بسمه تعالی

به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران نشستی با حضور پیشگامان انقلاب  اسلامی برگزار می­شود.

بازخوانی شعارها و اهداف اولیه انقلاب  اسلامی
 
با حضور:

حجت الاسلام و المسلمین حجتی کرمانی

حجت الاسلام و المسلمین معادیخواه

 (همراه با بیان خاطراتی از مبارزین عصر پهلوی )

زمان شروع: پنج شنبه 21/11/1395 ساعت 45/18

مکان: صفائیه – کوچه 39- پلاک 39                  

    مجمع مدرسین و محقیین حوزه علمیه قم

منتشر شده در اخبار

سروش محلاتی: رنگ و بوی مذهبی در ذات انقلاب بود.

شیما مفیدی راد: بهمن هر سال با کوله باری از پرسش به میان نسل من می آید؛ نسلی که انقلاب را تجربه نکرده و بیشتر با نمادها و نتایج آن مواجه بوده است. شاید این سوال شما هم باشد که چه زمینه هایی دست به دست هم می دهند و در برهه ای از زمان جمعی عظیم، هم آهنگ می شوند و به دنبال تغییر بر می آیند؟ چطور می شود که روحانیت، سکان این کشتی را به دست می گیرند؟ حجت الاسلام والمسلمین محمد سروش محلاتی در این مورد به شفقنا می گوید: رنگ و بوی مذهبی در ذات انقلاب بود، نه آنکه انقلاب ذاتاً غیر اسلامی بود و روحانیت با سکانداری خود، رنگ و بوی دینی به آن داد.

او در بخشی از صحبت های خود با اشاره به نگاه حضرت امام در مقایسه با مراجع پیش از ایشان آیت الله بروجردی و شیخ عبدالکریم حائری در برخورد با حکومت، تأکید می کند که به حرکت درآوردن روحانیت، کار ساده ای نبود و می گوید: مقاومت در برابر ایشان، بسیار بود. سروش محلاتی همچنین در قیاس کارکرد امروز و گذشته مساجد با بیان اینکه مساجد نتوانسته اند در جامعه، پایگاهی برای سلایق متنوع سیاسی باشند، انتقاد می کند که فعلاً به گمان متولیان، مسجد باید مانند تریبون نماز جمعه باشد و فقط از آن یک صدا شنیده شود.

سروش محلاتی در این گفت وگو نقش روحانیت را به عنوان موتور محرکه انقلاب اسلامی تحلیل کرده است.

*گروه های متعددی پیش از انقلاب، معترض و منتقد عملکرد رژیم شاهنشاهی بودند که برخی از آنها حتی قرابتی با دین نداشتند، چگونه انقلاب ایران خیلی سریع و در حدی وسیع، رنگ و بویی مذهبی به خود گرفت و به نوعی روحانیت، سکاندار این تحولات سیاسی در جامعه ایران شد؟

سروش محلاتی: برای پاسخ به این سوال باید به دو مطلب اساسی توجه داشت؛ اول آنکه جامعه ی ایران، واقعاً یک جامعه مذهبی و دینی است و دین در میان مردم، نفوذ فوق العاده ای دارد و در هر کجا که این عامل به صحنه آید، به سرعت یارگیری می کند و در سطح وسیعی تأثیرگذاری دارد. دوم آنکه روحانیت در جامعه ما، از بیشترین تأثیرگذاری برخوردار است و هیچ گروه و طبقه دیگری با آن قابل مقایسه نیست، بخصوص در جامعه ی قبل از انقلاب، روحانیون علاوه بر نفوذ معنوی، دارای یک شبکه اجتماعی و ارتباطی قوی در سراسر کشور بودند و در همه ی مراسمات و اجتماعات مذهبی، حضور می یافتند. طبیعی است که در چنین جامعه ای اگر روحانیون به صحنه مبارزه قدم بگذارند، از قدرت بالایی برخوردار می شوند و توان بسیج توده ها را پیدا می کنند، در حالی که گروه های دیگر از چنین پشتوانه ای برخوردار نبودند. بر این اساس بنده با تعبیر شما که انقلاب، رنگ و بوی مذهبی به خود گرفت، موافق نیستم چون این رنگ و بو در ذات انقلاب بود، نه آنکه انقلاب ذاتاً غیر اسلامی بود و روحانیت با سکانداری خود، رنگ و بوی دینی به آن داد.

*در روزگاری که روشنفکران، دین را افیون توده ها و مخدر جامعه می خواندند، چه نیرو و برنامه ای دین را به بطن جامعه آورد و هیزم در آتشدان انقلاب ریخت و اسلام و روحانیت در آن دوران چه چیزی به مردم عرضه کردند که نتیجه اش سقوط پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی بود؟

سروش محلاتی: همانطور که شما هم اشاره کردید، چنین تعبیراتی در فضاهای روشنفکران مطرح می شد (آن هم عده ای از آنان) ولی مگر آنها در جامعه ایران، چقدر نفوذ فکری داشتند؟ آنها در میان توده های مردم اصلاً نفوذی نداشتند، اما روحانیت توانست حتی این نگاه را در میان خود آنها هم به چالش بکشد و عملاً نشان دهد که اسلام، عامل حرکت، بیداری و مقابله با ظلم و استبداد است. قهراً در برابر واقعیت ها، تئوری رنگ می بازد و نمی تواند خود را حفظ کند. اصل مساله این بود که متفکران اسلامی در حوزه و دانشگاه مانند مطهری، طالقانی و همینطور بازرگان و شریعتی، چهره ای از اسلام را نشان دادند که هیچ کس نمی توانست آن را افیون و مخدّر بداند. برای انقلاب کردن و انقلابی بودن، به مایه های فکری و اعتقادی نیاز بود و در اسلام و به ویژه تشیع، این مایه های غنی به وفور وجود دارد. بر این اساس از اسلام به انقلاب رسیدن، یک امر غیر عادی نیست که به دنبال پیدا کردن علت آن باشیم. البته این حکم را به هر مذهب و دینی نمی توان تعمیم داد و این اتفاق می تواند بیفتد و بلکه افتاده است که دین عامل تخدیر توده ها شود. استاد بزرگوارمان شهید مطهری، منصفانه این مطلب را می پذیرفت. حتی پیش از انقلاب اسلامی در ایران، در کشورهای اسلامی مانند الجزایر، اسلام به عنوان زمینه ساز انقلاب، توانایی خود را نشان داده بود. جالب است که احمد بن بلّا (رییس جمهور انقلابی الجزایر) گفته بود وقتی خروشچف به الجزایر آمد و من قدرت انقلابی اسلام در آفریقا را مطرح کردم، خروشچف تأیید کرد. منظور این است که حتی آن تئوری پردازان هم در برابر این واقعیت، ناچار به عقب نشینی شده بودند.

*برخورد فرهنگ مذهبی بومی با فرهنگ سیاسی حاکم در پیش از انقلاب اسلامی چه تاثیری در بحران مشروعیت حکومت شاهنشاهی داشت و روحانیت با استفاده از چه ابزارهایی توانست این موقعیت را برای به ثمر نشستن انقلاب، مدیریت کند؟

سروش محلاتی: بحران مشروعیت در رژیم پهلوی، ابتدا جنبه عینی داشت و ناشی از اختناق سیاسی و فساد در دربار بود، حتی قبل از آن، اعتراض متوجه رژیم یا شخص شاه نبود. به طور مثال در آبان سال ۴۱ امام خمینی نامه ای به شاه دارد با عنوان «حضور مبارک اعلیحضرت همایونی» و در آنجا کاملاً با ملاطفت با شاه برخورد می کند و در عین حال به شدت نسبت به رییس دولت و نخست وزیر که اسدالله علم است، اعتراض دارد و می گوید که عَلَم، اوامر ملوکانه را اطاعت نمی کند. بر این اساس در این دوره، موضوع انقلاب مطرح نیست و اعتراضات در جهت اصلاح اوضاع است، اما در یک دوره پانزده ساله، وقتی اعتراضات گسترش یافت و بخصوص به سرکوب و کشتار مردم رسید، بحران مشروعیت به پایه های رژیم رسید و حضرت امام، موضوع غیرقانونی بودن اساس سلطنت پهلوی را مطرح کردند چون رژیم با تغییر در قانون اساسی مشروطیت، دودمان پهلوی را برای همیشه پادشاهی می داد و البته اصل مجلس موسسان برای این تغییر غیر قانونی بود. نکته مهم و قابل توجه این است که نه حضرت امام و نه دیگر شخصیت های اصلی انقلاب، در طول دوران مبارزه و تا سقوط رژیم پهلوی، این رژیم را به لحاظ مشروعیت دینی به معنای آن که حق فقها را غصب کرده اند و از جانب مراجع، مأذون نیستند و لذا طاغوت به حساب می آیند، مورد نقد و اعتراض قرار نمی دادند و این موضع در ادبیات سیاسی آنان کاملاً مسکوت بود، هر چند در مباحث فقهی مطرح می کردند. امام خمینی بارها و بارها مطرح می کردند که مردم نشان داده اند این رژیم را نمی خواهند و همین اصل بود که در داخل و خارج از کشور، هیچ شخص یا دولتی نمی توانست انکار کند؛ چه اینکه اَحَدی نمی توانست بگوید که بدون رضایت مردم باز هم رژیم باید بماند یا می تواند مشروعیت داشته باشد. به هر حال روحانیت در مبارزه از منطق خاص خود در مبنای مشروعیت اصلاً استفاده نکرد (با صرف نظر از اینکه آیا می توانست استفاده کند یا نه) و از همان منطقی که در هر رژیم دیگر هم بحران مشروعیت به وجود می آورد، کمک گرفت بنابراین در این مقطع، گروه های غیر مذهبی هم با توجه به این منطق، همراهی داشتند.

*نقش رهبری و هوشمندی سیاسی امام در استفاده از ابزارهایی که دین در  اختیارشان قرار داده بود و برای بسیج مردم به کار گرفته شد، چه بود و چگونه بدون نمود رسمی، شبکه ای از روحانیان هوادارش را در اقصی نقاط کشور شکل داد؟

سروش محلاتی: امام خمینی دارای دو موقعیت بود که یک موقعیت، برخاسته از نهاد مرجعیت بود. این نهاد در جامعه شیعه، پرقدرت ترین نهاد بوده است که یک نمونه آن فتوای یک سطری میرزای شیرازی برای شکستن قرارداد رژی بود که کل کشور را به خیزش و قیام وادار کرد. روشن است که قدرت این نهاد، از امام  نبود، بلکه قدرت امام از این نهاد بود، اما امام خمینی موقعیت دومی هم پیدا کرد. این موقعیت، ناشی از فراست و هوشمندی ایشان و برخاسته از حرّیت و شجاعت ایشان بود. امام خمینی همه ی این ظرفیت مرجعیت شیعه را به صحنه ی مبارزه آورد. امام نیازی به ایجاد شبکه ای از روحانیون نداشت، چون چنین شبکه ای در سراسر کشور وجود داشت و با مرجعیت مرتبط بود. قدرت فوق العاده امام این بود که این شبکه را که در گذشته صرفاً در جهت امور تبلیغی طلاب به کار گرفته می شد یا در جهت جمع آوری وجوهات شرعیه کاربرد داشت، به میدان مقابله با رژیم آورد. این در حالی بود که رژیم نه چنین شبکه ای در اختیار داشت و نه وقتی که تصمیم گرفت با کمک برخی از روحانیون وابسته، مشابه سازی کند و بدلی برای آن تأسیس کند، موفق به آن شد. البته امام با ورود به مبارزه، سعی و تلاش کرد که همه علما را به صحنه بیاورد، اما برخی از آنها نمی توانستند پا به پای ایشان حرکت کنند و کم کم متوقف شدند. به طور مثال حضرت امام خیلی بر موقعیت خاص آیت الله سید احمد خوانساری در تهران توجه داشت و مکاتباتی هم برای ترغیب ایشان داشتند، اما بعد از چند گام، وی کناره گیری کرد و در پاسخ به یک نامه تند امام، نوشت که با زبان ملایمت اطلاعیه بدهید. امام در سطح علمای متوسط و در سطح طلاب، موفقیت بیشتری داشت و تأثیرگذاری عمیق تری به جا می گذاشت. البته به حرکت درآوردن روحانیت، کار ساده ای نبود، چون حوزه در مقطع قبل که دوره زعامت آیت الله بروجردی بود و دوره پیش از آن که دوره حاج شیخ عبدالکریم حائری بود، با رژیم مدارا کرده بود و روحانیت، این خط مشی را از مرجعیت دینی پذیرفته بودند و حالا امام می خواست این مشی را تغییر دهد. البته مقاومت در برابر ایشان، بسیار بود؛ یک بار امام در سخنرانی چهلم شهدای مدرسه فیضیه در اردیبهشت ۴۲ در مسجد اعظم قم، اشاره به همین افراد مخالف از علما کردند و فرمودند : « نگویید علی مسلک الشیخ»، مقصودشان سکوت به بهانه ی تبعیت از مسلک حاج شیخ عبدالکریم حائری بود.

*امروز در ابزار روحانیون برای ارتباط با مردم و ساختن فرهنگ سیاسی، چه تفاوتی با پیش از انقلاب مشاهده می شود و به طور مثال مساجد، آرای مراجع و همینطور منابر چقدر از کارایی گذشته خود برخوردارند؟

سروش محلاتی:  ارتباط گذشته روحانیون با مردم، دو ویژگی داشت: یکی آنکه این ارتباط، مستقیم و چهره به چهره در محافل دینی از قبیل مساجد بود. دوم آنکه برای توده های مردم در شهرستان ها و اقصی نقاط کشور، این ارتباط، تنها کانال ارتباط برای آگاهی از مسایل سیاسی بود و تجمعات در مساجد، کارکردی از نوع کانون های حزبی داشت، اما اینک این ارتباط در جمهوری اسلامی دستخوش تغییر شده است، چون اولاً آن ارتباط چهره به چهره ضعیف تر شده است و روحانیت برای کارهای تبلیغی خود، بیشتر از ابزارهای رسانه ای استفاده می کند یعنی حضور بسیاری از علما در فضای مجازی، بیش از فضای حقیقی است. به علاوه بسیاری از روحانیون ترجیح می دهند که از فضای مسجد، بهره برداری سیاسی نکنند و این گرایش در میان متدینان هم طرفداران فراوانی دارد و به همین دلیل است که علمای غیر سیاسی، در جذب مسلمانانی که دین را بدون پیرایه های سیاسی می خواهند، جاذبه بیشتری دارند؛ تا جایی که اگر قبل از انقلاب، کناره گیری از سیاست، در میان بسیاری از مردم، یک نقطه ضعف برای عالم دینی بود و او را در انزوا قرار می داد، امروز برای بسیاری کاملاً به عکس است. ثانیاً امروز کانال های فراوانی در اختیار مردم قرار دارد که می تواند برای رشد اجتماعی و سیاسی مردم مفید باشد. ابزارهای جدید رسانه ای، جای مساجد را گرفته و بخشی از نقش سیاسی آن را ایفا می کند. به علاوه مساجد نتوانسته اند در جامعه، پایگاهی برای سلایق متنوع سیاسی باشند و گرایشات مختلف را پذیرا شده و در برنامه ها و سخنرانی ها به آنها اجازه فعالیت و مانور دهند. فعلاً به گمان برخی متولیان، مسجد باید مانند تریبون نماز جمعه باشد و فقط از آن یک صدا شنیده شود. همین محدودیت، موجب آن شده است که فرصت و مجال کافی برای ارائه دیدگاه های دیگری که در میان مراجع تقلید و علمای بزرگ وجود دارد، در مساجد یا رسانه های رسمی، کمتر وجود داشته باشد.

منتشر شده در گفتار
سه شنبه, 08 دی 1394 05:43

انقلاب اسلامی پس از 37 سال

دیدار اعضای شورای مرکزی و عمومی انجمن اسلامی دانشگاه علوم پزشکی مشهد با عبدالله نوری

 

عبدالله نوری در ابتدای این دیدار ابراز امیدواری کرد که تکریم مقام دانشجو در همه ایام سال باشد و منحصر به یک روز خاص نشود و سپس به تشریح اهداف انقلاب اسلامی پرداخت و گفت: "ایدئولوژی انقلاب بر بنیان تعالیم اسلامی پردازش شد و جمهوری اسلامی الگویی از نظام سیاسی بود که  بر پایه آرمان ها و اهداف انقلاب و  ارزش ها و تعالیم اسلام تاسیس شد. رهبران انقلاب مدعی بودند که اهداف آن برگرفته از آموزه ها و اهداف پیامبران و ائمه بوده و در راس آن ها تزکیه، قسط و عدل و مکارم اخلاق است." با این مقدمه، او به طرح این پرسش پرداخت که: "اکنون بعد از گذشت 37 سال از انقلاب و تاسیس جمهوری اسلامی، ما با این پرسش روبرو هستیم که نظام سیاسی تا چه مقدار در این راستا موفقیت داشته است؟ آیا حکومت تاکنون عملکرد خود را در این زمینه بررسی کرده و ارزیابی درستی از کارنامه خود در ارتباط با دستیابی به این اهداف داشته است؟"

 

-          نظام جمهوری اسلامی در ترویج و نهادینه کردن فضائل اخلاقی و تحقق عدالت اجتماعی، چه مقدار موفق بوده است؟

عبدالله نوری در ادامه با اشاره به یکی از مشاهدات اخیر خود در ارتباط با این موضوع، گفت: "در یکی از خیابانهای تهران تصویر بزرگی از یکی از شهدا نصب و ذیل آن نوشته شده است: <ایران ششمین قدرت موشکی جهان>، صرف نظر از جایگاه واقعی ایران در صنایع نظامی و قدرت موشکی، که برمبنای آیه شریفه "وأعدوا لهم ما استطعتم من قوة"، می تواند در جای خود ارزشمند باشد، پرسش مهم این است که ایران به لحاظ اخلاقی و معنوی در دنیا چه جایگاهی دارد؟ آیا تا کنون در جایی ارزیابی شده ایران چندمین کشور اخلاقی جهان است؟ اگر پیشرفت نظام بر اساس معیارهای مادی و غیرمعنوی  سنجیده و  ادعا شود که در این 37 سال در مسائل نظامی و موشکی و هسته ای و ... چقدر پیشرفت داشته است، این ارزیابی نمی تواند نشانگر موفقیت نظام در رسیدن به اهداف انقلاب باشد، زیرا بدون انقلاب و  با  وجود رژیم گذشته  نیز چنین پیشرفت هایی امکان پذیر بود و کشور می توانست به موفقیت هایی در زمینه نظامی و موشکی و هسته ای و غیره دست پیدا کند، انقلاب  هم اگر نبود شاید ایران چندمین کشور موشکی و یا هسته ای و یا ... بود و چه بسا در برخی شاخص ها، وضعیت بهتری داشت. هدف اساسی انقلاب ما این نبود که توان موشکی خود را در جهان ارتقا دهیم، اگرچه ارتقاء توان نظامی برای هر کشوری می تواند  مفید باشد. همانگونه که پیشرفت در ابعاد صنعتی و کشاورزی، تولید علم و دانش و فناوری  و دیگر مقوله ها که موجبات رشد و پیشرفت کشور و زمینه ساز استقلال واقعی می باشد، برای هر نظامی لازم و سودمند است و جای تردید و انکار ندارد. سخن این است که نظام جمهوری اسلامی در راستای اهداف انقلاب اسلامی، که همانا پیاده کردن اسلام، اصول انسانی و ترویج و نهادینه کردن فضائل اخلاقی و تحقق عدالت اجتماعی بود، چه مقدار موفق بوده است و آیا میزان توفیق در این مسائل در جایی بررسی می شود؟"

 

-          باید همه، اعم از حکومت و مردم بررسی کنیم که به لحاظ شاخص های اخلاقی، پسرفت  کرده ایم یا پیشرفت داشته ایم؟

-          از همه ی شیطان ها بزرگتر، نفس خود ماست.

-          این شیطان است که انسان را وادار می­کند که همه عیبها را در دیگران ببیند تا در جهت اصلاح خود بر نیاید.

عبدالله نوری در ادامه سخنان خود در جمع اعضای انجمن اسلامی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، با تاکید بر اینکه این سخنان ربطی به اصلاح طلب و اصولگرا و چپ و راست ندارد، گفت: "نگرانی در مورد وضعیت اخلاقی جامعه، مسئله ای همگانی و فرا جناحی است و به گروه و جریان خاصی مربوط نیست، از این رو  باید همه ما اعم از حکومت و مردم بررسی کنیم که به لحاظ شاخص های اخلاقی، در سال 57 کجا بوده ایم و الان کجا هستیم؟ پسرفت  کرده ایم یا پیشرفت داشته ایم؟ مشاهدات ساده نشان  می دهند که در این زمینه  از وضعیت خوبی برخوردار نیستیم. بی توجهی به اخلاقیات و توجه به سود شخصی برای نوع ما عادی شده  است. هنگامی که  اسم "شیطان" می آید، یاد شیطان بزرگ و آمریکا می افتیم، اما یادمان نیست که از همه ی شیطان ها بزرگتر، نفس خود ماست، همچنان که پیامبر اکرم (ص) هم پس از بازگشت از غزوه تبوک، به یاران خود فرمودند: "مرحبا به قومی که جهاد کوچک را انجام دادند و بر آنها باد جهاد بزرگ تر." برخی شاید با تعجب سئوال کردند که جهاد بزرگتر چیست؟ حضرت فرمودند "جهاد با نفس." متاسفانه ما هرجا نمی­توانیم با این شیطان سرکش نفس مبارزه کنیم، به دنبال یک دشمن خارج از خودمان می گردیم، که او را به عنوان ابلیس معرفی کنیم و خودمان را فراموش کنیم. در نتیجه چون ابلیس را خارج از خودمان می بینیم، احساس می کنیم خیلی آدم خوبی هستیم و بر اساس همین تصور هم، نقد را نمی پذیریم و حتی لزومی نمی بینیم که خودمان را ارزیابی کنیم. حال اینکه این شیطان است که انسان را وادار می­کند که همه عیبها را در دیگران ببیند تا در جهت اصلاح خود بر نیاید."

 بر همین اساس، قرآن کریم در سوره مبارکه بقره، آیه شریفه 44، گوشزد می کند که: "آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى‏كنيد با اينكه شما قرآن مى‏خوانيد؟ آيا نمى‏انديشيد؟" و یا در سوره مبارکه صف، آیات شریفه 2 و 3 می فرماید: "اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، چرا چيزى مى‏گوييد كه انجام نمى‏دهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد." پيامبر اکرم صلوات الله علیه می فرمایند: "ای بسا تلاوت کننده قرآن که قرآن او را به علت عمل نکردن به قرآن لعن می کند." امیرمومنان سلام الله علیه هم می فرمایند: "خدا را، خدا را، درباره قرآن، مباد که ديگران در عمل کردن به آن بر شما پيشی گيرند." چرا بسیاری از انسانها از اینکه مورد تعریف و تمجید واقع شوند، هر چند به گزافه و دروغ، لذت می­برند و از اینکه نقد شوند و لو به حقیقت و درستی ناراحت می­شوند و متناسب با توان و قدرتی که دارند با انتقاد کننده برخورد می­کنند؟ حال اینکه انسان از هر منتقدی، حتی غیر مصلح، می­تواند در جهت عیب یابی و اصلاح خود براید."

او در همین زمینه به داستانی از آیت الله بروجردی اشاره کرد و گفت: « نقل می کنند یکی از مریدان مرحوم آیت الله بروجردی به ایشان گفته بود من خیلی به شما ارادت دارم ولی هیچ گاه حسرت مقام شما را نخورده ام و نخواهم خورد، چون شما در مقامی هستید که نمی شود عیب تان را گفت و به همین دلیل ممکن است با یک کوه عیب از دنیا بروید. البته همین که آن شخص توانسته بود این نکته را گوشزد کند، نشان می­دهد که افراد می توانسته اند با چنان مرجع عظیم الشانی به راحتی سخن بگویند. الان هم ما باید حواسمان باشد که خود را در جایگاهی قرار ندهیم که نشود عیب ما را گفت. فرقی ندارد، دانشجو باشیم یا استاد، اصلاح طلب باشیم یا اصولگرا، هرگاه کسی در  جایگاهی قرار گرفت که نتوان عیب او را به او گوشزد کرد، به مرور عیبهای خودش را نمی بیند و چه بسا اندک اندک آنها را حسن بداند. بنیادگرایی مذهبی و افراطی گری که چهره خشن خود را  امروز با جریان داعش به نمایش گذاشته است، از همین جا آغاز می شود، که گروهی  برداشت و دیدگاه خودشان را با اسلام  یکی می دانند و به همین دلیل نقد نمی پذیرند. باید بپذیریم که همه منتقدین هدف سویی  ندارند. بسیاری از منتقدان از روی شفقت و دلسوزی و اهمیتی که انتقاد شونده نزد آنان دارد، به ارزیابی و نقد  او می پردازند  و چه بسا از اینکه انتقاد شونده را دارای عیب می­بینند و می­خواهند نقد را گوشزد کنند در رنج هستند و برای آنها هم راحت ترین حالت این است کاری نداشته باشند و زندگی خود را بدون تحمل ناملایمات بگذرانند. در حدیثی از امام حسین سلام الله علیه چنین نقل شده است: "من دلایل العالم انتقاده لحدیثه" یعنی "از نشانه های عالم، انتقاد او نسبت به سخنان خویش است." آنکس که فکر کند کارش بی نقص و اشکال است، همین بزرگترین خطای اوست و همین باعث میشود که نقد را تحمل نکند و خودش هم به نقد خود نپردازد. همه ما باید در جهت اصلاح فردی و جمعی خود در جهت محاسبه خود اتاق فکری داشته باشیم."

 

-          پس از گذشت 37 سال از انقلاب، فیلمی هم درباره عملکرد پس از  انقلاب خودمان بسازیم تا اگر اشکالی داشته ایم معلوم شود در کجا بوده است.

-          معنای امربه معروف و نهی از منکر این نیست که دنبال  حجاب و عفاف اجباری باشیم، اما در مقابل مافوق مان جرات حرف زدن نداشته باشیم.

-          بهترین منتقدانِ مستقل و عالم در سال، مورد تشویق قرار گیرند و اعلام شود این نکته را از فلان منتقد آموختیم.

عبدالله نوری  با اشاره به ضرورت خود انتقادی، گفت: "به عنوان نمونه بررسی کنیم آیا عملکرد ما در دوران انقلاب اسلامی خوب بوده و آیا نمی­توانسته بهتر باشد و آیا نمره قبولی می گیریم؟ پس از گذشت 37 سال از انقلاب، فیلمی هم درباره عملکرد پس از  انقلاب خودمان بسازیم تا اگر اشکالی داشته ایم معلوم شود در کجا بوده است. اینکه ما الان درباره دوران شاه، فیلم و سریال بسازیم چنانچه بیان حقایق تاریخی باشد اشکالی ندارد، ولی به شرط آنکه نشان دادن زشتی های آن دوران برای فراموش کردن اشکالات خودمان نباشد."

عبدالله نوری همچنین با طرح این سوال که آیا مجالی را برای انتقاد گشوده ایم و حتی برای آن پاداش قرار داده ایم؟ گفت: "یکی از دستورات دین ما امر به معروف و نهی از منکر است. معنای این دستور مهم دین این نیست که وقتی سوار تاکسی می شویم به راننده بگوییم این آهنگ را خاموش کن و یا با حضور مسلحانه در خیابان ها و اماکن عمومی و در میان اقشار مختلف مردم ، دنبال  حجاب و عفاف اجباری در  جامعه باشیم، اما در مقابل مافوق مان و یا مسولین بالادست مان،  جرات حرف زدن نداشته باشیم. چه اشکالی دارد هر سال به بهترین منتقدان حاکمیت جایزه داده شود؟ بهترین منتقدانِ مستقل و عالم  در سال به عنوان عناصر تاثیر گذار در ارتباط با فرد انتقاد شونده و یا جامعه مورد تشویق قرار گیرند و اعلام شود که این نکته را از فلان منتقد آموختیم."

 

-          آیا مناسب نیست در کنار نقد پیشینیان یک برنامه هم در نقد خود داشته باشیم و دست آوردهای مثبت و منفی خود را در طول دوران پس از انقلاب بررسی کنیم؟

-          تا به حال ندیدیم یکی از دولت ها پس از پایان کار، بجای نقد دیگران عملکرد خود را بررسی و ایراداتش را اعلام کند.

-          انجمن اسلامی باید چهره ای از اخلاق اسلامی باشد و همه عیوب را در دیگران نداند و به خود سازی خود هم بپردازد.

عبدالله نوری همچنین افزود: "آیا مناسب نیست در کنار نقد پیشینیان یک برنامه هم در نقد خود داشته باشیم و دست آوردهای مثبت و منفی خود را در طول دوران پس از انقلاب بررسی کنیم و از تمامی صاحبنظران هم بخواهیم در محیطی آزاد به نقد گذشته انقلاب و عملکرد تمام چهره های نقش آفرین در جریانات قبل و بعد ار انقلاب تا امروز بنشینند و از جمع­بندی محاسن و معایب خود، آینده خود را رقم بزنیم؟ ما از ابتدای انقلاب تا امروز دولتهای مختلفی را داشته ایم، اما تا به حال ندیدیم یکی از این دولتها پس از پایان کار، بجای نقد دیگران عملکرد خود را بررسی و ایراداتش را اعلام کند. آیا تا به حال بررسی شده که مثلا نقاط ضعف و قوت جنگ هشت ساله، چه بود؟ نقاط ضعف و قوت دوران سازندگی و اصلاحات بررسی شده است؟ آیا در این 37 سال از مجموع اعتبارات ریالی و ارزی کشور، و از مجموع ذخائر سرمایه ای کشور مانند نفت و غیره، به درستی استفاده شده یا می شد با این امکانات، کارهای بهتری انجام داد؟ از مجموع امکانات فکری و فرهنگی و آموزشی حوزوی و دانشگاهی و تحقیقاتی خود در جهت بهبود شاخص های اخلاقی و معنوی جامعه استفاده شده؟ از مجموع امکانات رسانه ای کشور از صدا و سیما تا دیگر رسانه ها در جهت ارتقاء کیفی و کمی مسایل فرهنگی اجتماعی کشور بهره گرفته شده؟ از مجموع سیستم قانونگذاری و قضائی کشور در جهت تحقق عدالت و اهداف قانون اساسی بهره برداری شده؟ با گذشت 37 سال آیا سیستم اداری کشور متناسب با نیاز کشور و خالی از هر گونه نقص تنظیم گردیده؟ این نوع نگاه انتقادی به نفع کشور است. البته این به معنای آن نیست که هر نقدی درست است و چه بسا برخی از نقدها به دلیل نگرش تک بعدی به مسایل باشد که در یک بررسی جامع پاسخ داده شود. 

عبدالله نوری پس از طرح این سوالات، گفت: "هویت دانشجو با تفکر انتقادی شکل می گیرد، از این رو از شما دانشجویان انتظار می رود دست کم در مورد خود این کار را انجام دهید. گذشته را بررسی کنید و ببینید جریانهای دانشجویی در طول عمر خود چه کاستی هایی داشتند. بی تردید این کار شما در جامعه تاثیر خواهد داشت. انجمن اسلامی هم باید چهره ای از اخلاق اسلامی باشد و همه عیوب را در دیگران نداند و به خود سازی خود هم بپردازد و در جهت ارزیابی خود گام بردارد.

 

-          اینکه ما طوری رفتار کنیم که مردم مجبور باشند چیزی غیر از آنچه در دل دارند به زبان بیاورند، ترویج نفاق نیست؟

-          ما نمی توانیم ناهنجاریهای جامعه امروز را ببینیم و بگوییم مشکلات موجود در جامعه و به ویژه  نسل جوان ما نتیجه عملکرد دوران پهلوی است.

عبدالله نوری در ادامه سخنانش گفت: "آنطور که من می فهمم، نفاق در اسلام تقبیح شده است. اینکه ما طوری رفتار کنیم که مردم مجبور باشند چیزی غیر از آنچه در دل دارند به زبان بیاورند ترویج نفاق نیست؟ اینکه ما هرکس بله قربان گفت، ولو اینکه در نهانش چیز دیگری باشد را خوب بدانیم، معنایش چیست؟ این عین نفاق است و با آنچه که هدف انقلاب بود خیلی فاصله دارد. ما نمی توانیم ناهنجاریهای جامعه امروز را ببینیم و بگوییم مشکلات موجود در جامعه و به ویژه  نسل جوان ما نتیجه عملکرد دوران پهلوی است. اگر معتقدیم نیروهای داعش، جوانانی هستند که در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی بزرگ شده اند و دولتهای این کشورها را در به وجود آمدن این پدیده مقصر می دانیم، نمی توانیم بگوییم در مقابل ناهنجاریهای جوانان 20 و 25 ساله خودمان مسئولیتی نداریم. تا امروز چه کسی مسئولیت این مسائل را در داخل کشور ما به عهده گرفته است؟ چه کسی گفته من اینجا اشتباه کردم و عذرخواهی می کنم؟"

 

-          تایید و رد صلاحیت افراد نباید بگونه ای باشد که موجب خدشه دار شدن انتخاب مردم شود.

-          سقف مطالبات جریان اصلاحات هیچگاه برهم زدن قواعد و قوانین نظام و کشور و فروپاشی آن نبوده و نیست.

-          کسانی که حضور جریان اصلاحات را به ضرر خود و از دست رفتن منافع شان  می دانند، ممکن است به شورای نگهبان و نهادهای بالاتر اینگونه القا کنند که اصلاح طلبان به دنبال فروپاشی اند، تا برای ماندن خودشان زمینه را فراهم کنند.

-          در تنظیم لیست انتخاباتی اصلاح طلبان، می توان بر ترجیح و اولویت تخصص و تعهد بر جنسیت تاکید نمود.

عبدالله نوری در ادامه این جلسه به پاسخ گویی به سوالات مطرح شده از سوی دانشجویان پرداخت و در پاسخ به سوالی درباره راهبرد اصلاح طلبان در انتخابات پیش رو و تدابیر اندیشیده شده برای اینکه دوباره به هشت سال قبل از 92 بازنگردیم، گفت: "ما امیدواریم این انتخابات با توقعات جامعه همخوانی داشته باشد و انتظارات اکثریت مردم برآورده شود. البته مفهوم انتخابات یک مفهوم شرعی نیست که از دین استخراج شده باشد، بلکه مقوله­ای عرفی است که ضوابط و شرایطش هم باید با مفهوم انتخابات سازگار باشد و در همین راستا روشن و واضح است که انتخاب کننده واقعی مردم اند. بنابراین تایید و رد صلاحیت افراد نباید بگونه ای باشد که موجب خدشه دار شدن انتخاب مردم شود. با وجود این اصلاح طلبان هم باید بدانند و بخوبی می دانند که چنانچه در محدوده اقتضائات کشور هم مجال حضور یابند به فضل الهی به دستاورد مناسبی خواهند رسید و در خبرگان، مجلس خبرگان مطلوب­تری تشکیل خواهد شد و در مجلس شورای اسلامی هم نیروهای معتدل و متخصص و دلسوز، پیروز نهایی انتخابات خواهند بود. اما اگر فضا سخت شود، باید منتظر ماند و دید آنچه از شورای نگهبان بیرون می آید چیست و بر اساس آن تصمیم گرفت."

عبدالله نوری همچنین در پاسخ به سوالی درباره نحوه مواجهه با ردصلاحیت های احتمالی در این انتخابات، گفت: "برخی ممکن است تایید صلاحیت نشوند ولی اصلاح طلبان بازهم نباید عقب نشینی کنند و با افرادی که تایید می شوند باید شرکت کنند تا کشور از مجلس مناسب تری برخوردار شود. البته معنای این حرف این نیست که جریان اصلاحات به همین مقدار راضی است و از آرمانها و اهداف اصلاح طلبی دست برداشته است.  اصلاح طلبان در هر حال به دنبال سقف مطالبات و اهداف خود هستند."

عبدالله نوری با تاکید بر اینکه "البته سقف مطالبات جریان اصلاحات هیچگاه برهم زدن قواعد و قوانین نظام و کشور و فروپاشی آن نبوده و نیست"،  افزود: "کسانی که حضور جریان اصلاحات را به ضرر خود و از دست رفتن منافع شان  می دانند و احساس می کنند با آمدن اصلاح طلبان از عرصه حذف می شوند، ممکن است به شورای نگهبان و نهادهای بالاتر اینگونه القا کنند که اصلاح طلبان به دنبال فروپاشی اند، تا برای ماندن خودشان زمینه را فراهم کنند."

عبدالله نوری همچنین در پاسخ به سوال یکی از دختران دانشجو که درباره اقدام عملی اصلاح طلبان برای اختصاص سهمیه به زنان در لیستهای انتخاباتی سوال کرده بود، گفت: "در جلسات دوستان اصلاح طلب من شاهد بوده ام که درباره سهم قابل توجه زنان در لیستهای انتخاباتی بحث می شود،  به عقیده من این چیزی نیست که فقط با حمایت آقایان محقق شود. خود خانم ها هم باید تلاش کنند و از جایگاه واقعی خود در جامعه دفاع کنند. باید این اعتماد به نفس بگونه ای در خانم ها تقویت شود که حد اقل  خود خانم ها به کاندیداهای خانم توانمند رای دهند. به اعتقاد من، پس از نظر نهایی شورای نگهبان، در تنظیم لیست انتخاباتی اصلاح طلبان جهت انتخابات مجلس در حوزه های مختلف در سطح کشور، می توان بر ترجیح و اولویت تخصص و تعهد بر جنسیت تاکید نمود."

عبدالله نوری همچنین درپاسخ به سوال دیگر این دانشجو درباره حضور زنان در انتخابات مجلس خبرگان گفت: "این یک مسئله غیر  سیاسی است و به نظر من باید زنان اصلاح طلب و اصولگرا، این موضوع را خودشان فارغ از بحث های سیاسی پیگیری کنند و کاندیداهایی را معرفی کنند."

 

-          خبرگان بدون نظارت مستمر بر عملکرد رهبری چگونه می تواند به وظیفه سنگینی که بر دوش او قرار دارد عمل کند؟

-          با نظارت می توان  طرف­داری آگاهانه و  مبتنی بر استدلال و منطق قدرتمند را جایگزین پیروی کورکورانه ساخت.

-          برای جلوگیری از هر گونه اشکال و نقیصه ای، بهترین راهکار تقویت نظارت و ابزارهای نظارتی است.

عبدالله نوری در پاسخ به سوال یکی دیگر از دانشجویان درباره نظارت مجلس خبرگان به رهبری و جایگاه این مجلس در قانون اساسی و نتیجه عملکرد آن، گفت: "در اصل ۱۱۱ قانون اساسی آمده است <هر گاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود. یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یکصد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود بر کنار خواهد شد. تشخیص این امر به عهده خبرگان مذکور در اصل یکصد و هشتم است.> قانون اساسی با این اصل و عبارت "تشخیص این امر به عهده خبرگان مذکور در اصل یکصد و هشتم است"، چه وظیفه ای را بر دوش خبرگان قرار داده است؟ و آیا خبرگان بدون نظارت مستمر بر عملکرد رهبری چگونه می تواند به وظیفه سنگینی که بر دوش او قرار دارد عمل کند؟ و چنانچه نسبت به عملکرد رهبری از سوی مردم مورد نقد و سئوال قرار گرفت چگونه می تواند بدون نظارت و اطلاع جامع از عملکرد رهبری و زیرمجموعه ی رهبری مدافع آن باشد؟ به نظر می رسد برخی احساس کرده اند نظارت معنای منفی دارد، در حالی که نه تنها چنین نیست، بلکه برعکس با نظارت می توان  طرف­داری آگاهانه و  مبتنی بر استدلال و منطق قدرتمند را جایگزین پیروی کورکورانه ساخت. بر همین اساس می توان گفت نظارت نه تنها وظیفه خبرگان رهبری است بلکه نظارت بر عملکرد تمامی مسئولان از مقام رهبری تا دیگر مسئولان وظیفه تمامی مردم است و قطغا برای جلوگیری از هر گونه اشکال و نقیصه ای، بهترین راهکار تقویت نظارت و ابزارهای نظارتی است، خصوصا نهادهای نظارتی برآمده از رای مردم که می تواتند در اصلاح و ترمیم مشکلات موثر باشند."

عبدالله نوری در توضیح دیدگاه خود گفت: "در اصل 110 قانون اساسی تعیین سیاستها کلی نظام جمهوری اسلامی ایران و نظارت بر حسن اجرای سیاستهای کلی نظام و حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیست و حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه گانه  و موارد متعدد دیگری بر عهده رهبر گذارده شده است. همچنین در اصل 109 شرایط و صفات رهبر را داشتن صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه، عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری ذکر کرده است. قانون اساسی مجلس خبرگان را به عنوان  نهاد مسئول  برای رسیدگی به این امر تعیین کرده است. حال چگونه بدون نظارت کامل و دائمی، خبرگان رهبری می تواند ادعا کند که رهبر دارای شرایط فوق هست و به وظایف خود عمل می کند؟ بر همین اساس نظارت بر عملکرد رهبری، می تواند بزرگترین پشتوانه رهبری باشد و به جای تضعیف، جایگاه رهبری را تقویت کند."

عبدالله نوری با اشاره به سخنان اخیر رییس قوه قضائیه گفت: "اگر من به جای ریاست دستگاه قضا بودم و از قانون اساسی هم، نظارت ​را استنباط نمی کردم با توجه به اینکه مسئولیت یکی از مهمترین نهادهای تحت نظر رهبری را به عهده داشتم اینگونه عکس العمل تند نشان نمی دادم و دیگران را به داشتن آرزوهای چنین و چنانی و زدن حرفهای بی پایه متهم نمی کردم، بلکه بالعکس با توجه به جایگاه بسیار مهم و تاثیر گذار دستگاه قضا که بر اساس​ قانون اساسی می بایست پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی  باشد و در راستای گسترش عدل و آزاديهاي مشروع گام بردارد و عملکرد نهاد زیر مجموعه وی می تواند در میان مردم در ارتباط با جایگاه رهبری نظام تاثیر مثبت و یا منفی داشته باشد از هر نوع نظارت خاص و عامی استقبال می کردم تا جای این شبهه نباشد که مگر در دستگاه قضا چه می گذرد که اینگونه نسبت به نظارت واکنش تند نشان می دهد؟ حتی​  اگر برداشت ​ ​از قانون اساسی ​را عدم صحت نظارت می دانستم، با بیان این  جمله  که دستگاه قضا با اجازه رهبری هیچ نگرانی از هیچ نظارتی ندارد​، از پدید آمدن هر گونه شبهه ​ای ،جلوگیری می کردم."

 

-          سیاست نظام جمهوری اسلامی ایران مبتنی بر سیاست تنش زدایی در روابط بین الملل و تعامل و همکاری با کشورهای غیر متخاصم است.

-          آمریکا، برای سفر به ایران محدودیت ایجاد می کند و با کشورهایی که بزرگترین حامیان مالی و لجستیکی و تامین کننده ی نیروی انسانی تروریست ها هستند، برخوردی دوستانه دارد.

-          شعار آمریکا، مبارزه با جریان های افراطی است و لکن با بنیانگذاران و تعزیه گردانان افراط هم پیمان است.

-          گاهی اوقات ایستادگی در مقابل زیاده خواهی ها، از سوی هر کشوری که باشد، در راستای تامین منافع ملی ست و گاه گفتگو، مذاکره و تعامل.

عبدالله نوری در ادامه و در پاسخ به این پرسش که چرا رهبری مواضع سختگیرانه نسبت به امریکا دارند؟ گفت: "سیاست نظام جمهوری اسلامی ایران مبتنی بر سیاست تنش زدایی در روابط بین الملل و گفتگو و تعامل و همکاری با کشورهای غیر متخاصم است و این شیوه را بهترین شیوه در راستای تامین منافع ملی خود می داند. همچنین این شیوه را بهترین راه و کار برای مقابله با کشورها و گروه هایی می داند که خواهان به انزوا کشاندن ایران می باشند. در ارتباط با ایالات متحده آمریکا، توجه به همه جوانب امر لازم است و نمی توان سرسختی های طرف مقابل را نادیده گرفت. به عنوان نمونه می توان به مورد اخیر، یعنی مصوبه کنگره امریکا در ارتباط با محدودیت ویزا، اشاره کرد. اگر به حوادث تروریستی اروپا و امریکا و اقدامات تروریستی داعش در منطقه و ملیت عاملان وحامیان این اقدامات توجه شود،​ در تمام این اتفاقات شاید یک ایرانی هم وجود نداشته باشد. با وجود این  در همین شرایط، ایالات متحده امریکا، برای سفر به ایران محدودیت ایجاد می کند و با کشورهایی که خواستگاه فکری و اعتقادی این تروریستها و بزرگترین حامیان مالی و لجستیکی و تامین کننده ی نیروی انسانی آنها، هستند، برخوردی دوستانه دارد. این نوع تصمیم گیری ها چه معنایی دارد و از چه منطقی برخوردار است؟  و آیا منطق کسانی که می گویند آمریکایی ها دنبال تضعیف ایران و نهایتا براندازی هستند را تقویت نمی کند​؟ در یک ارزیابی کلی تر از سیاست خارجی امریکا می توان به بررسی این موضوع پرداخت که قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی، رسانه ای و تبلیغاتی آمریکا در جهت تقویت چه جریان و به دنبال تضعیف چه جریانی در سطح جهان است؟ وضعیت دموکراسی و حقوق بشر خاصی که در آمریکا مطرح است، موجب شده برخی، سیاست خارجی آن را با خوش بینی تحلیل کنند، ولی در عمل چنین نیست، گرچه تناقضات فراوان و اختلافات گسترده ای هم داخل آمریکا مشاهده می شود. در هر حال آمریکا برای خود، منافع ملی تعریف کرده و در جهت تامین آن در سطح جهان اقدام می کند. در ​برخی از ​نقاط جهان،​ ​مانند فلسطین، نسبت به ​حقوق فراوانی که از ملت ها پایمال می شود ، نه تنها واکنش نشان نمی دهد که با جنایتکاران همنوایی می کند. دموکراسی خواهی او با دیکتاتوریهای منطقه ای و حتی دیکتاتوریهای قرون وسطایی که هیچ فصل مشترکی با دموکراسی و ارزش های حقوق بشری ندارد،  همخوانی دارد و صلح طلبی او هم با کشتار هزاران انسان بی گناه در تعارض نیست. شعار او مبارزه با جریان های افراطی است و لکن با بنیانگذاران و تعزیه گردانان افراط هم پیمان است. برداشت من از سخنان رهبری این نیست که رهبری بنای جنگیدن با امریکا دارند، بلکه برداشت ام این است که  ملت ایران به عمق اهداف و برنامه ها و خط مشی های آمریکا و رفتار دوگانه آن در مناسبات بین المللی آگاهی داشته باشد و بر اساس فهم و بصیرت کامل نسبت به رابطه با او بیاندیشد. بهرحال گاهی اوقات ایستادگی در مقابل زیاده خواهی ها، حال از سوی هر کشوری که باشد، در راستای تامین منافع ملی ست و گاه گفتگو، مذاکره و تعامل. نمی توان با قاطعیت گفت که همیشه، فقط یکی از این شیوه ها درست است و دیگری غلط."

 

-          گلایه هایی که آقای روحانی گه گاه در سخنانش، مطرح می کند، نشان می دهد که با وجود انگیزه و خواست انجام برخی کارها، امکانش فراهم نیست.

-          موانع فرا روی رئیس جمهور تنها سیاسی نیست، بلکه به لحاظ اقتصادی هم دست این دولت بسته است.

-          در این شرایط آقای روحانی مناسب ترین فردی است که می توانست مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده بگیرد و تا اینجا هم در حد امکان خودش خوب عمل کرده است.

عبدالله نوری همچنین در پاسخ به سوال یکی دیگر از دانشجویان درباره نسبت دولت روحانی با اصلاح طلبان و تکلیف مطالبات بدنه اجتماعی اصلاح طلبان از دولت روحانی هم تصریح کرد: "به عقیده من دولت آقای روحانی تاکنون در حد مقدوراتش، خوب عمل کرده است. البته نه اینکه همه انتظار ها را برآورده باشد، بلکه فکر می کنم باوجود این که دولت خواستار اصلاحات جدی تری بود، اما بیش از آنچه تاکنون انجام شده، برای آن ممکن نبود. مسائل و گلایه هایی که آقای روحانی گه گاه در سخنرانی هایش، مطرح می کند، نشان می دهند که با وجود انگیزه و خواست انجام برخی کارها، امکانش فراهم نیست، از این رو ناچار است در حرفهایش، خواسته های خود را بیان کند. شاید شما و بسیاری از مردم بگویید که به همین حرفهایی که می زند، عمل کند، ولی محدودیتهایی دارد.  موانع فرا روی او تنها سیاسی نیست، بلکه به لحاظ اقتصادی هم دست این دولت بسته است، به طور مثال الان بسیاری از سرمایه گذاران خارجی آمادگی سرمایه گذاری در کشور ما را دارند، ولی با چند موضع گیری و یا ایجاد تشنج ممکن است احساس ناامنی کرده، عقب نشینی کنند و لکن در عمل، این  آقای روحانی است که باید پاسخگوی حل مشکلات باشد."

عبدالله نوری تاکید کرد که "عملکرد آقای روحانی فراتر از چیزی است که من قبل از ریاست جمهوری از ایشان انتظار داشتم و در عمل هم کسانی که درگیر کار اجرایی بوده اند مشکلات او را بهتر درک می کنند."

عبدالله نوری در پایان خطاب به دانشجویان گفت: "شرایط کشور ما واقعا سخت است و به عقیده من در این شرایط آقای روحانی مناسب ترین فردی است که می توانست مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده بگیرد و تا اینجا هم در حد امکان خودش خوب عمل کرده است. او به عنوان کسی که اصلا مدعی اصلاح طلبی نبود، فراتر از حد انتظار ظاهر شده و چه بسا همین موضع گیریها و کارهایی که کرده است، برایش محدودیتها و مشکلاتی درست کرده باشد و خیلی محدودیتهای دیگر هم برایش به وجود خواهد آورد. البته شاید با تغییر ترکیب مجلس، فضا قدری تغییر کند."

منتشر شده در گفتار

گفت وگو با دکتر سيدعلي ميرموسوي
تاريخ مبارزاتي شيعه ابعاد سياسي آن را گسترش داده است به گونه اي که تفکيک دين و دولت و دين و سياست از اين گرايش ديني غيرممکن است. آموزه ها و انديشه هاي شيعه پيوسته پيروان خود را متوجه مسايل اجتماعي و سياسي مي کند و از آنها انتظار دارد که در برابر اين گونه مسايل موضع گيري هاي قاطعانه اي از خود نشان دهند. به همين خاطر انديشه شيعه صرفا در نظر باقي نمي ماند بلکه در عمل نيز تسري مي يابد.
به گزارش شفقنا به نقل از روزنامه شرق، باور ما شيعيان بر اين است که تا زمان حضور امام معصوم اين معصوم است که بيشترين شايستگي را براي هدايت و راهنمايي مسلمين داراست. اما بعد از او اين مسووليت بر عهده فقيهان يا وارثان امامان و پيامبر قرار مي گيرد که بايد در برابر حکومت هاي جائر هادي مسلمين باشند. در هر حکومتي مردم جزو عنصرهاي اوليه و بنيادين آنها به حساب مي آيند به گونه اي که نمي توان حکومت ها را (به عنوان نهادي بشري) بدون مردم متصور شد همين برجستگي نقش مردم سبب شد تا اين عنصر را در انديشه سياسي شيعه مورد بررسي قرار بدهيم. به همين بهانه با دکترعلي ميرموسوي (عضو هيات علمي دانشگاه مفيد) به گفت وگو نشستيم تا نظر وي را در اين خصوص جويا شويم.
در گام نخست مي توان انديشه سياسي شيعه را به سه دوره قبل از مشروطه، مشروطه و بعد از مشروطه تقسيم کرد آيا شما اين تقسيم بندي را مي پذيريد؟
به طور کلي مي توان اين تقسيم بندي را پذيرفت. چون به هر حال مشروطه را حد فاصل دوران قديم و جديد تاريخ تفکر شيعه قرار داده اند. ما تا قبل از مشروطيت در دوران قديم انديشه سياسي هستيم. از مشروطه به اين طرف وارد دوران جديد انديشه سياسي شيعه مي شويم. طبيعتا مي توان دوران پس از انقلاب اسلامي را دوران معاصر قلمداد کرد. بنابراين فکر مي کنم اين تقسيم بندي قابل قبولي براي اين بحث باشد.
شيعه انشعاب خود را از اسلام با يک اعتراض سياسي آغاز کرد.ماهيت و خصوصيات حکومت در انديشه سياسي شيعه چه بود؟
مي توان گفت که تشيع فرآيندي تکاملي را در ارتباط با ديدگاهش درباره حکومت و سياست طي کرده و در هر عصر يا زمان عناصري به ديدگاه شيعه افزوده شده است. در ابتدا به نظر مي رسد که شيعه همان گونه که اشاره شد اعتراضي بود به اينکه امامت و رهبري جامعه از طريقي بدون توجه به نصب و نص صورت گرفته است. البته در ديدگاه شيعه از همان آغاز هم خواست عموم نقشي در تعيين حاکم و فرمانروا داشت ولي به نظر مي رسد که شيعه معتقد بود که اين خواست عموم بايد در چارچوب توصيه هايي که پيامبر درباره شخص شايسته براي فرمانروايي بيان کرده اند و آن کسي که شايستگي بيشتري دارد براي اداره جامعه انجام شود و نخستين اعتراض در گفتار به جامانده از امير المومنين و در کل گفتار سياسي شيعه به نوعي مطرح بود مثلادر کلماتي که از علي(ع) نقل شده و تقريبا نقل معتبر است آن نامه اي که در کتاب القرات نوشته ابن حلال سقفي آمده، گويا اين نامه بعد از جنگ صفين براي ياران نوشته شده، ايشان تصريح مي کنند به اينکه در انتخاب حاکم و در ساختار سياسي و حکومتي بعد از پيامبر مراعات شايستگي و حقانيت نشده و اگر اين امر مورد توجه قرار مي گرفت بايد خود علي(ع) انتخاب مي شد. در عين حال باز از کلماتي که از علي نقل شده و در گفتار سياسي حضرت روي آن تاکيد شده اين است که امر حکومت امري است متعلق به همه مردم است.
اما شيعيان بر اين باورند که خداوند امام علي(ع) را در غدير براي تدبير امور جامعه انتخاب فرمودند شما اين انتصاب را چگونه تحليل مي کنيد که قايل به انتخاب هم شده است؟
ماجراي غدير يکي از مستندات مهم شيعه در امر امامت و جانشيني پيامبر است و دايره بسيار گسترده اي دارد که امامت سياسي بخش بسيار محدود آن است. در تاريخ و سنت هاي فکري سياسي شيعه برداشت عموم علماي شيعه اين نبوده که ماجراي غدير تنها امر سياست و حکومت را تعيين مي کند بلکه آنها از اين ديد فراتر نگاه مي کردند و به امر هدايت و راهنمايي مردم به سمت نيک بختي، سعادت و آشنا کردن آنها با معارف اصيل دين و يک نوع هدايت معنوي که به جنبه باطني امامت اشاره دارد. بنابراين نوعا در ديدگاه علماي شيعه ماجراي غدير به شکل گسترده مطرح مي شد طبيعتا اگر از اين منظر و ديدگاه نگاه کنيم ناسازگار نيست در ماجراي غدير پيامبر بر شايستگي و حقيقت تاکيد مي کند ولي اين به اين معنا نيست که من دست شما را بستم بلکه دارم شما را در امر هدايت معنوي و ديني شخصيتي که بعد از من مي تواند شما را کمک و راهنمايي بکند را معرفي مي کنم طبيعتا اگر اين شخصيت در مصدر زمامداري جامعه قرار بگيرد اين مطلوب نهايي پيامبر است ولي اين به معنايي بسته بودن دست مردم نيست و به معنايي اينکه پيامبر دارد يک امر در واقع اجباري را طرح مي کند (که شما مجبوريد) بنابراين توصيه هاي بر جا مانده از پيامبر تصريح مي کند که علي(ع) ولايت و حکومت پس از من را عهده دار شود مشروط به اينکه آنها بخواهند اگر آنها نخواستند آنها را رها کن. و اين به خوبي نشان مي دهد که ماجراي غدير به معناي انتصاب اجباري و الزامي در حوزه سياست نبوده بلکه دايره آن بسيار گسترده بوده است.
دومين رکني که در يک نظام سياسي بايد مورد توجه قرار بگيرد مردمي است که بنا به تبعيت دارند. مردم در انديشه سياسي شيعه چگونه تعريف شده اند؟
بحث مردم در انديشه سياسي شيعه را بايد در چارچوب شرايط زماني و مکاني که آن آموزه ها در آن شکل مي گيرند مورد بررسي قرار داد. قاعدتا آموزه هاي اصيل ديني زماني تشريح مي شوند که جامعه در شرايط خاصي از حيات اجتماعي است که جامعه اي قبيله اي است. بنابراين نمي شود ما آنچه که امروز درباره مردم سالاري و حاکميت ملي است در حقيقت ببريم در آن شرايط و انتظار داشته باشيم که آنچه در نصوص ديني مطرح شد دقيقا معادل همان چيزي است که امروزه از آن صحبت مي شود. در آن شرايط قبيله اي طبيعتا افراد هويت خود را در سايه قبيله و مناسباتي که قبيله داشته و تا حدي آزادي براي افراد قايل بوده که بسيار گسترده نبوده مثلاشرکت در يک سري شورا ها در امر بيعت با رييس قبيله و همچنين در بيان ديدگاهايشان به رييس قبيله چندان مانعي نداشتند چه بسا مي توانستند نقد هايي هم مطرح کنند. و آنجا که قرار بود امري که عمومي است و در جامعه نياز به مشارکت دارد مردم در آن مشارکت مي کردند. خوب در چنين فضايي به نظر مي رسد در آموزه هاي شيعه ما سبک قابل توجهي از مباحثي که به انسان ها و افرادي که در اين جامعه زندگي مي کنند شخصيت و هويت مي دهد. در ارتباط با حکومت نمونه هاي داريم که نمونه هايي از آنها را قبلاعرض کردم. يا در گفتار سياسي که علي(ع) با مالک نوشتند يا در خطبه هاي ايشان توجه زيادي به نقش مردم شده است و به اينکه آنها داراي يک سلسله حقوق هستند که اين حقوق بايد مورد توجه قرار بگيرد.
سوال را مي توان به اين صورت هم مطرح کرد؛ آيا مردم از حقوق و آزادي هاي سياسي برخوردار بودند؟
به نظر مي رسد رضايت مردم يکي از محورهاي مهم در انديشه شيعه است که در نامه اميرالمومنين به مالک اشتر سه معيار در کنار هم مطرح مي شود: 1- معيار حقانيت است. يعني اينکه تصميمات حکومت و حاکم بايد به گونه اي باشد که حق آنچه که درست و رواست را تضمين کند 2- معيار عدالت است. تصميم ها بايد به گونه اي باشد که بر پايه بي عدالتي نباشد و 3- معيار رضايت عمومي است. يعني رضايت عمومي بايد همواره مورد نظر و همراه حاکم باشد و اين سه را در رديف سه اصل در رديف هم مطرح مي کند بنابراين بي توجهي به رضايت عموم به همان ميزان اعتبار آن تصميم ها را محدود مي کند که اگر از اين منظر نگاه کنيم ديگر حکومت نمي تواند برخلاف رضايت و عموم و به شکلي اجباري چيزي را به آنها تحميل کند. به خواست عموم بايد توجه مي شد البته در چارچوب و شرايطي. کلماتي ديگر که در گفتار سياسي علي مشهود است کلماتي است که نشانگر بلوغ سياسي در آن عصر است کلماتي که حضرت بازگو مي کند مطالبي نيست که با ذهنيت و فضاي فکري مردم بيگانه باشد تاکيدات حضرت بيشتر در رعايت تساوي بين مردم است، در نقطه مقابل جرياني است که در آن عصر رايج بوده جرياني که مبتني به الگوي اشرافي است و بر توزيع نابرابر درآمد و قدرت سياسي دنبال مي شود و به ويژه در قريش بسيار جدي است و در عصر خليفه سوم هم بسيار قوت پيدا کرد. اين جريان در نقطه مقابل جريان برابري طلب قرار مي گرفت که خواستار برابري بود.
علي(ع) که خود را نماينده اين جريان مي دانست بيشتر بر حقوق مردم تاکيد مي کند. موارد بسياري مي توان ذکر کرد که ايشان حقوق متقابل مردم و فرمان روا را مطرح مي کنند. به عنوان نمونه ايشان مي فرمايند «بزرگ ترين حق ها که خداي واجب کرد حق والي بر رعيت و حق رعيت بر والي است. خداي سبحان آن را واجب کرد و حق هر يک را به عهده ديگران واگذار فرمود و آن را موجب برقراري پيوند آنان کرد و ارجمندي دين ايشان.» مي بينيد در چنين فضايي صحبت از حقوق متقابل رعيت و فرمان روا پيش مي آيد که کاملاقابل مقايسه است با يکي از عناصر بنيادين مطبوع حق در روزگار ما. علي هم وقتي حق متقابل حاکم و مردم را مطرح مي کند دقيقا منظورش همين مطالبه است؛ مردم مطالباتي از حکومت دارند که خداوند تامين آنها را الزامي کرده و اين مي تواند به عنوان آموزه اي که در روزگار ما مي تواند مستند معتقدان به دين باشد قرار بگيرد «براي تاييد حقوق سياسي انسان ها.»
مشروطه به دنبال عقل گرايي جمعي بوده يعني بر اين باور بوده که مردم مي توانند به عنوان عاملي براي محدوديت قدرت حاکم به حساب بيايند، سابقه اين اعتقاد در تاريخ تفکر شيعه چيست؟ ناييني و امثال او چگونه به جمع اين دو مي رسند؟
منظور از عقل جمعي مجموعه گزاره هايي است که حاصل تعقل مجموعه افراد است در چارچوب بناي عقلامطرح مي شود بنابراين بناي عقلايکي از مصادر همان فقه و اجتهاد ناييني مي شود بنابراين عقل جمعي در چارچوب چيزي به نام بناي عقلاي عرف مطرح مي شود و بناي عقلايعني چيزي که دستاورد عقل جمعي است مثلاناييني مي گويد حکومت ها از ابتداي تشکيل شدنشان تا الان دو وظيفه داشتند؛ 1-تامين مصالح عموم و 2-حفظ جمعيت يک سرزمين در برابر تجاوز هاي بيگانه. اين دو وظيفه را عقل هم تاييد مي کند، عقلامي گويند حکومت بايد محدود باشد شرايع هم در طول تاريخ معتقد به محدوديت حکومت ها بودند. جالب است که ناييني مفهوم امامت را بر همين اساس تعبير و تفسير مي کند؛ امامت بر دو اصل عصمت و نصب استوار است. ناييني مي گويد چرا نصب چون کسي که از طرف خداوند نصب شده باشد نمي تواند از قلمرويي که خداوند وضع کرده تجاوز کند پس نصب تضميني است براي محدود سازي قدرت سياسي و عدم تجاوز حاکم از حدود مقرر، چرا عصمت چون شخص معصوم خطا نمي کند بنابراين از حدود مقرر تجاوز نمي کند يا در مورد مفهوم ولايت سياسي مي گويد ولايت سياسي از سنخ ولايت در وقف است و ولايت بر وقف از سنخ ولايت بر امانت است نه از نوع ولايت پدر بر فرزند، اين مال موقوفه را امانت مي دهند به متولي وقف که صرف کند براي موقوف عليه يعني نمي تواند بر حسب مصلحت خودش آنها را اداره کند بايد ببيند مصلحت آنها چيست بعد اقدام کند، جالب است که در ولايت بر وقف؛ ولايت مستقيما بر اشخاص نيست بر اموال است و در امر حکومت هم ولايت بر اشخاص نبايد باشد ولايت بر اموال است بنابراين استقلال افراد حفظ مي شود و توان نظارت پيدا مي کنند و مي توانند بر حکومت نظارت داشته باشند که برخلاف مصلحت آنها رفتار نکنند که اين مباحث همگي برآيند همان نوع نگاه عقل گرايانه است که اينها به اجتهاد داشته اند و به آن توجه داشتند.
بعد از ناييني تفکر سياسي امام خميني سير انديشه سياسي شيعه را متحول تر مي کند، اين تغيير تفکر نسبت به حاکم در چه فضايي شکل مي گيرد؟ امام چگونه به اين تفکر رسيدند؟
من فکر مي کنم براي بررسي انديشه امام بايد گفتمان رايج در عصر امام را مورد بررسي قرار دهيم که آن گفتمان اسلام سياسي است که يک مفهومي دارد که به آن مي گويند دال مرکزي که همان حکومت مرکزي است يعني ما بياييم يک الگو از اسلام براي حکومت طرح ريزي کنيم که علاوه بر اينکه معنويت و سعادت ابدي را فراهم مي کند دنياي مردم را هم آباد کند، اين گفتماني است که انديشه امام در آن شکل گرفت که اين گفتمان در دوره مشروطه مطرح نبوده در عهد مشروطه ما به دنبال حکومت اسلامي نيستيم، ما مي خواهيم ببينيم دستاوردهاي تمدن جديد که همان محدود سازي قدرت سياسي است با آموزه هاي اسلام سازگار است يا نيست که آنها مي گويند؛ بله، سازگار است، اما در اينجا ما مي خواهيم يک الگويي را استنباط کنيم که از ميراث اسلامي است و مطابق آن مي خواهيم جامعه را اداره کنيم. امام علاوه بر اينکه فقيه است دست جدي در فلسفه و عرفان اسلامي دارد امام علاوه بر اينها رهبر سياسي نيز هست که بايد به مقتضاي زمان پاسخي به پرسش ها بگويد، امام از يک طرف نمي توانست بي توجه به ميراث فکري زمانه خودش باشد و از طرفي هم نمي توانست بي توجه به دستاورد هاي مشروطه باشد، بالاخره در عصر مشروطه ثابت شده بود که حکومت قانون بهتر از بي قانوني است که امام هم مي گويد ما هم حکومت قانون را قبول داريم پس حکومت محدود به قانون است از طرف ديگر آزادي و برابري در عصر مشروطه مطرح بوده و مخالف با استبداد. اينها همگي از ميراث مشروطه است که امام نيز همه را مي پذيرد. اما از طرف ديگر الزامات اسلامي کردن حکومت با توجه به شرايط زماني و مکاني نيز مطرح هست.
حالااگر ما بتوانيم انديشه چنين شخصي را بدون تناقض کمتر قرائت کنيم بهتر است تا انديشه اي با تناقضات بيشتر يعني اگر ما بتوانيم انديشه يک انديشمند را به گونه اي تعبير و تفسير کنيم که تناقض صدر و ذيلش کمتر باشد بهتر است. اين جزو خصوصيات انسان هاست که حتي الامکان نمي خواهند متناقض سخن بگويند. پس مي توان اين نکات را در انديشه امام مقدماتي دانست1-انديشه امام در گفتمان اسلام فقاهتي و سياسي شکل گرفت 2-امام به مقتضاي اينکه رهبر سياسي بوده متاثر از شرايط زماني و مکاني بوده 3-امام به ميراث و دستاورد هاي فکري زمان خودش بي توجه نبوده و آنها را مورد توجه قرار مي داده 4-حتي الامکان اگر ما بتوانيم يک تاويل و قرائت از انديشه ايشان داشته باشيم که تناقض کمتري داشته باشد، بهتر است.
اما غالب شدن مديريت دموکرات در سطح بين الملل و حضور و مشارکت مردم در تصميم هاي سياسي باعث شد که ديگر کمتر انديشمندي به اين عنصر بي تفاوت باشد، حالااين سوال پيش مي آيد آيا مردم در انديشه امام حضور داشتند، امام به رابطه متقابل حاکم و مردم انديشيده بود و براي مردم جايگاهي براي تصميم گيري در نظر مي گرفتند؟
در بحث هايي که امام در درس هاي خارج فقهي خودشان مطرح مي کردند بحث مردم مطرح است ولي کمرنگ. امام آنجا بيشتر الگويي را مطرح مي کند که مي خواهد به اين پرسش پاسخ دهند که چه کسي بايد حکومت کند. که امام مي گويد حکومت بايد اسلامي باشد کسي که کارشناس اسلام باشد عالم، عاقل، مدير و مدبر باشد بايد حکومت کند که دلايلش بيشتر عقلي است و دلايل نقلي هم در ذيل و تاييد آنها مي آورد، در آنجا مردم چندان مطرح نيستند و بيشتر به ويژگي هاي حاکم مي پردازند اما وقتي امام در فضاي انقلاب قرار مي گيرد، انقلابي که دو، سه شعار اصلي اش مربوط به حقوق مردم است و حقوق آنها را دنبال مي کند (استقلال، آزادي، جمهوريت) امام سعي مي کند در فاز بعدي انديشه خود به حقوق مردم توجه کند: ميزان راي ملت است. مثلاپدران ما چه حقي داشتند براي ما حکومت تعيين کنند اين نسل حکومتي ديگر مي خواهد.
اين مطالب دقيقا به حقوق مردم توجه دارد، کل مصاحبه هاي امام در پاريس يا صحبت هايي که اوايل پيروزي انقلاب داشته اند همگي بر حق مردم تاکيد مي کنند. بعد از استقرار نظام لزوم وجود يک دولت مقتدر براي توسعه و دست يابي به اهداف احساس مي شود که اين مساله را مي توان در دوران مشروطه هم ديد. بنابراين در بخشي از سخنان امام اين بعد برجسته مي شود. وقتي اين بعد برجسته مي شود طبيعتا بخش مربوط به مردم کمرنگ تر مي شود.
البته امام مي خواهد بين اين دو توازن ايجاد کند يعني در بعضي موارد به حقوق مردم توجه مي کند و در موردي هم به حقوق حکومت و دولت اشاره مي کند. همين جاست که بنده اشاره مي کنم بايد انديشه چنين شخصيتي را با تناقض کمتري تحليل کنيم. در اين موارد امام گفته اسلام با استبداد مخالف است. ايشان اگر چيزي در مورد حکومت و دولت گفته اند نمي خواهد همه حرف هايي را که در مورد حقوق مردم گفته نقد کند. ايشان مي خواهند دولتي را مطرح کنند که ضمن توجه به حقوق مردم الزامات حکومتي را هم فراهم آورد. در چنين فضايي است که امام بحث ولايت مطلقه فقيه را مطرح مي کنند. يک تعبير ديگر هم اين است که امام در چارچوب الزامات حکومت مي خواهد حاکميت را يگانه کند.
اگر مي گويد ولايت مطلقه منظور اين است که نمي خواهد حاکميت دو گانه باشد. نهادي در درون حکومت به استناد شريعت بيايد و برخلاف آنچه که مصلحت عموم است عمل کند و بخواهد به استناد اينکه من نماينده نهاد شريعت هستم از مصلحت عموم جلو گيري کند. امام اين حاکميت را از آن حالت دوگانه اي که در عصر مشروطه حل نشده بود حل مي کند و معتقد هستند استناد به شريعت نمي تواند از مصلحت عموم جلوگيري کند. ماجرا، ماجراي قانون کار است، قانون کار به نفع کارگر است. حقوق کارفرما دارد به نفع کارگر محدود مي شود. شوراي نگهبان به عنوان متولي رسيدگي به اين امر مي گويد حقوق کار فرما محدود شده و امام مي گويد نشده.
در انديشه امام مردم بيشتر مکلفند يا صاحب حق؟ مي خواهم اين را بگويم نظارتي که امام در انديشه خود به دنبال آن بودند بيشتر به دنبال انسان هاي مکلف بود يا انسان هاي مسوول و صاحب حق (مردمي که ناييني درصدد دستيابي به آن بود) به نظر شما مي شود بين نظارت ناييني و امام خميني به اشتراکاتي رسيد يا اين دو بزرگوار در دو مسير متفاوت انديشه خود را سامان دادند؟
به نظر مي آيد مقايسه مي شود ولي مقايسه معني دار است. هر دو متفکر در يک سنت فکري و در چارچوب يک روش استنباطي انديشيده اند. اما دستاوردهاي فکري آنها متفاوت شده. چه بسا شباهت هايي هم داشته باشند ولي اين شباهت ها اصل نيست. براي چنين متفکراني که در يک چارچوب فکري مي انديشيدند هر دو شيعه، مجتهد، اصولي، هر دو به فلسفه خوش بينند، اما مي توان به تفاوت هاي جدي بين اين دو اشاره کرد. فضاي فکري اسلام سياسي با مشروطه کاملامتفاوت است. در مشروطه حقوق شهروندي را در فضاي عام تري مي توان جست وجو کرد اما در فضاي اسلام سياسي همان طور که اشاره کرديد مرزبندي ها بيشتر اعتقادي است چه در داخل چه در بيرون. در فضاي اسلام سياسي هر کس اين اعتقاد را داشته باشد از يک سري حقوق شهروندي از جمله حق نظارت برخوردار خواهد بود آن هم از سنخ تکليف در چارچوب امر به معروف و نهي از منکر و امثالهم.
ولي در فضاي مشروطه اين بعد چندان مطرح نيست تا جايي که ناييني تصريح مي کند اهل کتاب هم مي توانند نماينده داشته باشند. مي بينيم حقوق شهروندي در آنجا عام تر است. ولي من فکر مي کنم امام در بعد حاکميت بحث جديدي را وارد مي کنند که هيچ يک از متفکران قبل از خود به آن اذعان نداشته اند. بحث يگانگي حاکميت يکي از شاخصه هاي دولت مدرن است. امام نيامده مقدمات لازم براي طرح اين ايده را در پاسخ به يک الزام زمانه مطرح کنند. نکته ديگر که قابل اشاره است براي مقايسه انديشه اين دو بزرگوار، نگاه متفاوتي است که اين دو به ولايت فقيه دارند. ناييني ولايت فقيه را ابزاري مي کند براي محدود سازي قدرت سياسي و امام از آن يک برداشت کاملاسياسي دارد. ناييني مي گويد ما براي محدود سازي قدرت سياسي مستمسک فکري داشته باشيم و ولايت فقيه براي همين است ولي امام از ولايت فقيه (بخشي از امور شيعيان در درون دولت جائر که نبايد رها شوند) ساماندهي سياسي را برداشت مي کند.

منتشر شده در سیاسی

رسول جعفريان
اين مقاله حاوي دو بخش است: بخش اول نمونه هاي تاريخي از اظهار نظرهايي كه در باره اتصال دولت صفوي با دولت صاحب الزمان عليه السلام در متون تاريخي آمده و دوم رساله شرح حديث دولتنا از دوره شاه طهماسب كه ضمن آن خواسته است بگويد دولت طهماسب به صاحب الزمان (ع) متصل خواهد شد.

مقدمه
مهدويت يكي از باورهاي رسمي مسلمانان است كه هر چند، هر كدام در چگونگي آن با يكديگر اختلاف نظر دارند، اما در اصل آن متفق هستند. اين باوري است كه ريشه در اديان الهي دارد و اميدي است كه نور ايمان و اعتماد را در قلوب مؤمنان استوار مي‌سازد. مهدويت راه فراروي بشر را تعريف كرده و ارزشهاي مثبت را به او مي‌شناساند و ايده‌آل قابل تحقق را به وي وعده مي‌دهد. كليت آن با اين آيت قرآني تعريف مي‌شود كه «بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين»، چنان كه با آيت ديگر قرآني «ان الارض يرثها عبادي الصالحون» اساس آن استوار مي‌گردد.
در كنار آن اصل، استفاده از باور مهدويت براي توجيه مشروعيت حكومت‌ها، از روشهاي بسيار باسابقه در تاريخ ادبيات ديني است. در دنياي اسلام، اين كه عباسيان القابي چون سفاح و منصور و مهدي و هادي و رشيد و مأمون را انتخاب كردند، بر اساس آن بود كه اين القاب به عنوان القابي براي مهدي موعود بكار رفته بود و آنان قصد سوء استفاده از آن را داشتند. در برابر، نگاهي به مقاتل الطالبيين و منابع مشابه، نشان مي‌دهد كه در جريان قيام هاي علوي نيز فراوان از اين امر استفاده شد. در ميان شيعيان امامي نيز اين ماجرا رسوخ يافت، چنان كه مروري بر فرق الشيعه نوبختي و المقالات و الفرق اشعري مي‌تواند ما را با گستره وسيع استفاده از اين مسأله براي جذب مردم آشنا كند، اين كه چگونه كساني با طرح ادعاي مهدويت در باره برخي از امامان، تلاش كردند مسير تشيع امامي را تغيير دهند.
در حاشيه مسأله مهدويت بود كه از قرن دوم دانشي به نام ملاحم و فتن يا علائم آخر الزمان شكل گرفت و به دليل استفاده هاي سياسي كه از آن مي‌شد، هر روز افزوده‌هاي ساختگي بر آنچه اساسي داشت، اضافه مي‌شد. كتاب ملاحم و فتن نعيم بن حماد (م 229) يكي از قديم ترين نمونه‌ها و ساختگي‌ترين آنهاست كه بارها چاپ شده، و متن چاپي از اينترنت قابل دانلود است. اين كتاب هميشه مورد استفاده فرصت طلبان و ساده لوحان بوده و هست.. بعدها مدل‌هاي ديگري از اين قبيل كتابها نيز نوشته شد.
تاريخ مهدويت‌هاي دروغين در تاريخ به قدري زياد است كه شمارش آنها از همه مناطق دنياي اسلام از شرق و غرب اسلامي كار بسيار دشواري است. اين امر تا به امروز وجود دارد و حتي در اين اواخر شاهد بوديم كه در جريان حمله امريكا به عراق، چندين نفر در آن نواحي با ادعاي مهدويت يا باب شوريدند (مانند جند السماء) و هنوز هم برخي به كارهاي خود ادامه مي‌دهند.
در موارد زيادي اين جريان با مقاومت علما و مراجع و سياستمداران اصيل روبرو شد و از ميان رفت، فعاليت هاي امير كبير بود كه باعث نابودي موقت بابيت گرديد. اما مواردي بوده كه بانيان آن با جذب توده هاي ساده دل، توانستند مشكلاتي را ايجاد كند. پيدايش بابيت و بهائيت كه تا به امروز مشكله اي براي جهان اسلام شده است، از همين مجرا بوده است.
دقيقا روشن نيست كه در پي چه زمينه‌هايي، در چند دهه اخير، تبليغات در اين زمينه توسعه يافته است. شايد يك عامل انكارها و ترديدهايي كه روشنفكران در باب مهدويت داشتند و عده‌اي را برآن داشت تا در اين زمينه دست به روشنگري زده و آثاري بنويسند. پيش از آن هم در قرن سيزدهم، و ادامه فعاليت هاي بهائيان عده‌اي را برانگيخت تا در اين باره مطالب بيشتري بگويند و بنويسند. در كنار آنها، روشهايي كه برخي از مبلغان مذهبي در چند دهه گذشته در پيش گرفتند در توسعه آن نقش زيادي داشت كه يكي از آنها پيدايش مهديه‌ و مهديه‌ها بود.
همه اين فعاليت ها بر اين پايه بود كه در كنار اساس مهدويت به عنوان يك نظريه اسلامي و بويژه شيعي، فعاليت‌هايي پديد آيد كه بسا در انگيزه و انگيخته گرفتار لغزش بود و راه را براي خارج شدن از مسير صحيح هموار مي‌كرد.
اكنون چند سال است كه با شدت و حدت بيشتري اين مسائل دنبال مي‌شود. حدود بيست سال پيش كتاب عصر الظهور در ايران انتشار يافت و يك تطبيق كلي ميان انقلاب اسلامي با ظهور مهدي (ع) با تأكيد بر عنصر «ايراني» صورت گرفت. اين آغاز كار بود. در پنج شش سال گذشته، شيب شتاب گونه اين مسائل چندين برابر شده و چند صد عنوان كتاب در اين باره چاپ شده است كه بسياري از آنها بدون نظر كارشناسي و صرفا مبتني بر رواياتي است كه نياز به كاوش هاي جدي علمي دارد. [در كتابخانه تاريخ قم از موجودي 1091 عنوان كتاب در باره اين موضوع، 470 عنوان از سال 84 به اين طرف است]. نكته شگفت آن است كه بر اثر رواج اين آثار فضاي تازه‌اي پديد ‌آمده است كه برخي از سياستمداران را نيز به هوس استفاده از آنها انداخته است.
نويسنده بر آن نيست كه نظري در اين باره بدهد، زيرا اين كار نياز به تحقيق و تتبع گسترده دارد. آنچه در اينجا ارائه مي‌شود، مروري بر ديدگاه هاي مشابهي كه كما بيش در تاريخ گذشته ما، به ويژه روزگار صفوي ـ كه قرابت ها و مشابهت‌هايي هم با ما دارد ـ پديد آمده است.
تنها تأكيد نويسنده اين است كه اظهار نظر در اين حوزه هاي ديني، خيلي عوامانه شده و در واقع از دست مراجع ديني خارج شده است. اين در حالي است كه نوع اين مطالب به ويژه علائم ظهور كه غالب آنها با اشاره به رخداد خاصي از قيامهاي معترضان در گوشه وكنار بلاد در مشرق و مغرب ساخته شده، و كليدهايي است كه با اندكي توجيه هر قفلي را به ظاهر باز مي كند، بايد با منطق پژوهشي خاص خود مورد ارزيابي قرار گيرد. تنها اگر بنا باشد نام شهر محل ظهور را از روايات و نقلهاي برجاي مانده درآوريم، بايد حضرت حجت ـ سلام الله عليه ـ همزمان از دهها شهر ظهور كند! البته براي برخي همين هم نشانه جعل نخواهد بود، اما به هر حال عقل سليم هم بايد جايگاهي داشته باشد.
نظريه اتصال دولت صفوي به دولت مهدي (ع) به عنوان يك نظريه، با توجيهات مختلف در تمامي دوره صفوي يعني طول دويست و سي سال به ويژه دوره اخير آن مطرح بوده است.[1] نمونه‌هايي كه در ادامه خواهد آمد، مطلبي است كه تقريبا به ترتيب تاريخي بيان خواهيم كرد. اين موارد نياز به نقد كردن ندارد، زيرا همان طور كه يك عالم شيعه در دوره زنديه ابراز كرده، تاريخ خود به خود باطل بودن آن را ثابت كرده است. بنابرين انگيزه مرور بر آنها صرفا براي عبرت و توجه كساني است كه اين قبيل اظهار نظرها را بدون انگيزه‌هاي خاص و بيشتر با دلي ساده يا از روي ساده لوحي مطرح مي‌كنند. آنان توجه داشته باشند كه تأكيد بر ظهور نزديك، آن هم با اسم آوردن از اشخاص و افراد، چيزي شبيه همين مواردي است كه در اينجا ملاحظه مي كنند، نمونه‌هايي كه با گذشت زماني نه چندان دور كه همه آبها از آسياب افتاد، نتيجه‌اي جز وهن مذهب، نزد جوانان و خنده طعنه‌زنان نخواهد داشت.
اساسي ترين هدف توجيه مشروعيت سلطان برابر فقهاست
يك پرسش اساسي اين است كه بنياد تئوريك اين اظهار نظرها و نظريه‌ها از كجاست. بايد اساس آن را در چارچوب مشروعيت و توجيه سلطنت صفوي دانست. شايد كمتر اثري مانند «رساله در پادشاهي صفوي» بتواند اين نكته را به ما تفهيم كند كه اساس اين قبيل توجيهات، در برابر آنچه در فقه اصيل شيعي آمده و در آن اساس سلطنت مخدوش دانسته شده، بر اين پايه است كه سعي‌ مي‌كند اطاعت از سلطان را واجب نشان دهد. در اين باره، افزون بر استفاده از برخي از روايات كه منبع غير شيعي هم دارند، از اين قبيل تطبيق ها و توجيهات استفاده شاياني شده است. براي نمونه رساله‌اي كه در قرن هجري زمان شاه طهماسب به عنوان اربعين حديث نوشته شده، مؤلف در همان مقدمه مي‌گويد: من در ميان اخبار، احاديثي يافتم كه دلالت بر وجوب دعا و اطاعت از «هذه الدولة الناطقة اللامعة» دارد. آن وقت اين روايت را از انس بن مالك از رسول الله (ص)‌ نقل مي‌كند كه فرمود: طاعة السلطان واجبة، و من ترك طاعة السلطان فقد ترك طاعه الله و دخل في نهيه، سپس چند حديث ديگر هم نقل كرده است.[2] اما اين امر در اثبات مشروعيت كافي نبود. به همين جهت، از راه هاي ديگري هم استفاده شد كه از آن جمله، تطبيق برخي از روايات بر ظهور دولت صفوي بود.
آنچه مهم است اين كه اين امر، چندان جدي گرفته نشد. دليل آن هم اين بود كه فقها، تا آنجايي كه در چهارچوب فقه حركت مي‌كردند، براي اين قبيل احتمالات ارزشي قائل نبودند. به عكس، اين قبيل تطبيقها، كار عالمان اخباري بود كه چندان در بند صحت و سقم احاديث نبودند و زماني نيز كه گرايش اخباري آنان نيرومند شد، از اين كه مدعي شوند همه اخبار درست است، ابائي نداشتند. بنابرين يك بار ديگر، جريان اخباري، تلاش كرد تا ابزاري براي توجيه سلطنت صفوي شود كه از نظر فقها، اساس و پايه‌اي نمي‌توانست داشته باشد. فقها غالبا تعبير «سلطان العادل» را هم به امام معصوم برگردانده و در اين باره تصريح داشتند.[3]
بالا گرفتن مباحث مربوط به رجعت و علائم ظهور در اواخر دوره صفوي
براي القاي تصور مشروعيت دولت، احاديث علائم ظهور و رجعت، از ظرفيت مناسبي براي اين كار برخوردار بود، زيرا امكان تطبيق‌ علائم ظهور با شرايط مختلف، به دليل نشانه هاي متعدد و متفاوتي كه در شماري از روايات آمده، زمينه اين كار را فراهم مي كرد. شواهد نشان مي‌دهد كه در اواخر دوره صفوي اين مباحث اوج گرفت، هرچند از پيش از آن هم وجود داشت.
بر اساس آگاهي هاي موجود، در سه چهار دهه پاياني عصر صفوي، مباحث مربوط به رجعت و علائم آخرالزمان بالا گرفت. به طوري كه آگاهيم شيخ حر عاملي (م 1104) در همين دوره كتابي در اثبات رجعت با عنوان «الايقاظ من الهجعه» نوشت. چندين كتاب ديگر از همين دوره را آقا بزرگ در ذريعه، (1/94 – 95، 513، 2/ 193 – 194) شناشانده است. شيخ حر كتابش را در رد بر تفريج الكربه في اثبات الرجعه ـ تقديمي به شاه سليمان ـ ياد كرده و گفته است كه اثر ياد شده پر از مطالب غرايب مستبعد است كه معلوم نيست نويسنده آنها را از كجا نقل كرده است. وي مي‌افزايد كه اين كتاب سبب توقف برخي از شيعيان در قبول رجعت و انكار آن از اصل شده است![4]
اين قبيل مطالب، براي توده‌هاي عادي مردم جذابيت داشت و ميان آنان موج ايجاد مي‌كرد. ميرلوحي در مقدمه كفاية المهتدي به بالا گرفتن بحث از رجعت اشاره كرده و مي‌نويسد: در اين ايام شريفه بعضي از خواص و عوام شيعه از غيبت و رجعت آن شاه بارگاه امامت و خلافت ـ عليه السلام ـ سؤال نمودند و در مقام تحقيق بعضي از گفتگوهاي حضرت افادت و افاضت منزلت صدر نشين صفه معلمي و مدرسي ملامحمد باقر بن ملامحمد تقي بن ملامجلسي درآمدند. چون ملاي مذكور كتابي در رجعت قلمي ساخته‌اند و بسياري از مردمان را به مناقره و مشاجره انداخته و جمعي از صلحاي مؤمنين التماس داشتند بلكه حروف اقتراح بر رقاع الحاح مي‌نگاشتند كه اين مستغرق بحر اضطراب، چند كلمه در اين باب از مخزون خاطر فاتر با بطون سواد دفاتر به دستياري خامه و خضاض بياض رساند».
ميرلوحي در ادامه روي رفتار عوام انگشت نهاده و ضمن اشاره به اين كه اقدام به نوشتن نقد براي او دشوار بوده، يكي از علل آن را، رفتار عوام در حمايت از شماري از اشخاص ياد كرده و اين كه محققان در چنين فضايي نمي‌توانند چيزي بنويسند. «وقتي كه عوام به آن طور موسري [ثروتمند] گرويده باشند، و از مثل اين فقير معسري به سبب حق گفتن رميده باشند، مشكل مي‌نمايد كه گفتار اين بي مقدار را اعتبار باشد و التفات به تأليف اين ضعيف كنند».
وي سپس به اين ادعاي عرفا اشاره كرده كه گفته‌اند: « عوام به هر كس مايل شوند هر نادرستي كه گويد و كند به آن قائل شوند، و از هر كس اعراض كنند هرچه گويد و كند برو اعتراض كنند». ميرلوحي از دو نفر از فريبكاران عالم نما در اصفهان به نام‌هاي شيخ محمدعلي مشهدي و عبدالله متجنّن ياد مي‌كند كه نزد مردم اين شهر «افضل و اعبد و اعلم و ازهد از شيخ محمدعلي مذكور نبود؛ آن ميلي كه عوام به او كردند به كدام يك از فضلا و علما و زهاد و عباد عصر كرده بودند؟‌» وي مي‌افزايد به رغم آن كه «مدار كار آن مخرّب دين بر افترا زدن بر خدا و مصطفي و ائمه معصومين بود»‌ و«جمعي كثير از عدول مؤمنين و ثقات اهل دين، محضر در كفرش قلمي نمودند» با اين حال هيچ يك از عوام از او برنگشته «بلكه رغبت ايشان به آن شيطان آدميان، بعد از اتمام محضر، از حد گذشت. عوام را چه كار به اقوال علماي دين دار و محضر است؟ نظر ايشان بر قطار شتر و طويله اسب و استر است».[5]
داستان رجعت و علائم ظهور و ادعاهاي تطبيق، نه تنها عوام بلكه خواص را هم شامل گرديده و دامن برخي از علماي بزرگ را هم گرفت. ميرلوحي از داستان‌هايي كه برخي از علما در اين باره و اين كه صاحب الزمان ـ نعوذ بالله ـ در ركاب آنان قدم مي‌زده، نقل كرده، و مي‌نويسد: مردي بنّاي اردستاني عليرضا نام از غايت تعصّب و جهل و ناداني مي‌گفت كه در وقتي كه آخوند ملامحمد تقي از مكه مراجعت نمود، دو تن در ركابش مي‌آمدند و از آخوند مسأله‌ها مي‌پرسيدند. هرچند آخوند عنان مي‌كشيد و مبالغه مي‌نمود كه شما توقف نماييد يا پيش‌تر برويد كه راضي به ركابداري نيستم، ايشان مي گفتند كه ما مي‌خواهيم كه اين شرف حاصل كنيم و استدعا داريم كه ما را از ادراك اين سعادت محروم نسازي و در حلّ مسائل كه بر ما مشكل است ما را بنوازي. بعد از آن كه آخوند ديد كه به هيچ وجه دست از ركاب او بر نمي‌داند و ركابداري او را موجب افتخار مي‌شمارند، از ايشان پرسيد كه شما كيستيد؟ يكي از ايشان گفت: من حسين بن علي بن ابي طالبم و ديگري گفت كه من صاحب الزمانم. ژاژخائي‌هايي عوام كالانعام در اين باب بسيار است و افتراي ايشان بر ايمه مصعومين بيشمار و ذكر همه آن موجب اطناب و اكثار و چون اين كمترين به سبب غيرت دين خواست كه علوّ درجه و سموّ مرتبه حضرت قائم خاتم الاصياء را بر ايشان ظاهر سازد تا امام زمان را بشناسند و آن مزخرفات درهم نتراشند، عناد و عصيان افزودند و به افترا و بهتان زبان گشودند كه آخوند، ما را ملاپشم الدين گفته و در اين باب محضر تمام مي‌كردند».[6] در ادامه مطالبي را كه ميرلوحي در باره رساله رجعت علامه مجلسي و تطبيق‌هاي وي در باره سلاطين صفوي آورده مرور خواهيم كرد.
بدين نكته بايد توجه داشت كه جداي از آن كه نگره اخباري به طور عموم، تعقل و تأمل را تحت الشعاع قرار داد، برخي از علما، به رغم آن كه در علم و دانش قوي بودند، گاه رگه‌هاي سادگي شگفتي داشتند كه سبب لغزش آنان در سياست و حيات سياسي نيز مي‌شد.
در اينجا مروري بر برخي از ديدگاه هاي مطرح شده در باره نظريه اتصال دولت صفوي به دولت قائم عليه السلام و مقدمه بودن دولت صفوي براي دوره ظهور خواهيم داشت. اين اظهار نظرها با شدت و ضعف مطرح شده و آنها نيز كه استدلالي هستند، به لحاظ استدلالي توجيهات مختلفي ارائه كرده اند.
در اين باره، جداي از مواردي كه به ترتيب تاريخي نقل خواهد شد، دو رساله هم ارائه شده است. يك رساله از يكي از نوادگان دختري ميرداماد است كه در داخل متن آمده و مهم تر از آن، رساله «شرح حديث دولتنا» است كه در پايان بحث به طور مستقل ارائه خواهد شد و توضيحاتي نيز در مقدمه آن خواهد آمد. اين رساله در باره دولت طهماسب و طرح اين نظريه است كه دولت شاه طهماسب مقدمه ظهور دولت قائم است.
آراء در باره نظريه اتصال
1 . شرف الدين قاضي احمد قمي از مورخان دوره طهماسب [930 ـ 984] و اوائل عصر عباس اول [م 1038] مي‌نويسد: هم درين سال [908] شاه جمجاه به واسطه گوشمال علاء الدوله ذو القدر متوجه ارزنجان گشتند و او را آلادانه نام نهادند، چون فصل زمستان بود، كارى از پيش نرفت و قشلاق اين سال به فتح و فيروزى و اقبال در دار السلطنه تبريز واقع شد.
سابقا حديثى در باب ظهور حضرت ولايت مرتبت قدوسى منزلت شيخ صفى الحق و الحقيقة و الدين ابو الفتح اسحق ـ قدس اللّه سره ـ از حضرت سيد المحققين وارث علوم ائمة المعصومين، مير مرتضى علم الهدى عليه الرحمة و الثناء مذكور شد. اما حديثى ديگر كه فقير مؤلف از حضرت شيخ الطايفه بهاء الملة محمد العاملى شنيدم كه دلالت بر ظهور شاه صاحبقران خسرو گيتى‏ستان نموده، اينست كه آن حضرت چنين نقل فرمودند كه اين حديث را به نوعى كه از پدر مرحوم خود، يعنى شيخ حسين عبد الصمد عاملى [م 984] شنيدم اين است كه: انّ لنا باردبيل كنزاً و اىّ كنز، ليس بذهبٍ و لا فضّة ولكنّه رجل من اولادى يدخل تبريز مع اثنا عشر الفا راكبا بغلة شهباء و على راسه عصابة حمراء. سيد كبير مرحوم سيد حسن بن السيد جعفر العاملى الكركى استاد پدر فقير، به فقير گفت: در اوايل سلطنت پادشاه مرحوم شاه اسماعيل ـ طاب ثراه ـ كه به زيارت مشهد مقدس مى‏رفتم، به تبريز رسيدم، شاه در شكار بودند. روزى كه از شكار معاودت فرمودند با اهالى تبريز كه به استقبال رفته بودند رفتم. اتفاقا شاه عالم‏افروز آن روز بر استر سفيد سوار بودند و به واسطه كوفت چشم، دستمال سرخ بر سر بسته بودند و لشكرى كه همراه بودند دوازده هزار سوار بودند. در آن وقت اين حديث كه به چند سال قبل ازين به نظر رسيده بود به خاطر رسيد.[7]
گفتني است كه اصل اين روايت، در باره طالقان است، چنان كه در كنز العمال (ش39677) از كتاب الفتن ابوالغنائم كوفي نقل شده است كه : ويحا للطالقان، فإن لله فيه كنوزا ليست من ذهب ولا فضة. آفرين به طالقان، خداوند در آنجا گنج هايي دارد كه از طلا و نقره نيست [يعني آدم ‌هايي هستند در حكم طلا و نقره].[8] شگفت آن كه گنج يابان منطقه، تمام كوه‌هاي اطراف طالقان را سوراخ كرده‌اند تا اين گنج كه بنا به ظاهر روايت اساسا طلا و نقره نيست، به دست آورند!
2 . شرف الدين قمي در جاي ديگري در باره طهماسب مي‌نويسد: چون خاقان سكندرشان مظهرى بود از آثار دودمان مرتضوى و به مؤداى حقيقت انتماى، «لكل اناس دولت و دولتنا فى آخر الزمان» در اندك زمانى اجراى مذهب حق نموده رفع بدع فرمودند و مترصد آن مى‏بودند كه تمامى ربع مسكون را تسخير نموده در جمع اقطار مذهب ائمه اطهار را انتشار دهند.[9] بدين ترتيب بر اساس روايت مزبور، او دولت صفوي را آخرين دولت پيش از ظهور مي‌داند.
3 . همين نويسنده در جاي ديگري در باره اسلام آوردن عيسي خان گرجي مي‌نويسد: وهم درين سال، عيسى خان ولد لوند خان گرجى كه به كيش و آيين گبران و مذهب ترسايان بود و نهايت حسن و رعنايى و غايت صفا و زيبايى داشت، ... به درگاه عالم پناه آمده منظور نظر كيميا اثر گرديده، در روز سه شنبه پانزدهم شهر جمادى الاول سنه مذكوره به شرف اسلام مشرف گشته شاه عالميان او را به رتبه فرزندى سرافراز ساختند و ... بعد از آن شاه عالميان در تربيت و رعايت عيسى خان كوشيده او را در دولتخانه قديم كه سلطان بايزيد مى‏نشست جاى داده ... و امر شد كه منشيان عطارد بنان تفصيل اين واقعه را به قلم خجسته رقم در آورده به مشهد مقدّس معلّى مزكّى نزد شاهزاده ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا فرستند. منشيان حكم همايون بدين عنوان مرقوم ساختند كه: «فرزندى اعزّى ارجمندى نصرت شعارى، ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا و امراى عظام تابين قنبر بيگ آسايش اغلى استاجلو و سليمان بيگ ملكن اغلى ذو القدر و احمد بيگ افشار و سادات كرام و امراى ذوى الاحترام مشهد مقدّس معلّى ميرزا ابو طالب رضوى و امير شريف موسوى كلانتر به عواطف و مراحم شاهى سرافراز گشته بدانند كه چون درين ايام خجسته فرجام تباشير ظهور حضرت امام انام خاتم ايمة البررة العزّ العظام حجة اللّه بين الانام قايم اهل البيت محمد- الهادى المهدى صاحب الزمان ـ عليه و عليهم صلوات اللّه الرحمان ـ به مثابه انوار صبح صادق از افق غيبت در اطراف و اكناف عالم سمت طلوع انوار و صفت لموع دارد، عن قريب شعشعه مهر امامت و لمعات انوار هدايت آن حضرت در عرصه آفاق تابان و درخشان و آثار ظلمت شرك و طغيان از صفحات عالم متلاشى و پريشان خواهد گشت، و از علامات طلوع انوار آن مظهر محمود و مقدمات ظهور آن دولت موعود آنكه از اوايل ايام صبى الى يومنا هذا كه ايالت پناه حكومت دستگاه فرزندى جلالا للايالة و الاقبال ابو المؤيد عيسى خان ميرزا وقفه اللّه تعالى لما يحب و يرضاه اوصله الى غاية ما يتمنّاه فى الدين و الدنيا كه ذات اشرف اقدس اعلى را واسطه حصول مطالب و مآرب دينى و دنيايى خود دانسته، همواره طريق بازگشت و آمد شد به درگاه معلّى و بارگاه اعلى مسلوك داشته بود و به وسيله اظهار خلوص ارادت و اعتقاد، خود را در ظل عاطفت و هماى حمايت همايون شاهى ما جاى داده به مقتضاى كلّ مولود يولد على الفطره، بنابر سابقه تعارف ازلى و حسن استعداد و مناسبت جبلى و قابليت فطرى آثار ميل و رغبت تمام به متابعت دين اسلام و اجتناب و نفرت از كيش و آيين كفر و آثام همواره از اوضاع و اطوار اولايح و لامع بود، از ميامن و انفاس عيسوى خاصيت و بركات مواعظ و نصايح دلپذير كه به مقتضاى «ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» درين مدت از زبان مبارك مقال ما كه ترجمان ملهم دولت و اقبال است به گوش نصيحت نيوش او مى‏رسيد، نور هدايت و توفيق در خاطر او كه فى الواقع مستعد فيضان انوار سعادات غيبى است راه يافته بود. تا درين ولا كه مجددا به راهنمونى قايد توفيق روى ارادت و اخلاص به درگاه عرش اشتباه آورده به دولت مجالست و سعادت صحبت همايون فايز شد...[10]
4 . صاحب روضات در باره شاگردان ابن فهدحلي مي‌نويسد: يكي از آنها سيد محمد فلاح مشعشعي حويزي بود. كسي كه ابن فهد رساله‌اي براي او نوشت و وصاياي خود را در آن آورد. از جمله آن وصايا آن بود كه به زودي شاه اسماعيل صفوي ظهور خواهد كرد، چنان كه امير المؤمنين روز صفين، بعد از كشته شدن عمار ياسر برخي از ملاحم از جمله خروج چنگيز و ظهور شاه اسماعيل را خبر دارد. به همين جهت، ابن فهد، در اين رساله به واليان حويزه توصيه كرد كه اگر روزگار شاه اسماعيل را درك كردند، به خاطر حقانيت او، از وي اطاعت كنند. خوانساري مي‌افزايد:‌ اين سيد محمد خود را ملقب به مهدي بوده و به شناخت علوم غريبه شهره بود و همه اينها را از استادش ابن فهد گرفته بود.[11] بايد توجه داشت كه همين بي‌توجهي‌ها بود كه سبب شد، وي ادعاي مهدويت كند و ماجراي موعودگرايي دروغين را در شيعه امامي، در عهد خود در نيمه قرن نهم هجري و درست نيم قرن پيش از ظهور صفويه، ادامه دهد.
5. همين نويسنده برخي از اقدامات خاص طهماسب را هم بر اثر دستوري مي‌داند كه حضرت صاحب الامر در خواب به وي داده‌اند: و هم در اوايل اين سال، در شب پنجشنبه دوازدهم شهر شعبان المعظم، شاه آگاه حضرت صاحب العصر و الزمان و خليفة الرحمن ـ عليه صلوات من اللّه المنان ـ در خواب ديدند كه اشاره با بشاره به رفع بعضى از مبتدعات فرموده بودند، و صباح آن روز به ايوان چهل ستون آمده، تمامى سادات و علما و افاضل و امرا و اركان دولت قاهره را طلب فرموده شرح رؤياى صالحه را نقل فرمودند و تمغاوات كل ممالك محروسه را كه قريب به سى هزار تومان مى‏شد و.... و درين باب پروانجات مؤكد به لعنت نامه نوشته، به اطراف و اعاظم بلاد فرستاده امر فرمودند كه بر سنگ نقش نمايند.[12]
6 . نويسنده تاريخ نگارستان كه اثرش را در ميان نيمه دوم قرن دهم هجري نوشته است، پس از شرحي از دولتها به دولت صفوي كه مي رسد مي نويسد: لمنة للّه تعالى و تقدس كه: سلطنت و جهاندارى و نوبت خلافت و كامكارى بدودمان رفيع الشأنى منتهى شده كه قوايم اركانش منصوص كأنهم بنيان مرصوص است و ساحت گردون مساحتش بصفت «من دخله كان آمنا» مخصوص و صحف دولت اين خاندان اقبال آشيان برموز كلام معجز طراز و اشاره كريمه كثيرة الاعجاز « وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون‏» مزبور و در ضماير انجم نظاير ارباب بصاير انضال اين خلافت عظمى و اقتران اين سلطنت كبرى به عطيّه ظهور حضرت صاحب ـ عليه و آبائه التحية و الثناء ـ مذكور.[13]
7 . خبر ديگر از سيد حسن استرآبادي مؤلف تاريخ سلطاني است كه از نسبت دادن عنوان «مهدي» به شاه طهماسب از سوي برخي از قلندران و صوفيان ياد كرده است. مهم در اين زمينه برخورد طهماسب است: و گويند در اين سال جمعى از قلندران بد اعتقاد به هم رسيده، نواب خاقان جنت مكان را به حضرت صاحب العصر و الزمان مخاطب كردند و «امام عصر» مى‏خواندند. نواب خاقان ايشان را طلب كرده، سئوال فرمودند. همگى اظهار عقيدت و اخلاص نمودند و اسناد مهدويت به آن حضرت دادند و سر ارادت بر خاك قدم او گذاشتند. نواب خاقان به دلايل عقلى و برهان نقلى خاطر نشان نتوانست نمود و از اين عقيده فاسد باز نگشتند. بالاخره سر ايشان را به تخماق خرد كردند.[14]
8 . يكي از مصاديق نظريه اتصال، دعا براي متصل شدن دولت صفوي به دولت قائم عليه السلام است. اين موارد فراوان است. سيد حسن حسيني استرآبادي در تاريخ سلطاني گويد: اميد- كه حق سبحانه و تعالى توفيق رفيق حال بندگان نواب كامياب سپهر ركاب اشرف اقدس همايون اعلى ـ خلّد اللّه ملكه و اقباله الى يوم القيام- نمايد كه به دستور به تصرف روز افزون درآمده، تا ظهور حضرت امام ثانى عشر، فرمان فرماى قضا و قدر صاحب العصر و الزمان- صلوات اللّه و سلامه عليه و على آبائه المعصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين- در تصرّف دولت قاهره و دودمان سلاطين صفيه صفويه ـ ادام اللّه اقبالهم ـ باشد تا زوّار و ساكنان روضات مقدسات از دست ظلم و جور گروه روميه فارغ البال به دعاگوئى و فاتحه خوانى ذات شريف مقدّس حضرت اعلى شاهى ظل الّهى مشغول باشند.[15]
9 . شبيه اين دعا براي اتصال دولت صفوي به دولت حضرت صاحب الزمان (ع) را اسكندر بيك هم در عالم آراي عباسي آورده است. عمده اين كتاب در تاريخ زندگي شاه عباس اول است:
چون عقلاى دانشور و دانشوران خردپرور كه دقيقه شناسان مدارج افلاك و بينندگان خفيات نتايج عناصر و افلاك‏اند بديده تأمل و انصاف نظر بدين امور خجسته اندازند، در خاطرشان بيقين پيوندد كه در عالم اسباب و مقتضاى طبع بشريت و هوا پرستى كه جزو اعظم سلطنت و فرمانروائى است وقوع اين حال از حوصله خيال اربات تعلق بيرونست اگر چه در ازمنه ماضيه بعضى از سلاطين بانى‏ مبانى انواع خيرات و ابواب البر بوده‏اند، اما معلوم نيست كه تا حال هيچيك از پادشاهان عالى همم و شهرياران ما تقدّم و طبقات سلاطين صاحبان تخت و نگين توفيق اين سعادت عظمى يافته باشند... رجاء واثق است كه از ميمنت اين نيت خير امنيت در دنيا به منتهى مقاصد عاليه فايز گشته، زمان دولت سعادت قرينش بظهور حضرت صاحب العصر و الزمان ـ عليه صلوات الله الملك المنان ـ اتصال يابد و عالميان از سطوت جاه و جلالش در بستر آسودگى غنوده گلزار هميشه- بهار آسودگى از رشحات ابر درر نثار معدلتش تازه وتر و در عقبى از شفاعت شفيع روز محشر و دستگيرى ساقى كوثر بهره‏ور باشند.[16]
10 . عبدي بيك از مورخان و شاعران دوره طهماسب است. اين شاعر كه از علاقه مندان به امام زمان (ع) و نيز از كارگزاران شاه طهماسب و دوستدار است، اشارات جالبي در ايجاد پيوند و اتصال بين اين دو دولت دارد. او مي‌كوشد تا به نوعى ميان شاه طهماسب و امام زمان عليه السلام، پيوندى ايجاد كند. وى در مقام دعاى به شاه مى‏گويد:
چو كردى در جهان صاحب قرانش
بفرما نصرت صاحب زمانش‏
به عهد اين برآور رايت آن
بده در دولت اين، دولت آن[17]
به باور عبدى بيك، زمان شاه طهماسب چنان شرايط فراهم بوده است كه توان گفت زمينه ظهور امام زمان عليه السلام فراهم شده بوده است. وى مى‏نويسد: زمان مستعد آن شد كه صاحب الامر لواى ظهور برافرازد.[18]
بر همين اساس است كه عبدى بيك در بيان ويژگى‏هاى شاه، با ياد از «تشيّع فطرى و ترويج مذهب حق» بلافاصله اين دعا را مى‏كند:
اميد كه دولتش به دولت امام دوازدهم ابى القاسم محمد الحسن صاحب الزمان عليه و آبائه صلوات الرحمان متصل و مقرون گردد.[19]
وى در جاى ديگرى، اشعارى در وصف امام زمان عليه السلام آورده و سپس مى‏گويد:
يا رب به كمال اين امامان خورشيد دلان، خجسته نامان‏
كاين زمره شيعه را به تحقيق همراه كنى رفيق توفيق‏
در دولت شاه موسوى اصل يابيم به صاحب الزمان وصل[20]
عبدى بيك، اقدامات طهماسب را فراهم كردن زمينه براى ظهور امام زمان عليه السلام ارزيابى كرده و اين نكته‏اى جالب است كه او ظهور را تنها در رواج فتنه و فساد در ارض نمى‏داند، بلكه ظهور شرايط مناسب براى ظهور را نيز در نظر دارد. در موردى، در وصف شاه طهماسب، و در اصل، براى تحقق آرزوهاى مذهبى خود، مى‏گويد:
وانگهى خطبه ده و دو امام منبرآراى مصر گردد و شام‏
شود اندر مدينه و مكه زر بالقاب خسروى سكّه‏
به يكى ضرب تيغ كين راند تا ديار فرنگ بستاند
تا به درياى زنگ راند فُلك بهر صاحب زمان گشايد مُلك[21]
و در انتهاى زينت الاوراق در ستايش شاه چنين مى‏سرايد:
خسرو خسروان روى زمين خاتم مُلك دين ز روى يقين‏
صاحب جيش مهدى هادى عسكر آراى حق به هر وادى[22]
همچنين در ابتداى صحيفة الاخلاص، پس از ستايش از پيامبر و على، خدا را به تمامى امامان سوگند مى‏دهد و در پايان دعايش اين است:
به حق تقى و نقى و حسن به قائم ابو القاسم مؤتمن‏
كه شه را به مهدى هادى رسان به تمكين و اقبال و شادى رسان[23]
در جاى ديگرى او را هادى سپاه مهدى مى‏خواند:
ز بس كو مثل در نكو عهدى است به حق هادى عسكر مهدى است[24]
در جاى ديگرى به صراحت وى را نايب امام زمان عليه السلام مى‏خواند:
صاحب عهدست و جهاندار دور نايب مهديست نه سلطان جور[25]
و همانجا باز مى‏گويد:
هست اميدم كه بود در جهان پيشرو لشكر صاحب زمان[26]
همچنين در اين باره تعبير ديگرى هم دارد:
پيشرو قائم آل رسول پيرو فرخ پى زوج بتول‏
هادى خلق است عدالت طراز نايب مهديست به عمر دراز
رايت مهدى است به تو استوار لشكر مهدى به تو دارد قرار[27]
از ميان اين تعابير، شگفت‏ترين آن‏ها همين است كه شاه را نايب مهدى خوانده است.
اين مطلب را عالم ديگرى با نام احمد بن سلطان على هروى كه در سال 955 كتاب لوامع الانوار فى معرفة الائمة الاطهار را نگاشته، در اثر خود آورده و ضمن اشعارى كه در ستايش شاه طهماسب سروده، از جمله مى‏گويد:
در زمان شاه غازى نايب مهدى دين
رحمة للعالمين موصوف رحمن الرحيم‏
سايه لطف خدا طهماسب شاه دين پناه
بنده پرور خسرو عادل خداوند كريم[28]
11 . علامه مجلسي در مقدمه ترجمه قصيده دعبل خزاعي كه آن را به نام شاه سلطان حسين نوشته است، ضمن ستايش فراوان از وي و اين كه در مجلس وي بوده كه تصميم بر ترجمه اين قصيده گرفته مي‌نويسد:
اما بعد فقير خاكسار و خادم اخبار ائمه اخيار محمد باقر بن محمد تقي ـ حشرهما الله مع مواليهما الاطهار ـ بر لوح عرض اساطين سلطنت عظمي وحجاب بارگاه رفعت و اعتلا مي‌نگارد كه چون در مجلس بهشت آيين و محفل فلك تزيين نواب كامياب فلك جناب مصطفوي نسب مرتضي حسب حسيني لقب، شرع پرور، عدل گستر، ايمان مدار، احسان شعار، چشم و چراغ دودمان مصطفوي، نوباوه گلستان مرتضوي گل هميشه بهار بوستان صفوي، مشيّد قواعد ملت و دين، مؤسس اساس شريعت آباي طاهرين، شهرياري، كه باز بلند پرواز همت والانهمتش را با عقاب چرخ دعوي همسري است، رفيع قدري كه شاهين سعادت قرين اقبال همايون فالش را با هماي سپهر و طاير زرين جناح مهر هواي برتري، كشت زار آمال شيعيان از جداول آمال عطايش سيراب، و از صفير عندليب خوش الحان خامه عدالت نگارش اندوه در زواياي خاطرهاي محبان ناياب، درة التاج افسر كياني، زينت بخش سرير خاقاني، اطواق عبوديتش زينت اعناق سروران جهان، آرزوي ادارك سعادت خدمت با رفعتش مكنون خاطر خسروان دوران، سلطان سلطان نشان، تاج بخش كشور ستان، اعني سلطان السلاطين، ظل الله في الارضين، باسط بساط الامن و الايمان، المتمثل لامر «ان الله يأمر بالعدل و الاحسان»، فرع الشجرة الطيبة الاحمدية، غصن الدولة‌ العلية العالية، السلطان بن السلاطين و الخاقان بن الخواقين، المتشرف باسم خامس اصحاب الكساء و ثالث ائمة‌ المصطفين، الشاه سلطان حسين ـ اعاذه الله من شكر كل عين و صفاه من كل شين و مين، و شيّد اطناب دولته باوتاد ظهور دولة خاتم الاوصياء المرضيين صلوات الله عليهم اجمعين، قصيده غرّاي تائيه افصح شعراي عرب دعبل بن علي خزاعي كه به حسن عقيده و مذهب از اشباه و امثال خود ممتاز ... بنابر عموم مراحم شاهانه نسبت به كافه عباد و بلاد، حكم اشرف عز صدور يافت كه داعي صميم و مخلص قديم اين دودمان لازم التعظيم قصيده مذكوره را با احاديثي كه در اين باب به نظر قاصر رسيده قريب به فهم ترجمه نمايد .... (نسخه خطي ترجمه قصيده دعبل، كتابخانه مجلس شماره 4255، ص 88)
12. مرحوم محمد تقي مجلسي ـ پدر علامه مجلسي ـ هم در باره اقامه نماز جمعه در اصفهان مي‌نويسد: « [از برخى روايات‏] چنين ظاهر مى‏شود كه وجه ترك نماز جمعه همين بود كه چون هميشه پادشاهان سنى بودند و خود مى‏كردند يا منصوب ايشان و شيعيان از روى تقيه نمى‏كردند يا با ايشان مى‏كردند تا آن كه حق سبحانه و تعالى به فضل عميم خود پادشاهان صفويه را- انار الله تبارك و تعالى برهانهم- مؤيد گردانيد به ترويج دين مبين حضرات ائمه معصوم- صلوات الله عليهم اجمعين- بعد از آن نماز جمعه را علانية بجا آوردند و اول كسى كه بجا آورد، شيخ نور الدين على بن عبد العالى بود. شنيدم از ابو البركات و از جد خودم كه چون شيخ‏ على به اصفهان آمدند، در مسجد جامع عتيق نماز جمعه بجا آوردند، تمام مسجد پر شد كه ديگر جا نماند، و بعد از او شيخ حسين بن عبد الله- طاب ثراه- نماز جمعه بجا مى‏آوردند و بعد از او مولانا عبد الله- طاب ثراه- و بعد از او سيد الفضلا مير محمد باقر داماد- نوّر ضريحه- و بعد از او شيخ بهاء الدين محمد- قدّس سرّه- بجا آوردند و در نجف اشرف مولانا احمد اردبيلى- قدّس سرّه- مى‏كردند و در جبل عامل شيخ حسن و سيد محمد و در مشهد مقدس مير محمد زمان- انار الله مراقدهم الزكيه- بجا آوردند. مجملا به بركت ايشان رواج شرع شد و بعد از آن ترك نشد و اميد است كه اين دولت ابد پيوند متصل به ظهور حضرت صاحب الأمر- صلوات الله عليه- شود و هميشه شعاير اسلام و ايمان برپا باشد بجاه محمد و عترته الاقدسين».[29]
13. علامه مجلسي در جريان رساله‌هايي كه در نيم قرن اخير دولت صفوي در باره رجعت نوشته شد، رساله‌اي در باره روايات مربوط به رجعت نوشت كه محل اختلاف گشت. اين رساله به صورت سنگي و يك بار هم به صورت مستقل چاپ شده است[30]. رساله مزبور يكبار هم اين رساله در 1368 در مشهد تحت عنوان «مجموعه رسائل اعتقادي» عرضه شده اما مع الاسف در بخش هاي نخست اين چاپ، مطالبي حذف شده كه دقيقا مربوط به مواردي بوده است كه علامه مجلسي، به تطبيق دو روايت با ظهور دولت صفوي پرداخته است.
لازم به توضيح است كه اين مطالب مورد انتقاد ميرلوحي قرار گرفته و وي با اشاره به اين كه اساسا علامه مجلسي آن رساله را به خاطر آن دو حديث و تطبيق آن بر صفويه تأليف كرده، از اين كه اين مطالب به صورت نادرست تطبيق بر دولت صفوي شده، مرحوم مجلسي را مورد اعتراض قرار داده است. ميرلوحي از علماي معاصر مرحوم مجلسي است كه انتقادهايي به نوشته‌هاي هر دو مجلسي، يعني پدر و پسر او داشت.
از اين كتاب نسخ خطي فراواني نيز هست. مطلب زير از نسخه خطي شماره 18563 عينا نقل مي‌شود:
اما بعد چنين گويد فقير خاكسار محمد باقر بن محمد تقي ـ حشرهما الله مع الائمة الابرار ـ كه چون بر كافّه ارباب فطنت و ذكا و عامّه اصحاب بصيرت و اعتلا ظاهر و هويداست كه اداي شكر نعمت سلسله عليه صفيّه صفويه ـ انار الله برهانهم و شيّد الله اركانهم ـ كه اساطين دين مبين اجداد طاهرين ايشان ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ ببركات تأييدات ايشان، استوار و قوانين شريعت منوّره و اقانين دوحه ملّت مطهّره نبوي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به سعي جميل ايشان مايه دار است، بر كافّه مؤمنان متحتّم و دعاي خلود اين دولت ابد پيوند بر عامّه فرقه ناجيه شيعيان لازم است.
و چون از پرتو اين سلطنت روز افزون، اين ذرّه بي‌مقدار توفيق يافت كه اخبار حضرات ائمه اطهار ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ را در ضمن بيست و پنج مجلد از كتاب بحار الانوار جمع نمود، و عموم طلبه دينيه را از كتاب مزبور انتفاع عظيم حاصل گرديد، در اثناي جمع احاديث، دو حديث به نظر قاصر رسيد كه ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به ظهور اين دولت عليه خبر داده‌اند و به اتصال اين سلطنت بهيّه به دولت قائم آل محمد ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ شيعيان را بشارت فرموده‌اند،
به خاطر فاتر رسيد كه ترجمه اين دو حديث شريف را با دوازده حديث ديگر كه مشتمل بر احوال شريف حضرت خاتم اوصياء و نقاوه ازكيا و شفيع روز جزا و مخزن اسرار سيد انبياء، يعني صاحب الزمان و خليفة الرحمان ـ عليه و علي آبائه الصلاة و السلام ـ بوده باشد، به موقف عرض نوّاب كامياب فلك قباب خورشيد حجاب، اعني شهريار عادل كامل باذل گردون بارگاه ملايك سپاه گلدسته گلستان مصطفوي، نوباه بوستان مرتضوي، ثمره شجره نبوّت رسالت، غصن دوحه امامت و ولايت، خلاصه احفاد سيّد المرسلين و نقاوه اولاد ائمه طاهرين ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ باسط مهاد امن و امان، رافع لواي عدل و احسان، باني مباني مروت و انصاف، ماحي مراسم جور و اعتساف، قاسم ظهور قياصره دوران، كاسر اعناق اكاسره زمان، سلطان سلطان نشان و خاقان گيتي ستان السلطان ابوالمظفر السلطان شاه سليمان الصفوي الموسوي بهادرخان ـ خلد الله ملكه و اجري في بحار الظفر االنصرة فلكه ـ برساند، و اين چهارده درّ شاهوار كه از درياي علوم اهل بيت رسالت ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ استخراج نموده‌ام، حمايل بر دوش شاهد دولت ابد توأمان گرداند.
اميد كه اطناب اين سلطنت عظمي به اوتاد خيام سعادت فرجام خاتم اوصياء پيوند يابد و صبح صادق اين دولت كبري تا طلوع خورشيد عالم افروز قائم آل محمد ـ عليه السلام ـ از آسيب ظلمت فتنه‌هاي زماني تيرگي نيابد بمحمد و آله الطاهرين، من قال آمين، ابقي الله مهجته، فانّ هذا دعاء يشمل البشر.
حديث اول: شيخ عالي مقدار محمد بن ابراهيم نعماني كه از اعاظم محدثين است در كتاب غيبت بسند معتبر از ابوخالد كابلي روايت كرده است كه حضرت امام همام محمد بن علي باقر علوم الانبياء و المرسلين ـ صلوات الله عليه ـ فرمودند: كأنّي بقوم قد خرجوا بالشرق يطلبون الحق، فلايعطونه، ثمّ يطلبون فلايعطونه، فاذا رأوا ذلك وضعوا سيوفهم علي عواتقهم، فيعطون ما سألوا فلايقبلونه، حتي قوموا و لايدفعونها الاّ الي صاحبكم قتلاهم شهداء.
يعني: گويا مي‌بينم گروهي را كه از جانب مشرق ظاهر شوند و طلب دين حق از مردم كنند و مردم را به آن دعوت نمايند. پس از ايشان قبول نكنند. پس بار ديگر طلب نمايند و قبول نكنند. پس چون اين آيه را بييند، شمشيرهاي خود را بر دوشها گذارند و جهاد كنند. پس مردم بدين حق درآيند. پس ايشان به اين راضي نشوند تا آن كه بر ايشان پادشاه و والي شوند، و پادشاهي ايشان بماند و به كسي ندهند مگر به صاحب شما. يعني حضرت صاحب الزمان ـ صلوات الله عليه ـ و هر كه با ايشان كشته شود، در جنگ شهيد شده است. او ثواب شهيدان را دارد.
مترجم گويد كه بر صاحبان بصيرت ظاهر است كه از جانب مشرق كسي كه دين حق را طلب نمود و مردم را بدين حق دعوت كرد و پادشاهي يافت، به غير سلسله عليّه صفويّه ـ خلّد الله ملكهم ـ نبود. و در اين حيث شريف شيعيان خصوصا انصار واعوان اين دولت توامان را بشارتهاست كه بر عاقل پوشيده نيست.
حديث دوم: باز شيخ نعماني در كتاب مذكور بسند معتبر از حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق روايت كرده است كه آن حضرت فرمود كه، روزي حضرت امير المؤمنين و امام المتقين علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ خبر مي دادند از وقايعي كه بعد از آن حضرت به ظهور آيد تا ظاهر شدن قائم آل محمد ـ عليه السلام ـ پس حضرت سيد الشهداء حسين بن علي ـ عليه السلام ـ فرمودند كه يا امير المؤمنين! چه وقت حق سبحانه و تعالي زمين را از ظالمان پاك خواهد كرد؟‌حضرت امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ فرمود كه خداي تعالي زمين را از لوث كافران پاك نخواهد كرد تا خون حرام بسيار به زمين ريخته شود. بعد از آن پادشاهان بني اميه و بني عباس را به تفصيل بيان فرمودند. در حديث طولاني كه راوي اختصار كرده است. پس فرمود كه: «اذا قام القائم بخراسان و غلب علي ارض كوفان و الملتان و جاز جزيرة بني كاوان، و اقام منّا قائم بجيلان و اجابته الآبر و الديلم، و ظهرت لولدي رايات الترك متفرّقات في الاقطار و الحرمات و كانوا بين هنات و هنات، اذا خربت البصره و قام امير الامرة». فحكي عليه السلام حكايه طويلة ثم قال: اذا جهّزت الالوف و صفّت الصفوف و قتل الكبش الخروف، هناك يقوم الاخر و يثور الثائر و يهلك الكافر؛ ثم يقوم القائم المامول و الامام المجهول له الشرف و الفضل و هو من ولدك يا حسين، لا أين يظهر بين الركنين في ذرّ يسير يظهر علي الثقلين و لايترك في الارض الادنين؛ طوبي لمن أدرك زمانه و لحق أوانه و شهد أيامه،
يعني هرگاه، خروج كند پادشاهي از خراسان و غالب شود بر زمين كوفه و ملتان و بگذرد از جزيره بني كاوان كه در حوالي بصره است، و خروج كند از ما پادشاهي در گيلان و او را اجابت كنند و ياري نمايند اهل ابر ـ كه در حوالي استراباد است ـ و ديلم ـ كه قزوين و حوالي آن است ـ و ظاهر شود از براي فرزند من عَلَماي تركان، و متفرق شوند اطراف عالم و در مكان هاي شريف و جنگها و فن‌هاي عظيم ايشان رو دهد، در وقتي كه جنگ كننده در بصره و برخيزد پادشاه پادشاهان. ـ پس حكايت طولاني بيان فرمودند كه راوي از ميان انداخته است، پس فرمودند ـ : كه آن گاه تهيه كرده شود چندين هزار لشكر بركشيده صفها، و بكشد قوچ فرزند خود را، در آن هنگام ديگري پادشاه شود، امامي كه مردم قدرش را ندانند يا پي به مكانش نبرند. او راست شرف و فضيلت بر عالميان و او از فرزندان تست اي حسين. وصف آن نمي‌توان كرد. مثل او كجا بهم مي رسد؟ ظاهر شود در ميان دو ركن كعبه معظمه با جماعتي اندك، و بر جن و انس غالب گردد و مردم دون، يعني كافران و ظالمان را از زمين براندازد. خوشا حال كسي كه زمان او را دريابد و به روزگار دولت او برسد و در خدمتش حاضر گردد.
مترجم گويد كه: ظاهر است كه خروج كننده خراسان اشاره است به امراي تركان مثل چنگيزخان و هلاكوخان، و خروج كننده در گيلان اشاره است به شاه دين پناه رضوان مكان شاه اسماعيل ـ حشره الله مع الائمه الطاهرين ـ لهذا حضرت فرمود كه از ماست و او را فرزند ياد كرد.
و از ميان خسروان روزگار به اين نسب عالي مقدار همين سلسله عليّه ممتاز و سرافرازند و پادشاه پادشاهان با مراد همان خسرو خلد آشيان است با ديگري از سلاطين عظام و اولاد كرام او. و چون راوي بسياري از حديث را انداخته، به خصوص حكم نمي‌توان كرد.
و كشتن قوچ فرزند خود را به گمان اين حقير اشاره است به شهادت شاهزاده عالي تبار صفي ميرزا ـ نور الله مضجعه ـ و پادشاه ديگر كه طلب خون نمايد اشاره است به سلطنت سلطان عليين آشيان شاه صفي ـ افاض الله عليه.
و چون حديث را اختصار كرده‌اند بعضي از وقايع افتاده است، اما بشارت به تعجيل ظهور حضرت صاحب الزمان ـ عليه الصلاة‌ و السلام ـ و اتصال اين دولت دين پرور به دولت حق امام البشر از آخر حديث ظاهر است.
ميرلوحي در كتاب كفاية المهتدي مطالبي عليه رساله رجعت نوشته است. كتاب مزبور ترجمه چهل حديث در باره حضرت مهدي است كه يك بار به صورت گزيده (تهران، 1371) و بار ديگر به كوشش سيد مصطفي شريعت موسوي اصفهاني (اصفهان، 1384) چاپ شده است. هر دو چاپ به دلايلي خالي از تندي‌ها و انتقادات ميرلوحي از مرحوم مجلسي است. اولي بنا به مصالحي حذف كرده و دومي تلاش كرده است آنها را از اضافات بعدي در اين كتاب دانسته و لذا نسخه‌اي كه منتشر كرده خالي از مقدمه است كه حتي در چاپ گزيده آمده است. اين در حالي است كه انتقادهاي ميرلوحي قابل بررسي است و منهاي ديد منفي او نسبت به علامه مجلسي و پدرش، مي‌توان اين انتقادها را كه ناشي از تنوع ديدگاه آنان در باره اعتبار احاديث است، مورد بررسي قرار داد. اشكال ميرلوحي آن است كه در تحليل مطالب، انگيزه‌هايي كه به تعبير خود او نوشتن اين مطالب براي خوشآمد ديگران است، در ميان انتقادها دخالت مي‌دهد.
مير لوحي در باره اين تطبيق حديث اول بر صفويه مي‌نويسد: مگر حضرت آخوند ندانسته كه همچنان كه قرآن را براي خود تفسير كردن ممنوع است، حديث را به مدعاي خود معني گفتن نامشروع است؟ آيا در اين حديث شاذ ضعيف السند حضرت آخوند هيچ فكر نكرده‌اند كه آن جماعتي كه بيرون آمدند از مشرق، اگر مسلم داند كسي را، «با» در اين مقام به معني «من» است؛ و دو مرتبه طلب حق كردند، و مردمان به ايشان ندادند و آخر كه به ايشان دادند ايشان قبول نكردند، چنان كه مفاد اين حديث است، ايشان كيان بودند؟ و حال آن كه ترجمه حضرت آخوند نسبت به عبارت اين حديث بي نقصان و زيادت مغايرتي نيست، چنان كه اشاره به آن وقوع يافت. آيا ادارك دراك حضرت آخوند از كجا جزم نمود كه حرف «با» كه بر سر «مشرق» درآمده به معني «من» است؟ چرا نتواند بود كه به معني «في» باشد؟ و نمي‌دانم در اين حديث، عبارت «دين» از كجا بيرون مي‌آيد. ظاهر است كه حضرت آخوند نفهميده‌اند كه اگر مراد دين حق باشد، معنيش اين خواهد بود كه مردمان دين حق را به ايشان دهند و ايشان قبول نكنند و آخر ركاكت اين عبارت بر هيچ صاحب بصيرت پوشيده نخواهد بود.... بر عالميان ظاهر است كه شاه جنت مكان فردوس آشيان شاه اسماعيل حسيني موسوي صفوي بهادرخان ـ انار الله برهانه ـ از گيلان بيرون آمده و در اندك وقتي ايران از لوث وجود مخالفان پاك ساخت، و گيلان نه آن بلده از بلاد شرقي است كه مراد معصوم است [در واقع از بلاد غربي است!]. چنان كه از حديث صحيح ظاهر مي‌گردد، و نه در طرف شرقي مكه و مدينه است.[31] [يعني اگر نسبت به مكه هم حساب كنيم گيلان شرق آن به حساب نمي‌آيد]). و هرگاه از آيه كريمه «انما وليكم الله» و حديث شريف «من كنت مولاه فعلي مولاه» مبيّن و مبرهن باشد كه پادشاهان ما ـ ابقي الله دولتهم الي دولة القانم عليهم السلام ـ خواجه زاده و مولانا زاده جميع پادشاهان روي زمين اند، چه احتياجست كه كسي دست به اين گونه حديث ها زند، و اين طور اخبار را تأويل برين وجه كند كه اگر عياذ بالله به دست علماي مخالف افتاد زبان به طعن علماي اماميه دراز كنند و اين معني را بهانه كرده نزد عوام خود جميع علماي شيعه را به قيد و صلاح نسبت دهند.[32]
وي در ادامه در باره حديث دوم مي‌نويسد: اما حديث ديگر از آن دو حديث كه اصل مطلب حضرت آخوند از نوشتن كتاب در رجعت ذكر آن دو حديث بوده است، اين است كه حضرت آخوند نقل فرموده‌اند از حضرت امام جعفر عليه السلام كه گفت: اذا قام القايم بخراسان و غلب علي ارض كوفان ..... و قام منا قايم بجيلان و اجابته ... و الديلم و ظهرت لولدي رايات الترك متفرقات في الاقطار ... و كانوا بين هنات و هناك اذا خربت لابصره و قام امير الامرة (تا آخر حديث). آنگاه ميرلوحي ترجمه مرحوم مجلسي را از حديث عينا نقل كرده و توضيحات آن مرحوم را هم آورده كه مي‌نويسد: ظاهر است كه خروج كننده خراسان اشاره است به امراي تركمان مثل چنگيزخان و هلاگوخان و خروج كننده در گيلان اشاره است به شاه دين پناه رضوان مكان شاه اسماعيل ـ حشره الله مع الايمة الطاهرين عليهم السلام ـ. لهذا حضرت فرمود كه از ماست و چون راوي بسياري از حديث را انداخته است، به خصوص نمي‌توان كرد، و كشتن قوچ فرزند خود را به گمان اين حقير اشاره است به شهادت شاهزاده عالي تبار صفي ميرزا ـ نوّرالله مضعجعه ـ و پادشاه ديگر كه طلب خون نمايد اشاره است به سلطنت سلطان عليين آشيان شاه صفي اول، و چون حديث را اختصار كرده‌اند بعضي از وقايع افتاده است. ميرلوحي مي‌نويسد: پس حضرت آخوند در اين حديث شاذّ ضعيف السند كه اگر صحيح باشد، از متشابهات حديث خواهد بود، در مقام افاده درآمده‌اند و ذكر ملتان در ترجمه فرموده‌اند، چرا از معني آن چشم پوشيده‌اند و زبان مبارك از بيان او در كام خاموشي كشيده‌اند، كاش بيان مي‌فرمودند كه پادشاهي كه در خراسان خروج كرد و بر كوفه و بر ملتان غالب آمد و از جزيره بني گاوان گذشت، كه بود؟ اگرچه در اين حديث عبارت «و قام منا قايم بجيلان» واقع است ليكن بسيار چيزها داده كه خوش آمد گفتن را دافع است. قطع نظر از آن كرده كه با حديث اول مغايرت و منافات دارد به حسب معني، چرا كه در آن حديث مذكور بود كه «كأنّي بقوم قد خرجوا بالمشرق» و در اين حديث مسطور است كه «قام منا قائم بجيلان»؛ و بايد كه حضرت آخوند بدانند كه نه همين برخلاف شريعت است اين طور حديث‌ها را نافهميده يا به سبب اغراض دنيوي به مقتضاي خواهش خود معني گفتن مخالف آداب در رعايت حرمت دست بر اين گونه اخبار زدن و با پادشاهان از در غرور و فريفتن درآمدن و حال آن كه پادشاهان ما را فضيلتي حاصل است كه غير ايشان را از سلاطين و ملوك جهان آن فضيلت حاصل نيست، زيرا كه ايشان به دليل حديث و قرآن، خواجه زاده و مولانا زاده جميع پادشاهان جهانند چنان كه مذكور شد.[33]
ميرلوحي در ادامه ايرادات ديگري بر برداشت هاي مرحوم مجلسي دارد و ضمن تأكيد بر اين كه اين قبيل تطبيق ها نوعي خوشآمدگويي است، در باره آنچه در حديث در باره كشتن قوچ و تطبيق آن بر صفي ميرزا است، مي‌نويسد: و هرگاه به گمان حضرت آخوند مطلب از قتل الكبش الخروف شاه عباس باشد، در اين صورت صفي ميرزا را شهيد گفتن چه معني دارد؟ .... و آن كه فرموده‌اند كه پادشاه ديگر كه در طلب خون او نمايد، شاه صفي است با آن كه اين معني موافقت با اين نقل ندارد و از عقل نيز دور است، زيرا هرگاه قاتل در حيات نباشد ازو چون طلب خون مي‌كنند؟ ديگر حضرت آخوند از كجا دانسته‌اند كه «يثور» در اين مقام به اين معني است طلب خون كند؟‌ظاهر است كه حضرت آخوند ندانسته اند كه «يثور» از «ثور» و «ثوران» مشتق است و معتل العين واوي باب نصر است، و آن كه به معني طلب خون كردن است ثار و ثوره است و مهموز است از باب منع و مضارعش يثأر مي‌ايد به فتح همزه....
در اينجا بايد تأكيد كرد عظمت و بزرگي علامه مجلسي از كتاب عظيم بحار و آثار ديگر روشن است و طبيعي است كه طعنه‌هاي تند ميرلوحي بر اساس دشمني‌هايي است كه ميان آنان پديد آمده بود؛ با اين حال برخي از انتقاد ميرلوحي در باره اين حديث درست و بجا مي نمايد.
14. علامه مجلسي حديثي كه شرح آن در شماره بالا گذشت و مرحوم مجلسي آن را در رساله رجعت آورده، در جاي ديگري هم، به تطبيق آن بر صفويه پرداخته و گويد: لا يبعد أن يكون إشارة إلى الدولة الصفوية شيدها الله تعالى و وصلها بدولة القائم.[34] ‏
15 . محمّد يوسف، ملقّب به ناجي در سال 1127 به روزگار سلطنت شاه سلطان حسين «رساله در دفاع از پادشاهي صفوي» و اثبات مشروعيت آن نوشته است. ما متن آن رساله را همراه با شرح ديدگاه هاي وي به صورت كتاب مستقلي منتشر كرديم. آن اثر مفصل ترين اثر در زمينه مورد بحث ماست. در اينجا تنها بخشي از آن را همراه با گزارشي كه از آن داريم، نقل خواهيم كرد.
وي پس از شرح مفصل در باره امويان و عباسيان، مطالبي در توجيه مشروعيت سلطنت صفوي آورده است. بخشي از اين مباحث، استدلالهاي شبه فقهي و عقلي است و بخشي روايي. در بخش روايي هدف وي تطبيق برخي از روايات بر شماري از پادشاهان صفوي است. در اينجا آن بخش را مرور مي كنيم:
در روايتي آمده است كه از امام صادق (ع) در باره اين روايت پدرشان پرسش مي‌شود كه «بعد از قائم، دوازده امام مي‌آيند» مفهوم آن چيست؟ امام مي‌فرمايند: دوازده مهدي نه دوازده امام و اينان نيز گروهي از شيعه هستند كه مردم را به دوستي ما دعوت مي‌كنند. اين حديث، پايه‌اي براي رفتن به سمت توجيه مشروعيت سلطنت پادشاهان شيعه است. البته پادشاهان صفوي مصداق مستقيم اين روايت نيستند، زيرا روايت در باره پس از قائم (ع) سخن مي‌گويد. اما به هرحال همين كه «پادشاه دين پناه جنّت آرامگاه شاه اسماعيل ماضي ... مردم را به سوي ولايات ايشان و انتشار فضل آن بزرگواران» دعوت مي‌كند، شرايط لازم را خواهد داشت. وي در جاي ديگري از رساله خود سراغ اين روايت آمده و براي رفع تناقض از اين كه مقصود از مهدي‌هايي كه بعد از مهدي مي‌آيند چه كساني هستند، از اصل «تنزيل و تأويل» استفاده كرده، پس از شرحي در باره اين كه امام زمان و فرزندانش در جزيره خضراء زندگي مي‌كنند، در تفسير آن حديث مي‌نويسد: «پس باطن و تأويل اولاد آن جنابند، زيرا كه غايبند، و ظاهر و تنزيل صفوية موسويّه باشند.»
تلاش براي تطبيق روايات منسوب با شاه اسماعيل ادامه مي‌يابد و در اين باره وي به روايتي كه در كتاب تكملة الاخبار از عبدي بيك شيرازي در تاريخ صفويه آمده استناد مي‌كند كه فوق العاده شگفت است، چنان كه امام علي ـ عليه‌السّلام ـ به زعم اينان ـ فرمودند: «و لكنه رجل من ولدي يرحل الي التبريز باثني عشر الف فارس معصّب بعصابة حمراء، راكبا بغلة شهباء، فاذا سمعتم به و أدركتم أو في زمانه، فاتوه و انصروه». چنين كسي جز شاه اسماعيل چه كسي مي‌تواند باشد و چه كسي جز «شير بيشه هيجاي كارزار و آن برگزيده قادر مختار از ميان پادشاهان روزگار و سروران با وقار و از شير مردان نامدار در عهد و زمان خود وآشكار با دوازده هزار كس شير شكار» كه «بعد از شكستن قشون سي هزار الوند در صحراي شرار با تاج‌هاي سرخ و علامت قزلباشي كه كنايه از عصابه سرخ از آن باشد بعد از هلاگوخان و اولاد او از اتراك» به تبريز وارد مي‌شود. طبيعي است كه چنين موقعيتي «هيچيك از سادات نامدار را ميسّر نشده و اتفاق نيفتاده كه بدان نحو داخل تبريز شده بر تخت پادشاهي تركان ( آق قونلو) نشيند، مگر جناب شاه اسماعيل صفوي». شاه اسماعيل هم «از اولاد آن جناب است» وهم «بر طريقه مستقيم آن سرور».
نويسنده مصداق تعبير ديگري را در حديثي از روضة كافي با عنوان «بَدَا لَكُمُ النَّجْمُ ذُو الذَّنَبِ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ» شاه اسماعيل دانسته و او را مصداق نجم و ذوذَنب را به معناي «اولاد داشتن و بر طريقه او بودن» تفسير كرده است.
در نگاه مؤلف اين روايت نيز كه «يخرج بقزوين رجل اسمه اسم نبيّ يسرع الناس إلى طاعته المشرك و المؤمن يملأ الجبال خوفا» مصداقش شاه اسماعيل، است چرا كه « بعد از اتراك اين سعادت ميسّر نشد احدي را سواي پادشاه والاجاه جنّت آرامگاه شاه اسماعيل ماضي ... كه خدا باقي دارد اين دولت را تا به دولت قايم اتصال يابد». مصداق اين روايت نيز كه فرمود «يَخْرُجُ بِقَزْوِينَ رَجُلٌ اسْمُهُ اسْمُ نَبِيٍّ (اسماعيل نبي كه جد اعلايش باشد) يُسْرِعُ النَّاسُ إِلَى طَاعَتِهِ الْمُشْرِكُ وَ الْمُؤْمِنُ يَمْلا الْجِبَالَ خَوْفاً» «جناب شاه اسماعيل و اولاد بزرگوار و واليان ايشانند كه كافر و مؤمن با هم اطاعت ايشان مي‌نمايند و تقويت دين حق مي‌فرمايند». وي از ملاخليل قزويني هم مطلبي به نقل شرح كافي او در تأييد اين نكته آورده است كه «المراد من الرجل الذي خرج بقزوين و الديلم، من هو منسوب الي المرحوم شاه اسماعيل الاوّل». مصداق روايت ديگر هم كه فرمود بعد از سقوط عباسيان دولتي خواهدآمد كه «أَتَاحَ اللَّهُ لامَّةِ مُحَمَّدٍ بِرَجُلٍ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتَ يُشِيرُ بِالتُّقَى (يعني تشيع) وَ يَعْمَلُ بِالْهُدَى (يعني دين حق)» كنايه از جناب شاه مرحوم مغفور است، زيرا كه سيّد و از اهل بيت و بر طريق ايشان است». با وجود اين همه اخبار كه به نظر مؤلف در باره اين سلسله است طبيعي است كه «گنجايش انكار اين سلسله عليّه نتوان نمود».
در حديثي از امام علي ـ عليه‌السلام ـ خطاب به اصحاب آمده است كه «الزموا السواد الاعظم». به نظر مؤلف، اكنون اين سواد اعظم را در اصفهان مي‌توان شاهد بود شهري كه «در ربع مسكون شهري به اين عظمت و آراستگي» وجود ندارد. كلمة رفض نيز كه بر شيعيان و همين سواد اعظم اطلاق گشته از زمان شاه اسماعيل بسط يافته است: «شهرت اين اسم از خروج شاه جنّت مكان الي الآن شايع به اسم شيعيان شد. هر چند گاه گاهي در اوان اهل بيت ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌گفتند و شيعيان از اين دلتنگ بودند». مؤلف در اينجا روايات متعددي را كه به نوعي به كلمه رفض و رافضه مربوط مي‌شود آورده است و نتيجه مي‌گيرد كه «پس اين معاني ظاهر و هويدا نشد تا زمان ظهور پادشاه دين پناه مرحوم مغفور. پس معلوم شد كه آن بزرگوار را از اين دولت عظمي نصيبي داشته و به اين سرافراز گشته». اين روايت هم كه منسوب به رسول است كه خطاب به يهود و نصارا فرمود «ثُمَّ يُظْفِرُنِي اللَّهُ بِبِلادِكُمْ وَ يَسْتَوْلِي عَلَيْهَا الْمُؤْمِنُونَ مِنْ دُونِكُمْ وَ دُونَ مَنْ يُوَافِقُكُمْ عَلَى دِينِكُم» تواند كه دربارة همين اصفهان باشد كه روزگاري مردمش يهودي بودند و مؤمن شدند «پس اوّل آن مؤمن كه مالك شد، بعد از مخالفان بي دين، شاه جنّت مكان است و بعد ازو اولاد آن جناب كه دولتشان متّصل به دولت قايم آل محمد بمحمدٍٍ و آل محمد».
حتي اگر روايتي به طور خاص شاهدي براي صدق بر شاه اسماعيل نداشته باشد، نويسنده به روايات كلي‌تر پرداخته و مصداق آنها را «رسول و ائمه انام و شاه جنّت مكان و اولاد او» مي‌داند. آنچه وي را بر اين تطبيق‌ها متمايل‌تر مي‌كند، تطبيقي است كه در مرحله‌اي از تاريخ ايران بر حمله مغول براي نابودي عباسيان صورت گرفت. نمونه آن «روايتي كه علامه در منهاج الكرامه در حكايت پدرش با هلاگوخان و امان طلبيدن آن» از او آورده است. به طوري كه «پس امان دادن هلاگوخان و گفتن پدر علامه كه جناب امير فرمود: ثم يدفع ظفره (اي تركان) الي رجل من عترتي يقول بالحق و يعمل به»، باز هم خطر تركان كاملا برطرف نشد و اين بود تا آن كه آن خطر به واسطه «پادشاه مرحوم مغفور» برطرف گرديد.
از ديگر شواهد وي به عنوان «مؤيّد دولت آن جناب» «فقره‌اي از زيارت عاشورا» است. اين روايت نيز از جناب صادق كه «فرمود: أَبْشِرُوا ثُمَّ أَبْشِرُوا ثَلاثَ مَرَّات...» «مي‌تواند بود امّتي كنايه از شيعيان باشد». در آن روايت از سه فوج صحبت شد «فوج اوّل كنايه از صفاريان، فوج ثاني كنايه از آل بويه و فوج ثالث كنايه از صفوية موسويه». اين نكته بر اين اساس است كه نويسنده دولت صفاري را نيز شيعه مي‌داند. آنچه در اين روايات و امثال آن آمده است، از ديد اين نويسنده، مصداقش فقط و فقط شاه اسماعيل است، به طوري كه «كوه الوند را كه طواد سنّيه از پيش برنداشت الاّ شاه اسماعيل جنّت آرامگاه و اولاد امجادش از آل صفويه حسينيه». اين كه در نهج‌البلاغه آمده است كه «و متفرق مي‌سازد ايشان را در بطون اوديه و مي‌برد ايشان را از باب چشمه‌هاي روان» و دنبالش مي‌فرمايد: «بر طرف مي‌نمايد خداي تعالي بسبب ايشان از حرمات گروهي» وبعد مي‌فرمايد: «و متمكّن ساخته و تسلّط مي‌دهد ايشان را در ديار قومي» اين يعني در ملك پادشاهان اتراك از آق قويونلو و اولاد ايشان». پس از آن، حضرت فرمود «از براي آن كه واپس گيرند آن چيزي را كه غصب كرده شده‌اند آن را» و اين «كنايه از حصّه مُلكي ارثي است كه از جانب مادرشان به ايشان مي‌رسيد يا به سبب احقّ بودن مؤمن از كافر تصرّف نمودن در ملك خدا از رهگذر دين و ايمان و سيد بودن ايشان و سني بودن اتراك». سپس حضرت فرمود «ويران و منهدم مي‌سازد الله تعالي به سبب ايشان ركني را» در اينجا مقصود چهار ركن «رومية شوميه و هندية بي‌دينيه و اوزبكية دنبكيه و ايرانية سنيه» است. اين دولت صفوي بود كه خداوند به دست آن «اين چهار ركن را منهدم و در عوض ركن قويم حق را قرار فرمود از براي تمهيد ظهور جناب حضرت صاحب الزمان». در دنباله خطبه حضرت آمده است كه «و مي‌شكند به سبب ايشان به قدر پُري زمين سنگلاخ از سپاه ارم» كه اين مطلب در واقع «كنايه از سپاه خليل شاه شيرواني و آذربايجان و تبريز و حوالي آنها» است، چرا كه «زمين ارم در ملك شيروان مي‌باشد». سپس حضرت «فرمود: و پر مي‌كند از ايشان ميان زيتون را». معني تأويلي اين سخن نيز «يعني جبال رشت و لاهيجان و زيتون رودبار و مازندران و غيره» است. و اين كه در اين خطبه آمده است كه «سَيَجْمَعُهُمْ كَقَزَعِ الْخَرِيفِ وَ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُمْ» (بحار:32/43)» مقصود چيزي نخواهد بود جز همين مطلبي كه توسط «شاه جنّت مكان و آل او روي» داده و اتفاق افتاده است. «پس صريح‌تر از اين چه چيز تواند بود؟».
تمسّك نويسنده به كمترين احتمالات براي تثبيت موقعيت صفويان ادامه دارد، صفوياني كه از ديد متدينين ارزش زيادي داشتند و شيعيان را از فشار تقيّه نجات داده و شرايط را به گونه‌اي آماده كردند كه به آساني بتوانند مذهب خويش را ابراز و اظهار كنند. از جمله اين تمسّكات، نقل اشعاري منسوب به شاه نعمت الله است كه در اين اشعار بشارت ظهور صفويه را داده است و از جمله در آن آمده است:
اي عزيزا شور و غوغا در جهان خواهد گرفت
غصه و غم از زمين تا آسمان خواهد گرفت
اين ادامه دارد تا آن كه:
بعد از آن از آل يس سروري پيدا شود
مذهب و ملت ازو نام و نشان خواهد گرفت
شاه اسماعيل حيدر بود آن شهريار
خاك پايش را جهان كحل عيون خواهد گرفت
بعد از و شاهي كند فرزند او پنجاه سال
در اينجا نويسنده ما باز به سراغ تطبيق‌هاي پيشين رفته با اشاره به روايتي كه مي‌گويد: «إنّ لآل محمّد بالطالقان لكنزا سيظهره الله إذا شاء دعاؤه» مصداق آن را «خروج شاه جنّت مكان از طالقان» مي‌داند.
پيش از اين اشاره كرديم كه شيعيان براي دولت صفوي تا چه اندازه اهميت قائل بودند و اين قداست حتي پس از سقوط صفوي نيز در اذهان آنان باقي ماند. اين نكته‌اي است كه نويسنده ما هم به آن توجه دارد كه «اهل روزگار و حقايق آگاهان ذوي الاقتدار، از دوستان و شيعيان محمد و عليّ حيدر كرار و ائمه اطهار» آگاهاند كه شيعيان طي قرون متوالي «در تقيّه شديد» و در «اكثر اوقات مختفي بوداند» تا آن كه «در زمان ظهور اين دودمان خلافت نشان شاه جنّت مكان فردوس آشيان شاه اسماعيل ماضي» اوضاع تغيير كرد. نويسنده حتي از اين كه شاه اسماعيل را به عنوان فردي از اهل بيت، مصداق برخي از رواياتي بداند كه به طور طبيعي در باره حضرت قائم (ع) وارد شده ابائي ندارد. لذا بلافاصله پس از مطالب بالا مي‌گويد: «چنانچه گذشت سابقا در حديث ... حَتَّى يَدْفَعُوهُ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَيَمْلَؤُهَا قِسْطاً كَمَا مَلَئُوهَا جَوْراً». و اين روايت را در تأييد برداشت پيشين خود مي‌داند. چنان كه روايت «يَخْرُجُ أُنَاسٌ مِنَ قبل الْمَشْرِقِ فَيُوطِئُونَ لِلْمَهْدِيِّ» را روايتي ديگر در تأييد مطالب خود مي‌شمرد. البته اين مصداق‌يابي بسيار كلي است تا جايي كه او آيه «و لتكن منكم امّة يدعون الي الخير» را نيز در اين جهت مورد استفاده قرار مي‌دهد.
نويسنده مجددا به داستان تطبيق روايت «ثمّ يدفع بظفره إلى رجل من عترتي يقول بالحق و يعمل به» كه به نوشتة وي پدر علاّمه آن را حمل بر هولاگو كرده پرداخته و ضمن عبارت ادبي بلند بالا در ستايش اسماعيل مي‌نويسد كه : در كتب تواريخ مسطور و در افواه و السنه مذكور و ميان مخالف و موافق مشهور كه چون شاه جنّت مكان و خاقان گيتي‌ستان و مؤيد به تأييد ملك منّان، رافع لواي عدل و تشيع و احسان، مسدّد مناهج بغي و عدوان از اهل بيت و شيعيان آخر الزمان، مجدّد قواعد دين قويم و ايمان، مظهر آثار جلالت و عظمت و زنگ‌زداي از آيينة ملك و ملت، حكم‌انداز سهام تدابير مملكت، مبطل‌نماي اخبار رجال شجاعت، پناه دين و ايمان، يعني نواب فردوس مكان شاه اسماعيل صفوي موسوي بهادر خان ـ طاب ثراه و جعل الجنة مثويه ـ وقتي كه ركاب دولت و امارت را به شرف پاي بوس حضرت خود مشرّف و مزيّن نمود و نگين خانه زين را به گوهر شاهوار وجود ارجمند خويش مزيّن فرمود، پس آفتاب ظهورش از كوهسار عوايق امور تيغ كشيده، پرتو عدل و احسان بر بعضي از ممالك ايران انداخت، بخت جوانش نوخط دميدن سبزه دولت و تيغ عزيمت جهان گشايش هنوز نيم كش نيام انتظار فرصت بود كه خاطر مباركش را هواي جانفزاي اين معني بر سر افتاد كه من بعد خطبا بر منابر ارتقي، و در لعن و طعن .... بي‌وفا خودداري ننموده، نهال تولّي را از پيوند تبرّي مثمر ثمر رستگاري عقبي گردانند.
دنباله آن شرحي است كه مورخان از اقدامات نخست شاه اسماعيل براي رواج تشيع اثناعشري در تبريز انجام داد. برخي از همراهان از زود بودن و تندي آن انتقاد كردند، اما شاه اسماعيل گفت «من پادشاهي و شهرياري را از براي ترويج دين مبين و لعن دشمنان اهل بيت طيّبين ـ صلوات‌الله عليهم اجمعين ـ مي‌خواهم و اگر اين نباشد آن به چه كار من آيد». نتيجه آن شد كه آنچه را كه شيعيان «سالهاي سال و قرن‌هاي بيشمار منتظر چنين امر و روزي بودند و دندان صبوري بر دل و جگر مي‌افشردند، تبرزين زبانهاي طعن و لعن را آختند و بي‌انديشه و محابا از مخالفان دغا به اعلان اين خجسته كلام حق پرداختند». از آن زمان تاكنون «گلشن اسلام و ايمان با نواست و از تنقيه و اجراي قنات منطمس اين سنّت سنيّه سيراب و تازه و برجاست».[35]
16 ـ رساله كوچكي در هفت صفحه، حاوي چند روايت و تطبيق آنها بر شاه اسماعيل صفوي به شماره 5894 در دانشگاه تهران وجود دارد. متأسفانه نام مؤلف رساله روي آن نيامده، ولي آنچه هست بايد مربوط به روزگار اخير صفوي و در دهه‌هاي نخست قرن دوازدهم هجري باشد. در جايي از اين رساله از درگذشت ملاخليل قزويني خبر مي‌دهد كه به سال 1089 بوده است.
ممكن است مؤلف رساله محمد اشرف بن عبدالحسيب بن سيد احمد علوي، نواده ميرداماد باشد كه مرتبط با دولت صفوي بودند. اين احتمال از آن روست كه در مجموعه اي كه اين نسخه در آن است، رساله‌هايي از محمد اشرف و برخي ديگر از اين خاندان وجود دارد. در اين رساله، پس از نقل متن عربي اين احاديث؛ در ترجمه آنها چنين آمده است:
معني آنچه مذكور شد و ملخّص مضمونش اين است كه در كتاب غيبت شيخ طوسي ـ قدّس الله نفسه القدوسي ـ كه شيخ طايفه محقّه شيعه و مؤلف كتاب تهذيب و استبصار و از اكابر علماي اهل تشيع است، حديثي وارد شده از حضرت رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه آن سرور فرمودند كه خروج مي‌كند در شهر قزوين شخصي كه اسم او اسم يكي از انبياء باشد و سرعت خواهند نمود مردم به طاعت و انقياد او از مشرك و مؤمن پرخواهد نمود كوهها را از خوف.
و ايضا از آن سرور نقل نموده كه فرمودند در حديث ديگر كه شخصي از ديلم كه از اراضي جيلان و قريب به قزوين است خروج خواهد كرد كه كوهها و زمين‌هاي هموار و ناهموار را از خوف و مهابت پر خواهد نمود و سرعت خواهند نمود مردم از صالح و فاجر به طاعت او و قوت خواهد داد اين دين شيعه را، و شك نيست كه اين خروج مثل طلوع آفتاب روشن و عالم گير است كه نسبت به نواب صاحب قران عليين آشيان شاه اسماعيل ـ انار الله برهانه و ثقّل بالحسنات ميزانه ـ رو نمود؛ و تقويت دين شيعه به مرتبه‌اي نمود كه تا دامان قيامت بي لباس تقيّه بدست گيري تدبير و پنجه قدرت او از شش جانب گريبان گير معاندين اهل بيت نبوّت ـ صلّي الله عليه و آله ـ هست و بدولت اين سلسله عليه صفويه علويّه موسويّه ـ شيّد الله اركانهم ان شاءالله تعالي ـ اين معني مستمر خواهد بود. و اسم سامي آن جناب اسم يكي از انبياء است ـ عليهم السلام.
و جمعي از علماي راسخين سلف نيز اين اخبار و احاديث را به جناب نواب صاحب قران عليين آشيان راجع نموده‌اند. چنان چه ملاخليل قزويني ـ رحمه الله ـ در مقدمات شرح كافي كه از مؤلفات اوست، تصريح نموده كه مراد از صاحب خروج در حديث مذكور نواب صاحب قرآن از ذراري جناب نواب عليين آشيان است كه از جانب قزوين خروج نموده و تأييد اين دين كرد به نحوي كه مزيدي بر آن متصوّر نيست و به اين سبب دولت او مستمر خواهد شد، ملك و حكومت و رواج تشيع و محبت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ تا ظهور حجتُ الله القائم صاحب الزمان ـ عليه الصلاة و السلام بالقلب و اللسان ـ و اَوْلي و انسب آن بود كه نسبت به نواب عليين آشيان شاه اسماعيل اين احاديث حمل شود.
و در كتاب خرائج و جرائح قطب الدين راوندي كه از اعاظم علماي شيعه است، و در زمان بني عباس بوده؛ حديث قزوين را به نحوي كه عبارت آن به عينه مرقوم شد مذكور نموده است، و مؤيد اين مطلب از شيعي و سني، احاديث از مخبرين صادق وارد شده، به نحوي كه از جمله علماي شيعه ـ رحمهم الله تعالي ـ سيد ابن طاوس ـ قدس سره ـ در كتاب اقبال نقل نموده از كتاب ملاحم بطائني از ابي بصير از امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ كه آن حضرت فرمودند كه، حق تعالي جليل تر و كريم تر و عظيم تر از آن است كه واگذارد ارض را بدون امام عادل كه معصوم ـ عليهم السلام ـ باشد. گفت ابوبصير كه، گفتم به آن حضرت ـ عليه السلام ـ كه، جانم فداي تو باد، پس خبر ده مرا به آنچه راحت من باشد از شيوع تشيع و ايمان، و آنچه وعده شده در زمان ظهور قايم اهل بيت عليهم السلام؟ گفت آن حضرت ـ صلوات الله عليه ـ يا ابامحمد! نيست كه ببيند امّت محمد فرجي و خوشي هرگز تا پادشاهي بني عباس قايم است. بعد از آن كه منقرض شود سلطنت ايشان، بدان كه تقدير نموده خداي تعالي از براي امت به شخصي كه از ما اهل بيت باشد، يعني آن خروج كننده از اولاد ما باشد كه اشاره و امر نمايد مردم را به پرهيزكاري از عدم ايمان و عمل نمايد به هدايت و راستي و گرفته نشود در حكومت او رشوه، يعني به رشوه گرفتن بد باشد. به خدا قسم كه مي‌شناسم او را به اسم خودش و اسم پدرش، و بعد از خروج اين شخص، به فاصله‌اي خواهد آمد از جهت رواج تشيع آن امام زمان يعني حضرت قايم اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و نشان او اين است كه گردن قوي دارد و صاحب خال سياه، دو خال ديگر در او خواهد بود و اوست قايم به حق و عادل مطلق و نگاه دارنده آنچه به امانت به او سپرده شده از اسرار الهي، پر خواهد نمود زمين را از عدل و داد، چنان چه پر نموده‌اند فجار از جور و ظلم و بيداد.
اين حديث نيز مطابق با خروج نواب صاحب قران عليين آشيان است كه آن حضرت ـ عليه السلام ـ فرمودند كه از ما اهل بيت باشد و ساير مناسبات كه خود معلوم است.
و نعماني ايضا كه از اجلاّء تلامذه محمد بن يعقوب كليني ـ رحمهما الله ـ است، در كتاب غيبت به سند متصل از امام محمد باقر - عليه السلام - روايت نموده است كه آن حضرت فرمودند از جهت مبالغه كه گويا من هستم با قومي كه بيرون آمده‌اند و خروج نموده‌اند در مشرق و طلب حق و ايمان مردم مي‌نمايند و مقتضاي خواهش ايشان را مردم به عمل نمي‌آرند. بعد از آن، باز طلب حق مي‌كنند و مردم به عمل نمي‌آرند. پس چون تمرّد ايشان را ملاحظه مي‌كنند، مي‌گذارند شمشيرهاي خود را بر دوش‌هاي خود و به ضرب شمشير احقاق حق مي‌نمايند و كما ينبغي در آن امر عظيم مي‌كوشند و سلطنت ايشان باقي باشد تا زمان خروج حضرت قائم اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و آن امانت را به آن حضرت سپارند و هر كس در جنگ آن طالبان حق كشته شود، شهيد خواهد بود، و به خدا قسم، اگر من ادارك زمان آن امام را بكنم تا به جان سعي در رواج دين خواهم نمود و از براي آن صاحب حكم سعي بليغ خواهم كرد.
و از محدثين اهل سنت، ابن شيرويه ديلمي در كتاب فردوس الاخبار قريب به اين حديث نقل نموده كه بعينه حديث مذكور بعد از حديث كتاب خرايج مسطور شده و حكم فرموده حضرت صاحب رسالت ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه اگر به مشقّت تمام در روي برف نشسته مثل اطفال، بايد غلطيد و نزد ايشان حاضر شد.
و ايضا در كتاب غيبت نعماني حديث مسندي از امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ روايت شده كه به تحقيق كه امير المؤمنين ـ صلوات الله عليه ـ حكايت نمود از چيز چندي كه بعد از آن حضرت متحقق مي‌شود تا ظهور صاحب الزمان ـ عليه السلام ـ پس فرمود: از آن جمله است خروج جمعي از خراسان كه غالب شوند بر زمين كوفان و ملتان و بگذرند از جزيره بني كاوان كه جزيره‌اي است در حوالي بصره؛ و گفته‌اند كه مراد، سلاطين ترك‌اند مثل چنگيز خان و هلاگو خان، و تصريح نموده آخر فرمودند كه بايد خروج نمايد از ما اهل بيت يعني از اولاد ما باشد قايمي به گيلان و اطاعت او نمايند مردم ابر و ديلم كه در نواحي و حوالي استراباد و قزوين است، و ظاهر شوند از براي آن وَلَد من عَلَمداران ترك.
و در اين حديث نيز تصريح به مراتب فوق شده.
و شيخ حسين بن عبدالصمد پدر شيخ المقدّسين شيخ بهاءالدين محمد ـ رحمهما الله تعالي ـ به خط خود تصريح نموده كه مقتولين مروج اين مذهب موافق حديث حكم شهدا دارند، والله اعلم.
17 . محمد شفيع عاملي در دوره افشاريه و زنديه كتابي در تكميل مجالس المؤمنين با عنوان محافل المؤمنين نگاشت كه در آن شرح حال شماري از علماي متأخر شيعه را آورد. وي مي‌نويسد: و مخفي نماناد كه توقيت آن حضرت به زمان معين منافي روايات كثيره دالّه است بر عدم معرفت احدي از مردمان به خصوص وقت او «و كذب الوقّاتون» ... و بعضي از جمله علما رسائل در اين باب نوشته‌اند، و اتصال دولت صفويه را به ظهور حضرت صاحب ـ عليه السلام ـ مذكور ساخته‌اند، خالي از چيزي نيست، چنان چه خلاف آن مشاهده گرديد. وي سپس به اشعار شاه نعمت الله ولي اشاره كرده كه «در قصيده منتهاي دولت صفويه را با ظهور حضرت صاحب الامر ـ عليه السلام ـ مقترن ساخته، و حال آن كه بعد از انصرام دولت صفويه ظهور سلطان نادر شاه افشار بود كه در اواخر دولت او به اهالي ايران، بلكه تمامي ممالك محروسه او بسيار ناخوش گذشت.[36]
18 . در ادامه سخن عاملي در محافل كه به نادرست بودن اين قبيل پيش گويي ها واقف گشته است ، بد نيست به اين سخن طنز آلود رستم الحكماء هم توجه كنيم كه الحق درخور اعتناست:
چون آن جنّت آرامگاهي به دلايل و براهين آيات قرآني حكم‌هاي صريح نمود كه سلسله جليله ملوك صفويه، نسلاً بعد نسل به ظهور جناب قائم آل محمد خواهد رسيد، از اين احكام قوي دل شدند و تكيه بر اين قول نمودند و سررشته مملكت داري را از دست رها نمودند.[37]
اين بود مروري بر نمونه هاي تاريخي كه برخي از مستندات تئوري اتصال دولت صفويه را به دولت حضرت قائم عليه الصلاة و السلام بيان كرده بود.
در اينجا به سراغ يك رساله مستقل در اين زمينه خواهيم رفت.

رساله در شرح حديث دولتنا في آخر الزمان
در اينجا با رساله كوتاه اما بدون مؤلفي روبرو هستيم كه عجالتا تنها نسخه آن، همين است كه در دسترس ماست. اين نسخه شامل 33 برگ (35 ص) است و به شماره 1381 در كتابخانه آيت الله مرعشي نگهداري مي‌شود. رساله با خط بسيار خوش نستعليق نگاشته شده، و داراي سرلوح مذهب زيبايي است.تذهيب در تمام صفحات ديده مي شود و توان گفت كه نسخه اي شاهانه و سلطنتي بوده است. رساله براي شاه طهماسب و در روزگار وي تأليف شده اما تاريخ كتابت آن چنان كه در پايانش آمده است، ظاهرا 1067 است. فهرست نويس محترم آن را سال 1017 خوانده است كه آن هم با درصدي كمتر محتمل است.
هدف از نگارش اين رساله
رساله حاضر در شرح حديثي كه نويسنده رساله آن را به اين صورت آورده است:
لكلّ اناس دولة، و دولتنا في آخر الزمان.
روايت به اين صورت در منابع وجود ندارد، اما اساس آن بايد نقلي مشابه باشد كه به صورت روايتي از امام صادق ـ عليه السلام ـ توسط شيخ صدوق در كتاب امالي (ص 489 و از آنجا در بحار: 51/ 143) آمده است؛ با اين سند:
حديث كرد ما را محمد بن موسي بن متوكل، از علي بن ابراهيم، از پدرش ابراهيم بن هاشم، از محمد بن ابي عمير كه گفت: كسي حديث كرد مرا كه از امام صادق عليه السلام شنيد:
لكل أناس دولة يرقبونها و دولتنا في آخر الدهر تظهر
به احتمال نقلي كه با همين صورت در روضة الواعظين (ص 212، 267) آمده است بايد از امالي باشد؛ اما نويسنده روضه ‌گويد كه اين سخن، فراوان از امام صادق ـ عليه السلام ـ شنيده شده است.
به نظر مي رسد در دوره صفوي، استناداتي به اين حديث در باره اتصال دولت صفوي به دولت قائم (ع)، و يا در حقيقت مقدمه بودن دولت صفوي براي دولت صاحب الزمان، صورت گرفته است. در اينجا به چند نمونه اشاره مي‌كنيم.
استناد شاه اسماعيل به حديث دولتنا في آخر الزمان
روايت ياد شده شايد براي نخستين بار در نامه شاه اسماعيل به شيبك خان به كار رفته باشد. بخشي از اين نامه در منابع كهن آمده چنين است: بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلواة على رسوله احمد المختار و آله اجمعين و العاقبة للمتقين ... بعد اهداى سلام اعلام آنكه، مكتوب شريف كه ارسال داشته بودند رسيد و بر مضمون آن مطلّع گرديد، ملخّص فحاوى كتاب و محصّل مطاوى جواب آنكه بر ارباب بصاير و ابصار كالشمس فى وسط النهار واضح و آشكار است كه به موجب فرموده، «لولاك لما خلقت الافلاك» تعمير معموره خاك همچو ترتيب عوالم پاك‏ به وسيله ظهور اشعه نور محمدى- عليه الصّلوة و السلام- و بر حسب مقتضاى رتبت جامعيّت بين ختم النبوة و كمال الولاية كه هر آينه مقتضى ظهور آثار عموم احكام حكومت دنيوى مستدعى سطوح انوار و شمول اطوار سلطنت اخروى است، ايالت ولايت صورى و ولايت مملكت معنوى خاصّه آن حضرت و عترت طيّبه عليّة الخصال و اولاد طاهره و آل جليّة الكمال اوست و به تحقيق و يقين و ادلّه و براهين مظهر سلطنت عظمى و خلافت كبرى غير ذات الهى صفات آن سلطان سرير دنيا و آن برهان منير «أَوْ أَدْنى‏» نيست و اگر چند روزى بر حسب اختيارات ربّانى وارثان آن جامعيّت مخصوصه و حاكميت، اعنى ائمّه هدى و اجلّه اوليا از استدراك حقوق خود از تعدّى ارباب غضب و تعصّب متعاقد گشته از ننگ استشراك اهل دنيا نام تسلّط و استيلا نمى‏بردند و خود را در صدد مقابله اخسا نمى‏آوردند، بر حسب اشارت غيبيّه و اوامر الهيّه كمال علوّ و علوّ كمال ايشان را بود، حاشا كه به واسطه عجز و زبونى از آن جمع پريشان بودندى، امّا بحمد اللّه چون در اين ولا به موجب «لكلّ اناس دولة و دولتنا فى آخر الزمان» از چمن دلگشاى خاندان نبوّت و ولايت، نهال بلند برومند وجود اين جانب سر به سرافرازى كشيد و از مكمن عالم آرايى دودمان سيادت و سعادت چراغ گيتى فروز دشمن سوز اين دولت روزافزون كه آيه «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» نشان آن و كريمه «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ» در شأن آن است روشن گشت و آثار فحواى «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ» از وجنات احوال و اطوار خود مشاهده افتاد به زبان خموش به تلقين هاتف سروش به ذكر «إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها»گويا شد، منادى تقدير زبان تقرير به اداى نداى «كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنا» گشاد و نوك خامه ملايك سرير كاتبان تحرير به موجب «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ» در صفايح سلطنت كاملة الاركان و ايالت عالم و عالميان‏ رقم آيت اسم خليل ثبت نموده زمانه در نظر اهل زمان جلوه داد...[38]
استناد به حديث دولتنا در ميان برخي از مورخان براي دولت شاه اسماعيل
به جز اين نامه، ميان مورخان هواخواه دولت صفوي نيز استفاده از اين حديث مطرح بوده است. از جمله در دو جاي از كتاب خلاصة التواريخ از اين حديث استفاده شده است: يك مورد در جريان حضور شاه اسماعيل در قم با اين عبارت:
و خاقان سكندرشان بعد ازين فتح، متوجه دار المؤمنين قم گشتند. ... به اتفاق سادات عظام و قضات اسلام و اكابر و اهالى و شيعيان بلده جنّت‏نشان كه قرب هفتصد هشتصد سال به محنت تقيّه گرفتار بودند. و در آرزوى اين چنين مظهرى مى‏بودند «حيث قال صلى اللّه عليه: لكل قوم دولة و دولتنا فى آخر الزمان»، به همدان به استقبال شتافتند.[39] در مورد دوم آمده است: چون خاقان سكندرشان مظهرى بود از آثار دودمان مرتضوى و به مؤداى حقيقت انتماى، «لكل اناس دولة و دولتنا فى آخر الزمان» در اندك زمانى اجراى مذهب حق نموده رفع بدع فرمودند و مترصّد آن مى‏بودند كه تمامى ربع مسكون را تسخير نموده در جمع اقطار مذهب ائمه اطهار را انتشار دهند...[40]
تطبيق روايت دولتنا بر شاه عباس صفوي
مورد ديگر آن است كه نويسنده روضة الصفويه روايت ياد شده را در باره شاه عباس تطبيق مي كند: مصطفوى انتسابى كه به مضمون كلام معجز نظام سرور اوليا- عليه التّحيّة و الثّناء- حيث قال لكلّ قوم دولة و دولتنا فى آخر الزّمان هماى دولت جز به شرفات قصر اقبالش در هيچ مكان نزول اجلال نفرموده. اعنى سيّد الخواقين فى الآفاق، مستخدم السّلاطين بالعشى و الاشراق، مظهر جلال سبحانى، مظهر الطاف ربّانى، وارث خلافت امير المؤمنين، معزّز به اعزاز وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ آمر به امر خالق افلاك و انجم، مصداق كريمه أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، مشيّد اركان شريعت خيرالبشر، مؤسسّ بنيان ملّت حق ائمه اثنى عشر، فروغ انجمن شاهان جمجاه، شمع دودمان سلاطين عالم‏پناه، مؤيّد به تأييدات الملك الغنى، ابو المظفّر شاه عبّاس الحسينى الموسوى الصفوى، رفع اللّه تعالى اعلام الدّين به اعتلاى لواى سلطنت و نوّر وجه الارض بانوار آثار معدلته، ما أضائت الشمس و القمر بمحمّد و آله هم الذَين خير البشر، مأمول از موهبت ملك ملك بخش تعالى و تقدّس آنكه تا انقراض فلك داير وجوه دنانير و رئوس منابر در اقطار امصار از اسم سامى و لقب نامى همايون مزيّن و مرتّب بوده، تطوّق حوادث و نوايب زمان را به دولت ابدى و شوكت سرمدى اين حارس بيضه اسلام راه روش مسدود باد، بالنبىّ و آله الامجاد.[41]
تطبيق روايت «دولتنا» بر انقلاب اسلامي
مورد ديگري را هم از يك نويسنده معاصر سراغ داريم. مرحوم رازي در گنجينه دانشمندان (8: 47 ـ 408) در سال انقلاب يعني 1356 ـ 1357 چنين آورده است: ... و بدانيد كه آن فقط و فقط در انحصار فرج و ظهور و انقلاب جهانى حضرت مهدى (ع) و عجل الله فرجه الشريف است؛ زيرا خداى جهان چنين مقدّر فرموده و به پيامبران سلف و پيامبر بزرگوار ما وعده فرموده (و انّه لا يخلف الميعاد.) و تمام امامان معصوم (ع) هم آن روز را وعده داده و امر به انتظار رسيدن آن روز نموده‏اند.
لكلّ اناس دولة يرغبونها و دولتنا فى آخر الدهر تظهر
دلخوشى اين حقير سراپا تقصير در اين نهضت و انقلاب، به اين است كه متصل به فرج و آخرين انقلاب توحيدى جهانى ولىّ عصر ـ روحى له الفداء ـ است، زيرا آن طور كه اهل نظر از اخبار و الهامات غيبى و مكاشفات رحمانى و پيشگوئى‏هاى بزرگان استنباط و اكتشاف كرده‏اند؛ يكى از علائم و مبشّرات بر چيده شدن سلطنت دو هزار و پانصد ساله ايران و برقرارى جمهورى اسلام است و ديگر مرجعيّت و زعامت آيت الله العظمى آقاى حاج سيد ابو القاسم خوئى ـ مدّ ظله العالى الى ان يقوم الحجه ان شاء الله ـ چنانچه در حدود 27 سال قبل در آثار الحجّه نوشتم؛ و در حدود هشت سال قبل هم در جلد دوم گنجينه دانشمندان تكرار نمودم‏
فاش ميگويم وز گفته خود دلشادم بنده حقم و از هردو جهان آزادم‏
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آنشبى را كه مرا مژده بداد استادم‏
كه ابو القاسم خوئى است ز آيات فرج پس بعشاق مر اين تازه بشارت دادم‏
و ديگر شروع جنگ از ماه صفر تا ماه صفر كه از صفر سال 1398 قمرى شروع شد تا ماه صفر سال 1399 ق كه دولت بختيار سقوط و دولت موقت اسلامى اعلان گرديد؛ و ديگر وجود بعضى از كساني كه از علائم و محتوم است چون سفيانى و حسنى ...
محتواي رساله حاضر
كتاب شامل يك مقدمه توضيحي است كه مولف پس از آن گفته است كه دوازده دليل براي اثبات اين تطبيق آورده است، اما مع الاسف؛ در شمارش اعداد پس از بيان مورد ششم به سراغ يازدهم رفته و با ذكر دوازده جمعا هشت مورد را بيان كرده است. در ظاهر سقطي در عبارت رخ نداده و به احتمال كاتب در وقت كتابت چند صفحه‌اي را انداخته است.
نثر كتاب بسيار اديبانه و با انشاي خاص، مغلق و البته زيبا نوشته شده و در بيشتر موارد، آدمي تصور مي‌كند كه مطلب فداي زيبايي عبارت شده است. حتي مي‌توان گفت كه گويي نگارش يك متن زيبا با تكلف منشيانه، براي نويسنده، مهم‌تر از ارائه اصل استدلالها بوده است.
نوع استدلالها نه فقهي بلكه عمدتا قريحه‌اي و خطابي است، چنان كه يكي از موارد استدلال براي درستي تطبيق آن است كه تاريخ جلوس اين پادشاه با عدد ابجدي آخر الزمان برابر است و اين معنايش اين است كه دولت طهماسب به دولت صاحب الزمان خواهد پيوست.
بايد توجه داشت كه اين قبيل نوشته‌ها نوعي نوشته هاي سطح پايين بود كه نه ريشه فقهي درستي داشت و نه حتي در چهارچوب افكار حديثي اصيل مطرح مي‌گرديد. بلكه بيشتر نوعي رساله هاي خطابي بود كه مبناي خود را تركيبي از قداست سلطنت و سيادت قرار داده بود و تلاش مي‌كرد تا با تفكر موعودگرايانه و مباني طرح شده در متون علائم الظهور راهي براي مشروعيت عرفي ـ ديني دولت صفوي ميان مردم بگشايد.
در لابلاي عبارات وي مي‌توان هدف اصلي او را از تدوين اين رساله دريافت، جايي كه مي‌نويسد:
«دولت ابد پيوند نواب كامياب شاهي ظلّ الهي كه اشراق انوار رايات نصرت آياتش از ضياء وضّاء انتساب به خاندان مقدّس بنيان نبوّت، و لمعان ماهچه اعلام فتح ارتسامش از پرتو شعاع آفتاب عالمتاب انتساب به دودمان قدسي مكان ولايت و امامتست، در آخر الزمان تا آخر زمان بوده، در آخر به زمان صاحب الزمان ـ عليه صلوات الله الرحيم الرحمن ـ متّصل گشته، انتهاء زمان سلطنت جهان به زمن سعادت اقتران اين شاه جهانيان و پادشاه عالميان باشد، ان شاء الله تعالي و تقدّس».
و در جاي ديگر:
«دولت ابد پيوند و زمان جنّت، مانند نواب كامياب شاهي تا آخر زمان و زمان آخر كه اوّل زمان و زمان اوّل ظهور رايت نصرت غايت فتح آيت دولت صاحب الزمان ـ‌ عليه افضل صلوات الله الرحيم الرحمن ـ است، پاينده، و آفتاب عالمتاب دولت بي‌زوالش بر عالميان تابنده خواهد بود».
محتواي اين دو عبارت، بنياد رساله حاضر است كه چند بار به شكل هاي مختلف تكرار شده است و اكنون متن رساله تقديم خوانندگان عزيز و ارجمند مي‌ شود.

متن رساله:
بسم الله الرحمن الرحيم
استفتاح ابواب فيض واهب متعال، در افتتاح هر مقال همايون فال، و استجلاب اسباب توفيق خداوند ذوالجلال، در ابتداي هر امر ذي بال، بحمد و ثناي واجب الاداء مالكي الملكي باشد كه به مقتضاي مؤدّاي اعجاز اداي وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون‏ [انبياء: 105] تاج وهّاج سلطنت و تاجداري بر سر بلند افسر پادشاهي دين پناهي مي‌نهد كه خاك آستان ملايك آشيان سيّد المرسلين ـ عليه و آله المعصومين صلوات الله ربّ العالمين ـ توتياي ديده اعتبار ساخته، هماي بلند هواي همّت والانهمتش همواره بر شرفه قصر دين‌داري و كنگره ايوان حق‌گذاري نشيند؛ و به مؤدّاي فحواي صحّت انتماي وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأرْض‏[نور: 55] قباي زيباي ابهّت و كامكاري بر قامت با استقامت شاهنشاهي ملايك سپاهي لايق مي‌داند كه غلامي اميرالمؤمنين حيدر ـ عليه صلوات الله العليّ الاكبر ـ باعث افتخار دانسته؛ دانسته قدم همايون مقدم، در شاه‌راه ترويج شرع متين و دين مبين ايمه اثنا عشر ـ عليهم شرايف الصلوات من واهب القُوي و القدر ـ نهد تا به اين اسباب، چهره دولت ابدي و سلطنت سرمدي، هر آينه در آئينه قضاي تؤتي المُلْك مَن تشاء به معاينه بيند. نظم:
شه سرير ازل كز كمال استغنا
مقدّس است ز مثل و منزّه از انباز
كدام سر، كه شبانگاه آفتابْ مثال
به كوي عزّت او نيست بر زمين نياز
نهاده بر سر شاهان ز لطف تاج خرد
كز افسرست شهنشه ز ديگران ممتاز
و ثاني اين ثناء صدق ادا نزد هر ثاني، و تالي اين ذكر عالي نزد ارباب عوالي، اهداء صلوات زاكيات و تسليمات وافيات است بر شاه رقعه وجود، و پادشاه بقعه شهود، و سلطان سرير رسالت، و خاقان گردون مسير عرش بسالت، آفتاب آسمان دَني فَتَدَلّي، ماه ايوان قابَ قوْسَين اَو اَدني، سيّد انبياء و مرسلين و خاتم اصفياء و نبيّين؛ آن سيّد سندي كه خاك آستانه بلند آشيانه‌اش، توتياي ديده اعتبار اعاظم سلاطين اولي الايدي و الابصار، و زينت بخش تاج افتخار افاخم خواقين نامدار، در اعصار و امصارست. نظم:
احمد مرسل كه به اقبال و جاه
بود جهانش ز ازل در پناه
خاك درش مقصد روح الامين
طفل رهش عيسي گردون نشين
بر در او گشته ثوابت مقيم
فرش حريمش شده عرش عظيم
و آل عليّة الخصال جليّة الكمال آن اكمل اهل كمال و اكمال، خصوصاً وصيّ بر حقّ و امام مطلق، شاه تختگاه ولايت، و پادشاه بارگاه هدايت، صاحب مرتبت هاروني، و مالك مملكت سلوني، منصوص به فخامت هلْ اَتي، و مخصوص به كرامت لافتي، مرتضاء رضاء مَن كنتُ مولاه فعليّ مولاه، و مدعاء دعاء اللهمّ وال من والاه، آن امام عاليمقامي كه غلام درگاه جاهش را سلطنت انس و جان پايه كمين، و شهرياري عالميان مرتبه كهين بوده، سلاطين جهان او را غلامي رهينند. نظم:
عليّ عالي اعلي كه هست شاهان را
هواي آن كه غلام ورا شوند غلام
امير شاه نشان، پادشاه كشور جان
كه گشت ابلق گردون به زير رانش رام
سر ايمه دين، دين پناه اهل يقين
عليه الف صلات و الف الف سلام
و بقيه ايمه هُدات اثني عشر كه مروّج مذهب صحيح معتبر ايشان را، امر دين و دنيا مروّج و تمام عيار، و كرّوبيان ملاء اعلي با وي در اين امر اَسْني همدم و يارند، صلاةً دايمةً ناميةً و سلاماً كافياً وافياً الي يوم يقوم النّاس لربّ العالمين.
اما بعد:
به موقف عرض و شرف اصغاء طايفان حضرت جنّت خضرت، و عاكفان جناب اعالي اياب نواب كامياب شاهنشاهي [مي رساند] كه چون خاك آستانه سيّد البشر ـ صلّي الله تعالي عليه و آله الي يوم المحشر ـ آب‌روي القاب همايونش شده، بناي عاليجناب القاب افاخم سلاطين و اعاظم خواقين را تزلزل در اركان اعتبار و اساس افتخار افتاده، و ميل نيل خاكبوسي آستان اعالي آشيانش، خرمن وقار سلاطين گردون اقتدار و خواقين نامدار را به باد فنا داده، خاك قدم محترمش، توتياي ديده سرداران زمان گرديده، و حلقه غلامي‌اش در گوش هوش گردنكشان دوران جاي خود ديده؛ پادشاهي كه چون غلامي اميرالمؤمنين حيدر ـ صلوات الله تعالي عليه مَا اسْتضاء فضاء العالم بالشمس الانور ـ مايه افتخار و سرمايه اعتبار حضرتش گرديده، غلامي بوّاب نوابش، پادشاهان رفيع الشأن را در هر زمان و مكان مايه شادي، و بندگي خدمه خدمتش شاهان عالم را از هرگونه غم و الم سرمايه آزادي، تارك مبارك غلام مقبول درگاه عاليمان پناهش، قابل تاج سلطنت و كامكاري، و فرق فرقدساي خادم خرگاه جهانيان اميدگاهش لايق افسر دولت و بختياري،
سلاطين عالم را مرغ جان در هواي هواي بندگي غلامان حضرتش در طيران، و اساطين بني آدم را طوطي زبان در ثناگستري خادمان خدمتش هزار دستان، عاليمان پناهي كه چون مروّج مذهب ائمه اثنا عشر ـ عليهم شرايف الصلوات ما اقمر القمر ـ امتياز بخشنده حضرتش از سلاطين هر كشور و زينت‌گر القاب خدمتش در هر محشر گرديده؛ اطاعت فرمان واجب الاذعانش بر معشر بشر، سادس صلوات خمس و ارتقاء رقيع رفيع الشأن اعتلاء بندگان آستانش اظهر از شمس، يعني شاه دين پناه. نظم:
حاصلِ آمدْ شد خورشيد و ماه
روشنيِ چشم سفيد و سياه
پادشاه نبي شأن، ولي نشانِ، سبطين مكانِ، سجاد اطمينانِ، باقر عرفان، صادق بيانِ، كاظم تبيان،ِ رضا فرمانِ، جواد احسانِ، نقي امتنانِ، عسكري توانِ، مهدي زمان، نظم:
آن شهنشاهي كه از حشمت به ملك شرع و دين
دارد او بر جمله شاهان زمانه سروري
يافته رونق ز عدلش مذهب اثنا عشر
تازه در عهدش شده آيين دين جعفري
هم سيادت در نسب، هم پادشاهي در حسب
كو سليمان تا در انگشتش كند انگشتري
سلطان آل محمد ـ عليه و آله الغرّ الكرام، شرايف الصلوات و السلام ـ قهرمان خواقين الاسلام، مستخدم سلاطين الايّام، ثمره «شجرةٍ اصلها ثابت و فرعها في السماء»، خليفة اجداده الايمة الهدي ـ عليهم شرايف الصلاة و السلام و الثناء ـ السلطان ابن السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابوالمظفّر سلطان شاه طهماسب الحسيني الموسوي الصفوي بهادرخان ـ لازالت رايات خلافته مرفوعة الايات باعلاء خليفة الرحمان ـ عليه صلوات الله المنّان ـ و آيات سلطنته متصلة الغايات بزمان صاحب الزمان ـ عليه شرايف صلوات الله المستعان ـ چنان معروض مي‌دارد كه،
چون الطاف نامتناهي الهي، همواره شامل حال طالبان ازدياد مواد دولت بي‌زوال نواب كامياب شاهي ظلّ الّهي مي باشد، هر ساعت از روزنه شعاع اين آفتاب عالمتاب بر ايشان مي‌تابد، و هر لحظه از دريچه چهره اين مقصود عاقبت محمود، خود را مستعد جلوه‌گري مي يابد، لهذا در اين اوقات خجسته ساعات، تشرّف به شرف ملاحظه نشاني عالي شان و فرمان واجب الاذعان كه از پايه سرير خلافت مصير و درگاه گيتي شاه جمجاه علّيين آشيان و پادشاه دين پناه فردوس مكان، گلبن گلستان نبوي، شمع شبستان مرتضوي، انموذج صولت پيغمبري، وارث شجاعت حيدري، فرازنده اعلام شيعه نوازي، فروزنده نيران مخالف‌گدازي، هادي خلايق به احقّ مذاهب و اشرف اديان، مرشد مسترشدين به طريق ايمان، چراغ افروز دودمان جليل خليل صاحب كرامت وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعيل‏، (مريم، 54) ، نظم:
پادشاه پادشاهان خسرو خسرونشان
شهسوار كشور جان، نايب صاحب زمان
ظلّ ربّ العالمين شاهنشه دنيا و دين
حامي شرع پيمبر باعث امن و امان
درّ درج آل يس ماه برج اهل بيت
پيرو اثني عشر از جان محبّ خاندان
سلطان سلاطين البشر، خليفة آبائه الايمة الاثني عشر ـ عليهم صلوات الله الملك الاكبر ـ ملك الملوك و سلطان الخواقين، المنتسب بنسبه الشريف الي اميرالمؤمنين ـ عليه افضل صلوات الله ربّ العالمين ـ السلطان ابن السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابوالمظفّر سلطان شاه اسماعيل الحسيني الموسوي الصفوي بهادرخان ¬ـ جعل الله تعالي سعيه الاوفي في اهداء الخلق الي طريق الحقّ مشكورا و اعطاء كأسه الاصفي في حضاير القدس حسب ما سعاه عطاءاً موفوراً ـ مرقوم رقم منشيان رفيع الشأن بليغ البيان شده بود، ابواب فيض و فتوح بر روي دل گشاده، چشم اميد مشاهده رخسار فيض الانوار اشارات غيبي و بشارات لاريبي را آماده گشت، و از پرتو اشراق آفتاب عالمتاب و نيّر افاضت مآب كلامي معجز بيان، قضا ترجمان، قدر جريان كه در فحاوي مطاوي آن سِفر عظيم و كتاب لازم التكريم مندرج بود، و هو هذا: لكلّ اُناس دولة و دولتنا في آخِرِ الزمان، بر فضاي دل، اين معني شارق گرديد، و گوش هوش از ملهم غيب و مبشّر لاريب، اين صداء صحّت ادا، و نداء حقيقت انتماء شنيد كه دولت ابد پيوند نواب كامياب شاهي ظلّ الّهي كه اشراق انوار رايات نصرت آياتش از ضياء وضّاء انتساب به خاندان مقدّس بنيان نبوّت، و لمعان ماهچه اعلام فتح ارتسامش، از پرتو شعاع آفتاب عالمتاب انتساب به دودمان قدسي مكان ولايت و امامتست، در آخر الزمان، تا آخر زمان بوده، در آخر به زمان صاحب الزمان ـ عليه صلوات الله الرحيم الرحمن ـ متّصل گشته، انتهاء زمان سلطنت جهان به زمان سعادت اقتران اين شاه جهانيان و پادشاه عالميان باشد، ان شاء الله تعالي و تقدّس. نظم:
به اين مژده گر زان كه با بندگان
روان برفشانيم نقد روان
سزد بلكه جان چيست تا هوشيار
كند بر چنين مژده آن را نثار
[چرا دولت طهماسب، دولت آخر زماني است؟]
و از نسيم عنبر شميم تفصيل اين كلام خجسته نظام، شامّه عامّه و مشام انام به اين گونه معطّر تواند شد كه لفظ «دولتنا» بحكم تحكّم عموم مفهوم از اين ضمير متكلّم، متكلّم است به عموم نسبت دولت مظروف آخرالزمان كه دولت آخر زماني، عبارت از آن است، به نفوس عاليه و ذوات متعاليه حضرات عاليات رفيع الدرجات ـ عليهم شرايف الصلوات ـ و منتسبان به اين سلسله عليّه و نسبتشان به اين شجره طيّبه، و اگر حال امداد مقال را مجال يابد، و تخصيص اين عموم در خصوص جماعت با مناعت منسوبين نمايد، محال نباشد؛ و چون به حقيقت، حقيقت انتساب در امثال اين ابواب، يا از راه نسبتست به آن كه شجره طيّبه‌اش منشعب از اصل اصيل نبوّت، و سلسله شريفه‌اش منتسب به مجد اثيل امامت باشد، يا از روي حسب، به آن كه اشراق آفتاب اخلاقش از لمعان انوار مآثر پيغمبري و فروغ انوار اوصافش از اشراق مفاخر حيدري بود، يا از جهت آن كه نهال طوبي مثال دولت ابد پيوندش نشو و نما يافته، آب و هواي امداد حضرت سيّد المرسلين ـ عليه و آله افضل صلوات المصلّين ـ و سبزه زار نضارت آثار سلطنت ارجمندش بهجت و روا يافته، رشحات سحاب اسعاد امير المؤمنين و ايمه معصومين ـ‌ صلوات الله تعالي عليهم اجمعين ـ باشد، يا از ديگر جهات.
و به هر حال به طريق منع خلوّ و خلوّ از منع، جمع هر آينه ظاهر باشد كه صاحب دولتي كه به جهات انتساب او به جهات انتساب، ظاهر باشد، به اين نسبت خصوصيتي خواهد داشت؛ چه قوام امر نسبت به چاشني انتساب ميسّر است، و نه ميسّرست كه با وجود ترجيح در انتساب به جهات انتساب، تساوي در نسبت باشد، و ليكن انتشاري كه اين فرد را باشد، قرينه مخصّصه اي خواهد كه او را در فرد معين، معين، و صفحه مناقب صاحب دولتي مخصوص به رقم اين تخصيص مزيّن گرداند؛ وآن قرينه مخصّصه اين تواند بود كه نواب كامياب صاحب قراني كه صاحب دولت آخر زماني است و بحمدالله تعالي از جهات، جهات انتسابش ظاهر، و حالت ارتباطش بر عاليمان كالشّمس في وسط النّهار باهرست، و با اين خاك آستانه سيّد مرسلين و خاتم انبياء ـ عليه و آله شرايف الصلاة و الثناء ـ كحل الجواهر ديده مفاخر و علامي امير مؤمنان و سيّد اصفياء ـ عليه شرايف صلوات الله واهب العطايا ـ باعث افتخار بر سلاطين اوّل و آخر و ترويج دين ايمه هدي ـ عليهم صلوات الله ما دامت الارض و السماء ـ مركوز خاطر عاطر ساخته است.
[تاريخ جلوس با لفظ آخرالزمان يكي است]
تاريخ جلوس همايونش بر تخت نيكبخت فرماندهي و ايوان فلك نشان شاهنشي با عدد و لفظ «آخر الزمان» كه ظرف زمان دولت مذكور درين خجسته بيانست، موافق است؛ و دلالت اين توافق بر تلاحق زمان دولت اين شاه عالي شأن و زمان ظهور صاحب الزمان ـ عليه صلوات الله الرحيم الرحمن ـ از غايت ظهور، احتياج به بيان ندارد. مصرع:
«كانجا كه عيانست چه حاجت به بيان است».
پس به معاونت حال و مقال، اساس مدعا استحكام، و بنيان اين ادعا انبرام پذيرفت و سامعه تحقيق از توافق عددَين صرير اين تصديق به اتمّ وجهي شنفت؛ و تواند بود كه هر يك از جهات مذكوره انتساب را دليلي گرفته، دلالت عدد لفظ آخر الزمان دليل رابع باشد، و به اين چهار دليل قاطع، كوكب اين مدّعا از افق صحّت لامع گردد.
و هر يك از جهات مذكوره انتساب را با دليل عددي دو مقدمه جازمه توان گفت كه منتج اين نتيجه ثابته باشد؛ و درين صورت، سه مرتبه بهم رسد كه هر مرتبه مشتمل بر دو مقدمه بوده، مجموع شش باشد و اين شش با آن چهار، عشره كامله گردد «تلك عشرة كاملة مكمله كملت بها تلك البشارة الفاضله».
پس از اين كلام قدسي نظام، كافّه انام را رايحه فايحه اين خبر خير ارتسام، به مشام جان و حناشيم جنان، چنان رسد كه دولت ابد پيوند و زمان جنّت، مانند نواب كامياب شاهي تا آخر زمان و زمان آخر كه اوّل زمان و زمان اوّل ظهور رايت نصرت غايت فتح آيت دولت صاحب الزمان ـ‌ عليه افضل صلوات الله الرحيم الرحمن ـ است، پاينده، و آفتاب عالمتاب دولت بي‌زوالش بر عالميان تابنده خواهد بود، ان شاءالله تعالي.
و الحق جاي آن دارد؛ چه بي تعلّق تملّق عبارات آرايي ارباب انشاء تصلّف تكلّف براعت افزايي اصحاب اطرا، از غرّه صباح آفرينش تا اين عصر، تخت نيكبخت سلطنت و نامداري، بخت بيداري چنين به خواب خيال نديده، و مسند مشيّد ابهت و كامكاري با وجود چنين شهريار[42] عالم‌مداري مزيّن نگرديده، و هيهات هيهات كه ديگر در ادوار چرخ دوّار كه مدار دور ثابت و سيّارست، صاحب دولتي چنين اَعلام دارايي بر افرازد، يا در هيچ قرن از اقتران اختران سعادت اقتران صاحب قراني چنين سمند كشورگشايي در ميدان زمان تازد، نظم:
پادشاهي مثل او پيدا نخواهد شد دگر
ختم شد شاهي برو، چون بر نبي پيغمبري
و اگر صاحب بصيرت صافيه و سريرت ضافيه، ديده سيرت بگشايد، صحّت اين اقوال در اين حال و مناسب اين مقال، از دوازده روزنه، جمال با كمال به او نمايد، و در مَحكمه مُحكمه، ادعاء اثبات اين مدّعاي صدق ادا حالاً و ملايم سياق اين رساله ايجاز ادا، به اِشهاد و اِنهاء دوازده شاهد عدل صورت بندد تا با وجود عدالت شهود از رهگذر لازم الاتّباع شياع قباله اين مقاله به سجلّ ثبوت مسجّل گردد.
اوّل:
آن كه سيادت نسبي دارد كه از اين پادشاه دين پناه تا شاه بارگاه انّما وليّكُمُ الله و شاهنشاه خرگاه مَن كنت مولاه فعليّ مَولاه ـ عليه شرايف صلوات الله ـ بعضي اجداد عظام صاحب مسند امامت و وارث مرتبه شهامت، و جمعي از اسلاف فخام جالس سجّاده ولايت و سالك جاده هدايت، و برخي از آباء كرام فرازنده اعلام كشورگشايي و برازنده خلعت سلطنت و دارايي بوده‌اند. نظم:
ورث السيادة كابراً عن كابر
كالرّمح انبو باعلي انبوب
و الحق تا دوران دَوَران ماه و مهرست، بلكه: مصرع: «تا دست قضا منشي ديوان سپهرست» نامه سلطنت و فرمان دهي و پروانه حكومت و شاهنشهي به نام نامي چنين شاهي عالميان پناهي، نوشته نگرديده، و ديده افلاك با آن كه علي الاتصال در حدقه تدوير مدير است، نظير اين شاه گردون سرير نديده، و كي و كجا شهي با اين نسب عالي و حسب متعالي كه به حق ارث و اكتساب و ديگر جهات و اسباب حايز كلتا الرياستين سيادت و سلطنت، و جامع بين النشأتين ولايت و حكومت باشد، توان يافت. نظم:
جز در آئينه و آبش نتوان ديد نظير
جز در انديشه و خوابش نتوان يافت بدل
باد اسباب بقايش به جهان آماده
بحق پادشه ملك ازل عزّوجل
دويم:
آن كه از غايت پاكي طينت مصطفوي سريرت، و نهايت خوبي جبلت مرتضوي سيرت، غمام بلند مقام سلطنت و جهانداري، پيش روي ضياء وضّاء حسن اعتقاد و نيكو بندگي حضرتش نگرفته و جلباب اعالي اياب حكومت و كامكاري حجاب آفتاب عالمتاب پاكي عقيدت، و فرمان‌برندگي خدمتش نگرديده، و همواره ديده دل گشاده ديده چشم اميدش مشاهده رخسار افاضت آثار عطاياي واهب العطايا را آماده گرديده، طنين طنطنه صاحبقراني و صداي نوبت ممالك ستاني به اين آوازه سعادت اندازه در عالم انداخته، و علم كشور گشايي و چتر درايي به اين اسباب در جهان افراخته است؛ و فتح نامه ها كه بر رؤس منابر قلوب مؤمنان را از اين شاد مي‌سازد، به اين قسم ابيات صدق غايات و اين نوع اشعار صحّت آثار مي‌پردازد كه، نظم:
خداوندگارا توانگر تويي
توانا و درويش‌پرور تويي
نه كشور گشايم نه فرماندهم
يكي از گدايان اين درگهم
و با اين حالات نه عجب كه به اندك زماني، علم عالم گيري در نجد و هامون ربع مسكون، بلكه بر قمه قبه سپهر بوقلمون افرازد، و آوازه كشورگشايي در تلال و وهاد جميع بلاد، و عمران و قفار هر ديار اندازد، ان شاءالله تعالي. نظم:
به توفيق و امداد لطف اله
چنين شاه فرمانده دين پناه
جهان را همه پادشاهي كند
حكومت ز مه تا به ماهي كند
سيوم:
آن كه با وجود آن كه به واسطه انتساب به سلسله عليه نبويّه و انتساب به شجره طيّبه مرتضويّه و تشرّف به اشرف اديان و نحل، و تقيّد به احقّ مذاهب و ملل، و دستياري عدالت و پاي مردي جلالت از پادشاهان عالم از زمان آدم تا اين دم ممتاز، و به اين حالات در ميان سلاطين رأفت قرين و خواقين عدالت آيين سرافرازست؛ از نهايت اخلاص به خاندان عالي مكان نبوّت، و غايت اختصاص به دودمان متعالي‌ شأن ولايت و امامت القاب همايون را در جميع ممالك بني‌آدم، و بر رؤوس منابر عالم و مجامع اشهاد و محافل خاص و غاص هر بلاد، به اين طريق قرار داده كه خاك آستانه سيّد البشر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ غلام امير المؤمنين حيدر ـ عليه الصلاة و السلام ـ مروّج مذهب ايمه اثني عشر ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ و خود نزد بينايان منظر تحقيق، چه القاب از اين بهتر و چه انتساب از اين خوش‌‌تر باشد، و كدام پادشاه ذي جاه در برابر اين القاب مستطاب، نام از بزرگي خود تواند بُرد و يا، كِي سلطاني عالي شأن در مقابل اين انتساب اعالي اياب، خود را در عداد اهل اعتبار تواند شمرد؟ نظم:
چنين شاه ديندار پاك اعتقاد
ندارد جهان تا جهانست ياد
همه سرورانند خاك رهش
شهان بندگانند بر درگهش
بود تا مدار زمين و زمان
فزون باد اقبال او در جهان

چهارم:
آن كه در زمان كثير الفيضانش معاشر ذوي مفاخر فرقه ناجيه اثني عشريه، و جماعت با مناعت شيعه فايقه بربريّه، در مهد امن و امان، به فراغ بال و رفاه حال آسوده در محافل خاص و غاص، و مجامع عام و خواص، به مناقب و مفاخر و مدايح و مآثر حضرات عاليات ايمه هُدات ـ عليهم شرايف الصلوات و لطايف التسليمات ـ رطب اللسان و عذب البيان بوده، زبان صدق بيان را به طعن و لعن ملاعين و فرقه خاذله جاهله مخالفين مي‌گشايند، و اين شاه دين پناه، به مقتضاي صحّت انتماي ً سيماهُمْ في‏ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُود [فتح: 29] از بَشَرة مبشّره هر كس، سيماي تشيّع و اخلاص مشاهده فرمود، سرش را از تاج عزّت سرافراز، و بزمش را از خلعت مكرمت با اعزاز گردانيده، به اقسام اكرام و اوصاف الطاف او را مي‌نوازد، و از صحايف احوال هر مردود ملعون كه آيه صدق غايت في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضا [بقره: 10] تلاوت فرمود، پيراهن بقا را بر بدن بي بقاي او قباي فنا گردانيده، جامه هستي او را كفن نيستي مي سازد، و به اين طريق كام جان زمان را جرعه خوشگوار آن شعر آبدار مي‌چشاند، و بر رؤوس عاليمان اين دُرَر غُرَر معاني لآلي تبار مي‌فشاند كه، نظم:
صاحب الامر امر كرده كه ما
روي نصرت به هر كجا كه نهيم
سنيان را ز خون كفن سازيم
شيعيان را قباي فتح دهيم
پنجم:
آن كه در غالب اوقات كه حاجبان قضا و قدر، منع تماثيل و صور عالم اصغر از صفه بار ديده بيدار شاه گردون مسير فلك مدار نموده، جهت مشاهده انوار اسرار غيب و اسرار انوار لاريب از مرآت جلية الذات خاطر ملكوتي نواظرش غبار اغيار زدودند، و خيل خواب كه خدمه خدمت و بوّاب نوّاب سلطان خيالند، نداء حضور آثار عالم انوار در داده، ابواب فيض ازلي و لطف لم‌يزلي بر روي دل حقايق منزلش گشادند. ديده سعادت ديده‌اش از مشاهده ديدار مفيض الانوار ايمه ابرار ـ عليهم صلوات الله العظيم الغفّار ـ منوّر و مشام حقيقت استشمامش از رايحه فايحه عنبر مذاب، و مشك ناب صحبت آن حضرات عالميان مآب ـ عليهم صلوات الله ربّ الارباب ـ معطّر گرديده؛ گوش سعادت نيوشش از دُرَر غُرَر كلمات صدق ثمر و احاديث صحّت اثر ايمه اثني عشر ـ عليهم صلوات الله العظيم الاكبر ـ صدف هزارگونه درّ و گوهر مي‌گردد، و نصايح و مواعظ آن حضرات عاليات ـ عليهم شرايف صلوات الله معلّي الدرجات ـ به سمع قبول اصغا فرموده، ذايقه ايمان را حلاوت امتثال اوامر ايشان ـ عليهم صلوات الرحيم الرحمان ـ مي‌چشاند، و به هر چه مأمور شد، همان را قدوه ساخته، بي تأمّل و تسويف يا تمهّل و توقيف، به منصّه ظهور مي رساند، چنان چه از جهات، جهات توجّهات مضارّ بار تمغا را از عامه برايا بازداشتن، و چندين هزار تومان كه هر ساله از جهات ممالك محروسه در حيطه ضبط به اين جهات در مي‌آمد، نابوده انگاشتن شاهدي معتبر و دليلي مقرّر، مقرّر اين مدعاست؛ و لذا يوماً فيوماً ديده بخت بيدارش، منتظر مشاهده رخسار كثير الانوار آثار اشارات غيبي و بشارات لاريبي كه آن حضرات عالي درجات ـ عليهم شرايف الصلوات ـ از آن اِِخبار و اِنها فرموده‌اند، از تزايد عمر و دولت و تصاعد ملك و بسطت مي باشد.
و بحمد الله تعالي اين ايام خجسته فرجام، مقدمه ظهور آن اشارات مفيضة البشارات و بشارات منتجة السعادات بوده، سنين عمر واجب التطويلش كه اميد چنان است كه از عمر ما بندگان، سنوات بر آن افزايد، در مصاعد ترقّي متدرّج و بسطت ملك يوماً فيوماً متزايد و مترقي، و هر زمان، زبان صدق بيانش بكلام اعجاز نظام هذا تَأْويلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْل‏ [يوسف: 100] متكلّم و متلقي است. نظم:
خوش آن آيت كه تفسيرش چنين است
خوش آن خوابي كه تعبيرش چنين است
برآمد كام شه در دنيي و دين
بود رؤياي صادق شاهد اين
بقاي عمر با اقبال شاهي
ميسّر گشتش از لطف الهي
ششم:
آن كه گوش سعادت نيوش حضرتش از منهيان سعادت و اقبال مضمون صدق مشحون كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر [آل عمران: 110] به سامعه رضا شنوده و خطاب مستطاب وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر [آل عمران: 104] به سمع قبول تلقي فرموده، ... حكم ...[43] لازم الاتباع به نزد حضرتش به نوعي مطاعست كه در مراسم امر به معروف و لوازم نهي از منكر، مبالغه به حدّي رسانيده، و به سياست شاهانه به طريقي مؤكّد گردانيده كه استماع نواء فسق و فجور و استمتاع به كاسات شراب غرور، بيرون از حيطه امكان و اقدار، و آن سوتر از ديار، عداد آن بيرون از حيطه قدرت و توان و حكايت چند و چون آن وراء حوصله اقدار و امكانست.
چنان چه اكثر اوقات كه مجلس بهشت آيين و محفل جنّت قرين آن حضرت جنّت خضرت، محطّ رجال علماي انام و محظّ آمال فقهاي كرام مي‌گردد، استكشاف عويصات مسائل كه در حلّ آن هر عالم كامل، راجل باشد، و استعلام مشكلات مباحث كه كم فقيهي فاضل از آن باحث تواند بود، مي‌فرمايد، و اكثر مسائل و مباحث كه مذكور مي‌گردد، چون نيك ملاحظه شود، جواد فكر وقادش حواشي و اطراف آن را پيموده، و بريد ذهن نقّادش حوافي و اكناف آن را سير نموده باشد، و تقرير مباحث شرعيه و تحرير مسائل دينيه به تنقيح و توضيحي مي‌فرمايد كه ارشاد اذهان فضلاء صاحب ايقان و تبصره و ذكراء فقها با اتقان به آن تواند شد، و منتهاي[44] مطالب علماي افاضت دثار و مستقصاء مآرب فضلاي فطانت شعار همان تواند بود. نظم
شاهي كه بهر زيور دين گوهري چو او
ظاهر نگشت در صدف لطف كردگار
از عكس خاطرش گهر علم را فروغ
بر قطب همتش فلك شرع را مدار
يا رب كه تا مدار زمان و زمين بود
بادا ظلال شاه چنين زيب روزگار
يازدهم [هفتم]:[45]
آن كه چون از ميامن تأييدات الهي مضمون صدق مشحون نُصِرت بالرعب مسيرة شهر كلامي است صادق، و حديثي با حق موافق كه از حضرت رسالت پناهي ـ عليه و آله صلاة لاتناهي ـ بخصوصيت وراثت كتاب مفاخر و خطاب مآثر نواب كامياب شاهي را آراسته، فتح و نصرت در سايه اعلام سعادت فرجامش سرافرازي نما، و سعادت و اقبال در ركاب بندگان آستانش سعادت فزا بوده، هماي سعادت اثر همّت عالي گهرش در هواي هواي تسخير هر كشور كه طيران نمايد، به مجرد هبوب نسيم شهپرش درخت بخت ساكنان آن بلاد و اساس استيناس معتكفان آن تلال و دهاد را به نوعي تزلزل در اوراق توان و اقدار و پايه تمكين و اقتدار مي‌افتد كه بي حجاب تعللّ رخسار فتح در آئينه نصرت معاينه مي‌گردد، و شاهد سعادت بي نقاب تمهل در عين اقبال جلوه‌گر مي‌شود، چنان چه طليعه لشكر فتح اثر، اراده تسخير هر كشور كه در ديار خاطر اين شهريار دين پرور قدم مي‌نهد، قبل از وصول تمامي آن لشكر سعادت گستر، وصول به تمامي مأمول دست مي‌دهد، و بي آن كه غايت وقارش رخصت نهادن يك قدم در راه ادعاي كشور گشايي، و نهايت اقبالش فرصت برآوردن يك دم در بيان مدّعاي فرمان فرمايي دهد، به مجرّد توجه امراء عالي مقام، و عساكر نصرت فرجام و آن هم بي دستياري تيغ و سنان، يا پاي مردي ضرب و طعان، بلكه به محض اقبال اين شاه كشورستان، ممالكي را كه آرزوي تسخيرش در دل سلاطين ذوي الاقتدار ماضيه و خواقين اولي الايدي و الابصار سالفه كرده بوده، ميامن اقبال اين شاه بي همال، كليد تسخير در طبق عرض نهد و هميشه درِ فتح بر روي ملازمان درگاه و خادمان بارگاهش گشاده، همواره زبان الهام نشان، زمان بيان اين كلام صدق نظام را آماده باشد كه، نظم:
گشاده باد بدولت هميشه اين درگاه
بحق اشهد أن لا اله الا الله
دوازدهم [هشتم]:
آن كه چون نهال دولت برومند ابد پيوند اين شاه بي مانند، از رشحات سحاب الطاف الهي و اقطار امطار اعطاف حضرت رسالت پناهي ـ عليه و آله صلاة لاتناهي ـ و جويبار امداد حضرت امير المؤمنين ـ عليه افضل صلوات المصلّين ـ و چشمه سار اسعاد حضرت ايمه دين ـ صلوات الله تعالي عليهم اجمعين ـ سرسبز ...[46] هيچ وقت چنانچه عادت سلاطين باشد كه در مضايق امور به ديگر سلطاني ملتجي شده، به اتفاق لشكر و حشر او، از تنگناي پريشاني خود را به فضاي دلگشاي شادماني رسانند، اين پادشاه عالميان اميدگاه، در هيچ وقت، به هيچ وجه به مدد و معاونت لشكر ديگري، اساس سلطنت خود را استحكام نداده، قامت حكومتش از عاريت لباس عاريت عار داشته، محض فيض ازلي و فيض محض لم يزلي و امداد ارواح مقدّسه سيّد المرسلين و امير المؤمنين و آلهما الطيّبين و الايمة المعصومين ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ حال احتياج بر رخسار ايام سلطنتش روا نداشته است، و برخلاف اين حال، سلاطين گردون مثال و خواقين با اقبال و وارثان سلطنت تيمور و قيصر و صاحبان مسند دارا و اسكندر، و گردنكشان هند و روم و ماوراءالنهر و عرب و عجم، بلكه واليان ساير ولايات عالم، به اين آستان سلاطين آشيان خواقين مكان ملتجي گرديده، از سر با افسر سلطنت پاي رهوار عجز و مسكنت ساخته، به اين جناب اعالي مآب عوالي اياب اقبال وار و سعادت كردار شتافته، فراخور حال و مناسب احوال از اين شاه بي‌همال، موايد فوايد الطاف و احسان و فوايد موايد اعطاف و امتنان و امداد به امداد لشكر بيرون از عداد و اسعاد به جنود عاقبت محمود وراء حيطه تعداد، يافته، در سايه خورشيد پايه اين پادشاه عاليجاه و شاه دين پناه اَعلام سلطنت و دارايي و رايت حكومت و كشورگشايي برافراخته‌اند. نظم:
سر جمله شاهان با عز و جاه
بود فرش راه شه دين پناه
به اقبال او جمله شاهي كنند
حكومت ز مه تا به ماهي كنند
به فرّش ستانند ديهيم و تاج
بخاك در او فرستند باج
چنين فرّ و اقبال و شاهنشهي
خدايا تو داري و او را دهي
بود ظلّ تو اين شه بي همال
خدايا مخلّد بدار اين ظلال
حاصل: اگر چه آنچه مرقوم قلم صدق رقم، و نگاشته خامه صحّت هنگامه گرديده، از آيات جلالت آيات منصوصه، در شأن اين سلطان عالي شان و صفات سعادت غايات مخصوصه به اين پادشاه عاليجاه صاحب قران اگر در مجامع سلاطين عالم و محافل خواقين بني آدم مذكور سازند؛ در معرض تحدّي و معارضه و ميدان تسابق و مناضله هيچ كدام را قوت گذرانيدن يك كلام يا نهادن يك گام در حيطه قدرت و توان نبوده، همگنان سر عجز به گريبان اعتراف فرو برده، ديده قبول بر پشت پاي انصاف اندازند.
امّا، يعلم الله تعالي، كه در وقت انشاء اين كلمات صدق غايات، و افشاء اين حكايات صحّت آيات، به اميد آن كه مذكور مجلس بهشت آيين و محفل جنّت قرين گردد، و خوف آن كه مبادا بسط كلام موجب املال سامعه اجلال شود، سمند خوش خرام قلم را در هر قدم سد اختصاري پيش راه نهاده كه مجال جولانش در ميدان بيان نداده، و باز شرح شمّه‌اي از محاسن اوصاف اين شاه خجسته صفات و وصف نبذه‌اي از مكارم اخلاق اين پادشاه ملكي ملكات، و حكايت خجسته غايت آثار مآثر دولت ابد پيوند، و داستان فرخنده بيان وقايع و فتوح ارجمند، نه از مقوله مقاله‌اي است كه در رساله ايجاز ادا يا مقاله‌اي اختصار انتما، سمت گزارش يابد، و در اين تنگ مجال، مجال مشاهده جمال تفصيل آن احوال و فرصت اظهار بيان تمامي آن حال باشد.
بلي اگر توفيق الهي و تأييد نواب كامياب شاهي ياري كنند، والطاف ربّاني و اعطاف اعلي حضرت صاحب قراني مددكاري نمايند، تاريخ همايون كه روزنامه اقبال و مجموعه اماني و آمالست، به نوعي مي توان نوشت كه ناسخ تواريخ عالم و ماحي آثار سلاطين بني آدم باشد. آري نظم:
سخن كان به وصف تو سرور بود
كجا چون سخن‌هاي ديگر بود
اميد كه سعادت توفيق باري، ياري و مساعدت نموده، و اقبال اقبال شاه بي همال و پادشاه فلك سرير ملك مثال اقبال نمايد، و صفايح زمان را به نشر اين مدايح و صحايف دوران را به بسط اين لطايف آرايد، بمنّه و جوده.
والاولي ان يكون الخاتمة كالاولي مشحونا بزواهر جواهر حمد الله الملك المنعام و شرايف الصلاة و السلام علي النّبي و الوليّ و آلهما العزّ الكرام و دعاء بقاء ايام سلطنة هذا السلطان وليّ الانعام ليكون ورديه المفتتح مسكية الختام.
نگرنده نگارنده را شناسد و از اثر پي به مؤثر برد. سنه 1067
[1] بيشترين بحث در اين باره متعلق به آقاي دكتر صفت گل در كتاب «ساختار نهاد و انديشه ديني در ايران عصر صفوي صص 503 – 515 (تهران، 1381) است كه در اين مقاله نيز از برخي از ارجاعات آن نوشته استفاده شده است. خواهيد ديد كه نمونه بيش از مطالبي است كه دوست ما گفته و به خصوص دو رساله مهم در اين زمينه مرور خواهد شد كه تاكنون مورد توجه نبوده است.
[2] اربعين شوشتري، نسخه دانشگاه، شماره 4/878 ، نوشته شده در 982
[3]گزيده كفايه المهتدي، ص 294
[4] الايقاظ من الهجعه، (قم، دليل ما، 1380) ص 35
[5] بنگريد: گزيده كفاية المهتدي، نسخه مجلس، ش 833، ص 4
[6] كفايه المهتدي، نسخه خطي 833 مجلس، ص 6
[7] خلاصة‌التواريخ، (تهران، دانشگاه تهران، 1383) ج 1، ص 76
[8] و نيز بنگريد: بحار: 41/351، 52/307، 53/15، اعلام الوري، 403، شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد:‌ 7/ 48).
[9] خلاصه التواريخ: ج 1 ص 154
[10] خلاصة التواريخ، ‏ج‏1، ص: 412
[11] روضات الجنات، ج‏1، ص: 74
[12] خلاصة التواريخ، ‏ج‏1، ص: 450
[13] تاريخ نگارستان، (تهران، 1414ق) ص 375
[14] از شيخ صفى تا شاه صفى، (تهران، 1366ش) ص: 80
[15] همان، ص: 224
[16] عالم آراى عباسى، ج‏2، ص: 762 – 763 (چاپ افشار، تهران، اميركبير)
[17] دوحه الازهار، ص 150 (مسكو، 1974)
[18] تكمله الاخبار، ص 60 (تهران، ني، 1369)
[19] تكمله الاخبار، ص 165
[20] جنه الاثمار ص 4 (مسكو، 1379)
[21] زينت الاوراق ، ص 63 ـ 64 (مسكو، 1979)
[22] زينت الاوراق، ص 95
[23] صحيفة‌ الاخلاق، ص 102 (مسكو، 1979]
[24] همان، ص 103
[25] مظهر الاسرار، ص 29 (مسكو، 1986)
[26] همان، ص 32
[27] همان، ص 191 ـ 192
[28] بنگريد: بررسى كتب خطى قديمه وزارت خارجه، ص 4 (تهران، 1377)
[29] . لوامع صاحبقرانى، ج 4، ص 513
[30] چاپ مقبول آن در سال 1386 در قم (نشر دليل ما) منشتر شده است.
[31] كفايه المهتدي، (نسخه خطي مجلس) ص 22، 24
[32] همان، ص 30
[33] كفايه المهتدي، ص 32 ـ 33
[34] بحار الانوار، ج 52، ص 243
[35] بنگريد:‌ رساله در پادشاهي صفويه، به كوشش رسول جعفريان، تهران، 1388
[36] محافل المؤمنين، (چاپ مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي) ص 38
[37] رستم الحكماء، (چاپ مشيري، تهران، 1352) ص98
[38] تاريخ ايلچى، نظام شاه، (تهران، 1379) ص: 42 ـ 41، شاه اسماعيل نامه، حسيني گنابادي، (تهران، 1387، ص 88)؛ فتوحات شاهي، (تهران، 1383) / 1/ 454؛ خلاصة التواريخ، 1/ 104
[39] خلاصة التواريخ، ج 1، ص 79
[40] خلاصة التواريخ، ج 1، ص54 1
[41] روضه الصفويه7 ص 59 ـ 60
[42] در اصل: شهرياري
[43] سه كلمه ناخوانا
[44] اين دو سطر تركيب عبارت با اسامي كتب فقهاي بزرگ است، مانند علامه، ارشاد الاذهان، منتهي، ذكري و...
[45] چنين است در اصل. طبعا از اين نسخه چيزي به عنوان افتادگي برگ سقط نشده است چون هفتم در وسط عبارت آمده است. بنابرين ممكن است كاتب كه از روي نسخه ديگري مي نوشته است، يا نسخه اصل ناقص بوده يا وي جا انداخته است.
[46] دو كلمه سفيد شده است.

منبع:سایت آینده

منتشر شده در سیاسی
صفحه1 از3
بازگشت به بالا