سید محمدعلی ایازی:  کاری مقدس مانند عزاداری امام حسین(ع) باید بر اساس هدف باشد )نذر فرهنگی» در گفت و گوی جماران با کارشناسان(

در ابتدا مجدداً تأکید می‌کنم که نذر به‌عنوان امری کلی در متون دینی آمده و همه مصادیق در آن نهفته است. اما در مورد اینکه چه باید کرد باید جلساتی برگزار شود و کار کارشناسی صورت گیرد و نیازسنجی صورت گیرد تا بر اساس آن علما به‌اتفاق نظر برسند. اما منظور این نیست که ماجرا حکومتی شود و دولت در آن ورود کند. عالمان ما می‌توانند به شکل خودجوش این کار را نظم دهند.

فرهنگ نذر در جامعه ما سابقه ای طولانی دارد و در ایام مذهبی بیشتر به شکل پخت و پخش غذا خود را نشان می دهد. با وجود آنکه نفس عمل نذری دادن امری پسندیده است، اما شیوه اجرای آن در جامعه ما تا حدی مورد انتقاد قرار می گیرد. با این حال چند سالی است عده ای از فعالین اجتماعی تلاش دارند در کنار شکل مرسوم فعلی، مفهوم «نذر فرهنگی» را در جامعه باب کنند. اما فارغ از شکل و چگونگی نذری دادن، باید دید در متون دینی و سیره اهل بیت(ع)، این مفهوم به چه صورتی بیان شده است. در این زمینه حجت الاسلام و المسلمین محمد علی ایازی، استاد حوزه و دانشگاه در این خصوص در گفت و گو با جماران نکاتی را متذکر شد.

آقای ایازی، امروزه در جامعه ما نذورات بیشتر با عنوان نذورات مادی و به شکل غذا جا افتاده است. سؤالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که در متون دینی و سیره اهل‌بیت(ع)، نذورات به چه شکلی مطرح است؟

 مسئله اول مقبولیت و مستند بودن نذورات است. اگر بخواهیم مسئله نذورات را در یک عنوان عام قرار دهیم، می‌تواند به‌عنوان صدقات جاریه، خیرات و انفاقات و مبرات تلقی شود. یعنی انفاق یا مصرف در راه خدا و یا مصرف در راه جامعه می‌توانند به‌عنوان نذورات در نظر گرفته شوند. این امری معقول و منطقی و مقبول شرعی است که این کار انجام شود. به‌ویژه اگر عنوان انفاق و صدقه مفید وجود داشته باشد، به این معنا که در نذورات باید کار لغو و بی­فایده نباشد و لذا یک جنبه نذورات هدفمندی در آن مطرح است. زیرا«نفق» به معنای خلأها و حفره‌ها است و انفاق به معنای پر کردن خلأ و حفره است. طبعاً وقتی‌که این نذورات در ایام عزاداری پخش می‌شود، باید خلأ و نیازی را برای جامعه پر کند و کار هدفمندی را به انجام رساند. بنابراین مسئله اول ما این است که کار نذورات حاکی از یک کار خیر، نیک و تأمین‌کننده نیازهای جامعه است و در اساس معقول است.

نکته دوم نیز این است که نذورات باید هدفنمد باشند. ما امروز در بسیاری از کارها شاهد بی­ هدفی هستیم که سرمایه­ های کشور بیهوده صرف می ­شود، اما کاری مقدس مانند عزاداری امام حسین(ع) باید براساس هدف باشد. اما چون موضوع نذر و هدیه و خیرات است، پس باید در جهت و هدفی جامع و در مسیر تعالی باشد.

مسئله دیگر نیز این است که برای این امر باید مدیریت و برنامه ریزی وجود داشته باشد. مشکلی که در نذورات شاهد آن هستیم بی ­برنامگی در انجام نذورات است. مشکل این است که رهبران دینی ما در مورد این نذورات می ­توانند بهتر عمل کنند، این درحالی است که هیچ‌گونه سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی دینی نکرده‌اند. یعنی امروز شاهد حجم عظیمی از هزینه و تلاش برای نذورات در ایام عزاداری هستیم که چون برنامه‌ریزی و سیاست­گذاری نشده در مواردی بسا غیرضروری و یا احیاناً اسراف انجام می‌شود و یا خلائی را پر نمی­ کند و یا به اولویت ­ها توجه نمی ­شود. با توجه به فرصت استثنایی که انجام می‌شود، عالمان نیامده‌اند نیازسنجی کنند و امکانات را در راستای نیازها هدایت کنند. متأسفانه در این ایام باوجود آنکه واقعاً مردم با عشق و علاقه و ایثار خرج می‌کنند و در حجم وسیع هزینه می‌کنند، اما به دلیل آنکه هزینه‌ها هدایت‌شده نیستند، نتیجه لازم از آن برده نمی ­شود و سهم عشق و علاقه با نتیجه برابری نمی­ کند. بعضاً ریخت‌وپاش، اسراف و بیهوده‌کاری هم صورت می‌گیرد. 

اگر در جامعه مشکلات و نیازهای به‌شدت جدی در حوزه‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی وجود نداشت، بسا می‌شد شیوه فعلی را توجیه کرد. اما حقیقت آن است که با نوعی بی‌برنامگی و شلختگی در انجام نذورات مواجهیم.

روشن است که سخن از راهنمایی و هدایت مردم است. من نمی‌خواهم بگویم که باید افراد را مجبور کرد. اما می‌شود علما، دانشمندان و کسانی که بر جامعه تأثیرگذار هستند، به‌نوعی مشکلات را بگویند و سیاست‌گذاری و رهبری کنند و به مردم راه نشان دهند که اگر می‌خواهند نذورات داشته باشند باید به چه طریق عمل کنند. مردم ما فهیم هستند و این مسائل را به‌خوبی درک می‌کنند یا آنکه سیاست واحدی را برای این کار دنبال کنند که در اکثر این نذورات در جهت درست و ضروری به کار گرفته شود.

حال اگر افرادی هم رعایت نکردند، مسئله‌ای پیش نخواهد آمد، اما بحث این است که کلیت نذورات در راستایی باشد که برای آن سیاست‌گذاری صورت گرفته است. درنتیجه باید برای کارآمدی این نذورات سیاست‌گذاری صورت گیرد. این بحث به‌اندازه‌ای جای کار دارد که باید عالمانی دورهم جمع شوند و برای سال آینده برنامه‌ریزی‌هایی داشته باشند. نه آنکه به افراد جامعه اجبار و تحمیل شود. بلکه این سیاست‌گذاری‌ها می‌تواند در حد توصیه، توضیح و تبیین باشد. در کشورهای دیگر هم موقوفات و نذورات وجود دارد، اما به دلیل اینکه نوعی سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی کلان در این قسمت وجود دارد، به شکل هدفمند طرح‌های جدی را اجرایی می‌کنند.

آیا نذورات فرهنگی می‌توانند به‌عنوان نذر پذیرفته شود؟

بحث نذورات فرهنگی هم در همین راستا مطرح می‌شود. بخشی از نیازهایی که می‌تواند با ایام عزاداری سازگار باشد، مسائل فرهنگی است. خصوصیتی ندارد که انسانی که نذر می‌کند، نذرش حتماً برای خوردن و یا پوشیدن باشد. نذر می‌تواند حتی بسته‌ای باشد که در آن مثل کتاب و نوشته و از مقوله‌های فرهنگی و متناسب با این ایام باشد. اما من این نوع کارها را به‌صورت پراکنده مفید نمی‌دانم، چراکه به‌صورت سلیقه‌ای درمی‌آید. به‌طور مثال ممکن است فردی کاری را انجام دهد که نتیجه لازم را به دنبال نداشته باشد. یا نتیجه مطلوب ندهد، لذا برنامه‌ریزی از سوی رهبران دینی می‌تواند کمک‌کار این بحث باشد.

آیا در سیره اهل‌بیت(ع) و متون دینی بحث نذورات فرهنگی وجود دارد؟

در سیره اهل‌بیت(ع) چیزی به‌عنوان نذر در عزاداری وجود ندارد. عناوینی که در قرآن و روایات وجود دارد، عناوین عام انفاق، مبرات، خیرات، صدقات و ازاین‌دست است. این عناوین می‌تواند هر چیزی را شامل شود. به‌طور مثال می‌تواند گفت برای عزاداری، مردم جمع شوند و برای منطقه محرومی درمانگاه بسازند، یا آنکه به دانش آموزان بی‌بضاعت کمک کنند. این کار می‌تواند به‌مراتب تأثیر بیشتر و بهتری داشته باشد. یا آنکه فردی می‌خواهند روضه بگذارد و مردم را اطعام کند، از مردم بخواهد کمک کنند که آن کار ضروری و بایسته انجام شود. خیلی مهم است که از این پراکنده‌کاری و کارهای بدون برنامه به سمت برنامه‌ریزی و تأثیرگذاری بیشتر پیش رویم. 

به‌طورکلی ما در سیره اهل‌بیت(ع) چیزی به‌عنوان نذر نداریم که بخواهیم بگوییم در زمینه فرهنگی بوده است یا مادی. اگر می­ گوییم انفاق به این معناست که خلأها مرتفع شود، حال خلأ می‌تواند اقتصادی، اجتماعی یا فرهنگی باشد.

می‌فرمایید باید سازمان‌دهی صورت گیرد و رهبران دینی برای سیاست‌گذاری‌ها پیش‌قدم شوند. اما مسئله‌ای است که میان علما نیز تعبیر واحدی از این مسئله وجود ندارد. با این وصف چگونه می‌تواند بابی برای رسیدن به راهکار واحد باز کرد؟

در ابتدا مجدداً تأکید می‌کنم که نذر به‌عنوان امری کلی در متون دینی آمده و همه مصادیق در آن نهفته است. اما در مورد اینکه چه باید کرد باید جلساتی برگزار شود و کار کارشناسی صورت گیرد و نیازسنجی صورت گیرد تا بر اساس آن علما به‌اتفاق نظر برسند. اما منظور این نیست که ماجرا حکومتی شود و دولت در آن ورود کند. عالمان ما می‌توانند به شکل خودجوش این کار را نظم دهند.

برای بهبود وضعیت فرهنگ فعلی نذر باید چه کرد؟

همه این مشکلات باید با شناخت و آموزش حل شود. متأسفانه در کشور ما مسئله آموزش دست‌کم گرفته‌شده است. مردم ما، مردم خوبی هستند. باید به آن‌ها آموزش بدهیم و راهنمایی شوند که چگونه بتوانند عملکرد مفیدتری داشته باشند و در راستای پر کردن خلأها برآیند.

مسئله دیگر این است که در جامعه ما مرجعیتی برای آموزش این امور به مردم وجود ندارد. گاهی می‌توان امیدوار بود که رسانه ملی به‌صورت مرجع فرهنگی ایفای نقش کند، اما متأسفانه از حالت ملی بودن درآمده است و دیگر آن مرجعیتی را ندارد که مردم بخواهند از آن الگو گیرند. ما باید به‌گونه‌ای عمل کنیم که همه جامعه آموزش صحیح ببینند. مشکلی که الان پیدا کرده‌ایم این است که بخشی از مرجعیت به دست مداح‌ها افتاده است که خود آن‌ها نیز چندان آموزش‌دیده نیستند. باید به مداح‌ها نیز آموزش دهیم که چگونه مردم را به سمت بهبود این نذورات ببرند. این مشکلاتی است که موجب درهم‌ریختگی فرهنگی شده است. البته ممکن است وحدت آرا به‌طور کامل ایجاد نشود. اما همان وحدت نسبی نیز می‌تواند نتیجه‌بخش باشد.

منتشر شده در گفتار

سيد محمدعلي ايازي

 چکيده:
اعتقاد به ملائکه در همه اديان ابراهيمي، از اعتقادات مسلم است؛ اما هيچ يک از کتب ديني به اندازۀ قرآن کريم دربارۀ اين موجودات غيبي سخن نگفته است. بي­گمان از نظر قرآن کريم، فرشتگان داراي مقام و منزلت‌اند. برخي آيات، جنبۀ خبري دارند و پذيرش آنها تعبدي است. در روايات و معارف اهل بيت(ع) توضيحات بيشتري آمده است؛ مانند اينکه ملائکه بال‌هاي چندگانه دارند. در عين حال، برخي از اخبار قرآن، حتي دربارۀ مسائل ظاهري فرشتگان كه جنبۀ غيبي هم ندارد، قابل درک و استدلال نيست. از سوي ديگر، قرآن ايمان به ملائکه را در کنار ايمان به پيامبران و کتاب­هاي آسماني و آخرت، لازم شمرده و از مؤمنين خواسته است كه آن را ارج نهند. مطابق آيات قرآن، کساني که به خدا و فرشتگان و پيامبران و روز بازپسين كفر ورزند، به‌شدت گمراهند. اين جهان­بيني چه رهاوردي براي انسان مؤمن به غيب دارد؟ چرا ايمان به فرشتگان براي مسجود آنان، ضروري است؟ آيا کشف فلسفۀ ايمان به ملائکه و اين گونه معارف، امکان‌پذير است؟ مقالۀ حاضر، پس از بررسي آيات مربوط، به پرسش­هاي بالا با تحلیلی خردگرایانه به روش عالمان حکمت­گرا به پرسش­ها پاسخ مي‌دهد تا روشن گردد که ايمان به ملائکه، هم جنبۀ معرفت­شناختي دارد و هم بُعد تربيتي و اخلاقي. به عبارت ديگر، قرآن و معارف وحياني در پي تعليم مؤمنان و الگوسازي براي آنان در مقام عبوديت و تسبيح و تقديس حضرت حق است.

کليدواژه‌ها: ملائکه، ايمان، غيب، ملکوت، تدبير عالم.

مقدمه:

هر ايماني، موقوف به معرفت و اعتقاد قلبي است. در صورتي ايمان استوار و ثابت مي­گردد و از شبهات در امان مي‌ماند که مباني و مقدماتِ فهم آن، فراهم باشد. يکي از مصاديق اين اصل، آگاهي از جايگاه ملائکه در نظام هستي است. قرآن کريم دربارۀ شخصيت و جايگاه و کارهاي خاص ملائکه، سخن گفته و آنها را نيروهاي غيبي خوانده است، كه نشانۀ اهميت آن در مسائل توحيدي است. بررسي آماري نشان مي‌دهد كه حدود 224 بار در 175 آيه به طرق مختلف به فرشتگان در قرآن اشاره شده است. اين حجم از آيات در بارۀ موجودي نامحسوس كه از راه‌هاي متعارف، راهي براي شناخت آن نيست، خبر از جايگاه مهم ملائکه در فرهنگ قرآن و اهداف تعلیمی و تربیتی آن مي‌دهد.

نکتۀ ديگر آن است که معمولا نام خاص ملائکه در قرآن ذکر نمي‌شود؛ مگر جبرئيل و ميکائيل. قرآن، فرشتگان را بيشتر با نظر به کارشان نام‌گذاري کرده است؛ مانند ملک الموت، کرام الکاتبين، سفرة الکرام البررة، رقيب و عتيد، مرسلات، عاصفات، نازعات، مُسَوِّمِينَ، مردفين. كارهايي هم كه به فرشتگان نسبت مي‌دهد، ناشناخته در عالم محسوسات است و لذا مفهوم ملموس  ندارند.

از سويي ديگر در همين آيات، ايمان به ملائکه را در کنار ايمان به پيامبران و کتاب­هاي آسماني و ايمان به آخرت، ارج نهاده است: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ و الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ.»[1] در جايي ديگر، منكران خدا و فرشتگان را گمراه خوانده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلی‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً.»[2] قرآن كريم، دشمني با ملائکه را دشمني با خدا قلمداد كرده است كه نتيجۀ آن، دشمني خدا با منكران ملائكه است: «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ.»[3] در جايي ديگر ايمان به ملائکه را در رديف ايمان به خدا و آخرت مي‌‌شمارد و مي‌گويد: «ولكنّ البّرَ مَنْ آمنَ باللهِ والْيومِ الآخِرِ والملائكةِ.»[4]

پرسش‌هاي اين نوشتار، به اين شرح است:

1. اين جهان‌بيني چه چيزي را براي انسان مؤمن به غيب، توصيف و ترسيم مي‌کند؟

2. اصولا اين ايمان چه ضرورتي و خاصيت يا ثمره‌اي براي انسان در حیات معنوی او دارد؟ به عبارت ديگر، ايمان به فرشتگان، از چه جايگاه اعتقادي برخوردار است و چه تأثيري در جهان بینی و در نتیجه رفتار انسان‌ها دارد؟

3. آيا کشف فلسفۀ ايمان به ملائکه، امکان‌پذير است و اگر ممکن است از چه راه قابل دستیابی است؟

4. مسئله دیگر این که چرا انسان كه مسجود فرشتگان است، بايد به ملائکه ايمان بياورد. ایمان وقتی اهمیت پیدا می کند که برای مرتبه بالاتر است و نه موجودی که او مسجود واقع شده است؟[5]

جايگاه غيبي ملائکه در قرآن

آگاهي از فلسفۀ ايمان به ملائکه، نيازمند آگاهي از کلياتي دربارۀ شخصيت و جايگاه و نسبت آنان با انسان است. انسان گاهي به کسي ايمان دارد، اما اين ايمان مربوط به اعتماد به او است، يا ايمان به سخنان او است، يا ايمان به ادعاهاي او است؛ اما دربارۀ ملائکه، سخن در اعتماد به اقوال و رفتار نيست. سخن دربارۀ ايماني است که نمي‌دانيم به کجاي حيات معنوي انسان مرتبط است و چه دردي از دردهاي اعتقادی و اخلاقی او را درمان مي‌کند. به اين جهت بايد به سراغ توصيفات كتابي رفت که از ما طلب ايمان کرده است.

از سوي ديگر، اين اوصاف از اموري است که جنبۀ غيبي دارند و اگر وحي نبود، نمي‌توانستيم دريابيم که آنان که هستند و چه مي‌کنند و چه ربطي به انسان دارند. در نتيجه از کار و مسئوليت آنان هم باخبر نمي‌شديم.

يکي از نمونه‌هاي اين توصيفات، اشاره به موجوداتي است که واسطۀ ميان جهان ماده و عالم غيب هستند و به تدبير عالم مي‌پردازند. اين توصيفات به شکل گسترده بيان شده است؛ با عناوين مدبّرات، ناشرات، ناشطات، سابحات، عاديات، موريات، مغيرات، نازعات، سابقات، مرسلات، عاصفات. اوصاف برخي از آنان با لقب‌هايي مانند رسول کريم، روح الامين، فارقات و ملقيات در قرآن آمده است؛ از كارهايشان هم سخن رفته است؛ مانند قبض روح انسان يا نگهباني از بهشت و جهنّم.

ايمان به غيب و اهميت آن
در قرآن دربارۀ افعال، حالات و خصوصياتِ ملائكه و ضرورت ايمان به آنها و پرهيز از دشمني با آنان، سخن رفته است. با همۀ نامسانخ بودن اين مفاهيم با عالم حس، مسئله مشکل ساخته است. واقعا برخي از اوصاف يا افعال آنها با تعبيرهايي گزارش شده است كه براي بشر خاكي، مأنوس و محسوس نیست. اما با کلماتی ادا شده تا این جهانی شود و به تعبير قرآن، به «زبان قوم» دربارۀ آنها گفت‌وگو شده است.[6] از سوي ديگر، دلايل ايمان به فرشتگان در قرآن ذکر نشده و در کتاب­هاي تفسيري و کلامي نيز نيامده است. حتي نگفته‌اند که اين ايمان چه خواص و آثاري براي انسان دارد. همچنين به نقش ملائکه در رابطه با انسان به طور مشخص اشاره نشده است. اما از مجموع خصوصيات مذكور در قرآن، مي‌توان كم‌وبيش دانست كه آنان چگونه موجوداتي هستند، و چه اوصاف دارند و رفتارشان چگونه است و چه مسئوليت‌هايي دارند و ارتباطشان با انسان چه كم و كيفي دارد و آيا رابطه متقابل است يا يك‌سويه و آثار آنان در حيات مادي و معنوي ما چيست؟ تحليل همۀ اين مسائل، نيازمند آن بخش سوم از جایگاه فلسفه اسلامی، یعنی تبیین و تحلیل وحی است، که برای فهم آن بررسي آيات و طرح چند مقدمه بایسته است:

یکم: ايمان ديني، يا ايمان به شهادت است، مانند ايمان به پيامبران، کتاب­ها و پيام­هاي ديني، يا ايمان به غيب و ملکوت عالم. منظور از غيب، توجه به چيزهايي است که از چشم مادي و محسوس ما غايب است و با حواس و علم حصولي قابل اکتساب نيست؛ مانند درک وحي، عالم قيامت، عالم ارواح، عالم ملک و ملکوت و عوالم ديگر.

دوم: از سوي ديگر هر شهادتي، غيبي و عالیم پشت پرده دارد که تنها در اختيار خداوند است: «وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ.»[7] دربارۀ اين عالم و به‌ويژه ملائکه، قرآن تصريح مي‌کند که شياطين نيز امكان دسترسي به آن را ندارند: «لايسّمعون اِلي الملإِ الأعلي و يُقْذَفون مَن كلِّ جانبٍ؛[8] آنان نمي‌توانند به گروه والامقام(فرشتگان كبار) دزدكي گوش فرا دهند؛ زيرا از هر سو به سويشان [تيرهاي شهاب] نشانه مي‌رود.» حتي پيامبر(ص) از خود علمي به آن عالم ندارد: «ما كانَ لِي مِن علمٍ بالملإِ الأعلي اذا يختصمون؛[9] من از ملأ الاعلاي جهان، آنگاه كه [دربارۀ آفرينش آدم] گفت‌وگو مي‌کردند، خبر ندارم.»

سوم: خداوند با ملائکه گفت‌وگو مي‌کند و در نُه آيه، اين گفت‌وگوي مستقيم را شرح داده که بیانگر این حقیقت است که دانستن آن برای ما باید معنادار و جهت دهنده است.[10]

چهارم: قرآن ما را دعوت مي‌كند كه به شناخت و فهم این عالم بسنده نکنیم و در عالم ملکوت نظر کنيم: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ؛[11] آيا در ملكوت آسمان‌ها و زمين و هر چيزی كه خدا آفريده است، ننگريسته‏اند؟» در جايي ديگر، دربارۀ ملکوت و غيب انسان، اين گونه مي‌گويد: «قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛[12] بگو: فرمانروايی هر چيزی به دست كيست؟ و اگر می‏دانيد [كيست آن كه‏] او پناه می‏دهد و در پناه كسی نمی‏رود؟» خدا خود اين تجربۀ سير به سوي ملکوت را براي عده‌اي از خواص بندگان فراهم كرده و فرموده است: «وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ؛[13] و اين گونه، ملكوت آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جملۀ يقين‏كنندگان باشد.»

بنابراين، در باور به اين دسته از موضوعات که روشن می شود که عالی به جز این عالم وجود دارد و آنها وسائط ميان انسان و خدا هستند، و آگاهی از آنها آفاق ديگري براي انسان مي‌گشايند، که نبايد به سادگي از آن گذشت و درک خود را بدون شناخت مقدمات از عالم قدس و فيض الهي دانست. بي­گمان ايمان به ملائکه، متوقف بر پذيرش اين اصل است که هستي ملائکه جزء غيب و ملکوت جهان است و درکش، آسان نيست و چون شناخت جامعي حاصل شد، ايمانش ممکن و موجب يقين خواهد شد؛ چنانکه براي ابراهيم در بیان داستان ذکر شده، چنين شد.[14]

صفت‌ها و سمت‌ها
پنجم: معارف غيبي الهي چون لايه به لايه است، تفسيرپذير و پذيراي فهم­هاي مختلف در میان نحله­های مختلف تفسیری است. از سوي ديگر شيوۀ معرفي ملائکه در متون ديني و به‌ويژه قرآن، در بسياري از موارد، چون ناظر به عالم ديگر است، به طور طبيعي اختلاف افق و منظر معرفتي پديد آورده و زبان گفت‌وگو دربارۀ آن را متفاوت كرده است. لذا در فهم اين زبان خاص، بايد ابعاد زبان‌شناسي قرآن را در نظر آورد؛ مانند اينکه ملائکه حامل عرش‌اند، بال‌ پرواز دارند، گروهي از آنان(ملائکۀ دوزخ) همواره در پر کردن دوزخ مي‌كوشند، اهل جدال و مخاصمه‌اند و... که هر يك از آنها معاني مخصوص دارد و نمي‌توان بر معاني ظاهري حمل کرد. در نتيجه شيوۀ فهم اين دسته از آيات، متفاوت از آيات سادۀ اعتقادي و احکام و قصص و معارف خاص اخلاقي و با مبانی معین است.

از این رو این سئوال مطرح است که اگر فرشته‌شناسي مهم است، چه روش‌هايي براي رسيدن به آن وجود دارد؟

ششم: بي­گمان روش­ طبيعي، برای شناخت جایگاه ملائکه در نظام هستی توجه به نقش اين نيروها در نظام هستي مناسب با آن عالم با روش های مختلف است؛ زيرا امور غيبي بيرون از دسترس حواس ما است؛ حتي تجربه‌هاي شخصي اوليا، براي انسان­هاي ديگر حجت و قابل فهم نيست. راه ديگر استفاده از تجربۀ انبيا و توصيفات آنان است. اين تجربۀ باطني، هر چند با زبان عرفي بيان مي‌شود، نيازمند رمزگشايي و استفاده از معارف اهل بيت(ع) و تحلیل فلسفی آن است. راه سوم، توجه به خصوصيات زباني این دسته از آیات است که در بحث متون ديني جهتگیری آن بحث و بررسی می­شود که آیا جنبه معرفتگرایانه یا جنبه کارکردی دارد. به گواهي قرآن، در مقام اخبار و توصیف است و ملائكه در تدبير جهان، ادارۀ عرش، ياري مؤمنان، حراست از آسمان و... سهم دارند. اين آثار و خواص، تا حدي راه را براي شناخت اين آفريده‌هاي غيبي هموار مي‌كند.

در دسته­اي از آيات، به نقش فراگير ملائكه در برخي امور اشاره شده است؛ همچون: تدبير آفرينش،[15] واسطۀ وحي،[16] قبض روح،[17] نوشتن اعمالِ انسان،[18] نگهباني از خلق،[19] حمل عرش الهي،[20] شفاعت،[21] استغفار و جبران کاستي­­هاي عالم ممکنات،[22] ياري مؤمنان،[23] عذاب‌كنندۀ انسان­ها،[24] تدبير ابر و باران، تقسيم‌کنندۀ کارها،[25] حمل عرش،[26] نگهباني از آسمان‌ها،[27] خازن جهنم،[28] دعا براي انسان‌هاي مؤمن[29] و درود فرستادن بر پيامبر و مؤمنين.

هفتم: دربارۀ شخصيت و سعۀ وجودي ملائکه، آيات مختلفي نازل شده است؛ از جمله:

1. دسته‌اي از آيات، به منزلت ملائکه اشاره مي‌كنند و هدف آنها تعظيم واسطۀ وحي است: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ.»[30]

2. برخي فرشتگان، رسالت‌هاي خاص دارند: «اللَّهُ يَصْطَفي‏ مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ بَصيرٌ؛[31] خدا از ميان فرشتگان، رسولانی برمی‏گزيند، و نيز از ميان مردم. بی‏گمان خدا شنوای بينا است.»

3. برخي عرش الهي را در ميان گرفته‌اند: «وَ تَرَی الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛[32] و فرشتگان را ببيني که عرش را در ميان گرفته‌اند، [و] سپاس‌گزارانه پروردگارشان را تسبيح مي‌گويند.»

4. برخي با خداوند دربارۀ خلافت انسان، مجادله كردند: «ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی‏ إِذْ يَخْتَصِمُونَ؛[33] مرا هيچ آگاهي از ملأ اعلي نيست؛ آنگاه که فرشتگان مجادله کردند.» منظور از «ملأ اعلی» جماعتی از ملائكه است، و گويا مراد از مخاصمۀ آنان، همان نزاع بر سر خلافت انسان است: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.»

5. هر يك مقام و مسئوليتي مشخص دارد: «وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ. وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ. وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ؛[34] هر يك از ما مقامي مشخص و جايگاهي جداگانه دارد و ما جملگي به صف ايستاده‌ايم و به تسبيح خدا مشغوليم.»

6. در قدرت‌ و منزلت يكسان نيستند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولي‏ أَجْنِحَةٍ مَثْنی‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ يَزيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ؛[35] سپاس خدای را كه پديدآورندۀ آسمان و زمين است [و] فرشتگان را كه دارای بال‌های دوگانه و سه‏گانه و چهارگانه‏اند، پيام‏آورنده قرار داده است. در آفرينش، هر چه بخواهد می‏افزايد، زيرا خدا بر هر چيزی توانا است.»

7. راه نفوذ شياطين بر آنان بسته است: «لا يَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی‏ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ؛[36] به اسرار ملأ اعلي(فرشتگان) گوش نتوانند داد و از هر سو رانده شوند.»

8. خدا را از سر خوف، تسبيح مي‌كنند: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصيبُ بِها مَنْ يَشاءُ؛[37] رعد، به حمد او، و فرشتگان [جملگی‏] از بيمش تسبيح می‏گويند، و صاعقه‏ها را فرو می‏فرستند.»

 اوصاف رفتاري ملائکه
هشتم: اوصاف رفتاري، به جاي آنکه در مقام بيان حقيقت ملائکه باشد، رفتار و حالات آنان را تبيين مي‌كند. برخي از اين توصيفات، براي مؤمنان جنبۀ هدايتي و تعليمي نيز دارد. بخشي از اين توصيفات، ايجابي است و بخشي ديگر، سلبي. در گروهي از آيات، اوصاف ايجابي و سلبي با هم آمده است.

يك. رفتار سلبي:

ـ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه؛ آنان در عبادت گردن‌کشي نمي‌كنند.

ـ هُمْ لا يَسْأَمُونَ؛ ملول نمي‌شوند.

ـ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ؛ در عبادت، هيچ‌گاه خسته نمي‌شوند.

معلوم است که اين اوصاف، جنبۀ تعليمي براي انسان نيز دارند.

دو. رفتار ايجابي:

ـ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ؛[38] او را تسبيح و سجده مي‌كنند.

ـ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ؛ شب و روز، خدا را تسبيح مي‌كنند.

قرآن، اين آيات را پس از ذكر استكبار انسان‌ها، مي‌آورد؛ يعني اگر مي‌خواهيد به مقام فرشتگي برسيد، بايد در تسبيح و عبادت خدا بكوشيد:

ـ إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ؛ آنان که نزد پروردگارت هستند، از عبادت او گردن‌کشي نمي‌کنند و او را تسبيح مي‌گويند و بر او سجده مي‌برند.

ـ فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ؛[39] و اگر تکبر ورزيدند، بدان که کساني‌که نزد پروردگارت هستند، شب و روز او را تسبيح مي‌گويند و هرگز ملول نمي‌شوند.

ـ وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ؛[40] و هر چه در آسمان‌ها و زمين است، از آن او است و کساني که نزد او هستند، از پرستش او سر باز نمي‌زنند و خسته نمي‌شوند.

فلسفۀ ذکر اين اوصاف را مي­توان در داستان خلقت انسان ديد. قرآن كريم، در آغاز سورۀ بقره، هنگام طرح خلافت انسان،[41] سخني از ملائکه را در اعتراض به او يادآور مي­شود و در نهايت ملائکه بر آدم سجده مي­کنند. بنابراين انسان مسجود ملائکه، نبايد در رتبۀ پايين­تري از آنان قرار گيرد. از اين رو مي‌توان گفت ملائکه داراي خصوصيت الگويي هستند؛ چون نه استکبار و گردن‌کشي مي‌كنند و نه از ذكر و تسبيح بازمي‌ايستند و ملول مي‌شوند.

توصيف ملائکه به قلم ملاصدرا
اکنون برای فهم بهتر به سراغ برخی از مفسرانی باید رفت که به زبان تحلیل فلسفی این آیات را بحث و بررسی کرده­اند. زیرا لزوم ايمان به ملائکه، هنوز چندان هدف گفت‌وگوهاي تحليلي و تحقيقي نشده است. در بررسي مکاتب تفسيري اين نکته بيان شده است[42] که يکي از کارکردهاي تفسير فلسفي در کنار اثبات معارف، تبيين و تحليل معارف قرآن با بيان فلسفي است. در اين محور، سخن از استنباط يا اقامۀ دليل يا دفاع از عقايد قرآني نيست. مقصود، شرح حقايق قرآني يا ارائۀ استدلال عقلي براي اثبات آنها نيست؛ بلکه سخن در تبيين همان معارف با ادبيات و اصطلاحات خاص و به زبان و در فضا و ميدان ديگري است. مثلا فارابي در تفسير ظاهر و باطن بودن خدا، در آيۀ «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ؛[43] او است اول و آخر و ظاهر و باطن» مي‌گويد: هيچ موجودي کامل‌تر از خداوند نيست و در ذاتش ظاهر است و به دليل شدت ظهور، در خفا است.[44] همچنين دربارۀ «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ»، معتقد است، اوليت يعني از او بودن جهان، و آخريت يعني به سوي او بودن جهان. پس هيچ ‌چيز بر او سبقت ندارد و سير همۀ‌ موجودات به او ختم مي‌شود. فارابي معتقد است: هر مرتبۀ وجودي براي آنچه پس از آن قرار بگيرد، مبدأ و اصل است.[45] این شیوه از بیان در ادبیات فلاسفه اسلامی در جهت بیان آن معارف به زبان دیگر است که ما به سراغ کلمات آنان می­رویم.

صدر الدين شيرازي يکي از کساني است که به ابعاد وجودي و صفات ملائکه پرداخته و در مقام تحليل اين آيات برآمده است. در كتاب مفاتيح الغيب مي‌نويسد:

‏اول. ملائکه رسولان الهي‌اند، چون قرآن فرموده است: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا.»[46] ممکن است گفته شود آيۀ شريفۀ «يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا»[47] بيانگر آن است که برخي از آنان رسول‌اند، نه همۀ آنان. پاسخ اين است که «مِن» در آيه براي تبيين است، نه تبعيض.

دوم. آنان به خداوند تقرب دارند، که مراد قرب مکاني نيست؛ زيرا قرب مکاني در حق او محال است؛ بلکه منظور قرب در مقام و منزلت است و همين معناي کلام الهي است: «وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ.»[48] و «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ.»[49]

سوم. ملائکه، فرمانبرند؛ چه از راه تسبيح: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ»،[50] «وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ»[51] و چه از راه امتثال امر: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ»[52] و چه از راه تعظيم و فرمانبري مطلق: «لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ.»[53]

چهارم. ملائکه، توانايي‌هاي خاص دارند. هشت فرشته، عرش و كرسي را حمل مي‌کنند، و كرسي كه کوچک‌تر از عرش است، از همۀ آسمان‌ها بزرگ‌تر است: «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ.»[54] بدين ترتيت، عظمت عرش، در فهم وهم ما نمي‌گنجد. از ديگر توانايي‌هايي آنان، اين است كه با دميدن در صور، كتاب رستاخيز را مي‌گشايند: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْری‏ فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ.»[55] فرشته‌اي كه در صور مي‌دمد، چنان قدرتي دارد که به نفخۀ واحد، زمين و آسمان‌ها را پر از صدا مي‌كند و به نفخۀ دوم، به آنها حيات مي‌بخشد...

پنجم. ملائکه در خوف به سر مي‌برند و از مقام الهي بيم دارند؛ بيم از آنكه مبادا در عبادت كوتاهي كنند: «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ.»[56] «وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ.»[57] ...

 

نکته قابل تأمل در این سخنان تحلیل رسالت برخی از ملائکه و واسطه میان خدا و انسانها در ابلاغ حقایق بودن و فهم نزدیکی آنان به خداوند و مفهوم فرمانبرداری و دلیل آن و نتایج این فرمانبرداری در کسب توانایی­ها است.

ملائکه و صفات خبري
نهم: گروهي از آيات قرآني، صفات خبري و فعلي خداوند را همراه ملائکه، بيان مي‌كنند؛ مانند آمدن پروردگار و فرشته‌ها صف در صف: «وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا؛[58] و [فرمان‏] پروردگارت و فرشته [ها] صف در صف آيند.» يا مي‌فرمايد: خدا و فرشتگان، در [زير] سايبان‌هايي از ابر سپيد در قيامت حاضر مي­شوند: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ في‏ ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ.»[59] يا آمده است که عرش خدا را هشت ملک بر سر خود حمل مي‌کند: «وَ الْمَلَكُ عَلی‏ أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ؛[60] و فرشتگان در اطراف [آسمان‏] اند، و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [فرشته‏] بر سر خود برمی‏دارند.» يا بيان شده است كه ملائکه در اطراف درب‌هاي بهشت ايستاده و گويي خوشامدگوي درگاه الهي‌اند: «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ؛[61] [همان‏] بهشت‌هاي عدن كه آنان با پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان كه درست‌كارند، در آن داخل می‏شوند، و فرشتگان از هر دری بر آنان درمی‏آيند.» و... اين آيات، از امور تعبدي و خبري وحي، دربارۀ ملائکه محسوب مي‌شوند و ايمان به آنها به اين معنا است که آنان چنين اقتدار و نقشي در عالم آخرت دارند و مي‌توانند به انسان‌هاي مؤمن کمک کنند. اکنون با این توضیح می­توان به سراغ پاسخ نهایی رفت که فلسفه ایمان چیست و چه کارکردی حیات معنوی انسان دارد.

فلسفه و آثار ايمان به ملائکه
يك. ايمان به ملائكه، بيشتر جنبۀ تعليمي دارد و براي تأسي در پیروی از از دستورات الهی است؛ يعني آياتي كه صفات و كاركردهاي فرشتگان را ياد مي‌كند، در مقام تعليم مؤمنان است. مثلا وقتي قرآن مي‌گويد آنان تنها به فرمان او كار مي‌کنند، از مؤمنان مي‌‌خواهد كه شما نيز اين گونه باشيد. آياتي كه فرمانبري فرشتگان را يادآوري مي‌كند، به اين شرح است:

1. گوش به فرمان بودن ملائکه: «بل عبادُ مكرمون لايسبقونَهُ بالقولَ وهم بأمرِهَ يعملون. يعلمُ ما بين ايديهم و ما خلفهم ولا يشفعون الا لمن ارتضي و هم مَنْ خشيته مشفقون؛[62] بلكه [اين فرشتگان] بندگاني گرامي و محترم‌اند. آنان در سخن بر او پيشي نمي‌گيرند و تنها به فرمان او عمل مي­کنند. خداوند اعمال گذشته و حال و آيندۀ ايشان را مي‌داند و آنان هرگز براي كسي شفاعت نمي­کنند مگر براي كساني كه خدا از ايشان خشنود است و هميشه از خوف خدا ترسان و هراسان‌اند.»

2. عصمت ملائکه: «لايعصُون اللهَ ما أمْرَهم و يفعلون ما يُؤْمرون؛[63] از خدا به آنچه دستور داده است، نافرماني نمي‌کنند و همان چيزي را انجام مي‌دهند كه بدان مأمورند.»

3. برخي آيات نيز به روابط ميان ملائکه و انسان اشاره مي‌كنند. اين بخش از آيات که زبان کارکردگرايانه دارد، خبر مي‌دهند كه ملائکه براي تقويت روحيه و حمايت معنوي انسان مي‌كوشند؛ از راه امدادهاي غيبي، نظارت بر اعمال و ثبت آنها، قبض روح و مژدۀ بهشت دادن. گاهي نيز جلو کارهاي بد را مي‌گيرند يا اعمال ناپسند را جبران مي‌كنند. اين دسته از آيات براي پيش‌گيري از کارهاي زشت و تشويق به اعمال نيک است. البته اين پيش‌گيري‌ها، جنبۀ ارشادي دارد و از قبيل سلب اراده نيست؛ مانند طلب هدايت و استغفار: «يُسَبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِّمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ؛[64] به سپاس و ستايش پروردگارشان سرگرم‌اند و بدو ايمان دارند و براي مؤمنان طلب آمرزش مي‌کنند.» ملائکه مانند خدا بر پيامبر و مؤمنين درود مي‌فرستند و براي آنان طلب غفران مي‌کنند: «هُوَ الَّذِی يُصَلی عَلَيْكُمْ وَ مَلَئكَتُهُ لِيُخْرِجَكمُ مِّنَ الظُّلُمَتِ إِلی النُّورِ؛[65] او كسي است كه به شما عنايت و مرحمت مي‌کند و فرشتگانش نيز، تا يزدان شما را از تاريکي‌ها بيرون آورد و به نور [ايمان و هدايت] برساند.» در اين آيه به نقش ملائکه در ايجاد آمادگي براي هدايت و خروج از ظلمات اشاره شده است.

4. در قرآن مجيد، سخن از نظارت فرشتگان بر اعمال انسان است: «إِذْ يَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِيد. مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيد؛[66] دو فرشته‌ در سمت راست و چپ انسان نشسته‌اند و انسان هيچ سخني را بر زبان نمي‌راند، مگر اينکه فرشته‌اي مراقب و آماده [براي دريافت و نگارش] آن است.»

5. نگهباني بر اعمال و کتابت آن نيز بر عهدۀ فرشتگان است: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لحَفِظِينَ. كِرَامًا كَاتِبِينَ. يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُون؛[67] بدون شك نگهباناني بر شما گمارده شده‌اند؛ نگهباناني كريم كه پيوسته اعمال شما را مي‌نويسند [و] مي‌دانند هر كاري را كه مي‌کنيد.» در جايي ديگر، پس از تأکيد بر اينکه ما مراقب اعمال شما هستيم و سخنان آهستۀ شما را مي‌شنويم، مي‌گويد: «بَلی وَ رُسُلُنَا لَدَيهِمْ يَكْتُبُون؛[68] آري، فرشتگان مأمور ما در کنارشان حاضر و بر اعمالشان ناظرند، در حالي كه مي‌نويسند.»

7. مأموريت ديگر فرشتگان، تقويت دل و روحيۀ مؤمنان است و آشكار است كه ايمان به چنين ياوراني، به مؤمن روحيه مي‌دهد و او را در مسير بندگي ياري مي‌رساند. فرشتگان، پيروزي و بهروزي را به قلب مؤمنان الهام مي‌كنند: «إذ يوحي ربُّك الي الملائكة أنّي معكم فَثَبِّتوا الّذين آمنوا.»[69]

ملائکه مأموران قبض روح انسان‌ها نيز هستند:

ـ حتي اذا جاء أَحَدَكم الموتُ تَوفَّتْهُ رُسُلُنا وهم لايُفرِّطون؛[70] و چون مرگ يكي از شما فرارسد فرستادگان ما جان او را مي‌گيرند و كوتاهي نمي‌کنند.

ـ قُلْ يتوفاّكم مَلَكُ الموتِ الّذي وكُلِّ بِكم؛[71] بگو فرشتۀ مرگ كه بر شما گماشته شده است، جان شما را مي‌گيرد.

فرشتگان هنگام قبض روح مؤمنان، بر آنان درود و سلام مي‌فرستند: «الذين تَتَوفّاهم الملائكة طيبين يقولون سلامٌ عليكم؛[72] همان‌هايي كه فرشتگان [قبض ارواح] جانشان را مي‌گيرند، در حالي كه پاكيزه و شادان‌اند [و] مي‌گويند: بر شما درود.»

8. نويد بهشت، از ديگر كارهاي فرشتگان است. بنابراين ايمان به آنان، ايمان به بهشت را نيز در پي دارد و اميد سعادت را در دل انسان بارور مي‌كند: «ان الذين قالوا ربُّنا اللهُ ثمّ استقاموا تتنزّلُ علهيم الملائكة أَلا تخافوا ولا تحزنوا و أَبشِروا بالجنّة الّتي كنتُم تُوعَدون؛[73] كساني كه مي‌گويند: پروردگار ما تنها خدا است و سپس پابرجا و استوار مي‌مانند. فرشتگان نزد ايشان مي‌آيند [و به آنان مژده مي‌دهند] كه نترسيد و غمگين نباشيد. و شما را بشارت باد بهشتي كه به شما وعده شده است.»

9. ايمان به فرشتگان، مؤمنان را ثابت‌‌‌قدم مي‌كند: «إِذْ يُوحي‏ رَبُّكَ إِلَی الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ آمَنُوا سَأُلْقي‏ في‏ قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ؛[74] هنگامی كه پروردگارت به فرشتگان وحی می‏كرد كه من با شما هستم، پس كسانی را كه ايمان آورده‏اند ثابت‏قدم بداريد. به‌زودی در دل كافران وحشت خواهم افكند.»

بنابراين ايمان به ملائکه، ايمان به حامي در کارهاي ديني و معنوي است؛ زيرا فرشتگان با نويد پيروزي و بهروزي، آنان را روحيه مي‌دهند و ثابت‏قدم مي‌كنند و اگر در معرض خطا قرار گيرند، براي آنان دعا و استغفار مي‌کنند و همراه خدا بر پيامبر و مؤمنين درود مي‌فرستند. همچنين نظارت آنان بر اعمال انسان، موجب مي‌گردد كه انسان بيشتر مراقب اعمال خود باشد و هميشه ناظراني زنده و حاضر را در پيرامون خود حس كند.

10. فرشتگان مأمورند كه انسان­هاي نيکوكار را حمايت كنند:

ـ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ؛[75] آن‌گاه كه به مؤمنان می‏گفتی: آيا شما را بس نيست كه پروردگارتان، شما را با سه هزار فرشته، ياری كند؟

ـ بَلی‏ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ؛[76] همان‌گاه‏ پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتۀ نشاندار ياری خواهد كرد.

ـ إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ؛[77] من شما را با هزار فرشتۀ پياپی، ياری خواهم كرد.

ـ إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ؛[78] اگر [شما دو زن‏] به درگاه خدا توبه كنيد [بهتر است‏]. دل‌هاي شما منحرف شده است و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد، در حقيقت، خدا خود سرپرست او است، و جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان نيز.

11. از نظر قرآن ايمان به ملائکه، داراي خواص و آثار گوناگوني در زندگي انسان است؛ از جمله مرزبندي ميان خوبي­ها و بدي‌ها و ميان موجودات خير و موجودات شر‌آفرين، مانند شياطين. از سوي ديگر ايمان به فرشتگان، نشانۀ نيكي و از دلايل صداقت و پرهيزگاري انسان مي‌باشد؛ چنانکه قرآن اين مسئله را به‌صراحت بيان مي‌کند: «ولكنّ البّرَ مَنْ آمنَ باللهِ والْيومِ الآخِرِ والملائكةِ؛[79] و بلكه نيك‌[كردار] كسي است كه به خدا و روز قيامت و فرشتگان ايمان آورده باشد.»

12. ايمان به ملائکه، تجربۀ امدادهاي غيبي را در پي دارد و ترس و دلهره را از قلب مؤمن مي‌زدايد: «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛[80] كسانی كه گفتند پروردگار ما خدا است، سپس ايستادگی كردند، فرشتگان بر آنان فرود می‏آيند [و می‏گويند:] هان! بيم مداريد و غمگين مباشيد، و به بهشتی كه وعده شده بوديد، شاد باشيد.»

13. از ديگر آثار ايمان به فرشتگان، حصول يقين است:

ـ وَ كَذَالِكَ نُرِی إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِين؛[81] ملكوت آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از يقين‏كنندگان باشد.

ـ لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّين؛[82] نيكوكاری آن نيست كه روی خود را به سوی مشرق و [يا] مغرب بگردانيد؛ بلكه نيكی آن است كه به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانی‏] و پيامبران ايمان آوَرَد.

ـ وَ لَوْ تَری‏ إِذْ يَتَوَفَّی الَّذينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ؛[83] و اگر ببينی آن‌‌گاه كه فرشتگان جان كافران را می‏ستانند، بر چهره و پشت آنان می‏زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.

هشدارهاي سلبي
قرآن کريم در دسته‌اي از آيات، هشدار اعتقادي مي‌دهد و از خطا در درك جايگاه ملائکه، بر حذر مي‌دارد. با آنکه ملائکه مقامي مقرب دارند، اما نبايد در نسبت آنان با خدا خطا كرد. اعراب جاهلي معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هستند يا آنان را ارباب خود مي‌پنداشتند:

ـ وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛[84] و [نيز] شما را فرمان نخواهد داد كه فرشتگان و پيامبران را به خدايی بگيريد. آيا پس از آنكه سر به فرمان [خدا] نهاده‏ايد [باز] شما را به كفر وامی‌‏دارد؟

ـ أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظيماً؛[85] آيا [پنداشتيد كه‏] پروردگارتان شما را به [داشتن‏] پسران اختصاص داده، و خود از فرشتگان دخترانی برگرفته است؟ حقّا كه شما سخنی بس بزرگ [و گزاف] می‏گوييد.

ـ وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ؛[86] و فرشتگانی را كه خود، بندگان رحمان هستند، مادينه [و دختران او] پنداشتند. آيا در هنگام خلقت آنان حضور داشتند؟ گواهی ايشان به‌زودی نوشته می‏شود و [از آن‏] بازخواست خواهند شد.

ـ إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثی؛‏ در حقيقت، كسانی كه آخرت را باور ندارند، فرشتگان را نام مؤنّث می‏نهند.

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري
با توجه به آنچه گذشت، معلوم مي‌شود:

1. ايمان به ملائکه در مرحلۀ نخست جنبۀ نظري دارد؛

2. آنان از جايگاهي مهم و مسئوليت‌هايي سنگين در نظام هستي برخورداند؛

3. از اهداف کارکردي ايمان به فرشتگان نبايد غافل شد؛

4. فرشتگان، يك‌دست و يكسان نيستند و خدا برخي از آنها را براي رسالت‌هاي خاص برگزيده است؛

5. همان قدر كه قدرت‌مند و گرامي‌اند، محدوديت‌هايي نيز دارند؛

6. با خدا گفت‌وگو و پرسش‌ و پاسخ دارند؛

7. نخست خلافت انسان را بر روي زمين درك نمي‌كردند و سپس پذيرفتند؛

8. پيوسته خدا را تسبيح و عبادت مي‌كنند؛

9. حركت آنها به صورت پرواز است؛

10. ايمان به ملائکه، پشتوانۀ انسان مؤمن در کارهاي ديني و معنوي است؛

11. ياري‌رسان مؤمنان در تنگناها هستند؛

12. بر اعمال انسان نظارت مي‌كنند و يك‌يك اعمال انسان را مي‌نويسند؛

13. ايمان به آنان، مؤمن را مراقب اعمال خود مي‌كند؛

14. ايمان به ملائکه امري معقول و قابل وصف براي ديگران است.

 

كتاب‌‌نامه
* قرآن كريم.

1.      امیدی، حمید، پژوهشی در تفسیر فلسفی قرآن، رشت، امارد، 1376.

2.      ايازي، محمدعلي، مکاتب تفسیری. گرایش فلسفی، جزوه درسی.

3.      صدرال‍دی‍ن‌ ش‍ی‍رازی‌، م‍ح‍م‍دب‍ن‌ اب‍راه‍ی‍م‌، مفاتيح الغيب، تصحیح م‍ح‍م‍د خ‍واج‍وی‌، تهران، وزارت‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ و آم‍وزش‌ ع‍ال‍ی‌، م‍ؤس‍س‍ۀ م‍طال‍ع‍ات‌ و ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌، ان‍ج‍م‍ن‌ اس‍لام‍ی‌ ح‍ک‍م‍ت‌ و ف‍ل‍س‍ف‍ه‌ ای‍ران‌، ۱۳۶۳.

4.      طباطبايي، محمدحسين، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمۀ سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسين حوزه علميه قم، 1374.

5.      نصر، حسین، ع‍ل‍م‌ و ت‍م‍دن‌ در اس‍لام‌، ت‍رج‍م‍ۀ‌ اح‍م‍د آرام‌.

6.      طباطبايي، محمدحسين، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمۀ سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسين حوزه علميه قم، 1374.

 



[1]. سورۀ بقره، آیۀ 285.
[2]. سورۀ نساء، آیۀ 136.
[3]. سورۀ بقره، آیۀ 98.
[4]. همان، آیۀ 177.
[5]. سورۀ بقره، آیۀ 34: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبی‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ.
[6]. سورۀ ابراهيم، آيۀ 4.
[7]. سورۀ هود، آیۀ 123.
[8]. سورۀ صافات، آیۀ 8.
[9]. سورۀ ص، آیات 64-67.
[10]. سورۀ بقره، آیۀ 30، 34، سورۀ اعراف، آیۀ 11، سورۀ حجر، آیۀ 27، سورۀ اسراء، آیۀ 61، سورۀ کهف، آیۀ 50، سورۀ طه، آیۀ 116، سورۀ سبأ، آیۀ 40، سورۀ ص، آیۀ 71.
[11]. سورۀ اعراف، آیۀ 185.
[12]. سورۀ مؤمنون، آیۀ 88.
[13]. سورۀ الأنعام، آیۀ 75.
[14]. سورۀ الأنعام، آیۀ 75.
[15]. سورۀ نازعات، آیۀ 5.
[16]. سورۀ شعراء، آیۀ 194.
[17]. سورۀ سجده، آیۀ 11.
[18]. سورۀ انفطار، آیۀ 12-10.
[19]. سورۀ انعام، آیۀ 61؛ سورۀ رعد، آیۀ 11، سورۀ جن، آیۀ 8.
[20]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[21]. سورۀ نجم، آیۀ 26.
[22]. سورۀ شوري، آیۀ 5.
[23]. سورۀ آل عمران، آیۀ 124 و 125، سورۀ انفال، آیۀ 5، 9 و 12.
[24]. سورۀ انعام، آیۀ 93.
. سورۀ نازعات، آیۀ 4.[25]
[26]. سورۀ الحاقة، آیۀ 17.
[27]. سورۀ جن، آیۀ 8.
[28]. سورۀ تحريم، آیۀ 6.
[29]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[30]. سورۀ تکوير، آیۀ 20و19.
[31]. سورۀ الحج، آیۀ 75.
[32]. سورۀ زمر، آیۀ 75.
[33]. سورۀ ص، آیۀ 69.
[34]. سورۀ صافات، آیۀ 164-166.
[35]. سورۀ فاطر، آیۀ 1.
[36]. سورۀ صافات، آیۀ 8.
[37]. سورۀ رعد، آیۀ 13.
[38]. سورۀ اعراف، آیۀ 206.
[39]. سورۀ فصلت، آیۀ 38.
[40]. سورۀ انبياء، آیۀ 19.
[41]. سورۀ بقره، آیۀ 30.
[42]. ر.ك: محمدعلي ايازي، مکاتب تفسیری.
[43]. سورۀ حديد، آیۀ 3.
[44]. علم و تمدن در اسلام، ص 18.
[45]. پژوهشی در تفسیر فلسفی قرآن، ص47.
[46]. سورۀ فاطر، آیۀ 1.
[47]. سورۀ حج، آیۀ 75.
[48]. سورۀ انبياء، آیۀ 19.
[49]. سورۀ انبياء، آیۀ 26.
[50]. سورۀ بقره، آیۀ 30.
[51]. سورۀ صافات، آیۀ 165.
[52]. سورۀ حجر، آیۀ 30.
[53]. سورۀ انبيا، آیۀ 26.
[54]. سورۀ بقره، آیۀ 255.
[55]. سورۀ زمر، آیۀ 68.
[56]. سورۀ نحل، آیۀ 50.
[57]. سورۀ انبياء، آیۀ 28.
[58]. سورۀ الفجر، آیۀ 22.
[59]. سورۀ بقره، آیۀ 210.
[60]. سورۀ الحاقه، آیۀ 17.
[61]. سورۀ رعد، آیۀ 23.
[62]. سورۀ انبياء، آیۀ 27.
[63]. سورۀ تحريم، آیۀ 6.
[64]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[65]. سورۀ احزاب، آیۀ 43.
[66]. سورۀ ق، آیۀ 17-18.
[67]. سورۀ انفطار، آیۀ 10-12.
[68]. سورۀ زخرف، آیۀ 80.
[69]. سورۀ انفال، آیۀ 12.
[70]. سورۀ انعام، آیۀ 61.
[71]. سورۀ سجده، آیۀ 11.
[72]. سورۀ نحل، آیۀ 33.
[73]. سورۀ فصلت، آیۀ 30.
[74]. همان.
[75]. سورۀ آل عمران، آیۀ 124.
[76]. سورۀ آل عمران، آیۀ 125.
[77]. سورۀ انفال، آیۀ 9.
[78]. سورۀ تحريم، آیۀ 4.
[79]. سورۀ بقره، آیۀ 177.
[80]. سورۀ فصلت، آیۀ 30.
[81]. سورۀ انعام، آیۀ 75.
[82]. سورۀ بقره، آیۀ 177.
[83]. سورۀ انفال، آیۀ 50.
[84]. سورۀ آل عمران، آیۀ 80.
[85]. سورۀ إسراء، آیۀ 40.
[86]. سورۀ الزخرف، آیۀ 19.

منتشر شده در اندیشه

سیدمحمدعلی ایازی

مقدمه
یکی از شبهات مطرح در بحث آزادی عقیده، روش برخی از انبیا بویژه رفتار حضرت حضرت سلیمان در برخورد با ملکه سبا بلقیس است، که گفته شده به شیوه قهرآمیزی او را مجبور کرد، یا مسلمان شود و تسلیم گردد، یا در برابر او لشگر قدرتمند این پیامبر قرار گیرد، قرآن این داستان را در سوره نمل بیان می­کند و نه تنها از این روش نقدی نمی­کند، که آن را هم تأیید می­کند. کسانی از نظریه پردازان معاصر گفته­اند، این آیات نشان می­دهد که اولاً جهاد ابتدایی وجود دارد که سلیمان راساً اقدام به چنين كاري می­کند، انیاً کسی حق انتخاب عقیده­ای به جز توحید ندارد که مشرک شود و اگر مشرک شد، موحدان و مؤمنان حق دارند، برای مبارزه با شرک به زور متوسل شوند و لذا می­توان برای مبارزه با شرک قتال کرد و مخاصمان را نابود کرد. در این مقاله ابتدا به تفسیر این آیات می­پردازم و فرازهای حساس و محل استشهاد را با همه احتمالات بررسی می­کنم و نشان خواهم داد که مفاد این آیات چگونه است و آيا بر اين معنا دلالت دارد، و يا موضوع اين آيات، نكات ديگر به جز برداشت اين دسته از مفسران است، در نهايت به شبهات پاسخ مي­دهم.

ترجمه آیات داستان ملکه سبا
اين بحث در سوره نمل از داستان پرنده­اي شروع مي­گردد كه مفقود شده و سليمان سراغ او را مي­گيرد: «وَ تَفَقَّدَ الطَّيرَْ فَقَالَ مَا لىِ‏َ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائبِينَ(20) و جوياى [حالِ آن‏] پرنده شد و گفت: «مرا چه شده است كه هدهد را نمى‏بينم؟ يا شايد از غايبان است؟ « َأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَاْذْبحََنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنىّ‏ِ بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ(21). قطعاً او را به عذابى سخت عذاب مى‏كنم يا سرش را مى‏برم مگر آنكه دليلى روشن براى من بياورد.

فَمَكَثَ غَيرَْ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تحُِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِن سَبَإِ  بِنَبَإٍ يَقِينٍ(22). پس ديرى نپاييد كه [هدهد آمد و] گفت: «از چيزى آگاهى يافتم كه از آن آگاهى نيافته‏اى، و براى تو از «سبا» گزارشى درست آورده‏ام. «إِنىّ‏ِ وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِن كُلّ‏ِ شىَ‏ْءٍ وَ لهََا عَرْشٌ عَظِيمٌ(23) من [آنجا] زنى را يافتم كه بر آنها سلطنت مى‏كرد و از هر چيزى به او داده شده بود و تختى(قدرتي گسترده) بزرگ داشت. «وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ(24) او و قومش را چنين يافتم كه به جاى خدا براى خورشيد سجده مى‏كنند، و شيطان اعمالشان را برايشان آراسته و آنان را از راه [راست‏] بازداشته بود، در نتيجه [به حق‏] راه نيافته بودند. «أَلَّا يَسْجُدُواْ لِلَّهِ الَّذِى يخُْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ مَا تخُْفُونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ(25). [آرى، شيطان چنين كرده بود] تا براى خدايى كه نهان را در آسمانها و زمين بيرون مى‏آورد و آنچه را پنهان مى‏داريد و آنچه را آشكار مى‏نماييد مى‏داند، سجده نكنند (25). اللَّهُ لَا إِلَاهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (26). خداى يكتا كه هيچ خدايى جز او نيست، پروردگار عرشِ بزرگ است.» (26)* قَالَ سَنَنظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْكَاذِبِينَ(27). گفت: «خواهيم ديد آيا راست گفته‏اى يا از دروغگويان بوده‏اى.» «اذْهَب بِّكِتَبىِ هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَيهِْمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنهُْمْ فَانظُرْ مَا ذَا يَرْجِعُونَ(28). «اين نامه مرا ببر و به سوى آنها بيفكن، آن گاه از ايشان روى برتاب، پس ببين چه پاسخ مى‏دهند.» «قَالَتْ يَأَيهَُّا الْمَلَؤُاْ إِنىّ‏ِ أُلْقِىَ إِلىَ‏َّ كِتَابٌ كَرِيمٌ(29). [ملكه سبا] گفت: «اى سرانِ [كشور] نامه‏اى ارجمند براى من آمده است: «إِنَّهُ مِن سُلَيْمَانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ(30). كه از طرف سليمان رسيده است و [مضمون آن‏] اين است: به نام خداوند رحمتگر مهربان. «أَلَّا تَعْلُواْ عَلىَ‏َّ وَ أْتُونىِ مُسْلِمِينَ (31). بر من بزرگى مكنيد و مرا از در اطاعت درآييد». «قَالَتْ يَأَيهَُّا الْمَلَؤُاْ أَفْتُونىِ فىِ أَمْرِى مَا كُنتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتىَ‏ تَشهَْدُونِ(32). گفت: «اى سران [كشور] در كارم به من نظر دهيد كه بى‏حضور شما [تا به حال‏] كارى را فيصله نداده‏ام.» «قَالُواْ نحَْنُ أُوْلُواْ قُوَّةٍ وَ أُوْلُواْ بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانظُرِى مَا ذَا تَأْمُرِينَ(33). گفتند: «ما سخت نيرومند و دلاوريم، و [لى‏] اختيار كار با توست، بنگر چه دستور مى‏دهى؟»  «قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُواْ قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُواْ أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَ كَذَالِكَ يَفْعَلُونَ(34). [ملكه‏] گفت: «پادشاهان چون به شهرى درآيند، آن را تباه و عزيزانش را خوار مى‏گردانند، و اين گونه مى‏كنند.» (34). «وَ إِنىّ‏ِ مُرْسِلَةٌ إِلَيهِْم بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةُ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ(35). «و [اينك‏] من ارمغانى به سويشان مى‏فرستم و مى‏نگرم كه فرستادگان [من‏] با چه چيز باز مى‏گردند» (35). فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا ءَاتَئنِ‏َ اللَّهُ خَيرٌْ مِّمَّا ءَاتَئكُم بَلْ أَنتُم بهَِدِيَّتِكمُ‏ْ تَفْرَحُونَ(36). و چون [فرستاده‏] نزد سليمان آمد، [سليمان‏] گفت: «آيا مرا به مالى كمك مى‏دهيد؟ آنچه خدا به من عطا كرده، بهتر است از آنچه به شما داده ‏است. [نه،] بلكه شما به ارمغان خود شادمانى مى‏نماييد. (36) ارْجِعْ إِلَيهِْمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بجُِنُودٍ لَّا قِبَلَ لهَُم بهَِا وَ لَنُخْرِجَنهَُّم مِّنهَْا أَذِلَّةً وَ هُمْ صَاغِرُونَ(37). به سوى آنان بازگرد كه قطعاً سپاهيانى بر [سرِ] ايشان مى‏آوريم كه در برابر آنها تاب ايستادگى نداشته باشند و از آن [ديار] به خوارى و زبونى بيرونشان مى‏كنيم.» (37). قَالَ يَأَيهَُّا الْمَلَؤُاْ أَيُّكُمْ يَأْتِينىِ بِعَرْشهَِا قَبْلَ أَن يَأْتُونىِ مُسْلِمِينَ» (38). [سپس‏] گفت: «اى سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را- پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند- براى من مى‏آورد؟» (38). قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الجِْنّ‏ِ أَنَا ءَاتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَ إِنىّ‏ِ عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أَمِينٌ(39). عفريتى از جنّ گفت: «من آن را پيش از آنكه از مجلس خود برخيزى براى تو مى‏آورم و بر اين [كار] سخت توانا و مورد اعتمادم» (39). قَالَ الَّذِى عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا ءَاتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ، فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَاذَا مِن فَضْلِ رَبىّ‏ِ لِيَبْلُوَنىِ ءَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبىّ‏ِ غَنىِ‏ٌّ كَرِيمٌ(40). كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى‏] بود، گفت: «من آن را پيش از آنكه چشم خود را برهم­زنى برايت مى‏آورم.» پس چون [سليمان‏] آن [تخت‏] را نزد خود مستقر ديد، گفت: «اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا سپاس­گزارم يا ناسپاسى مى‏كنم. و هر كس سپاس گزارد، تنها به سود خويش سپاس مى‏گزارد، و هر كس ناسپاسى كند، بى‏گمان پروردگارم بى‏نياز و كريم است». (40) قَالَ نَكِّرُواْ لهََا عَرْشهََا نَنظُرْ أَ تهَْتَدِى أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يهَْتَدُونَ(41) گفت: «تخت [ملكه‏] را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا پى مى‏برد يا از كسانى است كه پى نمى‏برند» (41). فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَ هَاكَذَا عَرْشُكِ  قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ(42) پس وقتى [ملكه‏] آمد، [بدو] گفته شد: «آيا تخت تو همين گونه است؟» گفت: «گويا اين همان است و پيش از اين، ما آگاه شده و از دَرِ اطاعت درآمده بوديم» (42) وَ صَدَّهَا مَا كاَنَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ إِنهََّا كاَنَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ(43). و [در حقيقت قبلًا] آنچه غير از خدا مى‏پرستيد مانع [ايمان‏] او شده بود و او از جمله گروه كافران بود. (43). قِيلَ لهََا ادْخُلىِ الصَّرْحَ  فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبّ‏ِ إِنىّ‏ِ ظَلَمْتُ نَفْسىِ وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَلَمِينَ(44). به او گفته شد: «وارد ساحتِ كاخ [پادشاهى‏] شو.» و چون آن را ديد، بركه‏اى پنداشت و ساق­هايش را نمايان كرد. [سليمان‏] گفت: «اين كاخى مفروش از آبگينه است». [ملكه‏] گفت: «پروردگارا، من به خود ستم كردم و [اينك‏] با سليمان در برابر خدا، پروردگار جهانيان، تسليم شدم». (44).

پرسشهای تفسیری و شبهات آیه:
1-    چرا سلیمان به مجرد غیبت هدهد او را تهدید می کند و می­گوید: قطعاً او را به عذابى سخت عذاب مى‏كنم، أَوْ لَأَاْذْبحََنَّهُ يا سرش را مى‏برم، مگر آنكه دليلى روشن براى من بياورد. آیا حیوانات دارای تکلیف هستند، اگر حیوانی غیبت کرد، جای چنین مؤاخذه­ای دارد که باید کشته شود؟ و آیا سلیمان چنین حقی از سوی مدّبر عالم دارد که بر جهان حیوانات مدیریت و حاکمیت کند.

2-    چگونه هدهد از خورشید پرستی قوم سبا آگاه شد. شعور حیوانات تا کجا پیش می­رود که بگوید: من [آنجا] زنى را يافتم كه داراي قدرت بسيار و بر آنها سلطنت مى‏كرد و او و قومش را چنين يافتم كه به جاى خدا براى خورشيد سجده مى‏كنند، و شيطان اعمالشان را برايشان آراسته است. درست است که موجودات عالم تسبیح می­کنند، اما تسبیح هر موجودی به اندازه سعه وجودی خود آنان است، اما حیوانات چنین شعوری و فهمی از دیگران داشته باشند، رفتارهای ذهنی و اعتقادی آنان را تشخیص دهند، بلکه داوری کنند که این کار خوب است و یا بد، چنانکه در این داستان نقل شده: وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ(24). بدون شک هدهد از ظاهر کار آنها نمی­فهمد که خورشید پرست هستند، زیرا خورشید پرستی مانند بت­پرستی نیست که از نگه داری بت­ها بفهمد که بت­پرست هستند. وانگهی از کجا فهمید که شیطان اعمالشان را غیر واقعی نشان می­دهد. اين چنين فهمي نياز به شعوري بالا تر از حيوانات دارد؟

3-    کلمه: بِسُلْطانٍ مُبِينٍ" به معناى دليل قانع كننده و روشن است، چگونه پرنده­ای می­تواند برای سلیمان دلیل قانع کننده و سلطان مبین بیاورد. آیا منطق حیوانات با انسان مشترک است و آیا داوری سلیمان بر اساس منطق خودش می باشد، یا منطق حیوانات؟

4-    چگونه هدهدی خبر دارد و سلیمان خبر ندارد و او گزارش می دهد: زیرا مراد از" احاطه" علم كامل است، هدهد از ترس تهديدى كه سليمان كرد و براى اينكه او را آرام كند، گفت: فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ"يعنى من به چيزى احاطه يافتم كه تو بدان اطلاع كافى و كامل ندارى و ظاهرا سليمان هم خبر ندارد كه مي­گويد بايد دليل بياوري زيرا اگر خبر داشت بازخواست نمي­كرد و نياز به تحقيق و نامه نگاري نداشت. چون هنوز معلوم نشده كه آن چه چيز است جمله"و جئتك" كه عطف تفسيرى است آن را تفسير مى‏كند و خبر او هم یقینی می­شود.

5-    عظمت کاخ باعث ایمان آوردن وی شد که بگوید: فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبّ‏ِ إِنىّ‏ِ ظَلَمْتُ نَفْسىِ وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِينَ. يا انتقال و جابجايي او از يمن به فلسطين، زیرا بلافاصله می گوید: «پروردگارا، من به خود ستم كردم.

6-    اشکال دیگر این است که سلیمان عملاً با رد هدیه ملکه سبا، تهدید می کند و نه تنها می­خواهد که آنها را ذلیل کند، بلکه چنان کند که آنان تسلم شوند: «ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ» زیرا سلیمان خطاب وی در اين آيه به رئيس هيئت اعزامى سبأ و كساني است كه هديه را آورده­اند. البته مردم سبأ درست است که خواسته سليمان (ع) را كه فرموده بود: "وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ" مخالفت نموده و آن را به فرستادن هديه تبديل كردند، اما جنگ نکرده بودند.

7-    چگونه لحن خود را تغییر می­دهد، با فرستادگان ملکه سبا گونه ای سخن می­گوید و آنان را تهدید می کند، اما در جلسه خصوصی با اطرافیان، از روشی دیگر می خواهد استفاده کند و با روش نشان دادن معجزه و تحت تأثیر قرار دادن استفاده کند و می­گوید: أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ. این دوگانگی سخن برای چیست؟ در مجموع در اين قسمت استفاده مي­شود كه او از زور و تهديد براي مسلمان شدن ملكه سبا استفاده مي­كند و اين با آيات نفي اكراه و عدم جباريت پيامبران كه در بيان يحيي و عيسي و پيامبر اسلام آمده، سازش ندارد.

نکات و فرازهای مهم تفسیری داستان
 هدف از اين شيوه از بيان آيات، روشن كردن سئوالات و پاسخ به شبهات است. زيرا برخي از شبهات اشاره شده در صورتي جواب آن آشكار مي­شود كه فرازهاي آيه روشن شود. مثلا اگر بخواهيم بدانيم كه چرا سليمان را تهديد كرد، از روش سليمان بايد آگاه شويم كه روزانه به بررسي كارها و اعمال كارگزاران خود مي­پرداخت و حضور و غياب آنان را بررسي مي­كرد. حال بيان نكات و تفسيري و بيان فضاي آيه جهت روشن شدن پرسش­هاي آيات است.

ضمير در" مكث" " فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ به سليمان بر مى‏گردد، كه در اين صورت معنا اين مى‏شود كه: سليمان بعد از تهديد هدهد، مختصرى مكث كرد. نه این که هدهد اندازه­ای مکث کرد، چنانکه برخی احتمال داده­اند.

جمله" وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ" وصف وسعت مملكت و عظمت سلطنت آن زن است، و همين خود قرينه است بر اينكه منظور از" كل شى‏ء" در آيه هر چيزى است كه سلطنت عظيم محتاج به داشتن آنها است، مانند حزم و احتياط و عزم و تصميم راسخ و سطوت و شوكت و آب و خاك بسيار و خزينه سرشار و لشكر و ارتشى نيرومند و رعيتى فرمان بردار، ليكن از بين همه اينها، تنها از عرش عظيم را كه كنايه از قدرت است، نام برد.

 فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ"يعنى شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و در نتيجه از راه بازشان داشته است. منظور از زينت دادن شيطان، سجده آن­ها را بر آفتاب و ساير تقرب‏جويى‏هايشان بود كه زمينه جلوگيرى ايشان از راه خدا، فراهم ساخت كه همانا، پرستش او به تنهايى است. و اگر سبيل را به طور مطلق آورد و نگفت: سبيل اللَّه، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه براى انسان بر حسب فطرتش و بلكه بر حسب خلقت عمومى، راه، تنها و تنها يكى است و آن راه خدا است، خودش بداند و یا نداند. هر انحرافي ذهني و عملي در يك طرف و قرار گرفتن در مسير درست در طرف ديگر است. در عالم تنها یک راه وجود دارد، و همه ما بدانیم و ندانیم در این راه قرار داریم، تنها ندانستن ما وسیله انحراف و این بر و آن بر رفتن و عقب ماندن و یا پرتاب و سقوط می شود. قهرا نتيجه صد سبيل، ستم بر مردم و بي توجهي به حقوق جامعه يكي از مصاديق آن مي­گردد. زيرا ظهور صد سبيل در ظلم آشكار مي­شود.

أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» كلمه" أَلَّا" با تشديد لام خوانده مى‏شود و مركب است از دو كلمه" أن" و" لا" و اين آيه عطف بيان و توضیح کلمه و استدلال براى كلمه" اعمالهم" است و مى‏فهماند آن اعمالى كه شيطان از ايشان زينت داد، اين بود كه براى خدا سجده نكنند، آن خدایی که: الْخَبْ‏ءَ «نهان را» به معناى اسم مفعول يعنى" مخبوء" است، و مخبوء به معناى هر چيزى است كه در احاطه غير خود، قرار گيرد که آن را در آسمان­ها و زمين بيرون مى‏آورد. پس، عبارت" يُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ"، استعاره است، گويا موجودات در پس پرده عدم و زير طبقات نيستى قرار داشتند، نه این که واقعاً عدم محض باشند، هیچ چیزی عدم نیست، از چیز دیگری پیدا می شود، فقط پنهان و مخفی است و لذا بعضى مانند طبرسی گفته‏اند: مراد از" خب‏ء" غيب و امور پنهاني است. (مجمع لبیان، ج7، ص219) و خدا آنها را يكى پس از ديگرى از عالم غیب به عالم شهود و ظاهر وجود در می آورد.

قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ. هدهد نامه را از سليمان گرفته به سر زمين سبأ برد تا به ملكه آنجا برساند و چون بدانجا رسيد، نامه را نزد وى بينداخت، ملكه نامه را گرفت، همين كه آن را خواند، به اشراف قوم خود گفت: «يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا ...» اين دو آيه حكايت گفتار ملكه سبأ است، كه به مردمش از رسيدن چنين نامه‏اى و كيفيت رسيدن آن و نيز مضمون آن خبر مى‏دهد و نامه را توصيف مى‏كند به اينكه نامه‏اى است كريم. علت كرامتش اين است كه اين نامه از ناحيه شخصي بزرگ كه نام و آوازه او به يمن رسيده و ملكه سبا از آن با خبر است، چون ملكه سبأ از جبروت سليمان خبر داشت و مى‏دانست كه چه سلطنتى عظيم و شوكتى عجيب دارد، به شهادت اينكه در چند آيه بعد از ملكه سبأ حكايت مى‏كند كه وقتى عرش خود را در كاخ سليمان ديد گفت: «وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ- ما قبلا از شوكت سليمان خبر داشتيم و تسليم او بوديم. و بسا به اين دليل كه اين نامه به نام خدا آغاز شده، به اين جهت نيز كريم است.

وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ"، به معنای مطيع و منقاد به سويم حركت كنيد، به این معنا که مسلمان شوند، چون مسلمان بودن آنان در اين موقعيت همين است كه تسليم درخواست و مطيع وى شوند، نه اسلام به معناى ايمان به خداى سبحان كه مراحلي است كه نياز به معرفت و آگاهي از جزئيات توحيد دارد و جمله قبلى يعنى" أَنْ لا تَعْلُوا عَلَى" خود مؤيد اين معناست، كه موضوع اوليه سليمان ايمان به خدا نيست. بلكه تسليم او شدن است، هر چند كه آمدن ملكه سبأ و مردمش با حالت انقياد، خود در نهایت مستلزم ايمان آوردن به خدا نيز هست، هم چنان كه از سياق كلام هدهد و سياق آيات بعدى نيز استفاده مى‏شود. هم چنان كه سر انجام ملكه سبأ به اسلام كشيده شد و كلام او را در هنگام اسلام آوردنش حكايت كرده كه گفت:َ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ".

قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ" كلمه" أَفْتُونِي " افتا به معناى پاسخ و اظهار نظريه است، چنانکه فتوای مجتهد پاسخ به سئوالی از احکام شرعی است و فتوا همان رأى و نظريه قطعی است و قطع امر به معناى عملى كردن تصميم و عزم بر آن است و نه صرف ابراز نظر و آنچه ملکه سبا در مقام درخواست می­خواهد مشکل تردید را حل کند.

«ما كُنْتُ قاطِعَةً» براي بيان ترديد بيان شده است. و كلمه: "حَتَّى تَشْهَدُونِ " شهادت" به معناى حضور در میان جمع است، و اين جمله حكايت مشورتى است كه ملكه سبأ با قوم خود كرد، آنان را گرد آورد که تصمیم بگیرند و نشان می­دهد که ملکه سبا روش حکومت خود را بر مشورت می­گذاشته و از خود­رأیی و استبداد پرهیز داشته و لذا مى‏گويد: در اين امر كه پيش آمده- يعنى همان فرمانى كه سليمان در نامه خود داده- كمك فكرى دهيد و اگر من در اين پيشامد با شما مشورت مى‏كنم بدان جهت است كه من تا كنون در هيچ امرى استبداد به خرج نداده‏ام، بلكه هر كارى كرده‏ام، روش من اين بوده كه با مشورت و در حضور شما كرده‏ام.

این آیه از دو جهت قابل توجه است، یکی تقریر مدیریت یک زن در سطح عالی­ترین مدیریت­های کشوری را نشان مي­دهد و نقض کلام کسانی که تصور می کنند که اگر زنان در مدیریت قرار بگیرند، چنین و چنان می­شود. همچنين ثابت مي­كند كه جنس انسان اعم از زن و مرد اين توانايي را دارد و تربيت است كه مي­تواند اين استعداد را شكوفا كند و اگر زناني و مرداني استعداد مديريت ندارند، به دليل عدم تربيت شدن آنان است. و نكته دیگر روش مشورتی و تصمیم بر اساس عقل جمعی در مسائل كشوري از سوي زني با تدبير است كه قرآن قدرت و شوكت او را ياد مي­كند.  

قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ" كلمه" قوة" به معناى هر چيزى است كه به انسان در رسيدن به مطلوبش نيرو دهد، و كلمه" باس" به معناى شدت در عمل و قاطعیت و سهل انگاری نکردن است و مراد از آن در اينجا شهامت و شجاعت در مدیریت و اداره کشور است. اگر در جامعه مديراني فرهيخه بر اساس عقل و درايت عمل كردند، حتما شكوه و توانمندي در آنان ايجاد مي­شود. تمدنها اين چنينايجاد شده است و در اين آيه منظور از آن نظام اداره و ارتشى است كه بتواند هم نقش بازدارنگی داشته باشد و قدرت او طمع متجاوزان را کور کند و از سوی دیگر چالاک و چابک و آماده دفاع هستند و سرعت عمل دارند، تا با آن دشمن را به سرعت دفع كند و با آن كارزار نمايد. اما همه اینها این موضوع با موارد دیگر تفاوت پیدا می­کند و شرایط متفاوت است و نمی توان به سادگی گذاشت. به همين دليل اين كاردانان خردگرا از نكات پس پرده اين قدرت خبر ندارند و ام را به ملكه واگذار مي­كنند.

وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ"اين فراز از آیه، حكايت پاسخ نهایى است كه درباريان به ملكه پس از اعلان آمادگی و قدرت خود دادند و در سخن خود نخست چيزى گفتند كه مايه دلخوشى او باشد و بى‏تابى و اضطرابش را تسكين دهد و سپس اختيار را به خود او داده و گفتند: ناراحت مباش و هيچ غم مخور كه ما مردانى نيرومند هستيم و ارتشى قوى داريم، كه از هيچ دشمنى نمى‏ترسيم، هر چند كه آن دشمن سليمان باشد، در آخر هم باز اختيار با خود تو است، هر چه مى‏خواهى فرمان بده كه ما مطيع تو هستيم.

" قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ»" اما پاسخ ملكه سبا چيزي ديگر است كه از هوش او خبر مي­دهد. إفساد قريه‏ها" به معناى تخريب و آتش زدن و ويران كردن بناهاى آن در شرایط جنگی و از بین رفتن سرمایه است و" إذلال" عزيزان اهل قريه، اين است كه آنان را بكشند و اسير كنند و تبعيد نمايند، يا به ايشان زور بگويند. وی بعد از مشورتش با درباريان خود به طورى كه از اين دو آيه استفاده مى‏شود، نظرش اين بود كه نباید زود تصمیم گرفت و شاخ و شانه کشید، از این رو دستور داد که در باره سليمان تحقيق بيشترى كنند و كسى را نزد او بفرستند كه به ظاهر فرستادن هديه است، اما در پس آن از حال و مظاهر نبوت و سلطنت وی اطلاعاتى به دست آورده، برايش بياورند، تا او به يكى از دو طرف جنگ يا تسليم رأى دهند.

این گزارش نشان می­دهد که ملکه سبا شخصیتی دور اندیش و در نهایت عقل و حزم و تدبیر بود و چون از ظاهر كلام درباريان، كه كلام خود را با جمله" نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ" آغاز كردند، بر مى‏آيد كه آنان ميل به جنگ داشتند و ملكه هم همين را فهميده بود، از این رو نخست از جنگ مذمت كرد، در آخر رأى خود را ارائه داد، و گفت:" إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها ..." يعنى، جنگ عاقبتى ندارد، مگر غلبه يكى از دو طرف و شكست طرف ديگر، يعنى فساد قريه‏ها و شهرها و ذلت عزيزان آن از لوازم جنگ و به هم خوردن توازن اجتماعی و چون چنين است، نبايد بدون تحقيق اقدام به جنگ كرد، بايد نيروى خود را با نيروى دشمن بسنجيم، اگر تاب نيروى او را نداشتيم، تا آنجا كه راهى به صلح و سلم داريم، اقدام به جنگ نكنيم، مگر اينكه راه، منحصر به جنگ باشد و نظر من اين است كه هديه‏اى براى او بفرستيم، ببينيم فرستادگان ما چه خبرى مى‏آورند، آن وقت تصميم به يكى از دو طرف جنگ يا صلح بگيريم. بنابر اين، جمله" إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا ..." زمينه است، براى جمله" وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ ..." و جمله" كَذلِكَ يَفْعَلُونَ"، بعد از جملات" أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً" كه اصل وقوع را مى‏رساند، استمرار آن را نيز مى‏رساند و معنايش اين است كه: اين شیوه از رفتار از پادشاهان و کشورگشایان هميشگى و مستمر و به تعبیری از آثار طبیعی جنگ و هجوم و گریز ناپذیر است.

مرحله دیگر بر خلاف تهدیدی که به فرستاده ملکه سبا گفت: سپاهيانى بر [سرِ] ايشان مى‏آوريم كه در برابر آنها تاب ايستادگى نداشته باشند. اما در میان خودشان سخنی دیگر گفت: قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ" اما به حضار در جلسه خود مى‏گويد: كداميك از شما تخت ملكه سبا را قبل از اينكه ايشان نزد ما آيند در اينجا حاضر مى‏سازد؟ به همین دلیل تصمیم گرفت تا تخت ملکه سبا را قبل از خود او به اورشلیم بیاورد. «قَالَ يَأَيهَُّا الْمَلَؤُاْ أَيُّكُمْ يَأْتِينىِ بِعَرْشهَِا قَبْلَ أَن يَأْتُونىِ مُسْلِمِين»‏، [سپس‏] گفت: «اى سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را- پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند- براى من مى‏آورد؟ و این آیه نشان می‌دهد سلیمان به وسیله علم غیب می‌دانست ملکه سبا برای جلو گیری از جنگ، به زودی به اورشلیم خواهد آمد. و منظورش از اين فرمان اين است كه وقتى ملكه سبأ تخت خود را از چندين فرسخ فاصله در حضور سليمان حاضر ديد، به قدرتى كه خدا به وى ارزانى داشته و به معجزه باهره او، بر نبوتش پى ببرد، تا در نتيجه تسليم خدا گردد، هم چنان كه به شهادت آيات بعد، تسليم هم شدند.

قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ" كلمه" عفريت، به معناى شرير و خبيث و یا به معنای فردی بزرگ و شگفت آور، یا بسيار پَست، انسان، جن، يا شيطان كه در كارهاى سخت و دشوار زيرك و دانا، هم معنا شده است. و كلمه" آتِيكَ" بنا بر آنچه بعضى گفته‏اند اسم فاعل است، يعنى من آورنده آنم، ممكن هم هست متكلم وحده از مضارع" أتى يأتى" باشد، يعنى من آن را برايت مى‏آورم، ولى اسم فاعل بودنش با سياق، مناسبت بيشترى دارد، چون بر تلبس يعنى اشتغال به فعل دلالت دارد و نيز با عطف شدن جمله" وَ إِنِّي عَلَيْهِ ..." كه جمله اسمى مناسب‏تر است. من به آوردن آن نيرومند و امينم، و حمل آن خسته‏ام نمى‏كند، امين بر آنم و در آوردنش به تو خيانت نمى‏كنم.

قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ" در اين جمله، مقابله‏اى با جمله قبل به كار رفته و اين مقابله دلالت بر اين مى‏كند كه صاحب علم كتاب، از جن نبوده، بلكه از انس بوده است، رواياتى هم كه از ائمه اهل بيت رسيده، آن را تاييد مى‏كند و نام او را آصف بن برخيا وزير سليمان و وصى او معرفى كرده است[1]. هر چه باشد و آن شخص هر كه بوده باشد، از اينكه آيه مورد بحث را بدون عطف بر گذشته آورده و آن را از گذشته جدا ساخت، براى اين بود كه بيان كند:

 اولاً: توجه به ویژگی و جایگاه شخصیت وی دارد: «عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ. البته این سبک قرآن است که در بسیاری از موارد، اسم شخص را همچنان مجهول می آورد، چنانکه در داستان موسی و آن بنده خدا که اسم او را ذکر نمی کند. فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْم (کهف: 65). یا موارد دیگر: وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَة. (قصص: 20). وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَه. (غافر: 28). اين شيوه قرآن اهداف تربيتي دارد كه استفاده دانش­هاي ويژه مهم نيست، معنا و حقيقت دعوت و پيام مهم است. دنبال شخصيت­پرستي نرويد و كشف و كرامت اشخاص و آگاهي از حيات برزخي و علم لدني، باعث بي توجهي به صاحب اصلي يعني توحيد پيدا نكنيد. مشكلي كه هنوز پس از 1400 سال باز گريبانگير جامعه ما شده است.

ثانیاً: در باره اين عالِم، كه تخت ملكه سبأ را حاضر ساخت، آن هم در زمانى كمتر از زمان فاصله ميان نگاه كردن، که همو هم تخت را حاضر ساخت و بدون آنکه سلیمان از او بخواهد، گفتن همان و حاضر شدن هم همان. نشان می دهد که اراده او با اراده سلیمان نزدیک بوده و از نظر قرآن اعتناى بيشترى به اعمال وی دارد.

ثالثاً: علم مخصوص او که کسبی نیست، توجه دارد، زيرا كلمه" علم" را نكره آورده، فرمود: علمى از كتاب، يعنى علمى كه با الفاظ نمى‏توان معرفيش كرد.

«أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ"- كلمه" طَرْفُ" به طورى كه گفته‏اند: به معناى نگاه و چشم برگرداندن است و" ارتداد طرف" به معناى اين است كه آن چيزى كه نگاه آدمى به آن مى‏افتد، در نفس نقش بندد و آدمى آن را بفهمد كه چيست، پس مقصود آن شخص اين بوده كه من تخت ملكه سبأ را در مدتى نزدت حاضر مى‏كنم كه كمتر از فاصله نگاه كردن و ديد آن باشد. این قدرت، قدرت عادی نیست و کسی که چنین علمی دارد، با علوم رایج سازگاری ندارد. البته مفسرینی مانند فخر رازی و آلوسی گفته­اند که این سلیمان بوده که این تخت را آورده و مخاطب آن عفریت قرار گرفته و شواهدی بر آن ذکر کرده­اند، اما علامه طباطبایی این احتمال را نپذیرفته و برخلاف سیاق و شواهد کلامی دانسته است[2].

از سوي ديگر اين پرسش مطرح است كه خدا چرا از ميان موضوعات و مسائل مختلف دست روي تخت ملكه سبا گذاشت؟پاسخ آن روشن است، زيرا هنگامی که قرآن کریم می‌خواهد عظمت دولت ملکه سبا را از زبان هدهد بازگو کند از میان همه دارایی‌های او تنها به تختش اشاره می‌کند «إِنىّ‏ِ وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِن كُلّ‏ِ شىَ‏ْءٍ وَ لهََا عَرْشٌ عَظِيم‏» (نمل: 23)، و این بدان خاطر است که تخت او بسیار با عظمت بوده و برای او بسیار اهمیت داشته است و سلیمان می‌خواست با آوردن تخت او به اورشلیم، قدرت الهی خود را به ملکه نشان دهد و غرور بی‌جای او را در هم شکسته، او را متنبه نماید و به سوی منبع قدرت، یعنی خدای یکتا رهنمون سازد.

اکنون این پرسش مطرح است که چرا سليمان از دیگران خواست که تخت سبا به پیش او بیاورند، بدون شک آنچه آصف برخيا مى‏دانست او هم می­دانست و با دانش­ها و اقتداری که در تصرف طبیعت و سخن گفتن با حیوانات داشت، عاجز نبود؟

در پاسخ به این پرسش باید گفت: که شايد سليمان مي­دانسته كه جن(عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ) نمي­توانند و اين شخص است كه بايد بياورد، اما به صورت پيشنهاد بيان كرد، تا جن با ديدن قدرت آن انسان الهي، به خود مغرور نشوند. چنانكه در داستان ديگري در باره مرگ سليمان آمده: فلما قضينا عليه الموت ما دلهم علي موته الا دابة الارض .. ان لوكانوا يعلمون الغيب ما لبثوا في العذاب المهين. (سبا: 14)

و محتمل است سلیمان به این وسیله می­خواست به اطرافیان و مردم بفهماند كه آصف، بعد از او وصى و حجت است و علم آصف پاره‏اى از علم سليمان بوده، كه به امر خدا به وى به وديعت سپرده بود و خدا اين را به فهم سليمان الهام كرد تا او حواله به آصف دهد، تا در نتيجه نزدیکان و خود امت، بعد از درگذشت او در امامت و راهنمايى آصف اختلاف نكنند. این روش های غیر مستقیم برای آگاهی مردم مؤثر تر از روش­هایی است که فردی معرفی شود، و نمونه­هاي بسيار از سوي انبيا و اوليا دارد و بيشتر به اين جهت است كه دانش و موقعيت معنوي فردي براي ديگران محرز شود و حسادت افراد دیگر را بیانگیزاند. و البته هر دو احتمال درست و با تفسير آيات سبا و نمل سازگار به نظر مي­رسد.

پرسش ديگر در زمان آوردن اين عرش است. به نظر می‌رسد انتقال تخت ملکه از یمن به اورشلیم قبل از خروج او از قصر و کشورش بوده است، طوری که ناپدید شدن تخت را دید و یا این جریان را هنگام سفر به اورشلیم قبل از اینکه از کشورش خارج شود به گوش او رساندند، و در نتیجه با خاری و حقارت از کشور خارج شد. شاهد بر اين معنا وعده­اي است كه سليمان در برابر آوردن هدايا داد: «وَ لَنُخْرِجَنهَُّم مِّنهَْا أَذِلَّةً وَ هُمْ صَاغِرُون‏».

" فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي ..." پس از آنكه سليمان (ع) عرش ملكه سبأ را نزد خود حاضر ديد، گفت: اين- يعنى حضور تخت بلقيس در نزد او در كمتر از يك طرفة العين- از فضل پروردگار من است، بدون اينكه در خود من استحقاقى بوده باشد، بلكه خداى تعالى اين فضيلت را به من ارزانى داشت تا مرا بيازمايد، يعنى امتحان كند آيا شكر نعمتش را به جا مى‏آورم، و يا كفران مى‏كنم. این شیوه پیامبران و مردان بزرگ دینی است که اگر کاري انجام می شود، بلافاصله به دیگران یاد آور می­شوند که این قدرت الهی بوده و ربطی به آنان ندارد، تا بساط مرید پروری وهمه چیز را به خود نسبت دادن را منقطع کنند. خدا هم در باره پيامبر اسلام مي­گويد: «و ما رميت إذ رميت. لذا آن گاه فرمود: و هر كس شكر بگزارد براى خود گزارده، يعنى نفع آن عايد خودش مى‏شود نه عايد پروردگار من و هر كس كفران نعمت او كند، باز ضررش عايد خودش مى‏شود، چون پروردگار من بى نياز و كريم است.

قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ" ضمير قال به سليمان بر مي­گردد. يعني سليمان گفت: «نَكِّرُوا لَها عَرْشَها» در مفردات مى‏گويد: تنكير هر چيز از حيث معنا به اين است كه آن را به گونه­ای قرار دهند كه شناخته نشود، بر خلاف تعريف، كه به معناى آن است كه آن چيز را طورى كنند كه شناخته شود و در آيه" نَكِّرُوا لَها عَرْشَها" تنكير استعمال شده و از سياق آيه برمى‏آيد كه سليمان (ع) اين سخن را هنگامى گفت كه ملكه سبا و درباريانش به دربار سليمان حاضر نشده بودند، تا هنگام ورود ملکه به قصر سلیمان، با تغییرات جزئی و یا استتار آن به صورتی در بیاورند که ملکه آن را در همان نگاه اول نشناسد « قَالَ نَكِّرُواْ لهََا عَرْشهََا نَنظُرْ أَتهَْتَدِى أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يهَْتَدُون‏»، گفت: تخت [ملكه‏] را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا هدایت می‌شود يا از كسانى است كه هدایت نخواهد شد؟ (نمل: 41).

حال این سوال مطرح می‌شود که چه حکمتی پشت این کار بوده است؟ مى‏خواستند بر او وارد شوند و منظورش از اين دستور، این بود که بدون آنکه آنها ببینند رفتار آنها را ارزیابی کند و آزمايش عقل و رفتار و واکنش آن زن بشود، هم چنان كه منظورش از اصل آوردن تخت، اظهار معجزه‏اى باهر از آيات نبوت وی بود و به همين جهت دستور داد تخت او را به صورتى ناشناس درآورند، و آن گاه متفرع بر اين دستور كرد:" نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي- ببينيم. خودش تنها نه، بلكه همه اطرافيان من كه آيا خودش موقعيت را مى‏شناسد يا نه" و معناى آيه روشن است.

فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ"پس از آنكه ملكه سبأ نزد سليمان آمد، از طرف سليمان به او گفتند:" قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ آيا تخت تو اينطور بود" حال چرا به صورت قيل گفته شد، به اين دليل كه سليمان سخن نمي­گويد، بلكه مأموران او سخن مي­گويند. و نفرمود:" أ هذا عرشك- آيا اين است عرش تو" براى اين بود كه تخت را بيشتر مجهول و ناشناخته كند، لذا از مشابهت اين تخت با تخت خود او در شكل و صفات پرسش نمود، كه معلوم است اين گونه سؤال در ناشناخته كردن تخت، مؤثرتر است." قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ"- مراد از اينكه گفت" گويا اين همان است" اين است كه: اين" همان است" و اگر اينطور تعبير كرد، خواست تا از سبك مغزى و تصديق بدون تحقيق اجتناب كند، چون غالبا از اعتقادات ابتدايى كه هنوز وارسى نشده و در قلب جاى نگرفته با تشبيه، تعبير مى‏آورند. يعني با ترديد سخن گفت: گويا چنين است.

" وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ"- ضمير" ها" در كلمه" قبلها" به همين معجزه و آيت، يا حالت رؤيت آن برمى‏گردد و معنايش اين است كه:" ما پیش از اين معجزه، يا پیش از اين حالت كه معجزه را ببينيم، باز عالم به آن بوديم"

اما سئوال اين است كه از كجا پيش از اين به اين حقيقت پي برد؟ ملکه وقتی تختش را دید سلیمان از او پرسید: آیا این تخت تو است؟ او در کمال نا باوری و تعجب گفت: «قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ اُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَ كُنَّا مُسْلِمِين»،‏گويى اين همان است و پیش از این ما آگاه شده و از در تسلیم درآمده بودیم (نمل: 42). اصل انتقال تخت از یمن به اورشلیم یک معجزه بود و استتار آن توجه­اي برای ملکه، زيرا او در همان یمن که از ناپدید شدن تختش اطلاع یافت، احتمال داد که این کار شگفت اتفاق ساده­اي نيست و تنها از سلیمان ساخته است که با قدرت پروردگارش چنین معجزاتی انجام دهد، لذا به سلیمان گفت: ما از قبل تو و قدرت تو را می‌شناختیم و تسلیم تو بودیم. و شايد همين مسئله باعث شده كه به سمت اورشليم حركت كند. در حالي كه پيش از اين اتفاق چنين نبوده است. به همین دلیل در آیات پیش از کفر ملکه سبا سخن می گوید: كاَنَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ(43). و از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين جمله، تتمه كلام ملكه سبأ باشد، بنابراين، وضع چنين بوده كه وقتى ملكه سبا به صورت شگفتی تخت خود را حاضر مى‏بيند، و درباريان سليمان از آن تخت، از وى مى‏پرسند، احساس كرده كه منظور آنان از اين پرسش اين بوده است كه به وى تذكر دهند متوجه قدرت خارق العاده سليمان (ع) باشد. لذا چون از سؤال آنان، اين اشاره را فهميد، در پاسخ گفته: ما پیش از این، از چنين سلطنت و قدرتى خبر داشتيم، يعنى احتياجى به اين اشاره و تذكر نيست، ما از ديدن اين معجزه، از قدرت او خبر داشتيم و تسليم او شده بوديم و لذا در اطاعت و فرمان او سر فرود آورده‏ايم.

وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ" كلمه" صَدَّ" به معناى جلوگيرى و برگرداندن است و متعلق آن، تسليم خدا شدن است، كه اعتراف ملكه هنگام داخل شدن به قصر را مي­رساند كه مى‏گويد:َ اسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ" بر آن شهادت مى‏دهد. و اين اسلامش، با اسلامى كه قبلا بدان تصريح كرد و گفت:" وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ" اشتباه نشود، براى اينكه آن اسلام، تسليم سليمان شدنش بود و اين اسلام، تسليم خدا شدن و دل سپردن به دین الهي است.

البته این اسلام خاضعانه و بر اساس سیر و روندی طبیعی و آگانه و همراه با ایمان با ديدن معجزه و عملي خارق العاده بوده و از روی جبر و ترس نبوده است. نکته دیگر همراهی در اسلام آوردن با سلیمان: «اسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ» است. يعني اسلامي كه با پذيرش پيامبريِ سليمان قرين است. يا الگوي آن سليمان در دين لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ است.

قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ ..."كلمه" الصَّرْحَ" به معناى قصر و هر بنايى بلند و مشرف بر ساير بناها است، و نيز به معناى محلى است كه آن را تخت كرده باشند و سقف هم نداشته باشد و كلمه" لُجة" به معناى آب بسيار زياد است و كلمه" مُمَرَد" اسم مفعول از تمريد، به معناى صاف كردن است و كلمه" قوارير" به معناى شيشه است. و اگر فرمود:" بدو گفته شد داخل صرح شو"، گويا گوينده آن، بعضى از خدمتكاران سليمان (ع) بوده، كه در حضور او ملكه سبأ را راهنمايى كرده كه داخل آن محوطه شود و اين رسم همه پادشاهان بزرگ است که پیش خدمتان راهنمایی می­کنند و از این رو تعبیر به «قیل» می کند.

فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها"- يعنى وقتى ملكه سبأ آن صرح و قصر آینه ای را ديد، خيال كرد استخرى از آب است، (چون خيلى آن شيشه صاف بود) لذا جامه‏هاى خود را از ساق پا بالا زد تا دامنش تر نشود.

قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ"- گوينده اين سخن سليمان است، كه به آن زن، مى‏گويد: اين صرح، لجه و آب نيست. بلكه صرحى است كه از شيشه و آینه شفاف ساخته شده است، پس ملكه سبا وقتى اين همه عظمت از ملك سليمان ديد و نيز آن داستان را كه از جريان هدهد و برگرداندن هدايا، و نيز آوردن تختش از سبا به دربار وى به خاطر آورد، ديگر شكى برايش نماند كه اينها همه معجزات و آيات نبوت او است و كار حزم و تدبير نيست، لذا در اين هنگام گفت: «‏ربِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي ..." حقيقتا ايمان آورد و دانست كه موضوع كشورگشايي و تسخير قدرت او نيست، دعوت به راه الهي است.

وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ"- در گفتار خود نخست به درگاه پروردگارش استغاثه مى‏كند، و گويي با خدا سخن مي­گويد و نه با سليمان و به ظلم خود كه خداى را از روز اول و يا از هنگامى كه اين آيات را ديد نپرستيده، اعتراف نمود، سپس به اسلام و تسليم خود در برابر خدا شهادت داد. نكته قابل توجه در اين آيه اين است كه اگر ملكه سبا به سليمان اين گونه سخن مي­گفت ايمان او از روي ترس از سليمان و براي دفع خطر از او بود، اما او با خدا سخن مي­گويد.

پاسخ به پرسشها
اکنون لازم است پس از توضیحاتی که از متن آیات داده شد، به این نکته توجه شود که این آیات اثبات كننده جهاد ابتدایی نیست و در این کار سليمان هرگز اجبار و اکراهی براي ايمان آوردن ملكه سبا اتفاق نیافتاده بلكه نشان دادن قدرت الهي و معجزه باهره حركت تخت بوده است و اگر سخنی سليمان گفته، متناسب با ادبیات زبان پادشاهی سلیمان بوده و روش سلیمان در تمام قصه که گوشه­ای از آن را نقل می­کند[3]، تنها جنبه­هایی خاص از آن بوده است:

1- َهر چند سلیمان به هدهد تهدید کرد: أُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَاْذْبحََنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنىّ‏ِ بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ(21). قطعاً او را به عذابى سخت عذاب مى‏كنم يا سرش را مى‏برم مگر آنكه دليلى روشن براى من بياورد. اما به نظر می رسد که چنین تهدیدی روشی حکومتی برای جدی تلقی کردن مخاطب و نوعی زبان حکومتی بوده و پيگيري سليمان از كارهاي روزمره كارگزاران معمولي و غير معمولي او مانند پرندگان و عوامل غيبي بوده است. اسلام خاضعانه و بر اساس سیر و روندی طبیعی و آگانه و همراه با ایمان است. و از روی جبر و ترس نبوده است.

2- چگونه هدهد از خورشید پرستی قوم سبا آگاه شد؟ شعور حیوانات تا کجا پیش می رود که بگوید: من [آنجا] زنى را يافتم كه داراي قدرت بسيار و بر آنها سلطنت مى‏كرد و او و قومش را چنين يافتم؟

پاسخ: ما در باره حيوانات و دانش آنان آگاه نيستيم، نمي دانيم آنان از ما چه تلقي دارند، از جهان چه شناختي دارند. از آينده چه آگاهي­هايي برخوردار هستند. براي آينده خود مانند مورچگان و زنبور عسل چه برنامه ريزي مي­كنند. چون اولا آنان را به خوبي نمي­شناسيم، ثانيا، يكي از راه­هاي مهم شناخت كه سخن گفتن است، با خبر نيستيم. و اين دو كار را سليمان برخودار بود. يعني هم پرندگان را مانند مورچگان و چرندگان و يا عمله جن مي­شناخت و مي­توانست فرمان بدهد و آنان از او اطاعت كنند و او هم به آنان سخن بگويد. بنابراين،‌ انتخاب هدهد در ميان پرندگان و آن­هم هدهد خاص بسا به خاطر دانش خاص آن حيوان و شعور ويژه او بوده باشد. زيرا همان گونه كه انسان­ها يكسان نيستند، نوع حيوانات با هم يكسان نيست. روباره و سگ و موش و الاغ با هم يكسان نيستند. در ميان آنان از نظر هوش و استعداد و قدرت آموزش و تربيت يكسان نيست و سليمان بسا چنين كاري و مأموريت دشواري را كه وارسي و گزارشي از كشورها باشد، به فردي چون هدهد فرستاده، كه بتواند فاصله ميان يمن و فلسطين را درنوردد و موجودي كه چنين استعداد داشته باشد، بايد از شعوري والا برخوردار باشد. و قهرا اين شبهه هم برطرف مي­شود.   

3- اين كه پرسيده شده: چگونه پرنده­ای می­تواند برای سلیمان دلیل قانع کننده و سلطان مبین بیاورد. آیا منطق حیوانات با انسان مشترک است و آیا داوری سلیمان بر اساس منطق خودش می باشد، یا منطق حیوانات؟ در پاسخ بايد گفته شود كه پاسخ و دليل هركس متناسب با خودش مي­باشد. نه سخن گفتن هدهد از سنخ سخن انسانها است و نه دليل و برهان او. مهم اين بود كه سليمان غيبت طولاني هدهد را كه اين فاصله چندهزار كيلومتري را طي كرده موجه بداند و فرستادن نامه و پاسخ برهاني مبين براي سليمان است كه بفهمد او درست گزارش داده است.

4- چگونه هدهدی خبر دارد و سلیمان خبر ندارد و او گزارش می دهد: زیرا مراد از" احاطه" علم كامل است؟

پاسخ: دانش سليمان يا از راه غيب است، يا راه خبركارگزاران است. اما به نكته­اي رسيده كه در آن زمان به سادگي ديگران و به آن سرعت دريافت نمي­كردند و اين از طريق قدرت تكلم با پرندگان بوده كه باز از سوي خدا به سليمان داده شده و بنابراين اشكالي ندارد كه پرنده­اي با مشاهده دريافت كند و به صورت امداد الهي به سليمان و به سرعت برساند.

 5- پرسيده شده كه آيا عظمت کاخ باعث ایمان آوردن وی شد که بگوید: فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً... قَالَتْ رَبّ‏ِ إِنىّ‏ِ ظَلَمْتُ نَفْسىِ وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِينَ. يا انتقال و جابجايي او از يمن به فلسطين، زیرا بلافاصله می گوید: «پروردگارا، من به خود ستم كردم. پاسخ اين است، همانگونه كه در تفسير اين آيات توضيح داده شد، معجزه سليمان حجاب خودخواهي و غرور را از چشم ملكه سبا برداشت، او متوجه شد، لذا گفت: ظَلَمْتُ نَفْسىِ» هرچند ديدن آن عظمت دستگاه سليمان در برابر عرش عظيم خود باعث آگاهي او شد، اما انتقال و جابجايي او از يمن به فلسطين، و سخنان سليمان و شيوه رفتار و شخصيت او كمك كرد كه ايمان بياورد. نکته دیگر همراهی در اسلام آوردن با سلیمان برای این بوده که نشان دهد، که ایمانش ایمانی سلیمانی بوده است.

البته معنا و مفهوم ديگري مي­تواند به اين نكات از آيات كمك كند: زيرا در آغاز گزارش هدهد آمده كه وقتی دید آنها با چه علاقه‌ای برابر خورشید سجده می‌کنند از هدایت آنان ناامید شد و گفت: «فَهُمْ لَا يَهْتَدُون‏» (نمل: 24)، اما سلیمان نظر او را نپذیرفت و فرمود: «سَنَنظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْكَاذِبِين‏»، خواهيم ديد آيا راست گفته‏اى يا از دروغگويان بوده‏ای (نمل: 27)، (يعني متعلق دروغ او به ايمان و عدم ايمان آنان باشد، در نتيجه وقتی ملکه به اورشلیم آمد خواست سخن هدهد را بیازماید که تا چه اندازه مطابق با واقعیت است، لذا دستور داد تخت ملکه را برای او ناشناس کنند تا ببیند از این رهگذر به قدرت الهي سليمان توجه پيدا مي­كند و او به سوی یکتا پرستی هدایت می‌شود یا چنانچه هدهد گفته بود هدایت نخواهد شد؟ بنا براین معنای «أَتهَْتَدِى أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يهَْتَدُون» هدایت به سوی خدا تمام دغدغه سليمان است، نه قدرت­نمايي. سلیمان تخت ملکه را مخفی نمود تا او را وادار به تفکر کند و از پس جواهرات و تزیینات، خود تخت که مستور بود را بیابد، آنگاه بفهمد که در پس اجرام سماوی که زینت آسمان‌ها هستند حقیقتی بزرگتر مستور است که قوام همه این اجرام به او است و آن حقیقت خدای یکتا و نادیدنی است.

6- اشکال دیگر این است که سلیمان عملاً با رد هدیه ملکه سبا، تهدید می کند و نه تنها می­خواهد که آنها را ذلیل کند، بلکه چنان کند که آنان تسلم شوند: «ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها» اما جدا از روش سليماني براي ايجاد آمادگي، سلیمان علی­رغم روش تهدید به جنگ، هرگز از جنگ استفاده نکرد و این آیه نشان نمی­دهد که پیامبری چون سلیمان قاعده جنگ دفاعی را به جنگ ابتدایی تبدیل کرده است. وانگهی روش همه پیامبران را که ایجاد آگاهی و بشارت و مناسب با امكانات مادي استفاده از روش انذار، استفاده کرده و در نهایت همین روش هم مؤثر واقع شده و ملکه سبا ایمان آورده است.

7- نکته دیگر در سیر حرکت سلیمان نمونه قصص عادی قرآن نیست که تنها ذکر داستان به روال عادی و طبیعی حرکت پیامبران است. در این قصه همان قصه اصحاب کهف و کشتن آن جوان و قصه ذبح اسماعیل توسط ابراهیم و داستانهای دیگر مشابه آن از قضایای اختصاصی است. زیرا بهره گیری از قدرت قاهره، بكارگيري جنيان، سخن گفتن با مورچگان، پرندگان، آوردن تخت ملکه سبا از یمن به فلسطین عادی نیست و استفاده از روش اطلاعاتی مانند هدهد برای کشف شرک و خورشید پرستی آنان از نمونه­های اختصاصي سليمان است كه در هيچ­يك از پيامبران گذشته و بعدي استفاده نشده، هر چند كساني مانند موسي و عيسي از روش­هاي ديگري بهره برده كه به نوبه خود آنان از روش غیر عادی بوده است. لذا در قسمت به نقل از صاحب نامه می­گوید: وی نوشته است: أَلَّا تَعْلُواْ عَلىَ‏َّ وَ أْتُونىِ مُسْلِمِينَ.

جمع بندی
با توجه به آنچه از اين آيات استفاده شد، روشن گرديد كه هرچند سليمان مقدمات آگاهي ملكه سبا را با اقتدار الهي استفاد كرد. اما روش او جدا از روش همه پيامبران براي ايمان آگانه و انتخابگرانه نبود. البته روشن است كه روش پيامبران در گوهر مشترك است، اما متناسب با مخاطبان و عصر خود استفاده مي­برند. آنان از معجزات گوناگون استفاده مي­كنند و مقدمات آگاهي را به صورت مستقيم و يا غير مستقيم طرح ريزي مي­كنند، اما شعور و دانش و خرد مخاطبان را در نظر مي­گيرند و لذا اگر رفتار حضرت سليمان با ملکه سبا بلقیس ويژه است، اما براي ايمان آوردن از شیوه قهرآمیزی نبوده و از جنگ استفاده نكرده است، چنانكه پيامبر اسلام براي فتح مكه اين شهر را محاصره كرد، به اين دليل كه پيمان شكني كرده بودند، دليل كافي براي جنگ داشت، اما آنان را مجبور نکرد، بلكه به آنان فرصت داد یا مسلمان شوند و تسلیم گردند، و آنان از جنگ منصرف شدند و حضرت سليمان نيز چنين كرد كه به صورت طبيعي در برابر لشگر قدرتمند این پیامبر تسليم شوند.


یادداشت ها:
[1] . تفسیر نورالثقلین، ج 4، ص 93،
[2] . روح المعانى، ج 19، ص 203. تفسير فخر رازى، ج 24، ص 197. ترجمه الميزان، ج‏15، ص: 520.
[3] . آنچه در قرآن از داستان او آمده در قرآن كريم از سرگذشت آن جناب جز مقدارى مختصر نيامده، چيزى كه در همان مختصر، آدمى را به همه داستانهاى او و مظاهر شخصيت شريفش راهنمايى مى‏كند. این موارد به شرح زیر است. قسمت اول: اينكه: آن جناب فرزند و وارث داود (ع) بود، كه در اين باره فرمود:" وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ" « ص: 30» و نيز فرموده:" وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ" « نمل: 16». قسمت دوم: اينكه خداى تعالى ملكى عظيم به او داد، جن و طير و باد را برايش مسخر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت، كه ذكر اين چند نعمت در كلام مجيدش مكرر آمده است، در سوره بقره آيه 102، در سوره انبياء: 81، در سوره نمل: 16 تا 18، در سوره سبأ، آيه 12 تا 13 و در سوره ص، آيه 35 تا 39. قسمت سوم: به مساله انداختن جسد، بر روى تخت وى اشاره مى‏كند، كه در سوره ص، آيه 33 بیان شده است. قسمت چهارم، آيات مربوط به" عرض صافنات جياد" بر وى است، كه در آيات 31 تا 33 سوره ص، آمده است. قسمت پنجم، آياتى است كه به مساله داورى او در مساله افتادن گوسفند در زراعت پرداخته و اين آيات در سوره انبياء، آيه 78 تا 79 آمده است. قسمت ششم، اشاره به داستان مورچه است، كه در سوره مورد بحث، آيه 18 و 19 آمده. قسمت هفتم: آيات مربوط به داستان هدهد و ملكه سبأ است، كه در همين سوره، آيات 20 تا 44 آمده. قسمت هشتم:آيه مربوط به كيفيت درگذشت آن جناب است كه در سوره سبا آيه 14 واقع شده است. از سوی دیگر در قرآن بارها شخصیتش را می ستاید که در پانزده- شانزده- مورد نام آن جناب را آورده و ثناى بسيارى از او كرده، بنده‏اش خوانده، اوابش ناميده و فرموده:" نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ" « ص: 30» و به علم و حكمتش ستوده و فرموده:" فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً" « انبياء: 7» و نيز فرموده:" وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً" « نمل: 15» و باز فرموده:" يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ" « نمل: 16» و او را از انبياى  راه يافته به مرتبه خاص خوانده، فرموده:" وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ" « نساء: 16» و نيز فرموده:" وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ" « انعام:84». ر. ک: المیزان، ج 15، ص: 524. 

منتشر شده در اندیشه
دوشنبه, 07 فروردين 1396 20:58

صله رحم در نوروز

سید محمدعلی ایازی

در فرهنگ ملی عید نوروز، صله رحم از سنت های حسنه است و این مهم در آموزه های دینی نیز مورد تأکید جدی قرار گرفته است و در اخلاق و تعامل زندگی انسان تأثیرگذار و باعث از بین رفتن کدورت ها، اختلافات و فاصله های بین افراد می شود. صله رحم یکی از واجبات شرعی است و دلیل آن، آیات و روایات متعددی است که به وضوح بر این حکم دلالت دارد: یکی از دلایل وجوب صله رحم، اولین آیه از سوره نساء است که می فرماید: واتقوا الله الذی تساءلون به والارحام ان الله کان علیکم رقیبا.در این آیه احتمالات متعددی داده شده است، که طبق برخی از آنها صله رحم واجب خواهد بود. آیه ۲۷ از سوره بقره و آیات ۲۱ و ۲۵ از سوره رعد نیز به شهادت روایات متعدد به صله رحم تفسیر شده است، هر چند اکمل مصادیق و نه مصداق منحصر آن، رحم آل محمد (ص) می باشد.

آیه ۳۶ سوره نساء و آیه ۸۳ سوره بقره بر حسن احسان به والدین، ارحام همسایگان، ایتام، مساکین و… دلالت دارد. با نظر به همگون بودن این دو آیه با لزوم عبودیت خدا و تحرز از شرک و دوری از فساد در زمین، می توان وجوب صله و حرمت قطع را از آنها استنباط کرد. از آیه ۹۰ سوره نحل و آیه ۱۷۷ سوره بقره و آیه ۳۸ سوره روم و آیه ۲۶ سوره اسراء که در آن به ایتای (= اعطا) ذوی القربی – هر چند در برخی روایات به اقربای پیامبر اکرم (ص) تفسیر شده ، ولی از آن وجوب صله استفاده می شود.

اولین اصل در ارزش گذاری رفتارهای اجتماعی، نقش و تاثیر آن رفتارها در تامین مصالح کلی جامعه است. برای وصول به این مهم، ایجاد انگیزه کافی جهت مشارکت فعال همگان و رفع و کاهش تنش ها و تعارضات در نظام اجتماعی ، محور قرار دادن اصل قسط و عدل به عنوان یک مبنای منطقی و خرد پسند، ضرورتی انکارناپذیر می نماید. صله رحم در همه مراتب و سطوح آن در پرتو زیر ساحت های طبیعی و به تبع آن، حاکمیت روابط صمیمی و عاطفی میان خویشاوندان از مصادیق بارز احسان می باشد. از این رو اعمال هر گونه محاسبه منفعت گرایانه و سودجویانه و انتظار دریافت مقابله های پایاپای با روح این سنخ تعاملات ناسازگار بوده و انجام مطلوب آن را مانع می شود.

از نمونه های عملی صله رحم اعطای کمک مالی بلاعوض برای رفع مشکلات مؤمنان، دادن قرض الحسنه، دادن مهلت در پرداخت قروض (انظار معسر)، ابرای ذمه و اسقاط حق خود، قضای دیون، رفع حاجات دنیوی، اعطای هدایا در مناسبت های خاص، هزینه کردن مال برای رفع تخاصمات ایشان، مواسات با او در مال، حفظ اموال او و حذر کردن از وارد ساختن زیان های مالی، پرداخت صدقات مالی به نیابت از آنها می باشد.

صله رحم در شکل منطقی خود در اخلاق و تعامل زندگی ما بسیار تأثیرگذار است و باعث کاهش و حتی از بین رفتن کدورت ها می شود، بنابراین صله رحم یکی از سنت های بسیار خوب عید نوروز می باشد.

در فرهنگ ملی عید نوروز صله رحم از سنتهای حسنه است و این مهم در آموزه های دینی نیز تأکید شده و در اخلاق و تعامل زندگی تأثیرگذار است و باعث از بین رفتن کدورت ها می شود. سنتهای ما دو بخش دارد، یک بخش سنت های دینی است و بخش دیگر سنت های ملی است که عید نوروز جزء سنت های ملی ما به شمار می رود. ما آغاز سال نو و فصل شکفتن گل ها و طبیعت را جشن می گیریم، زیرا در فرهنگ ملی ما دید و بازدید و صله رحم که از سنت های حسنه است و با آموزه های دینی ما ارتباطی عمیق دارد و تأثیر فراوانی بر ما می گذارد.

صله رحم در شکل منطقی خود در اخلاق و تعامل زندگی ما تأثیرگذار است و باعث کاهش و حتی از بین رفتن کدورتها می شود. از سوی دیگر یک سری آموزه دینی داریم که در تحویل سال نو از آنها استفاده می کنیم مانند دعاها و ادعیه های که همزمان با آغاز سال نو زمزمه می کنیم. با دعای ‘ حول حالنا الی احسن الحال’ از خدا می خواهیم که با شروع سال جدید دگرگونی در زندگی ما ایجاد شود و ما با سال گذشته متفاوت باشیم؛ یعنی با شروع سال جدید تغییری در رفتار و تعامل ما با دیگران به وجود آید.

در این دعا نه تنها می خواهیم این تغییر فردی باشد، بلکه می خواهیم که تغییر در جامعه ایجاد شود. یعنی زمانی که می گوییم حال ما در واقع می گوییم حال جامعه ما به صورت جمعی به بهترین حال تبدیل شود نه حال فردی؛ زیرا تغییر زمانی مفید و سازنده است که جمعی باشد نه فردی.باید دعای تحویل سال نو و فرهنگ این دعا را ترویج کنیم و تنها به ادای کلمات اکتفا نکنیم؛ بلکه از خدا بخواهیم که تغییری درونی در ما ایجاد شود که با تغییر کلمات در ذهن و قلب ما این دگرگونی به دست می آید.

منتشر شده در یادداشت

سيد محمد علي ايازي

چكيده
زندگى و شرافت و عزت انسان به اندیشه ورزى و حق برگزیدن است. ساختمان وجودى و مشیت خداوندى به چندگونگی و چنددستگی افکار و عقاید است. جامعه انسانی جامعه چندصدایی و چند دینی است و اگر همه مردم ملزم به دینی شدند، باز در خود همان دین و عقایدی به عرض و طول عقاید بیرونی شکل می­گیرد. انبیا آمده‌اند که مردم را از سردرگمى رهایى بخشند. مردم را به راه راست هدایت کنند و کژی‌ها را بنمایند، اما نیامده‌اند که اختیار و ارادة او را سلب کنند و خواستن و فکر کردن و برگزیدن را از آن‌ها بگیرند. آن‌ها آمده‌اند تا در فضاى آزاد انتخاب، آن‌ها را دعوت به خیر و نجات و صلاح کنند. و به زندگى بشریت شکل معنوى و الهى دهند. هدف از نگارش این مقاله، تبیین مبانی آزاداندیشی و بیان اصول آزادی و بیان اهمیت مسائلی است که ما را به مسائل آزاداندیشی رهنمود می­دهد. لذا در این مقاله به مسائلی اشاره خواهد شد، که بنیاد آزاداندیشی را در معارف دین، مانند قرآن و سخنان اهل بیت نشان می­دهد، مثلا اگر در باره سیره پیامبر سخن گفته خواهد شد، بیان خواهد شد، افزون بر آیات قرآن روش پیامبر هم اهتمام به این موضوع بوده است.

کلیدواژه: شخصیت انسان، آزاداندیشی، آزادی، سیره پیامبر، جایگاه دین و معنویت، اراده و اختیار، جهاد.

مقدمه
آزادانديشي یکی از وجوه و در مجموعه مباحث آزادي است. زيرا یکى از آزادی‌های مورد بحث در آزادي، آزادى اندیشه و عقیده است. بی‌گمان در میان آزادی‌ها، نقطه آغازین را آزادى اندیشه و عقیده تشکیل می‌دهد. آزادى بیان و آزادی‌های اجتماعى و سیاسى در صورتى است که ما واجد آزادى اندیشه باشیم. بدون آزاداندیشی اهداف دیگر رشد و تحول در فرد و جامعه تحقق نمی­پذیرد. اصولاً امتیاز و برترى انسان به نعمت آزادى فكر كردن و حق انتخاب عقيده و مسير كارها است. حرکت و تکاپوى انسان در برگزیدن ارادى افکار بلند و در سایة حق انتخاب و فرصت اندیشه و بیان است، و همین هم مایة ارزش و برترى و امتیاز انسان از سایر موجودات حتى ملائکه است. این حق در تمام مراحل زندگى انسان وجود دارد و با این حق است که او بر سر دو راهی‌ها قرار می‌گیرد. گرایش انسان به آزادى عقیده، ریشه در حقیقت‌جویى و خیر طلبی فطری او دارد و اگر غریزه‌‌ها و تمایلات نیز در نهاد و سرشت انسان وجود دارد، نیز جنبة دیگرى از حق انتخاب و اختیار او تلقى می‌گردد. به همین دلیل انسان را همین خواستن‌ها و نخواستن‌ها می‌سازد و او را در مسیر کلّى تکامل قرار می‌دهد. کاروان بشریت در طول تاریخ با تمام فراز و نشیب‌ها، خیرو شر‌ها، قتل‌ها و غارت‌ها با آزادى اندیشه و عقیده ساخته شده و درمجموع و در شکل کلى در جهت ارتقاى فکرى و معنوى گام برداشته است. انبیا آمده‌اند که مردم را از سردرگمى رهایى بخشند. مردم را به راه راست هدایت کنند و کژی‌ها را بنمایند، اما نیامده‌اند که اختیار و ارادة او را سلب کنند و خواستن و فکر کردن و برگزیدن را از آن‌ها بگیرند. آن‌ها آمده‌اند تا در فضاى انتخاب، آن‌ها را دعوت به خیر و نجات و صلاح کنند. و به زندگى بشریت شکل معنوى و الهى دهند. به همین جهت قرآن می‌فرماید:

«يَا أيُّهَا الإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلاقِيهِ» (انشقاق: 6)

اى انسان بی‌گمان تو به سوى پروردگار خود به‌سختی در تلاشى.

خطاب قرآن به مؤمن و مسلمان نیست، بلکه به انسان است. چون انسانیت درمجموع به سوى پروردگار است. انسانیت درمجموع در تکاپوى فکر و اندیشه و خیر طلبی و حقیقت‌خواهی و کمال است. ازاین‌رو، آزادى عقیده و حق انتخاب و اختیار درمجموع نه‌تنها موجب فساد و گمراهى نمی‌گردد، بلکه انسانیت را در یک رقابت گفتمانی به سوى خیر و معنویت راهبرى می‌کند، گرچه گروهى از این مجموعه برکنار باشند. لازمه وجود جامعه پویا تبادل اندیشه و تفکر و نقد است. اما از سوی دیگر هر جامعه‌ای چه آزاد و چه بسته باشد، گروهی از آنان به دلیل مشیت الهی(مثل یونس: 99) عدم ایمان است و اگر ترس و خشونت باشد، عده‌ای به‌ظاهر یا مخفى به راه حق و حقیقت روى نیاورند و در گمراهى و فساد باشند.

از سوى دیگر زندگى و شرافت و عزت انسان به اندیشه ورزى و حق برگزیدن است. ساختمان وجودى و مشیت خداوندى به چندگونگی و چنددستگی افکار و عقاید است. جامعه انسانی جامعه چندصدایی و چند دینی است و اگر همه مردم ملزم به دینی شدند، باز در خود همان دین و عقایدی به عرض و طول عقاید بیرونی شکل می­گیرد. به همین دلیل جامعه مرکب از وجود مؤمن و کافر، مسلمان و فاسق است. و این در صورتى است که آزادى عقیده و آزادى اندیشه وجود داشته باشد، نقادی و کنکاش می­شود. اگر همه مجبور به برگزیدن راه و فکرى و عقیده‌ای خاص می‌باشند و جز انتخاب آن راه گریزى نباشد، دیگر شرافت و برجستگى و فرزانگى در مورد انسان مصداق نخواهد داشت. زیرا اگر همه انسان‌ها در یک قالب فکرى و مجبور به گزیدن اندیشه‌ای و عقیده‌ای خاص باشند، ناچار رشد آن‌ها در همان محدودة اجبار و انتخاب خواهد بود، لذا این برگزیدن و داشتن عقیده ارزشى نخواهد داشت. ارزش درجایی است که انسان با تشخیص خود و بدون ترس از یک قدرت قاهره بیرونى راه خود را انتخاب کند و آن راه هم راه صواب باشد.

به همین دلیل در آموزه­های قرآن و کلمات پیامبر رابطه­ای است میان نفی آزادی و تحقیر شخصی و اجتماعی. در صورتی مستبدان در خاموش کردن صداهای مخالف موفق می­شوند، که به تعبیر قرآن استخفافی حاصل گردد. پیامبران از آن جهت مردم را به دین الهی دعوت می­کنند، که شخصیت آنان را تقویت کنند. در این باره قرآن از رفتار فرعون سخن می­گوید، که برای به اطاعت کشیدن و ملزم زورگویانه قرار دادن از این روش استفاده می­برد و می­گوید:

تعريف آزاداندیشی«فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ.» (زخرف: 54)

پس قوم خود را سبک و خوار شمرد پس اطاعتش کردند، چراکه آن‌ها مردمى منحرف بودند.

درباره آزادى تعریف‌هاى بسیارى شده است، ولى ساده‌ترین تعریفى که شده، این است که: آزادى فقدان منع و جلوگیرى است.[1]

هرچند هدف از نگارش این مقاله، تبیین مبانی آزاداندیشی و بیان اصول آزادی و بیان اهمیت مسائلی است که ما را به مسائل آزاداندیشی رهنمود می­دهد. لذا در این مقاله به مسائلی اشاره خواهد شد، که بنیاد آزاداندیشی را در معارف دین، مانند قرآن و سخنان اهل بیت نشان می­دهد، مثلا اگر در باره سیره پیامبر سخن گفته خواهد شد، بیان خواهد شد، افزون بر آیات قرآن روش پیامبر هم اهتمام به این موضوع بوده است و اگر به شواهدی در احادیث اشاره شده که در جهت مذمت و نفی تکفیر است، زیرا تکفیر یکی از موانع آزاداندیشی و از آسیب­های جوامع دینی است. اگر گفته خواهد شد که انبیاء پیش از اسلام چگونه به ازادی بها داده، به این دلیل است تا نشان داده شود، چگونه معالم دینی بر آزادی شهادت داده­اند.

 در قرآن و كلمات معصومان کلمه آزادى و آزادانديشي و معانی مترادف آن نیامده است، اما واژه­های نزدیک به آن و یا مقابل آن‌که حساسیت مسئله را در قرآن نشان می­دهد، بازگو شده است: مانند نفی اکراه و نفی الزام و تأکید بر اراده و شاکله انسانی؛ بلکه کلماتی آمده که دقیقاً مقابل آن در ضدیت با استبداد اعتقادی و سیاسی است، مانند نفی جباریت پیامبر، (سوره ق: 45) و یا نفی جباریت عیسی (مریم: 32) نفی چیره گری پیامبر (مسیطر) (غاشیه: 22). همچنین به بستر و زمینه­ها و یا آثار و در شرح‌حال مستبدان، یا علائم استبداد سخن گفته است. قرآن کریم در چند جا از فرعون ظالم و جبار عهد موسى یاد می‌کند و مبانى و اندیشه‌های استبدادخواهی او را برمی‌شمرد. قرآن

اهمیت بحث
می‌گویدمقدمة استبداد و دیکتاتورى، بی‌توجهى به شخصیت و اراده است و یا درجایی که نقش مردم در اداره جامعه نادیده انگاشته شده، مذمت شده است، لذا استخفاف و به­ذلت کشاندن، وسیلة به اطاعت درآوردن مردم و خفه کردن صداهاست. اگر استبداد نباشد، امکان تحقیر و سرکوب شخصیت نیست. اگر دلیران زمینه سخن گفتن داشته باشند، و جرئت اعتراض از مردم گرفته نشود و بتوانند سخن خود را بگویند و کارهاى حاکم و حکومت را نقد قرار کنند، دیگر حاکم نمی‌تواند سرکشى کند. لذا اهمیت این آزادى آن‌چنان است که قرآن کریم یکى از هدف‌هاى بعثت پیامبران را رهایى انسان از بند و زنجیرهایى می‌داند که بر وجود او سنگینى می‌کند و لذا می‌فرماید:

«وَيضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأغْلالَ الَّتِي کانَتْ عَلَيهِمْ.» (اعراف: 157)

پیامبر کسی است که بارهاى سنگین و زنجیرهایى را که بر گردن آن‌هاست برمی‌دارد.

بنابراین نمی‌توان این آزادى را دست‌کم گرفت و اهمیت آن را در سلامت فرد و جامعه و تضمین اهداف اجتماعى اسلام، کوچک شمرد. این اهداف آن‌چنان مهم بوده است که بسیارى از متفکران ما را از آزادى دیگر غافل کرده و اصالت آزادى اجتماعى را نادیده گرفته، یا به فراموشى واداشته است.

بحث درباره استناد به سيره پيامبر ازاین‌جهت درخور توجه است که بدانیم در میان متون دینى، آزادى انديشي چه جایگاهى دارد و اگر گفته می‌شود اسلام آزادى انديشه را تجویز کرده، به چه معنى و داراى چه حدودى است.

از سوى دیگر برخى این پرسش را مطرح می‌کنند که چرا آن‌قدر که در متون دینى ما مسلمانان، از عدالت سخن گفته‌شده، از آزادى سخن به میان نیامده است و اندیشمندان مسلمان کم‌تر آن را مورد توجه قرار داده و می‌دهند. بدین‌جهت بحث درباره بیان مسائل و مصادیق آزادى، براى روشن شدن این حقیقت است که چرا کلمه آزادی مطرح نشده، در حالی که در پاسخ باید گفت حقیقت و محتوای آن با تعبیرهای مختلف آمده است. چون درست است که لفظ آزادی در قرآن نیامده است، اما در قرآن مسائل بسیاری دیگر هم مطرح شده که لفظ آن نیامده، مانند بحث تحدی، معجزه و همچنین مفاهیمی بسیار آمده که بنیادها و اصول معارف دینی و از آن جمله آزادی را رهنمون می­سازد.

جایگاه آزاداندیشی
نکته دیگر جایگاه آزاداندیشی در نسبت میان مباحث این موضوع است. درست است که آزادی دارای اهمیت است، اما نهادینه شدن آزاداندیشی در جامعه است. از این­رو، در مرحله نخست باید فضای فرهنگی و اجتماعی برای تحقق آزادی با عنوان آزاداندیشی است. در قبال مثل عدالت به عنوان روش مطرح است. زیرا وسیلة تحقق رسیدن به معنای درست از دین و نقد خرافه­گرایی و تفسیرهای غلط از دین است. آزادی وسیله رسیدن به اهداف عدالت است، اما نباید فراموش کرد که تا آزادى اندیشه نباشد، عدالت اجتماعى تحقق نخواهد پذیرفت و نقد قدرت و فعل و انفعالات عقاید و اقتصاد و سیاست مهار نمی­شود. تا آزادى بیان و عقیده نباشد، امنیتى به وجود نخواهد آمد. امنیتى که انسان‌ها بتوانند مشکلات خود را بازگو کنند. تا آزادى نباشد، قدرت با انتخاب مردم انجام نمی­گیرد، وقتی در قدرت چرخشی نبود، مهار هم نخواهد شد و عیوب و کاستی‌هاى جامعه برملا نمی‌شود و جامعه به رشد و تعالى و شکوفایى علمى و معنوى نمی‌رسد. به این جهت آزادى نردبان آگاهى و عدالت است. اگر براى جوامع علمى نیاز به ژرف‌نگری و نقد و پالایش است، این کار جز با آزادى عقیده و اندیشه حاصل نمی‌گردد. اگر براى حکومت و سیاست نیاز به معرفت و بصیرت و آگاهى از خلأها و چالش‌هاست، این منظور جز با آزادى اجتماعى و سیاسى و وجود احزاب مستقل به دست نمی‌آید.

سیره پیامبر و آزادانديشي

سيره پيامبر داراي ابعاد مختلفي در حوزه مسائل عقيدتي و تربيتي است. اما درباره استدلال به سیره پیامبر گرامى اسلام، باید گفته شود: پیامبر برای حیات غیرمسلمان نیز اهتمام داشت و در برابر تخطی دیگران حساس بود و اتفاقاً سیره پیامبر در غزوات و سریه­ها(یعنی جنگ­هایی که خود پیامبر در آن حضور نداشته­اند)، در این زمینه بسیار روشن است. هرگز جهادهاى پیامبر (ص) براى مجبور کردن دیگران براى اسلام آوردن نبوده، و معناى جنگ‌هاى پیامبر نفى حق حیات انسان‌هاى غیرمسلمان نبوده است. جنگ‌هاى پیامبر همگی در دفاع از مسلمان و در پاسخ به ایذا و اذیت کفار مشرکان و یهودیان و نصارایى بوده که در اطراف مدینه و در شهر  زندگی می­کرده­اند. این مسئله به کمک شواهد قرآنی از بیان سیره پیامبر شکل خواهد گرفت. مکه و مناطق هم‌جوار زندگى می‌کرده‌اند. لذا باکسانی که برعلیه مسلمانان توطئه نمی‌کردند و با مشرکان و کفار همراهى و همکارى و هم‌پیمانی نداشتند و مسلمانان را اذیت نمی‌کردند، با مسالمت زندگى می‌کرده‌اند، حتى اگر قبایل دیگر متعرض آن‌ها می‌شدند، پیامبر و مسلمانان از آن‌ها به‌عنوان مظلوم دفاع می‌کرده است.

بنابراین، مسئله جنگ پیامبر با مشرکان و منافقان و اهل کتاب براى اعتقاد آن‌ها نبوده است، بلکه براى خنثى کردن حرکات جنگ‌طلبانه و توطئه آمیز و ایذایى آنان بوده که این امر اصلی عقلایی در میان همه جهانیان است و اگر کسى به سیره پیامبر مراجعه کند می‌تواند دریابد که تمام تلاش‌هاى پیامبر در این زمینه جنبة دفاعى داشته است.لازم به ذکر است، که جهاد پیامبر برای مؤمن کردن کفار نبوده است. کار پیامبر دعوت به دین و راهنمایی و بشیر و نذیر بودن بوده است. اما کافران در مقابل پیامبر ایستادگی کرده و مانع رساندن پیام حضرت بودند، این مشرکان بودند که با آزادی مبارزه می­کردند و تا وقتی موضع آنان عقیدتی بود، دلیلی برای ایستادگی نبود، اما از زمانی که مخالفت آنان به صورت جنگ و آتش­افروزی شد، چاره­ای جز ایستادگی و دفاع نبود.

مباني آزادانديشي در سيره پيامبر
برای فهم سیره باید به اصولی توجه داد که در متن کتاب و سنت رسیده و ناظر به بنیاد آزاداندیشی است. این اصول گاهی در تعریف شخصیت و جایگاه وجودی انسان است و گاه در به رسمیت شناختن مخالف است و گاه در ایجاد شخصیت و اعتمادسازی است که در سیره پیامبر نقل شده و استوارترین شاهد در سیره پیامبر قرآن کریم به عنوان ثقل اکبر مسلمانان است.

يكم: اصل آزادی انسان
نخستین اصلی که به‌عنوان مبنا و دلیل بر آزادی انديشي در فرهنگ دینی مطرح است، اصل آزادی و اختیار انسان به عنوان تنها ممیزه انسان از دیگر موجودات جهان است. این اصل، امری عقلی و مطابق با سیره عقلایی و سيره پيامبر و معصومان است. آنان انسان را به همین موجود دارای اختیار و حق انتخاب شناخته و بر اساس ويژگي همين انسان با او سخن گفته­اند. اگر در دین، بنیادهای آن تأیید و ترویج شده، از باب ارشاد به همان حکم عقلایی است. لذا نیازمند دلیل مستقل دینی نیست، آنچه دلیل می‌‌خواهد منع آزادی است. با این تفصیل اگر به استناد آیات بر ضرورت آزادی توجه شده، به‌عنوان بیانی ناظر به‌حکم عقل است و لذا لازم نیست در قرآن به جستجوی دلیل بر آزادی باشیم و آیه و روایتی دال بر این معنا پیدا کنیم، زیرا آزادی مطابق با فطرت انسان و یک ضرورت حیاتی (در همان ابعاد) است. باید در منابع دینی به‌ویژه در قرآن در جستجوی این معنا باشیم که آزادی در کجاها منع شده و در چه جاهایی از آن جلوگیری شده است. در آنجا که آزادی به ضرر و زیان انسان‌ها باشد، اذیت و آزار و توهین و ایجاد محدودیت افراد کند، آزادی منع شده است. اما در آنجا که فرد عقاید خود را بیان می‌کند و از عقاید خود دفاع می‌کند و یا نسبت به حکومت انتقاد می‌کند، حق هر فرد شناخته می‌شود.

ممکن است کسی بگوید: اینکه در آیات به کفار و مشرکین و اهل کتاب هجمه شده و آنان مورد انتقاد قرارگرفته‌اند، دلیل بر منع آزادی عقیدة آنان است.

اما این اشکال از چند جهت وارد نیست:

اولاً: این هجمه احیاناً شامل مسلمانان و مؤمنان خطاکار هم شده است و این دلیل بر این نیست که هرکسی که مورد انتقاد قرارگرفته، باید محدود شود.

ثانیاً: هجمة فکری و فرهنگی قرار گرفتن، با ایجاد ممنوعیت عقیده و اندیشه تفاوت دارد. از آنجا که بحث هدایت و دعوت به‌حق می‌باشد (که این قبول قلبی است) باید از روش طبیعی خود، یعنی امکان فکر و فرصت انتخاب و آزادی اراده مطرح می‌شود، و گرنه قرآن نمی‌گفت: «وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لآمَنَ مَن فِي الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا». (یونس: 99) پس معلوم می‌شود عالم تکوین و عالم انتخاب و تشریع تفاوت می‌کند.

ثالثاً: با همه این‌ها در مورد اهل کتاب استثناهایی قائل شده، مانند آنچه در آیة 62 سورة بقره، 65 و 67 سورة مائده نسبت به اهل کتاب آمده و این دلیل بر این است که مسئله احقیت و دعوت به رسالت و نبوت ختمی امری است و انتخاب ناآگاهانه، اما مؤمنانه و صادقانه آن‌ها امر دیگری است.

دوم: به رسميت شناختن مخالف
منظور از پذیرش مخالف، به رسمیت شناختن افکار و سلیقه­های مختلف و عقاید متفاوت در جامعه است. البته منظور تأیید و ارزش­گذاری نیست. بلکه این مسئله به‌عنوان واقعیت اجتماعی گریزناپذیر اجتماعي از سوي معصومان مطرح شده و پایه نگرش به آزاداندیشی را تشکیل می­دهد، زیرا گویی این سیره و اقوال مؤید آیاتی است که آنان بر اساس آموزه قرآن کریم نه تنها در میان مسلمان که حتی یهودیان و مسیحیان را برسمیت شناخته و آن صحه گذاشته است(بقره: 62، مائده: 67). یا در آیاتی اشاره شده است که مشیت خدا این بوده که نخواهد همه را مؤمن کند: (یونس: 99) هرچند که راضی به کفر هم نیست. (زمر: 7). اگر چنین است، پس باید با آنان به عنوان یک واقعیت دینی و اختلاف اعتقادی و فکری کنار آمد. اما مهم‌ترین جایگاه و توصیف این نگرش در قرآن در سورة توبه، آیات 105 و 106 در کنار طبقات دیگر این قسم را ذکر می‌کند:

«وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ  وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ».

و بگو: « [هر كارى مى‏خواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست، و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده مى‏شويد پس شما را به آنچه انجام مى‏داديد آگاه خواهد كرد و عدّه‏اى ديگر [كارشان‏] موقوف به فرمان خداست: يا آنان را عذاب مى‏كند و يا توبه آن‌ها را مى‏پذيرد، و خدا داناى سنجيده‏كار است.

در این آیه خدواند مردم را به گروه­ها و دسته­هایی تقسیم می­کند. مفاد آن بگونه­ای است که در روایات اهل بیت به‌عنوان: «المُرجون لامر الله» کسانی که امیدوار به امر خدا هستند، مطرح شده و از نظر اهل بیت(ع) تأکید شده که همه مردم یکسان نیستند و همه مردم به یک شکل نمی‌اندیشند و اعتقاد ندارند. عده‌ای مستضعف هستند و عده‌ای مخالف. همان‌طور که واقعیات اجتماعی این‌گونه می‌گوید. کسانی هستند که نمی‌توانند مؤمن باشند و نمی‌توانند کافر باشند، مانند مستضعفان فکری و فرهنگی. این دسته گرچه ممکن است طبقة خاصی را تشکیل می‌دهند و یا بیشتر در قشرهای خاصی که دارای سواد و علم نیستند و گرفتاری‌های معیشتی آن‌ها را درگیر زندگی کرده، تا جایی که امکان درک و دریافت معارف را ندارند، اما در قشرهای دیگر جامعه یافت می‌شوند. لذا در روایات آمده است که با آن‌ها با تساهل و تسامح رفتار شود و در معاشرت و برخورد سخت‌گیری شود و حتی نسبت به کسانی که به این دسته از مردم سخت‌گیری دارند انتقاد دارند و می‌فرماید: الْخَوَارِجَ‏ ضَيَّقُوا عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ‏ مِنْ‏ جَهْلِهِم‏.[2] خوارج در اثر نادانی بر خود سخت گرفتند.

اما روشن‌ترین این بخش روایاتی است که طبقات اجتماعی را تقسیم می‌کند؛ مثل خبر حلبی که می‌گوید:

«سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَقُولُ:‏ «لَوْ عَلِمَ النَّاسُ كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ يَلُمْ‏ أَحَدٌ أَحَداً»[3]

اگر مردم می­دانستند که خداوند تبارک این مردم را چگونه آفریده، هرگز کسی کسی را ملامت نمی­کرد.

از این دسته روایات در کافی برای پذیرش این واقعیت که جامعه ایمانی هم دارای درجاتی است، بسیار است. به‌عنوان نمونه آمده است: «النَّاسُ‏ عَلَى‏ سِتَ‏ فِرَقٍ‏ مُسْتَضْعَفٍ وَمُؤَلَّفٍ وَمُرْجًى وَمُعْتَرِفٍ بِذَنْبِهِ وَنَاصِبٍ وَمُؤْمِنٍ.[4]

مردم به شش دسته تقسیم می­شود: مستضعفان و کسانی که انعطافی به شما دارند، و کسانی که امیدوار و کسانی معترف و دشنام دهنده و مؤمن و در برخی از روایات مخالفین تقسیم‌بندی شده و تنها کسانی که با عناد به فحاشی می‌پردازند از این مخالفین جدا شده‌اند.[5]

اما از این‌روشن‌تر خبر زراره و حمران است که به امام باقر(ع) عرض می‌کنند که ما شاقولی می‌کشیم که هر کس با ما موافق باشد، چه علوی باشد یا علوی نباشد؛ او را دوست داریم و هر کس مخالف ما باشد، از او برائت می‌جوییم، چه علوی باشد یا نباشد. اما حضرت می‌گوید: یا زراره: «قول الله أصدق من قولک». اگر چنین است که تو می‌گویی، پس کجاست قول خداوند که می‌فرماید: إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلاَ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً. (نساء: 98) کجا است کسی که مردان و زنان و كودكان فرودستى كه چاره‏جويى نتوانند و راهى نيابند. امیدوار به امر خدا هستند. کسانی که ایمان ندارند، اما درک و دریافت درستی هم از عقیده صحیح هم ندارند، و نباید آنان را طرد کرد و این هم به خاطر درجات و مراتب انسان است. در نتیجه باید این واقعیت را پذیرفت که نباید از همه توقع یکسان داشت، و این واقعیت را پذیرفت که جامعه چندصدایی است.

 

تسامح و تساهل

منظور از تسامح و تساهل، رواداری و تحمل و پذیرش آرا و باور‌های گوناگونى است که در جامعه وجود دارد. [6]در برابر تسامح و تساهل، تعصب و تحجر به کار گرفته می‌شود و منظور از این دو در حقیقت روش برخورد با افکار مخالف است که می‌تواند با مدارا و سازش و تحمل باشد و یا همراه با تعصب و سختگیرى. منظور پذیرفتن و حق دانستن نیست. به نظر ما یکى از آموزهایى دینى این است که هیچ‌کس از افراد جامعه نمی‌تواند خود را مطلق و عقاید خود را برتر و قدسى بداند و دیگران را محکوم و مطرود کند و به همین دلیل حقوق اجتماعى از آن جمله بیان اندیشه و نقد نظریة مخالف ـ را در انحصار خود و همراهانش قرار دهد. تسامح و تساهل غیر از کثرت‌گرایی (پلورالیسم) است و جنبه‌های مختلفى دارد؛ ولى بیش از همه در زمینة تحمل اندیشه و عقاید دیگران مطرح است.

منظور روحیه مدارا با افکار مختلف و عقاید گوناگون است. منظور قبول کردن و یا نقد کردن عقاید نیست، زیرا لازمه آزاداندیشی امکان و فرضت نقد است، بلکه اگر فردی قبول نکرد و یا افرادی قبول نداشتند، این را به عنوان واقعیت بپذیریم. اکنون براى اینکه ببینیم در این زمینه قرآن چه می‌گوید، به ابعادى از مسئله اشاره می‌کنیم:

1. در قرآن گفتگو‌های بسیارى با اهل کتاب و مخالفان وجود دارد. این گفتگوها پیام‌های مختلفى در بر دارد.[7] مثلا در آیة 67 سورة آل عمران این نکته را یادآور می‌شود که ادیان الهى همه از گوهر مشترکى برخوردارند. الى 49 سورة مائده وجود راه‌های گوناگون را امر طبیعى در ادیان می‌شمارد، لذا همه مردم را به همزیستى و صلح دعوت می‌کند. نکتة جالب توجه در این دعوت‌ها، شیوة بیان قرآن است که همواره تمام صاحبان عقاید را به گفتگو و همدلى فرا می‌خواند و از تحکیم، تهدید، و تندى زبان آن‌ها را برحذر می‌دارد. در زمینة ایجاد همدلى و تأکید بر گوهر مشترک داشتن می‌فرماید:

«قُلْ يَا أهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أرْبَابًا مِّن دُونِ اللهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأنَّا مُسْلِمُونَ» (آل عمران: 64)

بگو‌ ای اهل کتاب بیایید بر سر سخنى که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم وکسى را شریک او نگردانیم و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیریم. پس اگر این طرح و پیشنهاد را قبول ندارید بگویید شاهد باشید که ما مسلمانیم.

در این آیه با لحنى بسیار نرم و همدلانه، اهل کتاب، یعنى مسیحیان و یهودیان را به همزیستى و توافق در اصول مشترک دعوت می‌کند و مبناى آن را یگانگى خدا و خدایى نگرفتن دیگران می‌گیرد و در نهایت می‌گوید: اگر این را نمی‌پذیرید و با ما همراهى نمی‌کنید، اصرار نداریم، اما دست‌کم شما این تحمل را داشته باشید که ما مسلمانیم و شما تعصب به خرج ندهید.

. دستورات بسیارى براى دفاع از حقوق مخالفان و نوع برخورد با آنان رسیده است. امام على(ع) در نامه خود به مالک اشتر پس از آنکه به او توصیه می‌کند نسبت به ملت خود راه انصاف را در پیش گیرد و با ملت از رحمت و محبت و لطف برخورد کند می‌گوید:

«فَإِنَّهُمْ‏ صِنْفَانِ‏ إِمَّا أخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَإِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْق‏»[8]

مردمى که تو بر آنان حکومت می‌کنى یا مسلمان و برادران دینى تو هستند و یا انسان‌هایی هستند همچون تو که باید حقوق آن‌ها را رعایت کنى.

پیامبر گرامى طبق روایتى فرموده است: «هر کس به هم پیمانى ستم کند، یا بر وى بیش از طاقت تکلیف نهد، در روز قیامت من با او داورى خواهم کرد.»[9]

اگر قرآن نسبت به سایر ادیان چنین تسامح و تساهلى را روا می‌دارد و آن‌ها را به رسمیت می‌شناسد و به باور‌های آنان احترام می‌گذارد ـ گرچه در مواردى به تصحیح و جهت دهى باور‌های آن‌ها نیز می‌پردازد ـ و حقوق اجتماعى آن‌ها را تأیید می‌کند. به طریق اولى نسبت به مسلمانانى که داراى مذاهب مختلفى هستند یا در یک مذهب داراى گرایش‌ها و دیدگاه‌های متفاوتى هستند ـ و هر کدام خود را حق می‌دانند ـ این تسامح و تساهل را روا می‌دارد. زیرا اصولا دعوت قرآن به گفتگو در دین و تدبر در آیات خواه ناخواه موجب بروز دیدگاه‌های مختلفى خواهد شد.

شخصیت و اعتماد‌سازى

یکى دیگر از مبانى آزاداندیشی، اهتمام قرآن به رشد شخصیت و اتکاى انسان‌ها به هویت و استقلال رأى و عدم وابستگى به افکار دیگران است. هدف از این ایده ساختن انسان با اتکای به خرد است. خداوند در آیات بسیارى مردم را از تقلید و پیروى کورکورانه از افکار گذشتگان منع می‌کند و مشرکان را که به هنگام محاجه استدلال می‌کردند که این دین را پذیرفته‌ایم، چون پدران ما بر این آیین بوده‌اند و طبق راهنمایى آنان به این راه ادامه می‌دهیم[10] و اقتداى ما، آیین پدران ماست.[11] قرآن این افراد را مذمت می‌کند. لذا می‌فرماید: یعنى چه پدران و بزرگان ما چنین بوده‌اند. این چه دلیل و منطقى است که کسى عقیده‌ای دارد، دیگرى هم آن عقیده را بدون منطق از او بپذیرد. خداوند به افراد گوش و چشم و عقل داده تا دلیل افکار و عقاید دیگران را بشنوند و ببینند و درک کنند و اگر درست بود آن را انتخاب کنند. لذا می‌فرماید:

لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (اعراف: 179)

آن‌ها دل‌هایی دارند که با آن حقایق را دریافت نمی‌کنند و چشمانى دارند که با آن‌ها حقایق را نمی‌بینند و گوش‌هایی دارند که با آن‌ها نمی‌شنوند، آنان همانند چهارپایان هستند بلکه گمراه‌تر از آنانند. آن‌ها همان غافل ماندگانند.

چرا انسان‌ها از ابزار شناخت حق استفاده نمی‌کنند و چشم به رفتار و کردار عده‌ای دوخته و استقلال و هویت خود را فراموش کرده‌اند، چون تربیت آن‌ها تقلیدى و غیر منطقى بوده است. طبیعى است که چنین انسان‌هایی وابستگى پیدا کنند و اعتقادشان مسبوق به علت باشد و نه مسبوق به دلیل. استقلال فکرى و استقامت اعتقادى درجایی است که اعتقادات مبتنى بر منطق و ایمان شخصى باشد. تربیت انبیا تربیتى است که افراد را قائم به خود می‌کند و از تقلید در اعتقادات پرهیز می‌دهد. وقتی آزادی اندیشه و عقیده نباشد، این انتخاب توسط دیگران خواهد شد. یکى از نکات جالب توجه قرآن در توصیف ویژگى پیامبرِ اسلام، این است که او زمینه‌های اجتماعى و موانع شناخت را برطرف می‌کرد تا مردم خود به‌حقایق دست پیدا کنند. قرآن در این باره می‌فرماید:

الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ... وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأغْلاَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ (اعراف: 157)

آنانى که از پیامبر و فرستاده‌ای که درس نخوانده پیروى می‌کنند، کسانى هستند که او بار گران و بند و زنجیر عقاید موهوم را از آن‌ها فرو نهاده و آزادشان کرده است.

امیرمؤمنان نیز در فلسفه رسالت انبیا و کارى که آنان انجام می‌دهند، چنین می‌گوید:

«لِيَسْتَأدُوهُمْ مِيثَاقَ‏ فِطْرَتِهِ‏ وَيُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَيَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَيُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول‏»[12]

پیامبران مبعوث شدند تا پیمان فطرت را از مردم مطالبه کنند و نعمت‌های فراموش شده را به یاد آن‌ها آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجت را بر آن‌ها تمام کنند و استعداد‌های پنهانى خرد آن‌ها را آشکار سازند.

از سوى دیگر ما در احادیث به کلماتى برخورد می‌کنیم که انسان‌ها را به استقلال و قوام نفس و تن ندادن به ذلت تشویق می‌کند، امیرمؤمنان می‌فرماید:

«وَلا تَكُنْ‏ عَبْدَ غَيْرِكَ وَقَدْ جَعَلَكَ اللهُ حُرّا»[13]

بنده دیگران مباش که خدا تو را آزاد قرار داده است.

یا در روایت دیگرى آمده است:

«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ‏ إِلَى‏ الْمُؤْمِنِ‏ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَلَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يَكُونَ ذَلِيلاً أمَا تَسْمَعُ قَوْلَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ‏ (منافقون: 8) فَالْمُؤْمِنُ يَكُونُ عَزِيزا»[14]

خداوند تبارک و تعالى همه کار‌های مؤمن را به خود او واگذار کرده است جز آنکه بخواهد خود را خوار سازد، آیا نشنیده‌ای کلام خدا را که می‌گوید عزت از آن خدا و مؤمنان است، پس مؤمن باید همواره سر بلند باشد.

بنابراین، لازمه استقلال و شخصیت‌سازی و درک آزادگى، آزادى اندیشه و آزادى اجتماعى است. جامعه‌ای که در آن آزادى نباشد، انسان‌ها زبون و خوار و تحقیر شده و اندیشه‌‌ها و افکار آن‌ها سرکوب شده است. براى ایجاد استقلال فکرى و براى رشد شخصیت، راهى جز آزادى و به رسمیت شناختن تنوع افکار و ایجاد قدرت ابراز اندیشه‌‌ها نیست. هر استقلال فکرى و رشد و شکوفایى تنها از مجراى آزادى اندیشه و اجازه دادن به تبادل افکار مخالف به مقصد مى‌رسد.

بهره‌گیری از نظریات مردم

اصل شورا یکی از آموزه­های قرآن است. از رهنمود‌های قرآن دعوت به بهره‌گیری از نظرات و آراى مردم و عقل جمعی است. این دستورات که ـ کم هم نیستند ـ با تعبیرات متفاوتى به کار رفته و نشان‌دهنده آن است که مسئله مراجعه به مردم در کارها اصالت و موضوعیت دارد و این کار تنها براى کشف واقع و دستیابى به‌حقیقت نیست، گو اینکه عموماً نظرخواهى از مردم مصاب به واقع است.[15] به‌عنوان نمونه خداوند در سه آیه به پیامبر، رهبران و مردم را دعوت به مشورت می‌کند و از آنان رسماً می‌خواهد که تصمیمات خود را متکى به مشورت با مردم کنند. پیامبرى که فرستاده خداست و مبراى از گناه و خطاست و چه بسا نیاز به سؤال و مشورت نداشته است، اما الزام می‌شود که در کار‌های خود، مردم از آن‌ها استفاده کند. قرآن در این باره می‌فرماید:

فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ (آل عمران: 159)

پس از مردم درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار‌ها با آنان مشورت کن.

در قرآن، اساس شورى را از پایه‌های جامعة اسلامى معرفى می‌کند و می‌فرماید:

وَالَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ  وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ (شوری: 37 ـ 38)

و کسانى که از گناهان بزرگ و زشتکاری‌ها خود را به دور می‌دارند و چون به خشم در می‌آیند درمى گذرند و کسانى که دعوت پروردگار را پاسخ می‌دهند و نماز را بر پا کرده‌اند و در کار‌ها مشورت می‌کنند و از آنچه روزى دادیم انفاق می‌کنند و کسانى که چون ستم برایشان برسد یارى می‌جویند و به دفاع برمى خیزند.

از این آیات استفاده می‌شود که فرهنگ استفاده از نظرات دیگران اصلى مهم در جامعه و بنیان تصمیم گیرى است و کسى حق ندارد، در اطراف خود حصارى بکشد و خود را حقیقت مطلق بداند و فهم و برداشت‌های خود را صحیح بشمارد و از آراى مردم استفاده نکند. این یک اصل است که در جمیع شئون زندگى فردى و جمعى نظرگیرى و مشورت باید حاکم باشد.

جالب‌تر از همه این‌ها آیة 233 سورة بقره است که دستور به مشورت در باره قطع شیر دادن فرزند است. مفسران گفته‌اند وقتى خداوند به پدر و مادر دستور می‌دهد که در امر پرورش و تربیت فرزندان با هم مشورت کنند، آیا ممکن است در ادارة امور یک کشور و یک امت نظام شورایى حکفرما نباشد که این دو با هم از نظر اولویت به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند. وقتى در باره شیر دادن کودکى تأکید می‌شود که استبداد به رأى جائز نیست، چگونه می‌توان اندیشه‌های مردم را حبس کرد و دیدگاه‌های آن‌ها را نادیده گرفت. در حالى که عاطفه و مهر و شفقت رهبر و حاکم نسبت به مردم، هیچ‌گاه به اندازه عاطفه پدر و مادر نسبت به فرزندشان نیست.[16]

البته در زمینة دعوت به مشورت و استفاده از آرای مردم، روایات بسیارى رسیده است و کسى که مجموعه این احادیث را مطالعه کند، در خواهد یافت که مسئله عدم استبداد به­رأى و بهره‌گیری از نظریات مردم، امر بنیادى و از اصول مسلم جامعة اسلامى است. چنان‌که نظرخواهى و اتکاى به رأى مردم در حکومت و ادارة جامعه، امر بدیهى و عقلایى در همه جامعه هاست. طبیعى است که این اصل بدون آزادى میسر نمی‌شود. چون مسئله مشورت در حکومت نمی‌تواند امر خصوصى و سِرّى باشد و به عده‌ای خاص در اطراف حکومت تعلق داشته باشد. زیرا اگر ملاک مشورت تنها کشف حقیقت نباشد و جلب رضایت مردم نیز در دعوت به مشورت موضوعیت داشته باشد، در آن صورت طبیعى است که حکومت در کار‌هایی که به مردم مربوط می‌شود و حق مردم است و دعوت به انجام آن از مردم توقع می‌رود، رضایت و خواسته آنان را باید در نظر بگیرد. از طرفى همه مشورت‌ها خوشایند حکومت‌ها نیست. چه بسا کسانى نظرى داشته باشند که برخلاف رویه و دیدگاه حکومت و اکثریت باشد، بنابراین، باید آزادى و امنیت براى ابراز آن در جامعه وجود داشته باشد. گاهى اتفاق می‌افتد که همین نظر اقلیت درست باشد، یا نکاتى در آن وجود داشته باشد که اگر در کنار آرای دیگران قرار گیرد، تمهیداتى براى برنامه و طرح و تصمیم گیرى بهتر باشد. یا دست‌کم اقلیت با ابراز نظریات خود در کنار نظر جمع قانع می‌شوند و رضایت می‌دهند که معارضه‌ای نداشته باشند. لذا اصل آزادى بر نظام شورایى مبتنى می‌گردد و فضا و محیط جامعه به گونه‌ای قرار می‌گیرد که همه بتوانند دیدگاه‌های خود را بیان کنند.

بنابراین، از اصل شورا می‌توانیم چارچوب کلى دیدگاه اسلام را در باب آزادى به دست آوریم و بفهمیم اگر اسلام به مسئله مشورت اهمیت نشان می‌دهد و اگر در تعالیم اسلامى، زمامداران دعوت می‌شوند که از نظریات مردم استفاده کند و در سیره پیامبر و امامان اطهار آمده است که با طبقات مردم مشورت می‌کرده‌اند،[17] قطعاً این مشورت‌ها بدون تحقق آزادی‌های اجتماعى و سیاسى و حتى آزادى عقیده و اندیشه ممکن نبوده است.

 

واقعیت اختلاف دینى

بى‌گمان اختلاف دینى در جامعه گریزناپذیر است. مردم در اندیشه‌‌ها و نظریات، موضع گیرى و برداشت‌های متفاوتى دارند که این امر در جامعه طبیعى است. از آغاز دوران تکوین انسان تاکنون این نکتة مهم وجود داشته که با اختلاف انسان‌ها ـ که در ذات خود طبیعى و ناشى از عوامل مختلف است ـ نمی‌توان کارى کرد. اگر به دقت در تاریخ ورق بزنیم، خواهیم دید: هیچ‌گاه انسان‌ها در مسائل دینى و اعتقادى یکسان نبوده و در مسائل اعتقادى اتفاق نظر نداشته‌اند. البته در دوران بساطت اندیشة انسان، یعنى دورانى که انسان هنوز به مرحله‌ای از کمال و بلوغ فکرى نرسیده بود و به قدرت تمیز و انتخاب و منطق عملى دست نیافته بود، به تعبیر قرآن امت واحده و بی­اختلاف بود. (بقره: 213) اما همین که به رشد فکرى رسید و اندیشه خود را به کار انداخت و نسبت به‌حقایق و منافع اطراف آگاهى یافت، اختلاف در برداشت و انظار پیدا کرد. حتى در جوامعى که پیامبران تلاش و کوشش کردند و مردم آن زمان خود را تربیت کردند، این اختلاف وجود داشت و امت‌ها در جزئیات و تفصیل مسائل دینى و اجتماعى با یکدیگر اختلاف داشتند و پیامبران هم اگر سعى کردند این اختلاف را سمت و سویی دهند، برداشته نشد. از برخى تعبیرات قرآن استفاده می‌شود که وجود اختلاف امر طبیعى، گریزناپذیر و یکى از سنت‌های الهى است و خدا نمی‌خواسته که این اختلاف را بردارد. این سنت الهى بوده که در جامعه عده‌ای مؤمن و عده‌ای کافر باشند.

وَلَوْ شاءَ اللهُ لَجَعَلَهُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَلکنْ يدْخِلُ مَنْ يشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَالظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِي وَلا نَصِير (شوری: 8)

اگر خدا می‌خواست همه مردم را یک امت قرار داده بود، ولى او هر آنکه را بخواهد به رحمت خویش درمى آورد و ستمکاران دوست و یاورى ندارند.

باز این نکته با صراحت بیشترى درجایی دیگر بیان شده است:

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (مائده: 48)

وَلَوْ شاءَ رَبُّک لَجَعَلَ النَّاسَ اُمَّةً واحِدَةً وَ لا يزالُونَ مُخْتَلِفِين (هود: که اگر پروردگار تو خواسته بود همه مردم را یک امت کرده بود؛ ولى همواره امت‌ها را گونه گون و مختلف قرار داده است.

البته تعبیرات دیگرى نیز در همین باب رسیده است، که نشان می‌دهد خداوند در حکمت و برنامه خود چنین قرار نداده که همه به راه هدایت روى آورند. و نخواسته است با قدرت تکوینى همه را مؤمن و هدایت یافته قرار دهد.

وَلَوْ شاءَ اللهُ ما أشْرَکوا وَما جَعَلْناک عَلَيهِمْ حَفِيظاً وَ ما أنْتَ عَلَيهِمْ بِوَکيلٍ (انعام:107)

اگر خدا مى‏خواست، آنان شرک نمى‏آوردند، و ما تو را نگهبانشان نساخته‏ایم و تو کارسازشان نیستى.

وَلَوْ شاءَ اللهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدَى‏ فَلا تَکونَنَّ مِنَ الْجاهِلِين (انعام: 35)

و اگر خدا می‌خواست همگى آن‌ها را بر هدایت قرار می‌داد تا از نادانان نباشد.

قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَداکُمْ أجْمَعِينَ (انعام: 149)

بگو براى خدا حجت بالغ و کامل هست اما اگر خدا بخواهد همگى را بر هدایت قرار می‌داد.

وَلَوْ شاءَ رَبُّک لَآمَنَ مَنْ فِي الأرْضِ کلُّهُمْ جَمِيعاً أفَأنْتَ تُکرِهُ النَّاسَ حَتَّى يکونُوا مُؤْمِنِينَ. (يونس: 99)

و اگر خدا می‌خواست هر آینه هرآنکه در روى زمین بود تماماً ایمان آورده بودند.

و آیات بسیار دیگرى که دلالت دارد اگر خدا می‌خواست مردم مشرک و کافر نمی‌شدند[18] بلکه خدا سنتش بر بیدار کردن دل‌ها، آگاه کردن، هدایت و بیان حقایق بوده است.

البته این اختلاف، روشن است که بجز اختلاف در استعداد‌های فکرى و توانایى‌‌های جسمى و اختلاف در صورت و سیرت افراد است که آن خود داستان مستقلى دارد و قرآن به طور مستقل تفاوت‌های جسمى و نژادى را از آیات الهى دانسته است.[19]

بنابراین، اگر اختلاف ریشه در تاریخ و سنت‌های الهى دارد، پس خداوند در این جهت نمی‌خواسته تکویناً آن را رفع کند و روش پیامبران هم این نبوده که با زور و قهر این اختلاف را بردارند، لذا با اجبار و الزام و نفى آزادى نمی‌توان به این راه و مقام دست یافت و مردم را همگى مؤمن و مسلمان کرد. جوامع دینى و مردم متعهد حداکثر کارى که می‌توانند بکنند، تبلیغ، ارشاد و آگاه کردن مردم و نقد شبهات دینى است و نه تهدید و ایجاد ارعاب و یا تنگ کردن فضاى فکرى و فرهنگى جامعه که این اعمال نه‌تنها تأثیر مثبت در گرایش مردم به ایمان و عمل صالح نمی‌گذارد، که موجب نفاق، تظاهر و تنفر از دین می‌گردد.

واقعیت اختلاف اجتماعى

از دیگر واقعیت‌های اجتماعى که موجب تفاوت انسان‌ها در برداشت فکرى و اختلاف عقیدتى در میان جوامع اسلامی و عقاید در درون یک مذهب می‌گردد، تفاوت آن به خاطر شرایط مختلف اجتماعى و محیط‌های جغرافیایى و آموزه‌‌ها و تربیت افراد است. اختلاف در طبیعت، آب وهوا، تغذیه، شرایط تبادل اطلاعات و امکان رفت و آمد و برخورد اندیشه‌‌ها موجب اختلاف در آداب، سنت و عملکرد جوامع انسانى می‌گردد. این اختلاف موجب گرایش‌ها و اندیشه‌های مختلف می‌شود. به‌ویژه آنکه اگر فرزندانى در دامن پدر و مادرى تربیت یافته باشند، یا با محیط و جامعه‌ای سر وکار داشته باشند، که همگى داراى عقیده و دینى باشند که هرگز احتمال اختلاف و بطلان در آن را ندهند. چگونه این اختلاف را می‌توان نادیده گرفت و افراد تربیت شده در محیط، فرهنگ و تبلیغات را مقصر دانست و آن‌ها را مؤاخذه کرد و از آنان با ایجاد محدودیت و فشار توقع گرایش به عقیده و دین و مذهب دیگرى داشت.

شما تصور کنید در میان مسلمانان اکثریتى وجود دارند که به خاطر محیط خانوادگى معتقد به اسلام یا مذهب خاصى شده‌اند، که اگر در محیط و شرایط دیگرى به دنیا آمده بودند، یقیناً تابع مذهب و دین دیگرى بودند. البته اختلاف در منافع وانگیزه‌های مادى که خود اقتضاى موضع­گیرى فکرى و دینى را به وجود می‌آورد و چه بسا در ظاهر به صورت جنبة اعتقادى و فکرى نشان داده می‌شود مورد بحث نیست. همچنین این نکته مورد بحث نیست که در بسیارى از اوقات قدرت‌های سیاسى و اقتصادى از اختلاف در مذاهب سوء‌استفاده می‌کند و از تقویت گروهى که منافع اقتضا می‌کند حمایت می‌کنند و گروه و مکتب و مذهب دیگر را سرکوب می‌کنند و به نام دین و عقیده به مخالف خود آن را روا می‌دارند که در حکومت‌های دیگر استبدادى انجام می‌شود، اما نه به نام دین و مقدسات. این محور محل بحث نیست، چون این نوع موضع­گیرى به جدایى و دامن زدن اختلافات کمک می‌کند. بلکه آنچه مورد تأکید است، اینکه اگر اختلاف در ذهن و ضمیر استعداد طبیعى است و اگر مردم همه یک جور فکر نمی‌کنند و یک جور خواسته و آرزو و تعلق قلبى ندارند و اگر خدا نخواسته مردم همه بر یک منوال باشند، ما چرا بخواهیم با نفى آزادى عقیده و با زور و اجبار چنین چیزى را انجام دهیم، که ممکن و عملى هم نیست. اگر ایمان، عمل دل و محبت و عشق ورزیدن است، باید آزادانه انجام گیرد که غیر آن ممکن نیست.

نفى تکفیر

مبارزه با تکفیر یکی دیگر از مبانی آزاداندیشی است. متأسفانه یکى از بیماری‌های جوامع دینى به طور عام، رواج تکفیر در حق مخالفان فکرى است. این بیمارى داستان درازى دارد و عموماً در محیط‌های رشد نیافته و استبدادى شکل می‌گیرد. در جوامعى که شرح صدر و قدرت تحمل عقاید در افراد تنزل یافته و هر فکر مخالفى به حساب ضدیت با دین و شریعت گذاشته می‌شود و عده‌ای چنین می‌اندیشند که تنها عقاید آن‌ها صحیح و برتر و قدسى است و کسانى که همراهى با آنان را ندارند، محکوم و مطرود هستند، شکل می‌گیرد. در حالى که کفر تعریف خاص خود را دارد و هر انکار و نفى عقیده‌ای، به معناى خط بطلان بر اسلام و ایمان نیست. البته طبیعى است که هر فردى نظرات خود را حق و صحیح بداند، اما باید احتمال بدهد که دیگرى درباره فکر او چنین فکر نمی‌کند و بر اساس مستندات و براهین به نتیجه‌ای همانند نتیجه‌ای که او رسیده، نرسیده است. اگر کسى می‌خواهد به شفافیت حقیقت کمک کند، تنها راه تبیین و روشنگرى و نشان دادن مواضع خطاى یک فکر است، نه تکفیر و طرد.

تاریخ تکفیر

تکفیر نیز در جهان اسلام سابقه بسیار دارد. در عصر اموی و عباسی این مسئله بیشتر بوده است. نقل کرده‌اند محدثی در حضور هارون الرشید حدیثی را به رسول خدا نسبت داد که در آن آمده بود «آدم و موسی با هم محاجه کردند». یکی از برزگان قریش که حاضر بود گفت: موسی در کجا با آدم ملاقات کرد؟ هارون به غضب آمد و گفت: این زندیق به حدیث پیامبر طعن می‌زند، شمشیر و سفرة چرمی بیاورید و گردن او را بزنید. آن محدث با التماس و الحاح زیاد هارون را از فکر کشتن آن بزرگ قریش منصرف کرد.[20]

حال اینکه کسى بخواهد مخالفان خود را با انگ‌های احساسات برانگیز ـ که همیشه هم موفق نیست ـ در برابر عوام، ملکوک کند، ممکن است در مدتى محدود مؤثر واقع شود، اما همیشه دوام نخواهد آورد و ماندنى نخواهد بود. بلکه بر عکس اگر سخن حق هم باشد بر اثر انتخاب شیوة غلط سخن حقش هم تحت‌الشعاع این روش غلط قرار خواهد گرفت.[21]

وانگهى این روش موجب درگیرى، دو دستگى و رواج تعصب کورکورانه و حب و بغض‌های غیرمنطقى و دسته‌بندی‌های کاذب و احیاناً نسبت‌های خلاف واقع خواهد شد و به رواج استبداد و خفقان و عدم تحمل عقاید دیگران خواهد انجامید، که به نفع هیچ دانشمند و صاحب‌نظرى نخواهد بود و روح تحقیق و زایش اندیشه در چنین جامعه‌اى خواهد مرد.

از نکات قابل توجه، اینکه در منابع دینى به این بیمارى حساسیت نشان داده شده و این روش مذمت شده است. قرآن کریم می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ ألْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا». (نساء: 94)

اى کسانى که ایمان آورده اید، چون در راه خدا سفر می‌کنید وارسى کنید و به کسى که نزد شما اظهار اسلام می‌کند مگویید تو مؤمن نیستى.

نکته قابل توجه در این آیه این است که می­گوید کسی که اظهار اسلام می­کند نگویید مؤمن نیستی تا چه رسد به این‌که بگوید تو مسلمان نیستی و کافر هستی. در روایتى امام صادق(ع) در مذمت تکفیر کردن دیگران و اینکه چنین رفتارى چه خطرات اجتماعى به بار می‌آورد می‌فرماید:

«مَلْعُونٌ‏ مَلْعُونٌ‏ مَنْ‏ رَمَى‏ مُؤْمِناً بِكُفْرٍ وَمَنْ رَمَى مُؤْمِناً بِكُفْرٍ فَهُوَ كَقَتْلِه‏»[22]

از رحمت الهى بدور باد، بدور باد کسى که مؤمنى را به کفر نسبت می‌دهد، و کسى که مؤمنى را به کفر نسبت می‌دهد مانند آن است که او را کشته است.

و در روایت دیگرى می‌فرماید: «و‌ای بر شما که لعن به مؤمنان داشته باشید و آن‌ها را تکفیر کنید.»[23] باز نمونه دیگر از روایاتی که پیامبر فرموده است:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): احْذَرُوا عَلَى دِينِكُمْ ثَلَاثَةَ رِجَالٍ: رَجُلٍ قَرَأَ الْقُرْآنَ حَتَّى إِذَا رُئِيَ عَلَيْهِ بَهْجَتُهُ كَأَنَّ رِدَاءً لِلْإِيمَانِ غَيَّرَهُ إِلَى مَا شَاءَ اللَّهُ‏ اخْتَرَطَ سَيْفَهُ‏ عَلَى أَخِيهِ الْمُسْلِمِ وَ رَمَاهُ بِالشِّرْكِ. قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَيُّهُمَا أَوْلَى بِالشِّرْكِ قَالَ: الرَّامِي بِهِ مِنْهُمَا.[24]

برحذر باشید در دین خود از سه گروه، فردی که قرآن می­خواند تا دیگران بهجت او را ببینند، گویی این ریاکاری ردایی برای اظهار ایمان به دیگری است. سلاح خود را بر برادر مسلمان می­کشد، و نسبت شرک می­دهد. عرض کردم خوب کدام یکی از آن دو به شرک نزدیکتر هستند، فرمودند: آن کس که دیگری را تکفیر می­کند.

جالب‌تر از همه اینکه، امیرمؤمنان على(ع) مخالفان خود را و حتى کسانى که علناً حضرت را دشنام می‌دادند و در مرحله‌ای با حضرت جنگیدند، تکفیر و متهم به کفر و ارتداد و امثال این‌ها نکرد و از این شیوه‌‌ها در برخورد با مخالفان خود استفاده نکرد. امام باقر(ع) در این باره می‌فرماید:

«إِنَ‏ عَلِيّاً لَمْ‏ يَكُنْ‏ يَنْسُبُ أحَداً مِنْ أهْلِ حَرْبِهِ إِلَى الشِّرْكِ وَلا إِلَى النِّفَاقِ وَلَكِنَّهُ كَانَ يَقُولُ هُمْ إِخْوَانُنَا بَغَوْا عَلَيْنَا»[25]

على هیچ یک از افرادى را که با او جنگیدند به شرک و نفاق متهم نکرد و آنان را تکفیر نکرد، بلکه می‌گفت آن‌ها برادران ما هستند که به ما ستم کردند.

البته شاید منظور از اخوان، برادران دینی نباشد (به ویژه در باره بنی‌امیه)، بلکه اخوان عشیرتی است، چنان‌که قرآن درباره قوم شعیب و ثمود که کافر بودند، تعبیر به «اخ» می‌کند: وَإِلَى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحًا (هود: 61)، وَإِلَى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْبًا (اعراف: 85) چنان‌که همین معنا در روایتی از امام سجاد(ع) آمده است.[26]

در حقیقت عنایت به زدودن فرهنگ تکفیر از جامعة دینى وجهه دیگر عنایت به آزادى اندیشه و آزادى اجتماعى است. زیرا مبدأ برخورد با اندیشه از تکفیر شروع می‌گردد. صاحبان قدرت دینی و سیاسی در طول تاریخِ ستم‌های خود، برخورد با اندیشمندان را با تکفیر آن‌ها آغاز کرده‌اند و همواره ازاین‌روش براى محدودیت انتشار فکر و برخورد با آزادى استفاده نموده‌اند. لذا، همیشه عده‌ای از عالمانِ خودفروخته و همراه با قدرت حاکمه، تئورى خشونت و برخورد و تکفیر را معقول و دینى جلوه داده‌اند. حال اگر در جامعة دینى که زمینه‌های درگیرى و برخورد تعصب آمیز وجود دارد، اگر با تکفیر در هر سطحى مبارزه شود، نتیجه‌ای جز تعالى فکر و شفاف شدن حقایق و رشد جامعه را نخواهد داشت و دیگر کسى و قدرتى به خود اجازه نمی‌دهد که با صاحبان اندیشه برخورد غیر علمى کند.

یکی از نکات جالب توجه در ارتباط با تکفیر جامعه، مذمت عجب است. عجب، یعنی شیفتگی به دینداری، که آثار و پی‌آمدهایی دارد و در روایات به آن اشاره شده و آن ستیزگری با دیگران در بُعد دینی است. چون کسی که خود را معیار دینداری و دین‌شناسی دانست، هر آن کس که برخلاف خود دید، می‌خواهد غیر دیندار بداند و تکفیر کند.

در روایتی از پیامبر آمده است:

«شَرُّ أُمَّتِي‏ الوَحْدَانِيُ‏ المُعْجِبُ بِدِينِه، المُرائِي‏ بِعَمَلِه‏، المُخاصِم بِحجّته».[27]

تنها و تکروی که شیفتة دینداری خودش می‌باشد و در ظاهر به عمل می‌خواهد آن را ثابت کند و با استدلال به دیگران ستیزه‌جویی کند، از بدترین مردم مسلمان است.

همچنین در روایاتی کسانی که خود را به پندار رهیافته و دیگران را گمراه می‌بینند، خوراک دوزخ می‌داند و در قعر هلاکت‌گاه[28] قرار می‌گیرد.

دعوت به تضارب آرا و گفتگو

مقابل روش تکفیر و استبداد به­ رأی، فراهم کردن فرصت گفتگو و جدال به احسن به عنوان پایه آزاداندیشی است. این مسئله از سویی تربیتی و آموزشی در میان جوامع است و تا به صورت نهادینه در اجتماع و فرهنگ جامعه وارد نشود، نتیجه مطلوب گرفته نخواهد شد، و تا سطح تحمل جامعه به جایی نرسد که آماده شنیدن نظرات متفاوت و مخالف به‌ویژه در حوزه عقاید باشد، جامعه حظ مطلوب را از دانش و افکار گوناگون نخواهد برد. و از سویی مسئله­ای سیاسی است که حکومت­های طالب رشد اندیشه به دنبال شکل دادن اجتماع­های آزاداندیشی در نهادهای علمی و آموزشی و رسانه­ها و زمینه­ تحقق بخشیدن به چنین کرسی­های به صورت واقعی و حقیقی است. مایه اصلی این نگرش در قرآن در چندجا آمده است و سیره پیامبر این بوده که زمینه تضارب رأی فراهم سازد. در قرآن در خطاب به مسیحیان از همزیستی و یافتن نقطه مشترک و گفتگو آمده است:

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (آل­عمران:64)

بگو: «اى اهل كتاب، بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم، و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد.» پس اگر [از اين پيشنهاد] اعراض كردند، بگوييد: «شاهد باشيد كه ما مسلمانيم [نه شما].»

همچنین در قرآن به صورت عمومی این اصل با سنجش معیار مطرح شده است:

فَبَشِّرْ عِبادِ (17) الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ (الزمر: 18)بشارت باد باد بر بندگانی که سخنان را مى‏شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى‏كنند آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده و آنها صاحبان عقولند.

از این آیه دو نکته استفاده می­شود، یکی آنکه تضارب رأی و آزادی اندیشه مطلوب دین است، و دیگری این که انتخاب و تصدیق رأی صحیح در سایه گفتگو و نقل اقوال بهتر حاصل می­گردد.

اتفاقاً همین معنا در روایات اهل بیت رسیده است و این شیوه در برابر روش تکفیر آمده است، زیرا دعوت به تضارب آرا و گفتگو و تلاقى افکار برای رشد فکری و کشف خطاها است. امیرمؤمنان طبق روایتى می‌فرماید:

«مَنِ‏ اسْتَقْبَلَ‏ وُجُوهَ‏ الآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإ»[29]

هر کس با آراى گوناگون روبرو شود نقاط اشتباه و خطاى هر کارى را خواهد شناخت.

در روایت دیگرى از حضرت رسیده است:

«اضْرِبُوا بَعْضَ‏ الرَّأيِ‏ بِبَعْضٍ يَتَوَلَّدُ مِنْهُ الصَّوَاب‏ امْخَضُوا الرَّأيَ مَخْضَ السَّقَّاء»[30]

رأی‌ها را برخى بر برخى دیگر عرضه کنید و آن‌ها را کنار هم نهید که رأى درست این‌گونه پدید می‌آید.

بنابراین، دعوت به گفتگو و مجال دادن به اندیشه با آزادی بیان و اندیشه امکان پذیر است.

انبیا و آزادى

براى شناخت سيره پيامبر در باره آزاداندیشي، بايد اندكي به گذشته برگشت و موضع و روش پيامبران را شناخت. شناخت موضع و رفتار انبیا از این جهت مهم است که آنان دغدغه هدایت و تربیت دینی مردم را داشته و در رابطه با دعوت به توحید و شیوة اجراى اهداف دینى آن را مورد توجه قرار می­داده­اند. بهترین منبعى که می‌تواند این وضع را در سیره انبیا نشان دهد، خود قرآن است که در آیات بسیارى شیوة موضع­گیرى و اصول دعوت و تبلیغ پیامبران را به وضوح بیان کرده است، یا خداوند از آن‌ها خواسته که به این شکل عمل کنند.

البته باید روشن شود که انبیا در چه قلمرویى تلاش کرده و براى هدایت و تحقق اهداف دین در چه چارچوبى پیش رفته‌اند. این معنا را ما از دو بخش از آیات به دست می‌آوریم.

الف ـ آیاتى که در جهت اثباتى، حوزة مسئولیت پیامبران را ترسیم می‌کند. در این دسته آیات، پیامبران به‌عنوان شاهد، مُبشر، و مُنذر معرفى می‌شوند که مسئولیتى بیش از ابلاغ پیام‌های الهى ندارند و حتى تأکید دارد که در مورد ایمان آوردن یا نیاوردن مردم نباید نگران باشند.

1. «رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» (نساء: 165)

پیامبران نویدرسان و بیم‌دهنده مردمند تا آنان را پس از فرستادن بهانه و دستاویزى نباشد.

2. «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ»(انعام: 48)

ما پیامبران را نمی‌فرستیم مگر مژده دهندگان و بیم کنندگان باشند.

3. «فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» (نحل: 35)

پس آیا بر پیامبران جز رساندن پیام روشن و آشکار تکلیفى هست؟

4. «فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ * لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ * إِلَّا مَن تَوَلَّى وَكَفَرَ» (غاشیه:21-23)

پس یادآورى کن و پند ده که تو یاد‌آور و پند دهنده‌ای و بس و برآنان گماشته و چیره نیستى.

5 . «قُلْ هَـذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي وَسُبْحَانَ اللهِ وَمَا أنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.» (یوسف: 108)

بگو این راه من است که با بینایى به سوى خدا می‌خوانم. من و هر که از من پیروى کند و پاک است خداى و من از مشرکان نیستم.

در همین مرحله یادآور می‌شود که پیامبر، روشش در امر دین عادى و با اتخاذ شیوه‌های طبیعى و با اسباب و علل عادی بوده است. این روش طرح جایگاه پیامبر را بیان می­کند، و این معنا قلمرو عمل پیامبر را نشان می­دهد:

«قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إَلاَّ بَشَرًا رَّسُولاً» (اسراء: 93)

بگو منزه است پروردگار من آیا من انسانى جز فرستاده و پیامبر هستم.

یا در سورة ص آیة 87 می‌فرماید: «من از تکلف‌کنندگان نیستم.» و یا تأکید می‌کند که من راه را نشان می‌دهم، حالا مردم می‌خواهند قبول کنند یا می‌خواهند قبول نکنند:

«وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ» (کهف: 29)

و پیامبر به مردم بگو سخن راست و درست از پروردگار شماست، پس هر که بخواهد ایمان بیاورد و هرکه بخواهد کافر شود.

«وَإِن كَانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أن تَبْتَغِيَ نَفَقًا فِي الأرْضِ أوْ سُلَّمًا فِي السَّمَاء فَتَأتِيَهُم بِآيَةٍ وَلَوْ شَاء اللهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدَى» (انعام: 35)

و اگر روى گردانى آنان بر تو گران و دشوار می‌آید، اگر می‌توانى سوراخى براى فروشدن در زمین یا نردبانى براى بالارفتن در آسمان بجویى تا آیتى براى ایشان بیاورى. و اگر خدا می‌خواست آنان را به راه راست گرد می‌آورد.

در همین مرحله در سورة نحل آیة 44 تأکید می‌کند که تبلیغ پیامبران با منطق و استدلال و تبیین حق براى مردم است و خداوند به پیامبر دستور می‌دهد که مبادا از منطق صواب و مجادلة احسن خارج شود.[31] و باید که مردم را با حکمت و موعظه حسنه دعوت به‌حق کند.[32] و البته باید پیامبران بدانند که در حوزة مسئولیت هدایت جامعه، وکیل مردم نیستند.

«قُل لَّسْتُ عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ» (انعام: 66)

بگو تو نیستى وکیل بر آن‌ها.

(همچنین به سورة انعام آیة 107، سورة اسراء آیات 54 و 65، سورة شورى آیة 6 مراجعه شود.). بنابراین، در تمام این آیات قلمرو و روش پیامبر را در برخورد با دیگران مشخص می­سازد و این نکته بسیار روشن و شفافی از روش دعوت همه پیامبران و موضع آنان است، که بشارت و انذار و ابلاغ رسالت است. مقام انبیاء تذکر دادن و ایجاد آگاهی است و نه سیطره­جویی و اگر آنان نپذیرند، آنان وظیفه­ای ندارند، و از قدرت عادی خود استفاده می­برد.

ب ـ دستة دیگر آیاتى است که درجهت نفى حوزة مسئولیت پیامبران سخن می‌گوید و تأکید دارد که پیامبران نمی‌توانند مردم را براى ورود در دین اکراه کنند، پیامبران داراى چیره‌گر و جبار نیستند. با روش‌های استبدادى و مجبور کردن هرگز به اهداف و خواسته‌های معنوى و هدایتى نمی‌رسند، لذا به این روش‌ها نباید متوسل گردند.

1. «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» (بقره: 256)

در دین اکراه و ناخواستگى نیست. راه یابى از بی‌راهگى روشن شده است.

2. «نَحْنُ أعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَمَا أنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ» (ق: 45)

ما به آنچه می‌گویند داناتریم و تو برآن‌ها چیره و جبار نیستى. پس آن را که از وعده عذاب من می‌ترسند با این قرآن پند ده.

3. «قَالَ يَا قَوْمِ أرَأيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّيَ وَآتَانِي رَحْمَةً مِّنْ عِندِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أنُلْزِمُكُمُوهَا وَأنتُمْ لَهَا كَارِهُونَ» (هود: 28)

گفت‌ ای قوم من، مرا گویید که اگر حجتى از ناحیة پروردگارم باشد و مرا از جانب خویش رحمتى داده شده باشد، که بر شما پوشیده گردیده است آیا می‌توانم شما را به پذیرفتن آن اکراه و در قبول آن وادار کنم حال آنکه آن را شما خوش ندارید.

4. «وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لآمَنَ مَن فِي الأرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أفَأنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ (يونس:99)

و اگر پروردگار تو می‌خواست هر آینه هرکه در زمین است همگیشان یکسره ایمان می‌آوردند. پس آیا تو مردم را با اکراه وامى دارى تا مؤمن شوند؟

5 . «فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ * لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِر * إِلَّا مَن تَوَلَّى وَكَفَرَ» (غاشيه: 21 ـ 23)

پس یادآورى کن و پند ده که تو یادآور و پند دهنده‌ای و بس و برآنان گماشته و چیره نیستى.

البته از این دسته از آیات روشن می‌شود که عده‌ای گمان می‌کرده‌اند که پیامبران می‌توانند هر کارى بکنند، یا اگر انذار و تبلیغ کردند همگى مسلمان و مؤمن خواهند شد. بلکه برخى توقع داشتند که پیامبران با قدرت تکوینى و خارق‌العاده کارى کنند که مردم ایمان بیاورند و حال آنکه چنین ایمانى ارزش نداشت و ندارد.[33] و حتى عده‌ای از آیات تأکید می‌کند که خدا نمی‌خواهد که همگى مردم یکسره ایمان بیاورند و پیامبران چنین توقعى نباید داشته باشند که با تبلیغ آنان همگى مؤمن شوند.[34]

لذا پیامبران در حوزة تبلیغ و دعوت به توحید وحق براى هدایت و راهنمایى و ارشاد مردم از منطق واستدلال و موعظه حسنه استفاده می‌کردند و اکراه و اجبار در کارشان نبود. اما اگر درجایی عده‌ای به ستیز برمى آمدند و طالب جنگ می‌شدند و مانع هدایت مردم می‌گردیدند و به طور فیزیکى از هدایت دیگران جلوگیرى می‌کردند، طبعاً به‌عنوان دفاع از حق و تأمین آزادى عقیده، پیامبران به جهاد می‌پرداختند و این جهاد فقط براى تأمین امنیت، آزادى و فراهم کردن قدرت انتخاب براى جامعه است.

پیامبر اسلام و آزادى

چون بحث درباره نسبت دین و آزاداندیشى است، باید قسمت‌هایی از سیره پیامبر را که دال بر معنا است را بیان کنیم و این توضیحات افزون بر آن مطالبى است که در مبناى دعوت انبیا آمده است. در حقیقت سیره پیامبر شاهدى بر این مدعا هست که دین با حق انتخاب و امکان تفکر تنافى ندارد و انبیا اساس دعوتشان بر آزادى در انتخاب عقیده است. در این باره به چند شاهد اشاره می‌کنیم.

الف) اجبار نکردن افراد براى ایمان آوردن

مهم‌ترین شاهدى که در این زمینه کاملاً روشن است، غزوات پیامبر است، که طبق نقل مورخان، 26 یا 27 غزوه و سریه بوده است.[35] در تمام این غزوات که مهمترین آن‌ها جنگ بدر، احد، خندق، حدیبیه، خیبر، فتح مکه، حُنین، طائف و تبوک بوده، هیچ کدام جنبة تهاجمى و برای اجبار کردن عقیده نداشته است.[36]و همگى آن‌ها پاسخى بوده به توطئه‌‌ها، اذیت و آزارها، ایجاد ناامنی‌ها، پیمان‌شکنى‌‌هایی که از ناحیة مشرکان و کفار و اهل کتاب براى مسلمانان و یا شخص پیامبر انجام می‌گرفت و به این شکل نبود که پیامبر قصد کشورگشایى، تسخیر شهر‌ها و مناطق را براى قدرت‌طلبى و حاکمیت داشته باشد. هیچ‌گاه افراد را مجبور به اسلام آوردن نمی‌کرد. به کسى نمی‌گفت که حتماً باید مسلمان شود. یا ما به خاطر اسلام آوردن دیگران می‌جنگیم. بگوید هرکسى در کشور و شهر تحت اختیار ما زندگى می‌کند، باید مسلمان باشد. البته کسى که در هنگام جنگ اسیر می‌شد، اسلام آوردن براى او یک امتیاز و حکایت از تسلیم شدن بود و براى تشویق او براى اسلام آوردن از جرم او می‌گذشتند. لذا جنگ پیامبر در تمام غزوه‌‌ها و سریه‌‌ها براى دفاع از مردم، ایجاد امنیت جاده‌‌ها و شهر‌ها، پیشگیرى از تجاوز به مسلمانان و هم پیمانان مسلمانان بوده است. تا اینکه مسلمانان بتوانند در کمال آسایش به عبادت خود بپردازند و کسى افراد را به خاطر عقیده اذیت و آزار ندهد. به‌عنوان نمونه در فتح مکه پیامبر هیچ یک از مشرکان را الزام به مسلمان شدن نکرد. فقط به آن‌ها گفت هرکس به خانه ابوسفیان درآید، یا در خانه‌اش بماند و در را ببندد، در امان است. یا بنا بر روایتى پرچمى به ابو رُویحه داد و او را فرمود: «تا فریاد کند هرکس در زیر پرچم ما درآید در امان است.»[37] حضرت در فتح مکه به فرماندهان اسلامى فرمود که ح الامکان از جنگ و خونریزى پرهیز کنند. حتى سعدب عباده که یکى از فرماندهان لشگر اسلام بود و سخنى مشعر بر جنگ و خونریزى و انتقامجویى می‌گفت، حضرت بلافاصله او را عزل و على(ع) را فرمود: «خود را به او برسان و پرچم لشگر را از وى بگیر و خود آن را به مکه درآر.»[38]

این حرکات را ما در تمام جنگ‌های پیامبر مشاهده می‌کنیم و اگر کسى پیش از حوادث غزوه‌‌ها تأمل کند و عوامل بروز جنگ‌ها را مورد بررسى قرار دهد، کاملاً به این نتیجه می‌رسد که جنگ‌های پیامبر، جنگ مذهبى و براى مجبور کردن افراد براى ایمان آوردن نبود. این مشرکان، کفار و یهود بودند که توطئه و با دشمن همکارى می‌کردند، کفار را برعلیه مسلمانان می‌شوراندند یا مسلمانان را مورد اذیت قرار می‌دادند، امنیت جاده‌‌ها وشهر‌ها را براى مسلمانان سلب می‌کردند.

ب) آزادى کفار ومشرکان
یکى دیگر از نکات دال برآزادى عقیده در عهد پیامبر، آزادى کفار و مشرکان و اهل کتاب در شهر مدینه بود.[39] به شرط اینکه بر علیه مسلمانان توطئه‌ای نکنند و با دشمن بیرونى همکارى ننمایند. به همین دلیل پیامبر مردم مکه ـ به‌ویژه جمعیت قریش را ـ پس از فتح مکه به حال خودشان رها کرد. البته حضرت دستور داد بت‌های کعبه را پایین بیاورند و در خانه خدا بتى را بر جاى نگذارند. اما حضرت مهم‌ترین خطبه‌ای که بر در کعبه خواند، پس از حمد و ثناى الهى، یادآورى نکات اخلاقى و تأکید بر حفظ امنیت خانه خدا و عفو کسانى بود که با ایشان، یا مسلمانان بدرفتارى کرده بودند و فرمود: «هم اکنون به شما همان می‌گویم که برادرم یوسف گفت: امروز بر شما ملامتى نیست.» سپس گفت: «بدانید که هر خونى و مالى و افتخار موروثى در جاهلیت بوده است، زیر این دو پاى من نهاده شده است.»[40]

در تمام این حوادث، هرگز کفار و مشرکان را تفتیش عقاید نکرد، باآنکه او از ابوسفیان و حارث بن هشام و عتاب بن اسد و خالد ابن اسید، سخنانى شنید که دال بر کفر آنان و ملامت پیامبر و مسلمانان بود ولى آن‌ها را متعرض نشد، چنانکه خانه‌های آنان را مورد تفتیش قرار نداد.[41]

در شهر مدینه نیز همین روش حاکم بود. جالب‌تر از همه اینکه پیامبر با قبایل اطراف مدینه و مکه که از کفار و مشرکان بودند، پیمان عدم تعرض و قرارداد همکارى و دفاع مشترک می‌بست. حتى بنا بر آنچه در تاریخ آمده، فتح مکه به این جهت آغاز گردید که قبیله خزاعه هم پیمان مسلمانان مورد تعرض مشرکان مکه واقع شد و آنان به پیامبر شکایت بردند و از حضرت درخواست دفاع کردند و حضرت نیز چنین کرد.[42] آنچه مورد اهتمام پیامبر بود، این بود که کسى در محیط جزیرة العرب به خاطر اسلام مورد تعرض قرار نگیرد. و اگر کسى با تبلیغ مسلمانان می‌خواست مسلمان شود، مورد تهدید یا آزار و اذیت قرار نگیرد. مسلمانان بتوانند با آزادى عقیده توحید را به مردم عرضه کنند. اتفاقاً این مشرکان، کفار و یهودیان بودند که همواره مانع گسترش اسلام و مسلمان شدن مردم می‌شدند و لذا به انواع روش‌های غیرمنطقى روى می‌آوردند.

از نکات جالب در سیره پیامبر شیوة برخورد ایشان با منافقان شهر مدینه است. بنا بر گزارش صریح قرآن، منافقان بار‌ها و بار‌ها ابراز کفر می‌کردند و قرآن در سوره‌های توبه، منافقین، نسا، و آل عمران کافر شدن آن‌ها را پس از ایمان یادآور می‌شود.[43] تا جایى که مسلمانان از پیامبر می‌خواستند که با آن‌ها برخورد شود.[44]اما پیامبر تا وقتى که آن‌ها توطئه و با دشمن رسماً همکارى نمی‌کردند، اجازه برخورد نمی‌داد و قرآن فقط به عذاب اخروى و ذلت و خوارى آنان اشاره می‌کند و ب

لذا پیامبر نسبت به یهودیان و مسیحیان شهر مدینه و اطراف با آزادى کامل برخورد می‌کرد تا آن‌ها بتوانند با امنیت خاطر به احکام و شریعت خود عمل کنند. یا به قبایل اطراف تضمین می‌داد که آن‌ها بتوانند با آزادى و آسایش نسبت به اعمال مذهبى خود بپردازند. همچنین پیامبر به اساقفه و از آن جمله اسقف ابوالحارث نجرانى و پیروان و راهبان ایشان نوشت و به این نکته تأکید کرد که خدا و رسول خدا اسقفى از اسقف‌ها و راهبى از راهبان و کاهنى از کاهنان ایشان را تغییر نخواهد داد و حقى از حقوق آنان و حاکمیت ایشان را ضایع نخواهد کرد و چیزى را از آنچه که بر آن بوده‌اند دگرگون نخواهد ساخت و مادامى که از ستم ستم پیشگان روى گردانند، همیشه از حفاظت و حمایت خدا و رسول خدا برخوردار خواهند بود.[45] لذا قرآن در آیات بسیارى به جاى قبول اعتقاد و اجبار بر اعتقاد، پذیرش صلح، دست برداشتن از جنگ و مانند این تعبیرات را پیگیرى می‌کند. به‌عنوان نمونه به چند آیه در همین باب اشاره می‌کنیم:

1. «وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ (انفال: 61)

2. «فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْاْ إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً (نساء: 90)

قرآن در سورة انفال می‌گوید: اگر به صلح و آشتى گراییدند و تمایل به آن نشان دادند تو نیز به صلح بگراى و بر خدا توکل کن.» و در سورة نسا می‌گوید: «با آنان‌که میان شما وایشان پیمان هست ـ گرچه مسلمان نیستند ـ یا با شما در حال جنگ نمی‌باشند و نمی‌خواهند با شما بجنگند و به مسلمانان پیشنهاد صلح وآشتى می‌دهند، دیگر خداوند شما را بر آنان راهى براى پیکار قرار نداده است.»

مسئله و سخن از ایمان آوردن و الزام کردن کفار و جبر به اعتقاد نیست، بلکه مسئله نجنگیدن و آشتى کردن است. چنان‌که آیة بعدى همین سوره از کسانى یاد می‌کند که می‌خواهند فتنه جویى کنند و حاضر به کناره گیرى از جنگ نیستند، لذا به مسلمان دستور جنگیدن می‌دهد. این معنا را ما در آیه‌ای که نخستین بار براى اذن جهاد نازل شده نیز مشاهده می‌کنیم و فلسفه جهاد را در قرآن می‌یابیم.

«أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ ». (حج: 39)

به کسانى که با آنان کارزار کرده‌اند از آن رو که ستم دیده‌اند، اجازه جنگ داده شد.

بنابراین سیره پیامبر نسبت به آزادى عقیده و تحمیل نکردن اسلام به دیگران و اهداف مهم‌ترین جنگ‌های اسلام روشن است. اگر کسى بخواهد این جنگ‌ها را بر اسلام آوردن اعراب و تحمیل عقیده و سلب آزادى اندیشه حمل کند، برخلاف صریح آیات قرآن و خلاف واقعیات تاریخى است. کسانى از مستشرقآن‌که اصرار دارند ثابت کنند اسلام دین شمشیر و خشونت است و کسانى که به این دین گرویده‌اند، از روى ترس و اجبار بوده یا غرض و مرض در نفى اسلام دارند، یا ندانسته همه جوانب تاریخ اسلام و روح جهت گیرى قرآن را مورد مطالعه و توجه قرار نداده اند[46] و سوگمندانه کسانى از مدعیان اسلام که آنان را همراهى کرده و از خشونت و نفى آزادى سخن گفته‌اند، در این برداشت غلط شریک هستند.

جمع­بندی
درست است که آزادی دارای اهمیت است، اما نهادینه شدن آزاداندیشی در جامعه است. وقتی این اصل محقق خواهد شد که به لحاظ نظری روشن شود و این مقاله در اصل بدنبال تبیین دینی آن است و به همین دلیل با بیان مبانی قرآنی و حدیثی و تاریخی به اثبات آن پرداخته است. از این­رو، در مرحله نخست جایگاه آزاداندیشی روشن شد، و بعد مبانی آزاداندیشی در سیره پیامبر از قبیل اصل آزادی در دین و به رسمیت شناختن حق مخالف و تسامح و تساهل در تحمل عقاید دیگران و اعتماد و تکیه بر شخصیت خود فرد پرداخته شد، و از مباحث مورد تکیه این نوشته نفی تکفیر در جامعه دینی است. از مباحث دیگر این نوشته اشاره به روش انبیای پیشین و این که روش پیامبر در ادامه همان روش بوده است و هیچ پیامبر و از آن جمله پیامبر اسلام در مقام اجبار نبوده و آنچه در تاریخ آمده، مبارزه مشرکان و جنگ آنان با مسلمانان و دفاع طبیعی بوده است. لذا جنگ‌های پیامبر، جنگ مذهبى و براى مجبور کردن افراد براى ایمان آوردن نبود. این مشرکان، کفار و یهود بودند که توطئه و با دشمن همکارى می‌کردند، کفار را برعلیه مسلمانان می‌شوراندند یا مسلمانان را مورد اذیت قرار می‌دادند، امنیت جاده‌‌ها وشهر‌ها را براى مسلمانان سلب می‌کردند. از این نکات این نتیجه­گیری می­شود، رشد معنویت و اخلاق در سایه اجبار و تهدید و ترس نیست و باید فضای فرهنگی و اجتماعی برای تحقق آزادی با عنوان آزاداندیشی برداشته شود.

فهرست منابع
آیتى، ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام، انتشارات دانشگاه تهران.

حر عاملى، وسائل الشیعه، قم، چاپ اول، موسسه آل البیت.

حکیمى  محمدرضا ، الحیاة، 7، ترجمة احمد آرام. دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ط1، 1385.

حویزی، تفسیر نور الثقلین، قم، اسلامیه، 1395ق. 

رحیمى، مصطفى، اصول حکومت جمهورى، تهران، امیرکبیر، 1358ش.

رشیدرضا، تفسیر المنار، بیروت، درالفکر. افست از طبع قاهره، 1968م.

الزیادی، محمد، ندوة سیرة النبى (مجموعه مقالات) مقاله الجهاد فى حیاة الرسول، محمد فتح‌الله الزیادى، طرابلس، 1986م، چاپ اول.

طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، تهران، ناصرخسرو، 1389ق .

کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، تهران، دارالاسلامیه، بی­تا.

قمى، سفينة البحار، مشهد، بنیاد پژوهشهای آستان قدس. چهارجلدی، 1367.

متقی هندی، کنز العمال، بیروت، داراحیاء التراث العربی بی­تا.

مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دارالوفا، 1402ق.

مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، بیروت، دارالکتب العلمیه، افست از طبع قاهره.

 یادداشت ها:
[1]. رحیمى، مصطفى، اصول حکومت جمهورى، ص 9، تهران، امیرکبیر، 1358ش.
[2]. کافی، ج2، ص 405، ح6.
[3]. کافی، ج2، ص44.
[4]. خصال، ج 1، ص 162؛ بحارالانوار، ج 69، ص 158.
[5]. کافی، ج2، ص 405، ح 8 .
[6] . اصل سهولت و سماحت، هرچند به عنوان روایت آمده که «وَلَكِنْ بَعَثَنِي بِالْحَنِيفِيَّةِ السَّهْلَةِ» (الكافي، ج5 ص 494، باب كراهية الرهبانية و ترك الباه...) و در منابع اهل سنت به وفور بیشتری از پیامبر نقل شده است؛ اما آیاتی که به صورت کلی آمده و تبدیل به قاعده شده است، مانند: «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْر» (بقره: 185) و آیات «ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ». (مائده: 6) و آیات بسیاری که به همین مضمون آمده است.
[7]. دربارة گفتگو‌های قرآن کتاب‌های بسیارى نگاشته شده است و جنبه ‌های مختلفى از شیوة گفتگو، مخاطبان گفتگو، موضوعات گفتگو مورد بحث قرار گرفته که به عنوان نمونه می‌توان به کتاب الحوار فى القرآن محمد حسین فضل الله مراجعه کرد و جالبترین این قسمت‌ها موضوعات محورى این گفتگوها و مخاطبان آنهاست که از صفحات 67 تا 169 به آن اختصاص یافته است.
[8]. نهج البلاغه، نامه 53، فراز 8.
[9]. سنن دارمى، کتاب الاماره، باب 33. «مَن ظَلِمَ مُعاهداً او إنتقصه او کلّفه فوق طاقته، او اخذ منه شیئاً بغیر طیب نفسه فانا حجیه یوم القيامة.» کسی که به همپیمانی تعدی کند، یا تنقیص کند یا کار سختی را بیشتر از توان او وادار سازد، یا از او چیزی بدون رضایت او بستاند، من خود در قیامت مدافع او خواهم بود. «قَالَ مَنْ ظَلَمَ مُعَاهِداً كُنْتُ خَصْمَهُ فَاتَّقِ اللَّه»‏ حضرت علی هم فرموده: «اتّق اللَّه الّذي اليه تصير، ولا تحتقر مسلما ولا معاهدا، ولا تغصبنّ مالا ولا ولدا ولا دابّة». الغارات، ج2، ص624، چاپ جدید ارموی.
[10]. سورة زخرف، آیه 22.
[11]. همان، آیه 23.
[12]. نهج البلاغه، خطبه 1، فراز 37.
[13]. همان، نامه 31.
[14]. مجلسى، بحارالانوار، ج 64، ص 72، چاپ بیروت.
[15]. مسئله افکار عمومى و توجه به نظریات مردم موضوع بسیار مهمى است، بویژه در قضاوتها و تشخیص امور، امیرمؤمنان در نامه خود به مالک اشتر این نکته را یادآور می‌شود که مبادا از افکار عمومى و قضاوت آنان غافل باشى: «و انما یستدل على الصالحین بما یجرى الله لهم على السن عباده.» (نهج البلاغه، نامه 53). بدان اى مالک افراد شایسته را با آنچه خداوند بر زبان بندگانش جارى می‌سازد، می‌توان شناخت و دربارة آنها قضاوت کرد.
[16]. استادى، رضا، شورى در قرآن و حدیث، ص 49، قم، انتشارات هجرت، 1361 ش. و نیز تفسیر مراغى، ج 2، ص 188، رشیدرضا، تفسیر المنار، ج 2، ص 414، بیروت، درالفکر.
[17]. به عنوان نمونه می‌توانید به کتاب شورى در قرآن و حدیث آقاى رضا استادى موسسه در راه حق، 1359، که مجموعه این روایات را گردآورى کرده مراجعه کنید.
[18]. ر.ک: سورة انعام، آیات 107 و112.
[19]. ر.ک: سورة روم، آیه 22؛ سورة حجرات، آیة 13.
[20] . صالحی، نعمت‌الله، کیهان اندیشه، شماره 32 ، ص 65. به نقل از تاریخ الخلفای سیوطی،  ص285.
[21]. امام هادى(ع) همین معنا را در جمله‌اى بیان می‌فرماید: «ان الظالم الحالم یکاد ان یعفى على ظلمه بحلمه وإنّ المحق السفیه یکاد ان یطفى نور حقه بسفهه.» چه بسا ستمکار بردبار به خاطر بردباریش بر مردم مورد عفو واقع می‌شود. درحالى که حقدار نادان با سفاهتش (که با شیوه‌‌های غلط به دفاع از حق می‌پردازد) نور حق را خاموش می‌کند. حرانى، تحف العقول، ص 358، بیروت، اعلمى، 1389ق.
[22]. قمى، سفينة البحار، ماده کفر. ج4، ص232، چاپ بنیاد پژوهشهای آستان قدس.
[23]. کلینى، اصول کافى، ج 1، ص 360.
[24] . حرعاملی، وسائل الشیعه، ج27، ص130، کتاب سلیم، ج2، ص 884.
[25]. حر عاملى، وسائل الشیعه، ج 15، ص 83، حدیث 10، شماره مسلسل 20032، چاپ آل البیت.
[26]. نور الثقلین، ج 2، ص 45، ح 108.
[27] . کنز العمال، ج 36، ص 515، حدیث 7675.
[28] . صحیح مسلم، ج4، ص 2024، ص 139.
[29]. آمدی، غررالحکم، به نقل از حکیمى، الحیاة، ج 1، ص 287، ترجمة احمد آرام.
[30]. همان، ص 287؛ غرر الحکم، ج 2، ص 266.
[31]. سورة عنکبوت، آیه 46.
[32]. سورة نحل، آیه 125.
[33]. نک: سورة اسرا، آیات 90 الى 93.
[34]. به عنوان نمونه به این دسته از آیات مراجعه کنید: سورة یونس، آیه 99، سورة انعام، آیه 107، سورة شعرا، آیه 4، سورة مزمل، آیه 19، سورة کهف، آیه 29، سورة مدثر، آیات 55 و 56، سورة شورى، آیه 8.
[35]. آیتى، ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام، ص 238، انتشارات دانشگاه تهران.
[36]. دربارة جنگ‌های پیامبر و شبهاتى که در آیات جهاد مطرح است بعداً توضیح خواهیم داد.
[37]. البته حضرت کسانى را از این احکام مستثنا فرمود که آنها به دلیل قتل‌ها و خیانت‌هایى، از پیش مستحق مجازات بودند. اما این حرکت ارتباطى به عقیده آنها نداشت.
[38]. آیتى، تاریخ پیامبر اسلام، صص 560ـ564.
[39]. ممدوح العربى، محمد، دولة الرسول فى المدینه، ص 24، قاهره، الهيئة المصریه العامة للکتاب، 1988م.
[40]. آیتى، همان، ص 569.
[41]. همان، ص 570.
[42]. همان، صص 548 ـ 550.
[43]. در این باره به سوره‌‌های آل عمران، آیات 89 و 90، محمد، آیه 25، نسا، آیه 137، توبه، آیه 74 مراجعه کنید. جالب اینجاست که قرآن در آغاز سورة منافقین می‌فرماید: «اذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله والله یشهد ان المنافقین لکاذبون» یعنى شما دروغ می‌گفتید پیامبر مطلع بود، اما کارى به آنها نداشت.
[44]. دربارة این حوادث و برخورد پیامبر نک: مجمع البیان، ج 126، تبیان ج 3، ص 359.
[45]. حمیدالله، الوثائق السیاسیه، ص 176 به نقل از آیت الله منتظرى، دراسات فى ولاية الفقیه، ج2، ص752.
[46]. دربارة گفتار مستشرقان نسبت به زندگى پیامبر و جهت‌گیرى ‌های قرآن نک: ندوة سیرة النبى (مجموعه مقالات) مقاله الجهاد فى حیاة الرسول، محمد فتح‌الله الزیادى، صص 28 ـ 29، طرابلس، 1986م، چاپ اول.

منتشر شده در اندیشه
صفحه1 از15
بازگشت به بالا