس منافع مادی خویش، احکام را تغییر می دهند از آنان پیروی می کردند و این همان شرک است. حال در دنیای کنونی و میان ما مسلمانان نیز این اتفاق به گونه دیگری می تواند رخ دهد. ما باید دقت کنیم که در چه مواردی باید به عالم دینی رجوع کرد و در چه مواردی جای مراجعه به عالم دینی نیست. 

منطق تقلید از دانشمندان دینی، رجوع به متخصص است. این امر در همه علوم نیز جریان دارد. افرادی که در یک رشته علمی تخصص ندارند باید به متخصصان آن علم مراجعه کنند و این امر در مورد احکام فقهی نیز جاری است. بنابراین در احکام فقهی عملی باید از فتاوای عالمان دینی پیروی کرد.

اما در سایر موارد جای تقلید نیست. به عنوان مثال مسائل اعتقادی جای تقلید نیست. افراد باید مسائل اعتقادی را خود درک کنند و بپذیرند. مورد دیگری که جای تبعیت نیست. مصادیق عینی مسائل فقهی است. به عنوان مثال فقیه بیان می کند که در وضوء باید آب به پوست برسد. حال هر چیزی که جرم داشته باشد و مانع از رسیدن آب به پوست شود، برای وضوء باید برطرف شود. این حکم شرعی است و جای تقلید است اما بسیاری از سوالات افراد این است که آیا فلان چیز مانع است این مسئله ربطی به فقیه ندارد و تقلید در این صورت معنا ندارد و اگر هم فقیه پاسخ دهد به عنوان یکی از افراد و مانند دیگران پاسخ داده است. پیروی از فقیه در این صورت، پیروی کورکورانه است. و یا اگر فقیه فتوا می دهد که ماهی وقتی فلس داشته باشد، حلال است. شخصی ماهی خاصی را نام می برد و می پرسد که آیا خوردن این نوع ماهی جایز است؟ این نیز جای تقلید نیست زیرا بحث از مصداق است و فرد باید خود ببیند که این ماهی فلس دارد و یا خیر. منطق مراجعه به متخصص این گونه موارد را نمی گیرد. زیرا از باب بیان حکم شرعی نیست بلکه بحث از مصداق حکم شرعی بوده، و از موارد پیروی کورکورانه است. گاه مردم مومن تصور می کنند که بار مسئولیت شرعی را در این مسئله به دوش فقیه انداخته اند و این کار خود را نوعی زرنگی به حساب می آورند. ولی این نیز خطاست زیرا مسئله اساسا جای سوال و پیروی نیست.

یکی از انواع پیروی های کورکورانه و نابجا، مراجعه در موضوعات اجتماعی است. زیرا چه بسا در موضوعات اجتماعی اطلاعات مقلد از مجتهد بیشتر باشد. مثال های متعددی در این مورد می توان بیان نمود. به عنوان نمونه معمولا در ایام انتخابات، برخی از افراد نگاه می کنند که فلان عالم دینی به چه کسی رأی می دهد، تا از او پیروی کنند. حال آیا این نظر فقیه که به فلان شخص رأی دهید برای مردم حجت است؟ مسلما خیر. فقیه می تواند بر حسب ادله فقهی شرایط کسی را که می شود به وی رأی داد را بیان کند اما اینکه فلانی اصلح است در شأن فقیه نیست و اگر فقیه نیز نظر دهد به عنوان یک شهروند نظری داده است. با مراجعه به استفائات مردم از علمای دینی به راحتی می توان متوجه شد که موارد زیادی از استفتائات در قلمرو احکام نبوده و در حریم موضوعات و مصادیق جای دارند.

انسان های سطحی‌نگر همه امور دینی، اجتماعی و سیاسی را در قلمرو «تقلید» قرار می دهند، از نظر آنان هر که بیشتر و بهتر تقلید کند و از خود رأی و نظری نداشته باشد، متدین‌تر است. آنان توجه ندارند که تقلید در «احکام» است، ولی در موضوعات (یعنی مصادیق) جای تقلید نیست.

با این توضیح، روشن می شود که تقلید در غیر احکام جایز نیست. در موضوعات و اعتقادات نباید تقلید نمود و اگر کسی چنین کند تبعیت کورکورانه کرده است. و یا اگر فرد تشخیص داد که عالمی اصل برایش پیروی از حکومت است و در مواردی که ممکن است بیان حکم الهی با منافع مادی و یا موقعیت سیاسی اجتماعی وی در تعارض قرار گیرد از بیان حکم الهی چنانچه هست طفره می رود، نیز طبق روایت پیروی از او جایز نیست. به نظر می رسد این امور از مصادیق آیه شریفه 31 در سوره توبه می باشد.  

6 .  شخصیت پرستی:

دین آمده است تا انسان ها را از بند بندگی غیر خدا آزاد و رها ساخته، تا وی تنها بندگی خدا را نماید. قرآن در وصف پیامبر می فرماید« و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» ( اعراف/ 157) پیامبر ماموریت داشت تا زنجیرهایی که به پا و گردن انسان ها بسته شده و آنان را در بند کرده است، باز کند و انسان، آزاد از بندگی غیر خدا شود. یکی از زنجیرهای به پای انسان، شخص پرستی است که در فرصتی دیگر به تبیین این موضوع مهم پرداخته خواهد شد.

 

یادداشت ها:
[1] توجه شود که شرک در این بحث غیر از شرکی است که بزرگترین معصیت بوده و موجب خروج از اسلام است، می باشد. اصطلاحا به آن شرک در عبودیت گویند که انسان غیر خدا را عبادت و پرستش کند. مواردی که در اینجا ذکر می شوند را می توان چنانچه پیامبر در روایتی فرموده اند، شرک اصغر نامید.
[2] « ان اخوف ما اخاف علیکم الشرک الاصغر قالوا و ما الشرک الاصغر یا رسول الله؟  قال الریا. یقول الله تعالی یوم القیامه اذا جاء الناس باعمالهم اذهبوا الی الذین کنتم ترائون فی الدنیا فانظروا هل تجدون عندهم من جزاء» ( تفسیر نمونه، ج 10، ص 91) 

 [3] « هو الرجل یقول: لولا فلان لهلکت، و لولا فلان لاصبت کذا و کذا، و لولا فلان لضاع عیالی، الا تری انه قد جعل لله شریکا فی ملکه یرزقه و یدفع عنه. قیل: فیقول لولا ان من الله علی بفلان لهلکت. قال(ع) نعم لاباس بهذا. ( ( تفسیر صافی ذیل آیه 106 سوره یوسف؛ به نقل از جواد تهرانی، 1359، ص 15)
[4] کافی، ج اول/ ص 434
[5] « الفقهاء امناء الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا قیل یا رسول الله و ما دخولهم فی الدنیا قال اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی دینکم» ( کافی، ج اول/ ص 46)
[6] بحارالانوار، ج 102/ ص 8
[7] نهج البلاغه/ نامه 31

خوانده شده 3345 بار
Share this article
برای نوشتن دیدگاه وارد سایت شوید.
بازگشت به بالا