مسعود ادیب عضو هیئت علمی دانشگاه مفید، گفت: برای دعوت به همزیستی مسالمت‌آمیز باید از خود و منیت و انانیت خود دست برداریم و دین را روغن چراغ روشنایی بخش هدایت و نه بنزین و نفت خصومت تلقی کنیم./ دنیا بعد از انقلاب ارتباطات به دهکده کوچکی تبدیل شده که ساکنان آن روبروی هم نشسته‌اند.

ادیب بیان کرد: از اواخر قرن گذشته میلادی دین‌گرایی جان تازه‌ای در دنیا گرفت و با گرایش به نماد ها، شعارها و آرمان های گوناگون بار دیگر در عرصه حیات اجتماعی رخ نمود و باعث شور، امید، حرکت و ایثار بوده و البته شروع تمایزطلبی‌ها و تنش‌ها ،جنگ‌ها و خونریزی ها نیز بوده است.

عضو هیئت علمی دانشکده فلسفه دانشگاه مفید، افزود: اکنون با این سؤال مواجه هستیم که احیای دین عامل این مشکلات بوده است یا خیر؟ او مطرح کرد: سابقه نزاع‌های جهان امروز و حوادث خونبار خاورمیانه نشان می‌دهد که به رغم شعارهای دینی و نماد های مذهبی موضوع درگیری‌ها امر دیگری است.

ادیب تصریح کرد: انقلاب اسلامی به حرکتی دامن زد که بازگشت به دین و تکیه بر امکانات و ارزش ها بوده است و از آن پس مطالبات مردم رنگ دینی به خود گرفت در حالی که در گذشته این نزاع ها میان غرب و شرق بود. او با بیان اینکه غرب وقتی از جنگ‌های داخلی فارغ شدند به سمت مناطق دیگر رفتند و به نزاع پرداختند و خاورمیانه عرصه تاخت و تاز دولتهای قدرتمند و تازه نفس اروپایی شد، ابراز داشت: غصب سرزمین فلسطین و درگیری میان ترک‌ها و ارامنه و دامن زدن به اختلافات قومی و ده‌ها جنایت دیگر کارنامه استعمارگران در غرب آسیا، هندوستان ، شرق دور و افریقا است.

عضو هیئت علمی دانشگاه مفید عنوان کرد: داعش و القاعده زائیده دین‌خواهی نیستند، بلکه محصول ظلم، استعمار و تجاوز مستمر غرب و آگاهی مردمان و احساس و لمس کردن آن در این سرزمین هاست که برای ریشه‌کنی آن باید احساس ستم دیدگی، عقب ماندگی و فروکوفتگی را از ذهن مردمان زدود و این میسر نیست مگر با احیای کرامت انسانی و پرهیز از معیار های دوگانه و تفوق طلبی سلطه جویان.

ادیب گفت: با این همه استفاده از دین، به عنوان ابزاری برای دفاع و مقاومت و مقابله با خشونت و ترور، منجر به نزاعات خونبارتر شده و این عوارض تلخ بی ارتباط با نوع نگاه دینداران نیست. او افزود: دین در نگاه درست، ابزار هدایت انسان است و قرار نبوده است که برای دین خدا، مشتری جمع کنیم و قرار نبوده است که مردمان را در صف تظاهرات به نفع خدا و پیامبران متراکم کنیم بلکه باید همانطور که قرآن فرموده با ارمغان دین غل و زنجیر از پا و دست آدمیان باز کنیم.

عضو هیئت علمی دانشگاه مفید، ابراز داشت:انبیاء نیز برای رفع این نزاعات آمده اند ولی اگر انسان را ابزار اجرای دین دیدیم و انسان را مقصر اجرا نشدن آن دانستیم بر او خشم خواهیم گرفت اما اگر دین را ابزار نجات انسان دیدیم و در عدم تحقق این نجات دین را تفسیرناشده یافتیم برای انسان دل می سوزانیم. او افزود: خدا دین را فرستاد تا ما را به بندگی فراخواند و بندگی نیز یعنی کنار گذاشتن همه رنگ ها و تعلقات و به رنگ حقیقت درآمدن ولی ما از دین رنگی برای کاسبی و زندگی خود ساخته ایم و خداوند امت‌های همه ادیان را فرزندان خود دانست تا در خدمت او باشند.

ادیب تصریح کرد: با اینکه پیامبران ما را به خداپرستی دعوت کردند ولی ما معبد و گوساله و سرزمین را به پرستش گرفتیم؛ پیامبران آمدند تا نگاه مارا از زندگی روزمره به افق های متعالی بازگردانند و ما همه سرمایه های جادانه آنان را به لذت و منافع امروز خود تبدیل کردیم. او گفت: با پیروان ادیان از راه تعامل و ارتباط دوستانه و احترام متقابل می‌توانیم به همزیستی برسیم، لذا دعوت ما با یکدیگر باید مبتنی بر گفت‌وگوی صمیمانه باشد، زیرا پیروان ادیان حداقل از دید خودشان، خود را به حق و در خدمت خدا می‌دانند.

عضو هیئت علمی دانشگاه مفید، اظهار داشت: برای دعوت به همزیستی مسالمت‌آمیز باید از خود و منیت و انانیت خود دست برداریم و دین را روغن چراغ روشنایی بخش هدایت و نه بنزین و نفت خصومت تلقی کنیم.

منتشر شده در گفتار
سه شنبه, 14 آذر 1396 16:36

عباي وحدت پيامبر

مسعود اديب

براي فهم بهتر شأن و منزلت پيامبر بايد مروري بر دوران بعثت و رحلت ايشان داشته باشيم. پيش از پيامبر اكرم‌(ص) در عربستان شمالي هيچ دولتي مستقر نبود و گروه‌هاي سياسي قبايل بيابانگرد و شهر‌نشيني بودند كه در مناطق كوچك شهري يا در بيابان‌ها به صورت پراكنده زندگي مي‌كردند. حتي ساكنين شهرهايي مثل مكه، يثرب و طائف- كه جزو شهرهاي مهم آن زمان شبه جزيره به حساب مي‌آمدند- چند قبيله در كنار يكديگر بودند و زندگي شهرنشيني در معناي متداولي كه فهم مي‌شود وجود نداشت. به بياني ديگر تنها شكل ظاهري اين مراكز همانند شهر بود اما روابط قبيله‌اي و عشيره‌اي بر شهر حاكم بود و سلسله مراتب و نظام اداري مشخصي براي اداره سياسي وجود نداشت. به همين خاطر نبود يك نظام اداري كارآمد و مشخص در جامعه آن زمان عربستان باعث شد در شهر به جاي روابط سياسي، نظام‌هاي مشورتي وجود داشته باشد. روحيه قوميت‌گرا و عشيره‌ محور مردم مكه تا زماني كه حضرت در آنجا حضور داشتند ادامه يافت و بايد يادآور شد پيامبر اسلام در چنين فضايي پيام‌آور توحيد، انصاف، عدالت، محبت و احترام به انسان‌ها و رفتار مسالمت‌آميز بودند. در حقيقت دعوت رسول‌الله پاسخ و واكنشي به خشونت جامعه عربستان  بود.

آوازه منش والاي پيامبر به گوش مردم يثرب رسيد و آنها اميدوار شدند با حضور ايشان تضادهاي اجتماعي پايان يابد و فضاي پرتنش داخلي اين شهر سامان پيدا كند و رسول خدا منادي وحدت ميان نيروهاي متضاد اجتماعي شود. اين اميد به رحمانيت پيامبر اسلام سبب شد از ايشان براي حضور در يثرب دعوت به عمل‌ آيد.

عزيمت پيامبر از مكه به يثرب سرآغاز عقد نخستين پيمان مدني بود. بر اساس اين پيمان توافق شد تا از پيامبر‌(ص) همانند خانواده خودشان حفاظت كنند و روابط قبيله‌اي و طايفه‌اي كنار گذاشته شود. از اين قرارداد مي‌شود به عنوان نخستين پيمان مدني و به تعبيري دولتي ياد كرد. حضور پيامبر در يثرب (مدينه) باعث ايجاد پيوند دوستي ميان مجموعه اعراب مسلمان و يهودي شد كه با اين كار حضرت زمينه‌هاي نوعي نظام و قرارداد اجتماعي را ايجاد كردند تا ذيل آن همه بتوانند در كنار يكديگر در شهر مدينه زندگي كنند. البته بايد در نظر داشته باشيم، دولت در معنايي كه امروز تصور مي‌شود يا شكلي از حكومت‌داري كه در دوره بني‌اميه و بني‌عباس وجود داشت، تجربه نشد. بلكه پيامبر‌(ص) به دليل محبوبيت و اقبالي كه در ميان مردم داشتند به عنوان داوري امين و صالح مورد قبول همگان بودند. به بياني ديگر، حضرت رسول، رهبري نيروهاي اجتماعي را عهده‌دار مي‌شوند و پيامبر اسلام نيز از اين فرصت براي ابلاغ شرايط و تبليغ دين خود استفاده كردند. ‌

پيامبر در ابلاغ وحي، باورهاي قبيله‌گرايي را رد كردند و در عوض آن جامعه را با ارزش‌هاي برابري انس دادند و كم‌كم اهميت تعلقات عشيره‌اي رنگ باخت و اخلاق به عنوان بناي فضيلت انسان‌ها دانسته شد. به بياني ديگر به جاي توجه به قبيله فرد به فرديت و انسانيت او ارج نهاده شد. پيامبر‌(ص) در زمان حيات‌شان به دنبال نفي نگاه طبقاتي بودند اما اين ارزش در مردم آن زمان دروني نشد و با رحلت ايشان نگرش طبقاتي مجددا احيا شد تا حدي كه شورشي عمومي در پي عميق شدن شكاف‌هاي طبقاتي در جهان اسلام به وجود آمد تا جايي كه خليفه‌سوم در جريان شورش عمومي كشته شد و تلاش‌هاي امير‌المومنين هم نتوانست فضا را آرام كند.

بنابر شواهد تاريخي و اعتقادي شيعيان، رسول خدا‌(ص) تمهيداتي را انديشيده بودند تا پس از رحلت‌شان، زعامت جامعه اسلامي در اختيار كسي كه بالاترين صلاحيت را داشته باشد، قرار بگيرد و از نظر شيعيان عدم تحقق اين پيش‌بيني بر آينده جهان اسلام تاثير گذاشت و همين امر موجب شد پس از رحلت پيامبر‌(ص) سمت و سوي مسير جامعه عوض شود، زيرا هنوز ارزش‌هاي پيامبر در جامعه نهادينه نشده بود و خرافه و باورهاي سنتي و عادات غلط عرب همچون آتشي زير خاكستر، با رحلت پيامبر اسلام و كنار گذاشته شدن حضرت علي‌(ع) شعله‌ور شد و با رحلت پيامبر روحيه قبيله‌گرايي مجددا ظهور پيدا كرد و نگرش بزرگان عرب به زمامداري عقبگردي جدي دارد چرا كه برخلاف آنكه مبنا در نظام اسلامي صلاحيت و شايستگي است و شرط سني مدخليتي ندارد، اما با رحلت پيامبر دوباره ارزش‌هاي پيشين به عنوان مبنا و معيار مي‌شود و اين تغيير رويكرد جدل‌هاي پيشين قبيله‌اي براي كسب قدرت را زنده كرد. همچنين بعد از رحلت پيامبر شوق فرماندهان به گسترش فتوحات دوباره زنده شد وبا رحلت ايشان، خلفا‌ جز امير‌المومنين‌(ع) به دنبال گسترش مرزهاي اسلام رفتند، اين تصميم سياسي و استراتژيك، سرنوشت جغرافيا و تاريخ و آينده اسلام را عوض كرد.

تا زمان حيات پيامبر، باب نزول قرآن گشوده و هنوز فرآيند وحي به اتمام نرسيده بود و جامعه سوالات و ابهامات خود را از شخص پيامبر مي‌پرسيد و قرآن نيز يكي از ماموريت‌هاي پيامبر را تبيين وحي معرفي مي‌كند، اما‌ بعد از رحلت پيامبر، آن‌طور كه حضرت رسول معين كرده بود بنا بود تفسير و توضيح اسلام توسط امير‌المومنين‌(ع) انجام شود، اما اين موضوع به دليل مسائل سياسي محقق نشد. حضرت علي‌(ع) در آن زمان مرجع تفسيري بزرگان سياسي بودند هرچند به دليل خصومت و اغراض سياسي مانع از تبديل شدن حضرت به چهره‌اي سياسي مي‌شدند. كنار گذاشتن حضرت علي در شرايطي است كه هرچه از وفات پيامبر دور مي‌شويم احتياج‌مان به تفسير قرآن بيشتر افزايش پيدا مي‌كند چرا كه با گسترش مرزهاي جغرافيايي جامعه اسلامي مسائل جديدي مطرح مي‌شود كه نياز به تفسير قرآن را دوچندان مي‌كند و اما اين در شرايطي است كه خليفه دوم به بهانه منع نگارش هرآنچه غير از قرآن، از تدوين احاديث پيامبر هم جلوگيري كردند. اين تصميم خليفه‌دوم باعث مي‌شد دسترسي مردم به سنت پيامبر محدود شود و سيره پيامبر در اختيار نسل‌هاي بعدي جامعه اسلامي قرار نگرفت.

منتشر شده در یادداشت

مسعود ادیب: ویترین جامعه ما، آخوندی شده است/ نباید نمایش مردمی بودن را اجرا کنیم

حجت‌الاسلام والمسلمین مسعود ادیب، کمرنگ شدن ارتباط روحانیت با مردم را به دلیل ورود روحانیت به قدرت می داند. او با انتقاد از حضور بیش از حد روحانیت در قدرت، چاره راه را کمتر شدن تعداد آنها در مناصب اجرایی، بیان و تاکید می کند: روحانیت اگر در موضع مطالبه‌گری باشد بیشتر می‌تواند با مردم همراه باشد تا وقتی که خودش در موضع پاسخگویی باشد.

چکیده مصاحبه:

    _ اولین آسیبی که روحانیت گرفتار شد این است که در بُعد عملی خیلی بیشتر از بعد نظری مشغول شد

    _ در بُعد عملی گاه روحانیون به کارهایی مشغول شدند که کارویژه آنها نبود

    _ روحانی بودن نه حق و امتیازی برای تصدی پاره ای از سمت ها پدید می آورد و نه ممانعتی ایجاد می‌کند

    _ این جزو کارویژه روحانیت نیست که رییس جمهور یا رییس دستگاه‌های اجرایی کشور شود

    _ مردم به خاطر نیازهای عملی خود با روحانیت گره خوردند

    _ در عرصه سیاسی ناچار هستیم که با معیارها و ملاک های دینی عمل کنیم

    _ اگر مردم فکر کنند روحانیت به جناح سیاسی گرایش دارد، بسیار خطرناک است

    _ روحانیت اگر در موضع مطالبه گری باشد بیشتر می‌تواند با مردم همراه باشد تا وقتی که خودش در موضع پاسخگویی باشد

    _ اینکه بسیاری از مناصب باید در اختیار روحانیون باشد توجیه درستی ندارد

    _ اگر راه را باز کنیم که غیر روحانی ها هم در خبرگان حضور پیدا کنند نقش زیادی را در تقویت خبرگان ایفا می‌کند و از سوی دیگر این احساس را ایجاد نمی‌کند که حکومت در انحصار روحانیت است

    _ شاید نیاز باشد در موضوع نمایندگان روحانی در دستگا ها تجدید نظر شود / حضور نماینده گان روحانی در همه دستگاه‌ها و نقش تعیین کننده ای که دارند به اصلاحی تر شدن فضا کمک نکرده است

    _ ویترین جامعه ما آخوندی شده است

    _ اگر روحانیت از این نمود و ظهوری که در عرصه سیاسی دارد کم کند بهتر است

    _ نباید نمایش مردمی بودن را اجرا کنیم

    _ ناله کردن در منبر از اینکه آمار طلاق بالا رفته و بی دین شدیم، مشکلی را حل نمی‌کند

متن گفت و گوی حجت الاسلام والمسلمین مسعود ادیب با شفقنا را در ادامه بخوانید:

*اخیرا انتقادات زیادی نسبت به روحانیت مطرح میشود که بعضا وارد حوزه‌هایی می شوند که با کارویژه اصلی آنها فاصله زیادی دارد. چه شرایطی باعث شده است که برخی بزرگان روحانی نسبت به کارکرد روحانیت و محبوبیت آنها هشدار میدهند؟

ادیب: من قبل از اینکه بخواهم مستقیم به سوالی که مطرح کردید پاسخ دهم اجازه می‌خواهم توضیحی راجع به کارویژه روحانیت عرض کنم تا ببینیم بعد از انقلاب روحانیت چقدر در این زمینه موفق بوده است. بر اساس آنچه که در یکی دو قرن اخیر جا افتاده و نقش روحانیت در جامعه اسلامی و ایرانی ما بوده دو کار اصلی می‌توان برای روحانیت ذکر کرد یکی بُعد نظری و معرفتی و دیگری بُعد عملی و کاربردی است. در بعد نظری و معرفتی، قرار بر این بوده که روحانیت تبیین کننده و توضیح دهنده اسلام باشد، سوالات مردم در حیطه ای که به اسلام مربوط است را پاسخ دهد، نیازهای معرفتی و فکری جامعه را برآورده کند و با رجوع به کتاب و سنت و منابع دینی بتواند پاسخگوی نیازهای معرفتی جامعه باشد. مخصوصا با توجه به اینکه روزگار ما روزگاری است که از چند قرن پیش در اثر مواجهه جهان اسلام با تمدن مدرن و اتفاقاتی که در مغرب زمین افتاده است سوال‌ها و چالش‌های جدی فراوانی پیش روی مسلمانان بوده است بنابراین روحانیت باید کار سنگینی را بر عهده می‌گرفت اما اینکه چقدر موفق بوده توضیحاتی را در ادامه عرض می‌کنم. این یک بُعد کار روحانیت است. بعد دیگر، بُعد عملی روحانیت بود که آن ارتباط با مردم، ایفا کردن نقش یک جامعه مدنی یعنی یک گروه و شبکه اجتماعی نسبتا منسجم و گسترده که در عین اینکه دولتی و حکومتی نیست از یک انسجام و سازماندهی قابل قبولی برخوردار است. همچنین هم حضور در عرصه زندگی مردم، پاسخ به نیازهای روزمره دینی آنها از مسایل شخصی و خانوادگی تا مسایل اجتماعی که به مردم مربوط می‌شود و گره گشایی در زندگی آنها که روحانیت در یکی دو قرن گذشته عهده دار شده است. اینکه می‌گویم یکی دو قرن گذشته به این دلیل است که در طول تاریخ روحانیت در اسلام و شیعه چنین بوده است اما در یکی دو قرن گذشته به شکل خاصی اتفاق افتاده که طبیعتا با گذشته کمی متفاوت است. همین دو موقعیت باعث شد که در جریان انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ روحانیت بتواند نقش عمده‌ای را ایفا کند اگرچه انقلاب محدود به روحانیت نبود و اگرچه منشا انقلاب صرفا مسایل انتقادی و دینی نبود ولی به دلیل اینکه روحانیت به نسبت بقیه برای پاسخگویی به مسایل، ایده بیشتری داشت یعنی به چالش گرفتن اتاق فکری دوران پهلوی و دوم اینکه شبکه اجتماعی نسبتا گسترده ای داشت و با مردم مانوس بود این دو امتیاز این فرصت را به روحانیت داد که اولا انقلاب اسلامی به گونه ای با روحانیت گره بخورد و طبیعتا این گره خوردگی بعد از انقلاب هم پای روحانیت را به طور طبیعی به عرصه اداری کشور و جامعه باز کرد و دوم هم مقبولیتی که در نزد مردم داشت و هم فرصتی که انقلاب اسلامی پدید آورده بود روحانیت را به این وادی کشید. اولین اشکال یا آسیبی که می‌شود گفت روحانیت گرفتار شد این است که در بُعد عملی خیلی بیشتر از بعد نظری مشغول شد. بعد از انقلاب بیشترین توان مجموعه روحانیت به لحاظ کمی و کیفی مصروف به بُعد عملی خدمت او به جامعه شد و در بُعد نظری لااقل تا مدتی با کم کاری و رکود مواجه شدیم. البته بعدها تا حدودی تلاش برای ترمیم این نقص در بُعد نظری انجام شد که درباره آن هم نکاتی را عرض خواهم کرد. دومین مشکلی که پیش آمد این بود که در بُعد عملی هم گاه روحانیون به کارهایی مشغول شدند که کارویژه آنها نبود. یکسری کارها به اقتضای صنف، تحصیلات و طبقه اجتماعی روحانی، کارویژه او است ولی بعد از انقلاب وارد کارهایی شدند که به هیج وجه برای روحانی لازم نبود که وارد آن کارها شوند.

آنچه اخیرا یکی از مراجع عظام در مورد سیاسی شدن روحانیون و ورود بیش از حدشان به کار سیاسی فرمودند را می شود اینگونه فهمید و معنا کرد که اگر مراد این باشد که روحانیت کاری به سیاست نداشته باشد که من بعید می دانم آن بزرگوار هم نظر مبارکشان این بوده اما اگر مراد این باشد که کارویژه اول روحانیت تصدی پاره ای از سمت‌های سیاسی نیست، درست است. یعنی روحانی به عنوان یکی از اعضای جامعه حق دارد در هر سمتی تصدی کند، حق دارد در معرض هر انتخابی قرار بگیرد به شرط اینکه شایستگی های لازم آن را داشته باشد. روحانی بودن نه حق و امتیازی برای تصدی پاره ای از سمت ها پدید می‌آورد و نه ممانعتی ایجاد می‌کند. فارغ از اینکه صلاحیت های لازم را باید داشته باشد اما نباید خیال کنیم که آن سمت‌ها به نوعی با شأن روحانی، گره خورده است. از اول انقلاب به غیر از سه مورد، تمام روسای جمهور ما روحانی بودند یعنی به غیر از آقایان بنی صدر، رجایی و احمدی نژاد، الباقی روسای جمهور ما آیت الله خامنه ای، مرحوم هاشمی رفسنجانی، آقای خاتمی و دکتر روحانی از روحانیون بودند. این جزو کارویژه روحانیت نیست که رییس جمهور یا رییس  دستگاه‌های اجرایی کشور شود البته به عنوان یک روحانی ممکن است مقبولیت مردمی داشته باشند یا حتی در سمت ریاست جمهوری هم خدمات خیلی خوبی را ارایه دهند و ریس جمهور موفقی باشند که اینها بحث دیگری است اما ریس جمهور شدن و رییس مجلس شدن جزو کارویژه های روحانیت نیست. حالا شما سطح کلان ریاست جمهوری و ریاست قوه مقننه را در نظر بگیرید به همین ترتیب در خیلی از شوون و جایگاه اجتماعی، روحانیت وارد شده است که کارویژه آنها نبوده و عملا آن ارتباطش با مردم هم کمرنگ شده است. بالاخره مردم به خاطر نیازهای عملی خود با روحانیت گره خوردند؛ مسایل شخصی و خانوادگی و مشاوره دادن و یک نوع تربیت دینی و اعمال و رفتارهای دینی را مدیریت کردن اینها کارهایی است که مردم از روحانیت می‌خواستند که رسمی شدن پاره‌ای از این کارها باعث شده است آن جایگاه مردمی خدشه ببیند. به طور طبیعی مردم خیلی از حاجت ها و مشکلات خود را به روحانیون ارایه می کردند ولی وقتی در قالب یک سمت رسمی در دوران بعد از انقلاب وارد می شود ممکن است کمی آن جنبه مردمی را تضعیف کند. فرضا مردم در طول سال‌ها مراسم مذهبی برگزار کرده و با یک تلفن از روحانیون برای حضور در این مراسم دعوت می کردند ولی الان می‌بینیم که در قالب دستگاه‌های مختلف مانند سازمان تبلیغات، دفتر تبلیغات مراکز اعزام مبلغ در سپاه و جهاد، عملا جنبه دولتی پیدا می‌کنند. من نمی‌گویم این کار اتفاق نیفتد طبیعتا یکی از وظایف دولت اسلامی تامین اینگونه نیازهای جامعه است ولی اتفاقی که می افتد این است که مردم وقتی خودشان از روحانی دعوت نمی‌کنند این روحانی فرستاده دستگاه دولتی است نه مهمان مردم. این تاثیر خوبی ندارد.

* چه باید کرد که ارتباط مردمی روحانیون که سابقا وجود داشت حفظ شود؟

ادیب: باید تمهیدات بیشتری در مورد آن اندیشیده شود. مساله دیگری که در زمینه حضور روحانیت وجود دارد نوع کار سیاسی است که روحانیت انجام می دهد. به یک معنا کار سیاسی، جزیی از کار اجتماعی و فرهنگی ماست و به همین دلیل جزوی از کار دینی ماست. من جمله معروف شهید مدرس را که سیاست ما عین دیانت ماست اینگونه می‌فهمم که مثل همه عرصه‌های دیگر زندگی سیاسی و فرهنگی که از دینداری ما تاثیر می‌پذیرد و دین در آنجا حرفی برای گفتن دارد، ما در عرصه سیاسی هم ناچار هستیم که با معیارها و ملاک‌های دینی عمل کنیم اما معنایش این نیست که یک روز مردم تلقی کنند که روحانیت به فلان حزب نزدیک تر است، حوزه علمیه از فلان کاندیدا در انتخابات حمایت می‌کند یا نظام مرجعیت و نظام روحانیت متمایل به این گرایش فکری سیاسی هستند. این طرز فکرها اگر وجود داشته باشد خطرناک است. در خصوص آن تعبیری که مرجع عالیقدر فرمودند “عده ای پرچم دوش می گیرند و تبلیغات سیاسی می کنند” باید گفت بله ممکن است یک روحانی تشخیص دهد که باید کاندیدا شود خب کاندیدا می شود و یک روحانی هم از او به عنوان یک شهروند دفاع می‌کند که ایرادی ندارد اما اگر بخواهد تکثری که در جامعه است در روحانیت دیده نشود و روحانیت بخواهد در مواضع سیاسی و حزبی به گونه ای ورود پیدا کند که مردم احساس کنند به یک جریان خاص متمایل است طبیعتا آن بُعد مردمی روحانیت را تحت تاثیر منفی قرار می دهد که باید از آن پرهیز کرد. در بُعد نظری هم که اشاره کردم بعد از انقلاب ما با چند دسته چالش‌های نظری مواجه بودیم یک دسته چالش‌هایی که ربطی به انقلاب و جمهوری اسلامی ندارد بلکه مربوط می شود به مدرنیته و مواجه شدن دنیای اسلام با مدرنیته که این چالش ها تازگی ندارد و شاید ۱۰۰الی ۱۵۰ سال است که شروع شده و طبیعتا هرچه پیشتر می رویم پیچیده تر و انبوه تر می‌شود و قبل از انقلاب متاسفانه افراد زیادی متصدی پاسخگویی به این نیازها و سوالات نبودند و معدود افرادی اعم از علامه طباطبایی و شاگردان ایشان و عده ای در دانشگاه و حوزه امثال آیت الله شهید مطهری، آیت الله مکارم شیرازی و در دانشگاه هم مرحوم مهندس بازرگان در این زمینه‌ها کار می‌کردند.

بعد از انقلاب وقتی قرار شد نظام کشور نظام جمهوری اسلامی وجود داشته باشد و پاسخ بسیاری از سوالات از دین پرسیده شود، این سوالات و این نیازها اقتضای این را داشت که روحانیون کار سنگین تری در بعد نظری داشته باشند چه در عرصه فقاهت و چه در عرصه کلان و اعتقادات اسلامی و چه در عرصه اخلاق و شاید آن اشتغالی که به کارهای روزمره پیدا کرده و شاید عدم آمادگی که حوزه به نسبت پدیده انقلاب داشت در این جهت یک مقداری متاسفانه با کمبود مواجه شد. مساله دیگری که به آن افزوده شد این است که با انقلاب ارتباطاتی و گسترده شدن شبکه‌های ارتباطاتی پای بحث های بسیار و مباحث جدیدی در جامعه باز شد و باز روحانیت به موقع آماده پاسخگویی به نحو کافی نبود و بعد هم طبیعتا اسلامی شدن حکومت و پررنگ شدن تبلیغات اسلامی، اقتضائاتی به بار آورد مثل اینکه ابعادی از دین جنبه کالای فرهنگی پیدا کرد و هم مشتری در جامعه پیدا کرد و هم فروشنده. آنچه به عنوان خرافات امروز مطرح می شود یک نوع کالای فرهنگی فاسد و غیر استانداردی است که از منبع دین یا به عنوان دین و با برچسب دین تهیه می شود و چون متاسفانه مشتری دارد در جامعه فروخته می شود. طبیعتا روحانیت باید در تهیه کالای فرهنگی از منبع و مخزن دین، نظارت بر استاندارد بودن اینگونه کالاها و پاسخگویی درست و مثبت به نیازهای جامعه نقش مهم و جدی را ایفا می‌کرد که بعد از انقلاب چون هم تقاضا بیشتر شده، هم جامعه بزرگ تر شده بود و هم در داخل و خارج کشور توجه ها معطوف به بعد فرهنگی دین شده بود به نظر من در این زمینه کارنامه روحانیت آنچنان که باید باشد و از آن توقع می رود، نیست. البته تلاش‌هایی صورت گرفته و اقداماتی انجام شده و انجام می‌شود و به نظر می‌آید که لااقل خیلی از نهادها و بزرگان متوجه این کمبودها شده‌اند. صحبت‌هایی که اخیرا مرجع عالیقدر مطرح کردند به نظر من معطوف به این است و با تلاش‌هایی که در حوزه صورت می‌گیرد احساس می‌شود که به پاسخگویی به این نیازها توجه می‌شود که امیدواریم نتیجه بخش باشد و در آینده نه چندان دور آن وظایفی که اولا و به ذات بر دوش روحانیت است به درستی ایفا شود.

* در صحبت‌های خود مطرح کردید که قبل از انقلاب، انتقادات و مسایلی که علیه رژیم پهلوی بود توسط روحانیت به چالش کشیده می‌شد اما بعد از انقلاب کمتر شاهد این مساله بودیم چون روحانیت مستقیم وارد مسایل اجرایی شد و این انتقادات کمتر شد. این مطالبه گری در حال حاضر چطور می تواند شکل بگیرد؟

ادیب: بله یک علتش می‌تواند این باشد. روحانیت قبل از انقلاب نقش جامعه مدنی را ایفا می‌کرد یعنی به نوعی زبان مردم بود و می‌توانست از حکومت مطالبه کند حالا روحانیت خودش حکومت است یا لااقل بخش قابل توجهی از حکومت است. طنز قضیه این است که همین زبان مطالبه گری را روحانیت حفظ کرده است یعنی فرضا آقایانی که امام جمعه تهران و هم جزو مسوولین مملکتی هستند مطالبه می‌کنند، خب از چه کسی مطالبه می‌کنند؟ رییس جمهور روحانی است با این حال مطالبه هم می‌کند. او از چه کسی مطالبه می‌کند؟ شخصیت‌های دیگر نظام جمهوری اسلامی همینطور آنها از چه کسی مطالبه می‌کنند؟ در حالی که اینها گاهی باید پاسخگوی مطالبات باشند ولی در عین حال به عنوان ویژگی صنفی روحانی مطالبه هم می‌کنند ولی واقع این است که طبیعتا مرجع ضمیر این مطالبه‌ها پیدا نمی شود و از طرف دیگر این مطالبه ها هم معمولا محدود می‌شود به جاهایی که پاسخگویی جنجالی ایفا نکند. طبیعتا روحانیت اگر در موضع مطالبه گری باشد بیشتر می‌تواند با مردم همراه باشد تا وقتی که خودش باید در موضع پاسخگویی باشد مضافا به اینکه اگر مراجعه کنید به منابع تاریخی، امام وقتی در پاریس بودند در مصاحبه‌های مختلف گفتند من قرار نیست کشور را اداره کنم من نقش نظارتی خواهم داشت و وقتی وارد کشور شدند به قم رفتند و واقعا بنایشان این بود که اداره کشور  را به دست غیر روحانیون بسپارند حتی در اولین انتخابات ریاست جمهوری هم عده ای پیشنهاد دادند که برخی از شخصیت های روحانی در مصدر کار قرار بگیرند اما ظاهرا امام تمایل نداشتند لذا هیچ یک از کاندیداهای انتخابات اول روحانی نبودند و بنا بود روحانیون بیشتر جنبه نظارتی و ارشادی و کمی سازمان یافته تر نقشی که پیش تر داشتند را بر عهده بگیرند اما سیر حوادث به این سمت رفت و شاید برنامه ریزی و تعمدی هم در آن نبود. به هر حال مشکلاتی که در عمل پیش آمد، مراجعه ای که جامعه کرد و طبیعت تمایل به قدرت در کسانی که در گوشه قدرت قرار می‌گیرند همه اینها دست به دست هم داد و ما به تدریج شاهد این هستیم که روحانیت حضور پررنگ تری در حکومت و قدرت پیدا کرد و این حضور پررنگ‌تر به گمان من به آن جایگاه اجتماعی لطمه زد. تا جایی که ضرورت اقتضا نکند حضور روحانیت در قدرت نیازی ندارد اما یک مناسکی است که ممکن است شرعا و قانونا در اختیار مجتهدین جامع الشرایط باشد یک جاهایی است که شاید روحانیون نقش بهتری می توانند ایفا کنند. آن مناصب اگر انتخابی باشد جامعه هم معمولا روحانیون را انتخاب می‌کند و اگر انتصابی باشد طبق ضوابط به روحانیت تعلق می‌گیرد. فرضا رییس قوه قضاییه باید مجتهد باشد و معمولا مجتهدین در میان روحانیون هستند یا فقهای شورای نگهبان اگرچه فقهای غیر روحانی هم کم نداریم که در خبرگان هم راه پیدا می‌کنند. ولی اینکه بسیاری از مناصب باید در اختیار روحانیون باشد توجیه درستی ندارد. در مجلس خبرگان همه نمایندگانمان به جز یک نفر روحانی هستند در حالی که خبرگان قرار است صلاحیت رهبری را تشخیص دهد و صلاحیت رهبری تنها فقاهت و اجتهاد و صلاحیت دینی نیست. رهبری باید مدیر و مدبر و روانشناش و سیاست مدار هم باشد و هیچ دلیلی ندارد که بگوییم فقها بهتر از بقیه این ویژگی‌ها را تشخیص می دهند! من در مصاحبه ای که قبلا داشتم به عنوان مصداقی عرض کردم می شود افرادی را نام برد که روحانی نیستند و جایگاه آخوندی ندارند مانند دکتر ولایتی، دکتر عارف، علی لاریجانی و…  اما در عین حال شناختی که از مسایل سیاسی کشور دارند خیلی بیشتر از برخی از نمایندگان محترم خبرگان است. خود مقام معظم رهبری شورای بین الملل تاسیس کردند و آقای خرازی را آنجا گذاشتند نه یک روحانی را. حالا در شخصیت‌های قدیمی انقلاب فرضا مثل بهزاد نبوی و خیلی افراد دیگری هستند که مسایل سیاسی را بیشتر از فلان امام جمعه محترم و فلان نماینده محترم خبرگان که صرفا صلاحیت های حوزوی دارند، می شناسند. اینکه ما راه را باز کنیم که اینها هم بتوانند در خبرگان حضور داشته باشند نقش زیادی را در تقویت خبرگان ایفا می‌کند و از سوی دیگر این احساس را ایجاد نمی‌کند که حکومت در انحصار روحانیت است و به هر حال جدای از اینکه در عمل، پررنگ بودن نقش روحانیون باعث می شود وظایف دیگر آنها به زمین نهاده شود این احساس جامعه هم که روحانیت همه مجاری قدرت را خودش در دست گرفته و به دیگران نمی دهد، این هم احساس خوشایندی نیست.

*الان روحانیت در بخش قابل توجهی از حکومت حضور دارد. به نظر شما در حال حاضر روحانیت چه کاری می‌تواند انجام دهد که علاوه بر حفظ جایگاه بتواند کارویژه اصلی خود که بیشتر مرتبط با مردم است را حفظ کند؟

ادیب: یکسری کارها جزو وظایف تخلف ناپذیر روحانیت است به حدی که اگر امر بین انجام وظایف سیاسی و حکومتی و انجام آن وظایف دایر شود، آنها مقدم هستند. مثلا فرض کنید اگر در شهری یک روحانی سمت اداره، سازمان یا نمایندگی مجلس را بر عهده گرفته در حالی که در آن شهر برای مسایل دینی، اعتقادی و فقهی مردم به روحانی نیاز است و این فردی که این سمت را دارد از عهده آن کار بر می آید پس به نظر من باید استعفا دهد و کارهای دینی و اعتقادی را انجام دهد. زیرا کارهایی است که غیر روحانی نمی‌‌تواند از عهده آن بر آید اما کسی دیگری می‌تواند رییس و فرماینده فلان دستگاه نظامی و نماینده مجلس شود. اگر چنین دَورانی پیش آید که روحانی اول وظیفه شرعی و اجتماعی خودش را بر عهده بگیرد، طبیعتا در مواردی که مردم انتخاب می‌کنند ممکن است به روحانی اعتماد کنند و او را برای سمتی مشخص کنند جایگاه هایی هم که برای غیر روحانی است ممکن است روحانی دارای صلاحیت‌هایی باشد و آن کار را برعهده بگیرد اما همه اینها باید به شرطی باشد که وظایف اصلی روحانیت زمین گذاشته نشود.

نکته دوم این است که در مواردی احساس مسوولین و رهبران عالی جامعه این بود که با حضور روحانیت می‌توانند به جنبه دینی جامعه کمک کنند ولی من فکر می‌کنم که “از قضا سرکنگبین صفرا فزوده” یعنی به نظرم در موضوع نمایندگان روحانی و تعداد دستگاه هایی که این نمایندگان حضور می یابند خوب است مطالعه و تجدید نظرهایی صورت بگیرد. در مواردی این نماینده گان روحانی در همه دستگاه‌ها، دانشگاه ها، جهاد، سپاه، ارتش، شهربانی، ادارات مختلف و گاهی وقت‌ها نقش تعیین کننده ای که این نماینده ها دارند مقداری به نظر می آید به اصلاحی تر شدن فضا کمک نکرده است. فقط کمک کرده به اینکه ویترین آخوندی شود و توقع مردم هم بالا رود و عملا هم خروجی خاصی حاصل نشود. لذا من فکر می‌کنم اگر روحانیت از این نمود و ظهوری که در عرصه سیاسی دارد کم کند بهتر است. جاهایی که ویژگی‌هایی که روحانیون دارند شرط است مثل فقهای شورای نگهبان یا قوه قضاییه یا امثال آنها در اختیار روحانیت باشد اما جاهایی که ویژگی‌هایی روحانیون به عنوان تصدی آن سمت شرط نیست حتی المقدور در شرایط مساوی تمهیداتی داده شود که روحانیت در آنجا حضور نداشته باشد و اگر روحانیت به درک دقیقی از نیازهای بسیار زیاد و جدی جامعه به کار ویژه او برسد خود به خود بسیاری از آنها حاضر نمی‌شوند آن کارهای مهم را رها کنند و سراغ کارهای دیگری بروند که از عهده غیر روحانیون هم بر می‌آید. به هر حال لازمه این کار مقداری حضور کمتر روحانیون در بعضی از عرصه ها هست و شما نمی‌توانید بگویید با حفظ این حضور می‌خواهیم آن نیازها را بر طرف کنیم. مگر ما چند تا روحانی داریم مخصوصا روحانیونی که دارای صلاحیت لازم و توانایی کافی باشند.کار معقول و منطقی این است که در سمت های ویژه خودشان به کار گرفته شوند

* کمتر کردن حضور روحانیت در عرصه هایی که شما گفتید چگونه امکان‌پذیر است؟

ادیب: چرا امکان پذیر نباشد. یک اراده می خواهد و شناخت درستی از نیازهای جامعه و نظام ترجیحی که کارکرد روحانیت در جامعه می تواند داشته باشد. من نمی‌دانم چه مانعی می تواند بر سر راه این امر باشد؟!

به یک نحو معقولی با شناخت نیازهای واقعی جامعه دینی، روحانیت بخشی از کارهایی که نباید بر عهده می‌گرفت و بر عهده گرفته را واگذار کند و به کارهای اصلی تری که زمین مانده بپردازد.

* در مواردی برای جبران این فاصله گاهی برخی روحانیان وارد عرصه‌هایی می‌شوند و یا سخنانی می‌گویند که ممکن است با شئون روحانیت ناسازگار باشد و یا موجب ناراحتی بین مردم و حتی طبقه روحانیت شود. این مسایل چقدر تاثیر منفی در جایگاه روحانیت دارد؟

ادیب: یک شعر عربی فارسی طنز آمیزی است که می‌گوید “شیئان عجیبان هما ابرد من یخ، شیخ یتصبی وصبی یتشیخ” یعنی دو چیز عجیبی هستند که از یخ سردتر است جوانی که مثل پیرها رفتار کند و پیری که مثل جوان ها ادا درآورد. اگر من جوانی هستم که می خواهم مثل پیرها رفتار کنم باید وقار پیرها را داشته باشم نه رنگ مو و ریشم سفید باشد. اگر من پیری هستم که می خواهم با نشاط باشم باید شور جوانی را داشته باشم نه اینکه نحوه لباس پوشیدن و آرایش سر و موی جوان ها را داشته باشم. مساله مهم این است که از هر طبقه و صنف اجتماعی توقعی وجود دارد که آن را باید درست و مردمی انجام دهد نه اینکه کارهایی کند که کار او نیست و گمان کند با انجام دادن آن کارها می‌تواند نشان دهد من مردمی هستم. در مردمی بودن هم ما نباید نمایش مردمی بودن را اجرا کنیم؛ واقعا باید مردمی باشیم. وقتی می‌خواهیم مردمی باشیم باید ببنیم مردم کجا به ما احتیاج دارند و کجا توقع دارند که ما حضور داشته باشیم. یک وقت است که یک روحانی می‌گوید  من دوست دارم به پارک بروم. خب برو پارک. اما من باید به عنوان روحانی نشان دهم که حتما در پارک حضور دارم؟ نه. مردم در پارک کاری با من ندارند. ممکن است در شهری مثل قم که ۶۰ الی ۷۰ هزار روحانی زندگی کنند و زن و بچه هم دارند و می خواهند از فضای سبز استفاده کنند خب این پذیرفته شده است که با لباس روحانی در پارک حضور داشته باشند اما در شهری که ۱۰ نفر روحانی بیشتر ندارد اگر با عمامه به پارک نروم اشکالی دارد؟ اینکه می‌گویند لباس شهرت حرام است معنایش این است که نباید کاری کنیم که نگاه‌های تعجب آمیز بیهوده مردم را به خودمان جلب کنیم اگر یک روحانی می خواهد به ورزشگاه برود، در ورزشگاه حضور روحانی مورد نیاز نیست. بنابراین اگر می‌خواهد به ورزشگاه برود چه اشکالی دارد برود اما لزومی ندارد با لباس روحانی برود. حتی اگر با لباس روحانیت می‌رود مردم باید احساس کنند که او هم مثل شهروند عادی آمده استفاده کند اما اگر مردم بفهمند که او آمده که خودش را به عنوان روحانی در سکوهای ورزشگاه عرضه کند به نظر من این کارها نتیجه معکوس خواهد داشت. اینکه دقیقا زی روحانیت، لباس روحانیت و نحوه آرایش سر و موی روحانیت باید چگونه باشد یک امر عرفی است. طبیتا ممکن است امروز در سال ۱۳۹۶ هجری شمسی با سال ۱۳۰۰ هجری شمسی تغییرات زیادی کرده باشد. یک زمانی روحانیون هیچ گاه موی سر خود را بلند نمی‌کردند اما حالا بلند می‌کنند زمانی ساعت مچی نمی بستند الان می بندند که اشکالی هم ندارد اینها امور عرفی است و در گرو تغییرات اجتماعی و عرفی است اما خارج از مدار اتفاقاتی که در عرف می افتد به نظر من روحانیت نباید عمل کند اما باید متوجه باشد. به هر حال روحانیت فقط یک شغل نیست یک صنف و گروه اجتماعی است و باید اقتضائات این گروه بودن را هم رعایت کند همانطورکه یک جاهایی این گروه بودن مزایایی برای روحانیت به ارمغان دارد و جاهایی وظایف و تنگناهایی را ایجاب می کند و نمی تواند به مزایای آن توجه کند و به تنگناهای آن بی توجه باشد . به نظر من باید به همه اینها با هم توجه کرد.

* بخش بزرگی از مشکلات مردم مباحث اقتصادی و اجتماعی است. روحانیت چقدر در اصلاح رویکردها  ورود پیدا کرده است؟ صرف اشاره کردن به این مباحث می تواند مشکلی را حل کند؟

ادیب: مردم به شدت از نظر اقتصادی مشکل دارند اما توقع ندارند روحانی مشکلات اقتصادی آنها را حل کند چون نه متخصص اقتصاد هستند و نه روحانیون عمدتا وضع مالی خوبی دارند. اصلا قرار نیست روحانی انتقاد کند فقط بفهمد اینها مشکلات اقتصادی است و اگر کاری می‌تواند انجام دهد و بی جا دفاع نکند. من به عنوان یک روحانی وقتی متوجه می‌شوم که مثلا آمار طلاق در جامعه ما رفته بالا اولا باید فکر کنم و ببینم چرا اینگونه شده و چه کار می‌شود کرد که آسیب های این طلاق کم شود یعنی من فقط نباید بالای منبر بروم ناله کنم آمار طلاق بالا رفته و بی دین شدیم، این کارها مشکلی را حل نمی‌کند باید به مردم یاد دهیم که اگر دو نفر به این نتیجه رسیدند که نمی‌‎توانند با هم زندگی کنند مودبانه و محترمانه از هم جدا شوند نه اینکه طلاق دختر پسر منجر به این شود که دو خانواده تا قرن ها با هم دشمن شوند. اگر دو نفر نمی‌توانند با هم زندگی کنند باید جوری از هم جدا شوند که زندگی طرف مقابل فلج نشود نه اینکه هر کسی به فکر این باشد که فقط بهره خودش را از زندگی ببرد و طرف مقابل را نابود کند. این را باید روحانی به مردم یاد دهد باید به مردم یاد دهند چگونه با هم زندگی کنید تا جایی که می‌توانید با هم کنار بیایید تا به طلاق منجر نشود اگر اعتیاد بالا است فقط در نماز جمعه، سخنرانی منبر و یا شبکه مجازی فریاد زدن که آمار اعتیاد بالا است کافی نیست اگرچه به عنوان روحانی هم حق ندارم پنهان کاری کنم. من به عنوان یک روحانی واقعیتی که مردم از آن اطلاع دارند را اتفاقا باید نشان دهم که من هم از این واقعیت مطلع هستم و رنج می برم اما مساله فقط این نیست باید ببینم چه نفعی در جامعه است که باعث شده با این همه تلاشی که برای مهار مواد مخدر می شود آمار اعتیاد ما بالا است چقدر از آن به کار من آخوند باز می‌گردد  چقدر از آن به رفتارهای غلط من بر می گردد آنها را تصحیح کنم چقدر به کم کاری های من باز می‌گردد آنها را جبران کنم.

در مسایل اقتصادی هم مثل همین صحبتی که در مورد زلزله است من به مردم بگویم وظیفه حکومت جای خودش وظیفه نهادهای حمایتی جای خود اما مردم به همسایه و آشناهای خود برسید زندگی زمین افتاده را زیر بار آنها را بگیرید. اینها چیزهایی است که روحانیت باید انجام دهد . حالا من راجع به رشد اقتصادی نظر دهم که این را غیر آخوند هم می تواند نظر دهد. حالا اگر آخوندی تخصص دارد که محترم است اما مساله اصلی من احترام و عِرق دینی جامعه است که نتیجه اقتصادی و اخلاقی هم دارد و آنجا را هم به نظر من ترمیم می کند.

مقدار زیادی از مشکلات جامعه ما به خاطر این است که جامعه ما در حال گذار است ما یک صد سالی است تحولات اجتماعی بسیاری را از سر گذراندیم. اگر از دور نگاه کنیم اگر کلان نگاه کنیم مجموعا اوضاع نگران کننده نیست یعنی اتفاقاتی بعد از جمهوری اسلامی افتاده اتفاقاتی است که باید در طول ۳۰۰-۴۰۰ سال می‌افتاد اما در کشور ما در ۳۰ الی ۴۰  سال افتاد پس اگر کلان نگری کنیم و از دور به مقصد نگاه کنیم قابل قبول است اما در نگاه نزدیک واقعا وضع نگران کننده و ترسناکی داریم و امیدواریم که اوضاع به گونه ای پیش رود که هر چه زودتر به استقرار نوین و نظم فکری و اجتماعی نوینی برسیم که در عین حفظ ارزش های دینی و اخلاقی و نکات گرانبهای میراث فرهنگی خودمان بتوانیم نیازهای دنیای امروز را هم پاسخگو باشیم و بتوانیم مسلمان قرن حاضر باشیم.

منتشر شده در گفتار

مسعود اديب: مجمع تشخيص مصلحت نظام مسئوليت گره‌گشايي از مشکلات نظام را دارد. در زماني که قوه‌مقننه به تصميم واحدي نمي‌رسد، اين مجمع بايد مشکل به‌وجود‌آمده را حل کند، يعني زماني که بخش اصلي قوه‌مقننه، يعني نمايندگان به موضوعي رأي مي‌دهند و بخش ناظر این قوه‌، يعني شوراي نگهبان اين رأي را خلاف ‌شرع يا خلاف قانون اساسي مي‌داند، اين مجمع بايد با تشخيص مصلحت نظام، راه برون‌رفتي را پيدا کند. طبيعتا، اين مسئوليت بسيار مهمي بوده که بر‌اساس قانون اساسي به مجمع تشخيص مصلحت نظام واگذار شده است. وظيفه مهم ديگر مجمع تشخيص مصلحت نظام، ارائه مشاوره کارشناسي به مقام معظم رهبري است. مسئوليت مهمي است، چه در مواردي که ايشان امضا مي‌کنند و چه در مواردي که به سياست‌هاي کلي نظام برمي‌گردد؛ البته از ياد نبريم که مجمع تشخيص مصلحت، چه‌آن زمان که به فرمان امام(ره) تشکيل شد و چه آن موقع که در بازنگري، جايگاهی رسمي در قانون اساسي پيدا کرد، مرهون تلاش‌هاي مرحوم آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني بود. بخشي از کارآمدي و اقتدار اين مجمع، به شخص آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني بر‌مي‌گشت و درعين‌حال، جايگاه والاي آن در جمهوري‌اسلامي، انکار‌ناپذير است.به‌همين‌دليل، به نظر مي‌رسد کسي که به‌عنوان جانشين آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني، رياست مجمع را بر عهده می‌گيرد بايد از سه ويژگي مهم برخوردار باشد:

او بايد مصلحت‌شناس باشد. درست است که تصميم‌گيري در مجمع با رأي اکثريت حاضران صورت مي‌گيرد و چه کساني که به‌عنوان فقيه از سوي مقام معظم رهبري به اين سمت منصوب مي‌شوند و چه افرادی که به‌عنوان حقوقي در مجمع حضور دارند، از نخبگان و خبرگان کشور هستند اما رئيس اين مجمع بايد در صدر واجدان صلاحيت تشخيص مصلحت نظام باشد. رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام بايد کسي باشد که نظام را بشناسد، با تنگناهاي آن آشنا بوده، به‌صورت عملي و واقعي، مشکلات کشور را لمس کرده و در عين قانون را بداند و التزام به شرع داشته باشد. او بايد بتواند دو جانب مصلحت و ضرورت در کار به‌اضافه قانون را مورد توجه قرار دهد. ويژگي ديگر، اين بوده که فرد منتخب ضروري است نزد اعضاي مجمع از مقبوليت و اعتبار برخوردار باشد. کساني که در مجمع جمع شده‌اند، از شخصيت‌هاي ممتاز جامعه و جمهوري‌اسلامي هستند و کسي مي‌تواند بر اين جمع رياست کند که در چشم آنها محترم و محتشم باشد. درست است که جايگاه رياست مجمع از نظر قانوني، فرصتي را براي رئيس ایجاد خواهد کرد اما محبوبيت و مقبوليت آن، نزد کساني که بر آنها رياست مي‌کند، مي‌تواند بسيار مهم باشد.

اظهارنظرهايي که اين روزها از چهره‌هاي سرشناس- که بسياري از آنها عضو مجمع هستند- ديده مي‌شود، نشان مي‌دهد آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني از اين منزلت برخوردار بوده است. طبيعتا، کسي که مي‌خواهد جاي آقاي هاشمي را بگيرد بايد از جايگاهي برخوردار باشد که مورد ‌توجه و  اعتناي اعضاي مجمع تشخيص مصلحت نظام قرار بگيرد. ويژگي سوم که به نظر مي‌رسد بايد به آن توجه شود، مورد قبول‌بودن رئيس مجمع در جامعه و در چشم مردم است. درست است که در مجمع کار تخصصي انجام مي‌شود و حکمي که صادر مي‌کنند، مورد قبول قانوني قرار خواهد گرفت اما به‌ویژه در مواردي که اختلاف و چالش ميان شوراي نگهبان و مجلس در جامعه به‌صورت يک مسئله مطرح شود، مسئوليت و منزلت جايگاهي که رئيس مجمع خواهد داشت، به تقويت آن کمک مي‌کند. مسلما چنين شخصي از قدرت بيشتري برخوردار خواهد بود و مصوبات مجمعي که چنين فردی بر آن حاکم باشد، در چشم عموم مردم ارزش بيشتري خواهد داشت. مي‌شود ويژگي‌هاي ديگري را هم به اين ويژگي‌ها افزود اما در نهايت، تشخيص اينکه چه کسي واجد اين شرايط بوده با مقام معظم رهبري است. با دلسوزي و تدبير رهبري، انتخاب بهينه‌اي انجام مي‌شود اما اگر قرار باشد از مردم نظر‌سنجي شود، من به‌عنوان يک شهروند عادي، چهره‌اي مثل دکتر روحاني را شايسته عهده‌داري اين منزلت مي‌دانم. او از افرادي است که سال‌ها در نظام جمهوري‌اسلامي خدمت کرده و با پيچ‌وخم مشکلات آن آشنا‌ست. روحاني هم عضو مجلس خبرگان و داراي اجتهاد است و هم تجربه نزديک به چهارساله رياست‌جمهوري را دارد. او مقبوليت و محبوبيت مردمي و اجتماعي دارد و رياست‌جمهوري هم مانعي براي اين انتخاب نيست زيرا از ابتداي تأسيس مجمع تا سال 76، رياست اين مجمع با رئيس‌جمهوري وقت، يعني آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني بود؛ بنابراين اين سابقه هم در تاريخ جمهوري‌اسلامي وجود دارد که رياست‌جمهوري و رياست مجمع در يک نفر جمع شود.

منتشر شده در یادداشت

عضو هیات علمی دانشگاه مفید، حفظ و  ادامه‏ی نشر آثار  مراجع را ارزشمند دانست و گفت: حفظ نهادهای اجتماعی که مراجع بوجود آوردند کار ارزشمندی است اما این که مثلاً در انحصار فرزندان یا خانواده‏ های آنها قرار بگیرد و به نوعی سلسله‏ های خانوادگی  را پدید بیاورد به نظر کار جالبی نیست یعنی ‏ای کاش به نحوی راجع به حفظ این میراث فکر شود که خدایی نکرده تداعی بخش یا تداعی کننده این شبهه در ذهن نباشد که  قرار است یک نهاد خانوادگی  استقرار پیدا کند.

حجت الاسلام والمسلمین مسعود ادیب در گفت و گو با خبرنگار شفقنا اظهار کرد: درباره مرجعیت یک شکل و صورت و یک لُب حقیقت داریم. در لب حقیقت، مرجعیت عبارت است از رجوع عامه مردم یا به تعبیری مردم فاقد شرایط  علمی استاندارد به عالمان واجد شرایط علمی استاندارد یا به تعبیر رایج رجوع جاهل به عالم است. این رجوع اختصاصی به روزگار ما ندارد و حتی در عصر حضور ائمه (ع) هم اتفاق افتاده است، یعنی در مواردی خود ائمه اطهار (ع) مردم را به عالمان و فقیهانی از شاگردان و اصحاب خودشان ارجاع می‏دادند و این یک سنت بسیار جاافتاده‏ اسلامی و شیعی است که یک ریشه عقلانی هم دارد یعنی اختصاصی به مسلمان‏ها ندارد بلکه در همه جای دنیا عاقلان و اندیشمندان مردم را در مسایل تخصصی به متخصصین ارجاع می‏دهند.

او با بیان اینکه شکل مرجعیت در طول تاریخ تغییر پیدا کرده است گفت: بنابراین روح و لباب مرجعیت یک امر گسترده، تاریخی و زمینه‏داری است، اما شکل آن در طول تاریخ طبیعتاً تغییر پیدا کرده است و به فراخور زمان، شرایط و اوضاع و احوال دگرگون شده است. کم و بیش می‏ توان گفت که شکل کلی موجود با تغییراتی که در آن اتفاق افتاده است از اواخر دوره صفویه تقریباً از دوره وحید بهبهانی (ره) شکل گرفته است. البته باز در همین دوره تقریباً دویست سیصد ساله هم به تدریج تغییراتی صورت گرفته و گاهی به فراخور ضعیف تر بودن دستگاه‏های ارتباطی، مرجعیت بیشتر منطقه‏ای و محلی بوده است. عالمان منطقه مورد مراجعه مردمان بودند، گاهی با بیشتر شدن ارتباطات یا حساسیت هایی که پیش می ‏آمده است توجهات به یک عالم متمدن  در یک مرکز عمده حوزوی مثل مرحوم شیخ انصاری یا میرزای شیرازی در نجف یا سامرا یا مرحوم  آیت الله بروجردی در قم بیشتر اتفاق می‏افتاده است. به نظر می‏آید که باز در درون این شکل خاص تغییراتی صورت می‏گیرد.

عضو هیأت علمی دانشگاه مفید تصریح کرد: سوال شما بیش از این که راجع به اصل و اساس مرجعیت، یعنی اصل و اساس وجوه متخصص که در زمان ائمه (ع) هم مطرح باشد و بیش از این که ناظر به اشکال گوناگونی که به فراخور  زمان و در طور تاریخ ظهور پیدا کرده و باز هم ممکن است در آینده با عوض شدن شرایط اجتماعی و ابزارهای ارتباطی اشکال جدیدی را شاهد باشیم، در واقع به ارزش‏های حاکم بر  این نهاد بازمی گردد. من در این فرصت کوتاه و به اجمال چند ویژگی را مطرح کنم. یکی این که از ناحیه‏ عالمان معمولاً به این راحتی پذیرش مسؤولیت مرجعیت صورت نمی‏گرفته است، از امام صادق (ع) روایتی نقل شده است که به یکی از اصحابشان فرمودند «پرهیز کن از این که به مردم فتوا دهی، گردنت را طوری برای مردم قرار نده که روی گردن تو سوار شوند و در واقع  مسؤولیت تحملشان به گردن تو بیفتد. با این که امام صادق (ع) به برخی اصحابشان تاکید می‏کردند که من دلم می‏خواهد که ببینم تو در مسجد نشستی و مردم مراجعه می‏کنند و به آنها پاسخ می‏دهی اما در عین حال این نکته را هم تذکر می‏دادند که این کار مسؤولیت بسیار  سنگینی را بر دوش یک مرجع تقلید بوجود می‏آورد.

او با بیان اینکه عالمان دین همواره از اینکه در مقام مرجعیت قرار بگیرند پرهیز می‏کردند گفت: عالمان دینی هرگز از آن استقبال نمی‏کردند، مگر وقتی که یک وجوب و استقبال عمومی شکل می‏گرفت یا در شرایطی نیاز اضطراری اسلام و جامعه‏ی اسلامی اقتضاء می کرد و طبیعتاً در آنجا بود که مرجعیت را به عنوان یک وظیفه‏ای که بر دوش آنهاست برعهده می‏گرفتند اما تلاش برای احراز و تمهید مقدمات، برای نیل به این مقام چیزی است که هرگز واقعاً در اخلاق عالمان برجسته شاهد آن نبودیم. ولو اینکه خیلی وقت‏ها از عالمان بعد از اینکه محل مراجعه‏ مردم قرار می‏گرفتند تازه به تنظیم کتاب‏های فتوا و کتاب هایی که محل حاجت و  رجوع مردم هست  اقدام می‏کردند نه اینکه از پیش تر خودشان را آماده کنند و همه‏ی کتاب‏ها برای اولین فرصتی که پیش می‏آید برای تبلیغ خودشان آماده باشد.

ادیب گفت: مسأله دوم  قناعت آمیز بودن و کوچک بودن دستگاه مرجعیت است، در مورد غالب عالمان بزرگ، دستگاه مرجعیت یک دستگاه خیلی کوچک و کم هزینه است که با کمترین هزینه بیشترین خدمات را به جامعه‏ شیعی و اسلامی ارایه می‏کرد یعنی عالمان بزرگ سعی می‏کردند اموالی را که اموال شرعی و به تعبیری مال مقام امامت، خدا و پیامبر(ص) و امام معصوم(ع) است را با دقت تقسیم کنند، به نحو حداقلی در مصارف شخصی به کار بگیرند، از هزینه کردن ‏های غیرمحتاطانه پرهیز کنند و تا می‏توانند  این  اموال را در مواردی به کار ببرند که باعث غنای فرهنگ اسلامی، شیعی و  اعتلای جامعه اسلامی و شیعی باشد. این دقت نظر معمولاً بوده و لذا یک زندگی بسیار محدود، فقیر و زهدآمیزی را در زندگی‏های شخصی مراجع عظام شاهد هستیم.

ادیب تعامل مراجع با جوامع دیگر را از نکات مثبت مرجعیت دانست و اظهار کرد: نکته‏ی دیگر  تعامل مثبت مراجع با جامعه است حتی با جامعه علمی شیعی و دیگر اقشار اجتماع اسلامی و شیعی و مراجع دیگر حوزه های علمیه که همواره نوعی احترام متقابل و قدردانی حاکم بوده و به همین دلیل یک ارتباط مثبتی بین مراجع اعظام و این اقشار و نهادها برقرار است و این مسایل جزو ارزش هایی بوده که مورد توجه قرار می گرفت و هرکه در این ارزش‏ها موفق بود بیشتر مورد تایید دیگر شخصیت‏های علمی شیعه و جامعه قرار داشت.

او بیان کرد: نکته‏ دیگر عدم سلسله سازی و جانشین پردازی است. البته ما در طول تاریخ مواردی هم داشتیم که مرجعی در اواخر عمرش ارجاع به دیگری داده است مثل خود آیت الله وحید بهبهانی که شاید سر سلسله‏ی این حلقه است که در دوران کهولت و پیری از تدریس و از نشستن بر منصب فتوا کناره گیری کرد و این مسؤولیت را بر دوش سید علی طباطبایی معروف به صاحب ریاض که داماد ایشان بود، می‏گذارد ولی نه به اعتبار این که داماد ایشان است، بلکه واقعاً جزو بزرگترین و ممتازترین شخصیت‏های روزگار خود و مورد توجه عالمان دین بود. به هر حال  این نوع اقدامات وجود داشت اما غالباً این اجماع علما، عقل جمع حوزه‏ های علمیه، شاگردان و  مقلدان آن مرجع و فضای عمومی فرهنگ شیعی بود که نشان می‏داد جانشین یک مرجع چه کسی خواهد بود.

استاد دانشگاه مفید تصریح کرد: مردمی بودن مراجع یکی دیگر از ویژگی های مرجعیت است البته این مردمی بودن روحانیت و مراجع طبیعتاً مشکلات، محدودیت‏ها و آفاتی هم به دنبال داشت که امثال مرحوم شهید مطهری پیش تر به این مسأله مرجعیت و روحانیت اشاره کردند اما مزایایی داشته و در مجموع یک نوع ارتباط عمومی با مردم و واسطه بین مردم و اصحاب قدرت بودن را رقم می‏زد که  هم به مرجعیت اعتبار می‏ داد  و هم آن را به عنوان یک ابزار مفید و کارآمد برای جامعه ارایه می‏کرد. تنزه از قدرت و تابع قدرت و ملوک السلاطین شدن از دیگر ویژگی مراجع عظام بود اما در مواردی جامعه و کشور نیاز داشت که مراجع از سلاطین به نحوی حمایت کنند مانند اتفاقی که در جریان جنگ‏های بین ایران و روسیه افتاد و مراجع وقت از فتحعلی شاه و  مخصوصاً از سپهسالار ایران عباس میرزا حمایت کردند اما در عین حال همیشه یک فاصله و حاشیه گذاری بین نهاد و مقام مرجعیت وجود داشته که یک نوع نزاهتی را به آن می بخشید اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بعد از اینکه یکی از همین مراجع عظام در راس هرم قدرت سیاسی قرار گرفت تغییراتی بر این امور بوجود آمد ولی تاکید بر جدا نگه داشتن نهادی شأن حکومت و قدرت و شأن مرجعیت کم و بیش هنوز در دوران جمهوری اسلامی هم مورد تاکید بسیاری از مراجع است.

این استاد دانشگاه، ارتباط مراجع با جهان اسلام را از دیگر ویژگی های ممتاز مراجع دانست و بیان کرد: طبیعتا یکی دیگر از ویژگی ‏های مراجع عظام و آنچه ارزش حساب می شود تعامل با خارج از قلمرو جهان اسلام است. ما شاهد این هستیم که نوعاً مراجع با مسلمانان غیرشیعی خارج از قلمرو اسلامی شیعی مخصوصا با غیرمسلمانان ارتباط داشته و سعی می‏کنند یک نوع  تعامل سازنده و مثبتی را برقرار کنند. البته در برخی از موارد این تعامل به ایستادگی و مقاومت و گرفتن حقوق شیعه و مسلمانان تبدیل می‏شود اما در دیگر موارد  به یک نوع همکاری متفاوت  و داد و ستد فکری و علمی و حتی اجتماعی ختم می‏شود.

ادیب در خصوص سنت های فراموش شده مرجعیت گفت: من فکر می‏کنم وقتی از سنت‏های فراموش شده صحبت می کنیم به یک معنا باید از آسیب شناسی‏های متاخر سخن بگوییم. مثلاً این مسأله که در مرجعیت همیشه یک نوع گریز از نشستن در این منصب وجود داشته اما حالا گاهی وقت‏ها احساس می‏شود که یک نوع رقابت برای احراز این مصدر به چشم می‏خورد که به نظر من یک آسیب یا در واقع فراموش کردن این ارزش است که به هر حال امیدواریم که باز احیاء شود یعنی تلاش برای احراز مقام مرجعیت با آن روح و جایگاه معنوی این نهاد سازگار نیست. مورد بعد آماده سازی پیشاپیش است. ما در فضای حوزه علمیه با توجه به کهولت و بالا بودن سن پاره‏ای از مراجع و اساتید جا افتاده‏ی حوزه احساس می‏کنیم که افرادی حاشیه هایشان را نوشتند، رساله هایشان را آماده کردند و منتظر هستند که در خلائی که بعد از این بزرگان پیش می‏آید خودشان را عرضه و در عرصه حضور پیدا کنند.

او ادامه داد: البته ما وظیفه داریم که حمل بر صحت کنیم یا نیت‏های خیر را پشت این افراد ببینیم، اما در مجموع  این سنت خیلی مطلوب نیست و اگر افراد منتظر بمانند تا موج اقبال اجتماعی، این مسؤولیت را بر دوش آنها بگذارد خیلی زیباتر و دلپسندتر است یا تبدیل کردن بساط مرجعیت به یک بساط خانوادگی یا سازمان مستمر هم مساله دیگر است، البته تبدیل شدن به سازمان هایی برای حفظ میراث مرجعیت کار ارزشمندی است، یعنی به معنای میراث معنوی و مادی باشد، مثلاً مراجعی که اقبال گسترده‏ اجتماعی دارند طبیعتاً در دوره آنها یک حوزه‏ خیلی قوی‏ از نهاد اجتماعی مرجعیت شکل می‏گیرد، پول، امکانات و دسترسی‏های گسترده بوجود می‏آید، خب دلیل ندارد همه اینها بعد از مرجعیت از هم بپاشد. آنها تدریس، سخنرانی ها و مطالبی دارند که خیلی وقت‏ها همه این مطالب در طول حیات آنها به صورت مکتوب و در اختیار عمومی قرار نمی گیرد، بنابراین حفظ و  ادامه نشر آثار آنها ارزشمند است ضمن اینکه حفظ آن نهادهای اجتماعی که بوجود آوردند کار ارزشمندی  است اما این که مثلاً در انحصار فرزندان یا خانواده‏های آنها  قرار بگیرد و به نوعی  سلسله‏های خانوادگی را پدید بیاورد به نظر کار جالبی نیست یعنی ‏ای کاش به نحوی راجع به حفظ این میراث فکر شود که  خدایی نکرده تداعی بخش یا تداعی کننده  این شبهه در ذهن نباشد که  قرار است یک نهاد خانوادگی  استقرار پیدا کند.

ادیب گفت: دفتر یک مرجعِ خوب، معنای خاصی دارد. دفتر یک مرجع از یک سو کانونی است برای برگزاری مراسم و مناسبت‏های مذهبی از سوی دیگر کانونی است برای پاسخگویی به مسایل شرعی و رفع نیازهای دینی جامعه و همچنین مرکزی است  برای  اخذ وجوهات و ارتباط بیت آن مرجع با دفاتر مختلف مثلا نجف و قم و دیگر شهرستان ها و طبیعتاً بحش هایی از آن بیت می‏تواند بعد از  حیات آن مرجع ادامه پیدا کند،  اگر در ملک شخصی خود مرجع یا اگر به عنوان اموال در اختیارش است اشکالی ندارد به عنوان  یک مرکز  فعالیت فرهنگی  پاسخگوی نیازهای مردم باشد، در زمان حیات آن مرجع یک نوع آتوریته خاصی وجود دارد، دریافت وجوه شخصی صورت می‏گیرد، پاسخگویی فتوا به نحو استقلالی صورت می‏گیرد  علی القاعده  آن آتوریته باید بعد از آن مرجع تقلیل پیدا کند. در این دفاتر می‏توان یک سری فعالیت‏های فرهنگی را ادامه دهند که آن هم البته موازی کاری در آن است یا تداخل یا تعارضی با دیگر  فعالیت‏های فرهنگی نباید باشد و باید حتماً  فکری به حالش شود اما این که آن آتوریته مرجع را در قالب دفتر و موسسه‏ تنظیم و نشر و آثار و بدون هیچ تغییر نظری حفظ کنیم به گونه‏ای تداعی کننده این هست که در واقع ما  می‏خواهیم از  این آتوریته بهره برداری‏های شخصی یا گروهی کنیم که کار ارزشمندی نیست.

او تصریح کرد: بنابراین بستن دفتر یا تبدیل دفاتر به نهادهای فرهنگی و عدم استمرار رفتارهای خاصی مثل پاسخگویی مستقیم به مسایل شرعی یا اخذ وجوهات نباید باشد، منظورم از پاسخگویی مستقیم این است که ممکن است در دفتر  یک مرجع کسی بنشیند و به مقلد هر مرجعی بر اساس فتوای مرجع خودش پاسخ دهد که ارزشمندی است و هر روحانی به عنوان امام جماعت مسجد هم این کار را می‏کند اما آن  آتوریته اگر  بخواهد حفظ شود ما در آینده با یک  نوع تداخل و هدر رفن مواجه هستیم، لذا بستن دفتر یا اعمال نمادین شکستن مهر که اخیراً در درگذشت یکی از مراجع اتفاق افتاده است، به نظر من کمک می‏کند به اینکه جنبه‏های شخصی و گرووهی تقلیل پیدا کند و جنبه‏های اجتماعی و در واقع نهادی مرجعیت شیعه بیشتر پررنگ شود.

ادیب در پایان خاطرنشان کرد: باید از اینکه مثلاً حکومت یا قوه‏ قهریه در این امر مداخله کند یا گروهی در حوزه تشکیل شود و بگویند دفتر مراجع را ببندند پرهیز کنیم؛ چراکه جنبه نهاد اجتماعی و مدنی بودن ارتباط مراجع را کمرنگ می‏کند.  به نظر من باید در جامعه نوع نگاه، تقاضا و تلقی مردم به گونه ‏ای  ترغیب شود که  خود به خود وقتی مرجعی از دنیا می‏رود فرزندان، جانشینان و میراث داران او احساس کنند جامعه منتظر این گونه اقدامات است، اگر این اقدامات فرهنگ سازی شود طبیعتاً به دلیل ارتباط گسترده‏ای که نهاد روحانیت و مرجعیت با جامعه و متدینین دارند و تلقی آنها برایشان مهم است خود به خود توقعی ایجاد می‏کند که بعد از هر مرجعی دستگاه، جمع، مختصر و محدود شود و آتوریته  مرجع را بعد از درگذشت او ادامه ندهند و به جای ادامه دادن آن ببینند مرجع یا شخصیت مطرح بعدی چه کسی است و به او معتقد شوند.

منتشر شده در گفتار
صفحه1 از6
بازگشت به بالا