بسم الله ارحمن الرحيم

فرارسيدن بيست وهشتمين سالگرد درگذشت بنيانگذار جمهوري اسلام ايران حضرت امام خميني و يوم الله پانزدهم خرداد را گرامي داشته و به ملت ايران و به خانواده ی معظم و معزز آن بزرگوار تسليت مي گوييم . ايام چهارده و پانزدهم خرداد روز ماندگار در تاريخ ايران و روز سمبل مبارزه با استبداد و ديكتاتوري و استكبار در تاريخ اين كشور است . پانزده خرداد روزي است كه ملت ايران دربرابر حاكميت مطلقه و فرمانروايي فردی ايستاد  و براي خود حق انتخاب سرنوشت قايل شد و وفاداري خودرا به رهبر مبارزی كه يك مرجع جامع الشرايط بود،تا پاي جان اعلام داشت و در اين راه عده  ی زیادی از هموطنان ما به شهادت رسيدند . حضرت امام خميني راهي را كه بر گزيده بود و ملت را همراه خود مي ديد ،رها نكرد و سر انجام پس از پانزده سال بساط سلطنت را برچيد و براي نخستين بار نظام براساس راي مردم و اسلام در اين كشور محقق شد و جمهوری اسلامی را تاسیس کرد . امروزكه بيست و هشت سال از رحلت رهبر بزرگوار انقلاب مي گذرد ،بايد آرمان¬هاي امام را باز خواني كرد و اهداف او را دوباره بررسي نمود كه تا چه ميزان آن اهداف بلند رهبر انقلاب محقق شده است . بي شك استقلال ،آزادي و اتكاء به راي مردم و تحقق عدالت اجتماعي از اهداف امام خميني در اين نهضت بوده است و مسولين و مردم نبايد از اين اهداف فاصله بگيرند . خوشبختانه انتخابات رياست جمهوري 92 و 96 نشان داد كه مردم با رشد عقلاني خود به اين اهداف بلند پايبند مي باشند و آرمان امام را گرامي مي دارند . نبايد غافل بود كه برخي افراد از روزهاي نخست انقلاب با آرمانهاي امام سر سازش نداشتند و چيزي به نام جمهوريت را برخلاف اسلام مي ديدند و گروهي ديگر اسلام را در كنار جمهوريت قبول نداشتند . اين دولبه قيچي همواره وجود داشته و دارد . در سالروز گراميداشت اين ايام ، ضمن اظهار تسليت به ملت ايران، بايد جريانهايي راكه با انقلاب نبودند و يا در تقابل با امام بودند و الان خود را ميراث دار انقلاب مي دانند باز شناسي شوند تا آزادي و استقلال و جمهوريت نظام آسيب نبيند . اميد است رييس جمهور محترم كه با راي بالاي مردم براي دومين بار بر گزيده شد ،بتواند با انتخاب كا بينه اي همگون و كارامد  در جهت مطالبات مردم و وعده هايي كه در ايام تبليغات داده است و اجرای بدون تنازل قانون اسلاسی، و پاسداری از آن، آراي امام و اهداف انقلاب را پاس بدارد . و در برابر موانعي كه ممكن است در پيش رو داشته باشد ،مقاومت كرده و سنگ اندازيها و مشكلات را با مردم با صراحت در ميان بگذارد .

منتشر شده در یادداشت

محمد سروش محلاتی

عالم دینی دارای مسئولیت‌های گوناگونی است، یکی از این مسئولیت‌ها، «بیان» است. او در این زمینه دو وظیفه دارد: یکی وظیفه بیان حقایق دینی، و دیگری بیان مفاسد اجتماعی. عالم دینی باید آن‌چه را که از دین دریافته است، ارائه نموده و عرضه نماید. چه این‌که او موظف است نسبت به رخدادهایی که در جامعه می‌گذرد، حساسیت داشته، با آگاهی کامل آن‌ها را رصد کرده و در «بیان موضع دین» نسبت به آن‌ها، تعلل و کوتاهی نورزد. در این دو حوزه، «اصل» بر «بیان» است، و عالمی که «سکوت» اختیار می‌کند، باید دلیل قانع کننده و عذر موجهی داشته باشد، و الا به رسالت اسلامی خود، عمل نکرده است که قهراً چنین عالمی، نمی‌تواند مورد اعتماد قرار گرفته و از شؤون یک عالم حقیقی برخوردار باشد.

در این مقاله، ابتدا به ذکر اهمّ مواردی که باید «بیان» کرد می‌پردازیم تا روشن شود که در چه اموری، «سکوت» ناپسند است، و سپس به برخی از مواردی که بیان، «ناپسند» است اشاره شده و در نهایت به پاسخ این سؤال می‌رسیم که «چرا» احیاناً عالم دینی از وظیفة «بیان» طفره رفته و سکوت را ترجیح می‌دهد؟

رسالت بیان

عالم دینی، به اقتضای تکلیف الهی خود، در موارد زیر نباید سکوت کند، این گونه سکوت‌ها برای او ممنوع است:

1ـ سکوت در برابر بدعت

بدعت، تغییراتی است که از سوی افراد ناآگاه و یا مغرض در دین رخ می‌دهد. آن‌ها ممکن است با انگیزه‌های مختلف، مطالب جدیدی را به دین افزوده، و آن‌چه را که اصالتا جنبة دینی ندارد، به عنوان دین عرضه کنند، عالم دینی موظف است هوشمندانه، از مرزهای دین حراست کرده، و اجازه ندهد کوچک‌ترین بدعتی در دین اتفاق بیافتد. او وظیفه دارد، همانگونه که از تکالیف الزامی مانند وجوب و حرمت، پاسداری می‌کند، از مستحبات، مکروهات و مباحات هم حفاظت کند، از این رو اگر یک فعل مباح، از سوی افراد سودجو، به عنوان «مستحب» معرفی گردید، بلافاصله باید به عنوان بدعت معرفی شده و جلوی آن گرفته شود. سکوت عالم دینی در برابر کوچک‌ترین بدعت‌ها، به معنی «تغییر در نقشه»‌ای است که از سوی خداوند برای حرکت صحیح انسان ارائه شده است، که پایان آن گمراهی و ضلالت است. یکی از آفت‌های جامعه دینی این است که به «امور عادی» و عرفی هم، عنوان دینی داده شده و جامة مذهبی به آن پوشانده می‌شود. با این نگاه، «بدعت‌ها»، شعاع گسترده‌ای در زندگی روزمره مسلمانان پیدا می‌کند، زیرا ما بسیاری از کارها را به عنوان «سنت اسلامی» انجام می‌دهیم، در حالی که ریشة اسلامی ندارد.

مثلاً صلوات فرستادن، همه وقت خوب است، گوینده‌ای در وسط حرف خودش، برای رفع خستگی می‌گوید: صلواتی بفرستید، این امر خوبی است، اما اگر فکر کنید که در اسلام، چنین سنتی هست و به عنوان یک امر اسلامی این کار را بکنید، این «بدعت‌» است. خیلی از چیزهاست که بدعت است و در میان مردم ـ مخصوصاً خانم‌ها ـ از این بدعت‌ها هست. مثل آش ابودردا، سفرة حضرت اباالفضل. ما چنین چیزهایی در اسلام نداریم. اگر شما سفره‌ای در منزلتان تشکیل بدهید به شرط آن‌که آداب و تشریفات زنانه‌اش را ـ که من نمی‌دانم چیست و اگر کسی خیال کند که آن دنگ و فنگ‌ها جز آداب اسلامی است، باز بدعت است ـ حذف کنید و ثوابش نثار حضرت ابوالفضل شود مانعی ندارد، اما اگر کارهایی با آداب و تشریفات و تشکیلاتی انجام شود و خیال کنید، این‌ها از اسلام است، این بدعت و حرام است. (شهید مطهری، آشنائی با قرآن 4)

تردیدی نیست که در جامعة ما به دلیل آن‌که عده‌ای از افراد «جاهل عالم‌نما»، جلسات مذهبی و تریبونهای دینی را در اختیار گرفته‌اند، بازار ابداع و اختراع آدابی به نام دین و تشریفاتی به نام تشیع، رونق دارد، همان چیزی که واقعیت آن، جعل دین و دین سازی است. از سوی دیگر خطر بروز بدعت از سوی سازمان‌های رسمی وجود دارد. مقابله با این جریانات خطرناک و انحرافی، برعهدة کیست؟ و آیا در هم شکستن اهل بدعت، وظیفه‌ای نیست که رسول اکرم(ص) برعهدة عالمان قرار داده است:اذا ظهرت البدع فی امتی فلیظهر العالم علمه، و الّا فعلیه لعنة الله و الملائکة والناس اجمعین (بحار الانوار، ج67، ص 234(

آیا علمای دین نمی‌توانند و نباید سیاهه‌ای از بدعت‌های فرهنگی، بدعت‌های قضائی، بدعت‌های سیاسی، بدعت‌های اقتصادی، و ... ارائه کنند؟!

پس، سکوت چرا؟

2ـ سکوت در برابر عقاید و افکار جاهلانه

اگر عده‌ای از مردم، در اثر جهالت و نادانی، به عقاید باطل و افکار فاسد، گرفتار شدند، عالم دینی وظیفة «هدایت» و ارشاد آن‌ها را برعهده دارد. اینگونه بیان، با رسالت علمای دینی، کاملاً سازگار بوده و دربارة آن نمی‌توان تردید کرد. ولی اگر پندار غلطی که در میان مردم نفوذ و گسترش پیدا کرده با اهداف دین، تضادی ندارد و می‌توان «جهل مردم» را وسیله‌ای برای «تقویت دین» در میان آن‌ها قرارداد، آیا باز هم باید با این جهل مبارزه کرد؟ و آیا در این‌جا هم سکوت حرام است؟

سیره پیامبر گواه آن است که در مبارزه با «موهومات» نباید سکوت کرد، هر چند آن موهومات، بر جلال و جبروت پیامبر در میان مردم می‌افزاید و شأن حضرت را در میان آن‌ها بالا می‌برد. رسول خدا، «شأن وهمی» را نفی می‌کرد و سکوت در جهت تثبیت آن را دوا نمی‌دانست:پیامبر از نقاط ضعف مردم و جهالت‌های آنان استفاده نمی‌کرد، برعکس با آن نقاط ضعف مبارزه می‌کرد و مردم را به جهلشان واقف می‌ساخت، روزی که ابراهیم پسر هجده ماهه‌اش از دنیا رفت، از قضا آن روز خورشید گرفت، مردم گفتند: علت این‌که کسوف شد مصیبتی است که بر پیغمبر خدا وارد شد، او در مقابل این خیال جاهلانه مردم سکوت نکرد و از این نقطه ضعف مردم استفاده نکرد، بلکه به منبر رفت و گفت: ایها الناس، ماه و خورشید دو آیت از آیات خدا هستند و برای مردن کسی نمی‌گیرند. (شهید مطهری، وحی و نبوت.)

وقتی رهبران دینی، با سکوت خود، افکار و آداب جاهلانه را تایید می‌کنند، این موهومات، حتی اگر در کوتاه مدت، عده‌ای را پای عَلَم آن‌ها جمع کرده و به ظاهر بر اقتدار مادی یا نفوذ معنوی آن‌ها بیفزاید، ولی در دراز مدت که پرده‌های جهالت کناره می‌رود و حقیقت آشکار می‌گردد، افراد بیشتری را از دین و روحانیت، فراری می‌دهد و مردم را نسبت به آموزه‌های اصیل دینی نیز «بی اعتماد» می‌سازد:وقتی تصادفاً خورشید منکسف شد، مسلمین شک نکردند که به خاطر پیغمبر بود، این امر سبب شد که عقیده و ایمان مردم به پیغمبر اضافه شود، ولی پیغمبر نمی‌خواهد از «نادانی مردم»، به «نفع اسلام» استفاده کند. پیغمبر نفرمود، بالاخره مردم نتیجة خوب گرفته‌اند، ما در این‌جا سکوت می‌کنیم! اسلام احتیاج به چنین چیزهایی ندارد، بگذار کسانی بروند از خوابهای دروغ، از جعل‌ها و از این جور سکوت‌ها استفاده کنند که دینشان منطق ندارد، ثانیاً، همگان را همیشه نمی‌توان در جهالت نگاه داشت، پیامبری که می‌خواهد دینش تا ابد باقی بماند آیا نمی‌داند که صد سال دیگر، دویست سال دیگر، هزار سال دیگر، مردم می‌آیند و جور دیگری قضاوت می‌کنند؟ (شهید مطهری، سیری در سیره نبوی(

در فضای مبارزات قبل از پیروزی انقلاب، جملة منسوب به حضرت امام حسین(ع): «ان الحیاة عقیدة و جهاد»، از شعارهای انقلابیون بود، که شهید مطهری در یکی از سخنرانی‌های خود، آن را مورد نقد قرار داد و اعلام کرد که چنین حدیثی سند و مدرک ندارد، جوانان تند و پرشور، از این مناقشه برآشفتند، ولی استدلال مطهری این بود:

ما برای نسل جوان این احترام را نسبت به نسل گذشته قائل هستیم که آنان را «حقیقت‌جو» می‌دانیم، نه متعصب در عقیده ای که ـ ولو بدون دلیل ـ پیدا کرده است. و اگر بنا شود که اگر چیزی که در کله‌اش بدون دلیل و منطق رفته است، نشود با او حرف زد، این نسل هم مثل نسل کهن می‌شود. ثانیاً اگر یک آدمی از مخالفان شما بگوید این جمله را امام حسین در کجا گفته، و آن وقت سراغ من بیائید و من بگویم: این جمله در هیچ کتابی وجود ندارد، به من خواهید گفت که پس چرا تا به حال به من نگفتید؟ چرا اینقدر سکوت کردید تا وقتی که ما در تقابل دشمن گرفتار شدیم و محکوم شدیم، حالا می‌گویی چنین جمله‌ای نیست؟ (شهید مطهری، انسان کامل.)

البته روشن است که وقتی عالم دینی، در برابر پندارهای جاهلانه می‌ایستد و سکوت خود را می‌شکند، با خشم عوام هم مواجه می‌شود، و به دلیل آن‌که تشت رسوایی اهل جعل و تزویر را از بام به زمین انداخته است، مورد بغض و عداوت آنان قرار می‌گیرد تکریم‌های رسمی و غیر رسمی کم می‌شود، احترام‌ها کاهش می‌یابد، و ... ولی مگر عالم دینی مجاز است که دین را مطابق سلیقه جاهلان عرضه کند؟ ما هنوز فراموش نکرده‌ایم که وقتی فتوای حضرت امام خمینی در سال 1367 مبنی بر جواز خرید و فروش آلات مشترکه لهو با قصد حلال، و جواز بازی شطرنج به شرط آن‌که از آلت قمار بودن خارج شده باشد، منتشر گردید، آیت الله قدیری که از شاگردان ایشان بود، از امام درخواست کرد که ایشان از نشر چنین فتاوایی پرهیز کنند تا «ساحت قدس» امام، از عوارض آن منزّه بماند.

ولی پاسخ امام این بود که:شما را نصیحت پدرانه می‌کنم که سعی کنید تنها خدا را در نظر بگیرید و تحت تاثیر مقدس‌نماها و آخوندهای بیسواد واقع نشوید، چرا که اگر بناست با اعلام و نشر حکم خدا به مقام و موقعیتمان نزد مقدس نماهای احمق و آخوندهای بیسواد صدمه‌ای بخورد، بگذار هر چه بیشتر بخورد. (صحیفه امام، ج21، ص 152)

برای این نویسنده، جداً این سؤال مطرح است که اگر این مبنا مورد عمل همة عالمان دین قرار می‌گرفت، و اگر عموم حوزویان، بدون ترس و واهمه از عداوت مقدس نمایان احمق، احکام الهی را به شکل شفّافی بیان می‌کردند، امروز جامعه، از نظر آگاهی‌های دینی در چه سطحی قرار داشت؟ و آیا باز هم نظر برخی بیسوادان در مراکز حساس به عنوان نظر کارشناسان، اعتبار داشت؟ و آیا باز هم هوچیگری و عوام زدگی، بر بسیاری از اذهان چیره می‌گردید؟

3ـ سکوت در برابر فساد و ظلم

اعتراض به منکرات و مفاسد، یک تکلیف عمومی برای همة مسلمانان است، ولی عالمان دین که از «آگاهی» بیشتر برخوردار بوده و از «نفوذ کلام» بهره‌مند هستند، تکلیف مضاعفی در این باره دارند، گاه «بیان یک عالم» در برابر فساد و ستم، بیش از «فریاد هزاران عامی» تأثیرگذار است، از این رو در میان امت‌های گذشته هم، علمای دین مورد اعتراض بودند که چرا در برابر فساد، دست روی دست گذاشته و نظاره گر صحنه‌های ظلم و گناه هستند و لب به مخالفت باز نمی‌کنند؟ «لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الإِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ» (مائده، آیه 63.)

اصلی در اسلام است که در مقابل ظلم و فساد نباید سکوت کرد. (شهید مطهری، حماسه حسینی)

البته سکوت در برابر ظلم، به معنی ترک وظیفة نهی از منکر، بدون تردید، حرام است، ولی وقتی که این سکوت، «تایید ظلم» تلقی شود، مشارکت در ستمگری تلقی می‌شود، و گناه بزرگ‌تری است، و اگر چنین سکوتی از سوی علمای دین رخ دهد و به چهرة اسلام، آسیب رساند، قطعاً گناه آن، بسیار سنگین‌تر خواهد بود. در این صورت سکوت یک عالم، قابل مقایسه با سکوت یک فرد عادی نیست، چرا که به بنیادهای اعتقادی مردم لطمه وارد کرده و ایمان آن‌ها را خراب می‌کند. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، استدلال حضرت امام این بود که علما با سکوت خود نباید اجازه دهند که حکام رژیم، برای ملت شیعه، ننگ باقی بگذارند (صحیفه امام، ج1، ص 97) ایشان طی یک نامة شدید اللحن به آیت الله سید احمد خوانساری نوشته‌اند: «چرا علمای تهران در مقابل این گرگ‌های درنده سکوت اختیار کرده‌اند چرا در مقابل شاه مملکت که می‌خواهد روحانیت را از میان بردارد قیام نمی‌کنند». (همان، ص 238(

با پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس نظام اسلامی، دولتی که از پایه و اساس، بر ظلم و فساد بنا گردیده بود، ساقط گردید و نظامی مبتنی بر حق و عدل، جایگزین گردید، ولی مشروعیت نظام، به معنای نادیده انگاشتن موارد خلاف و انکار آن‌ها نیست. گاه وقوع چنین مواردی از سوی عالی‌ترین مقامات نظام نیز مورد تایید قرار می‌گیرد. اعتراض و انتقاد از این موارد، حتی اگر به شکل استثنائی هم اتفاق افتاده باشد، انتظاری است که از علمای دین وجود دارد. البته اگر این نهی از منکر، به شکل پنهانی انجام گیرد و اطلاع رسانی لازم نسبت به آن صورت نگیرد، باز هم مصلحت کامل استیفا نمی‌شود، زیرا در افکار عمومی، به علماء نسبت «سکوت در برابر ظلم» داده می‌شود و به جایگاه بلند روحانیت شیعه، که در طول تاریخ، افتخار اعتراض به ظلم را به همراه داشته، لطمه وارد می‌کند. علمای دین می‌توانند با ادبیات خاص خود، و بدون آن‌که دشمنان نظام سوء استفاده کنند، به مردم اطمینان دهند که آنان حتی در شرایطی که قدرت در اختیارشان قرار می‌گیرد و حکومت دینی تشکیل می‌شود، نسبت به رعایت حدود الهی و حقوق مردم حساسیت دارند و سکوت نمی‌کنند.

حضرت امام در قبال سکوت علما در برابر جریانات انحرافی حساسیت عجیبی داشتند و لذا وقتی که برای نگارش تحریر الوسیله قلم به دست گرفتند، بخشی از باب امر به معروف را به فروع مربوط به «سکوت علما» اختصاص دادند و برای «اولین بار» در متون فقهی شیعه، این مسائل را وارد کردند:

1ـ اگر سکوت علما در برابر بدعت‌ها موجب هتک اسلام و سست عقاید مردم مسلمان باشد، باید به هر وسیله آن را انکار کنند، حتی اگر اعتراضشان موجب ریشه‌کن شدن فساد نگردد.

2ـ اگر در اثر سکوت علماء، «منکر» در جامعه به صورت «معروف» در می‌آید، آنان باید به بیان حقیقت پرداخته، و حتی با آگاهی از این‌که عوامل منکر دست از فساد برنمی‌دارند، سکوت بر ایشان جایز نیست.

3ـ اگر سکوت علماء، موجب تایید ظالم است، سکوت کردن حرام است حتی اگر نتوانند رفع ظلم کنند.

4ـ اگر با سکوت علما، ظالمان جرأت و جسارت بیشتر پیدا می‌کنند، سکوت کردن حرام است هر چند مخالفت در جلوگیری از حرام مؤثر نباشد.

5ـ اگر سکوت علما موجب سوء ظن به آن‌ها شده و آن‌ها را در معرض اتهاماتی از قبیل کمک به ظلمه قرار می‌دهد، علماء باید برای دفع عار و ننگ از خود به انکار و اعتراض بپردازند ولو در رفع ظلم موثر نباشد. (تحریر الوسیله، ج1، ص 450(

از نظر آشنایان با مبانی فقهی، این فتاوی از مبانی کاملاً استواری برخوردار است و شرایط مختلف اجتماعی، تغییری در آن پدید نمی‌آورد. بر اساس این احکام، علمای دین، در صف مقدم مبارزه با انحرافات قرار دارند و در شرایطی که سکوتشان به تحکیم بیشتر منکرات، و یا به تغییر ارزش‌ها در جامعه، و یا به بدنام شدن روحانیت و دیانت می‌انجامد، بدون ملاحظه پی‌آمدها و بدون توقع و انتظار مؤثر و مفید بودن باید به بیان حق بپردازند.

4ـ سکوت در حمایت از مظلوم

حمایت از مظلوم و تلاش برای رهایی او از زیر بار ظلم یک وظیفه اسلامی و انسانی است، بر اساس این وظیفه عالم دینی نمی‌تواند نالة استغاثة ستم دیدگان را نادیده انگاشته، و از خود سلب مسئولیت کند. در جامعة دینی، مظلومان، به عالمان دینی پناه می‌برند و آنان را ملجأ خویش می‌بینند، برای مظلومان و محرمان، سکوت در این موقعیت غیر قابل توجیه است. دعای امام سجاد(ع) گویای آن است چشمی که ستم دیدن مظلومان را می‌بیند و به یاری آنان نمی‌شتابد، مورد مؤاخذه الهی قرار می‌گیرد: «اللهم انی اعتذر الیک من مظلوم ظلم بحضرتی فلم أنصره» (صحیفه سجادیه، دعای 38) روایات معتبر فراوانی وجود دارد که مسلمان نسبت به برادر مسلمان خود، نه ظلم می‌کند، و نه او را در شرایطی که مورد ظلم قرار گرفته، تنها می‌گذارد: «المسلم اخوالمسلم لا یظلمه و لا یخذله» (وسائل، ج8، ص 596 و 542(

رسالت حمایت از مظلوم، در برخی از شرایط، اهمیت و ضرورت بیشتری پیدا می‌کند، مثلاً وقتی یک شخصیت برجسته، با انگیزه‌ای کاملاً پاک و مقدس، دست به یک اقدام سیاسی می‌زند و از آبروی خود مایه می‌گذارد و مورد کینة عناصر فتنه‌گر قرار می‌گیرد، آیا می‌توان او را تنها گذاشت؟ و آیا اختلاف سلیقة سیاسی، عذر قابل قبولی برای سکوت در برابر مظالمی است که برای او اتفاق می‌افتد؟ شهید مطهری داستانی را که خود از نزدیک شاهد آن بوده چنین تعریف می‌کند:

در سال 1322 مرحوم آیت الله حاج آقا حسین قمی از عتبات با نهایت احترام به ایران آمد، و در تهران یک سلسله تقاضا و خواست‌های دینی داشت و ایستادگی کرد که باید انجام شود دولت وقت [رضاخان] هم خیلی شدید ایستادگی کرد و اگر با وسایلی که داشتند ایشان را مدتی نگه می‌داشتند و آن درخواست‌ها را انجام نمی‌دادند، کم کم احساسات مردم فروکش می‌کرد و هر کس دنبال کار خودش می‌رفت، علمای ایران از همه جا به تهران آمدند ما در آن تابستان، در بروجرد بودیم و آیت الله آقای بروجردی هم هنوز به قم نیامده بودند. روز آخر ماه شعبان بود، اما بعد از درس گفتند: این قضیه تهران حواس برای من نگذاشته، یک نفر آدم فضول که همیشه هستند، گفت: آقا شما وظیفه ندارید در این کارها مداخله کنید، مبادا یک وقت مداخله کنید، به این دلیل و آن دلیل. آقای سید ابوالحسن اصفهانی هم اقدامی نکردند، مبادا شما اقدامی بکنید. آقای بروجردی از حرف او خوشش نیامد و گفت: «البته اگر ایشان قبلاً با من مشورت کرده بود، من می‌گفتم به گونه دیگری عمل کند، ولی من می‌دانم که این مرد در کار خودش جز خدا نظری ندارد و برای من جایز نیست در مورد کسی که این طور است، سکوت کنم» آقای بروجردی اقدام کرد و مؤثر واقع شد، ایشان یک تلگراف شدیدی کرد که اگر ترتیب اثر داده نشود، من چنین می‌کنم و امنیت غرب در خطر خواهد بود. (شهید مطهری، مجموعه آثار(

در موقعیتی که با یک تلگراف و یا با یک جمله می‌توان از تخریب شخصیتی جلوگیری کرده و از اقدامات خلاف شرع و اخلاق نسبت به وی ممانعت بعمل آورد، «سکوت»، از نظر شرع چه حکمی دارد؟ وقتی تهمت‌ها به سوی فردی هجوم می‌آورد، به فتوای حضرت امام خمینی، ساکت ماندن، گناه است و بر همین اساس است که حضرت امام گاه خود را ناچار می‌دید که برغم میل باطنی‌اش، سخن بگوید:«خداوندا من با آن‌که نمی‌خواهم از بستگانم چیزی که بوی مدح و ثنا می‌آید بگویم یا بنویسم، لکن تو میدانی که ساکت ماندن در مقابل تهمت‌ها جرم و گناه است.» (صحیفه امام، ج20، ص 443(

رسالت سکوت

در برابر مواردی که سکوت کردن جائز نیست، مواردی هم وجود دارد که برای رهبران دینی، سکوت کردن وظیفه است، و همانگونه که عالم دینی، با تکلیف بیان در بخش اول، امتحان می‌شود، در بخش دوم با تکلیف سکوت، امتحان می‌گردد. مثلاً حضرت داود که علاوه بر نبوت، از ریاست و حکومت هم برخوردار بود، با نوعی از «سکوت» مورد آزمایش قرار گرفت، و چون در مقام ریاست نتوانست، سکوت خود را حفظ کند، نمرة منفی گرفت. ماجرا از این قرار بود که دو نفر به نزد داود آمدند و یکی از آن‌ها در شکایت خود از دیگری گفت: این برادرم که 99 گوسفند دارد می‌خواهد تنها گوسفند مرا هم بگیرد! و برای این کار سماجت و سرسختی دارد! حضرت داود پیش از آن‌که دفاعیات متهم را بشنود، حکم به محکومیت متّهم داد و او را ستمگر و تجاوز کار نامید: «لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَى نِعَاجِهِ وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنْ الْخُلَطَاء لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ» (سوره ص، آیه 24) البته بسیاری از مفسّران این صحنه را صحنة آزمون غیر واقعی دانسته‌اند که خداوند برای هوشیاری بیشتر داود، مقرر فرمود، و داود هم بلافاصله به اشتباه خود پی برد و استغفار کرد، ولی به هر حال آیا کسی که مانند داود در رأس قدرت قرار می‌گیرد و داوری را بعهده دارد حق دارد این‌گونه نسبت به دیگران شتابزده سخن بگوید و بدون تأمل و تحقیق، یک طرف دعوی را برطرف دیگر، ترجیح دهد؟ وحق دفاع او را نادیده انگارد شأن داود اقتضا می‌کرد، با صبر و سکوت در این داوری وارد شود، برخی بزرگان با الهام از روایت حضرت رضا، این لغزش داود را تنبیه الهی به دلیل بروز کم‌ترین درجه «منیّت» در داود دانسته‌اند، او وقتی در قلب خود «تصور من» کرد، خداوند هم عنایت خود را از او دریغ فرمود:تا داود پیش دستی کرد، یک مرتبه متوجه شد که داود! شرط قضاوت این نبود که حرف دیگری را نشنیده، سخن بگویی، قاضی باید سکوت کند و بگذارد دیگری حرفش را بزند و از خودش دفاع کند. آن وقت حرفش را بزند، این‌جا بود که داود فهمید اشتباه کرده است، نه تنها فهمید در امر قضاوت اشتباه کرده، بلکه ریشه اشتباه خودش را هم فوراً به دست آورد: داود! از کجا خوردی؟ از آن‌جا که فکر «من» کردی، گفتی: «منم»، این ضربه‌ای بود که از آن «من» خوردی. (شهید مطهری، سیری در سیره نبوی(

مورد دیگری که سکوت برای عالمان دینی ترجیح دارد، سکوت در برخی منازعات و اختلافات است. عالم دینی در برخی از اختلافات نباید سکوت کند، زیرا با سکوت او «حقیقت» پوشیده می‌شود و مردم به گمراهی می‌افتند و یا منکرات و مفاسدی رواج می‌یابد، ولی عالمان دینی، گاه باید سکوت کنند زیرا به دلیل آن‌که در سطح جامعه، باید بالاتر از جناحها و گروه‌ها و گرایش، قرار داشته باشند و نقش پدری ایفا کنند نمی‌توانند و نباید، خود را درگیر مسائل جناحی کرده و در غیر اختلافات اصولی، به عنوان طرفداری از یک طرف، در مقابل طرف دیگر بایستند. چنین «سکوتی» به خصوص برای آنان که می‌خواهند نقش هدایت همة مردم را برعهده گیرند، ضرورت بیشتری می‌دارد. در سالهای قبل از پیروزی انقلاب، که موضوعاتی از قبیل شهید جاوید و دکتر شریعتی، به سوژه های اختلافی بین نیروهای مذهبی و انقلابی تبدیل شده بود، حضرت امام موضع «سکوت» را انتخاب کردند و در برابر فشارهایی که برای «بیان» و موضع‌گیری وجود داشت، حاضر به شکستن سکوت خود نشدند. امام در اینگونه مسائل به گونه‌ای مسائل عمل می‌کردند که هر یک از دو طرف اختلاف، امام را از خود می‌دانست و هرگز جایگاه زعامت ایشان مورد تردید هیچ یک از طرفین قرار نمی‌گرفت. حضرت امام حتی به فرزندان و اطرافیان خود اجازه نمی‌دادند در چنین مسائلی وارد شوند، ایشان در سال 1352 طی نامه‌ای به حاج احمد آقا نوشته‌اند:شما در اختلافات بین طلاب و اهل منبر راجع به کتاب [شهید جاوید] و هر چیز دیگر وارد نشوید. (صحیفه امام، ج3، ص 18(

حضرت امام در سالهای پس از پیروزی نیز در این گونه مسائل، سکوت را ترجیح می‌داد و اگر احیاناً نظر خود را اعلام می‌کرد، تصریح می‌نمود که دلیل خاص دارد، مثل این‌که رئیس جمهور وقت نظر ایشان را دربارة برداشت‌های مختلفی که از ولایت مطلقه و قلمرو اختیارات دولت اسلامی جویا شده بود و امام در پاسخ فرمود:میل نداشتم که در این موقع حساس به مناقشات پرداخته شود، و عقیده دارم که در این مواقع سکوت بهترین طریقه است ... لکن صحیح ندانستم که جواب مرقوم شریف و تقاضایی که در آن شده بود را به سکوت برگزار کنم. (صحیفه امام، ج20، ص 451(

و در سال 1367 که جامعه مدرسین و روزنامة رسالت، به دلیل برخی از مواضع‌شان، مورد اعتراض گروهی از نیروهای انقلاب قرار داشت، و شخص آیت‌الله آذری قمی در کانون این اعتراضات قرار گرفته بود، حضرت امام در پاسخ به وی که نظرشان را خواسته بودند، فرمودند:من در مورد روزنامة رسالت و جامعه محترم مدرسین ایدهم الله تعالی حرفی نمی‌توانم بزنم. (صحیفه امام، ج21، ص 141(

حضرت امام با این شیوه، نه فقط، جایگاه ویژه و موقعیت خاص خود را حفظ می‌کرد، بلکه علاوه بر آن، با سکوت خود، فضا را برای بحث‌های مختلف باز می‌گذاشت تا کسی به استناد نظر ایشان، فرصت را از رقیب خود سلب نکند و او را از اظهار نظر به بهانه آن‌که نظرت برخلاف امام است، محروم نکند و در نتیجه مباحث اختلافی روند عادی و طبیعی خود را طی کرده و زوایای مختلف آن، برای همگان آشکار گردد. حضرت امام در همان نامة مربوط به ولایت مطلقه هم ابتدا این نکته را ذکر کرده‌اند:در این مواقع سکوت بهترین طریقه است و البته نباید ماها گمان کنیم که هر چه می‌گوییم و می‌کنیم کسی را حق اشکال نیست، اشکال بلکه تخطئه، یک هدیة الهی است برای رشد انسان‌ها، لکن صحیح ندانستم که جواب مرقوم شریف ...

علل سکوت نابجا

چرا در برخی موارد، عالم دینی بر خلاف توقع و انتظاری که از او وجود دارد، «سکوت» می‌کند؟ برخی از سکوت‌ها، برای عده‌ای از نخبگان که با تأمل و کنجکاوی «سکوت» و «سخن» علما را مورد کنکاش قرار می‌دهند، غیرقابل توجیه است، هر چند در همین موارد هم چه بسا عامة مردم با خوش بینی کامل، هرگونه سکوتی را قابل توجیه دانسته و پیوسته به اسرار مکتوم و مصالح مخفی در ماوراء در سکوت علماء اعتقاد دارند. برای آنان هیچ سکوتی، شگفت‌آور نیست و در هیچ شرایطی، درباره موضع عالم دینی، نباید شک و تردیدی بخود راه داد، چه آن موضع «سکوت» باشد، و چه «بیان»! ولی علمای بزرگ خودشان هم به این اصل اعتقاد ندارند که سکوت هر عالمی دربارة هر موضوعی، «حکیمانه» است و باید آن را «به جا» و به موقع، تلقی کرد.

اصالة السکوت

آیا لازم است به جستجو از علل سکوت بپردازیم؟ شاید از نظر برخی، اصل بر سکوت باشد، یعنی کسی که حاضر نیست سخن بگوید و با بی تفاوتی از کنار مسائل گذر می‌کند، رفتاری «مطابق با قاعده» دارد و نباید از علت سکوت او سؤال کرد. از نظر این گروه، اصالة السکوت، مانند «اصالة السلامة» است که هر چیزی در شرایط عادی، از «سلامت» برخوردار است، لذا نباید پرسید که فلانی چرا سالم است، بله اگر شخص یا شی، دچار عیب و آسیبی شد، آنگاه باید دربارة علت آن جستجو نمود.

ولی روشن است که قیاس سکوت به سلامت، کاملاً مخدوش است، سکوت در جامعه، و در برابر موضوعاتی که به سرنوشت خود انسان و یا همنوعان او و یا سرنوشت اسلام مربوط می‌شود، هرگز عادی و طبیعی نیست و بخصوص چنین حالتی از یک عالم دینی، که از احساس مسئولیت بیشتری برخوردار است، غیر طبیعی است و باید در صدد پیداکردن علت آن برآمد:طبیعت آدمی زنده و طالب کمال و جنبش است، در موجود زنده، سکون و سکوت، و مرده وشی خلاف اصل است، چرا از عامل سکون و سکوت کسی نمی‌پرسد؟ اگر کسی مال کسی را ببرد و او مطالبه کند، نباید پرسید محرّکش کیست؟ بلکه اگر مطالبه نکند و سکوت نماید باید پرسید چرا؟ و هم چنین اگر کسی به کسی آزاری برساند و او داد بکشد و انتقام بخواهد طبیعی است و اگر مثل جماد سکوت کند، علت می‌خواهد. و اگر دین و ناموس و حیثیت مردم از بین می‌رود و همه سکوت کرده‌اند، باید تحقیق کرد چه زنجیرهایی به دست و پا بسته است، و الا دست و پاهای آزاد، حرکت می‌کند. (شهید مطهری، یادداشت ها /3)

1ـ عدم آگاهی

حضرت امام خمینی پس از ورود به نجف در سال 1344، در ضمن سخنان خود با آیت الله سید محسن حکیم، تصریح کردند که سکوت آیت الله بروجردی بر علیه رژیم شاه را در اثر عدم اطلاع ایشان از اوضاع کشور و جنایات شاه می‌دانند: «در زمان مرحوم بروجردی عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره، حمل بر صحت می‌کردم و می‌گفتم مطالب را به ایشان نمی‌رسانند، نسبت به جنابعالی هم اینطور معتقدم، و الا شما هم ساکت نمی‌ماندید» (نهضت امام خمینی)

به اعتقاد حضرت امام، اگر علمای بزرگ که در تقوا و تدین آن‌ها تردیدی وجود ندارد، در مقابل منکرات و مفاسد مسلّم، سکوت می‌کنند، یک دلیل مهم آن این است که به درستی در جریان امور قرار نگرفته و عده‌ای اجازه نمی‌دهند که آنان، اطلاعات کافی در اختیار داشته باشند، سخن امام با جمعی از روحانیون در سال 1343 چنین بود:خطر به قدری زیاد است که هر کس درک کند، نمی‌تواند راحت بنشیند، و علت این‌که اگر بعضی ساکت بوده‌اند، مطلب را نفهمید‌ه اند، چنان‌که آقای حکیم را نگذاشتند مطلب را درک کند و ساکت بود. (صحیفه امام، ج1، ص 346)

در چنین مواقعی، نظر امام این نبود که عوام هم باید از سکوت علمای خود پیروی کنند، امام نمی‌فرمود که اگر علما، ساکتند، لابد برای سکوت خود «حجت» دارند، و مردم باید مثل آنان عمل کنند، دستور امام این بود که باید مردم، از علما و مراجع بخواهند که آن‌ها سکوت خود را بشکنند.

حضرت امام در پیام خود به مناسبت کاپیتولاسیون (4/8/43) چنین مرقوم فرمودند:بر ملت است که از علمای خود بخواهند در این امر ساکت ننشینند، بر فضلا و مدرسین حوزه‌های علمیه است که از علمای اعلام بخواهند که سکوت را بشکنند. بر ملت مسلمان است که از وعاظ و خطبا بخواهند که آنان را که آگاه از این مصیبت بزرگ نیستند، آگاه کنند. (صحیفه امام، ج1، ص 412)

2ـ رعایت شؤون موهوم

ممکن است برخی از علمای دین، برای حفظ جایگاه و موقعیت خویش، به «سکوت» روی آورند، آن‌ها در حالی که از مفاسد اطلاع دارند، سکوت را ترجیح می‌دهند تا «شأن» خود را حفظ کرده و به موقعیت خویش لطمه‌ای وارد نکنند. در پندار این افراد، عالم دین هرچه از جریانات اجتماعی دورتر باشد، و هرچه سر به زیرتر زندگی کند، و هرچه کمتر حرف بزند، «ابهت» و عظمت بیشتری پیدا می‌کند و در چشم عوام، «مقدس‌تر» جلوه می‌کند.

حضرت امام خمینی در یکی از سخنرانی‌های آتشین خود در سال 1350، به شدت سکوت و جمود در حوزه‌های علمیه را مورد انتقاد قرار داده و با اشاره به اقدامات مفید برخی از دانشگاهیان که با بیان و قلم خود از اسلام دفاع می‌کنند، حاضران را مورد سرزنش قرار دادند:ما تا حالا یک همچو خدمتی کردیم؟ آن‌ها دانشجوهای علوم جدیده هستند، منتها دانشجوی مسلم بیدار، من و شما هم دانشجوی قدیم هستیم لکن خواب و گرفتار!

حضرت امام در ادامه همین جملات اشاره به یک آفت در حوزه‌های علمیه می‌کنند، آفتی که حوزه را به «سکوت و سکون» مبتلا می‌کند و تحرک و پویایی را از آن می‌گیرد:دربارة اوضاع این‌جا (نجف) که نباید یک کلمه صحبت کرد! اصلش صحبت با مرجعیت منافات دارد! صحبت با آخوندی اصلاً منافات دارد! آخوند نباید صحبت کند! حضرت امیر ملا نبود که خطبه‌های طولانی داشت؟ حضرت رسول که خودشان خطبه‌های طولانی دارند، ملا نبودند؟ وقتی نوبت به ماها می‌رسد عذرها درست می‌کنیم برای این‌که می‌خواهیم از زیر بار در برویم. شما اینجور تربیت نشوید آقا (صحیفه امام، ج2، ص 370)

نباید پنداشت که این ویروس فلج کننده، به حوزه قبل از انقلاب، اختصاص داشته است، چرا که هنوز هم پس از مجاهدات حضرت امام و یاران ایشان، آثار و بقایای این ویروس دیده می‌شود، هنوز هم کم نیستند کسانی که شأن عالم دینی را در آن می‌بینند که عبا به سر بکشد، و در برابر آن‌چه که اتفاق می‌افتد، اینگونه جملات را تکرار کنند: «خداوند اصلاح بفرماید.»، «انشاء الله با فرج حضرت ولی عصر، مشکلات برطرف گردد.» «گناهان ما منشأ گرفتاری‌های ماست»، «برای ظهور حضرت دعا کنید.»، «مسائل را در توضیح المسائل گفته‌ایم.»، «با توسل به حضرات معصومین باید مشکلات را حل کرد»، «این‌ها آثار و عواقب غیبت ولی عصر است و ما خودمان مقصّریم» و ...

مطهری، از این نوع قداست نمائی‌ها که در قالب سکوت انجام می‌گیرد، ناله‌ها و شکوه‌های فراوان داشت:در جامعه ما سکون و سکوت، احترام و عظمت بیشتری دارد، و افراد باید کمالات خود را انکار کنند تا مورد ارادت مردم قرار گیرند و مردم آن‌ها را «آدم خوبی» بدانند. (شهید مطهری، یادداشت‌ها/1)

طبیعی است که وقتی در نگاه عوام الناس، «ابهت و جلال»، به «آرامش و طمأنینه» تفسیر گردد، و آرامش هم در «سکوت» خلاصه شود، قهراً هر کس که جلال و شکوه بیشتر بخواهد، باید ساکت‌تر و کم حرف‌تر باشد، در مسائل کمتر اظهار نظر کند، نه بر علیه ظالم، و نه بر له مظلوم سخن نگوید:در میان ما سکون و سکوت و آن‌چه از شؤون آن از قبیل ملابس منافی با حرکت، جلال و مهابت و ابهت دارد شخص را مانند کوه، عظیم و با وقار جلوه می‌دهد و با نظر اعجاب به او نگاه می‌کنند. (شهید مطهری، یادداشت‌ها/ 3)

آن‌چه که اخیراً «سکوت» را «مقدس‌تر» کرده است آن است که سکوت، علامت سیر و سلوک دانسته شده و پنداشته می‌شود که وقتی آقا اعتنائی به حرف دیگران ندارد و در برابر نالة مظلوم، عکس العملی از خود نشان نمی‌دهد و لب به سخن نمی‌گشاید، لابد در آسمان‌ها سیر می‌کند و با فرشتگان نجوا دارد و ...

مطهری که به شدت از دیدن چنین صحنه‌ای در گوشه و کنار عالم روحانیت، زجر می‌کشید، هشدار می‌داد که سکوت و عبا را به سرکشیدن، «زهد مرده» است، و اسلام از چنین زاهدی بیزار است (احیای تفکر اسلامی)

آن استاد بزرگوار، برای عوام زدگی نقش مهمی در حاکمیت سکوت و سکون می‌دید:این طبقه چون در صدد بهره‌کشی هستند، تمام افکارشان در تسخیر عوام متمرکز می‌شود، و چون عوام تحت تاثیر واهمه است نه فکر و اندیشه، و سکوت در نظر عوام از سخن، پرجلال‌تر است، به پناه سکون و سکوت می‌روند ... (شهید مطهری، یادداشت‌ها /4)

3ـ ترس از عوام

گاه عالم دینی، از بیان طفره می‌رود و حتی حاضر به بازگو کردن «رأی و فتوای» خود نیست، چرا که از عکس العمل عوام هراسناک است. او نمی‌خواهد با بیان یک فتوی، خود را آماج تهمت‌ها قرار داد و هتاکیهای جاهلان را بپذیرد. از این رو بجای بیان صریح نظر خود، با تعبیرات دو پهلو، از کنار مسائل عبور می‌کند و گاه فتوای خود را در میان «احتیاطات» پنهان می‌کند از اینگونه افراد، نظرات واقعی‌شان را در «خلوت» باید شنید؛به عقیده من، علت این‌که بعضی‌ها سکوت اختیار کرده و می‌کنند و یا دستور احتیاط می‌دهند، ترس از عوام است. (شهید مطهری، یادداشت‌ها / 3)

شهید مطهری، در میان اقران خود و علمای دیگر، در زمینة آسیب‌شناسی روحانیت دو امتیاز مهم داشت، یکی آن‌که: آسیب‌ها و آفت‌ها را به خوبی می‌شناخت و تشخیص می‌داد و دیگر آن‌که با نگاه عمیق و همه جانبه، ریشه‌های آن‌ها را شناسایی می‌کرد، و البته این امتیاز را هم داشت که یافته‌های خود را با جرأت و جسارت مطرح کند، او می‌توانست به طرح این سؤالات بپردازد که:چرا اساساً در میان ما سکوت و سکون و تماوت و مرده وشی، بر حریت و تحرک و زنده صفتی، ترجیح دارد و هر کس بخواهد مقام و موقعیت خود را حفظ کند ناچار زبان در کام می‌کشد و پای در دامن می‌پیچد؟ چه رمزی در کار است که زعمای اصلاح و روشنفکر ما همین که در رأس کار قرار می‌گیرند قدرت اصلاح از آن‌ها سلب می‌شود و مثل این است که اندیشه‌های قبلی خود را فراموش می‌کنند؟ و ... (شهید مطهری، مشکل اساسی در سازمان روحانیت)

منتشر شده در اندیشه

آیت‌الله موسوی تبریزی در گفت‌وگو با امید ایرانیان مطرح کرد: رابطه مراجع با جوانان مثل آیت‌الله منتظری نیست.

صبا شعردوست-هفت سال از ارتحال آیت الله منتظری می‌گذرد .شخصیتی که در زمان حیات رهبر فقید انقلاب قائم مقام رهبری بود و بعد از ماجرای مهدی هاشمی و موضع گیری آیت‌الله منتظری درباره مسائل روز کشور در نهایت از این مقام استعفا نمودند و مورد قبول امام خمینی هم قرار گرفت. فراز و فرود زندگی سیاسی آیت‌الله منتظری بسیار پرتلاطم بود او بعد از رحلت امام نیز چند سال در حصر خانگی به سر برد و مواضع بعضاً انتقادی به مسائل جاری کشور داشت.او که از جمله بنیانگذاران نظریه ولایت فقیه بود سالهای بعد درباره این ایده حاکمیتی نظرات جدیدی مطرح کرد. در همین راستا به بهانه هفتمین سالگرد رحلت آیت‌الله منتظری، با آیت‌الله موسوی تبریزی، دبیرکل مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، به گفت‌‌وگو نشستیم. فردی که هم از افراد نزدیک به حضرت امام (ره) و هم از شاگردان آیت‌الله منتظری بود. او معتقد است که علی‌رغم تمام اختلاف نظرهایی که بین این دو شخصیت برجسته وجود داشت، اما رابطه ای عمیق و محبت خاصی بین آنها حاکم بود.

مشروح گفت‌و‌گوی امید ایرانیان با آیت‌الله موسوی تبریزی در ادامه می‌آید:

درباره رابطه آیت الله منتظری و امام خمینی روایت‌های مختلفی وجود دارد شما با هر دوی این دو شخصیت برجسته در ارتباط بودید می‌خواستم روایت شما را هم بشنوم...

شما کافی است، صحبت‌های ایشان را از اوایل انقلاب،قبل از انقلاب، بعد از فوت مرحوم آیت الله بروجردی، بعد از شروع سال 42 و تا چند روز مانده به وفات ایشان، ملاحظه کنید، می‌بینید که  ایشان جز اظهار علاقه به حضرت امام (ره) هیچ چیز نگفته‌اند. همیشه هم تعریف و تمجید از حضرت امام (ره) کرده‌اند. البته او فردی بود که خیلی صریح الهجه بود که بسیار نقد می‌کرد و حتی فرزندان و بزرگترین افراد را هم نقد می‌کرد. در نامه‌ای که حضرت امام درباره عزل نوشته بود، در پاسخ به نامه ایشان، آیت الله منتظری بیان کرد که من اگر چیزی گفتم بخاطر ارادت به شما بود و فکر می‌کردم که خیر و صلاح شماست. اگر شما راضی نباشید هم نخواهم گفت. یعنی تا این میزان به ایشان متعهد بود.

برخی می گویند که به دلیل همین صریح الهجه بودن آیت الله منتظری، بعضاً اختلاف نظرهایی جدی،  بین حضرت امام و ایشان وجود داشت...

اختلاف 2 مدل است. یکی در میان عامه مردم است. یک اختلاف هم اختلاف نظر و اجتهادی است. مثلاً آیت الله منتظری در فتوا با امام (ره) اختلاف داشتند. در عین حال حضرت امام (ره) خیلی از مسائلی که اختلاف داشتند هم به آیت الله منتظری ارجاع می‌داد.  مثل مسأله مجازات‌های اسلامی. از اول پیروزی انقلاب تا زمان رحلتشان هم اینطور بود که حتی قوانین را هم از ایشان بپرسند و هر چه نظر آیت الله منتظری بود، باید به آن عمل شود. با اینکه در میان مراجع کسی که خودش اعلم از دیگری باشد، به فتوای دیگری ارجاع نمی‌دهد. اگر خودش را با دیگری مساوی بداند، به فتوای دیگری ارجاع می‌دهد و این در زمان ما، تنها بین حضرت امام (ره) و آیت الله منتظری اتفاق افتاده است. زمانی اختلاف در مسائل فقهی و یا اجتماعی و سیاسی است، باید اینها را تفکیک کرد. آیت الله منتظری درباره بحث ولایت فقیه درس می‌داد و از رادیو هم مستقیم پخش می‌شد، در ذهنم است که حضرت امام گاهی گوش می‌کرد و درباره نصبی و انتصابی بودن ولایت فقیه نظرشان با آیت الله منتظری فرق می‌کرد. این مسآله اجتهادی است و با هم فرق دارد و ایرادی ندارد. الان هم اختلافاتی ممکن است باشد. مثلاً همه نمایندگان درباره یک قانون صحبت می‌کنند و برخی مخالف و برخی موافق است که این با دوست بودن، متفاوت است.

برخورد حضرت امام (ره) با نقدها و یا اختلاف نظرهایی که با آیت الله منتظری داشتند، چه طور بود؟

 حضرت امام (ره) نقدپذیر بودند. به خصوص اینکه نقد مستدلی می‌شد و پیشنهادی جایگزین مطرح می‌شد. واقعاً امام با کمال میل می‌پذیرفتند. ولی آنچه مسلم است، گاهی قبل از آنکه آیت الله منتظری نقد را شخصاً به مراجع اعلام کند، از رادیو و یا تلویزیون اعلام می‌کرد که این مسأله برایشان ناراحت کننده بود. مثلاً علیه مجلس صحبت می‌کردند و یا گروه‌های مختلف درون مجلس با هم بحث می‌کردند، ایشان تذکر می‌داد که با هم صحبت کنید و اختلافات را حل کنید. اگر می‌خواهید علنی هم صحبت کنید، برادرانه باشد. طوری صحبت نکنید که دیگران برداشت عداوت کنند و از این موضوع استفاده کنند. امام روزنامه‌ها را می‌خواندند و اخبار را پی گیری پی گیری و خودشان مسائل را دنبال می‌کردند و از این جهت، هر موردی بود، خودشان شخصاً ورود می‌کردند. یکبار یکی از نمایندگان مجلس آیه شریفه أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ۖ، با ایشان تطبیق داده بود و امام به احمد آقا تلفن کرد و گفت که بگویید، این آیه مربوط به ائمه و معصومین است، ربطی به ما ندارد و این بحث‌ها را در مجلس نکنید. بنابراین حضرت امام نسبت به مسائل پی گیر بودند و خودشان امور را پی گیری می‌کردند. از این جهت، هر کجا نیاز به تذکر، نصیحت، اصلاح و یا پیشنهادی بود، خودشان مطرح می‌کردند.

گفته می‌شود آیت‌الله منتظری با اینکه سن بالایی داشتند اما با جوانان رابطه خوبی داشتند..

بله،ایشان از اول حوصله خوبی داشتند. من با ایشان بسیار نزدیک بودم و از اول سال 42 که ایشان را شناختم، می‌توانم بگویم که فردی بسیار پر حوصله و همین طور به قول امروزی‌ها، خاکی بود. هیچ غروری نداشتند. استاد ما بودند و با ما مثل طلبه عادی برخورد می‌کردند و حرف‌های ما را می‌شنیدند. آیت الله منتظری اخلاقیات بسیار انسانی ، اسلامی و مردمی داشتند. ایشان بسیار دلسوز بود. اینکه گاهی اخباری به ایشان می‌رسید، سریع ناراحت می‌شدند و واکنش نشان می‌دادند، دلیلش دلسوزی و مردمی بودنش بود. هیچ کس نمی‌تواند در علم ایشان و همچنین ارادتش به حضرت امام (ره) شک کند. او بسیار واقع بین و حق طلب بود. البته گاهی این بحث مطرح می‌شود که ایشان سریع موضع گیری می‌کردند و یا واکنش نشان می‌دادند. اما در این زمینه هم می‌خواهم بگویم که آیت الله منتظری چون فرد دلسوز و مردمی بود، اخبار ناخوشایندی که اثرات منفی بر جامعه داشت، او را می‌آزرد. از این جهت گاهی موضع گیری‌های بی پروایی می‌کردند.

فکر می‌کنید که این رابطه‌ای که آیت‌الله منتظری با جوانان داشتند. آیا در مقطع فعلی مراجع و یا بزرگان توانسته‌اند، این رابطه را با جوانان حفظ کنند؟

به آن اندازه نه. یکی از خصوصیات اخلاقی آیت الله منتظری این بود که خودش را هرگز در مرتبه مرجعیت نمی‌دید که بگوید من به عنوان مرجع چرا باید با یک جوان 15 ساله، تا این اندازه نشست و برخواست کنم و یا پاسخ‌هایش را بدهم. او آنقدر شوخ بود که جوان احساس می‌کرد که در کنار یک فردی، هم سن و سال خودش نشسته است. هیچ گاه مقام برای ایشان تبختر نیاورد. همان زمان که قائم مقام رهبری بودند رفتارشان تفاوتی با زمانی که هیچ مقامی نداشت و مدام تبعید می‌شد، نداشت. این نگاه و این منش باید ادامه پیدا می‌کرد اما آن اندازه که انتظار می‌رفت و یا باید و شاید، نشد.

منتشر شده در گفتار

محمد سروش محلاتی

سلسله نشست های گوهر معرفت - اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین

مقدمه

با سلام و تهیت خدمت همه خواهران و برادران حاضر در جلسه. امروز سالروز شهادت امام حسن عسکری ع بود و امشب سرآغاز ولایت امام زمان عج می باشد. موضوع ولایت از مسائل اساسی و بنیادی برای جامعه شیعی است و اساسا رکن اصلی فکری و اعتقادی ما را همین موضوع تشکیل می دهد. لذا مناسب دانستم در این جلسه و به این مناسبت بحثی را درباره ولایت بخصوص از دیدگاه امام خمینی مطرح کنم.

ولایت موضوعی است که در علوم مختلف اسلامی مطرح می شود. از یک طرف جایگاهی در عرفان اسلامی دارد، از طرف دیگر در فقه اسلامی مورد بحث قرار میگیرد، در علم کلام در علم حدیث در تفسیر، پیوسته در بخشهای مختلف علوم اسلامی با این موضوع مواجه هستیم. آنچه در این جلسه مورد بحث میباشد،این است که بین دو تلقی مختلف که در دو دانش از دانشهای اسلامی مطرح شده است یعنی عرفان و فقه مقایسه ای صورت پذیرد وروشن شود ولایت در نزد عارفان و ولایت در نزد فقیهان چه ارتباط و نسبتی با یکدیگر دارند. به خصوص این که در اینجا دیدگاه حضرت امام را مورد تاکید قرار میدهیم این است که حضرت امام هم ولایت عرفانی را در آثار خودشان مطرح کرده اند و هم ولایت فقهی را مطرح کرده اند و در هر دو باب تالیف مستقلی دارند. قهرا این سوال مطرح خواهد شد که ولایت فقهی با ولایت عرفانی چه ارتباطی پیدا می کند؟ و آیا هر کسی که دارای منصب ولایت فقهی است، پشتوانهای از ولایت عرفانی نیز دارد یا ندارد؟ البته این مساله هم دارای جنبه نظری است و هم جنبه عملی دارد. و در ادامه به برخی از آثار عملی این بحث اشاره خواهد شد.

 ولایت عرفانی

عرفا بحث ولایت را از معنای لغوی خودش آغاز میکنند که ولایت به معنای قرب و نزدیکی است. نزدیکی نیز یک مفهوم دارای اضافه است یعنی نزدیکی نسبت به چه کسی را ولایت میگویند؟ در نزد عرفا ولایت یعنی نزدیکی به حضرت حق و قربت به الله!

این معنا که انسان میتواند به خدا نزدیک شود، یک سیر تدریجی در عبودیت و بندگی خدا برای انسان ایجاد میکند و آثار این نزدیکی در شخصیت و رفتار عبد نمایان میشود. تاجاییکه کسی که از این ولایت و قربت برخوردار میشود، هم از لحاظ معرفت و هم از لحاظ قدرت، سیطره وجودی پیدا میکند.امام خمینی در کتاب چهل حدیث، مرتبه عالی این ولایت را ولایت مطلقه یعنی مقام فیض مقدس دانسته اند(ص635). ائمه ع به عنوان صاحبان این ولایت شناخته میشوند و آنها را از اولیاءالله می دانیم. بر اساس دارا بودن همین ولایت، وقتی با آنها صحبت میکنیم و مثلا اذن ورود برای وارد شدن به حرم میگیریم «اشهد انک تسمع کلامی و ترد جوابی» میگوییم که من شهادت می دهم که سخن مرا می شنوی و سلام مرا پاسخ می دهی. این اعتقادی است که شیعه نسبت به ائمه ع دارد. اگر بخواهیم وسیعتر این موضوع را در منابع شیعی ببینیم مثلا در زیارت جامعه کبیره یا در منابع دیگرِ حدیثی وجود دارد کسی که دارای ولایت است از چنین منزلتی در نزد حق تعالی برخوردار میشود. اگر بحث را از ائمه گسترش داده و به سراغ انبیاء نیز برویم، خواهیم دید در قرآن برای انبیاء و اولیاء الهی نیز چنین شأنی دیده میشود. مثلا نسبت به حضرت عیسی آمده که به اذن الله کور را شفا میداد. ابرص را معالجه میکرد. در تعبیر قرآن این افعال به خدا نسبت داده نشده و اینگونه نبوده که خداوند مستقیما این کارها را انجام داد. بلکه این افعال به خود حضرت عیسی بن مریم نسبت داده شده است که او انجام می داد اما به اذن خداوند. یعنی اثر نفس حضرت عیسی تلقی شده است : «وابرئ الاکمه و الابرص و احیی الموتی باذن الله»(آل عمران/49)

 ولایت فقهی

این موضوعی است که در عرفان مطرح میشود و مراتب سلوک الی الله و قرب به خدا و این که انسان تا کجا میتواند به خدا قرب پیدا کند و در هر مرتبه ای چه آثاری برای او وجود دارد. در حالی که در فقه وقتی مسئله ولایت مطرح میشود، مسئله تصدی امور «غیر» و تدبیر امور «غیر» مطرح است. مثلا در مورد شخصی که سفیه است یا شخص صغیر که مجاز نیست در اموال خودش تصرف نماید، تصرفات او منوط به اشراف کسی مانند پدر یا جد پدری است که بر او ولایت دارد. در اینجا مقصود مدیریت مالی نسبت به فرزند است که از مقوله قرب به خداوند نیست. بلکه خداوند این اختیار را برای پدر نسبت به امور فرزند قرار داده است که متصدی امور فرزند خردسال خود باشد. و خلاء موجود در تشخیص و تدبیر او را پر نماید.

این دو قلمرو کاملا متفاوت است. در مسئله ولایت در جامعه یا تصدی امور حکومت از تعبیر ولایت استفاده میشود، از تعبیر امامت استفاده میشود، از تعبیر خلافت استفاده میشود. ولی آنچه که باید مورد توجه قرار گیرد، این است که این ولایت و رهبری و کشورداری در جامعه پشتوانهای از آن ولایت معنوی نیز دارد یا ندارد؟ یعنی کسی که متصدی حکومت است، آیا الزاما از آن پشتوانه معنوی در قرب به خدا پیدا کردن برخوردار است یا او انسان عادی است که از جانب خداوند مسئولیتی بر عهده او قرار گرفته است تا بتواند امور جامعه را تدبیر نماید؟ مقصود این است که آیا کسی که در راس حکومت قرار می گیرد، یک انسان عادی و متعارف است؟ اگر عادی و متعارف باشد یعنی همان خطاها و اشتباهاتی که از دیگران سر میزند، ممکن است از او نیز سر بزند. و همان محدودیتهای فکری که برای دیگران وجود دارد برای او نیز وجود دارد. همان لغزشهایی که ممکن است برای دیگران اتفاق بیفتد، برای او نیز ممکن است اتفاق بیفتد و او یک انسان فوق العاده نیست و یا اینکه کسی که صاحب ولایت میشود و حکومت را به دست میگیرد دارای یک پشتوانه معنوی میشود و دیگر نباید او را به عنوان یک فرد عادی تلقی کرد بلکه دارای قداست و نزاهت و مصونیت میشود و احتمال خطایی که در مورد دیگران است، در مورد او وجود ندارد. یعنی او منزه و پاک میشود و دیگر احتمال خطایی درباره او وجود ندارد.

 تفاوت ولایت جانشینان پیامبر با ولایت وکلا و نائبان ائمه

این بحث را باید در دو قسمت تفکیک شده مطرح کرد. قسمت اول این که کسانی که جانشینان پیامبر ص هستند یعنی ائمه ع در این موضوع چه وضعی دارند. قسمت دوم و مسئله دوم اینکه کسانی که جانشینان ائمه هستند و به تعبیر دیگر ولی فقیه تلقی میشوند و نائبان ائمه هستند، چه وضعیتی دارند و چه قضاوتی درباره ایشان میتوان داشت؟ ادله این دو موضوع باید به طور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد و لزومی ندارد یک برداشت از هر دو موضوع شود و ممکن است که باهم متفاوت باشند و حکم متفاوتی داشته باشند. لذا این دو قسمت به صورت جداگانه مطرح می شود.

 ولایت ائمه علیهم السلام

درباره بحث اول تنها به ذکر اعتقادات میپردازیم و به دلیل ضیق وقت مساله دوم را بیشتر مورد بحث قرار میدهیم.

اعتقاد شیعه این است که شخصیتی مانند امیرالمؤمنین ع هم در اوج ولایت معنوی است که پایه و اساس آن قرب نسبت به حق تعالی است. و هم منصب حکومت و اداره جامعه را از طرف خداوند داراست. یعنی هردو وجهِ ولایت را دارد ولی در دو شأن متفاوت و اگر کسی با منزلت ولایت عرفانی که برخوردار از عصمت و نزاهت ذاتیاست، وجود داشته باشد، دیگر نوبت به شخص دیگری برای تصدی امور جامعه و حکومت نمی­رسد. حتی حضرت امام در آن نامه معروف به رئیس جمهور وقت اشاره فرمودند که حکومت شعبه ای از ولایت مطلقه پیامبر است. تعبیر شعبه نشان میدهد که ولایت مفوضه به پیامبر، دارای قلمرو وسیع و متنوعی است و حکومت بخشی از آن را تشکیل میدهد.

این مطلب البته هم مورد نظر و توجه حکیمان و فیلسوفان است و هم مورد توجه عالمان دین میباشد. در الهیات شفا ابن سینا در پایان مباحث، به مسئله حکومتداری پرداخته است که عبارت ابن سینا نشان میدهد که فیلسوفان مسلمان و حتی فیلسوفان یونانی معتقدند کسی شایستگی حکومت دارد که از پشتوانه حکمت (هم حکمت نظری و هم حکمت عملی) برخوردار باشد و فقط و فقط حکیمان و فیلسوفان میتوانند شهریار باشند.

«و رئوس هذه الفضائل عفه و حکمه و شجاعه و مجموعها العداله و من اجتمعت له معها ....» همه فضائل اخلاقی به عفت و حکمت و شجاعت باز میگردد و مجموعه آنها همان عدالت است. و کسی که علاوه بر عدالت حکمت نظری نیز داشته باشد، به مرتبه فوز و رستگاری میرسد. و اگر ویژگیهای انبیاء نیز به او اضافه شود، در این صورت انسان، خدایی انسانی میشود. و چنین انسانی که از نظر اخلاقی و فکری در اوج قرار گرفته است، شایستگی سلطنت روی زمین را دارد: «....وهو سلطان العالم الارضی و خلیفه الله فیه»  و با این جملات، الهیات شفا به پایان میرسد.

در اینجا ملاحظه میشود حکما و فلاسفه نیز همان مطلبی را  که عرفا بیان میکنند، به شکل دیگری مطرح کرده اند. هرچند از تعبیر ولایت عرفانی استفاده نکردهاند ولی از نظر آنها فیلسوف یعنی کسی که جامع حکمتین (نظری و عملی) است، شایسته حکومت میباشد. پس حکومت نیازمند این است که متصدی آن از چنین پشتوانه و ریشههای عمیق اندیشه و فکر و عمل برخوردار باشد. در منابع شیعه نیز این مساله عنوان شده است که چه کسی شایستگی حکومت دارد. در مکتبهای فکری و عرفی کسی که سیاستمدارتر است و قدرت تدبیر بیشتری دارد، شایسته حکومت کردن است. ولی شیعه به این اکتفا نمیکند که تنها «اشجع الناس» برای حکومت شایسته است بلکه شرایط بسیار سنگینی برای امامت قائل است. به اعتقاد شیعه یکی از شرایط اساسی امامت، عصمت است. یعنی نوعی از طهارت و نزاهت که شخص معصوم هرگز در زندگی خودش دچار آلودگی و گناه نشود. پس عصمت که ناشی از قرب به حق تعالی است، به مساله رهبری سیاسی و اجتماعی گره میخورد. و با این که در دو قلمرو مختلف هستند اما از یکدیگر بیگانه نیستند. در نتیجه با وجود معصوم احدی حق ندارد، در راس قدرت قرار بگیرد.

این امامت دارای جنبههای معنوی و سیاسی و اجتماعی است. از نظر ما شخصیتی مانند امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام همان طوری که به لحاظ معنوی و عرفانی و کمال نفسانی اول است، به لحاظ مدیریت سیاست و تدبیر جامعه هم اول است و این دو شأنیت نباید از هم تفکیک شود. اگر در احادیث کتاب الحجه کافی دقت شود، روایاتی از ائمه درباره امامت وجود دارد که این دو خصلت را با همدیگر و در یکدیگر تنیده نشان میدهد. یکی از اشتباهاتی که گاهی از اوقات اتفاق می افتد این است که ما دربحث امامت، میخواهیم این دو خصلت را از یکدیگر جدا ببینیم و این امر بسیار خطرناکی است. مثلا در این روایات، عبدالعزیز بن مسلم می گوید : یک روز جمعه در مرو خدمت امام رضا علیه السلام بودم، بحث امامت پیش آمد و اینکه چه کسی شایستگی برای منصب امامت دارد و اساسا امام را چه کسی باید انتخاب کند و بشناسد و تعیین کند. در کتاب کافی جلد اول صفحه 199 نقل شده است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند:  «إِنَ‏ الْإِمَامَةَ أَجَلُ‏ قَدْراً وَ أَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلَى مَکَاناً وَ أَمْنَعُ جَانِباً وَ أَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ یَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ یَنَالُوهَا بِآرَائِهِم‏» امامت بسیار فراتر از آن است که مردم با عقل و اندیشه خودشان تشخیص دهند و بتوانند امام را بشناسند. این کدام امامت است؟ آن امامتی که امام رضا علیه السلام میفرماید فراتر از فهم و درک عموم مردم است، کدام امامت است و چگونه قابل فهم و درک و تفسیر میشود؟ خود حضرت بعد در ادامه بیان میفرمایند «أَوْ یُقِیمُوا إِمَاماً بِاخْتِیَارِهِم» بعد حضرت مثال زدند به امامت حضرت ابراهیم علیه السلام که از کجا آغاز شد و چه زمینههایی داشت. حضرت ابراهیم قبل از اینکه به منصب امامت برسد، منصب نبوت داشت و نبوت پایه ای برای امامت قرار گرفت. این فقط یک منصب اجتماعی نبود، یک شان و منزلت سیاسی نبود. البته این امامت شأن اجتماعی هم دارد «بِالْإِمَامِ ... وَ تَوْفِیرُ الْفَیْ‏ءِ وَ الصَّدَقَاتِ وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْکَامِ وَ مَنْعُ الثُّغُور» همه ی این شئون اجتماعی است، او امنیت را باید تأمین کند، او مالیاتها را جمع آوری میکند، او حدود را اجرا میکند اما مقصود از «او» چه کسی است؟ فقط یک شخصیت سیاسی همین و بس؟ نه!

حضرت، امام را تعریف می کند « الْإِمَامُ الْمُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمُبَرَّأُ عَنِ الْعُیُوبِ الْمَخْصُوصُ بِالْعِلْم‏» امام شخصیتی است که هیچ نکته تاریکی در زندگی او دیده نمیشود. هیچ لغزش و هیچ عیب و ایرادی در زندگی او نمیتوان سراغ داشت. علم او از سنخ این علم عادی نیست. بعد حضرت در ادامه فرمودند: «نِظَامُ الدِّینِ وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ وَ غَیْظُ الْمُنَافِقِینَ وَ بَوَارُ الْکَافِرِینَ- الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ لَا یُدَانِیهِ أَحَدٌ وَ لَا یُعَادِلُهُ عَالِمٌ وَ لَا یُوجَدُ مِنْهُ بَدَل‏» حالا اگر امامت این است، مردم چگونه میتوانند تشخیص بدهند؟ وقتی میگوییم امام را خدا باید تعیین کند، مقصودمان از امام با این ویژگیها است که برای دیگران قابل تشخیص نیست.

ملاحظه کنید در این روایاتی که ما داریم در این ادبیاتی که هست که به عنوان نمونه یکی را عرض کردم، آن جنبه سیاسی رهبری اجتماعی با آن جنبه معنوی و قرب به حق تعالی در یکدیگر تنیده است و با هم دیده شده و بعد هم فرمودهاند چنین امامی را خدا باید به مردم معرفی کند، خدا باید بگوید چه کسی به چنین مرتبه ای از قرب به حق تعالی رسیده. بسیار هم متین و معقول است. حالا اگر خواستید مساله را بخصوص دنبال کنید، گفتگوهای علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه با پروفسور کربن را مطالعه فرمایید که سالهای متمادی تابستانها از فرانسه به ایران میآمدند و در تهران با علامه گفتگو میکردند بین سالهای 1338و39و40، آن حدود و خوشبختانه آن گفتگوها که بر محور همین ولایت عرفانی و بعد ولایت اجتماعی و سیاسی هم است، منتشر شده و میتواند خیلی برای فهم مساله کمک کند.

 ولایت فقیه در زمان غیبت

در قسمت ائمه علیهم السلام بحثی نیست یعنی شیعه پذیرفته است که این دو باهم مرتبط و متلازمند دو شأن است اما در یک فرد. یک فرد دارای دوشأن جداگانه است.

آنچه که محل بحث است و امشب درباره آن صحبت میکنم این است که وقتی امام معصوم با آن منزلت و جایگاه ویژه در میان ما حضور ندارد و ما به حضرتش دسترسی پیدا نمیکنیم و باید به سراغ علماءو فقهاء برویم برای این که دینمان را اخذ کنیم و آنها متصدی امور اجتماعی می شوند، آیا باز هم آن تلازم بین جنبههای مادی و جنبههای دنیوی وجود دارد؟ یعنی نگاه به حکومت، نگاه به کسی است که با عالم غیب ارتباط دارد و با اشاره از عالم بالا اینجا امور را تدبیر و تمشیت میکند؟ یا آن ارتباط قطع میشود و انسانی که البته به لحاظ علمی به لحاظ اخلاقی دارای برخی از امتیازات است، اما دیگر ارتباط خاصی هم با خدا ندارد ممکن است منحرف هم شود تدبیر جامعه را به دست می گیرد؟

به عنوان نمونه مردم کوفه از امام حسین دعوت کردند. امام ع ابتدا مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده فرستاد. مسلم بن عقیل دیگر پشتوانه ولایت معنوی ندارد لذا وقتی رفت و بین راه هم مسأله ای اتفاق افتاد و نامه نوشت و یک خورده هم مثل اینکه پشیمان و ناراحت شده بود و منصرف شده بود و دوست داشت حضرت این تکلیف این بار را از روی دوش او بردارد. او نماینده حضرت است ولی خوب یک چنین حالاتی هم ممکن است پیش بیاید. بالاتر از آن، ممکن است لغزش و انحراف نیز داشته باشد. امام هفتم امام موسی بن جعفر علیه السلام چون خودشان در زندان بودند و شیعیان دسترسی به امام نداشتند. لذا امام کاظم علیه السلام یکی از اصحاب خودشان به نام علی بن ابی حمزه بطائنی که آدم خوب و مورد اطمینانی بود را معین و به شیعیان به عنوان نماینده خود معرفی کردند. مردم هم برای پرداخت وجوهات به او مراجعه کردند. در ادامه وقتی پول های زیادی که متعلق به امام بود، در اختیار او قرار گرفت، منحرف و فاسد شد و وقتی امام کاظم ع به شهادت رسید حاضر نشد امامت امام رضا ع را قبول کند چون اگر امامت  حضرت رضا را قبول می کرد می بایست این پول ها را در اختیار حضرت رضا قرار بدهد تا تحت نظر امام رضا مصرف شود و با اینکه وکیل و نماینده و نائب حضرت بود منحرف شد. اینطور نیست که آن شأنی که برای حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وجود دارد برای علی بن حمزه هم وجود داشته باشد. تازه این افراد وکیل خاص بودند نه وکیل عام! یعنی شخص را امام تعیین کرده بود .مثل دوران غیبت کبری نبود که وکالت به صورت عام باشد با اینکه شخص را معرفی می کردند گاهی هم این انحرافات پیش می آمد. برای شیعه هم امر قابل قبولی بوده که بسیاری از این افراد بعدا منحرف می شدند. افرادی شبیه شلمغانی پیدا می شدند که در یک زمان در جامعه ی شیعی افراد مورد اعتمادی بودند و در زمان دیگر هم منحرف می شدند. و شیعه ها از ایشان کناره گیری می کردند. این نشان می دهد که قصه ی امامت یک مسأله است قصه ی نیابت مسأله دیگر است. امام آن دو شأن و منزلت را با هم دارد دستی در بالا و آسمان . دستی در روی زمین دارد. اما نائب ممکن است تا پایان عمر شایسته و صالح باقی بماند و ممکن است لغزشی برایش پیش بیاید. آنجا چنین تلازمی نیست. نسبت به امام معصوم به دلیل اینکه نص وجود دارد، از طرف خدا امام را شناسایی می کنیم و اطمینان پیدا می کنیم اما در نیابت که که چنین نصی وجود ندارد. ما باید شناسایی کنیم حالا درست شناسایی کردیم یا درست شناسایی نکردیم نه اینکه این اشکال به ما باشد که ممکن است اشتباه کنیم در شناسایی .اصلا روش و شیو ه ی کلی ائمه هم همین بوده مگر امیر المؤمنین استاندار انتخاب نکردند و مگر آن استاندار انحراف و ایراد پیدا نکرد؟

و مگر امیر المؤمنین به نقل سید رضی در نهج البلاغه به منذر بن جارود نامه ننوشتند «فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِیکَ غَرَّنِی‏ مِنْکَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّکَ تَتَّبِعُ‏ هَدْیَه»‏ (نهج البلاغة(صبحی صالح)،ص:462) من به تو اعتماد کردم به خاطر اینکه پدرت آدم خوبی بوده! یعنی امام معصوم هم وقتی می آید حکومت را اداره می کند با همین روش عقلایی عادی جامعه را اداره می کند .از علم غیب استفاده نمی کند خوب خانواده خانواده خوبی بودند سوابق خوبی پدرش داشته  خود این موجب اعتماد به این شخص شده بعد هم انحرافی در او دیده شده این طوری نیست که ما اگر انتخاب کنیم همیشه ممکن است با مشکل مواجه شویم یا احتمال مشکل وجود داشته باشد نه خود ائمه هم که انتخاب کنند طبق همین روال متعارف زندگی است نه به استناد یک دانش غیبی و تعیین الهی. پس در این قسمت جایی برای تلازم نیست ممکن است یک کسی از نظر مراتب عرفانی خیلی بالا باشد دراوج باشد ولی به لحاظ اجتماعی و سیاسی جایگاهی نداشته باشد و ممکن است یک کسی مسئولیت سیاسی در تدبیر جامعه داشته باشد و چنین پشتوانه ای را نداشته باشد تلازمی هم نیست شرطی هم دراین جا وجود ندارد. حالا که تلازم در عصر غیبت وجود ندارد تفاوت بین آن ولایت عرفانی و این ولایت فقهی در چیست؟ ولایت عرفانی که کمال انسان است اوج کمال انسان تلقی می شود با یک ولایت فقهی که رهبری جامعه هست چه تفاوتی می کند؟

دیدگاه امام رضوان الله تعالی علیه این است که از سطح ائمه که تنزل کردیم، اینها دو مقوله کاملا متفاوت هستند و نباید با هم خلط کرد. یکی از بحث های ایشان در باب ولایت فقیه همین است که این ولایتی که ما می گوییم در فقه اثبات می کنیم ربطی به آن ولایت و خلافتی که در عرفان به عنوان یک مقام معنوی گفته می شود ندارد. در کتاب البیع به قلم خود حضرت امام این بحث مطرح شده است " الخلافه لها معنیان واصطلاحان" خلافت و ولایت دومعنا دارد و دو اصطلاح جداگانه هستند.یکی از مشکلاتی که در عصرو زمان ما مخصوصا شایع است خلط بین این دوتا معنای متفاوت است که در ادامه من اشاره خواهم کرد .ایشان می فرمایند دو اصطلاح "احدهما الخلافه الاهیه التکوینیه وهی مختصه بالخلص من اولیائه" یکی آن ولایت تکوینی که مال اولیای خالص خداست "کالانبیاءالمرسلین و الائمه الطاهرین"  و دوم این که: " ثانیهما المعنی الاعتباری الجعلی" خلافت به معنای ریاست. به معنای سرپرستی به معنای مدیریت به  معنای حکومت. این دو با هم فرق می کند.  در همان کتاب باز هم اورده اند : که منظور ما از ولایت ولایت باصطلاح عرفا نیست : لیس المراد بالولایه هی الولایه الکلیه الالهیه التی دارت علی لسان العرفاء ....

در کلمات امیرالمؤمنین علی علیه السلام ملاحظه کنید در خطبه 33 نهج البلاغه آمده است که ابن عباس می گوید : آمدم خدمت امیرالمؤمنین ع حضرت داشتند کفش شان را وصله می زدند فرمودند که "فَقَالَ لِی مَا قِیمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِیمَةَ لَهَا فَقَالَ ع وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِکُم‏" به نظر تو این کفشی که من دارم وصله می زنم چقدر می ارزد؟ قیمت بگذار او هم بی انصافی نکرد گفت هیچ. شما دست بگیری بخواهی بفروشی کسی برای این پول نمی دهد این را مردم دور می اندازند قیمت ندارد حضرت فرمودند به خدا قسم این کفش از ولایت بر شما در نزد من محبوب تر است. این ولایتی که حضرت فرمود از کفش بی ارزش، بی ارزش تر است کدام ولایت است؟ معنای اول ولایت است یا معنای دوم؟ معنای اول که کمال برای انسان است. غایت برای حرکت انسان است که تمام تلاش عبد این است که به قرب حق تعالی نائل شود اوج کمال انسان در آن عبودیت است که از آن تعبیر به ولایت می شود و البته خیلی با ارزش است .ولایتی که حضرت فرمود بی ارزش است یعنی چه ؟ یعنی ریاست. من تعلق به ریاست ندارم. حضرت امام می فرماید: ما که از ولایت فقیه بحث می کنیم این ولایت را می گوییم نه آن ولایت را. همین ولایتی که امیرالمؤمنین فرمود خیلی بی ارزش است. خطبه شقشقیه امیرالمؤمنین آن جا اشاره به حوادث بعد از وفات رسول اکرم کردند و بعد فرمودند "لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ‏ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ‏ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا" تا این جا رسید حضرت که اگر مردم نیامده بودند تعهد الهی وجود نداشت این ریسمان شتر خلافت را می انداختم دور!

حال باید پرسید ولایتی که امیرالمؤمنین آن را دور می اندازند کدام ولایت است؟ واضح است که همان ولایت دوم یعنی حکومت و ریاست است زیرا ولایت به معنی قرب به خدا که دور انداختنی نیست. آنچه که امام فرمودند «اری تراثی نهبا " همان ولایت دوم است زیرا به ولایت اول دست کسی نمی رسد که بخواهد آن را غصب و غارت کند. قرب وقتی در شخصیت انسان تحقق پیدا کرد دیگر قابل غصب نیست. دست احدی به آن نمی رسد. آنچه که قابلیت غصب دارد همین مسند دنیایی و حکومت ظاهری است. قرب یک کمال در وجود آدمی است و هیچ کمالی قابل غصب کردن نیست. مانند علم که یک کمال است مگر علم را کسی می تواند غصب کند؟ خود حضرت فرمودند من کناره گیر کردم چون حوادث تلخی در شرف اتفاق بود که دیگر اجازه نمی داد من بر این ولایت پافشاری کنم. تعبیر امیرالمؤمنین ولایت ایام قلائل است....فوت ولایه امورکم التی متاع ایام قلائل ثم یزول ما کان منها کما یزول السراب یعنی جلوگیری از خطراتی که اسلام را تهدید می کند خیلی با ارزشتر از این حکومتی است که چهار صباحی بیشتر وجود ندارد و مانند سراب از بین رفتنی است. پس این دو نوع ولایت کاملا با هم متفاوت هستند.

 تفاوتهای بین دو نوع ولایت فقهی و عرفانی

در این جا لازم است برخی تفاوتهای بین این دو نوع ولایت که در فرمایشات حضرت امام خمینی نیز آمده است بیان شود.

 تفاوت اول

ولایت فقهی جنبه ارزشی ندارد. یعنی اگر کسی به این ولایت برسد منزلت و کمالی کسب نمی کند. یعنی فرد با این نوع ولایت بالا نمی رود، کمال پیدا نمی کند و دارای فضیلت نمی شود. مثلا امروز برای شخصی حکم استانداری یا وزارت امضاء می شود. آیا ایشان امروز نسبت به دیروز کمالات واقعی پیدا می کند؟ پس ولایت فقهی یک امر اعتباری بیش نیست. اما ولایتی که در عرفان و فلسفه آمده کمال است. مثل شخص عالمی که به خاطر علمش دارای کمال است حال رئیس دانشگاه باشد یا نباشد. ریاست او کمال نیست بلکه علم او کمال است. نشستن بر مسند کمالی بر شخص افزون نمی کند.

 تفاوت دوم

ولایت فقهی فرد را از حد انسان عادی متعارف بالاتر نمی برد. مثلا مسلم بن عقیل روزی نماینده امام بود و روز قبل از آن نماینده امام نبود. در هر دو زمان او مسلم بن عقیل بوده و تفاوتی نداشته و چیزی درباره شخصیت او عوض نشده است. در نهج البلاغه حضرت خطاب به مالک اشتر تعبیری دارند که فرموده اند: مالک حاجب ها و واسطه ها را کنار بزن و اجازه بده مردم مستقیم با خودت حرف بزنند و درد دل کنند. بعد حضرت در ادامه می فرمایند: انما الوالی بشر یتواری عنه یعنی حاکم بشر است با تمام محدودیتهایی که بشر دارد. و یکی از محدودیتها نیز این است که اگر ارتباط حاکم با مردم کم شود اطلاعات واقعی او از جامعه کم می شود. بعد حضرت می فرمایند در چنین شرایطی حاکم مسائل بزرگ را کوچک و امور کوچک را بزرگ می پندارد و به طور کلی نگاه او متفاوت از واقعیت می شود. پس ولایت فقهی انسان را از متعارف و عادی بودن بالاتر نمی برد.

تفاوت سوم

ولایت فقهی یک امر اعتباری و عقلایی است و امری حقیقی نیست . مانند هر سمت دیگر جعلی و قراردادی است . همانطور که مالکیت اعتباری است .

 تفاوت چهارم

ولایت فقهی دارای مراتب نیست. در ولایت عرفانی شخص به تدریج نزدیک و نزدیکتر به خدا می شود و پله پله مسیر را طی می کند از همین جهت ما قائل هستیم که مثلا پیامبر در یک مرتبه از قرب است و امیرالمؤمنین در مرتبه دیگری از قرب است. ولی در ولایت فقهی کسی که در راس جامعه قرار می گیرد بر اساس یک قاعده که همان احکام الهی و مثلا قانون اساسی در جامعه ما باید عمل کند. و در اجرای این مطلب یالاتر و پایین تر بودن تاثیری ندارد.

 نظر امام خمینی درباره ولایت

از آنجایی که پایه و اساس این مباحث را در جامعه و نظام ما حضرت امام مطرح نموده است مناسب است تا به آراء ایشان نیز مراجعه شود و از دیدگاههای او نیز مطلع شویم.

ایشان در کتاب ولایت فقیه صفحه 40 می فرماید "اگر شخصیتی با این دو ویژگی (علم و تقوی) وجود داشته باشد همان ولایتی را که رسول اکرم در اداره جامعه داشت، دارا می باشد و باید مردم از او اطاعت کنند. وقتی می گوییم ولایتی را که رسول اکرم و ائمه داشتند بعد از غیبت فقیه عادل دارد برای هیچ کس این توهم پیدا نشود که مقام فقها همان مقام ائمه و رسول اکرم است. زیرا اینجا صحبت از مقام نیست بلکه صحبت از وظیفه است. ولایت یعنی حکومت و اداره کشور و اجرای قوانین شرع مقدس یک وظیفه سنگین و مهم است نه اینکه برای کسی شان و مقام غیر عادی به وجود بیاورد. و او را از حد "انسان عادی" بالاتر ببرد. به عبارت دیگر ولایت در مورد بحث یعنی بحث حکومت و اجرا و اداره بر خلاف تصور خیلی از افراد امتیاز نیست بلکه وظیفه ای خطیر است ولایت فقیه از امور اعتباری عقلایی است، واقعیتی جز جعل ندارد مثل جعل قیّم برای صغار! مثل این است که امام ع کسی را برای حضانت، حکومت یا منصبی از مناصب تعیین کند و از این جهت تفاوتی نیست."

بعد ایشان می فرمایند تفاوتی نیست به این دلیل که اگر پیامبر مثلا در حکم زنا صد تازیانه می زند امیرالمؤمنین نیز باید صد ضربه بزند و فقیه نیز اگر متصدی می شود و قانون خدا را اجرا می کند همین تعداد را باید بزند و این مطلب کم و زیاد بردار نیست. بعد ایشان اضافه می کنند که: "امام بر همه مسلمانان حتی بر امام بعد از خود ولایت دارد.لیکن فقها ولیّ مطلق به این معنا نیستند که بر همه فقهای زمان خود ولایت داشته باشند. و بتوانند فقیه دیگری را عزل یا نصب نمایند."

امام ع ولی مطلق است حتی بر امام بعد از خود. ولی امام خمینی می فرماید فقیه، ولی مطلق نیست که نسبت به سایر فقها ولایت داشته باشد و بتواند ایشان را عزل و نصب کند.

"در این جا مراتب و درجات نیست که یکی در رتبه بالاتر و دیگری در مرتبه پایین تر باشد. یکی والی و دیگری والی تر باشد."

 اشکالات موجود در زمان حال

با اندکی دقت متوجه می شویم که امام این موارد را از یکدیگر تفکیک نموده است. ما در زمان خودمان با دو مشکل مواجه هستیم یک مشکل نظری و یک مشکل عملی.

 اشکال نظری

مشکل نظری این است که بعضی از افراد این دو بحث را در مقام علمی با یکدیگر خلط نموده اند و فکر کرده اند پایه و اساس ولایت به معنای حکومت و تصدی جامعه همان ولایت عرفانی است. و از آنجا ریشه دارد. البته این افراد را متهم به غرض نمی کنم ولی ایشان دچار اشتباه شده اند و پسندیده بود که ایشان این مباحث را از همین بیانات حضرت امام که این دو نوع ولایت را از هم تفکیک کرده اند و فرمودند در این ولایت فقیه آن سخنان وجود ندارد، استفاده می کردند و به آن مراجعه می کردند.

امام در سالهای آغازین تدریس خود یعنی در سالهای 1318 – 19 شاگردی دارند به نام میرزا عباس خویی که پس از چندی حوزه را رها کرد و تحصیلات دانشگاهی را ادامه داد و به خارج از کشور نیز عزیمت نمود و با نام دکتر عباس زریاب خویی شناخته شد. ایشان مقداری فلسفه نزد امام خوانده بود. ایشان یکی از افرادی است که دچار اشتباه شده و در زندگینامه خود به امام نسبت می دهد که چون امام در وادی عرفان بود همان ولایت عرفانی را وارد فقه کرد. و آنچه که امام در فقه درباره ولایت گفته است ریشه در عرفان دارد بلکه اضافه میکند : "استدلال فقهی که امام در باب ولایت فقیه میکند برای اقناع کسانی است که دلیل از کتاب و سنت میخواهند و گرنه استدلال واقعی و برهانی او مبتنی بر اصول فلسفی و عرفانی است که حکومت را حق حکما میداند " عده ای دیگر نیز دچار چنین اشتباهی شده اند که البته خود آثار امام اگر مورد مطالعه قرار بگیرد این اشتباه را برطرف می کند و معلوم می شود که چنین پنداری صحیح نمی باشد. بله غیر از امام افراد دیگری هستند که چنین اعتقادی دارند که اصالتا شخصی که شان و منزلت ولایت پیدا می کند دارای پشتوانه ولایت عرفانی نیز هست و یا اینکه باید باشد. ولی امام این مطلب را نفرموده اند.

مرحوم آیت الله سید محمدحسین حسینی تهرانی که آثار زیادی در باب خداشناسی و معادشناسی و ... دارند از جمله کسانی است که در عصر ما چنین اعتقادی داشت. و معتقد بود که ولایت سیاسی و امور کشور داری حق عرفا است و کسی که آن ولایت معنوی را دارد ولایت سیاسی را نیز پیدا می کند. ایشان کتابی به نام ولایت فقیه دارند که در آن این مطلب را مفصل آورده اند که ولایت فقیه به هر فقیهی نمی رسد بلکه به فقیهی که حظ بالایی از عرفان داشته باشد می رسد. مثلا روایت معروف امام حسین ع "مجاری الامور علی ایدی العلماء بالله الامناء علی حلاله و حرامه" را بیان کرده و گفته است حضرت، علمای بالله را برای مجاری امور معرفی نموده است نه علمای باحکام الله را! و عالم بالله یعنی عارف. این هم یک نظریه است که درستی و نادرستی آن باید در جای خودش مورد بررسی قرار گیرد. ولی هرچه که هست نظر امام خمینی این نیست.

از همین جهت امام در کتاب ولایت فقیه خود همین روایت را نقل کرده و توضیح داده اند که مقصود از علماء بالله همان عالمان دینی است. زیرا این روایت دارای قبل و بعد است و در روایت نسبت به علما مؤاخذه صورت گرفته نه مؤاخذه نسبت به خصوص عرفا و بعد امام فرموده اند که مقصود همان ربانیون و پیشوایان هستند نه اینکه مراد اهل فلسفه و عرفان باشد.( ولایت فقیه ص 110) پس امام این نظریه را نفی می کند.

به هرحال یک بحث، بحث نظری است که باید در جای خودش انجام شود که مفاد ادله ولایت چیست و مقصود از فقیه چه کسی است؟

 اشکال عملی

مشکل دوم اشکال عملی است که بیشتر افرادی به آن مبتلا هستند که به این مباحث نیز آشنایی ندارند و اهل چنین مباحث علمی نیستند. ولی در فضای جامعه دنبال این هستند که یک شان و مقام و جایگاه غیر عادی و فوق متعارف جعل کنند و بسازند. در این قسمت بحث مبنایی نیست. زیرا کسی که به ولایت فقیه اعتقاد دارد باید بداند که بالاترین درجه ولایت فقیه که همان ولایت مطلقه فقیه است را امام خمینی مطرح نموده است و امام این دو نوع ولایت را از یکدیگر تفکیک نموده است و فرموده است که ولایت و حکومت فقهی شان غیر عادی به انسان نمی دهد. و ربطی هم جنبه های ولایت معنوی ندارد. ولی این افراد قائل هستند که کسی که به درجه ولایت فقهی می رسد پرده ها از جلوی دیدگانش برداشته می شود و ماوراء را نیز می بیند. و عقل او فوق عقل انسانهای عادی می شود و...

 اهداف جریانات عملی

این جریان عملی چند هدف را دنبال می کنند.

 هدف اول

هدف اول این است که شان ولی را از شان انسان عادی بالاتر برند و برای او یک نوع قداستی قائل شوند. که قهرا فاصله بین امت و امام به وجود بیاید.

امام می فرمود کسی که به ریاست حکومتی می رسد چون این ریاست امر اعتباری است کمالات واقعی انسان را عوض نمی کند و تغییری در نفس او به وجود نمی آید. فهم او همان فهم قبل از ریاست است و درایت او نیز همان درایت است و تقوای او نیز همان تقوا است.

ولی این افراد این مطالب را قبول ندارند. لذا تعبیر مقدس و قداست زیاد به کار برده می شود. این قداست را مطرح می کنند و دنبال آن را می گیرند. و جهت آن هم این است که شخص مصونیت پیدا کند و در هاله ای از نور باشد. در نتیجه اگر کسی هم حرفی بزند به او خواهند گفت تو نمی فهمی و عقلت نمی رسد. ولی فقیه در یک افق و تو در افق دیگری هستی. در نتیجه فاصله در درک و فهم و البته فاصله در همه چیز ایجاد می شود.

نتیجه این نگرش این است که شخص فراتر از مسئولیت قرار می گیرد و نمی توان از او درباره عملکردش سوال کرد. زیرا در مورد شخصی که در افقی بسیار بالاتر است سوال کردن و نظارت کردن معنا ندارد.

 هدف دوم

توقع و انتظار دوم ایشان این است که چون آن شخص در رتبه و مقام بالاتر قرار گرفته ما باید نسبت به او تسلیم مطلق باشیم و باید سر بسپاریم.

یک نگاه در این مقوله این است که ما تصور کنیم در مصر زندگی می کنیم و مالک اشتر به عنوان استاندار بر ما حکومت می کند. یک نگاه دیگر این است که ما در کنار امیرالمؤمنین زندگی می کنیم. در چنین حالتی خواهیم گفت حضرت حق مطلق است و خطا و اشتباه در او راه پیدا نمی کند و سوء استفاده از قدرت هم توسط ایشان امکان ندارد. امیرالمؤمنین همان حقیقتی است که خود بیان فرمود که اگر اقالیم سبعه را به من دهند تا پوست جوی را از دهان مورچه ای به ناحق بگیرم محال است چنین کاری کنم.

ولی در زمانی که ارتباط ما با خود حضرت نیست بلکه با مالک اشتر زندگی می کنیم. درست است که او انسان خوبی است و امیرالمرمنین نیز او را تایید نموده است ولی به هرحال او یک انسان است. و ممکن است خیلی افراد مشابه او باشند. امیرالمؤمنین نیز وقتی مالک را به مصر می فرستد در نامه ای که برای مردم مصر می نویسد نمی گوید که از او اطاعت مطلق کنید حضرت می فرماید: " و اطیعوا امره فیما طابق الحق" یعنی ای مردم مادامی که مالک در مسیر حق حرکت می کند از او اطاعت کنید. یعنی خودتان تشخیص دهید که حق چیست و اگر او به خق عمل کرد از او اطاعت کنید. پس در این جا اصلا سخن از اطاعت مطلق نیست.

در وادی عرفان و تصوف اینگونه است که – درست یا غلط - وقتی شخصی را به عنوان مرشد و راهنما پذیرفتند دست در دست او می دهند و چشمان خود را می بندند و هرچه او گفت عمل می کنند. در ولایت معنوی و عرفانی نیز همین مطلب مطرح است.

این مشکل از جایی نشات می گسرد که برخی می خواهند همان رفتار موجود در ولایت عرفانی را در ولایت فقهی پیاده کنند.

جناب خضر به حضرت موسی بن عمران فرمود موسی اگر می خواهی همراه من باشی باید سکوت کنی ولی با این که حضرت موسی دارای علم لدنی بود " و آتیناه من لدنا علما" وقتی خضر کشتی را سوراخ کرد به او اعتراض کرد و خضر قرار بین خودشان را یادآور شد که موسی نباید اعتراض می کرد و سوالی می پرسید. بار دوم و بار سوم که تکرار شد از هم جدا شدند. " انک لن تستطیع معی صبرا" در این ماجرا حق به جانب موسی بود یا حق با خضر بود؟ در سیر و سلوک عرفانی اینطور بیان می شود که کسی که دارای ولایت است از اسرار نیز آگاه است. و نباید از او سوالی کرد. ولی در ولایت فقهی و سیاسی سرّ وجود ندارد چون ارتباطی به شکل ویژه و مخصوص با عالم غیب وجود ندارد. چون فرض بر این است که این مسند دارای کمال نیست.

از همین جهت شهید بزرگوار استاد مطهری می گوید این که سه سوال بود، اگر صدمورد دیگر هم  اتفاق می افتاد و خضر کاری را انجام می داد موسی باید سوال می کرد و حق سوال کردن برای موسی وجود داشت. و سوال کردن او کاملا صحیح است. زیرا علیرغم اینکه موسی تابع است و نباید به متبوع اعتراضی کند ولی این عدم اعتراض تا زمانی است که عمل متبوع طبق قاعده باشد. و اگر خلاف قاعده بود باید سوال کند. ولو اینکه عمل خضر در واقع صحیح بوده و موسی هم با شنیدن پاسخها قانع می شود اما در عین حال در آن موقعیت موسی نمی تواند جلوی عقل و فکر خودش را بگیرد.

خلط بین ولایت فقهی و ولایت عرفانی سبب می شود فکر و اندیشه و عقل تخطئه شود و انسداد در عقل به وجود آید و افراد به تسلیم مطلق وادار می شوند.

برخی اصطلاحا می گویند ولایت باید تنوری باشد و اگر امام فرمود داخل تنور شو، فرد بدون معطلی وارد تنور شود. آری اگر این حرف صحیح است ولی به شرطی که امام، امام صادق ع باشد که علاوه بر ولایت سیاسی ولایت معنوی را نیز دارا است. و می تواند اراده کند که آتش نسوزاند. بهر حال در مورد ائمه هردو ولایت در یک محل جمع شده اند و می توان در آن این نظریات را مطرح کرد. هر چند ان روایت شیعه تنوری بخصوصه معتبر نیست .

این افراد  دوست دارند زیارت جامعه کبیره ای درست کنند و همان فضائل را به شخص غیرمعصوم نسبت دهند و البته این کار صحیح نیست. خدا رحمت کند مرحوم آقای عسگراولادی را که ایشان از زحمت کشان و زجز کشیده های انقلاب بودند. اما نمی توان سخنان ایشان را به عنوان مبانی انقلاب پنداشت. در جایی که افرادی مانند شهید بهشتی و شهید مطهری نظریه پردازی کرده اند که نمی توان مبانی انقلاب را از افرادی مانند مرحوم عسگر اولادی گرفت. چند سال پیش ایشان به برخی از آقایان اعتراض کرد که چرا وقتی ولی فقیه موضعی می گیرد شما حرف دیگری می زنید؟ تا اینجای مطلب بنده موافقم و قائل هستم وقتی ولی فقیه دستوری داد باید اجرا شود ولی ایشان برای تایید سخن خود به جملاتی از زیارت جامعه کبیره استناد کرده و گفتند: " فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لاحق و المقصر فی حقکم زاهق والحق معکم و فیکم و الیکم .." واقعا چنین مطالبی را برای چه کسی می توان گفت؟ کسی که از شما روی برمی گرداند از دین خارج است چون شما ملاک دین هستید. در واقع چه کسی را می توان ملاک دین دانست؟ علی بن ابیطالب ملاک دین است ولی فقها با گرایشات مختلف، مثلا در مشروطه یکی می شود آخوند خراسانی و طرفدار مشروطه و دیگری هم می شود سید محمدکاظم طباطبایی یزدی و مخالف جریان مشروطه، حال چگونه می توان مخالف هر کدام از ایشان را از دین خارج دانست؟ در حالی که تنها دو تشخیص متفاوت اتفاق افتاده است. واقعا نمی توانیم از تعبیراتی شبیه آنچه که در زیارت جامعه آمده است در مسائل سیاسی و اجتماعی استفاده کنیم.

مرحوم عسگراولادی با این تعابیر برای مخالفان با فرمان رهبری استدلال می آورد. بله مخالفت با دستور ولی فقیه جامع الشرایط شرعا حرام است و قانونا اشکال دارد و جرم است سر جای خودش قابل قبول است ولی ربطی به مفاد زیارت جامعه ندارد زیرا کسی از این شئونات برخوردار است که دارای مقام ولایت کبرای الهی باشد مانند امیرالمؤمنین ع

متاسفانه ما در فضایی قرار گرفته ایم که فضای افراط و تفریط است و همه چیز را برای همه چیز خرج می کنیم.

یک بار نماینده مجلسی می خواست آیه شریفه " اطیعوا الله و اطیعو الرسول ..." را بر حضرت امام تطبیق دهد که بلافاصله حضرت امام موضع گرفتند و برخورد کردند که اولوا الامر در منطق شیعه تنها امام معصوم است و بس!  و فرمودند من که تنها طلبه ای هستم ولی علمای بزرگ هم مصداق اولوا الامر نیستند.

سخن آخر این که ولایت دارای دو قسم عرفانی و فقهی است که تنها در سطح معصومین مرتبط و متلازم هستند ولی در سطح پایین تر این تلازم از بین می رود. ولایت فقهی مبتنی بر فقاهت و عدالت است ولی همانطور که حضرت امام فرمودند یک امر اعتباری برای اجرای احکام الهی است وباید در حد خودش تعریف شود و مورد دفاع قرار گیرد و توجه داشته باشیم که اگر در ولایت فقیه به سراغ ولایت معنوی برویم شاید در ابتدا به نظر برسد که ولایت فقیه را تقویت نموده ایم ولی در واقع آن را تخریب می کنیم.

منتشر شده در گفتار

سید حسین موسوی تبریزی در گفت و گو «انتخاب»: حتی فرمایشات امام را تحریف کردند و گفتند اینکه امام در پاریس مصاحبه میکرد و به رای مردم تاکید میکرد، ظاهرسازی در برابر اروپایی ها بوده!

دادستان کل انقلاب در زمان امام (ره) می گوید: غنا وقتی حرام است که در آن حرف هایی گفته شود که مناسب مجالس لهو و لعب باشد، در غیر این صورت غنا بعضا خوب هم هست . میتوانیم غنای حلال داشته باشیم و غنای حلال

آیت الله سید حسین موسوی تبریزی، دبير مجمع محققین و مدرسین قم و دادستان کل انقلاب در زمان امام (ره) در گفت و گو یا خبرنگار سیاسی «انتخاب» در خصوص اظهارات اخیر رئیس جمهور درباره ایده های جمهوری خواهانه امام راحل در برابر برخی متحجرين در زمان ایشان گفت: اين چیزی نبود که در آن دوران به پایان برسد بلکه همین الان هم عده ای هستند که معتقدند رای مردم تزيیني است. حتی فرمایشات امام را تحریف کردند و گفتند اینکه امام در پاریس مصاحبه میکرد و به رای مردم تاکید میکرد،  ظاهر سازی امام در برابر اروپایی ها بوده و رای مردم نقشی ندارد.

او تاکید کرد : امام با این ادبیات مخالف بود. او در رابطه با رهبری و مدیریت نظام مردم را محور امور میدانست. ایشان میگفت مجلس با عنوان نماینده مردم در راس امور است. در مورد خبرگان رهبری میگفت اگر مردم خبرگان را انتخاب کنند و خبرگان نماینده مردم پیرامون یک مجتهد به اتفاق نظر برسد، حکمش نافذ است و بدون رای مردم هیچ مجتهدی حکمش نافذ نیست.

موسوی تبریزی با بیان اینکه امام در بهشت زهرا گفت «من به نمایندگی از ملت دولت تشکیل میدهم و چون مردم من را انتخاب کرده اند و در تظاهرات نظرشان را گفتند، من حق تشکیل دولت دارم» ، در عین حال دولتی که او تشکیل داد موقت بود . او خواست هرچه سریع تر مجلس تشکیل شود و نخست وزیر و رئیس جمهور تعیین شوند. 

این استاد حوزه افزود : آنهایی که میخواستند بدون رای مردم و با عناوین مقدس بالا بیایند از این نظرات امام خوششان نمی آمد. اینها بعد از رحلت امام تازه صدایشان در آمد. اینها کسانی بودند که رای مردم را زینتی می دانستند.

موسوی تبریزی در رابطه با نقش زنان در انقلاب اسلامی و آرای امام نیز گفت : امروز هم برخی معتقدند زن در خانه بماند نه دانشگاه برود و نه در جامعه باشد . برخی هم برای خوشایند این افراد هم این مسائل را تکرار میکنند.

او به بخشی از سخنرانی روحانی در خمین اشاره کرد که گفته بود «زمان امام مساله هنر و.موسیقی نیز مورد انتقادات تیز متحجرین قرار ميگرفت» ، به بیان خاطره ای از دوران دادستانی انقلاب اسلامی اش اشاره کرد و افزود : یادم است سال 62-3 سریال ژاپنی ای در تلویزیون پخش میشد. یکی از امام جمعه ها تماس گرفته بود و فریادش بلند بود که این دیگر خلاف شرع است و زن بی حجاب در. تلويزيون است و انقلاب ما از بین رفت. من که آن زمان دادستان کل انقلاب بودم به خدمت امام رسیدم و از ایشان در این رابطه پرس و جو کردم. امام گفت هیچ اشکالی ندارد من خودم هم این سریال را دیده ام.

او ادامه داد: در باره مساله موسیقی آن زمان حضرت امام فرموده بودند آهنگی که برای شهید مطهری سروده شده بود را شنیده اند. بعدها در رابطه با بعضی موسیقی های دیگر نیز نظرشان این بود که اگر محتوای غیر شرعی نداشته باشد ایرادی ندارد.

وی افزود: غنا وقتی حرام است که در آن حرف هایی گفته شود که مناسب مجالس لهو و لعب باشد، در غیر این صورت غنا بعضا خوب هم هست . میتوانیم غنای حلال داشته باشیم و غنای حلال. موسیقی هم نه کاملا حلال است نه کاملا حرام. یک عده از سر دلسوزی برای اسلام با موسیقی مخالف بودند ولی یک عده مقدس نماهایی بودند که به اين واسطه ميخواستند به انقلاب و امام ضربه بزنند. همان موقع هم همین طور بود .

موسوی تبریزی با تاکید بر اینکه عده ای به دنبال فاصله گرفتن از بیانات امام هستند خاطر نشان کرد : اوایل انقلاب انجمن حجتیه بودند، اما بعدا با این عنوان نتوانستند به کارشان ادامه دهند و عناوین مختلف دیگری را برگزیدند. اينها می گفتند انقلاب و دین دارد از بین میرود و فریاد وا دينا و وا مصيبتا سر می دادند. 

دبیر مجمع محققين در تحلیل جریانی که به دنبال ضربه زدن به انقلاب هستند گفت بعضی قوانین در مجلس در رابطه با مصلحت جامعه است. اوایل انقلاب یک عده اعتراض داشتند. مثلا در رابطه با مالیات، مجلس طرح مالیات را مطرح کرده بود و پیش از تصویب و یکی از اعضا شورای نگهبان در سخنرانی اي گفت مالیات گرفتن حرام است چون باید در جامعه اسلامی خمس و زکات گرفته شود. امام آن زمان فرمود مگر میشود با خمس و زکات مملکت را گرداند؟ مالیات بر اساس عدالت باید در مجلس تصویب شود و این بر اساس احکام ثانویه اسلام است.

او افزود : این احکام مصلحتی آن زمان شکل گرفت و مقدمه تشکیل مجمع تشخیص مصلحت شد. این مسائلی بود که بعضی افراد در آن سوراخ دعا را پیدا میکردند و به آن واسطه هجمه هایشان را وارد میکردند . البته برخی بدون سو نیست و تنها به دلیل عدم توانایی در حکومت داری چنین میکردند ولی برخی عناد داشتند. این جریانات امروز هم ادامه دارد.

واکنش به اظهارات سخنگوی شورای نگهبان

نماینده ادوار مجلس در ادامه گفت و گو با خبرنگار «انتخاب»، در رابطه با اظهارات اخیر دبیر شورای نگهبان مبنی بر ادامه روند تایید صلاحیت نمایندگان در طول دوران نمایندگی نیز خاطر نشان کرد: این بخش از قانون اساسی سالهاست که  تفسیر ویژه ای درشورای نگهبان دارد که خلاف است.

او با بیان اینکه در قانون اساس نظارت در انتخابات بر عهده شورای نگهبان است گفت: این در حالی است که شورای نگهبان خودش تفسیر کرده که این به معنای نظارت بر کاندیداها هم در حال انتخابات در احراز صلاحیت و هم بعد از انتخابات در دوره نمایندگی است.

موسوی تبریزی با اشاره به این که این تفسیر ها بعد از امام پیدا شد گفت: آنها بعد از امام تفسیر کردند که هم صلاحیت ها باید احراز شود و هم اینکه در دوره نمايندگي نظارت بر منتخبین نیز از همین جنس است و بر عهده شورای نگهبان است. یعنی هر وقت صلاحیت نماینده در خلال نمایندگی اش از بین برود، میتوان صلاحیتش را رد کنند.

او تاکید کرد: نه ظاهر قانون اساسی این را میگوید نه قانون گذاران قانون اساسی به چنین تفسیری قائل بودند.

موسوی تبریزی با بیان اینکه «تفسیر جدید از نظارت استصوابی میتواند دست یک جریان را در دستیابی به منافع جناحی باز کند»، گفت : نهادی که از این سو استفاده ها آسیب میبیند شورای نگهبان است.

منتشر شده در گفتار
صفحه1 از3
بازگشت به بالا