سيد محمدعلي ايازي

 چکيده:
اعتقاد به ملائکه در همه اديان ابراهيمي، از اعتقادات مسلم است؛ اما هيچ يک از کتب ديني به اندازۀ قرآن کريم دربارۀ اين موجودات غيبي سخن نگفته است. بي­گمان از نظر قرآن کريم، فرشتگان داراي مقام و منزلت‌اند. برخي آيات، جنبۀ خبري دارند و پذيرش آنها تعبدي است. در روايات و معارف اهل بيت(ع) توضيحات بيشتري آمده است؛ مانند اينکه ملائکه بال‌هاي چندگانه دارند. در عين حال، برخي از اخبار قرآن، حتي دربارۀ مسائل ظاهري فرشتگان كه جنبۀ غيبي هم ندارد، قابل درک و استدلال نيست. از سوي ديگر، قرآن ايمان به ملائکه را در کنار ايمان به پيامبران و کتاب­هاي آسماني و آخرت، لازم شمرده و از مؤمنين خواسته است كه آن را ارج نهند. مطابق آيات قرآن، کساني که به خدا و فرشتگان و پيامبران و روز بازپسين كفر ورزند، به‌شدت گمراهند. اين جهان­بيني چه رهاوردي براي انسان مؤمن به غيب دارد؟ چرا ايمان به فرشتگان براي مسجود آنان، ضروري است؟ آيا کشف فلسفۀ ايمان به ملائکه و اين گونه معارف، امکان‌پذير است؟ مقالۀ حاضر، پس از بررسي آيات مربوط، به پرسش­هاي بالا با تحلیلی خردگرایانه به روش عالمان حکمت­گرا به پرسش­ها پاسخ مي‌دهد تا روشن گردد که ايمان به ملائکه، هم جنبۀ معرفت­شناختي دارد و هم بُعد تربيتي و اخلاقي. به عبارت ديگر، قرآن و معارف وحياني در پي تعليم مؤمنان و الگوسازي براي آنان در مقام عبوديت و تسبيح و تقديس حضرت حق است.

کليدواژه‌ها: ملائکه، ايمان، غيب، ملکوت، تدبير عالم.

مقدمه:

هر ايماني، موقوف به معرفت و اعتقاد قلبي است. در صورتي ايمان استوار و ثابت مي­گردد و از شبهات در امان مي‌ماند که مباني و مقدماتِ فهم آن، فراهم باشد. يکي از مصاديق اين اصل، آگاهي از جايگاه ملائکه در نظام هستي است. قرآن کريم دربارۀ شخصيت و جايگاه و کارهاي خاص ملائکه، سخن گفته و آنها را نيروهاي غيبي خوانده است، كه نشانۀ اهميت آن در مسائل توحيدي است. بررسي آماري نشان مي‌دهد كه حدود 224 بار در 175 آيه به طرق مختلف به فرشتگان در قرآن اشاره شده است. اين حجم از آيات در بارۀ موجودي نامحسوس كه از راه‌هاي متعارف، راهي براي شناخت آن نيست، خبر از جايگاه مهم ملائکه در فرهنگ قرآن و اهداف تعلیمی و تربیتی آن مي‌دهد.

نکتۀ ديگر آن است که معمولا نام خاص ملائکه در قرآن ذکر نمي‌شود؛ مگر جبرئيل و ميکائيل. قرآن، فرشتگان را بيشتر با نظر به کارشان نام‌گذاري کرده است؛ مانند ملک الموت، کرام الکاتبين، سفرة الکرام البررة، رقيب و عتيد، مرسلات، عاصفات، نازعات، مُسَوِّمِينَ، مردفين. كارهايي هم كه به فرشتگان نسبت مي‌دهد، ناشناخته در عالم محسوسات است و لذا مفهوم ملموس  ندارند.

از سويي ديگر در همين آيات، ايمان به ملائکه را در کنار ايمان به پيامبران و کتاب­هاي آسماني و ايمان به آخرت، ارج نهاده است: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ و الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ.»[1] در جايي ديگر، منكران خدا و فرشتگان را گمراه خوانده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلی‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً.»[2] قرآن كريم، دشمني با ملائکه را دشمني با خدا قلمداد كرده است كه نتيجۀ آن، دشمني خدا با منكران ملائكه است: «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ.»[3] در جايي ديگر ايمان به ملائکه را در رديف ايمان به خدا و آخرت مي‌‌شمارد و مي‌گويد: «ولكنّ البّرَ مَنْ آمنَ باللهِ والْيومِ الآخِرِ والملائكةِ.»[4]

پرسش‌هاي اين نوشتار، به اين شرح است:

1. اين جهان‌بيني چه چيزي را براي انسان مؤمن به غيب، توصيف و ترسيم مي‌کند؟

2. اصولا اين ايمان چه ضرورتي و خاصيت يا ثمره‌اي براي انسان در حیات معنوی او دارد؟ به عبارت ديگر، ايمان به فرشتگان، از چه جايگاه اعتقادي برخوردار است و چه تأثيري در جهان بینی و در نتیجه رفتار انسان‌ها دارد؟

3. آيا کشف فلسفۀ ايمان به ملائکه، امکان‌پذير است و اگر ممکن است از چه راه قابل دستیابی است؟

4. مسئله دیگر این که چرا انسان كه مسجود فرشتگان است، بايد به ملائکه ايمان بياورد. ایمان وقتی اهمیت پیدا می کند که برای مرتبه بالاتر است و نه موجودی که او مسجود واقع شده است؟[5]

جايگاه غيبي ملائکه در قرآن

آگاهي از فلسفۀ ايمان به ملائکه، نيازمند آگاهي از کلياتي دربارۀ شخصيت و جايگاه و نسبت آنان با انسان است. انسان گاهي به کسي ايمان دارد، اما اين ايمان مربوط به اعتماد به او است، يا ايمان به سخنان او است، يا ايمان به ادعاهاي او است؛ اما دربارۀ ملائکه، سخن در اعتماد به اقوال و رفتار نيست. سخن دربارۀ ايماني است که نمي‌دانيم به کجاي حيات معنوي انسان مرتبط است و چه دردي از دردهاي اعتقادی و اخلاقی او را درمان مي‌کند. به اين جهت بايد به سراغ توصيفات كتابي رفت که از ما طلب ايمان کرده است.

از سوي ديگر، اين اوصاف از اموري است که جنبۀ غيبي دارند و اگر وحي نبود، نمي‌توانستيم دريابيم که آنان که هستند و چه مي‌کنند و چه ربطي به انسان دارند. در نتيجه از کار و مسئوليت آنان هم باخبر نمي‌شديم.

يکي از نمونه‌هاي اين توصيفات، اشاره به موجوداتي است که واسطۀ ميان جهان ماده و عالم غيب هستند و به تدبير عالم مي‌پردازند. اين توصيفات به شکل گسترده بيان شده است؛ با عناوين مدبّرات، ناشرات، ناشطات، سابحات، عاديات، موريات، مغيرات، نازعات، سابقات، مرسلات، عاصفات. اوصاف برخي از آنان با لقب‌هايي مانند رسول کريم، روح الامين، فارقات و ملقيات در قرآن آمده است؛ از كارهايشان هم سخن رفته است؛ مانند قبض روح انسان يا نگهباني از بهشت و جهنّم.

ايمان به غيب و اهميت آن
در قرآن دربارۀ افعال، حالات و خصوصياتِ ملائكه و ضرورت ايمان به آنها و پرهيز از دشمني با آنان، سخن رفته است. با همۀ نامسانخ بودن اين مفاهيم با عالم حس، مسئله مشکل ساخته است. واقعا برخي از اوصاف يا افعال آنها با تعبيرهايي گزارش شده است كه براي بشر خاكي، مأنوس و محسوس نیست. اما با کلماتی ادا شده تا این جهانی شود و به تعبير قرآن، به «زبان قوم» دربارۀ آنها گفت‌وگو شده است.[6] از سوي ديگر، دلايل ايمان به فرشتگان در قرآن ذکر نشده و در کتاب­هاي تفسيري و کلامي نيز نيامده است. حتي نگفته‌اند که اين ايمان چه خواص و آثاري براي انسان دارد. همچنين به نقش ملائکه در رابطه با انسان به طور مشخص اشاره نشده است. اما از مجموع خصوصيات مذكور در قرآن، مي‌توان كم‌وبيش دانست كه آنان چگونه موجوداتي هستند، و چه اوصاف دارند و رفتارشان چگونه است و چه مسئوليت‌هايي دارند و ارتباطشان با انسان چه كم و كيفي دارد و آيا رابطه متقابل است يا يك‌سويه و آثار آنان در حيات مادي و معنوي ما چيست؟ تحليل همۀ اين مسائل، نيازمند آن بخش سوم از جایگاه فلسفه اسلامی، یعنی تبیین و تحلیل وحی است، که برای فهم آن بررسي آيات و طرح چند مقدمه بایسته است:

یکم: ايمان ديني، يا ايمان به شهادت است، مانند ايمان به پيامبران، کتاب­ها و پيام­هاي ديني، يا ايمان به غيب و ملکوت عالم. منظور از غيب، توجه به چيزهايي است که از چشم مادي و محسوس ما غايب است و با حواس و علم حصولي قابل اکتساب نيست؛ مانند درک وحي، عالم قيامت، عالم ارواح، عالم ملک و ملکوت و عوالم ديگر.

دوم: از سوي ديگر هر شهادتي، غيبي و عالیم پشت پرده دارد که تنها در اختيار خداوند است: «وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ.»[7] دربارۀ اين عالم و به‌ويژه ملائکه، قرآن تصريح مي‌کند که شياطين نيز امكان دسترسي به آن را ندارند: «لايسّمعون اِلي الملإِ الأعلي و يُقْذَفون مَن كلِّ جانبٍ؛[8] آنان نمي‌توانند به گروه والامقام(فرشتگان كبار) دزدكي گوش فرا دهند؛ زيرا از هر سو به سويشان [تيرهاي شهاب] نشانه مي‌رود.» حتي پيامبر(ص) از خود علمي به آن عالم ندارد: «ما كانَ لِي مِن علمٍ بالملإِ الأعلي اذا يختصمون؛[9] من از ملأ الاعلاي جهان، آنگاه كه [دربارۀ آفرينش آدم] گفت‌وگو مي‌کردند، خبر ندارم.»

سوم: خداوند با ملائکه گفت‌وگو مي‌کند و در نُه آيه، اين گفت‌وگوي مستقيم را شرح داده که بیانگر این حقیقت است که دانستن آن برای ما باید معنادار و جهت دهنده است.[10]

چهارم: قرآن ما را دعوت مي‌كند كه به شناخت و فهم این عالم بسنده نکنیم و در عالم ملکوت نظر کنيم: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ؛[11] آيا در ملكوت آسمان‌ها و زمين و هر چيزی كه خدا آفريده است، ننگريسته‏اند؟» در جايي ديگر، دربارۀ ملکوت و غيب انسان، اين گونه مي‌گويد: «قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛[12] بگو: فرمانروايی هر چيزی به دست كيست؟ و اگر می‏دانيد [كيست آن كه‏] او پناه می‏دهد و در پناه كسی نمی‏رود؟» خدا خود اين تجربۀ سير به سوي ملکوت را براي عده‌اي از خواص بندگان فراهم كرده و فرموده است: «وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ؛[13] و اين گونه، ملكوت آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جملۀ يقين‏كنندگان باشد.»

بنابراين، در باور به اين دسته از موضوعات که روشن می شود که عالی به جز این عالم وجود دارد و آنها وسائط ميان انسان و خدا هستند، و آگاهی از آنها آفاق ديگري براي انسان مي‌گشايند، که نبايد به سادگي از آن گذشت و درک خود را بدون شناخت مقدمات از عالم قدس و فيض الهي دانست. بي­گمان ايمان به ملائکه، متوقف بر پذيرش اين اصل است که هستي ملائکه جزء غيب و ملکوت جهان است و درکش، آسان نيست و چون شناخت جامعي حاصل شد، ايمانش ممکن و موجب يقين خواهد شد؛ چنانکه براي ابراهيم در بیان داستان ذکر شده، چنين شد.[14]

صفت‌ها و سمت‌ها
پنجم: معارف غيبي الهي چون لايه به لايه است، تفسيرپذير و پذيراي فهم­هاي مختلف در میان نحله­های مختلف تفسیری است. از سوي ديگر شيوۀ معرفي ملائکه در متون ديني و به‌ويژه قرآن، در بسياري از موارد، چون ناظر به عالم ديگر است، به طور طبيعي اختلاف افق و منظر معرفتي پديد آورده و زبان گفت‌وگو دربارۀ آن را متفاوت كرده است. لذا در فهم اين زبان خاص، بايد ابعاد زبان‌شناسي قرآن را در نظر آورد؛ مانند اينکه ملائکه حامل عرش‌اند، بال‌ پرواز دارند، گروهي از آنان(ملائکۀ دوزخ) همواره در پر کردن دوزخ مي‌كوشند، اهل جدال و مخاصمه‌اند و... که هر يك از آنها معاني مخصوص دارد و نمي‌توان بر معاني ظاهري حمل کرد. در نتيجه شيوۀ فهم اين دسته از آيات، متفاوت از آيات سادۀ اعتقادي و احکام و قصص و معارف خاص اخلاقي و با مبانی معین است.

از این رو این سئوال مطرح است که اگر فرشته‌شناسي مهم است، چه روش‌هايي براي رسيدن به آن وجود دارد؟

ششم: بي­گمان روش­ طبيعي، برای شناخت جایگاه ملائکه در نظام هستی توجه به نقش اين نيروها در نظام هستي مناسب با آن عالم با روش های مختلف است؛ زيرا امور غيبي بيرون از دسترس حواس ما است؛ حتي تجربه‌هاي شخصي اوليا، براي انسان­هاي ديگر حجت و قابل فهم نيست. راه ديگر استفاده از تجربۀ انبيا و توصيفات آنان است. اين تجربۀ باطني، هر چند با زبان عرفي بيان مي‌شود، نيازمند رمزگشايي و استفاده از معارف اهل بيت(ع) و تحلیل فلسفی آن است. راه سوم، توجه به خصوصيات زباني این دسته از آیات است که در بحث متون ديني جهتگیری آن بحث و بررسی می­شود که آیا جنبه معرفتگرایانه یا جنبه کارکردی دارد. به گواهي قرآن، در مقام اخبار و توصیف است و ملائكه در تدبير جهان، ادارۀ عرش، ياري مؤمنان، حراست از آسمان و... سهم دارند. اين آثار و خواص، تا حدي راه را براي شناخت اين آفريده‌هاي غيبي هموار مي‌كند.

در دسته­اي از آيات، به نقش فراگير ملائكه در برخي امور اشاره شده است؛ همچون: تدبير آفرينش،[15] واسطۀ وحي،[16] قبض روح،[17] نوشتن اعمالِ انسان،[18] نگهباني از خلق،[19] حمل عرش الهي،[20] شفاعت،[21] استغفار و جبران کاستي­­هاي عالم ممکنات،[22] ياري مؤمنان،[23] عذاب‌كنندۀ انسان­ها،[24] تدبير ابر و باران، تقسيم‌کنندۀ کارها،[25] حمل عرش،[26] نگهباني از آسمان‌ها،[27] خازن جهنم،[28] دعا براي انسان‌هاي مؤمن[29] و درود فرستادن بر پيامبر و مؤمنين.

هفتم: دربارۀ شخصيت و سعۀ وجودي ملائکه، آيات مختلفي نازل شده است؛ از جمله:

1. دسته‌اي از آيات، به منزلت ملائکه اشاره مي‌كنند و هدف آنها تعظيم واسطۀ وحي است: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ.»[30]

2. برخي فرشتگان، رسالت‌هاي خاص دارند: «اللَّهُ يَصْطَفي‏ مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ بَصيرٌ؛[31] خدا از ميان فرشتگان، رسولانی برمی‏گزيند، و نيز از ميان مردم. بی‏گمان خدا شنوای بينا است.»

3. برخي عرش الهي را در ميان گرفته‌اند: «وَ تَرَی الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛[32] و فرشتگان را ببيني که عرش را در ميان گرفته‌اند، [و] سپاس‌گزارانه پروردگارشان را تسبيح مي‌گويند.»

4. برخي با خداوند دربارۀ خلافت انسان، مجادله كردند: «ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی‏ إِذْ يَخْتَصِمُونَ؛[33] مرا هيچ آگاهي از ملأ اعلي نيست؛ آنگاه که فرشتگان مجادله کردند.» منظور از «ملأ اعلی» جماعتی از ملائكه است، و گويا مراد از مخاصمۀ آنان، همان نزاع بر سر خلافت انسان است: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.»

5. هر يك مقام و مسئوليتي مشخص دارد: «وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ. وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ. وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ؛[34] هر يك از ما مقامي مشخص و جايگاهي جداگانه دارد و ما جملگي به صف ايستاده‌ايم و به تسبيح خدا مشغوليم.»

6. در قدرت‌ و منزلت يكسان نيستند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولي‏ أَجْنِحَةٍ مَثْنی‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ يَزيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ؛[35] سپاس خدای را كه پديدآورندۀ آسمان و زمين است [و] فرشتگان را كه دارای بال‌های دوگانه و سه‏گانه و چهارگانه‏اند، پيام‏آورنده قرار داده است. در آفرينش، هر چه بخواهد می‏افزايد، زيرا خدا بر هر چيزی توانا است.»

7. راه نفوذ شياطين بر آنان بسته است: «لا يَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی‏ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ؛[36] به اسرار ملأ اعلي(فرشتگان) گوش نتوانند داد و از هر سو رانده شوند.»

8. خدا را از سر خوف، تسبيح مي‌كنند: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصيبُ بِها مَنْ يَشاءُ؛[37] رعد، به حمد او، و فرشتگان [جملگی‏] از بيمش تسبيح می‏گويند، و صاعقه‏ها را فرو می‏فرستند.»

 اوصاف رفتاري ملائکه
هشتم: اوصاف رفتاري، به جاي آنکه در مقام بيان حقيقت ملائکه باشد، رفتار و حالات آنان را تبيين مي‌كند. برخي از اين توصيفات، براي مؤمنان جنبۀ هدايتي و تعليمي نيز دارد. بخشي از اين توصيفات، ايجابي است و بخشي ديگر، سلبي. در گروهي از آيات، اوصاف ايجابي و سلبي با هم آمده است.

يك. رفتار سلبي:

ـ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه؛ آنان در عبادت گردن‌کشي نمي‌كنند.

ـ هُمْ لا يَسْأَمُونَ؛ ملول نمي‌شوند.

ـ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ؛ در عبادت، هيچ‌گاه خسته نمي‌شوند.

معلوم است که اين اوصاف، جنبۀ تعليمي براي انسان نيز دارند.

دو. رفتار ايجابي:

ـ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ؛[38] او را تسبيح و سجده مي‌كنند.

ـ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ؛ شب و روز، خدا را تسبيح مي‌كنند.

قرآن، اين آيات را پس از ذكر استكبار انسان‌ها، مي‌آورد؛ يعني اگر مي‌خواهيد به مقام فرشتگي برسيد، بايد در تسبيح و عبادت خدا بكوشيد:

ـ إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ؛ آنان که نزد پروردگارت هستند، از عبادت او گردن‌کشي نمي‌کنند و او را تسبيح مي‌گويند و بر او سجده مي‌برند.

ـ فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ؛[39] و اگر تکبر ورزيدند، بدان که کساني‌که نزد پروردگارت هستند، شب و روز او را تسبيح مي‌گويند و هرگز ملول نمي‌شوند.

ـ وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ؛[40] و هر چه در آسمان‌ها و زمين است، از آن او است و کساني که نزد او هستند، از پرستش او سر باز نمي‌زنند و خسته نمي‌شوند.

فلسفۀ ذکر اين اوصاف را مي­توان در داستان خلقت انسان ديد. قرآن كريم، در آغاز سورۀ بقره، هنگام طرح خلافت انسان،[41] سخني از ملائکه را در اعتراض به او يادآور مي­شود و در نهايت ملائکه بر آدم سجده مي­کنند. بنابراين انسان مسجود ملائکه، نبايد در رتبۀ پايين­تري از آنان قرار گيرد. از اين رو مي‌توان گفت ملائکه داراي خصوصيت الگويي هستند؛ چون نه استکبار و گردن‌کشي مي‌كنند و نه از ذكر و تسبيح بازمي‌ايستند و ملول مي‌شوند.

توصيف ملائکه به قلم ملاصدرا
اکنون برای فهم بهتر به سراغ برخی از مفسرانی باید رفت که به زبان تحلیل فلسفی این آیات را بحث و بررسی کرده­اند. زیرا لزوم ايمان به ملائکه، هنوز چندان هدف گفت‌وگوهاي تحليلي و تحقيقي نشده است. در بررسي مکاتب تفسيري اين نکته بيان شده است[42] که يکي از کارکردهاي تفسير فلسفي در کنار اثبات معارف، تبيين و تحليل معارف قرآن با بيان فلسفي است. در اين محور، سخن از استنباط يا اقامۀ دليل يا دفاع از عقايد قرآني نيست. مقصود، شرح حقايق قرآني يا ارائۀ استدلال عقلي براي اثبات آنها نيست؛ بلکه سخن در تبيين همان معارف با ادبيات و اصطلاحات خاص و به زبان و در فضا و ميدان ديگري است. مثلا فارابي در تفسير ظاهر و باطن بودن خدا، در آيۀ «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ؛[43] او است اول و آخر و ظاهر و باطن» مي‌گويد: هيچ موجودي کامل‌تر از خداوند نيست و در ذاتش ظاهر است و به دليل شدت ظهور، در خفا است.[44] همچنين دربارۀ «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ»، معتقد است، اوليت يعني از او بودن جهان، و آخريت يعني به سوي او بودن جهان. پس هيچ ‌چيز بر او سبقت ندارد و سير همۀ‌ موجودات به او ختم مي‌شود. فارابي معتقد است: هر مرتبۀ وجودي براي آنچه پس از آن قرار بگيرد، مبدأ و اصل است.[45] این شیوه از بیان در ادبیات فلاسفه اسلامی در جهت بیان آن معارف به زبان دیگر است که ما به سراغ کلمات آنان می­رویم.

صدر الدين شيرازي يکي از کساني است که به ابعاد وجودي و صفات ملائکه پرداخته و در مقام تحليل اين آيات برآمده است. در كتاب مفاتيح الغيب مي‌نويسد:

‏اول. ملائکه رسولان الهي‌اند، چون قرآن فرموده است: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا.»[46] ممکن است گفته شود آيۀ شريفۀ «يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا»[47] بيانگر آن است که برخي از آنان رسول‌اند، نه همۀ آنان. پاسخ اين است که «مِن» در آيه براي تبيين است، نه تبعيض.

دوم. آنان به خداوند تقرب دارند، که مراد قرب مکاني نيست؛ زيرا قرب مکاني در حق او محال است؛ بلکه منظور قرب در مقام و منزلت است و همين معناي کلام الهي است: «وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ.»[48] و «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ.»[49]

سوم. ملائکه، فرمانبرند؛ چه از راه تسبيح: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ»،[50] «وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ»[51] و چه از راه امتثال امر: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ»[52] و چه از راه تعظيم و فرمانبري مطلق: «لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ.»[53]

چهارم. ملائکه، توانايي‌هاي خاص دارند. هشت فرشته، عرش و كرسي را حمل مي‌کنند، و كرسي كه کوچک‌تر از عرش است، از همۀ آسمان‌ها بزرگ‌تر است: «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ.»[54] بدين ترتيت، عظمت عرش، در فهم وهم ما نمي‌گنجد. از ديگر توانايي‌هايي آنان، اين است كه با دميدن در صور، كتاب رستاخيز را مي‌گشايند: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْری‏ فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ.»[55] فرشته‌اي كه در صور مي‌دمد، چنان قدرتي دارد که به نفخۀ واحد، زمين و آسمان‌ها را پر از صدا مي‌كند و به نفخۀ دوم، به آنها حيات مي‌بخشد...

پنجم. ملائکه در خوف به سر مي‌برند و از مقام الهي بيم دارند؛ بيم از آنكه مبادا در عبادت كوتاهي كنند: «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ.»[56] «وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ.»[57] ...

 

نکته قابل تأمل در این سخنان تحلیل رسالت برخی از ملائکه و واسطه میان خدا و انسانها در ابلاغ حقایق بودن و فهم نزدیکی آنان به خداوند و مفهوم فرمانبرداری و دلیل آن و نتایج این فرمانبرداری در کسب توانایی­ها است.

ملائکه و صفات خبري
نهم: گروهي از آيات قرآني، صفات خبري و فعلي خداوند را همراه ملائکه، بيان مي‌كنند؛ مانند آمدن پروردگار و فرشته‌ها صف در صف: «وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا؛[58] و [فرمان‏] پروردگارت و فرشته [ها] صف در صف آيند.» يا مي‌فرمايد: خدا و فرشتگان، در [زير] سايبان‌هايي از ابر سپيد در قيامت حاضر مي­شوند: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ في‏ ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ.»[59] يا آمده است که عرش خدا را هشت ملک بر سر خود حمل مي‌کند: «وَ الْمَلَكُ عَلی‏ أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ؛[60] و فرشتگان در اطراف [آسمان‏] اند، و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [فرشته‏] بر سر خود برمی‏دارند.» يا بيان شده است كه ملائکه در اطراف درب‌هاي بهشت ايستاده و گويي خوشامدگوي درگاه الهي‌اند: «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ؛[61] [همان‏] بهشت‌هاي عدن كه آنان با پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان كه درست‌كارند، در آن داخل می‏شوند، و فرشتگان از هر دری بر آنان درمی‏آيند.» و... اين آيات، از امور تعبدي و خبري وحي، دربارۀ ملائکه محسوب مي‌شوند و ايمان به آنها به اين معنا است که آنان چنين اقتدار و نقشي در عالم آخرت دارند و مي‌توانند به انسان‌هاي مؤمن کمک کنند. اکنون با این توضیح می­توان به سراغ پاسخ نهایی رفت که فلسفه ایمان چیست و چه کارکردی حیات معنوی انسان دارد.

فلسفه و آثار ايمان به ملائکه
يك. ايمان به ملائكه، بيشتر جنبۀ تعليمي دارد و براي تأسي در پیروی از از دستورات الهی است؛ يعني آياتي كه صفات و كاركردهاي فرشتگان را ياد مي‌كند، در مقام تعليم مؤمنان است. مثلا وقتي قرآن مي‌گويد آنان تنها به فرمان او كار مي‌کنند، از مؤمنان مي‌‌خواهد كه شما نيز اين گونه باشيد. آياتي كه فرمانبري فرشتگان را يادآوري مي‌كند، به اين شرح است:

1. گوش به فرمان بودن ملائکه: «بل عبادُ مكرمون لايسبقونَهُ بالقولَ وهم بأمرِهَ يعملون. يعلمُ ما بين ايديهم و ما خلفهم ولا يشفعون الا لمن ارتضي و هم مَنْ خشيته مشفقون؛[62] بلكه [اين فرشتگان] بندگاني گرامي و محترم‌اند. آنان در سخن بر او پيشي نمي‌گيرند و تنها به فرمان او عمل مي­کنند. خداوند اعمال گذشته و حال و آيندۀ ايشان را مي‌داند و آنان هرگز براي كسي شفاعت نمي­کنند مگر براي كساني كه خدا از ايشان خشنود است و هميشه از خوف خدا ترسان و هراسان‌اند.»

2. عصمت ملائکه: «لايعصُون اللهَ ما أمْرَهم و يفعلون ما يُؤْمرون؛[63] از خدا به آنچه دستور داده است، نافرماني نمي‌کنند و همان چيزي را انجام مي‌دهند كه بدان مأمورند.»

3. برخي آيات نيز به روابط ميان ملائکه و انسان اشاره مي‌كنند. اين بخش از آيات که زبان کارکردگرايانه دارد، خبر مي‌دهند كه ملائکه براي تقويت روحيه و حمايت معنوي انسان مي‌كوشند؛ از راه امدادهاي غيبي، نظارت بر اعمال و ثبت آنها، قبض روح و مژدۀ بهشت دادن. گاهي نيز جلو کارهاي بد را مي‌گيرند يا اعمال ناپسند را جبران مي‌كنند. اين دسته از آيات براي پيش‌گيري از کارهاي زشت و تشويق به اعمال نيک است. البته اين پيش‌گيري‌ها، جنبۀ ارشادي دارد و از قبيل سلب اراده نيست؛ مانند طلب هدايت و استغفار: «يُسَبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِّمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ؛[64] به سپاس و ستايش پروردگارشان سرگرم‌اند و بدو ايمان دارند و براي مؤمنان طلب آمرزش مي‌کنند.» ملائکه مانند خدا بر پيامبر و مؤمنين درود مي‌فرستند و براي آنان طلب غفران مي‌کنند: «هُوَ الَّذِی يُصَلی عَلَيْكُمْ وَ مَلَئكَتُهُ لِيُخْرِجَكمُ مِّنَ الظُّلُمَتِ إِلی النُّورِ؛[65] او كسي است كه به شما عنايت و مرحمت مي‌کند و فرشتگانش نيز، تا يزدان شما را از تاريکي‌ها بيرون آورد و به نور [ايمان و هدايت] برساند.» در اين آيه به نقش ملائکه در ايجاد آمادگي براي هدايت و خروج از ظلمات اشاره شده است.

4. در قرآن مجيد، سخن از نظارت فرشتگان بر اعمال انسان است: «إِذْ يَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِيد. مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيد؛[66] دو فرشته‌ در سمت راست و چپ انسان نشسته‌اند و انسان هيچ سخني را بر زبان نمي‌راند، مگر اينکه فرشته‌اي مراقب و آماده [براي دريافت و نگارش] آن است.»

5. نگهباني بر اعمال و کتابت آن نيز بر عهدۀ فرشتگان است: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لحَفِظِينَ. كِرَامًا كَاتِبِينَ. يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُون؛[67] بدون شك نگهباناني بر شما گمارده شده‌اند؛ نگهباناني كريم كه پيوسته اعمال شما را مي‌نويسند [و] مي‌دانند هر كاري را كه مي‌کنيد.» در جايي ديگر، پس از تأکيد بر اينکه ما مراقب اعمال شما هستيم و سخنان آهستۀ شما را مي‌شنويم، مي‌گويد: «بَلی وَ رُسُلُنَا لَدَيهِمْ يَكْتُبُون؛[68] آري، فرشتگان مأمور ما در کنارشان حاضر و بر اعمالشان ناظرند، در حالي كه مي‌نويسند.»

7. مأموريت ديگر فرشتگان، تقويت دل و روحيۀ مؤمنان است و آشكار است كه ايمان به چنين ياوراني، به مؤمن روحيه مي‌دهد و او را در مسير بندگي ياري مي‌رساند. فرشتگان، پيروزي و بهروزي را به قلب مؤمنان الهام مي‌كنند: «إذ يوحي ربُّك الي الملائكة أنّي معكم فَثَبِّتوا الّذين آمنوا.»[69]

ملائکه مأموران قبض روح انسان‌ها نيز هستند:

ـ حتي اذا جاء أَحَدَكم الموتُ تَوفَّتْهُ رُسُلُنا وهم لايُفرِّطون؛[70] و چون مرگ يكي از شما فرارسد فرستادگان ما جان او را مي‌گيرند و كوتاهي نمي‌کنند.

ـ قُلْ يتوفاّكم مَلَكُ الموتِ الّذي وكُلِّ بِكم؛[71] بگو فرشتۀ مرگ كه بر شما گماشته شده است، جان شما را مي‌گيرد.

فرشتگان هنگام قبض روح مؤمنان، بر آنان درود و سلام مي‌فرستند: «الذين تَتَوفّاهم الملائكة طيبين يقولون سلامٌ عليكم؛[72] همان‌هايي كه فرشتگان [قبض ارواح] جانشان را مي‌گيرند، در حالي كه پاكيزه و شادان‌اند [و] مي‌گويند: بر شما درود.»

8. نويد بهشت، از ديگر كارهاي فرشتگان است. بنابراين ايمان به آنان، ايمان به بهشت را نيز در پي دارد و اميد سعادت را در دل انسان بارور مي‌كند: «ان الذين قالوا ربُّنا اللهُ ثمّ استقاموا تتنزّلُ علهيم الملائكة أَلا تخافوا ولا تحزنوا و أَبشِروا بالجنّة الّتي كنتُم تُوعَدون؛[73] كساني كه مي‌گويند: پروردگار ما تنها خدا است و سپس پابرجا و استوار مي‌مانند. فرشتگان نزد ايشان مي‌آيند [و به آنان مژده مي‌دهند] كه نترسيد و غمگين نباشيد. و شما را بشارت باد بهشتي كه به شما وعده شده است.»

9. ايمان به فرشتگان، مؤمنان را ثابت‌‌‌قدم مي‌كند: «إِذْ يُوحي‏ رَبُّكَ إِلَی الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ آمَنُوا سَأُلْقي‏ في‏ قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ؛[74] هنگامی كه پروردگارت به فرشتگان وحی می‏كرد كه من با شما هستم، پس كسانی را كه ايمان آورده‏اند ثابت‏قدم بداريد. به‌زودی در دل كافران وحشت خواهم افكند.»

بنابراين ايمان به ملائکه، ايمان به حامي در کارهاي ديني و معنوي است؛ زيرا فرشتگان با نويد پيروزي و بهروزي، آنان را روحيه مي‌دهند و ثابت‏قدم مي‌كنند و اگر در معرض خطا قرار گيرند، براي آنان دعا و استغفار مي‌کنند و همراه خدا بر پيامبر و مؤمنين درود مي‌فرستند. همچنين نظارت آنان بر اعمال انسان، موجب مي‌گردد كه انسان بيشتر مراقب اعمال خود باشد و هميشه ناظراني زنده و حاضر را در پيرامون خود حس كند.

10. فرشتگان مأمورند كه انسان­هاي نيکوكار را حمايت كنند:

ـ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ؛[75] آن‌گاه كه به مؤمنان می‏گفتی: آيا شما را بس نيست كه پروردگارتان، شما را با سه هزار فرشته، ياری كند؟

ـ بَلی‏ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ؛[76] همان‌گاه‏ پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتۀ نشاندار ياری خواهد كرد.

ـ إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ؛[77] من شما را با هزار فرشتۀ پياپی، ياری خواهم كرد.

ـ إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ؛[78] اگر [شما دو زن‏] به درگاه خدا توبه كنيد [بهتر است‏]. دل‌هاي شما منحرف شده است و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد، در حقيقت، خدا خود سرپرست او است، و جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان نيز.

11. از نظر قرآن ايمان به ملائکه، داراي خواص و آثار گوناگوني در زندگي انسان است؛ از جمله مرزبندي ميان خوبي­ها و بدي‌ها و ميان موجودات خير و موجودات شر‌آفرين، مانند شياطين. از سوي ديگر ايمان به فرشتگان، نشانۀ نيكي و از دلايل صداقت و پرهيزگاري انسان مي‌باشد؛ چنانکه قرآن اين مسئله را به‌صراحت بيان مي‌کند: «ولكنّ البّرَ مَنْ آمنَ باللهِ والْيومِ الآخِرِ والملائكةِ؛[79] و بلكه نيك‌[كردار] كسي است كه به خدا و روز قيامت و فرشتگان ايمان آورده باشد.»

12. ايمان به ملائکه، تجربۀ امدادهاي غيبي را در پي دارد و ترس و دلهره را از قلب مؤمن مي‌زدايد: «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛[80] كسانی كه گفتند پروردگار ما خدا است، سپس ايستادگی كردند، فرشتگان بر آنان فرود می‏آيند [و می‏گويند:] هان! بيم مداريد و غمگين مباشيد، و به بهشتی كه وعده شده بوديد، شاد باشيد.»

13. از ديگر آثار ايمان به فرشتگان، حصول يقين است:

ـ وَ كَذَالِكَ نُرِی إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِين؛[81] ملكوت آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از يقين‏كنندگان باشد.

ـ لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّين؛[82] نيكوكاری آن نيست كه روی خود را به سوی مشرق و [يا] مغرب بگردانيد؛ بلكه نيكی آن است كه به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانی‏] و پيامبران ايمان آوَرَد.

ـ وَ لَوْ تَری‏ إِذْ يَتَوَفَّی الَّذينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ؛[83] و اگر ببينی آن‌‌گاه كه فرشتگان جان كافران را می‏ستانند، بر چهره و پشت آنان می‏زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.

هشدارهاي سلبي
قرآن کريم در دسته‌اي از آيات، هشدار اعتقادي مي‌دهد و از خطا در درك جايگاه ملائکه، بر حذر مي‌دارد. با آنکه ملائکه مقامي مقرب دارند، اما نبايد در نسبت آنان با خدا خطا كرد. اعراب جاهلي معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هستند يا آنان را ارباب خود مي‌پنداشتند:

ـ وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛[84] و [نيز] شما را فرمان نخواهد داد كه فرشتگان و پيامبران را به خدايی بگيريد. آيا پس از آنكه سر به فرمان [خدا] نهاده‏ايد [باز] شما را به كفر وامی‌‏دارد؟

ـ أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظيماً؛[85] آيا [پنداشتيد كه‏] پروردگارتان شما را به [داشتن‏] پسران اختصاص داده، و خود از فرشتگان دخترانی برگرفته است؟ حقّا كه شما سخنی بس بزرگ [و گزاف] می‏گوييد.

ـ وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ؛[86] و فرشتگانی را كه خود، بندگان رحمان هستند، مادينه [و دختران او] پنداشتند. آيا در هنگام خلقت آنان حضور داشتند؟ گواهی ايشان به‌زودی نوشته می‏شود و [از آن‏] بازخواست خواهند شد.

ـ إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثی؛‏ در حقيقت، كسانی كه آخرت را باور ندارند، فرشتگان را نام مؤنّث می‏نهند.

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري
با توجه به آنچه گذشت، معلوم مي‌شود:

1. ايمان به ملائکه در مرحلۀ نخست جنبۀ نظري دارد؛

2. آنان از جايگاهي مهم و مسئوليت‌هايي سنگين در نظام هستي برخورداند؛

3. از اهداف کارکردي ايمان به فرشتگان نبايد غافل شد؛

4. فرشتگان، يك‌دست و يكسان نيستند و خدا برخي از آنها را براي رسالت‌هاي خاص برگزيده است؛

5. همان قدر كه قدرت‌مند و گرامي‌اند، محدوديت‌هايي نيز دارند؛

6. با خدا گفت‌وگو و پرسش‌ و پاسخ دارند؛

7. نخست خلافت انسان را بر روي زمين درك نمي‌كردند و سپس پذيرفتند؛

8. پيوسته خدا را تسبيح و عبادت مي‌كنند؛

9. حركت آنها به صورت پرواز است؛

10. ايمان به ملائکه، پشتوانۀ انسان مؤمن در کارهاي ديني و معنوي است؛

11. ياري‌رسان مؤمنان در تنگناها هستند؛

12. بر اعمال انسان نظارت مي‌كنند و يك‌يك اعمال انسان را مي‌نويسند؛

13. ايمان به آنان، مؤمن را مراقب اعمال خود مي‌كند؛

14. ايمان به ملائکه امري معقول و قابل وصف براي ديگران است.

 

كتاب‌‌نامه
* قرآن كريم.

1.      امیدی، حمید، پژوهشی در تفسیر فلسفی قرآن، رشت، امارد، 1376.

2.      ايازي، محمدعلي، مکاتب تفسیری. گرایش فلسفی، جزوه درسی.

3.      صدرال‍دی‍ن‌ ش‍ی‍رازی‌، م‍ح‍م‍دب‍ن‌ اب‍راه‍ی‍م‌، مفاتيح الغيب، تصحیح م‍ح‍م‍د خ‍واج‍وی‌، تهران، وزارت‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ و آم‍وزش‌ ع‍ال‍ی‌، م‍ؤس‍س‍ۀ م‍طال‍ع‍ات‌ و ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌، ان‍ج‍م‍ن‌ اس‍لام‍ی‌ ح‍ک‍م‍ت‌ و ف‍ل‍س‍ف‍ه‌ ای‍ران‌، ۱۳۶۳.

4.      طباطبايي، محمدحسين، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمۀ سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسين حوزه علميه قم، 1374.

5.      نصر، حسین، ع‍ل‍م‌ و ت‍م‍دن‌ در اس‍لام‌، ت‍رج‍م‍ۀ‌ اح‍م‍د آرام‌.

6.      طباطبايي، محمدحسين، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمۀ سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسين حوزه علميه قم، 1374.

 



[1]. سورۀ بقره، آیۀ 285.
[2]. سورۀ نساء، آیۀ 136.
[3]. سورۀ بقره، آیۀ 98.
[4]. همان، آیۀ 177.
[5]. سورۀ بقره، آیۀ 34: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبی‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ.
[6]. سورۀ ابراهيم، آيۀ 4.
[7]. سورۀ هود، آیۀ 123.
[8]. سورۀ صافات، آیۀ 8.
[9]. سورۀ ص، آیات 64-67.
[10]. سورۀ بقره، آیۀ 30، 34، سورۀ اعراف، آیۀ 11، سورۀ حجر، آیۀ 27، سورۀ اسراء، آیۀ 61، سورۀ کهف، آیۀ 50، سورۀ طه، آیۀ 116، سورۀ سبأ، آیۀ 40، سورۀ ص، آیۀ 71.
[11]. سورۀ اعراف، آیۀ 185.
[12]. سورۀ مؤمنون، آیۀ 88.
[13]. سورۀ الأنعام، آیۀ 75.
[14]. سورۀ الأنعام، آیۀ 75.
[15]. سورۀ نازعات، آیۀ 5.
[16]. سورۀ شعراء، آیۀ 194.
[17]. سورۀ سجده، آیۀ 11.
[18]. سورۀ انفطار، آیۀ 12-10.
[19]. سورۀ انعام، آیۀ 61؛ سورۀ رعد، آیۀ 11، سورۀ جن، آیۀ 8.
[20]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[21]. سورۀ نجم، آیۀ 26.
[22]. سورۀ شوري، آیۀ 5.
[23]. سورۀ آل عمران، آیۀ 124 و 125، سورۀ انفال، آیۀ 5، 9 و 12.
[24]. سورۀ انعام، آیۀ 93.
. سورۀ نازعات، آیۀ 4.[25]
[26]. سورۀ الحاقة، آیۀ 17.
[27]. سورۀ جن، آیۀ 8.
[28]. سورۀ تحريم، آیۀ 6.
[29]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[30]. سورۀ تکوير، آیۀ 20و19.
[31]. سورۀ الحج، آیۀ 75.
[32]. سورۀ زمر، آیۀ 75.
[33]. سورۀ ص، آیۀ 69.
[34]. سورۀ صافات، آیۀ 164-166.
[35]. سورۀ فاطر، آیۀ 1.
[36]. سورۀ صافات، آیۀ 8.
[37]. سورۀ رعد، آیۀ 13.
[38]. سورۀ اعراف، آیۀ 206.
[39]. سورۀ فصلت، آیۀ 38.
[40]. سورۀ انبياء، آیۀ 19.
[41]. سورۀ بقره، آیۀ 30.
[42]. ر.ك: محمدعلي ايازي، مکاتب تفسیری.
[43]. سورۀ حديد، آیۀ 3.
[44]. علم و تمدن در اسلام، ص 18.
[45]. پژوهشی در تفسیر فلسفی قرآن، ص47.
[46]. سورۀ فاطر، آیۀ 1.
[47]. سورۀ حج، آیۀ 75.
[48]. سورۀ انبياء، آیۀ 19.
[49]. سورۀ انبياء، آیۀ 26.
[50]. سورۀ بقره، آیۀ 30.
[51]. سورۀ صافات، آیۀ 165.
[52]. سورۀ حجر، آیۀ 30.
[53]. سورۀ انبيا، آیۀ 26.
[54]. سورۀ بقره، آیۀ 255.
[55]. سورۀ زمر، آیۀ 68.
[56]. سورۀ نحل، آیۀ 50.
[57]. سورۀ انبياء، آیۀ 28.
[58]. سورۀ الفجر، آیۀ 22.
[59]. سورۀ بقره، آیۀ 210.
[60]. سورۀ الحاقه، آیۀ 17.
[61]. سورۀ رعد، آیۀ 23.
[62]. سورۀ انبياء، آیۀ 27.
[63]. سورۀ تحريم، آیۀ 6.
[64]. سورۀ غافر، آیۀ 7.
[65]. سورۀ احزاب، آیۀ 43.
[66]. سورۀ ق، آیۀ 17-18.
[67]. سورۀ انفطار، آیۀ 10-12.
[68]. سورۀ زخرف، آیۀ 80.
[69]. سورۀ انفال، آیۀ 12.
[70]. سورۀ انعام، آیۀ 61.
[71]. سورۀ سجده، آیۀ 11.
[72]. سورۀ نحل، آیۀ 33.
[73]. سورۀ فصلت، آیۀ 30.
[74]. همان.
[75]. سورۀ آل عمران، آیۀ 124.
[76]. سورۀ آل عمران، آیۀ 125.
[77]. سورۀ انفال، آیۀ 9.
[78]. سورۀ تحريم، آیۀ 4.
[79]. سورۀ بقره، آیۀ 177.
[80]. سورۀ فصلت، آیۀ 30.
[81]. سورۀ انعام، آیۀ 75.
[82]. سورۀ بقره، آیۀ 177.
[83]. سورۀ انفال، آیۀ 50.
[84]. سورۀ آل عمران، آیۀ 80.
[85]. سورۀ إسراء، آیۀ 40.
[86]. سورۀ الزخرف، آیۀ 19.

منتشر شده در اندیشه

باسمه تعالی

بررسی دیدگاه متکلمان در حقیقت ایمان و ثمرات آن

علی اله بداشتی

چکیده

یکی از مباحث درازدامن تاریخ کلام اسلامی حقیقت ایمان است. و دیدگاه‌های متفاوتی درباره‌ی آن بیان کرده‌اند. برخی آن را تنها عمل دانسته‌ و زیر پا گذاشتن اعمال دینی را موجب خروج از جرگه‌ی ایمان می‌دانند و برخی دیگر آن را تنها امر قلبی و در نهایت اقرار زبانی دانسته آنگاه هر فاسق و فاجری را نیز در جرگه‌ی مومنان داخل می‌کنند . برخی دیگر حقیقت ایمان را مرکب از ایمان، اقرار و عمل دانسته و برخی دیگر حقیقت ایمان را تصدیق آگاهانه و انتخاب‌گرانه‌ی قلبی دانسته و اقرار و عمل را از لوازم ایمان بر می‌شمارند. نگاه نگارنده تاکید بر قول آخر است که در این مقاله پردازش خواهد شد.

کلید واژه: ایمان، اقرار، عمل، تصدیق

مقدمه:

یکی از مباحث درازآهنگ کلام اسلامی، بحث در حقیقت ایمان است. از سوی دیگر مباحث نطری در اثبات ذات حق تعالی و شناخت صفات الهی آنگاه مفید و پرثمر خواهد بود كه منتهی به ایمان و عشق الهی شود، چرا كه معرفت نردبان ایمان، و ایمان غایت معرفت است و آنچه در قرآن و سنت، علم كلام و فلسفة اسلامی در معرفت خدای سبحان آمده است برای این مقصد شریف است چنان كه از رسول مكرم اسلام گزارش شده است: «افضلكم ایماناً افضلكم معرفةً؛ ایمان كسی بیشتر است كه معرفتش افزون‌تر است.[1] خدای سبحان در دفعات پرشماری در کتاب مکرمش ما را دعوت به ایمان کرده است. [2] پس چه زیباست اندکی در حقیقت ایمان تأمل کنیم.

ایمان در لغت : ايمان از مادة أمن به معناي سكون قلب و ضدّ خوف و تصديق آمده است.[3] راغب نيز در فرهنگ نامه قرآني خويش در معناي أمن ، طمأنينة نفس و زوال خوف را آورده است و مأمن ، جايگاه امن را نامند قرآن كريم مي‌فرمايد «أبلغهُ مَأمنه» او را به منزل او كه جاي امن اوست برسان.[4]

ايمان گاه به معناي اصل شريعت و گاه در مقام مدح مؤمنان آمده است. و آن باور قلبي حق همراه با تصديق است كه در آن سه چيز جمع‌ مي‌شود استواري عقيده در قلب ، اقرار به زبان و عمل به جوارح ، گاه هر يك از اينها نيز ايمان گفته مي‌شود،[5]

ايمان در اصطلاح متكلمان : متكلمان گذشته در معناي ايمان چند نظر داشته‌اند:

 الف) ديدگاه عمل گرايان

برخي از فرقه‌هاي كلامي مانند خوارج و معتزله اساس ايمان را عمل مي‌دانند با اين تفاوت كه خوارج تارك عمل را كافر مي‌نامند و معتقدند كسي كه يك گناه كبيره انجام دهد (خواه انجام معصيت باشد يا ترك واجب ديني) از حوزة ايمان و اسلام خارج است[6] اما معتزله برخي مانند ابوعلي جبايي و ابوهاشم جبايي ايمان را تنها انجام واجبات و ترك محرمات، اما برخي ديگر مانند ابوالهذيل علاّف و عبدالجبار معتزلي آن را انجام فرائض و مستحبات و ترك محرمات مي‌دانند.[7]

از نگاه معتزله كسي كه گناه كبيره انجام مي‌دهد كافر نيست اگر چه شايسته نام ايمان هم نيست بلكه وضعيتي بين كفر و ايمان دارد[8] ؛ او را فاسق مي‌نامند[9].

ب- معرفت‌گرايان

- برخي ديگر از فرقه‌هاي كلامي مانند جهميه[10] و نجاريه[11] ايمان را تنها معرفت قلبي[12] و مرجئه نيز آن را تنها شناخت و باور قلبي و شهادت زباني مي‌دانستند و اعمال ديني را جزء ايمان نمي‌دانند و آن را امري ثابت تصور مي‌كنند كه قابل زيادت و نقصان نيست.[13]

ابوالحسن اشعري نيز ايمان را تصديق قلبي و اقرار زباني مي‌داند اما عمل به اركان را از فروع ايمان به شمار مي‌آورد و مي‌گويد كسي كه به وحدانيت خداي تعالي اقرار نمايد و به رسالت رسولان اعتراف نموده و آنچه از جانب خدا براي آنان آمده تصديق قلبي نمايد ايمانش صحيح است و مرتكبان گناه كبيره كه بدون توبه از دنيا مي‌روند حكمشان با خداست ... و جايز نيست همچون كفار در آتش جاودانه بماند.[14]

ايمان به وسيله اطاعت كمال مي‌پذيرد و با معصيت نقصان؛ و مراد از نقصان ايمان شك در آنچه كه تصديق كرده يا جهل به آن نيست زيرا آن كفر است و مراد از نقصان در مرتبة علم و طاعت است.[15]

صاحب مواقف از متكلمان قرن هشتم نيز مي‌نويسد:

ايمان از نظر ما (پيروان ابوالحسن اشعري) تصديق به اموري است كه معلوم است  پيامبر به جهت آنها فرستاده شده است....»[16]

از علماي اماميه ، ابن ميثم بحراني[17] و خواجه نصير طوسي در فصول العقايد[18] و زين الدين عاملي[19] ايمان را تصديق قلبي مي‌دانند ابن ميثم با استناد به آيه شريفه « كتب في قلوبهم الايمان» خداوند ايمان را در قلبشان استوار ساخت»[20]مي‌نويسد : «آنچه بر قلب نشسته و استوار گرديد نمي‌تواند ذكر زباني يا عمل ساير اعضاي بدن باشد»[21] .

زين الدين عاملي(ره) ضمن پذيرش اينكه ايمان تصديق قلبي است مراد از تصديق را شناخت يقيني جازم و ثابت مي‌داند تا علم ظني و شك را از تعريف خارج كند.

خواجه نصير طوسي در تجريد الاعتقاد مي‌نويسد ايمان تصديق به قلب و زبان است و معرفت قلبي تنها يا اقرار لساني تنها كافي نيست و كسي كه از اطاعت خدا سر باز مي‌زند فاسق است و فاسق اگر تصديق قلبي و اقرار لساني داشته باشد مؤمن است، چون تعريف ايمان او را دربرمي‌گيرد.

ج- ديدگاه سوم (تركيب علم و اقرار و عمل ) ، اهل حديث و شيخ مفيد در اوائل المقالات و سلفيه بيشتر اين ديدگاه را پذيرفتند چنان كه احمد بن حنبل مي‌نويسد:

«ايمان شهادت زباني ، اعمال بدني و اعتقاد قلبي است و ايمان با فرمانبرداري افزايش و با معصيت كاهش مي‌يابد با علم تقويت مي‌شود و با ناداني به ضعف مي‌گرايد.»[22]

شيخ مفيد در فرق اسلام و ايمان مي‌نويسد: «هر مؤمني مسلمان است اما هر مسلماني مؤمن نيست و مرجئه و اصحاب حديث نيز بر اين نظرند».[23]

از اين سخن هماهنگي ايشان با اهل حديث در مسأله ايمان فهميده مي‌شود. ابن قيم جوزيه شاگرد ابن تيميه نيز ايمان را قول (قلبي و لساني ) و فعل (فعل قلبي يعني نيت و اخلاص؛ و اعمال بدني مي‌داند» [24] و مي‌گويد : اگر تصديقي قلبي زايل شود بقية اجزاء نفعي ندارد البته تصديق تنها كافي نيست بلكه تصديق مستلزم اطاعت و فرمانبرداري است [25] . ابن قدامه مقدسي سلفي نيز ايمان را قول ، عمل و نيت مي‌داند»[26]

حقيقت ايمان : در سطور گذشته آراي متكلمان در باب حقيقت ايمان بيان شد، اينكه حقيقت ايمان چيست؟ آيا علم است ، اقرار زباني است ، عمل است يا تركيبي از علم و اقرار زباني است ، تركيبي از علم و عمل يا اقرار و عمل، يا مجموعه‌اي از علم ، اقرار و عمل است؟ آنگاه اگر ايمان علم است چه نوع علمي است تصوري يا تصديقي و آيا تصديق صرف است يا يك نوع اعتقاد و اذعان و انقياد يعني تسليم، قبول و سرسپردگي را لازم دارد؟ پس از بيان موارد مذكور اين سؤال قابل طرح است كه آيا ايمان امري بسيط است يا ذو مراتب ؟ و آيا مفهوم ايمان بين مراتب ايمان مشترك معنوي است يا مشترك لفظي ؟ و ديگر مسائلي كه در حد مجال لازم است بحث شود.  از مجموع آرايي كه در باب ايمان ذكر شده و با توجه به آيات و روايات و در باب ايمان مي‌توان گفت:

1-   ايمان اقرار زباني تنها نيست چون منافقان عصر رسول خدا به گزارش قرآن كريم به زبانشان شهادت به رسالت رسول خدا دادند اما خداوند آنان را دروغ گويان ناميد[27] چون اقرار زباني آنان با اعتقاد دروني همراه نبود، گفتني است كه اقرار زباني براي مسلمان شدن كافي است چنان كه اعراب گفته ايمان آورديم خداي سبحان فرمود بگوييد اسلام آورديم اما هنوز ايمان در قلبتان داخل نشده است[28] و كسي كه مسلمان شد از حقوق اجتماعي ساير مسلمانان بهره‌مند است.

2-   ايمان علم تنها نيز نيست ، چنان كه در مورد فرعون و پيروانش مي‌فرمايد: «(#r߉ysy_ur $pkÍ5 !$yg÷FoYs)ø‹oKó™$#ur öNåkߦàÿRr& $VJù=àß #vqè=ãæur ؛ آنان آيات الهي را از سر ظلم و برتري جويي انكار كردند در حالي كه در درونشان يقين داشتند كه حق است».

در اينجا خداي سبحان «جحد» يعني انكار را در مقابل ايمان آورد است نه جهل و ناداني را كه در مقابل علم است پس علم و حتي يقين به درستي چيزي ايمان نيست. و ما مي‌دانيم كه فرعون ايمان ندارد و يا ابليس علم دارد و در عين حال مؤمن نيست.

3-   ايمان عمل تنها هم نيست چون منافقين در نماز مسلمانان شركت مي‌كردند اگر چه با كسالت به نماز مي‌ايستادند اما اعمال نماز را انجام مي‌دادند و اذكار آن را به زبان مي‌آورند اما چون به قصد خدعه و فريب مؤمنان بود از آنان پذيرفته نشد[29] ، حتي در امور اجتماعي از دارايي خويش هزينه مي‌كردند اما چون در درونشان به خدا و رسولش كافر بودند و با كراهت هزينه مي‌كردند از آنان پذيرفته نشد.[30]

پس حقيقت ايمان نه علم تنهاست و نه عمل تنها و نه اقرار زباني صرف، حقيقت ايمان جمع کردن اقرار زباني و عمل هم نيست چون منافقين اين دو را داشتند حتي علم و اقرار يا علم و اقرار و عمل هم نيست چون منافقين علم داشتند كه هستي را خدايي هست و محمد(ص) پيامبر خداست و به زبان هم اقرار كرده بودند و در نماز مسلمانان هم شركت مي‌كردند و انفاق هم مي‌كردند (اگر چه نمازشان با كسالت و انفاقشان با كراهت بود ) اما خداوند آنان را از صف كساني كه ايمان آورده بودند خارج كرد و مؤمن نناميد. پس ايمان چيست؟

ايمان در لغت همان گونه كه اشاره شد تصديق است تصديق از باب تفعيل است و به معناي حكم به درستي چيزي است و اين حكم فعل اختياري نفس است و ايمان در اصطلاح شرعي ، باور يقيني به درستي يك خبر است و هر خبري موضوع و محمولي دارد كه  قبل از حكم به درستي تصور موضوع و محمول و رابطه موضوع و محمول را لازم دارد مثلاً وقتي به رسالت رسول اكرم ايمان مي‌آوريم: يعني رسالت او را از روي اختيار نه اضطرار ، نه اجبار يا ريا تصديق مي‌كنيم يعني شخص پيامبر و رسول بودن او از طرف خدا را ابتدا تصور مي‌كنيم بعد اين رابطه بين شخص پيامبر و رسالت را مي‌پذيريم، چون تصديق فعل اختياري نفس است يعني به آزادي اراده و اختيار خودت تصميم بگيري كه خبري كه به تو رسيده و اجزاي آن را تصور كرده‌اي حكم به صدق و درستي آن نمايي ، پس اگر بدون اختيار و اراده آزاد خبري را تصور كردي و بعد به زبان آوري در حاليكه خودت درستي آن را باور نداشته باشي، ايمان نيست شايد از اين جهت است كه علماي اماميه گفته‌اند اصول دين يعني اعتقاد و ايمان به خدا و رسول و آنچه رسول آورده است نمي‌تواند تقليدي باشد يا همراه با شك و ظن وگمان باشد چون اينها با باور و يقين جمع نمي‌شوند. از آنچه گفته شد چند نكته به دست مي‌آيد:

1.      حقيقت ايمان ، نه اقرار زباني است نه علم تنها است و نه عمل تنها.

2.      ايمان علم و معرفت به چيزي همراه با تصديق و باور دروني يعني پذيرش قلبي است، پذيرشي كه همراه با آزادي و اختيار است.

3.      ايمان امري اختياري است يعني با آزادي اراده بايد پذيرفته شود چنان كه قرآن كريم مي‌فرمايد لا اكراه في الدّين در پذيرش دين اكراه نيست چون ايماني كه از روي اضطرار باشد پذيرفته نيست چنان كه فرعون در هنگام غرق شدن گفت: «ايمان آوردم كه خدايي جز آنچه كه بني‌اسرائيل ايمان آوردند  نيست[31] اما از او پذيرفته نشد. و نيز ايماني كه از روي محذورات اجتماعي يا ترس يا طمع دنيا يا ريا باشد ايمان نيست»[32] چنان كه منافقان ايمان‌شان پذيرفته نشد.

4.      نشانه ايمان در نزد مردم اقرار است و عمل و در نزد خدا اخلاص، چنان كه كليني از امام باقر (ع) گزارش مي‌كند كه خداوند انبياء را به سوي قومشان فرستاد تا به يگانگي خدا شهادت دهند و به آنچه انبياء از جانب خدا آورده‌اند اقرار نمايند ، پس كسي كه به خدا از روي اخلاص ايمان آورد و بر اين ايمان بميرد خدا او را وارد بهشت مي‌كند[33] در ادامه مي‌فرمايد:

پيامبر مدت ده سالي كه در مكه بود هر كسي در آن ده سال در مكه مرد در حالي كه شهادت به يگانگي خدا و رسالت محمد بن عبدالله داد داخل بهشت شد چون به توحيد و رسالت رسول‌الله اقرار كرد و اين ايمان تصديقي است »[34]

از روايات فوق نتيجه مي‌شود كه ايمان در مكه در آن شرايط سخت ايماني از روي اختيار و عشق بود نه ترس و اضطرار و ... ، چنين ايماني ايمان خالصانه است و در اين راستا بعضي متفكران گفته اند «ايمان [تنها] عقيده نيست مثلاً به اين كه جهان خداوندي دارد ايمان يقين نيست ايمان علم و فلسفه هم نيست ... ايمان يك «عمل كردن است» جوهر و اساس اين «عمل كردن» اين است كه انسان با مجذوب خداوند شدن خود محدودش را در مقابل خداوند از دست مي‌دهد تا به خود واقعي ... برسد . ايمان با عنصر «اعتماد» ، «عشق» احساس امنيت » و اميد همراه است رويارويي مجذوبانه انسان با خداوند است».[35]و[36]

حال اگر كسي چنين ايماني در قلب او راه يافت اما قبل از آن كه به زبان در حضور مردم اقرار كند بميرد آيا مؤمن مرده است يا خير؟

زين الدين عاملي (ره) مي‌فرمايد:

«فهو مؤمن عندالله تعالي اذ لم يكن تركه لِلاقرار عن جحدٍ» چنين شخصي در نزد خدا مؤمن است چون عدم اقرار زباني‌اش از روي انكار نبوده است.»[37]

5.      حقيقت و ماهيت ايمان همان تصديق آگاهانه است اما مصداق ايمان امري تشكيكي و ذو مراتب است.

متعلّق ايمان : متعلق ايمان در اولين مرتبه توحيد يعني ايمان به يگانگي خداست در مرتبة بعد ايمان ديني است كه ايمان به نبوت پيامبري كه براي او فرستاده شده است مرتبة سوم ايمان به آنچه كه بر پيامبر نازل شده و پيامبر ايمان به آن را از مردم خواسته است چنان كه خداي سبحان مي‌فرمايد:

z`tB#uä ãAqߙ§9$# !$yJÎ/ tA̓Ré& Ïmø‹s9Î) `ÏB ¾ÏmÎn/§‘ tbqãZÏB÷sßJø9$#ur 4 <@ä. z`tB#uä «!$$Î/ ¾ÏmÏFs3Í´¯»n=tBur ¾ÏmÎ7çFä.ur ¾Ï&Î#ߙâ‘ur Ÿw ä-ÌhxÿçR šú÷üt/ 7‰ymr& `ÏiB ¾Ï&Î#ߙ•‘ » رسول خدا(ص) به آنچه كه از جانب پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده، و مؤمنان [نيز] همه به خدا و فرشتگان و كتاب‌ها و فرستادگانش ايمان آوردند [مي‌گويند:] ميان هيچ يك از پيامبران فرق نمي‌گذاريم...»[38]

- مراتب ايمان : يكي از مباحث در كلام اسلامي در باب ايمان اين است كه آيا ايمان زيادت و نقصان مي‌پذيرد يا امري ثابت است بسياري از متكلمان امامي و اهل حديث و اشاعره زيادت و نقصان در ايمان را پذيرفته‌اند و برخي چون اصل ايمان را امري ثابت مي‌دانند زيادت را در كمال ايمان قائلند نه در اصل ايمان چنان كه صاحب حقائق الايمان در تبيين آياتي كه در باب زيادت ايمان آمده[39] مي‌فرمايد: آنچه در قرآن در باب زيادت ايمان آمده حمل بر افزايش كمال ايمان دارد و آن امري خارج از اصل حقيقت ايماني است كه محل بحث است[40]. اما حقيقت اين است كه ايمان از نظر مفهومي مشترك معنوي و از نظر مصداقي وجودي علمي نوري[41] و تشكيكي است: علمي است چون از سنخ تصديق است و نوري است چون منافقان در قيامت به كساني كه ايمان آوردند مي‌گويند توجهي به ما نماييد تا از نور شما بهره گيريم[42]؛ اين نور همان نور ايمان و عمل صالح است كه منافقان از آن بي‌بهره بودند. و تشكيكي است چون متصف به زيادت شده است : «مؤمنان كساني هستند كه چون ... آيات الهي بر آنان تلاوت شود بر ايمانشان افزوده گردد.»[43]

در جاي ديگر مي‌فرمايد؛ خدا بر دلهاي مؤمنين آرامشي فرود مي‌آورد تا ايماني بر ايمان خود بيفزايند»[44]

در روايات نيز بر ذو مراتب بودن ايمان تاكيد شده است چنان كه از امام صادق(ع) گزارش شده كه براي ايمان درجات و مراتبي است كه مؤمنان نسبت به آنها نزد خدا بر يكديگر برتري دارند...»[45] در روايتي ديگر از آن حضرت ايمان به هفت سهم تقسيم شده است كه عبارتند از برّ (نيكوكاري) ، راستگويي، يقين، رضا ، وفا، علم و حلم؛ سپس اين بين مردم تقسيم شده برخي تمام هفت قسم را بهره بردند كه او كامل است و برخي يك قسم و ...[46]

پس ايمان داراي مراتبي است اولين مرتبه آن بر اساس اين روايت «برّ » است كه قرآن مي‌فرمايد «برّ » ايمان به خدا و روز قيامت و ملائكه و كتاب و پيامبران و بخشش مال به نزديكان و يتيمان و مسكينان و ... و اقامه نماز و دادن زكات و وفاي به عهد و صبر در رنج‌ها و سختي‌ها و هنگام كارزار است اينان در ادعاي نيكوكاري صادق و اينان تقوا پيشه‌گانند[47] .

دوم اينكه ايمان از سنخ علم است پس هر قدر معرفت انسان به حق تعالي كمال پيدا كند ايمان نيز كمال پيدا مي‌كند ، چنان كه خداي سبحان مي‌فرمايد : «Æìsùötƒ ª!$# tûïÏ%©!$# (#qãZtB#uä öNä3ZÏB tûïÏ%©!$#ur (#qè?ré& zOù=Ïèø9$# ;M»y_u‘yŠ؛ خداوند كساني كه ايمان آوردند بالا مي‌برد اما كساني را كه صاحبان علمند درجاتي بالا مي‌برد.[48] از سوي ديگر علم نور است[49] پس هر قدر بر ايمان افزوده گردد بر اين نور افزوده مي‌شود، و قلب نوراني مي‌گردد و اين همان معناي «يخرجهم من الظلمات الي النور» است كه اشاره شد و همان نوري است كه مؤمنين در روز قيامت از آن بهره‌مندند اما منافقان را از آن نصيبي نيست[50] و در سطور گذشته به سخن پيامبر اشاره كرديم كه فرمود كسي از شما ايمانش برتر است كه علمش افزونتر است.

ثمره دلايل عقلي و نقلي ذكر شده اين است كه ايمان امر تشكيكي و ذو مراتب است. - رابطه ايمان با اقرار و عمل ؛ عمل لازمة ايمان است چون گفتيم ايمان يك نوع انتخاب آگاهانه است و اين انتخاب آگاهانه متوجه انسان خردمند است[51]  و انسان خردمند وقتي چيزي را آگاهانه مي‌پذيرد به لوازم آن هم پايبند است اولين لازمة ايمان اقرار زباني است و بعد از آن استقامت بر ايمان است و لازمة استقامت در ايمان دل كندن از ماسواي الهي و غير خدا را در حريم دل راه ندادن است، سومين لازمه ايمان اطاعت است و اين اطاعت پاره‌اي از آنها در حوزة فرائض عبادي و پاره‌اي ديگر در حوزة اخلاق و پاره‌اي ديگر در حوزه آداب اجتماعي و پاره‌اي ديگر در حوزة تعامل اجتماعي و غيره است پس حوزة عمل بسيار گسترده است و ترك لوازم عملي ايمان به معناي عصيان و سركشي است از سوي ديگر بعضي از لوازم ايمان از نظر شارع مقدس واجب و برخي مستحب است. و سركشي از فرامين الهي كه در اصطلاح گناه و معصيت ناميده مي‌شود اگر در حوزة واجبات باشد گناه كبيره ناميده مي شود و آن گناهي است كه آثار سوءش بزرگ است[52] و كسي كه مرتكب گناهان كبيره شود فاسق ناميده مي‌شود.[53]

پس كارهاي شايسته كه در اصطلاح قرآن اعمال صالح ناميده مي شود موجب كمال و رشد ايمان و نشانة صداقت در ايمان است چنان كه خداي سبحان مي‌فرمايد: «مومنان كساني هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردند سپس شكي در دل راه ندادند و با مال و جان خويش در راه خدا تلاش كردند اينها در ايمانشان صادق هستند.»[54]

در روايات ما نيز بر اعمال تاكيد شده است چنانكه مجلسي مي‌نويسد «الايمان هو ادائُ الفرائض و اجتناب الكبائر و الايمان هو معرفة بالقلب و اقرار بالسان و عمل باركان...»

ايمان انجام واجبات و دوري جستن از گناهان كبيره است و ايمان ، شناخت قلبي و اقرار زباني و عمل جوارحي است.»[55]

پس اگر چه در حد منطقي ايمان عمل و اقرار زباني داخل نيستند اما اين حقيقت وقتي در قلب مستقر شد لوازمي دارد كه همان اقرار زباني و عمل صالح است، التزام به اين لوازم نشانه صدق و راستي ايمان است.

-ثمرات ايمان: فوائد ايمان را از جهات مختلف مي‌توان بررسي كرد يكي از جهت فردي و ديگري از جهت اجتماعي و به اعتباري ديگر يكي از جهت دنيوي و ديگري از جهت اخروي و ...

1.      ثمرات ايمان از جنبة فردي

1-1-      ايجاد آرامش دروني : اولين ثمرة ايمان آرامش دروني است انسان مؤمن خود را به يك معشوقي كه علم و قدرت و رحمت بي‌پايان دارد متصل مي‌كند به خدايي كه همه افعالش بر مبناي حكمت و عدالت است، خدايي كه جهان از آن اوست و هيچ حادثه‌‌اي در جهان رخ نمي دهد مگر به اذن او، به خدايي دلبسته و وابسته است كه مي‌داند دوستي با او طرفيني است(يحبّهُم و يُحبّونه)[56] اين چنين انساني وقتي به چنان خدايي وابسته است احساس آرامش مي‌كند آن‌گونه كه كودك در دامان مادر مي‌آسايد ، اين انسان از حوادث روزگار مأيوس ، نااميد و افسرده و سرخورده نمي‌شود.

شعار او سخن امام مؤمنان راستين حسين بن علي است كه مي‌فرمايد:«صبراً علي قضائك يا ربّ لا اله سواك» اي پروردگار من بر قضاي تو صابرم، مرا معبودي جز تو نيست»[57]

اين اتصال به انسان نيرو و قدرت كار ، تلاش و صبر ، تحمل و استقامت در مشكلات مي‌دهد ، همواره در تلاش براي تكامل معنوي خويش است چون هستي را محدود نمي‌بيند ، حركت او تا الي الله المنتهي است يعني حركتي كه مبدأ آن انسان اما منتهاي آن الله يعني بي نهايت است.

قرآن كريم در آرامش رواني اهل ايمان مي‌فرمايد: tûïÏ%©!$# (#qãZtB#uä óOs9ur (#þqÝ¡Î6ù=tƒ OßguZ»yJƒÎ) AOù=ÝàÎ/ y7Í´¯»s9'ré& ãNßgs9 ß`øBF{$# Nèdur tbr߉tGôg•B  ؛ آنان كه ايمان آوردند و ايمانشان را به ستمي نيالودند برايشان امنيت و آرامش است و اينان هدايت يافتگانند».[58]

در جاي ديگر مي‌فرمايد : «uqèd ü“Ï%©!$# tAt“Rr& spoY‹Å3¡¡9$# ’Îû É>qè=è% tûüÏZÏB÷sßJø9$# (#ÿrߊ#yŠ÷”zÏ9 $YZ»yJƒÎ) yì¨B öNÍkÈ]»yJƒÎ) ؛اوست آنكه بر دل‌هاي مؤمنان آرامش مي‌افكند تا ايماني بر ايمانشان بيفزايند»[59]

از اين آيه شريفه دو نتيجه حاصل مي‌شود يكي اينكه خداوند بر دل‌هاي مؤمنان آرامش مي‌فرستد ديگر اينكه اين آرامش خود نيز موجب فزوني ايمانشان است.

1-2-      ايمان پايه‌هاي اخلاق جاودان: انسان‌ها براساس انگيزه‌هاي گوناگون فعل اخلاقي انجام مي‌دهند گروهي مبناي افعال اخلاقي آنان سودگرايي است، كمك مي‌كند تا كمك بشود نيكي مي‌كند تا نيكي ببيند و ... گروهي ديگر فضيلت گرا هستند ، افعال اخلاقي را به جهت خوب بودن خود فعل انجام مي‌دهند و به عبارت ديگر مبناي اخلاق را حسن و قبح عقلي مي‌دانند يعني فعلي را انجام مي‌دهند كه عقلا مدح كنند و از فعلي اجتناب مي‌كنند كه مورد مذمت عقلاست و گروهي ديگر بر اساس جلب منافع اخروي يا دفع مضار اخروي كارهاي نيكو مي‌كنند، اگر چه كارهاي اخلاقي با هر نيتي باشد خوب است اما آن فعل اخلاقي جاودانه‌تر است كه بر اساس ايمان و به عشق الهي باشد نه معامله دنيوي يا اخروي ، در نظام ارزشي توحيدي انگيزه و محرك فعل بايد حبّ الهي باشد و اين حبّ در انساني ايجاد نمي‌شود مگر آن‌كه مؤمن بالله باشد، چنان كه علي‌بن ابي ‌طالب و خانواده‌اش سه روز افطار خويش را به يتيم و مسكين و اسير دادند و گفتند : «$oÿ©VÎ) ö/ä3ãKÏèôÜçR Ïmô_uqÏ9 «!$# Ÿw ߉ƒÌçR óOä3ZÏB [ä!#t“y_ Ÿwur #·‘qä3ä© ؛[60] ما شما را تنها به خاطر خدا غذا داده ‌ايم و هيچ پاداش و تشكري هم از شما نمي خواهيم » اين فعل ، فعل اخلاقي است چون فعلي است كه نه از روي منفعت يا احساس است بلكه تنها از روي وظيفة ايماني است ، اما اخلاقي كه بر پايه منفعت است تا زماني پايدار است كه اميد منفعت يا تشكر و سپاس‌گزاري و تحسين عقلا پشتوانه آن باشد اگر نبود انسان انگيزه خود را از دست مي‌دهد اما كسي كه با انگيزه ايماني و تنها براي خدا فعل اخلاقي انجام مي‌دهد و در حق ديگران احسان مي‌كند هيچگاه نيكي نديدن از ديگران يا ناسپاسي ديگران او را مأيوس و نااميد نمي‌كند. پس ايمان است كه مي‌تواند پايه‌هاي يك اخلاق جاودانه باشد.

1-3-      حيات طيب( زندگي شايسته) ؛ حيات آدمي دو جنبه دارد يكي جنبة جسمي و بدني و ديگري حيات معنوي ، انسان با پيشرفت علم هر روز بر طبيعت غلبه بيشتري پيدا كرده و آن را به استخدام خويش درآورده و نيروهاي نهفته در طبيعت رابه نفع حيات خويش به كار گرفته و هر روز اختراعي كرده و زندگي را هر روز ماشيني‌تر كرده تا آسايش جسمي بيشتري پيدا كند اما جنبة ديگر حيات انسان كه حيات روحي اوست با ابراز علوم تجربي بيگانه است، اينجاست كه بشر قرن بيستم احساس پوچي و بي‌معنايي در زندگي مي‌كند چنان كه آيزايا برلين از متفكران به نام معاصر غرب مي‌نويسد:

«مردم اين زمان از فروپاشي و كمبود رهنمود در وحشتند و مانند انسان‌هايي بي‌صاحب در اقليم طبيعت دنبال ديوارهايي مي‌‌گردند كه آنها را در برابر امواج خروشان اقيانو‌س‌ها محفوظ بدارد در پي نظم ، امنيت ، سازمان و مرجعيتي روشن و قابل شناسايي هستند و از چشم انداز افراط در آزادي كه آنان را در برهوتي وسيع و بي‌كس در بياباني بي‌سرانجام و بي‌نشان و بي‌اراده سردرگم كند به هراس اندرند.»[61]

اين اعتراف مهم نشان از ناتواني علم تجربي در تأمين آرامش روحي بشر و ايجاد معنايي معقول براي زندگي بشر است اما ايمان به خدا به زندگي انسان معنا مي‌دهد چنان كه قرآن كريم مي‌فرمايد: «$pkš‰r'¯»tƒ z`ƒÏ%©!$# (#qãZtB#uä (#qç7ŠÉftGó™$# ¬! ÉAqߙ§=Ï9ur #sŒÎ) öNä.$tãyŠ $yJÏ9 öNà6‹ÍŠøtä†...؛ اي كساني كه ايمان آورديد خدا و رسولش را اجابت كنيد آنگاه كه شما را به زندگي فرا مي‌خواند»[62]

طبيعي است كه اين زندگي غير از زندگي مادي و جسماني است اين زندگي در آيه ديگر توصيف به حيات طيب شده است مي‌فرمايد: «ô`tB Ÿ@ÏJtã $[sÎ=»|¹ `ÏiB @Ÿ2sŒ ÷rr& 4Ós\Ré& uqèdur Ö`ÏB÷sãB ¼çm¨ZtÍ‹ósãZn=sù Zo4qu‹ym Zpt6ÍhŠsÛ...؛ هر كس خواه مرد باشد يا زن عمل صالح انجام دهد در حالي كه مؤمن است او را به زندگي شايسته‌اي زنده مي‌كنيم...[63]»

اين همان زندگي است كه بشر غربي بعد از رنسانس و برخوردار از رفاه مادي و آزادي‌هاي جنسي و اقتصادي از دست داده و اينك احساس نياز مي‌كند و در دوران پست مدرنيسم به دنبال معنويت مي‌‌گردد. و اين زندگي در پرتو سرمايه ايمان به دست مي‌آيد نه سرمايه مادي ، چنان كه استاد مطهري  مي‌فرمايد: «چه بسيار اشخاصي ... عمري در رنج و ترديد و خودخوري و ترس و دلهره به سر مي‌برند ... [اما] نمي‌توانند بفهمند علت اصلي همه اينها اين بود كه سرمايه بزرگي از سرمايه‌هاي زندگي را از كف داده‌اند، اين توجه از راه توجه به آثار ايمان بايد رسيدگي شود».[64]

2- آثار اجتماعي ايمان : جامعه‌اي كه بر اساس ايمان به خدا باشد ، جامعه‌اي است كه برادري و عدالت و مهرورزي و مدارا و گذشت مبناي رفتارها و معاملات اجتماعي است خداي سبحان مي‌فرمايد:

«(#rãä.øŒ$#ur |MyJ÷èÏR «!$# öNä3ø‹n=tæ øŒÎ) ÷LäêZä. [ä!#y‰ôãr& y#©9r'sù tû÷üt/ öNä3Î/qè=è% Läêóst7ô¹r'sù ÿ¾ÏmÏFuK÷èÏZÎ/ $ZRºuq÷zÎ)؛ نعمت خدا را برخو يشتن به ياد آوريد، شما با يكديگر دشمن بوديد در دلهاي شما الفت و مهرباني نسبت به يكديگر قرار داد و بواسطه اين نعمت با يكديگر برادر شديد.[65]

آيه شريفه اشاره به كينه‌ها و نزاع‌هاي اجتماعي بين اعراب قبل از اسلام دارد از جمله جنگ‌هاي بين دو قبيله اوس و خزرج كه 120 سال طول كشيد بعد به نعمت ايمان و اسلام برادر شدند ، [66]

استاد مطهري مي‌فرمايد:

آدم با ايمان روحي مطمئن‌تر و اعصابي آرامتر و قلبي سالم تر دارد ... اگر ديگران به نوايي رسيدند از حسادت آتش نمي‌گيرد و حرص و بخل و طمع آتش به جانش نمي‌افكند ».[67]

جامعه‌اي كه از اين رذايل اجتماعي به دور بوده و فضايل ايمان همچون تقوا، گذشت ، ايثار ، انفاق در آن حكمفرما باشد مدينة فاضله‌اي خواهد شد كه انسان از زندگي در آن لذت مي‌برد. اميرمؤمنان در صفات اجتماعي مؤمنان مي‌فرمايد« انّ المؤمنين مشفقون» مؤمنان اهل شفقت و دلسوزي نسبت به ديگران هستند.[68] و در كلام زيباي ديگر مي‌فرمايد: «المؤمن اخو المؤمن فلا يغشُّهُ و لا يعيبُه و لا يَدَع نصرَته؛ مؤمن برادر مؤمن است به او خيانت نمي‌كند از او عيب‌جويي نمي‌كند و در ياري رساندن به او كوتاهي نمي‌كند.»[69]

در جامعه مؤمنان ، رباخواري جايي ندارد[70] كم‌فروشي و فساد نيست[71] در جامعة مؤمنان فقر نيست چون از نشانه‌هاي ايمان انفاق‌هاي واجب و مستحب است ، در روايتي از اميرمؤمنان آمده است : «لا يكلّف المؤمن اخاهُ الطلب اليه اذا علم حاجته» مؤمن وقتي نياز برادر ديني خويش را آگاه است رنج طلب كردن را بر دوش او نمي‌گذارد.»[72]

پيامبر اكرم (ص) در صفات مؤمن مي‌فرمايد: المؤمن لا يظلم الاعداء و لا يتحامل علي الاصدقاء بدنه منه في تعب و الناس منه راحةٍ؛ مؤمن در [اجتماع اينگونه مي‌زيد] بر دشمن ستم روا نمي‌دارد و بار بر دوش دوستان نيست بدنش از او در زحمت و ديگران از او در آسايشند»[73] و امام صادق (ع) مي‌فرمايند «اكرام مؤمن اكرام خداي عزيز و بلند مرتبه است»[74].

نتیجه سخن:

حقیقت ایمان، اعتقاد راسخی استکه بر اثر تصدیق آگاهانه و از روی اختیار و اراده‌ی در قلب ایجاد می‌شود و صرف علم و آگاهی از یک حقیقت یا اقرار  یک حقیقت که از روی باور قلبی نباشد و اعمالی که به تقلید از مومنان انجام شود در حقیقت ایمان دخلی ندارد، اما هرگاه آن باور حقیقی که بیان کرده‌ایم در قلب ایجاد شود اقرار و عمل از لوازم ضروری آن هستند. این ایمان امنیت قلبی و آرامش روحی به ارمغان می‌آورد و پایه‌های اخلاق جاودان قرار می‌گیرد و انسان را به حیات طیب و زندگی معنادار می‌رساند و بذر برادری و مهربانی و ایثار در جامعه‌ی مومنان می‌افشاند. و جامعه‌ی مومنان را به مدینه‌ی فاضله‌ای که آرمان انبیاء و حکیمان بوده است بدل می‌کند.

 

منابع

1.         قرآن

2.         آنتونی آربلاستر، ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب، عباس فجر، نشر مرکز، تهران، بی‌تا

3.         ابن ميثم بحراني، کمال الدين ميثم بن علي بن ميثم(م 699)، قواعد المرام في علم الکلام، سيد احمد حسيني، قم، کتابخانه عمومي آيت الله مرعشي، 1406 ق

4.         اشعري ابوالحسن، رسالة الي اهل الثغر، المدينة المنوره، مکتبه العلوم و الحکم، بيروت، موسسه علوم القرآن، 1409 ق 1998 م

5.         ابن قیم، الاقتصاد،

6.         جرجاني سيد شريف علي بن محمد، شرح المواقف، قاضي عضدالدين ايجي با حواشي السيالکوتي و الچلبي، قم، منشورات الشريف الرضي، بي­تا

7.         جوهري اسماعيل بن حماد، الصحاح، احمدعبدالغفور عطار، بيروت، دار العلم، اميري، 1368ش

8.         حسینی طهرانی، لمعات الحسین،

9.         خرمشاهي بهاء الدين، انصاري مسعود، پيام پيامبر، تهران، نشر منفرد، بي­تا

10.      راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، صفوان عدنان داودي، دمشق، دارالقلم، بيروت، الدار الساميه، 1412ق 1992 م

11.      زمرلی، فواز احمد، عقائد ائمة السلف، بیروت، دارالکتب العربی، 1415 ق

12.      شهرستاني عبدالکريم، الملل و النحل، اميرعلي مهنا، علي حسن فاعور، بيروت، دار المعرفة، 1421 ق 2001م

13.      صابري حسين، تاريخ فرق اسلامي، تهران، سمت، 1384ش

14.      طباطبايي سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، 1417 ق1997 م

15.      طوسي نصيرالدين، تجريد الاعتقاد، تحقيق محمد جواد حسيني جلالي، مکتب الاعلام الاسلامي، 1407 ق

16.      العاملی، زین الدین، حقایق الایمان، مکتبه آیت الله مرعشی، قم، 1409 ق

17.      عبدالجبار معتزلی، شرح اصول خمسه، مکتبة الذهبه، قاهره، 1416ق، 1496م

18.      عبده، محمد، نهج البلاغه، بيروت، دارالبلاغه، 1413 ق 1993م

19.      کليني محمدبن يعقوب، اصول کافي (4 جلدي)، سيد جواد مصطفوي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام بي­تا

20.      کليني محمدبن يعقوب، کافي (8 جلدي)، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1365ش

21.      کوفی اهوازی، حسین بن سعید، المومن، عبدالله صالحی، انتشارات نورالسجاد، قم، 1386 ش

22.      مجتهد شبستری، ایمان و آزادی، انتشارات طرح نو، تهران، 1382 ش

23.      مشکيني علي، تحرير المواعظ العدديه، قم، الهادي، بي­تا

24.      مطهري مرتضي، مجموعه آثار، ج 23، قم، انتشارات صدرا، 1383ش

25.      مقدسي عبدالغني، الاقتصاد في الاعتقاد، احمدبن عطيه الغامدي، مدينه منوره، مکتبة العلوم و الحکم، 1422 ق 2001م

26.      ناظم زاده قمي سيد اصغر، جلوه­هاي حکمت، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1375ش


یادداشت ها:
[1] . مجلسی ، بحار ، ج3، ص14.
[2] . غافر، 51، فصلت، 8، الفتح، 29 و ...
[3] . جوهري ، الصحاح ، ج4، ص2071 . ، ابن فارس ، احمد ترتيب ، مقاييس اللغه ، ص49.
[4] . توبه/6 .
[5] . راغب ، مفردات ، ص91.
[6] . صابري ، حسين ، تاريخ فرق اسلامي ، ج1، ص339.
[7] . عبدالجبار معتزلي ، شرح اصول خمسه ، ص707.
[8] . اشاره به اصل كلامي معتزليان يعني منزله بين المنزلتين است.
[9] . همان ، ص137-138.
[10] . پيروان جهم بن صفوان(د- 128ه‍ ق) را نامند (حسين صابري ، ص75).
[11] . پيروان حسين بن محمد نجار، (د- 230 ه‍ ق) را نامند همان ص79.
[12] . عبدالجبار ، همان ، ص707.
[13] . صابري ، همان ، ص102و103.
[14] . شهرستاني ملل و نحل ، ص 114.
[15] . ابوالحسن اشعري ، رساله الي اهل الثغر، ص272.
[16] . جرجاني ، سيد شريف ، شرح المواقف ، ج8، ص322، 323.
[17] . ابن ميثم ، قواعد المرام ، ص170.
[18] . العاملي ، زين الدين حقائق الايمان ، ص53، به نقل از فصول العقائد، ص48.
[19] . همان ، ص56.
[20] . همان ، ص56و57.
[21] . طوسي ، تجريد الاعتقاد ، ص309.
[22] . فواز احمد زمرلي ، عقائد ائمه السلف، ص117.
[23] . مفيد ، اوائل المقالات، ص54.
[24] . ابن قيم ، الاقتصاد في ان الكفر يكون بالقول او الفعل او الاعتقاد، ص52.
[25] . همان .
[26] . مقدسي ، ابن قدامه ، الاقتصاد في الاعتقاد ، ص181-182.
[27] . منافقين/ 1.
[28] . حجرات / 14.
[29] . نساء/142.
[30] . توبه / 54.
[31] . يونس، 90.
[32] . همان.
[33] . كليني، كافي ، ج2، (8جلدي) ص3.
[34] . همان.
[35] . مجتهد شبستري ، محمد ، ايمان و آزادي.
[36] . روشن است كه مراد از عمل در اينجا افعال بدني (جوارحي ) نيست بلكه فعل قلبي (جوانحي) است كه همراه با معرفت باور و پذيرش ارادي و اختياري است.
[37] . العاملي ، زين الدين بن علي ، حقائق الايمان ، ص90.
[38] . بقره ، 285.
[39] . سوره انفال ، 2، فتح / 4.
[40] . العاملي ، حقائق الايمان ، ص97.
[41] . قرآن كريم مي‌فرمايد: خدا ولي كساني است كه ايمان آوردند و آنها را از ظلمت خارج به نور داخل مي‌كند.(بقره / 257)
[42] . حديد ، 13.
[43] . انفال/2.
[44] . فتح / 4.
[45] . كليني، كافي ، ج 3، ص67.
[46] همان ، ص70،
[47] . مجادله، 11.
[48] . مجادله / 11.
[49] . العلم نورٌ يقذفه الله في قلب من يشاء.
[50] . نك حديد /13.
[51] . چون كودكان و بي‌عقلان مكلف نيستند.
[52] . طباطبايي، الميزان ، ج18، ص63.
[53] . مجلسي در بحار (ج10، ص228) مي‌نويسد : اصحاب الحدود مسلمون ... و اصحاب الحدود فساق لا مومنون و لا كافرون كساني كه بر اثر گناه كبيره مستحق حدّ شرعي شده‌اند مسلمانند ... اينها فاسقند نه مؤمنند و نه كافر...
[54] . حجرات/15.
[55] . مجلسي ، محمد باقر ، بحار الانوار ، ج10، ص228.
[56] . مائده ، 54.
[57] . حسيني طهراني ، سيد محمد حسين، لمعات الحسين، ص92.
[58] . انعام /82.
[59] . فتح /4.
[60] . انسان / 9.
[61] . آنتوني آريلاستر ، ظهور و سقوط ليبراليسم، عباس مخبر، ص329.
[62] . انفال / 24.
[63] . نحل /97.
[64] . مجموعه آثار ، ج23، ص761.
[65] . آل عمران / 103.
[66] . نك
[67] . مجموعه آثار ، ج23، ص767.
[68] . عبده ، نهج البلاغه ، خ153، ص334.
[69] . ناظم زاده ، سيد اصغر، جلوه‌هاي حكمت ، ص77.
[70] . بقره/ 278.
[71] . اعراف، 85.
[72] . مشكيني ، علي ، تحرير مواعظ العدويه (400حديث از اميرمؤمنان ) ص701.
[73] . بهاء الدين خرمشاهي ، پيام پيامبر ، ص116.
[74] . كوفي اهوازي ، حسين بن سعيد، المؤمن ، ص114.

منتشر شده در اندیشه
شنبه, 01 آبان 1395 19:27

اوج ایمان در اخلاق است

محمدرضا بهشتی

چکیده: فرزند آیت‌الله بهشتی با بیان این که امروز لعاب و تحریف دین آنقدر سنگین است که به جای این که ما را به سمت حیات طیبه ببرد به سوی کج خلقی، بد اخلاقی و انحراف برده است و همه این ها به نام دین نهادینه می‌شود، گفت: به طوری که در مجلس امام حسین(ع) از زبان ها ناسزا بیرون می‌آید و وقتی از آن ها می‌پرسید که آیا مقام ذکر حسین چنین اجازه‌ای به تو می دهد؟ می گوید بله، می‌گویم و خوب هم می‌گویم. در حالی که تمام مسیر حرکت مام حسین در کربلا آوردگاه اخلاق است در مجالس امروز ما تنها چیزی که یافت نمی‌شود اخلاق است. به اسم دین چه بداخلاقی‌ها و کج خلقی‌ها که صورت نمی‌گیرد. چنین چیزی با ایمان جمع می‌شود؟ اگر نه پس اشکال اساسی در این مسیر پیدا شده است...

فرزند آیت‌الله بهشتی و مشاور ارشد میرحسین موسوی با بیان این که امروز لعاب و تحریف دین آنقدر سنگین است که به جای این که ما را به سمت حیات طیبه ببرد به سوی کج‌خلقی، بداخلاقی و انحراف برده است و همه اینها به نام دین نهادینه می‌شود، گفت: به طوری که در مجلس امام حسین(ع) از زبان ها ناسزا بیرون می‌آید و وقتی از آنها می‌پرسید که آیا مقام ذکر حسین چنین اجازه‌ای به تو می دهد؟ می گوید بله، می‌گویم و خوب هم می‌گویم. در حالی که تمام مسیر حرکت امام حسین در کربلا آوردگاه اخلاق است در مجالس امروز ما تنها چیزی که یافت نمی‌شود اخلاق است. به اسم دین چه بداخلاقی‌ها و کج خلقی‌ها که صورت نمی‌گیرد. چنین چیزی با ایمان جمع می‌شود؟ اگر نه پس اشکال اساسی در این مسیر پیدا شده است.

به گزارش روزنو، محمد رضا بهشتی در مراسم شب تاسوعا در مدرسه رشد چیذر که به همت مؤسسه دینی احیای فضیلت و همکاری بنیاد رشد برگزار شد، سخنان خود را با اشاره به سختی های نهضت پیامبر اکرم در جامعه جاهلیت عرب آغاز کرد و گفت: پیامبر(ص) در این جامعه کار عظیمی صورت داد و زندگی عرب جاهلی را به مرحله حیات طیبه رساند.

وی ادامه داد: چرا که حیات طیبه باید در جامعه نمود و آثاری داشته باشد و آثار این حیات این است که این نمود را در ایمان جامعه بیابیم؛ جامعه‌ای دارای حیات طیبه است که ایمان در همه کردار و گفتار مردمش مشهود باشد و تمام شئون زندگی آنها ر ا در بر بگیرد. اوج ایمان در اخلاق است.

بهشتی افزود: این است که وقتی پیامبر می‌خواهد عصاره رسالت خود را معرفی کند، می‌گوید؛ من برای به کمال رساندن مکارم اخلاق برانگیخته شدم. یعنی تمامی تلاش‌ها، دعوت‌ها، مجاهدت‌ها، بذل جان‌ها و مال‌ها همه در احیای اخلاق خلاصه می‌شود.

وی اشاره کرد: بر سر این که ایمان چیست در صده دوم و سوم هجری بحث‌های زیادی صورت گرفت تا این که در دایره ایمانیه تعریفی از ایمان ارائه شد. طبق این تعریف ایمان سه رکن یا مرحله دارد. در مرحله اول ایمان باور و عقیده‌ای است که بر دل و جان و اندیشه ما نشسته باشد و بعد از ان از دل ما بر زبان و گفتار ما جاری شود ودر مرحله سوم باید به سطح عمل و کردار ما برسد. تا جایی که در همه اعمال و کردار ما مشهود باشد. اگر چنین شد ما به ندای فراخوانده پاسخ داده ایم.

این استاد فلسفه دانشگاه تهران خاطرنشان کرد: جامعه ای که در ان شرایطی فراهم شود که انسان ها در حیات فردی و اجتماعی خود تلاششان تنها برای بقا و زنده ماندن نباشد و از دغدغه های معمول زندگی فراتر رفته باشند، جامعه ای موفق است. وقتی توانستیم از احتیاجات معمول زندگی فراتر رویم یعنی توانسته ایم حیات زیستی خودمان را سامان دهیم و بعد از آن به حیات طیبه برسیم.

وی ادامه داد: البته ایمانی که در دل و جان و گفتار و کردار حضور می یابد و موجبات حیات طیبه را فراهم می کند، بر حسب نیت اعمال، درجات مختلفی پیدا می کند. در آغاز دعای مکارم الاخلاق امام سجاد(ع) فضیلت های اخلاقی را برمی شمارد که فوق العاده خواندنی است. در اولین فراز این دعا آمده است: خداوندا ایمان من را به کامل ترین ایمان ها برسان، همین یک دعا نشان می دهد که ایمان دارای در جات است. حتی انبیاء و شهدا نیز نزد خدا درجات مختلفی دارند.

فرزند آیت الله بهشتی تاکید کرد: بنابراین نتیجه می گیریم که پیامبر اسلام با این که با جامعه ای بدوی روبرو بود این جامعه را به درجات متعالی برساند. و تعجب آور اینجاست که این مکتب پیامبر(ص) با سرعت بالایی مرز های دیگر را درنوردید و در دل و جان ملت های دیگر نفوذ کرد. البته شروع اسلام در چنین جامعه ای هم حسن داشت و هم عیب. حسنش این بود که چنین منطقه ای از لحاظ تفکری بکر است و چون پیشینه تمدنی ندارد مقاومت کمتری برای پذیرش آیین جدید انجام می دهد و از طرف دیگر ضعف این جامعه این است که بیش از حد اولیه است. بنابراین پیامبر(ص) مباحثی مانند امت را در جامعه ای مطرح می کند که ابتدایی است. در حالی که ما هنوز هم بعد از ۱۴۰۰ سال نتوانسته ایم به سمت امت حرکت کنیم.

وی افزود: جالب است که بلافاصله بعد از رحلت پیامبر اسلام این ویژگی های جاهلی جامعه قبیله ای عرب یک بار دیگر سر بر می آورد و همراه اسلام جهالت خویش را به سرزمین های دیگر می رساند. این جا بود که نهضت اسلامی در راه امکان فراهم آوردن حیات طیبه یک بار دیگر با فر هنگ جاهلی برخورد می کند و این فرهنگ چنان حجابی به دور اسلام می کشد که از اسلام حقیقی جز کورسویی باقی نمی ماند. این چنین است که بعد از پنج دهه از رحلت پیامبر کار به جایی می رسد انگار اسلام نقشی را که قرار است در جهت دهی به زندگی انسان داشته باشد از دست می دهد و در معرض تحریف قرار می گیرد.

محمد رضا بهشتی با بیان این که تحریف به گونه ای است که گاه آموزه های روشن اسلام را وارونه جلوه می دهد، به طوری که حضرت امیر(ع) می فرماید به فاصله سه دهه از رحلت پیامبر(ص) می گوید: امروز دین به پوستین وارونه ای تبدیل شده است. این وارونگی در انجا مشهود است که در این مدت معاویه ای جانشین پیامبر شده است که پدر و قبیله اش در ابتدا در صف اول مخالفین پیامبر و اسلام بودند. یعنی حضرت امیر در مقابل کسی قرار گرفته است که سال ها برای مسلمان شدن او تلاش کرده است. این جای بسی تعجب است که کسی مثل معاویه و بعد از آن یزید به فاصله چهار، پنج دهه از رحلت پیامبر جانشین او شده اند و در این مدت تلاش برای تصحیح این روند ظاهرا توفیقی چندانی نداشته است. یعنی در این دوره عرب یک بار دیگر به اداب و رسوم زمان جاهلیت خود نزدیک شده است و ان را جانشین ایمان کرده است.

وی تصریح کرد: در این دوره ظواهر دینی آغشته به آیین عرب جاهلیت جای باطن دین را گرفته است. چیزی که در زمانه فعلی ما نیز به شکل دیگری مشهود است. قرآن آمده است تا به آن عمل شود و زندگی را شکل دهد نه این که تنها با صوت زیبا خوانده شود.

وی افزود: امروز این لعاب و تحریف آنقدر سنگین است که به جای این که ما را به سمت حیات طیبه ببرد به سوی کج خلقی، بد اخلاقی و انحراف برده است و همه این ها به نام دین نهادینه می شود. به طوری که در مجلس امام حسین(ع) از زبان ها ناسزا بیرون می‌آید و وقتی از او می‌پرسی که آیا مقام ذکر حسین(ع) چنین اجازه ای به تو می دهد؟ می گوید بله، می گویم و خوب هم می گویم. در حالی که تمام مسیر حرکت امام حسین(ع) در کربلا آوردگاه اخلاق است. اما در مجالس امروز ما تنها چیزی که یافت نمی شود اخلاق است و به اسم دین چه بداخلاقی ها و کج خلقی ها که صورت نمی‌گیرد. چنین چیزی با ایمان جمع می‌شود؟ اگر نه پس اشکال اساسی در این مسیر پیدا شده است.

این استاد فلسفه ادامه داد: در چنین وضعیتی وقتی امام حسین(ع) احساس می کند که چهره دین چنان کدر شده است که دیگر ممکن است فرصتی برای نجات باقی نماند. همچنان که پیامبر(ص) می فرماید روزی متأخران و کسانی که بعد ها به اسلام گرویدند متقدمین و کسانی که از روزهای اول با اسلام بودند را لعن خواهند کرد و آن جاست که وظیفه متقدمین دارند تلاش هایشان را برای احیای نهضت از دست رفته آشکار کنند. مانند کسانی که در مقابل متقدمین انقلاب ایستاده اند.

او اظهار کرد: حسین(ع) می گوید همه حرکت من به خاطر اصلاح است. من نمی گویم عزاداری نکنیم و سینه نزنیم اما این ها به جایی می‌رسد و رسیده است که اساسا خود فلسفه عاشورا در این مسائل گم شده است. حسین(ع) می‌گوید، من از روی سرکشی و این که این مفسدین را کنار بزنم و خود جای آن ها بنشینم نیست که قیام کرده ام، من آمده ام دینی را اصلاح کنم که به پای ان زحمت کشیده شده است آمده ام به معروف دعوت و از منکر نهی کنم. امام در روز هشتم ذیحجه درست قبل از خروج از مکه به کسانی که می خواهند ایشان را همراهی کنند، می‌فرماید: کسانی من را همراهی کنند که نور ایمان در ان ها دیده شود و کسانی که حاضرند آخرین قطره خون دلشان را در این راه بزل کنند، همراه من بیایند. حسین کسی است که به خاطر این که بندگان را از جهالت نجات دهد، آخرین قطره خون دل خود را بذل کرد.

این نهضت درست در امتداد نهضت پیامبر قرار داشت. قیام امام برای ایمان همراه با اگهی بود نه ظواهر گیر کرده در مناسک و عادات و خالی از محتوا، به مجلس عزاداری حسین می آییم و بلافاصله که از این جا خارج و شویم قدمی به هم دیگر در خیابان راه نمی دهیم. این چه وضعی است که ما در تمام شهر صد معبر درست کرده و این همه پول خرج می شود که چه شود? من با عزاداری سالم مشکلی ندارم اما خود ما هم می دانیم که این همه خرج و هزینه تنها برای حفظ شعاعر، این شعار بالاخره یک عمقی هم باید داشته باشد دیگر، کجاست؟

محمد رضا بهشتی گفت: برای این که یک بار دیگر راه برای ایمان همراه با آگاهی که حضور خودش را در اندیشه، سخن و کردار ما آشکار کند. اگر یک نهضتی قصدش این گونه باشد تمامی مراحل این نهضت باید خودش بروز اخلاق باشد، وگرنه با نردبان خلاف نمی‌شود به پشت بام حقیقت رسید، چگونه می‌شود که هدف برای ما وسیله را توجیه می‌کند. می‌خواهیم به هدفی برسیم اما از وسیله‌ای استفاده می‌کنیم که این هدف درست نقض ان است. مشکل این است که این محتویات دینی را نمی‌شناسیم.

او ادامه داد: دو سوم گناهان کبیره مربوط به زبان است، مثلا زبانی که به ناسزا، طعن، لعن، سرزنش، ملامت، غیبت، حسد و کینه باز شود، زبان دین‌داری است؟ آن وقت عزادار حسین ابن علی زبانش به بهتان و فحاشی باز می‌شود. کسانی که از بیرون به ما نگاه می‌کنند، می‌گویند این چه نوع دین و جامعه‌ای است از یک طرف می گوید دروغ و تهمت بد است و از طرف دیگر دروغ و تهمت در همه جایش موج می‌زند.

 

منتشر شده در ویژه نامه محرم

محمدتقی خلجی

شرحي بر دعاي مکارم الاخلاق امام سجاد(ع)

تبيين ايمان از منظر آموزه هاي ديني

ايمان، هم چنان که در پيش گفته ها آمد، در لغت به معناي «اذعان» و «تصديق» است. و امّا در اصطلاح شرعي تعريف ايمان، مورد اختلاف است؛ زيرا نحله ها و مشرب هاي گوناگون مذهبي پيرامون آن قيل و قال بسيار کرده اند: اماميه، معتزله، اشاعره، خوارج، در اين باب سخن گفته اند. ليکن ماحصل آن تعاريف اين بود که ايمان، کار دل است؛ يعني باور قلبي و تجربه اي شهودي و مستقيم است که موجب قطع و يقين مي گردد و گونه اي ويژه از زندگي را براي دارندة ايمان(مومن)، ايجاب مي کند. ايمان، گوهري است که از تمام وجود آدمي مايه مي گيرد و انسان مومن با همة وجود خود، در مسئله ايمان درگير است؛ زيرا از سويي انسان، هيچ گاه نمي تواند احساس کند که واقعيتي تمام است؛ بلکه به عکس همواره اين احساس ناتمام بودن را دارد. براي همين، وقتي که به خداوند ايمان مي آورد، در حقيقت مي خواهد، در پرتو ايمانش، خويشتن خويش را تمام کند و از کاستي هايي که رنج آور است خود را برهاند:

اي خدا اي فضل تو حاجت روا                               با تو ياد هيچ کس نبود روا

اين قَدَر ارشاد تو بخشيده اي                                  تا بدين بس عيبِ ما پوشيده اي

قطرهٔ دانش که بخشيدي ز پيش                            متصل گردان به درياهاي خويش

قطرهٔ علمست اندر جان من                                   وارهانش از هوا و ز خاک تن

پيش از آن کين خاکها خسفش کنند                    پيش از آن کين بادها نشفش کنند

گر چه چون نشفش کند تو قادري                          کِش ازيشان وا ستاني وا خَري

قطره اي کو در هوا شد يا که ريخت                      از خزينهٔ قدرت تو کي گريخت؟

گر در آيد در عدم يا صد عدم                                   چون بخوانيش او کند از سر قدم

صد هزاران ضدّ ضدّ را مي کُشد                             بازشان حکم تو بيرون مي کشد

از عدمها سوي هستي هر زمان                             هست يا ربّ کاروان در کاروان

ايمان، به واقع، عبور روح آدمي از حجاب هاي حسّ و ارتباط آن با نيروي عظيمي که سر چشمه و مصور آدمي و همة هستي است و به دنبال آن، ارتباط با حقايق و نيروها و انرژي ها و آفريدگان و موجودات وراي حسّ، چون فرشتگان است. ايمان مرحله اي است که چون آدمي بدان دل سپرده و خويشتن را از آن سرشار کرد، از رتبة حيوانات، که جز با حسّ خود، چيزي را درک نمي کنند، فراتر رفته و به منزل انسانيت – که براي هستي، قلمروي مي شناسد به مراتب وسيع ترو گسترده تر از فضاي محدود حواس ظاهري يا وسايلي که امتداد حواس ظاهري اند – گام نهاده است. انتقال به اين مرحلة جديد، بينش انسان را در مورد حقيقت هستي به طور عام و هستي خود، به طور خاص و نيز، در مورد نيروهاي نهفته در کيان اين هستي، به گونه اي عميق، دگرگون مي سازد و در چگونگي احساس و ادراک او دربارة جهان آفرينش و قدرت و تدبيري که در پس آن نهفته است، اثري شگرف مي گذارد. تأثير اين انتقال در واقعيت زندگي نيز، بسي عميق است؛ زيرا تفاوت بسيار است ميان آن کس که در فضاي محدود و قابل درک حسّي زيست مي کند با آن کس که در قلمرو پهناور هستي؛ يعني جهان وسيعي که روح و بصيرت وحي، بدو نشان داده به سر مي برد؛ در پرتو ايمان نواي لطيف غيب و الهام آن را در ژرفاي وجود خود مي شنود، احساس مي کند که پهنة جهان؛ از هر آن چه او در اين عمر کوتاه مي تواند فهميد و شناخت، بزرگ تر و گسترده است. مي بينيد که ماوراي «غيب» و «شهود» (آشکار و نهان) جهان هستي، حقيقتي بزرگ تر از هستي وجود دارد که آفريننده و مصدر آن است. حقيقت ذات خداوند که ديده ها آن را نمي بينند و خردها بدان احاطه نمي يابند:

«لاَتُدْرِكُهُ الاْبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الاَْبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» چشم ها او را در نمي يابند و او چشم ها را در مي يابد و او نازک بين و آگاه است.«الَّذِي لاَ يُدْرکُهُ بُعْدُ الهِمَمِ ، ولا يَنَالُهُ غَوْصُ الفِطَنِ» خدايي که هيچ انديشه دور پروازي شناختش را فراچنگ نياورد و هيچ هوش ژرف بيني به ژرفايش راه نيابد.«الّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النّاظِرِينَ، وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ»خدايي که ديده هاي بندگان، از ديدار جمال او فرومانده، و انديشه ستايندگان، در وصف کمال او عاجز و ناتوان است.«وَكَانَ اللهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطاً» خداوند فراگير هر چيزي است.

اين احساس، که منطقة نهان جهان، داراي پهنه اي چنين گسترده است، موجب مي گردد که نيروي انديشة آدمي، که ميدانش محدود است، از نابودي و پراکندگي و سرگرم شدن به آن چه براي آن آفريده نشده و اگر در آن مصرف گردد به نتيجه اي نخواهد رسيد؛ محفوظ و برکنار بماند.انديشة انسان براي اين به او داده شده است که بوسيله آن از عهده انجام تکاليف کارگزاري و خلافت زمين برآيد؛ چرا که خداوند او را در زمين جانشين و کارگزار خود گمارده است: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً» . پس اين نيرو بايد در خدمت همين زندگي عيني نزديک به کار گرفته شود؛ بايد در اين زندگي بنگرد؛ در ژرفاي آن فرو رود؛ کار کند و بهره گيرد؛ آن را هر چه بيش تر زيباتر و بارورتر بسازد و از اين انرژي رواني که مستقيماً به وجود و آفرينندة وجود – خداي خالق دانا – وابسته است، براي زندگي نقطة اتکايي فراهم کند و براي مجهولات نيز، سهمي در عالم غيب، که عقل آدمي را بدان راه نيست، باقي گذارد. ولي کوشش براي دست يافتن به آن سوي مرز عينيّت، به کمک انديشه – که شعاع قدرتش به اين سوي مرز است – و بي اعتنا به روح الهام گير و بصيرت روشن و بي توجّه به سهم مخصوص غيب که عقل را بدان راه نيست، کوششي است نا موفق و زيانبار. ناموفق است؛ زيرا در آن از ابزاري استفاده مي شود که براي اين ميدان آفريده نشده است، و زيانبار است؛ زيرا نيروي خرد را که داراي ميداني ديگر است به هدر مي دهد. تا وقتي که انديشة بشر اين مطلب بديهي را در مي يابد که «محدود» نمي تواند «مطلق» و نامحدود را درک کند، بر او لازم است به احترام منطق خود بپذيرد که دسترسي يافتن او به ادراک نامحدود و مطلق، کاري است محال و اگر او مجهولي را در نيافت، نمي توان گفت که آن شئ وجود ندارد. او بايد شناخت غيب را به نيرويي جز نيروي عقل بسپارد و براي آگاهي از حال آن به داناي خبيري که بر ظاهر و باطن و آشکار و نهان تسلّط و احاطه دارد، رجوع کند.اکنون به پاره اي از ويژگي هاي ايمان، که در قرآن کريم و احاديث آمده است، اشاره مي کنم؛

1:ايمان کار دل است؛« قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُل لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ.» تازي هاي بيابان نشين گفتند: ايمان آورده ايم؛ بگو ايمان نياورده ايد؛ بلکه بگوييد: اسلام آورده ايم(رام شده ايم)؛ و هنوز ايمان در دل هايتان راه نيافته است.«قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ.» به زبان مي گفتند: ايمان آورده ايم در حالي که دل هاشان ايمان نياورده است.

البته، با اين که عمل صالح جزء ايمان نيست؛ چرا که ايمان يک حقيقت بسيط است، و امّا تبلور ايمان است تا آنجا که «الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» به تکرار در قرآن آمده است؛ يعني پيوندي وثيق، عمل صالح را به ايمان وابسته کرده است؛ از اين رو، در هر جا که ايمان مطرح است عمل صالح، سايه وار، آن را دنبال مي کند، و شايد همين پيوستگي تنگاتنگ سبب شده، تا در برخي احاديث، در تعريف ايمان گفته شود: «الإيمانُ لَا يَكُونُ إلاّ بِالعَمَلِ وَالعَمَلُ مِنْهُ وَ لَا يَثْبُتُ الإيمانُ إلاّ بعمَلٍ.» ايمان جز به عمل نيست، و عمل پاره اي از آن است. و ايمان جز به عمل برقرار نمي شود.

2:ايمان، کاري اختياري است، از همين روست که متعلق امر قرار مي گيرد:«لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» در [کار] دين(ايمان به خدا)، هيچ اکراه نيست که رهيافت، از گمراهي آشکار است.مقصود از «دين» در «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ» همان اصول اعتقادي و باورهاي قلبي است؛ يعني توحيد، عدالت، نبوّت و در ادامة آن «امامت» و معاد؛ چرا که در حوزة باورها که حوزة آزادي و انتخاب است، جبر ممتنع و اکراه و اجبار کاري لغو است و اساساً در محدودة شريعت تکليفي به عنوان اکراه و اجبار جعل نشده است، اگر چه بر هر مکلّفي واجب است دين الهي را بفهمد و آن را بپذيرد و به آن عمل کند.«قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّكُمْ فَمَن شَاءَ فَلْيُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكُفُرْ.» و بگو اين [قرآن] راستين و از سوي پروردگار شماست، هر که خواهد ايمان آورد و هر که خواهد، کفر پيشه کند.

چگونه در دين اکراه باشد، در حالي که با بيان روشن گر قرآن و رشد و تعالي عقلي انسان، حقّ و خير و راه دريافت و وصول به آن، از هر سو روشن و آشکار شده و از گمراهي و حيرتي که انسان در اصل گرفتار آن بود، جدا گشته است: «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ» ؛ پس از حق جز گمراهي چه خواهد بود؟. بنابراين، ديگر زمينه اي براي اکراه نخواهد بود؛ نه اکراهي که از بيرون وجود آدمي است و نه از درون؛ زيرا اکراه براي پذيرش عقيده و انجام تکاليف، براي کسي است که به مرحلة رشدو بلوغ و اختيار نرسيده و خير و صلاح براي او تبيين نشده باشد، و حال آن که «قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ». و جالب اين که در اسلام هدف هاي صريح و روشن آيات جهاد نيز، همانا برداشتن اکراه و اجبار بر عقيدة مخالف و فتنه و ظلم و اقامة عدل و حق است، نه اکراه و اجبار بر پذيرش عقيده: «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ للهِ»و با آنان (مشرکان) تا آنجا نبرد کنيد که آشوب از ميان برخيزد و تنها دين خداوند، بر جاي ماند.

افزون بر اين، تاريخ نيز، گواه است که در آغاز دعوت در مکه، اکراه بر دين از جانب مشرکين بوده و در مدينه که دين و جامعة مسلمانان پا مي گرفت، پيوسته مسلمانان در معرض تهديد و فتنة مشرکين بودند. پس از آن، فتوحات اسلامي تا آنجا که انگيزة مسلمانان جز گسترش آيين توحيد نبود تنها براي دفع فتنه و رفع اکراه و اجبار حاکمان و طبقة ستمگر بود، تا راه رشد و دريچة تنفّس آزاد بر روي محرومان و محکومان جامعه باز شود. و به طور قطع، حدّ جهاد در اسلام، همين است و بس. و سپس، هم چنان که صريح احکام فقهي است، پيروان اديان در حفظ عقيده و معبدها و انجام عبادت-هاي خود آزادند، و البته لازم است که به پيمان هاي خود، در حفظ و اجراي حقوق عمومي اسلامي و پرداخت ماليات و خودداري از توطئه عليه اسلام و سازش و همراهي با دشمنان، پاي بند باشند و نيز، از مظاهر رسمي شرک اجتناب کنند. و نکته اين که، اين حقوق و حدود، در آغاز پيشر فت مسلمانان رعايت مي شد. و اگر پس از آن، در زمان خليفگان اموي و عباسي، در برخي سرزمين ها، حاکمان مستبد و به ظاهر مسلمان، از رعايت آنها امتناع ورزيده اند، نبايد شيوة سلوک آن ها را، به استناد احکام و آموزه هاي اسلامي دانست.

مسيحيت که آخرين دين آسماني پيش از اسلام است، پس از ايمان قسطنطين؛ امپراطور روماني به آيين حضرت عيساي مسيح، متوليانش به ياري شمشير و تلّ آتش، اين آيين را به ديگران تحميل کردند. «انگيزيسيون»که يکي از انحراف هاي عمده از آيين خدا و سنت عيساي مسيح(ع) است، و در فارسي به «تفتيش عقايد يا محاکم تفتيش عقيده» ترجمه شده است؛ در حقيقت هم «تفتيش عقيده» بوده است و هم «تحميل عقيده»، همة ما نام آن را، البته با انزجار و اعتراض، شنيده ايم. اين نهضت مذهبي تفتيش عقايد و تحميل افکار و آداب که در بيش تر کشورهاي اروپايي به ويژه فرانسه و ايتاليا و سپس، اسپانيا از سوي مومنان مسيحي و دولتيان و کشيشان عليه ملحدان و معترضان بپاخاسته بود، کارش پرس وجو و شکنجة دانشمندان و متفکراني بود که نظرياتي متفاوت با کتب «مقدس عهدين» داشته يا منحرف از مذهب رسمي و مخالف کليسا و کشيش ها بودند، و واداشتن آن ها به توبه و انکار افکار خود و تبعيت از باورهاي خرافي رايج بوده است که در صورت تخلّف از احکام اين محاکم، محکوم به مرگ مي شدند.و امّا اسلام، از آن جا که انسان را حامل بار «امانت الهي» مي داند که همان عقل و شعور و ارادة نافذ و انتخابگر است و راز و رمز انسانيت انسان و تکليف آفرين است، با ظهور خود، با صراحت تمام اعلام کرد که در حوزة مسائل اعتقادي و باورهاي قلبي، به هيچ روي، «اکراه و اجبار» را، راه نيست: «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»؛ چرا که مخاطب آموزه هاي اسلام، ادراک بشري با همة توانايي ها و انرژي هايش، عقل انديشنده و وجدان تأثيرپذير و فطرت و نهاد نهان آدمي و هويت هستي اوست و هرگز در مقام ابلاغ پيام وحي، به اکراه و اجبار توسّل نجسته است. اسلام، آزادي در عقيده را اساس حقوق انسان، به لحاظ انسان بودنش مي داند و بر اين باور است که سلب آزادي از انسان، در پذيرش عقيده، پيش از هر چيز، سلب انسانيت اوست. و در پرتوي آزادي است که عقيدة حق از عقيدة باطل شناخته مي شود و به تعالي و تکامل مي رسد!

محمد تقی خلجی (پژوهشگر و محقق)

شرحي بر دعاي مکارم الاخلاق امام سجاد(ع)

تبيين ايمان از منظر آموزه هاي ديني

«...وَبَلّغ بايماني اَكمَل الايمان»

ايمان، از واژه هاي كليدي اسلام و محور همه خواسته هاي آدمي از خداوند است. در صدها آموزه ديني ـ قرآني و روايات رسيده از پيامبر( ص) و امامان اهل بيت( ع) با تعبيرهاي مؤكّد و گوناگون از آدميان خواسته شده تا با «ايمان آوردن» به رهايي خود بپردازند.[1] در قرآن كريم چنين آمده است: انسان در اين عالم، در وضعيتي نامطلوب و منتهي به تباهي و نافرجامي به سر مي برد گرفتار زندان هواهاي نفساني و خواهاني هاي دل و كوتاه دستي از نعمت هاي حقيقي و لذت هاي ناب و محروم از زندگاني ابدي است. تنها راه رهايي وي از اين وضعيت رنج آور و حرمان انگيز، ايمان است: ايمان به الله، پيامبران و رسولان، كتاب هاي نازل شده از سوي خداوند، فرشتگان و روز واپسين( آخرت):( بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمن الرَّحِيمِ وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ)؛ " به نام خداوند بخشنده بخشاينده، سوگند به روزگار ( زمانه) كه آدمي در زيانمندي است، جز آنان كه ايمان آورده اند و كارهاي شايسته كرده اند و يكديگر را به راستي و يكديگر را به شكيبايي اندرز داده اند."

درباره ايمان، به لحاظ ديدگاه هاي مختلف، تعاريف زياد و متفاوتي مطرح شده است كه در پيش گفته ها به برخي از آنها اشاره شد. و امّا ايمان، از منظر آموزهاي ديني از ريشه «أمن» به معناي اطمينان نفس و آرامش خاطر و زايل شدن ترس و بيم است: «طُمأنينةُ النفس و زوال الخَوف»[2]، و مومن به كسي گفته مي شود كه باورهاي خود را، از ريب و اضطراب و شك رهانيده و آنها را ايمن گردانيده است:( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا )؛ [3]" مومنان، تنها كساني هستند كه به خداوند و پيامبرش ايمان آورده اند سپس ترديد نورزيده اند."

از منظر قرآن و روايات، ايمان امري قلبي و جايگاه آن دل آدمي است؛ نه زباني و نه فعلي و نه اين هر سه: قلبي، زباني، فعلي و اين حقيقتي است كه قرآن به مناسبت هايي بدان اشاره كرده است،(أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ)؛ [4]( مومنان) آنان اند كه خداوند ايمان را بر دل شان نگاشته است.( الَّذِينَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ )؛[5] " كساني به زبان مي گفتند ايمان آورده ايم در حالي كه دل هاشان ايمان نياورده است."(وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ )[6]؛" هنوز ايمان در دل هايتان راه نيافته است."( حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ)[7]" ايمان را در نظر شما محبوب ساخت و آن را در دل هاتان آراست."( إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ)[8]"( آن كس كه پس از ايمان به خداوند كفر ورزد) نه آن كس كه وادار به اظهار كفر شده و دلش به ايمان، گرم است."

پيامبر گرامي( ص) در تفاوتي ايمان و اسلام فرمود:«الايمانُ سِرّ وَ أشارَ إلي صدره، وَ الإسلام عَلانِية»، [9] "ايمان در نهان وجود آدمي است( قلب) سپس به سينه خود [كه جاي قلب است] اشاره فرمود، و امّا اسلام يك حقيقت آشكار است مانند اقرار به زبان."

بيش تر مواقع، ايمان و عمل صالح، در كنار يكديگر آمده است؛ بر اين اساس، تعريف ايمان به عمل صالح، با توجه به عطف آنها در قرآن كريم و بشارت خداوند به مومنان و عاملان به عمل صالح، ناتمام است؛ چراكه تعريف ايمان به عمل صالح، مستلزم تكرار ناموجّه در آيات قرآن است و اين يك غلط ادبي است و قهراً از ساحت قرآن بدور است؛ افزون بر اين، در برخي آيات، ايمان و گناه در كنار يكديگر آمده است:( الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ )[10]" آنان كه ايمان آورده-اند و ايمانشان را به هيچ ستمي( شركي) نيالوده اند، آنان امن( و آرامش) دارند و آنها ره يافته اند."

قرآن كريم ايمان را نوري مي داند كه خداوند بر دل بندگانش تابانيده و شبستان وجودشان را روشن كرده است:( جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا)[11]؛ موهبتي الهي است كه مايه بركت و حالت تضرّع آدمي است:( وَ إِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ وَ مَا لَنَا لاَ نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ مَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ ).[12] "و هرگاه آن چه را بر پيامبر فرو فرستاد شده است. بشنوند، مي بيني با شناختي كه از حق يافته اند، چشمان شان از اشك لبريز مي شود؛ مي گويند: پروردگارا؛ ما ايمان آورده ايم، ما را با گروه گواهان بنگار( نام ما را با نام مومنان ديگر بنويس) و چرا ما به خداوند و آن چه از حق به ما رسيده است، ايمان نياورديم در حالي كه اميد مي بريم كه پروردگارمان ما را در ميان شايستگان درآورد."

ما حصل اين آيات و نظير اين ها آن است كه ايمان، صرفاً يك امر قلبي است، بدين معنا كه گفتن شهادتين: شهادت به توحيد و يگانگي خداوند و شهادت به رسالت پيامبر( ص) و انجام كارهايي مورد پسند اسلام، بي آن كه ايمان در قلب آدمي جاي گيرد، صرفاً دليل اسلام است نه ايمان! و آدمي با گفتن اين دو، هرگز در صف مومناني كه آموزه هايي ديني توصيف شده اند، قرار نمي گيرد؛ بلكه پيش از اقرار زباني و انجام كارهاي نيكو، باور قلبي نيز بايد باشد. و البته به دنبال اقرار زباني و انجام كارهايي نيكو، به تدريج ايمان به قلب آدميان را مي يابد و در آن جاي مي گيرد و سپس، آرامش و اطمينان همه وجودشان را فرا مي پوشد:( أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)[13]. و راز اين كه مومن را، مومن مي گويند اين است كه باورهاي خود را در پرتو ايمانش از آسيب «ريب»، «اضطراب» و «شك و دو دلي» پاس مي-دارد و امنيت مي بخشد؛ يعني ايمانش را به هيچ ستمي ـ شرك و هر گناهي ديگرـ نمي آلايد. نتيجه اين كه ايمان، نه اقرار زباني است؛ چرا كه منافقان مي گفتند: به خداوند و روز واپسين، ايمان آورده ايم با آن كه مؤمن نبودند: (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ مَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ)[14] و نه اقدام عملي و پاسداشت شعائر الهي است؛ زيرا كم نبودند كساني كه تظاهر به عمل مي كردند و شعائر الهي را نيز پاس مي داشتند و امّا دل هاشان ويرانه اي بود تهي از ايمان:( إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ إِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلاَةِ قَامُوا كُسَالَى يُرَاءُونَ النَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً) [15]؛" بی گمان منافقان، با خداوند نيرنگ مي بازند و حال آن كه او [به سراي نيرنگ شان] بازگرداننده نيرنگ آنان به ايشان است. و( اينان) چون به نماز مي ايستند، با گران جاني مي ايستند، برابر مردم ريا مي ورزند، و خداوند را جز اندكي ياد نمي كنند." و نه ايمان، تنها معرفت ذهني و آگاهي و تصديق قلبي است؛ چه اين كه بودند كسان بسياري كه از اين ويژگي بر خوردار بودند و امّا قرآن كريم آنان را مومن ندانسته است با هم در اين آيات بينديشيم:(إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى) [16]؛ " به راستي آنان كه پس از روش شدن رهنمود براي آن ها، به گذشته خود بازگشتند مرتد و كافر شدند."(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى )[17]" به راستي، آنان كه كفر ورزيدند و مردم را از راه خداوند بازداشتند و با پيامبر پس از آن كه رهنمود، براي آنان روشن شد، ناسازگاري كردند."( وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوّاً)[18]؛" و از سر ستم و گردن كشي، با آن كه در دل باور داشتند، آن را انكار كردند."( أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً )[19]؛" آيا آن كس را ديدي كه هواي نفس خود را خداي خويش گرفت و خداوند او را، [با وجود علمي كه داشت يا برداشتي كه کرده بود]، گمراهش كرد و برگوش و دلش مهر نهاد بر چشم او پرده افكند."

آري، ايمان تنها معرفت ذهني و تصديق قلبي نيست؛ بلكه ايمان معرفت ذهني و تصديق قلبي است و امّا همراه با دل سپردگي و اعتماد و توكل و نيك دانستن و دوست داشتن و تسليم بودن و در زبان بدان نازيدن و به مقتضاي آن در عمل پاي بند بودن است، به گونه اي كه مراسم بندگي به جاي آورده شود و منزلت ربوبي مراعات گردد. و دور نيست كه با توجه به همين معنا از ايمان، پيامبر( ص) فرمود:«الايمان عَقدُ بِالقَلبِ و نُطق بِاللِّسانِ وَ عَمَل بَالاركانِ» [20]؛" ايمان باوري با قلب و اعترافي با زبان، و تكاپويي با اندام هاي انسان است."

نكته اين كه در برخي از احاديث آمده است كه: ايمان به خودآرايي و آرزومندي نيست؛ بلكه ايمان چيزي است كه خالصانه در دل جاي مي گيرد، و اعمال آدمي گواه صدق آن باشد:« لَيسَ الايمانُ بِالتَّجلّي وَ بِالتَّمنَّي وَ لكنَّ الايمانَ ما خَلَصَ فِي القُلوبِ، وَ صدَّقَتهُ الاعمالُ»[21] و نيز آمده است كه: ايمان همه، عمل و كردار است و امّا گفتار، پاره اي از اين عمل است: " الايمانُ عَمل كُلُّه وَ القَولُ بَعضُ ذلكَ العَمَل".

اين اصل، يعني اين كه «ايمان چيزي است كه اعمال آدمي تصديق كننده آن است» و نيز آن كه فرموده-اند: « ايمان همه عمل و كردار است» افزون بر اين كه در نظام آموزه هاي قرآني و همين طور، در مكتب اهل بيت(ع) موضوعي مهم و پايگاه تربيتي بلندي دارد، اشاره به اين واقعيت است كه حوزه عمل بسي فراتر از تكاپو با اندام هاي انسان است؛ زيرا كه عقيده نيز خود «عمل» است يعني با عمل قلبي؛ و اقرار نيز «عمل» است، يعني عمل زباني. و بقيه وظايف ديني نيز همه، كارها و اعمالي است كه بايد با اركان بدن و اعضاي تن انجام پذيرد فعل يا ترك. پس ايمان همه اش كردار است و عمل؛ و ايمان زباني در واقع، ايمان نيست، دست کم ايمان واقعي نيست. و ايمانِ اعتقادي بي عمل، ايماني ناقص است.

نكته ديگر اين كه قلب كه جايگاه ايمان است، نهان ترين ساحت وجود آدمي است كه هم بر ساحت هاي ديگر حكم مي راند و هم از آنها تأثير مي پذيرد. اگر قلب آدمي بترسد و بلرزد، كانون زلزله اي مي شود كه امواج آن تا پوسته هاي ظاهر امتداد مي يابد و همه وجود آدمي را مي لرزاند:( وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ ) [22] "[اراده خداوند از جايي كه گمان نمي بردند، بديشان رسيد] و در دلـهاشان هراس افكند، به دست خويش و به دست مومنان خانه هاي خويش را ويران مي­كردند."

 و اگر قرار و ثبات و آرامش نصيب اين ساحت شود همه وجود انسان آرامش و ثبات مي يابد:(إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدًى وَ رَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً) [23]؛" آنان( اصحاب كهف) جواناني بودند كه به پروردگارشان پنهاني ايمان آوردند و ما بر رهنمود آنان ا فزوديم. و دل هاشان را استوار داشتيم هنگامي كه برخاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمان ها و زمين است، جز او خدايي را به پرستش نمي خوانيم كه در آن صورت بي گمان سخني نادرست گفته ايم."

نكته سوم اين كه ايمان حركتي جوهري است از صورت به معنا، رسيدن است از مرتبه خور و خواب به مرتبه كمالات و فضايل اخلاقي؛ از خشم به حلم، از حرص به قناعت، از تكبّر به تواضع، از خُلق تند به خويي لطيف و دلپذير! به تعبير بهتر، ايمان از صعود و معراج است، چنان كه دانه از زير خاك سربرمي آورد، شاخ و برگ مي گشايد و در باد مي رقصد؛ چرا كه اكنون به عالمي برتر آمده است، عالم شادي و شادابي و آزادي و برخورداري از نعمت هاي متعالي تر از آن چه در زير خاك بوده است. برخي به غلط، ايمان را رفتن از لباسي به لباسي و آرايه ريش و كفشي و از آدابي به آداب و سنّت ديگر، يا از حالتي جسماني به حالت جسماني ديگر مي شناسند و درنمي يابند كه خداوند در توصيف ايمان و قياس آن با اعمالي بدون ايمان فرموده است:(أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَ عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)[24]؛" آيا منزلت آن كس كه حاجيان را آب مي دهد، يا به حفظ و تعمير مسجدالحرام مي پردازد بي آن كه جوهر ايمان در قلبش متمكن گردد. با مقام آن كس كه به خدا ايمان آورده و در راه او به جان جهد مي كند يكي است؟ هرگز نزد خداوند اين دو مقام با هم برابر نيست و خداوند هرگز ستمكاران( وظاهرپرستان) را به سعادت هدايت نخواهد كرد."

--------------------------

پي نوشت ها

1. صف، آيه 13ـ 10

2. مفردات الفاظ القرآن، صفحه 90

3. حجرات، آيه 15

4. مجادله آيه22.

5. مائده، آيه 41.

6. حجرات، آيه 14.

7. همان، آيه 7.

8. نحل، آيه 106.

9. صدرالمتالهين، تفسير قرآن كريم، ج1، صفحه 252.

10. انعام، آيه 82.

11. شوري، آيه 52.

12. مائده، آيه 84ـ 83.

13. رعد، آيه 28.

14. بقره، آيه 8.

15. نساء، آيه 142.

16. محمد( ص)، آيه 25

17. همان، آيه 32

18. نمل، آيه 14.

19. جاثيه، آيه 23

20. المياه، ج1 ص 390

21. تحف العقول، ص 370

22.  حشر، آيه 2

23. كهف، آيه 14ـ 13 در سوره قصص به آيه 10 بنگريد.

24. توبه، آيه 19.

صفحه1 از3
بازگشت به بالا