دکتر داود فیرحی در کنگره‌ی بین المللی اخلاق در علوم و فناوری با بیان اینکه اخلاق و قانون شباهت‌های زیادی بهم دارند اظهار کرد: اگر قانون جوری باشد که با اصول اخلاقی جامعه تضاد داشته باشد قبل از اینکه قانون بشکند، نظام اخلاق جامعه می‌شکند یعنی مردم به سمت بی‌اخلاقی می‌روند.

به گزارش خبرنگار شفقنا، دکتر داوود فیرحی در این کنگره با موضوع قانون در اخلاق پژوهش به سخنرانی پرداخت و گفت: سخنرانی من دو قسمت دارد قسمت اول مربوط به رابطه‌ی قانون و اخلاق پژوهشی است، توضیح کوتاهی را اشاره می‌کنم در اینجا. درک من از قانون کمی بزرگتر از قانون موضوعه است. ما در تعریف قانون می‌گوییم قانون چیزی است که در مجلس قانونگذاری با تشریفات خاصی وضع می‌شود اما در اینجا علاوه بر قانون، مقررات، آیین‌نامه و بخشنامه‌های بالادستی که در جامعه الزام ایجاد می‌کند، مورد نظر من است. منظور من از اخلاق پژوهشی عبارتست از  مجموعه‌ای از آداب و اصول اخلاقی که قرار است یک جامعه‌ی علمی در تولید و نشر دانش به آن ملتزم باشد. این اصول دو گونه است بعضی از آنها منشور هستند، شاید هم مورد توافق گروه بزرگی از جامعه قرار گرفته باشند اما بخش عمده‌ای از آن نانوشته است یعنی درون ذهن‌ها، فرهنگ، سنت و آداب دانشگاهی دیده می‌شود. منظور از اصول نانوشته همان ضوابطی است که قانون نیستند دستورالعمل از ناحیه‌ی مافوق هم نیستند بلکه در باور آدم‌ها وجود دارند و اعتقاد داریم که آنها درست هستند. من کاری ندارم که این اعتقاد از کجا می‌آید، شاید برای عده‌ای از باور دینی آمده باشد، برای بعضی دیگر از اصول فضیلت و برای عده‌ای هم از امر وجودی بیاید.

او ادامه داد: در اینجا مسأله‌ی مهم این است که اخلاق پژوهشی ضامن سلامت و استواری تولید دانش است، اخلاق علمی، منع و الزام وجدانی است و خارج از کنترل بیرونی قرار دارد و باعث می شود پژوهشگران به یکدیگر اعتماد کنند و همین طور جامعه به پژوهشگر اعتماد کند. اعتماد دو سویه است یکی اعتماد تولیدکنندگان منابع علمی به هم و دیگر اعتماد جامعه‌ی مصرف کننده به تولیدکنندگان است یعنی وقتی یک مقاله‌ای نوشته می‌شود شاید کمتر از ۲۰ درصد مردم احتمال دهند که خطایی در ارجاع صورت گرفته و یقین داشته باشند که قطعا در اینجا سندسازی نشده و ارجاعات صوری نیست. این اعتماد آنقدر مهم است که نویسندگان به نوشته‌ی دیگران اعتماد می‌کنند بنابراین الان چیزی به نام ادبیات پژوهشی وجود دارد. یک نویسنده می‌گوید قبل از من دیگران این کار را انجام دادند و من به آنها اعتماد دارم و در ادامه کار آنها را دنبال می‌کنم و اگر تردیدی در این سلسله سند صورت بگیرد اولین نتیجه‌ی آن این است که زنجیره‌ی دانش ادامه نمی‌یابد چون اعتمادی نیست که سنگ اول را درست گذاشتند یا نه.

فیرحی درخصوص رابطه‌ی اخلاق و قانون گفت: در این خصوص نظریات مختلفی وجود دارد اما من به یک تئوری تکیه می‌کنم که اسم آن را سازه‌گرایی اعتباری می‌توان گذاشت، سازه‌گرایی اعتباری مهم است. واقعیت این است که در خیلی جاها می‌گویند اخلاق، قانون را پشتیبانی می‌کند و در جایی هم می‌گویند این قانون است که اخلاق را پشتیبانی می‌کند. در نظریه سازه‌گرایی اعتباری فرض بر این است که قانون گرایی یا نهادهای قانونی سعی می‌کنند مقرراتی را وضع و آنها را آنقدر تکرار کنند که آن مقررات بیرونی کم کم درونی شود یعنی تبدیل به عادت شود. مثلا در رانندگی وقتی پلیس کمربند ایمنی را اجبار می‌کند به تدریج تکرار، جریمه و مراقبت صورت می‌گیرد و در نتیجه آدم به این امر نه صرف اینکه چون پلیس آن را گفته بلکه چون درست است، اعتماد می‌کند.

او ادامه داد: گزاره‌ها دو جور هستند اعتبار یکسری از گزاره‌ها درون آن است و اعتبار یکسری دیگر به فرمان فرمانده بازمی‌گردد پس این مهم است که قانون را طوری پیش برد که مردم به اعتبار اینکه صدق آن در خودش است، اعتماد کند. در این برداشتی که من دارم این فرض وجود دارد که وظیفه‌ی قانون در حوزه‌ی پژوهشی عبارتند از وضع مقررات و حمایت از مقررات مفید به صورتی که در اثر مراقبت و مجازات بیرونی به تدریج تبدیل به عادت درونی شود یعنی عبور کردن از یک فرمان بیرونی به یک فرمان وجدانی.

استاد دانشگاه تهران بیان کرد: وقتی از قانون صحبت می‌کنیم قانون را اینطور تعریف کردند که قانون، تولید الزام و منع بیرون از وجدان فردی انسان است. قانون یک مرجع اقتدار دارد که الزام را تولید می‌کند. مرجع اقتدار خارجی در دنیا دو جور است یعنی دولت و نهادهای عرفی هستند مثل مجالس، مدیران ارشد و نهادهای ذیصلاح و در جوامع دینی ادبیات مذهبی است به این اعتبار که شریعت یک امر الهی است و بیرون از وجدان انسان حکم می‌کند. اگر نگاه کنیم می‌بینیم که بین قانون و اخلاق شباهت زیادی وجود دارد یکی لغوی است که یک نوع تراز و خط کشی دیده می‌شود یعنی آدمی در تنهایی برای خودش بایدها و نبایدهایی دارد و الزام در هر دو دیده می‌شود اما با اینکه اخلاق و قانون در معیارسازی‌ها و الزامات اشتراک دارند اما تمایز معنی داری هم با یکدیگر دارند و فرق آنها در دو جاست. در قانون، منشأ به التزام بیرونی است در حالی که در اخلاق منشأ التزام درونی است و دومین تفاوت در ضمانت اجراست. ضمانت اجرایی قانون همیشه یک نهاد حاکمیتی یا برتر است و فرمان‌هایش هم به دلایل بیرون از خود قانون الزام‌آور است، اصطلاحا می‌گویند حاکمیت دارد، یعنی قانونگذار برای شکستن معیار، جرم‌انگاری می‌کند اما در اخلاق این جرم‌انگاری توسط خود فرد است یعنی یک دغدغه و عذاب وجدان درونی است.

فیرحی تصریح کرد: بین قانون و اخلاق همیشه دو نوع رابطه‌ی تولیدی و تخریبی ممکن است وجود داشته باشد. این فرض که اگر قانون با اصول اخلاقی تقارن و تناسب داشته باشد یعنی قانونی که وضع می‌شود اخلاق را ساپورت می‌کند در چنین شرایطی قانون کار مهمی انجام می‌دهد و آن این است که قانون به نهادینه شدن امر اخلاقی کمک می‌کند. اگر قانونگذار به گونه‌ای اخلاق جامعه را بفهمد قانون را مناسب اصول اخلاقی و سودمندی وضع کند در این صورت افراد بیشتری تشویق می‌شوند که قانون را تبدیل به اخلاق کنند و کسانی که غیرنرمال هستند از این قانون فرار می‌کنند. اما اگر قانون طوری باشد که با اصول اخلاقی جامعه تضاد داشته باشد قبل از اینکه قانون را بشکند نظام اخلاقی جامعه را خواهد شکست یعنی مردم به سمت بی‌اخلاقی می‌روند و بی‌اخلاقی نهادینه می‌شود.

او ادامه داد: اگر جنگی بین قانون و اصول اخلاقی شکل بگیرد تأثیر نهایی را قانون می‌گذارد آنجایی که قانون بد است باعث می‌شود افراد نرمال یا عادی بعد از اینکه یکی دو بار احساس کردند عمل به اخلاق باعث می‌شود از امتیازات قانونی محروم شوند کم کم توجیه اخلاقی برای کار غیراخلاقی خود پیدا می‌کنند و این کار کم کم رواج پیدا می‌کند که نام آن را می‌توان همان بی‌اخلاقی نهادینه شده نامید. پس باید رابطه‌ی تولید بین قانون و اخلاق را در نظر بگیریم. در چنین شرایطی سه مرحله طی می‌شود یکی وضع قواعد بهینه توسط دولت و حاکمیت است، دوم تکرار و مراقبت این قواعد بهینه و سوم تبدیل شدن به این قواعد بهینه به عادات اخلاقی به گونه‌ای که پژوهشگر آنقدر به این عادات اخلاقی عمل می‌کند که یادش می‌رود این قانون دولت یا بخشنامه‌ی دولت و دانشگاه است.

او ادامه داد: بخش دوم فرض عدم تضاد است، در اینجا یک نوع رابطه‌ی تخریبی و فروپاشنده وجود دارد یعنی سه مرحله اتفاق می‌افتد اول وضع قواعد بد، دوم تکرار قواعد بد و سوم تبدیل شدن این قواعد بد به اخلاق عادات گریز. می‌گویند انسان مهم‌ترین موجود دنیاست که توجیه می‌کند یعنی هر جا ببیند اخلاقی بودنش به زیانش است توجیهی برای غیراخلاقی بودن پیدا می‌کند و اینجا مسوولیت قانون‌گذار اهمیت زیادی دارد که باید ببیند چه چیزی را وضع می‌کند.

فیرحی در پایان به دو نمونه از مقررات بد در حوزه‌ی پژوهش اشاره کرد و گفت: یک مورد آن مقالات دو نفره‌ی استاد و دانشجو در پایان نامه است که یکی از بدترین قانون‌هاست و بنا بر تعریف، استاد راهنما برای هدایت رساله پول می‌گیرد یعنی معامله می‌کند اما در همان جا قانون گذاشتند که برای انتشار مقاله، کتاب یا فروش آن اسم استاد راهنما حتما باید در ابتدای آن چاپ شود. در واقع امتیاز بیشتر به استاد داده می‌شود که بسیار بد است؛ به عبارتی استاد روی دوش دانشجو به مراحل بالاتر می‌رود و امتیاز می‌گیرد. مورد دوم ثبت ابتکار یا اختراع دانشجو به نام استاد است یعنی اگر دانشجو اختراعی دارد حتما باید ۵۰ یا ۷۵ درصد آن برای استاد باشد. مالکیت یک ایده اگر در دست دانشجو باشد آن را به نتیجه می‌رساند اما اگر دست دانشجو نباشد انگیزه‌ای برای پیگیری ندارد.

منتشر شده در گفتار

آیت‌الله موسوی تبریزی: نه تنها روحانیت بلکه اخلاق و اعتقادات در جامعه‌ ما ضعیف شده است. در موارد مهمی اعتماد به روحانیت از بین رفته است و هر اتفاقی که می‌افتد به پای روحانیت می گذارند. مردم، ما را با چشم حکومت می‌بینند و هرچه که در جامعه بوجود می‌آید به نام روحانیت تمام می‌شود.

به گفته آیت الله موسوی تبریزی، روحانیت فقط می‌‎تواند به مردم بگوید چه کار کنند حکومت هم که همیشه یکسان نبوده و ممکن است جایی کار بدی کرده باشند که روحانیت حتی نمی‌تواند آن بدی را در جایی مطرح کند یا  اینکه اگر در یک منبری شعاری گفته می‌شود  مردم باید با تمام وجود آن شعار و محتوا را  بپذیرند.

چکیده مصاحبه:

    _ نفوذ روحانیت پیش ازانقلاب به دلیل مردمی بودن آن بود

    _ متاسفانه گاهی بعضی از قضات یا توجه نمی‌کنند یا خدایی نکرده بدتر از آن با بعضی از وکلای دادگستری یا دیگران  زد و بند می‌کنند و حکم باطل می‌دهند

    _ افراد مسن، با تجربه‌ و باسواد زیربار نرفتند که چند نفر با عنوان وابستگی به این نهاد یا آن نهاد بیایند در مساجد حکومت کنند و به این منبری و پیش نماز بگویند چه بگو و چه نگو

    _ نه تنها روحانیت بلکه چه بسا اخلاق و اعتقادات در جامعه‌ ما ضعیف شده است

    _ روحانیت استقلال خود را از دست داده است روحانیت فقط می‌‎تواند به مردم بگوید چه کار کنند

    _ شعار از شعور است  و باید همسو با درد مردم باشد

    _ در دهه‌ دوم انقلاب  آرام آرام یک عده‌ای خواستند که روحانیت و پیش نمازهای مسجد را کانالیزه کنند

    _ اگر نهاد خاصی فلان روحانی را تایید می‌کند یعنی فردا هرچیزی که آن نهاد گفت  آن روحانی هم باید بگوید

    _ متاسفانه هم اخلاق جامعه عوض شد و  هم اخلاق روحانیت عوض شد، از آن مردمی بودن درآمدیم و این باعث شد که نفوذ روحانیت کمتر شود

    _ درصد بالایی از روایات ضعیف است/ در منبر هر چیزی نباید گفته شود

    _ در تلویزیون هم بعضا روحانیونی دعوت می‌شوند که بسیار ضعیف گو و در رابطه با تحقیقات کم بضاعت هستند

    _ مردم، ما را با چشم حکومت می‌بینند و هرچه که در جامعه بوجود می‌آید به نام روحانیت تمام می‌شود

    _ هر اشتباهی که مثلا احمدی‌نژاد انجام می‌دهد به نام روحانیت تمام می‌شود و می‌گویند شما او را تایید کردید

    _ مشکلات مردم را تنها از طریق روزنامه نمی‌شود فهمید، چون روزنامه‌ها هم آزاد نیستند که مثل بقیه‌ کشورها بنویسند

    _ با مداحی و شعر گفتن‌ها که به دیگران تهمت و فحاشی می‌کنند و ما هم خوشمان می‌آید، درد‌ها دوا نمی‌شود

    – زمان شاه وضع مادی ما خیلی بهتر بود

    _ حوزه ها و مراجع ما چیزی نگویند که مردم شبانه روز در کوچه و بازار  خلاف آن را می‌گویند

در ادامه متن کامل گفت و گوی شفقنا با آیت الله سید حسین موسوی تبریزی را می خوانید:

* اخیرا انتقاداتی از روحانیت مبنی بر کم توانی یا بعضا ناتوانی در تدوین فقه روزآمد، گره گشایی از مشکلات نظام و ارتقای شناخت مردم از معارف دینی مطرح می‌شود که چه بسا موجب ایجاد فاصله بین مردم و روحانیت شده است. به نظر شما چه عواملی زمینه ساز این شکاف شده است؟ 

موسوی تبریزی: من یک روحانی هستم که همیشه در اجتماع حضور داشتم. پدرم هم روحانی و هم بازاری بود. از همان ۶، ۵ سالگی با پدرم به بازار می‌رفتم، با روحیه‌  مردم تبریز و روحانیون آشنا بودم،  همیشه اول ماه در منزل ما روضه بود روحانیون، بزرگان و مردم عادی، سرمایه دار و متوسط همه می‌آمدند. می‌خواهم این را عرض کنم که من آشنایی زیادی با  مردم قبل از انقلاب و پس از آن زمان دارم و همچنین در خیلی از شهرهای ایران منبر رفتم، به شهرستان های دور و نزدیک سفر کردم، در تهران در مسجد آیت الله مهدوی کنی چند بار منبر می‌رفتم خلاصه اینکه همیشه با مردم در ارتباط بودم. اینکه گفتم مقدمه‌ای برای جواب شماست و جواب سوال شما را در یک جمله می‌گویم که من متأسفم از اینکه روحانیت آن موقعیت اصیل و بانفوذ خودش را در رابطه با دین و اصلاح اخلاق مردم از دست داده است. مردم حتی مشکلات خصوصی خودشان را با روحانیون مطرح می‌کردند؛ مانند مشکلات خانوادگی، ارثی، دعوای زن و شوهری و اختلافات دیگر. اصلاً کار خیلی از روحانیون محل اینطور کارها بود، منبر هم می‌رفتند، امام جماعت هم بودند، در عزاداری‌ها هم شرکت داشتند. این مسایل به خاطر این بود که مردم اطمینان خاصی به روحانیت داشتند و مطمئن بودند که گفتار آنها بر اساس هوای نفس، قدرت‌طلبی و ریاکاری نیست. این سه مسأله باعث می‌شد که مردم از هر قشری که بودند حرف روحانی را قبول کنند و نفوذ روحانیت بیشتر شود.  روزی که پدر من که معمّم بود فوت شد عکس‌های امام را در مغازه داشت اما به دلیل محبوبیتی که در بازار داشت مامورین هیچ وقت جرأت نمی‌کردند عکس امام را از مغازه پدرم بردارند و روزی که پدرم فوت شد عکس امام در مغازه بود. حتی مأمورین شهربانی روز تولد شاه و جشن‌های دولتی آن زمان به بازار می‌آمدند و می گفتند عکس شاه را بر دیوار مغازه بزنید و چراغانی کنید اما وقتی به مغازه پدرم می‌رسیدند خود رئیس شهربانی بازار یا معاونش می‌گفتند اینجا مسجد است از اینجا بگذرید.  چون پدرم معمّم بود، یعنی حتی آنها هم جرأت نمی‌کردند، یا احترام می‌گذاشتند. یک چنین نفوذی اصلی‌ترین و تنهاترین  سرمایه‌ روحانیت برای مبارزه با فساد شاه و ظلم و ستم بود این نفوذ هم تنها در زمان امام نبود بلکه از زمان صفویه و زمان قاجار شروع شده بود که قاجار به خاطر نفوذ روحانیت و مرجعیت برای ادامه‌ سلطنت خود از مجتهدین اجازه می‌گرفتند. فتحعلی شاه از میرزای  قمی اجازه می‌گرفت تا در  جامعه حکومت و سلطنت کند،  به امور مردم برسد و در بیت المال تصرف کند. شاه هم موظف بود که مسائلی را که  مراجع و بزرگان می‌گفتند رعایت کند. هرچند که غالبا رعایت نمی‌کردند و ظلم هم می‌کردند. در مشروطه هم همینطور بود. مشروطه اگر در ایران پیروز شد به خاطر نفوذ بزرگان و علما بود. اگرچه در میان علما هم اختلاف بود که باعث شکست ‌‌شد. برخی از علما به جدّ طرفدار مشروطه بودند و عده ای هم مخالف و عده ای هم در این میان بی‌تفاوت بودند. در عین حال مبارزات روحانیونی مثل آخوند خراسانی و آیت‌الله طباطبایی و دیگران باعث شد که بالاخره مشروطه (ولو صددرصد به اهداف خود نرسد) امضا شود و حکومت موروثی سلطنتی به حکومت مشروطه سلطنتی تبدیل شود که اگر درست عمل می‌کردند  خیلی هم خوب بود. یعنی قانونِ مجلس وجود داشت، نمایندگان مجلس باید می‌آمدند، مجلس باید تصویب می‌کرد،  نظارت فقها در رابطه با آن قوانین  مجلس وجود داشت که خلاف شرع نباشد که آن هم البته بعداً تصویب شد و چند سال دیگر منتفی شده بود در عین حال یک مسأله‌  بسیار خوبی بود که اگر  همان قانون اساسی  مشروطه را عمل می‌کردند  هیچ دلیلی بر مخالفت  با شاه وجود نداشت. در واقع شاه یک تابلو بود و آن چیزی که حاکم بود قانون اساسی و قانون مجلس بود و اگر به آن درست عمل می‌کردند  نیازی به انقلاب نبود. خود حضرت امام (ره) در سال ۴۲ خطاب به شاه تاکید کرد که من تو را نصیحت می‌کنم کاری نکن که مردم تو را مثل پدرت بیرون بیاندازند و هیچ کسی تو را تحویل نگیرد  و بیا و به قانون  اساسی عمل کن و بر اساس قانون اساسی حرکت کن.  خب اینها چیزی بود که در میان علما و بزرگان حاکم بود و نفوذ بزرگان البته مراجع بزرگ در مرحله بالاتر وعلمای شهرستان‌ها در مرحله‌ی دوم، وعاظ و منبری‌ها در مرحله‌ی سوم باعث می‌شد که بالاخره یک قدرت بزرگ در جامعه باشد که حتی رضاشاه هم از این قدرت وحشت کند. یعنی رضاشاه هم با تمام مخالفتش بعد از اینکه به ترکیه رفت و آتاتورک را دید می‌خواست همه‌ عمّامه به سران را از بین ببرد و با عزاداری امام حسین(ع) مخالف کند و کرد، اما در عین حال  مجبور بود در برابر شخصیّتی مثل مرحوم آیت‌الله  حاج شیخ کریم حایری  که موسس حوزه علمیه قم بود کوتاه بیاید و اجازه دهد که هرکسی را که آقای حایری مجتهد می‌داند و  ایشان اجازه داده است که عمّامه داشته باشد، همچنان عمّامه بر سر بگذارد. این روند تعارف هم نبود و رضا شاه هم قبول می‌کرد. این نفوذ روحانیت به این دلیل بود که آنها مردمی بودند، هیچ تکیه‌ای بر قدرت‌های داخلی و  سلطه ها و یا دولت‌های استعمارگ  نداشتند بلکه همواره با خود مردم بودند. من شهرهای بسیاری را در ماه رمضان و محرم و صفر رفتم. مردم به حدّی به روحانی محبت می‌کردند که ما خودمان شرمنده می شدیم. این ایمان و معرفت مردم بود که به پیروزی  انقلاب منجر شد، وقتی امام می‌گفت فلان کار را انجام دهید، همه انجام می‌دادند.  وقتی امام می‌گفت که دولت می‌خواهد در میان شما و مراجع اختلاف بیاندازند مواظب باشید همه گوش می دادند. زمانی که امام می‌گفت وقتی عکس مرا پاره کردند هیچ نگویید مردم گوش می‌کردند. یادم هست در قم برنامه‌ای بود که طرفداران مرحوم آیت الله شریعتمداری و امام در آنجا جمع شده بودند. این توطئه از روز قبل به امام رسیده بود و امام خواسته بود اگر عکس من را پاره کردند اعتراضی نکنید عکس امام پاره شد اما اینها هیچ چیزی نگفتند. یک بار هم در بهشت زهرا بعد از این ماجرا  ساواکی‌ها مسأله را پیش آورده بودند اما چون مردم فرمایش امام را گوش داده بودند آنجا هم اتفاقی نیفتاد.

*شما از نفوذ روحانیت در پیش از انقلاب می‌گویید و سوال من افت میزان محبوبیت در شرایط کنونی و ۴۰ سال پس از انقلاب است. فکر نمی‌کنید درگیر شدن بیش از ضرورت روحانیت در سمت‌های اجرایی دولتی و وزارت و ….باعث شده باشد هم به نوعی مردم از آنها فاصله گرفته باشند و هم اینکه روحانیون  از کارکرد اصلی خودشان جدا شده باشند؟

موسوی تبریزی: قطعاً اینطور است. من می‌خواهم بگویم قبل از انقلاب تنها دلیل  نفوذ روحانیت، عملکرد خوب روحانیون بود. قناعت روحانیون و مستضعف گرایی روحانیون بوده و قدرتی  هم نداشتند که مردم از روحانی توقعات زیادی برای رفع مشکلاتشان را داشته باشند. برای اینکه روحانی خودش وابسته به مردم  بود مردم هم نه اینکه از نظر زندگی وابسته به روحانی باشند بلکه از نظر دینی وابسته به روحانی بودند. روحانیت هم آن زمان همینطور تربیت شده بودند که بیشتر در خدمت مردم باشند و با مردم باشند و راهی جز این نداشتند و همین کار هم می‌کردند که موثر بود. وقتی انقلاب اسلامی ایران پیروز شد امام اصرار داشت هر چه زودتر پیش نویش قانون اساسی آماده شود و به رأی و نظر مردم گذاشته شود. آقای دکتر حبیبی با برخی از حقوق‌دان و اشخاص دیگری پیش نویس قانون اساسی را آماده کردند و خدمت  امام آوردند. امام گفت همین را به رأی مردم بگذارید، دیگر مجلس خبرگان یا مجلس موسسان نمی‌خواهد داشته باشیم اما امام (ره) در بهشت زهرا فرموده بودند که ما باید مجلس سنا داشته باشیم و قانون اساسی خود را در آنجا تصویب کنیم. بنابراین مرحوم آقای مهندس بازرگان که آن موقع نخست وزیر بود گفت که آقا شما در بهشت زهرا فرمودید می‌خواهیم مجلس موسسان  تشکیل دهیم و الان این را نداشته  باشیم مردم اعتراض می‌کنند و شاید برای عده ای شک و شبهه ایجاد کند.  بالاخره بنا شد یک چیزی به نام مجلس خبرگان داشته باشیم.  در مجلس خبرگان پیش نویس قانون اساسی را که بررسی کردند  با  پیشنهاد آیت الله منتظری و شهید آیت و حمایت آیت‌الله بهشتی و دیگران اصل ۱۱۰ در قانون اساسی که مربوط به وظایف رهبری است تصویب شد و ایرادی هم نداشت و نمایندگان مردم هم آن را تصویب کردند که تا اینجا مشکلی نداشت اما بر اساس همین قانون اساسی یک سلسله منسب ها و مسؤولیت ها به روحانیت داده شد که البته نسبت به الان کمتر بود که  بعد از تجدیدنظر،  قدرت ولایت فقیه بیشتر شد.

*خب این تدبیر حضرت امام به این خاطر نبود که ایشان این خطر را احساس می‌کردند که روحانیون با ورود به حوزه اجرایی از مردم دور خواهند شد؟

موسوی تبریزی: بله.  نظر امام  این بود که روحانیان  در مقام  ریاست جمهوری و نخست وزیری نباشند البته قوه‌ قضاییه احتیاج به فقه داشت بنابراین این حوزه متناسب با شأن روحانیت بود. اما  در پست‌های ریاست جمهوری، نخست وزیری و وزیری یا فرماندهی جنگ امام اصلاً موافق نبودند تا اینکه در دوره‌ سوم انتخابات ریاست جمهوری که آقای رجایی شهید شده بود و اوضاع کشور به دلیل حضور منافقین خیلی بحرانی بود، عده ای از بزرگان به حضور حضرت امام گفتند ما الان افرادی که بتوانند با این اوضاع خراب کشور را مدیریت کنند نداریم، پس اجازه دهید روحانیت کاندیدا شوند که آیت الله مهدوی کنی و آیت‌الله خامنه‌ای کاندیدا شدند که  البته آقای مهدوی کنی به نفع آیت‌الله خامنه‌ای کنار رفتند و آقای خامنه‌ای رأی آوردند و دو دوره رییس جمهور شدند و بعد هم که امام به رحمت خدا رفتند و مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی کاندیدا شدند. امام (ره)  نظرش این بود که تا حدود زیادی روحانیت در منصب‌های اجرایی نباشند اما حوزه های قضایی یا شورای نگهبان شرایطی داشت که فقهای شورای نگهبان باید از میان فقیه باشند همچنین امام تأکید داشت که رییس قوه‌ قضائیه و دادستان کل کشور باید مجتهد باشد. قضاوت بسیار با مردم در ارتباط است وقتی که مشکلات مردم زیاد است و رجوع به قوه قضاییه بسیار است آنطور که گفته می شود سی میلیون پرونده داریم یعنی همه‌ مردم با قوه‌ قضاییه ارتباط دارند و باعث می‌شود  هر کسی ولو حق هم با او نباشد به آنجا برود و وقتی قاضی علیه او حکم می‌دهد می‌گوید که همه روحانیون اینگونه هستند. متاسفانه گاهی بعضی از قضات یا توجه نمی‌کنند یا خدایی نکرده بدتر از آن با بعضی از وکلای دادگستری یا دیگران  زد و بند می‌کنند و حکم باطل می‌دهند که در اینصورت غوغایی برپا می شود. این مشکلات روز به روز باعث می‌شود مردم از روحانیت جدا شوند. از همه‌ مهمتر آنچه در قانون اساسی نبوده و ما نباید دخالت می‌کردیم و اکثر آقایان هم از اول مخالف آن بودند مانند دخالت مستقیم حکومت در امور مساجد و منبری‌هاست. در گذشته خود مردم شخصی را شناسایی کرده و از او دعوت می‌کردند حتی از شهر دیگر و یا حوزه هایی هم می‌آوردند و برایش در کنار مسجد خانه می‌خریدند  و در خانه اش به روی مردم باز بود.  اما این را از دست روحانیت گرفتند. افراد مسن، با تجربه‌ و باسواد زیربار نرفتند که چند نفر نفر بسیجی بیایند در مساجد حکومت کنند و به این منبری و پیش نماز بگویند چه بگو و چه نگو اما در مقابل، عده‌ای بودند که تابع شدند در نهایت مردم  نسبت به مساجد و روحانیت کم توجه شدند. پس نه تنها روحانیت بلکه اخلاق و اعتقادات در جامعه‌ ما ضعیف شده است. همه اینها بیشتر به خاطر این هست که روحانیت استقلال خود را از دست داده است. روحانیت فقط می‌‎تواند به مردم بگوید چه کار کنند. حکومت هم که همیشه یکسان نبوده و ممکن است جایی کار بدی کرده باشند که روحانیت حتی نمی‌تواند آن بدی را در جایی مطرح کند یا  اینکه اگر در یک منبری شعاری گفته می‌شود  مردم باید با تمام وجود آن شعار و محتوا را  بپذیرند. شعار از شعور است  و باید همسو با درد مردم باشد و این درد مردم با بعضی شعارهایی که برخلاف حتی درد و خواسته آنها گفته می‌شود نه تنها باعث ضرر مردم می شود بلکه بیشتر از مردم روحانیت هستند که ضرر می‌کنند. ما در جامعه‌ خود  ضرر کردیم. از سوی دیگر بازار بعضی از منبری‌ها که  کمتر سواد دارند یا عده‌ زیادی از مداحان را گرم کردیم. من سال گذشته ختم یکی از اقوام در تهران رفته بودم. آخر مراسم همیشه  یک روحانی منبر می‌رفت و چند روایت می‌خواند و مردم را هم  موعظه می‌کرد، قیامت و عذاب الهی و اخلاق اسلامی را یادآوری می‌کرد و چند کلمه از متوفی می گفت و روضه هم می‌خواند. اما در مراسمی که بیش از ۲۰۰ نفر حضور داشتند یک مداح جوان را آورده بودند که  مداحی می‌کرد، مداحی‌هایی که واقعاً غیرمناسب بود. دلیلش هم نمی دانم چیست که یا روحانی با سواد دعوت نمی‌کنند یا آنها خودشان نمی‌آیند!

* درحال حاضر حوزه به عنوان نهادی که نقش مدیریت یا نظارتی روی روحانیون یا حوزویان  دارد می‌تواند  نقش موثری در اصلاح این وضعیت داشته باشد یا نه؟

موسوی تبریزی: آن مدیریت و نظارت‌ها هم در اختیار شعارها و دیگران قرار گرفته است. من زمانی  دفتر تبلیغات قم را از طرف حضرت امام در خرداد ۵۸ تاسیس کردم. خدمت امام رسیدم و گفتم بیش از هزار نفر را آماده کردیم که به شهرستان‌ها بروند اما از این روحانیون خواستیم که از مردم شهرستان‌ها پولی نگیرند اما امام ناراحت شد و گفت به چه دلیل؟ “روحانیت باید همیشه با مردم و مردم همیشه با روحانیت باشند، هیچ اشکالی  ندارد که روحانیت به آنجا بروند و مردم هم در راه خدا به روحانی کمک کنند،  چرا می‌گویید  پولی نگیرند،  فقط بگویید روحانیان شرط نکنند که چقدر می‌گیرند، فقط بگویید هرچقدر که دادند ناراحت نباشند. کم دادند تشکر کنند و زیاد دادند دعا کنند و باز هم تشکر کنند. فقط اگر خیلی کم بود و نیاز داشتند شما از پول دفتر تبلیغات که امام خودش در اختیار سازمان قرار داده بود کمک کنید. ما از اول از امام الگو گرفتیم که باید مردمی باشیم. مردمی باشیم یعنی چه؟ به گفته امام مردم باید احساس کنند که باید مسجد را اداره کنند، روحانی را اداره کنند، امام جماعت ببرند، منبری دعوت کنند و جا برای منبری و امام جماعت بدهند، این مهم است. امام این فرهنگ را یاد داد و ما هم عمل می‌کردیم. البته به مرور و در دهه‌ دوم انقلاب  آرام آرام یک عده‌ای خواستند که روحانیت و پیش نمازهای مسجد را کانالیزه کنند. من یادم است که مرحوم آیت‌الله مهدوی کنی روزی به دفتر امام آمد که حاج آقا احمد خمینی هم حضور داشتند. ناراحت و عصبانی بود. گفتم چه شده؟ گفت: چهار نفر جوان به عنوان پایگاهی آمدند و می‌گویند فلانی منبر برود فلانی منبر نرود، این امام جماعت را دوست نداریم و آن شخص را دوست دارم بعد هم یک گوشه‌ای بلند بلند خودشان نماز می‌خوانند که بگویند ما پشت سر تو نماز نمی‌خوانیم. به چند مسجد رفته بودند و دو سه نفر از علمای  بزرگ تهران را اذیت کردند آنها هم قهر کرده و مسجد نرفته بودند. متاسفانه این کار ادامه پیدا کرد. کسی جلوی آنها را نگرفت اما امام اعتراض داشت  ولی عمر امام بعد از پیروزی انقلاب کوتاه شد و وقت امام به  موضوعات فراوان و مهم انقلاب و مواردی چون جنگ و درگیری های دیگر و منافقین گذشت. حتی چند وقت پیش یک آقایی پیش من آمده بود و می‌گفت می‌خواستیم یک پیش نماز برای مسجدی در قم بیاوریم. گفتم که خب شما مگر خودتان می‌توانید گفت نه باید فلان نهاد هم تایید کند.  خب وقتی یک نهاد فلان روحانی را تایید می‌کند یعنی فردا هرچیزی که گفت  آن روحانی هم باید بگوید هر شعاری داد او  هم باید بدهد یعنی از مردم فاصله بگیرد. آن وقت می‌گوییم چرا مساجد خالی شده است. مردم علاقمند به روحانیت بودند و می‌خواستند استقلال داشته باشند و روحانیت هم مستقل بود و محبوبیت داشت اما الان خیلی وقتها اینگونه نیست. مدیریت همین حوزه‌ها  متاسفانه دست طیف خاصی افتاد طلبه ها را هم باید مثلا یک نهاد تایید و تربیت کند که سراغ شعارها و مسایلی بروند که مردم دوست ندارند و فقط مورد قبول تعداد خاصی است البته عده‌ای هم آزاد هستند. مسلماً ما از این جهت ضرر کردیم و این ضرر، ضرر شخص روحانیت نیست بلکه این ضرر جامعه‌ ماست. جامعه یک عده‌ معتمدی داشت که حرف  آنها را گوش می‌کرد.  حتی یقین کنید که در زمان جنگ درست است که ما  امام را داشتیم و حرفش هم تاثیرگذار بود اما در هر مسجدی یک شخص خالص بود که  مثل امام حرف می‌زد و اثرگذار بود و جبهه هم می رفت.

* قول و رفتار حضرت امام با هم همسانی داشت، اما آنچه هم‌اکنون مشاهده می‌شود این است که متاسفانه  در برخی از روحانیان حالا چه تراز بالا و چه  تراز پایین‌تر قول و رفتارشان یکی نیست، یعنی از یک طرف می‌گویند  زندگی ساده داشته باشید  اما خودشان به آنچه گفتند عمل نمی‌کنند و این پدیده‌ آقازاده‌ها باعث دوری بیشتر مردم و بدبین شدن آنها نسبت به اصل انقلاب می‌شود. با این پدیده جگونه می‌شود برخورد کرد؟

موسوی تبریزی: من یک مثال بزنم، من خودم تبریزی هستم و شما می‌دانید تبریز یکی از شهرهای متمدن اولیه‌ ایران است. تبریز در جریان مشروطه قیام کرد، در جریان کودتای رضا شاه، تبریز مخالف بود در جریان ۲۸ مرداد طرفداران دکتر مصدق در این استان زیاد بود آنجا علمای خیلی بزرگی هم بودند. اما تبریز نسبت به خیلی از استان‌ها و شهرها کمتر با روحانیت سروکار دارد.  کمتر وجوهات (خمس و …) به روحانیون می‌دهد. برای اینکه مسایلی را از قدیم دیدند که به نسل های بعدی هم نقل کردند مثلا در زمان  مشروطه روحانیون  خودشان با یکدیگر اختلاف داشتند یا در زمان رضاشاه روحانی‌ها مطالبی را عنوان می‌کردند مانند اینکه رضاشاه اجبار کرد که شناسنامه بگیرند اما شما برای بچه‌هایتان شناسنامه نگیرید، اما مردم بعضاً دیدند که خود روحانیت برای فرزندانشان شناسنامه گرفتند  یا مثلاً گفتند دانشگاه‌ها نروید چون مختلط است اما دیدند بچه‌های خودشان حتی دخترانشان به دانشگاه رفتند حتی بعضاً هم بی‌حجاب شدند. خب اینها باعث شد که به کل روحانیت در تبریز ضربه بزنند و اثرش درحال حاضر هم باقی مانده است چون در تاریخ نوشته شده است.  حالا عده‌ای در گفتار مبالغه می‌کنند. شاید سه چهار مورد در میان چهارصد مورد اینگونه بودند اما آسیبش چه بسا  به همه سرایت کرد. مردم چیزی را که در صنفی ببینند مقایسه می‌کنند خصوصا در صنف روحانیت و می‌گویند که همه آنها اینگونه هستند.  اما من به شما عرض می‌کنم که باور کنید ۹۵ درصد روحانیون و طلبه‌ها در مضیقه‌ زندگی می‌کنند و مثلاً با روضه و منبر رفتن و یا شهریه مراجع زندگی می‌کنند که خیلی کم است. شهریه‌ مراجع شاید در ماه برای بعضی طلبه‌ها حدود ۳۰۰ هزار تومان است. بعضی‌ها هم که کمی بزرگتر و قدیمی‌تر هستند و حق استادی دارند ۸۰۰ هزار تومان الی ۱ میلیون تومان دریافت می‌کنند. زمان شاه وضع مادی ما خیلی بهتر بود؛ مثلاً من در سال ۴۰ حدود ۱۲۰ تومان شهریه می‌گرفتم و با این مبلغ خیلی خوب زندگی می‌کردم و مشکل نداشتم اما قناعت هم می‌کردیم، زندگی را با همان مبلغ سپری می کردیم منبر هم می‌رفتیم. یک دهه منبر می‌رفتم مقداری پول می‌دادند که پنج شش ماه برای  زندگی من بس بود، یا خانه خریده بودم برای  قسط خانه‌ام هم بس بود. یادم است که سال ۵۶، ۱۰ روز در آبادان منبر ‌رفتم، ۱۰ روز هم در بندرعباس منبر رفتم به اندازه‌ای پول دادند که من یک پیکان صفر کیلومتر به قیمت ۲۶ هزار تومان خریدم. یعنی من می‌توانستم با این پول منبر و با آن پول شهریه یک زندگی  متوسط داشته باشم و واقعاً هم زندگی من متوسط بودم، فقیر نبودم.

* فاصله  شما به عنوان قشر روحانی با مردم آن زمان خیلی زیاد نبود؟

موسوی تبریزی: اصلاً زیاد نبود. مردمی که آنجا بودند به من هم کمک می‌کردند.

* الان این فاصله زیاد است و مردم برخی کسانی که برجسته هستند را بیشتر می‌بینند نه طلبه‌های ضعیف را.

موسوی تبریزی: بله همینطور است. این عبارتی که گفتید حرف درستی است. من گفتم ۵ درصد،  شما عبارت برجسته را گفتید.  مردم الان آن طیف برجسته و ۵ درصد را می‌بینند.  فقر در گذشته  کمتر بود. چون آن موقع مردم واقعاً به فقرا کمک می‌کردند و اعتقاد خاصی داشتند، حالا یا به وسیله‌ روحانیون یا به وسیله‌ تشکیلات. مثلاً ما در تبریز تشکیلاتی داشتیم به نام حمایت از مستمندان الان هم هست که حتی بیشتر از بنیاد مستضعفین به مردم فقیر تبریز کمک کرده و می‌کند و ۲۰ سال قبل از پیروزی انقلاب تاسیس شد. این تشکیلات توسط عده ای  بازاری متدیّن تاسیس شد که همه هم به آنان اطمینان داشتند، پول می‌دادند و آن زمان یک گدا در خیابان‌های تبریز نبود، الان هم خیلی کم در بعضی کوچه‌ها و پارک‌ها پیدا می‌شوند. چون مردم حمایت از مستمندان را قبول دارند و پول خود را به آنجا می‌دهند. مثلاً اگر کسی فوت کند به جای گل و تابلو پول آن را به مستمندان می‌دهند. تعداد متکدی در تبریز بسیار کم است و قابل مقایسه با شهرهای دیگر نیست و این به خاطر صداقتی است که آنها در حمایت از مستمندان دیدند. مردم آن موقع واقعاً اطمینان داشتند یا خودشان جمع‌های خیریه تشکیل می‌دادند. در زمان شاه خیریه کم نداشتیم اما مردمی بود. کارمندان هم درآمد مناسبی داشتند. یک معلم ساده قبل از انقلاب ۳۰۰ الی ۸۰۰  تومان حقوق می‌گرفت و ارزانی هم بود. شاید معلمین مثل ثروتمندان نمی‌توانستند زندگی کنند اما طوری زندگی می کردند که به دیگران احتیاج نداشته باشند علاوه بر آن مردم خودشان باور کرده بودند که مستضعف هستند  یا  مثلاً گروه متوسط هستند و  باید همینطور زندگی کنند که  به قول آن زمان می‌گفتند آبروداری کنیم، آبروداری یعنی چه؟ یعنی قناعت. البته احساس حقارت نمی‌کردند، هیچ کودک فقیری نسبت به کودک غنی‌ احساس حقارت نمی‌کرد. این صفات را هم باز از روحانیون یاد می‌گرفتند و می‌دیدند که روحانی‌ها هم قناعت می‌کنند و خیلی هم در این جهت موثر بود. متاسفانه هم اخلاق جامعه عوض شد و  هم اخلاق روحانیت عوض شد، از آن مردمی بودن درآمدیم و این باعث شد که نفوذ روحانیت کمتر شود.

*الان به نظر می‌رسد  برای جبران شرایطی که پیش آمده، برخی از روحانیان می خواهند با شیوه هایی جدید وارد بطن جامعه شود اما  ظاهرا نمی‌دانند چطور این کار را انجام دهند که به نوعی غیرمتعارف مثلاً در همایش‌های یا فعالیت هایی شرکت می‌کنند  که در شأن روحانیت نیست. این مسایل چقدر می‌تواند تاثیر منفی داشته باشد؟

موسوی تبریزی: خب اینها متأسفانه عکس‌العمل‌هایی است که در جامعه‌ ما پیدا می‌شود،  یعنی بعضی از منبری‌ها و جوان‌ها واقعاً هم می‌خواهند مردمی شوند من نمی‌گویم اینها ریاکار هستند، اما روش را فراموش کردند. ما روحانی هستیم پس باید یک روشی برای تربیت داشته باشیم، همانطور که یک پزشک و ورزشکار روش‌های خاص خودشان را دارند روحانی هم یک روش خاص دارد. نه اینکه ریاکار باشد، نه خیلی هم راحت می‌شود طوری حرف زد، طوری صحبت کرد که مردمی بود، مردم احساس کنند که این شخص از ماست. متاسفانه گاهی حرف‌های ضعیفی گفته می‌شود. مثلا ما روایات زیادی داریم اما همه آنها اثبات نشده است  و درصد  بالایی از روایات ضعیف است و یکی از مشکلات و کارهای روحانیون و فقها این است که روایات ضعیف را از روایات صحیح جدا کند. در منبر هر چیزی نباید گفته شود. الان در تلویزیون هم بعضا روحانیونی دعوت می‌شوند که بسیار ضعیف گو و در رابطه با تحقیقات کم بضاعت هستند. مثلاً با یکدیگر با صفا صحبت می‌کنند و  فکر هم می‌کنند که همینطور باصفا گفتن باعث نفوذ می‌شود، گاهی هم  یک صفحه حرف‌های باصفا گفتن  باعث نفرت می‌شود. البته منظور من این نیست که با هم دعوا کنند بلکه تحقیق کنند و حرف جدی و با استدلال بزنند.  خب این کارها می‌تواند موثر باشد؛ اما مهم‌تر از همه این هست که مردم ما را با چشم حکومت می‌بینند و هرچه که در جامعه بوجود می‌آید به نام روحانیت تمام می‌شود. حالا فرض کنید که در وزارت صنایع معدن یک کسی رشوه می‌گیرد، به یک نفر امتیاز کارخانه را نمی‌دهد و به دیگری می‌دهد یا کالاهای قاچاق وارد می‌شود که شاید نود و نه و نیم درصد این مسایل و فسادها ربطی به روحانیت نداشته باشد و آن نیم درصد هم به خاطر اینکه روحانیت  با این کارها برخورد نمی‌کند اما به نام روحانیت تمام می‌شود. از قدیم می‌گفتند با شمع‌دزد مخالفت می‌کنیم اما با هواپیما دزد و  قطاردزد و اتوبوس دزد  نه.  مگر می‌شود در روز سیصد تریلی قاچاق وارد ایران ‌شود و هیچ کس نبیند. از کجا وارد می‌شود؟ آیا از هوا وارد می‌شود که هیچ کس نمی‌بیند؟

*یعنی  این اشکالات که در جامعه دیده می‌شود به پای اسلام و روحانیت گذاشته می‌شود؟

موسوی تبریزی: بله. قوه‌ قضاییه که مستقیم تاثیرگذار است.  رییس قوه‌ی قضاییه  هر حرفی که می‌زند مردم آن حرف‌ها را زیر ذره بین می‌گذارند. چرا؟ اول اینکه عمامه دارد. دوم  شرطش این است که مجتهد باشد. سوم اینکه او اینجا نشسته که به درد مردم برسد. اکثر مردم یعنی بالای ۵۰ درصد مردم با قوه قضاییه کار دارند. پس اگر به درد مردم اعتنایی نشود فوری اول چیزی که احتمالا صحبت می‌شود پارتی بازی یا رشوه خواری است.  من سال گذشته رفته بودم شهرداری مالیات دهم اما مسوول آن بخش اصلا جواب مرا نمی داد و با بداخلاقی رفتار می‌کرد حالا من پول شهرداری را می خواستم پرداخت کنم! بعد می‌گویند اینها را چه کسی تربیت می‌کند؟ روحانیت. شورای شهرها را چه کسی  انتخاب می‌کند، چه کسی تبلیغ می‌کند؟  روحانیت. مجلس از کانال چه کسی  عبور می کند؟ روحانیت. رییس جمهور را  چه کسی تایید می‌کند  ولو شخصی باشد؟  روحانیت.  حالا فرقی نمی‌کند چون احمدی نژاد را روحانیت تایید می‌کند، روحانی را هم  روحانی تایید می‌کند، هر اشتباهی که مثلا احمدی‌نژاد انجام می‌دهد به نام روحانیت تمام می‌شود و می‌گویند شما او را تایید کردید.

*به نظر شما  روحانیت در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی  باید به چه شکل حضور پیدا کند که به رسالت  یا آن قداستی که پیش مردم داشته لطمه وارد نشود تا این دید مردم ترمیم شود؟

موسوی تبریزی: من معتقدم روحانیت حداقل چیزی که باید داشته باشند اطلاعات کامل از درد مردم است. مشکلات مردم را تنها از طریق روزنامه نمی‌شود فهمید، چون روزنامه‌ها هم آزاد نیستند که مثل بقیه‌ کشورها بنویسند. کافیست ما اینها را بخوانیم و بدانیم که در این کشور چه خبر است تا در برابر خدا احساس مسؤولیت کنیم. باید درد مردم گفته شود  و به دلیل اینکه فلان شخص از گفته ما ناراحت می شود از گفتن درد مردم ابایی نداشته باشیم. باید بگویم چرا اینطور شده است. هر روز بچه دزدی، هر روز بچه کشی، هر روز قتل و غارت، یا مگر می‌شود در ۶ ماه   هزاران نفر آدم در رانندگی کشته  شوند! چرا اینطور شده است؟ اخلاق از بین رفته است. وقتی نظم و قانون از بین برود یعنی اخلاق از بین رفته است. در رانندگی اخلاق را رعایت نمی‌کنیم. ما باید مسایل  جامعه را درک کنیم و دردهای اجتماعی را بررسی کنیم.  چرا باید وزیر بهداشت و درمان بگوید تقریباً  نزدیک ۷۰ درصد مردم  احتیاج به روان درمانی دارند! روان‌ها خراب شده است.  چرا خراب شده؟ اول اینکه مشکلات در جامعه زیاد شده است.  دوم: پناهگاهی برای مردم نیست. سوم:  چه بسا اعتقاد به خدا و قیامت کم شده است، اعتقاد به حقوق مردم کم شده است. احترام مردم در میان همه‌ ما از بین رفته است. حوزه‌ها باید ریشه‌یابی کنند که چرا اخلاق در گذشته از زمان حال پایدارتر بود. من که این را می‌گویم خودم از کسانی هستم که انقلاب کردم. چهار برادر من هم زندان رفتند. در جنگ هم خواهرزاده‌هایم شهید شدند، خودم هم دادستان کل انقلاب بودم، چند دوره نماینده بودم، الان هم انقلابی هستم و انقلاب را دوست دارم.  اما باید بنشینیم درد را درمان کنیم و درد را که درک کردیم کیفیت درمان را مشخص کنیم! با مداحی و شعر گفتن‌ها که به دیگران تهمت و فحاشی می‌کنند و ما هم خوشمان می‌آید، درد‌ها دوا نمی‌شود بلکه با این کارها خشونت پراکنی می‌شود. به نظر من مهم ترین مسؤول، حوزه‌های ما هستند. مراجع  بزرگوار ما  باید بی‌طرف این دردها را مطالعه کنند و بی‌طرفانه این دردها را درمان کنند. نمی‌گوییم با حکومت مبارزه کنند، نه. با مردم و درد مردم هم هماهنگ باشند. چیزی نگویند که مردم شبانه روز در کوچه و بازار  خلاف آن را می‌گویند.

*به نظر شما چطور می‌شود که آینده‌ دینداری مردم را بهتر تضمین کرد؟ در حال حاضر به دلیل برخی بی‌اعتمادی‌ها شاید نوع دینداری متفاوت شده است، روحانیت چه نقشی می‌تواند در افزایش سطح دینداری مردم در آینده داشته باشد؟

موسوی تبریزی: شاید امکان پذیر باشد اما به این زودی امکان پذیر نیست یعنی مسأله‌ اعتقادی و اخلاقی از مساله اعتیاد به تریاک و هرویین بدتر است.

*اخلاق چه جایگاهی دارد؟

موسوی تبریزی:  بسیاری از کشورها هستند که مردم ایمان به خدا و پیامبر ندارند اما اخلاق احترام به حقوق دیگران را دارند و حقوق دیگران را ضایع نمی‌کنند. چون در جامعه یاد گرفتند. البته حکومت در این جهت بسیار مهم است. مردم چین خداپرست نیستند  اما  به خاطر ۱۰۰ دلار دزدی یا حقه بازی، یک وزیر را اعدام می‌کنند برای همین بقیه یاد می‌گیرند که به حقوق دیگران احترام بگذارند. اگر روزی ۱۰ تومان پول می‌گیریم  به اندازه‌ ۱۰ تومن باید کار کنیم،  اگر حقوق بگیر دولت هستم قوانین دولت را باید اجرا کنم. مسأله‌ رشوه گرفتن مربوط به ایمان به خدا و پیامبر نیست،  همه جا بد است. شما می‌بینید که در فرانسه و آمریکا به خاطر رشوه‌ هرچند ناچیز رییس جمهور و نخست  وزیر را کنار می‌گذارند. آنها نمی‌گویند با این برخوردها آبرویمان می‌رود. نخست وزیر را زیر سوال می‌برند، وزیر را زیر سوال می‌برند، چهره‌های فرهنگ را زیر سوال می‌برند. حال ما نمی‌گوییم آبروی  همه را از بین ببریم اما اخلاق را باید طوری پیش ببریم که مردم از ته دل بپذیرند که مهم ترین مسأله حقوق مردم است که باید رعایت شود و خداوند ناظر تمام اعمال و نظرات ماست و باید جواب دهیم. اگر  این کارها را انجام دهیم می‌توانیم موفق باشیم. هیچ کس نباید توقع داشته باشد به این زودی معجزه شود. اول باید از خود روحانیت و حوزه‌ها شروع کنیم. حوزه‌های ما باید منهای آنچه که اشخاص در حکومت  دلشان می‌خواهد  خودشان بر اساس واقعیات قرآنی و روایی و اخلاق اهل بیت(س)  حرکت کنند؛ حتی درس‌ها و منبرها و کتاب‌های ما باید بر اساس آن باشند. کار بنیانی لازم است و اگر بخواهیم با عجله کاری انجام دهیم، خراب می‌شود.

* یعنی  به نظر شما بزرگان حوزه به ویژه مراجع در اصلاح روند روحانیت موثرند؟

موسوی تبریزی: خیلی موثرند. گفتار و رفتار بزرگان حوزه با مسوولین می تواند بسیار موثر باشد مسؤولین به این گفتارها توجه می‌کنند. حرف‌های مرجع تقلید بسیار تاثیرگذار است همانطور که در تلگرام هم می‌بینید همه  نسبت به این موضع‌گیری‌ها حساسیت دارند.

* فسادهای اقتصادی که اخیرا افشا شده مثل اختلاس‌ها و … در دید مردم نسبت به روحانیت تاثیرگذار است؟

موسوی تبریزی:  بله.  مثلا اگر تاجری از این روابط استفاده کند و قاچاق وارد کند و یا در وجوهات خود به مرجعی پولی بدهد بعد در صحبت هایش آن مبلغ را ده برابر اعلام کند  خب قطعا مرجعیت را ضعیف می‌کند. خدا حفظ کند مرحوم آیت‌الله سیستانی را  که به حشد الشعبی می‌گوید شما حق ندارید با  آن داعشی‌هایی که اسیر شدند ظالمانه برخورد کنید ، قانون هرچه بگوید باید بر اساس آن برخورد  شود حق ندارید زن و بچه‌ آنها را اذیت کنید. مردم هم گوش می‌کنند. چرا؟ برای اینکه نتوانستند تا به امروز یک جمله‌ای را پیدا کنند که آیت‌الله سیستانی بگوید  و خلاف آن عمل کند؛ مراجع و علمای بزرگ همیشه  در کشورهای شیعی سرمایه بودند. در حکومت هم حضور نداشتند اما با گفتن یک نصیحت هم می توانند به حکومت کمک کنند. شما فکر می‌کنید که با گفتار نخست وزیر یا رییس جمهور عراق است که مردم به جنگ با داعشی ها می روند و شهید می‌شوند؟  نه. با گفتن آن مرجع بزرگ است که با داعش می جنگند و این در صورتی است مردم از او ایرادی نبینند. اگر ببینند او یا فرزندانش به درد مردم نمی‌رسند و  مشکلات مردم را نمی‌فهمد آنها هم گوش نمی‌کنند.

منتشر شده در گفتار

 درس­ گفتاری از دکتر هادی خانیکی(استاد دانشگاه)

جامعه به کدام سو می رود؟!

عوامل تأثیرگذار و جامعه تأثیر پذیر در فرایند تغییر

گفتار زیر توسط آقای دکتر هادی خانیکی در جمع روحانیون،پژوهشگران و برخی فعالان اجتماعی در دفتر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم ایراد شده که به خوانندگان صفیر حیات تقدیم می گردد.

بسم الله الرحمن الرحیم

امروزه پژوهشگران علوم انسانی باید تحولات ایران را بر اساس حوزه تخصصی خود مورد بررسی قرار دهند و حوزه کار و تخصص من ارتباطات است. طبیعتاً هر کسی در ایران زندگی می­کند مجبور می­شود یا سر از سیاست درآورد یا به مبانی آن بپردازد و به باور من نمی­توان نسبت به مسائل سیاسی در ایران بی­تفاوت و منفعل بود و باید به صورت عمیق­تری به آن پرداخت. در حوزه ارتباطات و علوم اجتماعی، سیاست را متفرع و نتیجه دو سطح بزرگتر می­دانند؛ یعنی سیاست در رأس هرمی قرار گرفته است که بدنه اصلی آن کمتر دیده می­شود و آن بدنه اصلی امور فرهنگی و اجتماعی است؛ زیرا در هر تحول سیاسی باید عوامل فرهنگی و عوامل اجتماعی آن را در لایه­های زیرین مورد ملاحظه قرار داد.

ما وقتی به پیشینه تاریخی ایران توجه کنیم همین وضعیت را مشاهده می­کنیم. هر کدام از ما وقتی صحبت می­کنیم که آیا توسعه پیدا کرده­ایم یا نه؟ آیا در یک کار سیاسی مشارکت کرده­ایم یا نه؟ آیا کنش ما اخلاقی است یا نیست؟ بلافاصله به ویژگی­های ایرانیان پیش و بعد از اسلام در طول تاریخ منتقل می­شویم. مثلا ما ایرانی­ها فردگرا یا جمع­گرا هستیم، زودباور هستیم، احساسی هستیم، عمیق هستیم و ... که توجه به هر کدام از این موارد، یعنی مطالعه کردن جامعه ایران در سطح فرهنگی یا در سطح اجتماعی. نکته قابل توجه اینکه شاید بتوان گفت ما خیلی هم عالمانه نسبت به گذشته و آینده خودمان نظر نمی­دهیم. وقتی می­خواهیم وضعیت جامعه ایران، وضعیت جوانان و دینداری آنان، وضعیت حوزه دینداری و دین باوری، امید به آینده، اعتماد به نفس و اعتماد به جامعه و حکومت و ... را بررسی کنیم، نظریات ما معمولاً مبتنی بر تحقیقات علمی نیست بلکه مبتنی بر برداشت­های خیلی ساده و عامیانه است. وقتی کسی از ایران به سفری مثلا ترکیه یا عربستان می­رود، خیلی راحت قضاوت می­کند که عرب­ها و ترک­ها این طور هستند و ایرانیان آن گونه. خوب این زودباوری و زودداوری ما کمتر مبتنی بر تحقیقات و نظریه­های علمی است. بحث این است که اگر می­خواهیم جامعه ایرانی را مثلا از نظر توسعه سیاسی به صورت علمی بشناسیم باید ببینیم که اینها محصول چه تغییراتی است و در این راستا به برشمردن مؤلفه­ها یا متغیرهای عمده فرهنگی در سطح اجتماع بپردازیم.

در ابتدا از وضعیت امروز خود شروع می­کنیم. معمولاً در عالم ارتباطی و رسانه­ای به تحلیل مسیر می­پردازند؛ اینکه جامعه به کدام سو می­رود و مسائلی که با آن مواجه هستیم بیشتر چه چیزهایی است؛ بعد بر اساس آن تصویر اولیه و ساده از مسائلی که پیش روی ماست می­گویند چه عوامل تغییر دهنده­ای بیشتر قابل مشاهده است که ما به آن توجه نمی­کنیم. برای توجه به این سطح دوم تحلیل  به دو نکته از جامعه ایران اشاره می­کنم. مورد اول روایت خبرنگاران برجسته­ خارجی در سال­های اخیر از ایران است و مورد دوم تحقیقی است که در همین شهر قم انجام شد. مورد اول؛ چند سال پیش آقای اریک رولوک روزنامه نگار برجسته فرانسوی به ایران آمد و تغییرات جامعه ایران نظرش را بسیار جلب کرده بود. وی دامنه این تغییرات را در حوزه زنان ایران می­دید که زنان وارد سطح جدیدی از مشارکت شده­اند؛ میزان ورودی دختران به دانشگاه­های خیلی بیشتر شده و...؛ تیتری در روزنامه لوموند زده بود که «زن ایرانی دیگر به آشپزخانه برنمی­گردد». یعنی در حقیقت پدیده­ای به اسم زن خانه­دار و نقش­های وی دارد تغییر می­کند. خود ما هم به تدریج دیدیم که اثرات اجتماعی این پدیده، تغییر در تقسیم سنتی کار است که زن کارهای خانه را و مرد کارهای بیرون را انجام می­داد. امروزه ممکن است زن در بیرون و مرد در خانه کار کند. وقتی مشارکت اجتماعی زنان بالا رفت، پیامدهای زیادی در جامعه ایجاد می­کند؛ یعنی بسیاری از زنان وارد حوزه­هایی می­شوند که قبلا در اختیار مردان بوده است.

مورد دوم تحقیقی است که چند سال پیش در شهر قم توسط آقای دکتر نیک­پی و آقای دکتر خسرو خاور در گفتگو با جوانان تحت عنوان « بیست ساله ها در شهر آیت الله­ ها» انجام گرفت. حاصل آن تحقیق این بود: بر خلاف تصور ما که می­گوییم جوان­ها دین گریز شده­اند یا از طرف دیگر خیلی دین­دار هستند، گفته بودند نوع و سبک دینداری جوان­ها متفاوت شده است. یعنی بسیاری از مسائلی که در دین­داری نسل ما مشخص بود مثلا اگر کسی تقلید و مرجعیت را قبول داشت، چه کارهایی می­کرد و چه کارهایی را نمی­کرد و متقابلاً اگر قبول نداشت خود را مقید به افعال و تکالیف نمی­دانست؛  نتیجه تحقیق آنها این بود که در عین قبول داشتن تقلید ولی عناصر متعارض با آن تقلید در رفتار و سبک زندگی جوانان هم وجود دارد. به عنوان مثال از یک مرجع خیلی سرشناس در پایبندی سنتی به مبانی دینی تقلید می­کنند ولی از طرف دیگر موسیقی پاپ هم گوش می­دهند. اگرچه این دو با هم در تعارض هستند ولی آنها این تعارض را در درون خود حل کرده اند. این تغییرات اصیلی است که در سطح دوم باید به آن پرداخت. مثال دیگری بزنم، نسل من یا دوستان هم سن و سال من یادشان می­آید که در دوران ما چیزی به نام جشن تولد گرفتن خیلی جایی نداشت؛ جشن تولد بیشتر برای بچه ها یا خانواده­های مرفه بود. ولی امروزه در اکثر خانواده­ها می­بینید حتی برای پیرزن­ها و پیرمردها جشن تولد گرفته می­شود. این دامنه تغییر در این سی – چهل سال چگونه رخ داده است؟ آیا فقط عامل تغییر سیاسی است؟ یا عوامل فرهنگی و اجتماعی هم در آن نقش داشته است؟ ساده ترین کار این است که این پدیده­های اجتماعی و فرهنگی را سیاسی تحقیق کنیم ولی سخت­ترین و عمیق­ترین کار این است که ریشه­های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی پدیده­های سیاسی را مورد بررسی قرار دهیم. وقتی نوع زندگی ما عوض شد امکان ندارد بر نوع تفکر ما هم اثر نگذارد. مگر می­شود روستایی به شهر بیاید و تفکرش تغییر نکند. در این سطح یک تحقیقی توسط مؤسسه آیندگان انجام گرفته به نام «آینده پژوهی ایران 1394» که از صاحب نظران پرسش­هایی مطرح کرده­اند. در این تحقیق متغیرهای مهم در جامعه ایران 1394 مورد پرسش قرار گرفته شده است؟ چه چیزهایی بیشتر اثرگذار خواهد بود؟ در نهایت 169 متغیر تأثیرگذار را ردیف کرده و به آنها نمره داده­اند. جالب اینکه مهم­ترین عوامل تأثیرگذار در تغییرات ایران را عوامل اجتماعی معرفی کرده­اند. در این تحقیق همه این 169 متغیر را در ده گروه به تناسب مسائلی که داریم طبقه­بندی کرده اند. مسائلی از قبیل زیاد شدن سرطان، مسأله خشکسالی، مذاکرات هسته ای، پایین آمدن قیمت نفت، سرخوردگی جوانان و ... در میان این متغیرها وجود دارد که مسائل اجتماعی با نوزده درصد، مسائل اقتصادی با هفده درصد، مسائل بین المللی با دوازده درصد، مسائل سیاسی با یازده درصد و مسائل زیست محیطی با ده درصد در این رتبه­بندی قرار گرفته­اند. بنابراین بر اساس این تحقیق دیگر مسائل آب را نمی­توان گفت که کارشناسان وزارت نیرو و جهاد کشاورزی حل کنند بلکه مسأله آب مسأله­ای است که منازعات قومی در آن شکل می­گیرد. هر کدام از این مسائل پیامدهای دیگری همراه خواهد داشت. نکته دیگر اینکه هر کدام مسائل در کنار دیگری قرار می­گیرد و تأثیرگذاری  مضاعف پیدا می­کند. مثلاً در فضای سیاسی و اجتماعی ایران همه نگاه­ها به پرونده هسته­ای دوخته شده است و مردم گمان می­کنند اگر توافق حاصل شود همه مشکلات حل می­شود. یعنی یک مسأله دارد اثرات دیگری هم پیدا می­کند. به همین دلیل تا مذاکرات نوسان پیدا می­کند، نرخ دلار هم بالا و پایین می­رود.

ازمیان ده مسأله مهم تأثیرگذار پیش روی جامعه ما در سال 94 13بر اساس نظر کارشناسان به ترتیب است:

یک: سرنوشت پرونده هسته­ ای ایران با 90.6 درصد؛

دوم: نرخ رشد سرطان در ایران؛ از جمله متغیرهای حوزه سلامت با 81.8 درصد؛

سوم: آلودگی هوای کلانشهرها با 81.8 درصد؛

چهارم: قیمت نفت و بازار جهانی از جمله مسائل بین المللی با 81.7 درصد؛

پنجم: از بین رفتن منابع زیرزمینی آب با 79.3 درصد؛

ششم: انتخابات مجلس با 78.75 درصد؛

هفتم: بیماری­های ناشی از آلودگی­های هوا با 78.1 درصد؛

و هشتم: یأس و سرخوردگی جوانان و ناامیدی نسبت به آینده 78.1 درصد.

اگر دقت کنید توجه جامعه به مسأله سلامت در ایران دارد مسأله جدیدی می­شود چه عدم سلامت و چه سلامت و اینکه چه کاری باید انجام دهد تا سلامتی او تأمین شود و چگونه جلوی عدم سلامتی را بگیرد. در مرحله بعد همه این مسائل را در چهارسطح طبقه بندی کردند:

سطح اول؛ مسائلی که اثرگذاری و تأثیرپذیری بالایی دارند که بیشتر در حوزه مسائل سیاسی است ولی مسائل اجتماعی و فرهنگی تاثیرات بنیادین دارند و زود مشاهده نمی­شود مانند تأثیر مشارکت زنان، جوان شدن جمعیت، شهری شدن جامعه و... ولی چیزی که تأثیرگذاری آن خیلی زود مشاهده می­شود مسائل سیاسی است. در مسائل سیاسی سه بحث مهم است: یک؛ انتخابات مجلس، دوم؛ منازعات سیاسی که درون حکومت وجود دارد (گرایش­های اصلاح طلبانه و اصول گرایانه)، سوم؛ سرمایه اجتماعی. سرمایه اجتماعی بحث جدیدی است که در علوم اجتماعی و اقتصاد مطرح می­شود. در گذشته ما فقط یک سرمایه داشتیم؛ سرمایه مادی یا سرمایه طبیعی مانند معدن و منابع طبیعی و نفت. سطح دومی از سرمایه را نیز تحت عنوان سرمایه انسانی تعریف کرده­اند. سرمایه انسانی یعنی اینکه چقدر تخصص و دانش و مدیریت داریم. شما جزیره­ای را در نظر بگیرید که خیلی آباد است و زمین مستعدی دارد ولی آنجا هیچ کس نیست. آنجا سرمایه مادی است ولی سرمایه انسانی نیست. اگر کارگر و مهندس و... آنجا رفت، می گوییم دارای سرمایه انسانی شد. اما امروزه از یک سرمایه جدید سخن گفته می­شود تحت عنوان سرمایه اجتماعی. می­گویند خیلی خوب! این مهندس­ها و کارگرها آنجا رفتند ولی انگیزه کار دارند؟ آیا با عشق کار می­کنند؟ اگر با عشق کار می­کنند و اعتماد دارند در اینجا می­گوییم سرمایه اجتماعی دارند. اگر جامعه به آینده امیدوار باشد، می­گوییم سرمایه اجتماعی دارد. ولی اگر امید ندارد می­گوییم سرمایه اجتماعی­اش پایین است. مشکلی که امروزه در دانشگاه­ها و بین جوان­ها داریم همین پایین بودن سطح اعتماد و امید اجتماعی است. در گذشته سه گروه دانشجو می­شناختم ولی امروزه گروه چهارمی آمده که اینها را نمی­شناسم. آن سه گروهی که وجود داشتند: بعضی خیلی سؤال می­کنند و معلوم می­شود که اهل فکر بودند. گروه دوم درس خوان بودند؛ وقتی استاد درس می داد گوش می­کردند و می­نوشتند. گروهی هم بودند که فقط گوش می­کردند ولی واقعاً در کلاس بودند. اما یک گروهی آمده­اند که نه گوش می­کنند، نه سؤال می­کنند و نه می­نویسند؛ دو ساعت می­نشیند و تلاش می­کند هیچ چیزی وارد ذهنش نشود. ـ این خیلی هنر است!ـ دلیل این چیست؟ دلیلش این است که نمی داند اصلاً برای چه آمده است. یا اینکه آمده است فقط مدرک بگیرد نه اینکه چیزی یاد بگیرد. به همین دلیل است که شما با انبوه تحصیل کردگان بیکار در ایران مواجه هستید. یک زمان گفتند دیپلمه بیکار، بعد گفتند لیسانسیه بیکار، در آینده نه چندان دور خواهند گفت دکترای بیکار. این وضعیت پایین بودن سرمایه اجتماعی را نشان می­دهد. بنابراین مهم­ترین مسائل تأثیرگذار و تاثیرپذیر که باید برای آن راه حل پیدا کنیم یک؛ انتخابات مجلس، دو؛ منازعات سیاسی گروه­ها و سه؛ سرمایه اجتماعی پایین است.

سطح دوم؛ مسائلی است که اثرگذاری آن بالاست ولی اثرپذیری اش از داخل پایین است. در این سطح، اولین مساله؛ پرونده هسته­ای، دوم؛ قیمت جهانی نفت و سوم؛ داعش است. گزارشی که اخیراً سیا منتشر کرد این بود که نود کشور جهان تحت تأثیر جریان داعش قرار گرفته اند. سطح ساده پدیده داعش همین است که می­بینید؛ می­کشند، آتش می­زنند، سر می­برند و ... ولی سطح عمیق­تر این است که چه مسأله فرهنگی و فکری وجود دارد که جوان­هایی را از اروپا جذب می­کند. اغلب اینها تحصیل کرده و دانشگاهی هستند ولی بر اساس تحجر و مادون تحجر عمل می کنند.

سطح سوم؛ از مسائل پیشرو، مسائلی است که اثرگذاری شان پایین است، زود اثر نمی­گذارند ولی اثرپذیری­شان بالاست؛ یعنی تحت تأثیر عوامل دیگری تشدید می­شوند که به شش مسأله می­توان اشاره کرد: یک؛ یأس و سرخوردگی جوانان، دوم؛ باور افکار عمومی به توانایی دولت در حل مسأئل (مثلا اینکه آیا دولت می­تواند مسأله بیکاری را حل بکند یا نه؟)،سوم؛ پیاده­سازی اقتصاد مقاومتی، چهارم؛ نارضایتی از وضع زندگی، (این ویژگی جامعه ماست به این دلیل که سطح توقعات بالا ولی امکانات پایین است)، پنجم؛ باور مردم به سخنان مسئولان، ششم؛ چالش­های قومی و محلی (منازعات هویتی، شیعه، سنی، کرد، ترک و فارس و...).

سطح چهارم؛ مسائلی است که هم اثرگذاری­شان پایین است و هم اثرپذیری­شان. یعنی هم آرام تأثیر می­پذیرند و هم آرام تأثیر می­گذارند که دو مورد اینجا مهم است: یک؛ دو قطبی شدن جامعه. یعنی جامعه به صورت دوگانه­ای در می­آید؛ یا این یا آن. به جای اینکه متکثر شود، نوعی تقابل شکل می­گیرد، دوم؛ تنش بین فرهنگ رسمی و غیر رسمی که در حوزه سبک زندگی بروز پیدا می­کند. یعنی فرهنگ والا و فاخر و فرهنگ پست و زیر.  در حوزه مطالعات فرهنگی و ارتباطات می­گویند آنچه تأثیرگذار است فرهنگ غیررسمی است. شما ببینید هر کسی که جلوی دوربین و میکروفن قرار می­گیرد مرتب و سنجیده حرف می­زند ولی می­گویند باید در بیرون ببینی چگونه حرف می­زند. "جان فیکس" یکی از صاحبنظران مطالعات فرهنگی می­گوید: « فرهنگ هر جامعه­ای را می­توان از میان آشغال­هایش درآورد که جامعه به اصطلاح چگونه زندگی می­کند.» ماشین­های آخرین مدل شکلش خیلی زیبا است ولی درون آن چگونه است؟ چگونه رانندگی می­کنند؟ می­گوید: « شناخت یک جامعه از روی فرهنگ غیررسمی آن صورت می­گیرد نه فرهنگ رسمی و آن چیزی که در رسانه ها می­گویند و می­نویسند.» در جامعه ما هم این دوگانگی و تقابل بین فرهنگ رسمی و غیررسمی در حال شکل­گیری است.

این مباحث آینده­نگری است. آینده­نگری یعنی برآورد کردن و تحلیل مسیر کردن است که به کجا می­رویم. آینده­نگری را سعدی در داستان معروف لقمان حکیم مطرح می­کند. شخصی از لقمان می­پرسد تا شهر چقدر مانده است ولی لقمان جواب نمی­دهد؛ تا راه می رود می­گوید این قدر مانده است چون می­خواهد ببینید که او چگونه راه می رود. بحث آینده­نگری هم دقیقاً به همین مسأله برمی­گردد. بر اساس آن چیزی که الآن در جامعه ما می­گذرد می­توان پیش­بینی کرد که جامعه به کدام سو می­رود. اگر کمی عمیق­تر بررسی کنیم باز تغییراتی که در خود ایران انجام گرفته است، متأثر از تغییرات جهانی هم است. ببینیم در این چند دهه اخیر چه عواملی باعث تغییر در ایران بوده است. برای بررسی عوامل تغییر اگر بخواهیم اندازه­گیری دقیقی داشته باشیم دو طرح تحقیقاتی یکسان در سطح ملی انجام گرفته است.یکی درسال 1354 و دیگری در 1383. در این دو تحقیق با معیارهایی به اندازه­گیری نگرش­های ایرانیان در شهرهای بزرگ پرداخته­اند که نشان داد بزرگترین عامل تغییر در سطح خانواده اتفاق افتاده است، به این صورت که در خانواده در سال 1354 بیشترین تصمیم­ها در حدود 72 درصد تصمیم­ها با نظر مرد یعنی پدر خانواده گرفته می­شده است ولی به 42 درصد در سال 1383 رسیده است یعنی سی سال بعد از آن حدود سی و دو درصد از نقش مرد کم شده است و بر نقش زنان و بچه ها در خانه اضافه شده است. این چه معنایی می­دهد؟ یعنی خانواده تا حدود زیادی دموکراتیزه شده است و با هم تصمیم می­گیرند. مثلا اگر بچه ای کنکور دارد، چقدر خانواده ملاحظه کنکور او را می­کند؛ سفرش را لغو می کند، رفت و آمدهایش را کم می کند؛ ولی وقتی ما درس می­خواندیم چه کسی به خاطر کنکوری بودن ما رعایت می­کرد؟! این تغییری که در نهاد خانواده رخ داده است تأثیر خودش را بر نهادهای دیگر مانند مدرسه، اداره، کار و حکومت و ... می­گذارد. این تغییری است که در بنیادهای جامعه رخ داده است.

نکته مهم اینکه اگرچه نهاد خانواده در درون خودش دموکراتیزه شده ولی بر اساس مطالعات خودم باید بگویم مهم­ترین مسأله فرهنگی کشور همین مسأله غیرگفتگویی بودن یا ناتوان بودن در گفتگو است. فرق ندارد پدر و مادر و فرزند، معلم و شاگرد، رئیس و مرئوس، حکومت و شهروندها و... نمی­توانند با هم حرف بزنند. به همین دلیل هم در مبانی گفتگو و هم در مهارت­های گفتگو بحث داریم. بر اساس بسیاری از تحقیقاتی که در سطح خرد انجام گرفته است، اغلب طلاق­هایی که در ایران انجام می­گیرد به دلیل همین اختلال­های گفتگویی بین زن و مرد است؛ نه اینکه حرف نمی­زنند، خیلی هم حرف می­زنند ولی حرف همدیگر را نمی­فهمند. بسیاری از ما در سمینارها شرکت کرده­ایم؛ هر کسی با سرعت حرفش را می زند و دوباره می نشینند؛ جمع بندی کنار همدیگر می­کنند ولی امکان گفتگویی وجود ندارد. مکانهای گفتگو هم وجود ندارد. در ساختار گذشته ما، خیلی مکان­های گفتگو وجود داشت اما این مکان­ها کم رنگ شده­اند. در هیئت­ها، قهوه­خانه­ها، گذرها و ... با همدیگر گفتگو می­کردند ولی امروزه در آپارتمان­ها و برج­ها کسی از همسایه خود خبر ندارد. مهارت­های گفتگو هم کم رنگ شده است. اگرچه چنین ضعفی در جامعه ما وجود دارد ولی من خوشبین هستم زیرا گفتگویی شدن خانواده و به اصطلاح ایجاد خانواده مدنی و گفتگویی به ایجاد جامعه گفتگویی کمک خواهد کرد. البته این تغییرات، تغییرات دراز مدتی است که بعد از سال­ها می­توان نتایج آن را دید.

بحث دیگر در همین حوزه ارتباطات، وضعیت جامعه در حال عبور از وضعیت سنتی به وضعیت مدرن است که به آن جامعه در حال گذار می­گویند. جامعه سنتی ، جامعه­ای است که سنت­ها و عرف و مناسباتی سنتی در درون جامعه وجود دارد که البته آنها راهگشا هم هستند. از ویژگی­های جامعه مدرن هم به عقلانیت و قانون اشاره کرد. جامعه در حال گذار جامعه­ای است که از وضعیت سنتی خودش خارج می­شود ولی هنوز به وضعیت مدرن نرسیده است. در این جامعه وضعیتی نابهنجاری می­بینید مثلا وقتی یک سخنرانی انجام می­گیرد یک عده کف می­زنند، یک عده صلوات می­فرستند، یک عده نه صلوات می­فرستند و نه کف می­زنند و یک عده هم صلوات می­فرستند و هم کف می­زنند. این جامعه، جامعه ای است که دچار نوعی نابهنجاری شده است که نمی دانند در کجا قرار دارد.

کسی به اسم "لرنر" قبل از انقلاب شش کشور در خاورمیانه را مورد مطالعه قرار داده است. ترکیه، ایران، اردن، مصر، سوریه و لبنان. این جوامع چگونه مدرن می شوند؟ چه نوسازی سیاسی، فرهنگی، اجتماعی رخ می دهد؟ و ... و درنهایت طبقه بندی کرده و گفته است چهار عامل باعث می شود تغییر در یک جامعه رخ بدهد. عامل اول رشد شهرنشینی است و جامعه‌ای که بیش از 25 درصدش در شهرهای بالای پنجاه هزار نفر ساکن بشوند این جامعه، به سرعت به سمت مدرن شدن پیش می­رود. جامعه ایران قبل از انقلاب جامعه­ای با اکثریت روستایی است ولی امروز نزدیک به هفتاد درصد جامعه شهری است یعنی ظرف سی و پنج سال از یک جامعه روستایی به یک جامعه شهری تبدیل شده­ایم. پس عامل اول تحرک، نوسازی و تغییرات و تحولات اجتماعی و فرهنگی در جامعه ما رخ داده است. عامل دوم را می­گوید وقتی شهرنشینی بالا رفت میزان سواد بالا می­رود. امروزه در کشور پنچ میلیون دانشجو داریم و تقریبا در هر خانواده یک دانشجو وجود دارد. وقتی که سطح سواد جامعه بالا رفت عامل سوم مهم می­شود؛ عامل سوم استفاده از رسانه­ها اعم از رادیو، تلوزیون و در حال حاضر شبکه­های مجازی، تلفن هوشمند و ... است. بر طبق یک آمار، استفاده از تلفن هوشمند از سال 91 تا حال 9 برابر شده است. تلفن هوشمند یعنی هر چیزی در دنیا محو می­شود. عامل چهارم تغییر را بالارفتن سطح مشارکت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی می­داند. یعنی اینکه افراد نسبت به سرنوشتشان حساس باشند. پیدا کردن کار،  شرکت در انتخابات و... . این مسأله مهمی است که انواع مشارکت چگونه است و بازخوردش هم بحث مستقلی را می طلبد. "لرنر" می­گوید اینها عامل تغییر است. این عامل تغییر چه کار می­کند؟ عامل تغییر در جامعه نیازهای جدیدی وجود می­آورد. حال اگر امکان برآوردن این نیازهای جدید وجود داشته باشد یا اینکه جامعه بداند چطور به این نیازها برسد، نوسازی در آن جامعه با حرکتی آرام  و متوازن پیش می­رود ولی اگر سطح نیازها و توقعات که بالا می­رود امکان برآورده شدنش وجود نداشته باشد، میزان توقعات فزاینده به انقلاب سرخوردگی­های فزاینده منجر می­شود و جامعه گرفتار آسیب­های شدید می­شود و اختلالات در جامعه به وجود می آورد. خوب راه حل در اینجا چه چیزی است؟ راهبردی که در اینجا وجود دارد این است که نخبگان، سیاستمداران و کارگزاران جامعه را هر چه بیشتر توانمند کنند و نهادهای مدنی در آن قوی تر شود یا گفتگو در آن امکان پذیرتر شود، دیوارهای نفرت و فاصله کوتاه تر بشود و به جامعه یاد دهند چگونه به نیازهای خود دست پیدا کنند. امروزه تحقیقات نشان می­دهد جامعه ایران با سه راهبرد روبرو است. یک نظر؛ طرفدار نوگرایی رادیکالیستی و افراطی و در پی تغییر تند اوضاع سیاسی و اجتماعی است. این یک نظر حداقلی است و اکثریت جامعه ایران چنین چیزی را نمی­خواهند. نظر دیگر؛ این است که جامعه باید خودش را متناسب با امکانات و وضعیت­هایی که وجود دارد هماهنگ کند. به عبارت دیگر با توجه به امکانات موجود، برای شغل، کار، سیاست، فرهنگ، علم و ... را سیاستگزاری کند. این یعنی یک حرکت محافظه کارانه و به اصطلاح خواستار تحول نبودن. این نظرهم در حداقل است. نظر سوم؛ که بدنه کلی جامعه ایران در همین انتخابات اخیر سال 1392 آن­را تایید کرد، خواستار نوعی اصلاح وضع موجود نه به دنبال به هم ریختن وضع موجود است. به عبارت دیگر جامعه از این نظر به سمت نوعی عقلانیت و تأمل و بازاندیشی کشیده شده است. این جامعه، جامعه قدیم نیست. در این جامعه جوانان، زنان، تحصیل­کرده­ها و... خواسته­های متفاوتی دارند. باید این خواسته­ها را دید و به رسمیت شناخت و متناسب با آن نوعی بازسازی و اصلاح انجام داد. این همان چیزی است که در وجه دینی و فقهی، از آن تحت عنوان شرایط زمان و مکان در اندیشه امام و تحت عنوان مقتضیات زمان و مکان در اندیشه شهید مطهری نام برده می­شود. بنابراین باید ببینیم صورت مسأله چیست؟ جامعه ما در چه وضعیتی است؟ چه فرصت­هایی دارد؟ چه تهدیدهایی دارد؟ چطور می­شود تهدیدها را به فرصت تبدیل کرد؟ و متناسب با واقعیت­های جدید چگونه انعطاف نشان داد که تغییر درستی باشد.

 

پرسش: با وجود سرایت آسیب­ های امروز در جامعه ایران از شهر های بزرگ  به دیگر جاها، آیا ما با فروپاشی اجتماعی مواجه هستیم؟

نکته اول اینکه بر اساس مشاهدات و جمع­بندی خودم، آسیب­های اجتماعی جامعه ایران بسیار زیاد است که از جمله همین آسیب­ها بالارفتن نرخ طلاق است و حتی نرخ طلاق در بعضی از شهرهای مذهبی از جمله مشهد با تهران تفاوتی نمی­کند. نکته دوم معمولاً آسیب­ها همدیگر بازتولید می­کنند. شما طلاق را فقط محصول یک اختلال عاطفی نگیرید بلکه در آن عوامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هم دخیل است. ولی از طرف دیگر من نسبت به بنیان­های اصلی جامعه ایرانی نگران نیستم به دلیل اینکه در یک ارزیابی کلی نسبت به مسائل ایران، خیلی از چیزها رشد کرده که یکی از این موارد، رشد خانواده مدنی در ایران است که می­تواند عاملی برای کاهش طلاق باشد. البته بسیاری از این مسائل تحت تأثیر عوامل خاصی تشدید می­شود ولی بعد از مدتی پایین می­آید. اینکه آسیب­های تهران قابل سرایت به شهرهای بزرگ دیگر است، به نظر می رسد که حتماً هست. گاهی شهری بعد از دویست سیصد سال شهر بزرگی می شود ولی گاهی خیلی زود بزرگ می­شود. امروزه سومین شهر بزرگ ایران کرج است که به لحاظ جمعیتی از اصفهان، شیراز و تبریز جلو افتاده است. ببینید وقتی کرج در مدت کوتاهی به شهر سوم ایران تبدیل و به تهران وصل می­شود، طبیعتاً بسیاری از مشکلات تهران به کرج سرایت می­کند. ولی  خیلی موافق نیستم که به رغم تعدد و تراکم آسیب­های اجتماعی، فکر کنیم جامعه ایران در معرض نابودی است. بیش از هزار سال پیش هم فردوسی نگران بود:

دریغ است که ایران ویران شود                            کنام پلنگان و شیران شود

ولی بعد مغول هم آمد و ایران نابود نشد. در نتیجه معلوم می­شود چیزهایی برای مقاومت در جامعه ما وجود دارد که از نابودی آن جلوگیری می­کند. البته این مسأله تعدد و تراکم آسیب­های اجتماعی را باید جدی گرفت. تراکم و تعدد آسیب­های اجتماعی یعنی اینکه ما با آسیب­های نوپدید مواجه هستیم. چه زمانی ما با خودکشی استاد دانشگاه مواجه بودیم؟ آن هم استاد مذهبی که سابقه جبهه و جنگ هم دارد. همین پدیده پورشه سواری و ترکیب پورشه سوارها در نظر بگیرید. گزارشی را نیویورک تایمز داده که قیمت پورشه در ایران چهار برابر امریکاست. این پدیده را جز در یک فضای آسیبی نمی­توان مورد تحلیل قرار داد.

 

پرسش: فکر نمی کنید شبکه های اجتماعی و مجازی  جایگزین شبکه های  غیر مجازی و حقیقی شده است؟

بحث من این بود که تحت تأثیر عوامل ارتباطی چه تغییری در ایران رخ داده است. مثلا وقتی تلفن هوشمند زیاد می­شود ورود شما به شبکه­های اجتماعی تسهیل شده و زنان ما هم وارد این شبکه­ها می­شوند. اینها همه عامل تغییر است. مسأله­ای هم که شما اشاره کردید مسأله درستی است. من به دوستان دانشجو گفتم که یک ضعف مهمی در جامعه ما وجود دارد و آن ضعف تجربه یا تحمل تاریخی است. اینکه در واقع انباشت تاریخی اینجا وجود ندارد. به تعبیر آقای دکتر "کاتوزیان" ما گرفتار جامعه کوتاه مدت هستیم. اشکال این جامعه کوتاه مدت این است که تجربه­ها منتقل نمی­شود. مسائل مثل یک آونگ از نقطه­ای که شروع می­شود به همان نقطه قبلی بر می­گردد. نکته بسیار مهم داشتن نگاه اجتماعی است. در بسیاری از جوامع توسعه یافته اول جامعه در کار اجتماعی توانا می­شود، شبکه­های اجتماعی فعال می­شوند و بعد از دل این کارهای اجتماعی تفکر بیرون می­آید؛ نهادهای فرهنگی ایجاد می­شود و بعد از آن به سیاست وارد می­شود. مثلا اخوان­المسلمین اول کارهای خیریه انجام می­داد، بعد که تفکرش شکل گرفت، وارد سیاست شد. ولی ما وقتی به کار اجتماعی می­پردازیم که در سیاست شکست خوردیم.

پرسش: مهم ترین دغدغه پس از افت تحصیلی و پژو هش در میان دانشجویان را چه چیزی ارزیابی می کنید؟

آن چیزی که ما در دانشگاه الآن می­بینیم عدم وجود دغدغه در جوانهاست. یعنی اصلاً دغدغه­های سیاسی و اجتماعی ندارند که می­توان به عنوان یک بحران از آن نام برد. یکی از دغدغه­های آکادمیک خودم مساله جامعه نظاره­گر است. ( من کلمه بحران را خیلی ساده به کار نمی­برم چون آسیب­ها تحت شرایطی ممکن است به بحران تبدیل شوند و ممکن هم هست بعد حل بشوند.) آسیبی که وجود دارد این است که ما با جامعه نظاره­گر مواجه هستیم. با دانشجوی نظاره­گر هم مواجه هستیم نه با جامعه و دانشگاه کنشگر. یعنی اکثریت، اکثریتی تماشاچی است. مثلا در پیاده رو دارد می رود، یک تصادفی می­شود؛ ببینید چند نفر به فکر این هستند که این فرد را به بیمارستان برسانند و چقدر به دنبال این هستند که با موبایل عکس بگیرند و مثلا در اینستاگرام بگذارند. جامعه تماشاچی یا جامعه نظاره­گر حاصل مجموعه­ای از عوامل است. عوامل سیاسی، تحولات فناوری، عوامل اجتماعی و ... در آن مؤثر است. هزینه تماشا کردن خیلی کم است ولی هزینه مشارکت کردن بالاست. همان مثالی که زدم، طرف تصادف کرده شما ببریدش بیمارستان. اولین اتفاقی که می­افتد این است که بازداشت می­شوید. حکم صادر می­شود. خانواده اش با شما برخورد می­کند. ده­ها مشکل حقوقی و اجتماعی و سیاسی پیش می­آید. در امور سیاسی هم همین طور است. راه حلش این است که جامعه از طریق نهادهای مدنی توانمند بشود.

یک وقتی من به الجزایر رفته بودم، یکی از متفکرین آنجا که از دوستان مرحوم دکترشریعتی بود حرف درستی می زد. سخنگوی انقلاب الجزایر هم بود. گفت انقلاب ما را خیلی مطالعه بکنید چون مشابهت ­های زیادی بین انقلاب اسلامی و انقلاب الجزایر وجود دارد. می­گفت ضعفی که ما داشتیم این است که نتوانستیم انقلاب را به نسل بعد از خودمان منتقل کنیم. دلیلش جالب بود. این بود که زبان نسل انقلاب با زبان نسل بعد از انقلاب متفاوت است. زبان نسل بعد زبان عقلانی است. به عبارتی استدلال و نقد می­کند. می­گوید چرا این کار را کردید. چرا جنگ را این طور ادامه دادید. نسل بعد با زبان حماسی نمی­پذیرد. این است که یک عدم گفتگو و ضعف گفتگو به وجود می آید.

منتشر شده در نشست های علمی
دوشنبه, 18 آبان 1394 19:54

نهضت بازگشت اخلاق به جامعه

آسیب شناسی اجتماعی را نقطه آغاز نهضت بازگشت به اخلاق قرار دهیم/ نقصان آزادی و عدالت در رأس مسائل اخلاقی جامعه قرار دارند

جماران- بهاره کنجکاوفرد: «اخلاق‌گریزی» موضوعی است که اگرچه در زمینه علل و عوامل، بسترها و دامنه گسترش آن در جامعه ما، اختلاف نظرهایی وجود دارد؛ اما کمتر کسی‌ست که توان انکار آن را داشته باشد و هر از چند گاهی کارشناسان حوزه اخلاق نسبت به آن هشدار می‌دهند.

حجت‌الاسلام والمسلمین سیدحسن خمینی، یادگار امام در تعدادی از سخنرانی‌های اخیر خود، ضمن اعلام نگرانی از تنزل بسیاری از صفات اخلاقی در جامعه امروز، بر ضرورت ایجاد نهضت بازگشت اخلاق به جامعه تأکید کرد.

تأمل دقیق در رویکردهای اخلاق‌گرایانه و عارفانه امام خمینی در عرصه عمومی، ما را به این نتیجه می‌رساند که آن عارف بزرگ اساسا نظام سیاسی اسلامی، حکومت، حاکمیت، فقه، ولایت و ولایت فقیه را نه به مثابه هدف که به مثابه ابزارهایی برای اجرای نظام اجتماعی عادلانه اسلام؛ و نظام اجتماعی عادلانه اسلام را، به مثابه ابزار و وسیله‌ای برای برای پرورش انسان مهذب می‌داند. همچنانکه الگوی بزرگ او، پیامبر مکرم اسلام(ص)، در مرتبه‌ای والاتر، هدف از بعثت خویش را کامل کردن مکارم اخلاقی می‌داند.

امام خمینی در کتاب ولایت فقیه خود ابزار تلقی شدن فقه، قوانین اسلامی و حاکمیت نظام اجتماعی اسلامی را برای دست‌یابی به اخلاق و تهذیب نفس؛ چنین توضیح می‌دهد: «اسلام به قانون نظر «آلى» دارد، یعنى، آن را آلت و وسیله تحقق عدالت در جامعه می‌داند، وسیله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذیب انسان می‌داند. قانون براى اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است. (ولایت فقیه، ص372)

آنچه در پی می‌آید متن کامل گفت‌وگوی خبرنگار جماران با حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمدعلی ایازی، استاد دانشگاه و قرآن‌پژوه است. وی که تألیفاتی همچون «آزادی در قرآن»، «قرآن و فرهنگ زمانه»، «قرآن و تفسیر عصری»، مجموعه پنج جلدی «تفسیر قرآن مجید» برگرفته از آثار امام خمینی(ع) و ده ‌ها اثر تفسیری و اجتماعی و مقالات قرآن‌پژوهی را در کارنامه خود دارد، در این گفت‌وگو به نسبت اخلاق با دین در قرآن و سیره پیامبر اکرم (ص)، جایگاه اخلاق در سیاستگذاری عمومی کشور، عوامل بروز اخلاق‌گریزی در جامعه، ابزارها و راه­کارهای شکل‌گیری یک نهضت اخلاق‌گرا در جامعه، شیوه تدریس اخلاق در آموزش و پرورش و آموزش عالی و همچنین دیدگاه امام خمینی (ره) در رابطه با اهمیت آموزش مادرانه و پیش از آموزش و پرورش در تربیت فرزندان اشاره می‌کند.

متن این گفت‌وگو به شرح زیر است:

جامعه ما جامعه‌ای دینی است و نسبت دین با اخلاق یکی از پراهمیت ترین مسائل در شکل گیری باورهای عمومی است؛ این که آیا دین برای اخلاق آمده است و اخلاق غایت و هدف دین داری محسوب می شود؛ یا آن که باید به رابطه ای  عکس آن قائل باشیم؟

اگر نگاهی کلان به مهم­ترین متن مقدس مسلمانان یعنی قرآن داشته باشیم، متوجه می­‌شویم که قرآن از نظر محورهای موضوعی به چهار بخش عقاید، احکام، اخلاق و قصص تقسیم می‌شود. البته این تقسیم‌بندی از نظر صوری انجام گرفته است، نه از لحاظ ارزش‌گذاری که طبق آن، ترجیح یا برتری یکی از موارد بر مورد دیگر بیان شود، یا اصل و فرع بودن آنها مدنظر قرار بگیرد. به عنوان نمونه اگر فرض کنیم «امر» در عقاید و احکام، راجع به بحث توحید یا در رابطه با نماز خواندن و کیفیت انجام دادن آن باشد، روشن است که توحید اصل حاکم بر نماز خواندن است. در حالی که بخش قصص یک بخش مستقل معرفتی نیست و جنبه بیانی دارد. یعنی قصص بیان معارف اعتقادی و اخلاقی است و قصه بذاته هدف نیست و این کتاب تاریخی و قصه نیست. این مسئله شامل احکام نیز می‌شود. یعنی احکام خودشان غایت نیستند و نماز برای آراستگی انسان به فضائل و زدودن رذایل است. لذا صحیح بودن مطلوبیت ندارد مقبولیت داشتن مطلوب نماز است.

بنابراین، بخش ذکر شده چهارگانه، نوعی تقسیم‌بندی کلی بود، اما تقسیم‌بندی دیگر اینگونه است که نسبت اخلاق با دین در قرآن و سیره پیامبر(ص) نه به لحاظ کیفی و نه به لحاظ کمی مد نظر قرار می­‌گیرد، به این معنا که از نظر محورهای موضوعی چهار بخش دارد، اما به منظور مشخص شدن اصل و فرع و همچنین جهت­‌ها و جهت­‌گیری‌ها، امکان نظرسنجی بین این قسمت‌ها تنها با روشن کردن غایت دین و هدف بعثت پیامبر وجود دارد.

نکته دومی که در این مسیر مطرح می‌شود، بحث مربوط به کمیت آیات است. برخی در باب احکام در آیات قرآن کریم اعلام کرده‌اند که از 6236 آیه ۵۰۰ آیه درباره اخلاق وجود دارد، اما برخی دیگر از ۲۰۰ آیه در این رابطه سخن گفته‌اند. افراد دیگری نیز این عدد را به ۱۰۰۰ آیه رسانده‌اند در حالی که چنین چیزی صحت ندارد. این در حالی است که آیات مربوط به معاد شامل عددی حدود ۱۲۰۰ تا ۱۷۰۰ آیه می­‌شود، یعنی اگر تنها از بعد کمی حساب کنیم؛ آیات اعتقادی مربوط به این مبحث شامل این تعداد می‌شود وگرنه با احتساب آیاتی که در باب توحید یا دیگر اعتقادات است، آیات را تنها از بعد کمی مورد بررسی قرار داده‌ایم.

همچنین باید توجه داشته باشیم که سومین جهت در این نگاه کلان، توجه به اصلی است که جهت‌گیری را نشان می­‌دهد. به نظر می‌رسد یکی از مباحث روشن در این مسیر، اخلاقی بودن جهت‌گیری قصص و ربط آن به مبحث احکام است.

البته کلماتی در قرآن داریم که فلسفه بعثت انبیا را تعلیم و تزکیه می­‌داند: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ» (سوره جمعه/آیه 2) به یقین، خدا بر مؤمنان منت نهاد [که‏] پیامبرى از خودشان در میان آنان برانگیخت، تا آیات خود را بر ایشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، قطعاً پیش از آن در گمراهى آشکارى بودند.

این معنا با صراحت و شفاقیت بیشتر در سنت بیان شده است. کلام منقول از پیامبر اکرم (ص) که از طریق فریقین نقل شده، گواهی روشن بر این موضوع است. پیامبر اکرم (ص) می‌­فرمایند: «إنّی بعثتُ لاُتممُ مکارم الاخلاق» (من مبعوث شدم برای اتمام مکارم اخلاق.)

با پیش رفتن در چنین مسیری، این سؤال مطرح می‌­شود که عقاید به چه دلیل لازم است؟ اعتقاد به توحید در زندگی ما چه تأثیری باید بگذارد و آن را برای چه اموری می‌خواهیم؟ اعتقاد به معاد در چه بخش از زندگی ما جای دارد؟ تأمل در این مجموعه به ما ثابت می ‌کند که اعتقاد به توحید و معاد را برای تغییر در جهت ‌گیری زندگی و معنابخشی در رفتار، تغییر در تعامل با جامعه و رفتارمان با خداوند متعال و همچنین تصحیح رفتار با دیگران نیاز داریم که همه این موارد بستگی به اخلاق و نسبت اخلاق با دین دارد که در قرآن و سیره پیامبر (ص) این معنا را به خوبی نشان می­‌دهد.

در نهایت و بر اساس نتیجه‌گیری اینجانب، اخلاق، محوری‌ترین موضوع از موضوعات معارف دین و قرآن است که با دسته‌بندی آیات در قرآن و روایات به خوبی این معنا استفاده می‌ شود.

با توجه به جایگاهی که برای اخلاق در قرآن کریم توضیح دادید، اخلاق و اخلاق گرایی در سیاستگذاری فرهنگی و تربیتی و به طور کلی سیاستگذاری عمومی یک کشور اسلامی، چه جایگاهی باید داشته باشد؟

به سیاستگذاری به دو صورت می ‌توان نگاه کرد که یکی از آن ها، سیاست گذاری کلان و برنامه‌ریزی برای اصلاح جامعه است. منظور از سیاستگذاری کلان نیز جهت­‌گیری عام به صورت ایجابی و سلبی است. یعنی چه کنیم که جامعه به سمت اخلاق سوق پیدا کند و چه کاری انجام ندهیم که جامعه دچار آسیب ‌های اخلاقی شود. اما گاهی اوقات، منظور ما در ترویج اخلاق، تصدی‌گری است. به نظر اینجانب در حوزه اخلاق جایی برای تصدی گری حکومت نیست، دولت می ‌تواند به گونه­‌ای برنامه‌ریزی کند که مردم شوق به خوبی پیدا کنند و از بدی ‌ها متنفر شوند؛ چون اخلاق موضوعی نیست که جای دخالت مستقیم و تصدی گری داشته باشد. جهت‌ گیری اخلاقی جامعه لزوما با دخالت کردن و وارد شدن تحقق نمی ‌پذیرد، به خصوص که در بیشتر موارد اخلاق اجتماعی مد نظر قرار می­‌گیرد.

موضوعات موجود در حوزه اخلاق اجتماعی، به روابط اجتماعی و نظام اقتصادی و سیاسی عادلانه و سالم و پویا پیوند می­‌خورد. هنگامی که صحبت از اخلاق اجتماعی به میان می­‌آید، منظور این است که حکومت باید کاری انجام دهد که جامعه­‌ای اخلاقی و اخلاق‌مدار تحقق پیدا ­کند. البته اینکه حکومت در این مسیر چه کاری باید انجام دهد و خود، چه ویژگی‌­هایی باید داشته باشد و از چه روشی باید استفاده کند، بحث جداگانه‌­ای را می­‌طلبد. اما مسلم این است که به جای ترویج ظاهر احکام که در خلال آن معمولا به صورت‌گرایی شریعت توجه می­‌شود، باید ببینیم جهت­‌گیری اخلاقی جامعه به چه سمت و سویی است، از چه آسیب­‌هایی رنج می‌برد. مثلا اگر آن جامعه از بیکاری و یا فقر رنج می‌­برد، این خودش یک نوع آسیب اخلاقی است. جامعه استبدادزده و تحقیر شده و یا سراسر تبعیض و بی‌­عدالتی بستر بی­‌اخلاقی را فراهم می­‌کند.

 در شرایط کنونی وضعیت اخلاق­‌گرایی در جامعه را چگونه می­‌بینید؟ به نظر شما عوامل بروز اخلاق‌گریزی در جامعه ما شامل چه مواردی می­‌شود؟

هرچند در نگاه کلان، جامعه را جامعه‌­ای بداخلاق نمی‌بینم؛ اما جامعه ما به لحاظ اخلاقی جایگاه مطلوبی ندارد. جامعه ما به دلایل مختلفی مانند مشکلات اقتصادی، بیکاری، تبعیض و بی‌عدالتی، چالش­‌هایی جدی در حوزه آسیب‌های اخلاقی دارد و از این جهت مطلوبیت لازم را در نگاه پدیدارشناسی ندارد.

نمی‌­توان گفت در جامعه­‌ای، اصلا دزدی اتفاق نمی‌افتد و هیچ‌گونه بداخلاقی رخ نمی‌دهد؛ اما هنگامی که جامعه­‌ای را مشاهده می‌کنیم که آمار دزدی، فساد، اعتیاد، طلاق و آمار پرونده‌های دادگستری در آن بالا و آمار وجدان کاری پایین است، متوجه می‌شویم که آنجا، یک جامعه مطلوب دینی نیست و فاصله زیادی تا مقصد پیش رو دارد. تمامی این مسائل، تنها با موعظه کردن حل نمی‌­شود.

برای داشتن فضایی پرنشاط که یکی از پارامترهای مهم و درخور توجه برای یک جامعه به شمار می­‌رود، باید عدالت، آزادی و شوق زندگی و شادی مثبت و نه بی‌هویتی جاری باشد؛ باید بیکاری زیاد نباشد و مشکلات اقتصادی به حداقل برسد تا جامعه در این صورت بتواند با آسیب­‌های اخلاقی مبارزه کند و مواجهه مثبت با مشکلات داشته باشد. مشاهده تعداد زیادی از افراد بیکار، فروشندگان خیابانی با سنین بسیار پایین و همچنین فساد و فحشا در یک جامعه، مشکلات اقتصادی، به عنوان عاملی تأثیرگذار در انحطاط جامعه و کاهش اخلاق تلقی می‌گردد.

مسلما بخشی از اخلاق جامعه تحت تأثیر روابط اجتماعی و روابط سیاسی موجود یک جامعه قرار دارد، که در این باره می­‌توانیم به تعبیر موجود در معارف و منقولات دین اشاره کنیم: «الناس علی دین ملوکهم». از این تعبیر چنین برمی‌آید که رابطه متقابلی میان حکومت و جامعه وجود دارد و مردم متأثر از مدیران و حاکمان جامعه خودشان هستند. به این معنا که اگر می‌خواهیم در جامعه‌ای آمار دروغ، ظلم و فساد بالا نباشد، در حاکمان آن جامعه هم نباید چنین خصوصیاتی وجود داشته باشد. در حوزه تربیتی و آموزشی نیز، مربیان، هادیان و حاکمان در اخلاق جامعه بسیار تأثیرگذار در دانش آموزان و دانشجویان هستند. یکی از عوامل مهم در اصلاح افراد یک جامعه، دعوت مردم به وسیله عمل کردن است. این موضوع به خوبی از روایات برمی‌آید که می‌فرماید: «کونوا دعاة الناس بغیر السنتهم». از معنای این حدیث مبارک چنین بر‌می­‌آید که مردم را به غیر از زبان‌تان، یعنی با عمل و رفتار خود به خوبی‌ها دعوت کنید. این نشان می‌­دهد که دعوت به اخلاق، دعوت عملی و غیرمستقیم است.

اگر قصد داشته باشیم یک نهضت یا نهاد اخلاق‌گرا در جامعه ایجاد کنیم، از کجا باید آغاز کنیم؟ در این مسیر از چه عوامل، ابزارها و راهکارهایی باید بهره بگیریم؟

به اعتقاد بنده، آسیب‌شناسی اخلاقی نخستین کاری است که در این روند باید انجام دهیم. چون مردم در فطرت خود و به طور طبیعی، انجام کارهای خوب را دوست دارند. به عنوان نمونه حتی دزد هم دلش نمی‌خواهد دزدی کند، چون این عمل را درست نمی‌داند و افرادی هم که دروغ می‌گویند، به طور طبیعی از انجام این کار راضی نیستند. در این راستا باید با نگاهی معرفت‌شناسانه به جامعه خود و عوامل بروز چنین پدیده‌هایی در آن بنگریم و با انجام آسیب‌شناسی اجتماعی، عوامل بروز ضایعات اخلاقی را مشخص و راه حل برای آن پیدا کنیم.

یکی از عوامل تأثیرگذار در حوزه اخلاق، عدالت اجتماعی به شمار می‌رود که در مورد پیامبران صدق می‌کند و از اهمیت بالایی نیز برخوردار است. در قرآن کریم نیز به این مسئله اشاره شده است، خداوند در آیه 25 سوره حدید می‌فرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ». به راستى [ما] پیامبران خود را با دلایل آشکار روانه کردیم و با آنها کتاب و ترازو را فرود آوردیم تا مردم به عدالت و انصاف برخیزند، از این آیه شریفه به خوبی برمی­‌آید که پیامبران به عدالت چقدر اهمیت قائل هستند و نقش آن را در ترویج معنویت و اخلاق چقدر کارساز می­‌دانند. با برقراری عدالت در جامعه، بسیاری از رفتارهای غیراخلاقی از بین می‌رود؛ به نحوی که مردم در بسیاری از اوقات، توان تحمل گرسنگی و کمبود را دارند اما بی‌عدالتی برایشان قابل تحمل نیست.

در واقع می­‌توان گفت در رأس آسیب‌شناسی‌های اخلاقی، موضوعاتی مانند عدالت و آزادی از ظرفیت بالایی برای تأثیرگذاری برخوردار هستند و در این زمینه آزادی مقدمه برقراری عدالت است، به این معنا که پلکان عدالت در مرحله نخست با آزادی بنا می‌شود. آزادی بخشی از عدالت به شمار می‌رود تا افراد بتوانند حرف خود را بزنند. این موضوع هنگامی تحقق می‌پذیرد که مردم برای برقراری عدالت، بتوانند اموری از بی‌عدالتی که در جامعه به چشم می‌خورد را بیان کنند تا به این وسیله با مصادیق بی‌عدالتی مبارزه شود.

 

نهضت بازگشت اخلاق به جامعه ـ بخش پایانی

نظام آموزشی ما با وجود آموزش صدها مهارت به نسل جدید از اخلاق غافل است

برای ایجاد نهضت بازگشت به اخلاق نیازمند بسته جامعی هستیم که در آن اشتغال، مبارزه با بیکاری، مبارزه با آسیب های اجتماعی، آموزش مهارت های زندگی می­ تواند در کنار آموزش اخلاقی مؤثر باشد

جماران- بهاره کنجکاوفرد: محمدعلی ایازی با تألیفاتی همچون «آزادی در قرآن»، «قرآن و فرهنگ زمانه»، «قرآن و تفسیر عصری»، مجموعه پنج جلدی «تفسیر قرآن مجید» برگرفته از آثار امام خمینی(ع) و ده­‌ها اثر تفسیری و اجتماعی و مقالات قرآن‌پژوهی دربخش نخست گفت و گوی خود با جماران درباره جایگاه اخلاق در قرآن کریم و نسبت دین و اخلاق سخن گفت.

در بخش دوم و پایانی گفت و گو با این مفسر قرآن پژوه، به بررسی جایگاه اخلاق در سیاستگذاری عمومی کشور، عوامل بروز اخلاق‌گریزی در جامعه، ابزارها و راه­کارهای شکل‌گیری یک نهضت اخلاق‌گرا در جامعه، شیوه تدریس اخلاق در آموزش و پرورش و آموزش عالی و همچنین دیدگاه امام خمینی (ره) درباره اهمیت آموزش مادرانه و آموزش اخلاق در سال های نخست زندگی کودک و قبل از ورود او به نظام آموزشی کشور پرداخته شده است.

امروزه شاهد هستیم در مقطع تحصیلی دبیرستان تقریبا اخلاق تدریس نمی­‌شود و در مقطع دانشگاه نیز تدرس این مبحث با ضعف­‌های بزرگی همراه است. شما شیوه تدرس اخلاق در آموزش و پرورش و دانشگاه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

به اعتقاد بنده این موضوع تا حدی از انتخاب نشأت می­‌گیرد. به این صورت که ما برای بیان احکام و نه برای بیان اخلاق، دست به انتخاب می­‌زنیم. پیشنهاد این است که اگر قصد بیان اخلاق را داریم، باید این هدف را با تفکر از پیش صورت گرفته انجام دهیم.

به عنوان نمونه در مرحله­‌ای باید مد نظر داشته باشیم که تصمیم به موعظه کردن داریم و اینگونه درس اخلاق را ارائه می­‌دهیم، یا اینکه تصمیم به استفاده از روش­‌های دیگر در این مسیر داریم.

همچنین باید توجه داشته باشیم که برای آموزش اخلاق در مقاطع مختلف، استفاده از چه روش‌­هایی مناسب­‌تر است. برای مثال نباید فراموش کرد که گاهی ممکن است به جای ارائه درس اخلاق خوب، به ارائه درس اخلاق بد، اقدام کنیم. به سخن حکیمانی چون لقمان حکیم اشاره می­‌کنم که به پسرش گفت: «ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان». باید این نکته را مد نظر قرار دهیم که گاهی باید به این شکل اخلاق و مفاهیم مرتبط با آن را آموزش دهیم؛ زیرا ممکن است تأثیرگذاری آن افزایش پیدا کند.

همچنین باید توجه داشته باشیم که در زمینه محتوایی و آموزش اخلاق از این بُعد، قرآن کریم از چه روشی استفاده کرده است، زیرا بیشتر مباحث اخلاقی قرآن برگرفته از اخلاق اجتماعی بوده که مردم با آن درگیر هستند.

بر این اساس می‌­توان به طلاق به عنوان یکی از مشکلات کنونی جامعه اشاره کرد. اصلی‌ترین دلیل این اتفاق، ناسازگاری به عنوان یکی از ضعف‌های اخلاقی است. لذا آموزش مهارت زندگی به نسل جدید در این مسیر، به عنوان یک مهارت و نه به عنوان اخلاق، بسیار تأثیرگذار است. همانگونه که مهارت زندگی، نحوه رفتار کردن افراد با اطرافیان را در محیط خانواده و اجتماع به خوبی آموزش می‌دهد.

دو مقطع تحصیلی آموزش و پرورش و آموزش عالی تا حدودی در اختیار دولت قرار دارند، اما براساس یافته‌­های روانشناختی؛ مهم­ترین سال­‌های شکل‌گیری شخصیت و اخلاق فرد در دوره کودکی است که در این دوران، ارتباطی با ابزارها و دستگاه‌­های تربیتی دولتی وجود ندارد. آیا این خلأ در سیاستگذاری یک نظام اسلامی، قابل پذیرش است؟

ما در مواردی چون تربیت فرزند در دوران کودکی که به خانواده مربوط می‌­شود، غافل هستیم. زیرا نسلی که خودشان خانواده­‌های آینده را شکل می‌­دهند، آموزش­‌های کافی و لازم را ندیده­‌اند. در حالی که این افراد، از صد­ها نوع آموزش دیگر اعم از مهارت‌های فنی برخوردار شده­‌اند. اما اینگونه مهارت­‌ها را که از اصلی‌ترین و اساسی­‌ترین مهارت­‌های زندگی شمرده می­‌شود، نیاموخته‌اند. در واقع برنامه­‌ها باید به گونه­‌ای سامان داده شود که خانواده‌ها با برخورداری از این آموزش‌ها، در آینده توانایی ارائه آنها را داشته باشند.

اخلاق نسبت مستقیمی با مجموعه‌­ای از مفاهیم روانشناسی مانند هوش اخلاقی، مهارت‌های زندگی و به طور کلی ویژگی­‌های تعادل شخصیتی دارد که هر کدام از این موارد، آموزش­‌های خاص خود را دارد. به عنوان نمونه در غرب، مبحث هوش اخلاقی و مفاهیمی مانند همدلی و مهربانی از دو سالگی به کودکان آموزش داده می‌شود. با در نظر گرفتن اینکه که امام خمینی (ره) می‌فرمایند: «باید توجه کنید که دوره مدارس مهمتر از دانشگاه است، چراکه رشد عقلى بچه‌‏ها در این دوره شکل می‌گیرد.» (صحیفه امام، ج19، ص:189) آیا وجود خلأ تدریس اینگونه مفاهیم در یک جامعه اسلامی قابل پذیرش است؟

بدون تردید اخلاق‌مداری در جامعه نیاز به شناخت، آموزش و پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی و نهادینه کردن اخلاق در خانواده و جامعه دارد و به طور یقین، توجه و برنامه‌ریزی درازمدت تأثیر فراوانی در حرکت جامعه به سمت اخلاق دارد.

تدریس مهارت زندگی و هوش اخلاقی نیز دارای اهمیت است؛ ولی اینجانب موفقیت این طرح را در یک بسته جامع می­‌دانم که همه جوانب دیده و رعایت شود و مسائل مختلف در چنین بسته­‌ای منظور شده باشد. به عنوان نمونه، اشتغال و مبارزه با بیکاری و یا مبارزه با آسیب‌های اجتماعی، مهارت های زندگی می­‌تواند در کنار آموزش آموزش اخلاقی مؤثر باشد.

منتشر شده در گفتار
سه شنبه, 05 آبان 1394 19:49

عوامل بی ثباتی جامعه

تحلیلی بر چرایی دعوت کوفیان از امام حسین(ع)[1]

مقدمه

گرچه روز عاشورا خاطره  شقاوت گروهی که نام انسان بر خود نهاده بودند را در ذهن ها مجسم می کند اما ما هر ساله گرد هم جمع نمی شویم تا یاد آور این جنایت ها باشیم. واقعه عاشورا بیانگر نکات و جهاتی است که یاد و تحلیل آنها در هر سال می تواند جامعه دینی را زنده نگه دارد.

همواره این پرسش مطرح بوده و هست که چرا حادثه کربلا و واقعه عاشورا رخ داده است؟ هر کس از منظری به این پرسش پاسخ داده است. اما می توان دلایل وقوع آن را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد. به عنوان مثال می توان از نقش بنی امیه در وقوع این حادثه سخن گفت. می توان از انگیزه سید الشهداء سخن گفت و همچنین می توان از دلایل دعوت کوفیان از امام حسین بحث نمود. موضوع سخن تحلیل چرایی دعوت کوفیان است. چرا آنان از امام حسین(ع) دعوت کردند که به کوفه آمده و اجازه ندهد حکومت اموی از معاویه به یزید منتقل شود؟ تحلیل این مسئله و درک درست آن می تواند پیام های روشن و مفیدی برای جوامع امروزی داشته باشد و ما را به برخی قانون مندی های اجتماعی آشنا می کند. همان قانون مندی ای که خداوند نظام خلقت را بر آن اساس بنا کرده است.  

سنت های اجتماعی و یا قانون های حاکم بر جوامع

خداوند در آیات متعددی از سنت خداوند و نظام قانونمند سخن می گوید در سوره فاطر می فرماید« فهل ینظرون الا سنه الاولین فلن تجد لسنه الله تبدیلا و لن تجد لسنه الله تحویلا» (فاطر/43)

«پس آیا جز سنت [و سرنوشت‏شوم] پیشینیان را انتظار مى‏برند و هرگز تبدیل و دگرگونى در سنت‏خدا نخواهى یافت»

همان طور که در نظام خلقت و طبیعت با قوانین و قانون مندی هایی مواجه هستیم که تلاش دانشمندان علوم طبیعی برای کشف آن است، در نظام های اجتماعی نیز با قانون مندی هایی مواجهیم.

از موارد استعمال کلمه سنت در قرآن کریم مانند احزاب/38 و 62، فاطر/43، غافر/85، فتح/23، اسراء/77 فهمیده می شود که منظور از سنت قوانین ثابت و قانون مندی های حاکم بر جوامع می باشد که هرگز دگرگونی در آنها روی نمی دهد. این قوانین هم بر اقوام گذشته حاکم بوده است و هم بر اقوام امروز و آینده حکومت خواهند کرد.

مرحوم مطهری در کتاب عدل الهی می فرماید« هيچ مردمى از بدبختى به خوشبختى نمى‏رسند مگر اينكه عوامل بدبختى را از خود دور سازند، و بالعكس، يك ملت خوشبخت را خدا بدبخت نمى‏كند مگر آنكه خودشان موجبات بدبختى را براى خويش فراهم آورند.

ما ناله داريم كه چرا خدا يك مشت يهودى ژاندارم آمريكا را بر هفتصد ميليون مسلمان به صورتهاى مختلف نظامى، سياسى، فكرى، اقتصادى مسلّط مى‏كند؟ چرا صد ميليون عرب در جنگ پنجم ژوئن شكست خوردند؟ چرا خدا مسلمانان را عزّت نمى‏دهد؟ چرا قوانين طبيعت را به نفع مسلمين نمى‏چرخاند؟ عصبانى مى‏شويم، شب از غصه بيخواب مى‏مانيم، رنج مى‏بريم و ناله مى‏كنيم، دعا و استغاثه مى‏كنيم ولى مستجاب نمى‏شود. پاسخى كه قرآن به ما مى‏دهد يك جمله است: «انّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم»‏. خدا قانون خود را عوض نمى‏كند. ما بايد خودمان را عوض كنيم».

امیرالمومنین در نامه 31 نهج البلاغه که در آن به فرزندش امام مجتبی مواعظ بسیار ارزشمندی را فرموده است، چنین  بیان می کند « استدل علی ما لم یکن بما قد کان، فان الامور اشباه و لاتکونن ممن لاتنفعه العظه الا اذا بالغت فی ایلامه»

« برای پیش بینی آینده، به آنچه که در گذشته رخ داده است استدلال کن زیرا امور شبیه یکدیگر می باشند و تو مبادا از کسانی باشی که موعظه (تاریخ) در آن ها اثری ندارد تا اینکه خود به آن مبتلا می گردند»

بر این اساس واقعه عاشورا نیز درس گرفتنی است. زیرا می تواند حاوی برخی از سنت ها و قانونمندی ها باشد که برای جوامع امروز مفید است.

تبیین نامه کوفیان

امام حسین به اعتراض و امتناع از بیعت بایزید از مدینه به مکه رفت و در آنجا با بزرگان و مردم ملاقات و با آنان گفتگو نموده، از فضای موجود جهت تبیین مسائل جهان اسلام استفاده می نمود. در این هنگام که مردم  کوفه نیز متوجه حرکت اعتراضی حضرت شده، نامه هایی برای ایشان نوشته وی را دعوت به آمدن به کوفه نمودند. 

نامه های کوفیان را می توان به سه دسته تقسیم نمود. دسته اول، نامه های کسانی مانند سلیمان بن صرد و حبیب بن مظاهر و .. هستند آنان افراد نوعا پاکدامن بوده که از شرایط زمانه ناراضی بودند. آنان دلایل نارضایتی خویش را در این نامه ها منعکس نموده اند. دسته دوم نامه هایی است که هیچگونه استدلالی در آنها  دیده نمی شود لذا نمی توان دلایل دعوت این گروه را به دست آورد. اما دسته سوم نامه هایی است که توسط فرصت طلبانی مانند شبث بن ربعی نوشته شده که با توجه به فضای حاکم بر کوفه برای امام نامه نوشتند و از نحوه بیان این نامه انسان متوجه فرصت طلبی آنان می گردد. قصد من بر آن است تا هدف گروه اول که صادقانه دلایل نارضایتی خویش را از وضع موجود بیان کردند را تبیین کنم.  

در نامه اهل کوفه که گروهی از بزرگان قوم مانند سلیمان بن صرد خزاعی، حبیب بن مظاهر و.. نوشته اند،آمده است: « الحمد الله الذی قصم عدوک الجبار العنید الذی انتزی علی هذه الامه فابتزها امرها و غصبها فیئها و تامر علیها بغیر رضیً منها ثم قتل خیارها و استبقی شرارها و جعل مال الله دولهً بین جبابرتها و اغنیائها فبعداً کما بعدت ثمود» (الارشاد/203)

« ستایش خداوند را که دشمن جبار کینه توز شما را درهم شکست. دشمنی که بر این امت چنگ انداخته و سر رشته کار را ربود و بر آنان مسلط شده، غنائم را غصب کرد و بدون رضایت مردم بر آنان حکمرانی نمود خوبان امت را کشت و افراد پلید را آزاد گذارد و مال خداوند (که به جامعه تعلق داشت) را میان افراد ستمگر و ثروتمندان دست به دست نمود پس او از رحمت خدا دور باد همانگونه که ثمود چنین بودند.»

بر اساس این نامه، زمینه ها و دلایلی که موجب شد تا  مردم کوفه از امام حسین دعوت نمایند را می توان در چند بند ذیل خلاصه نمود:

1.     معاویه بر حکومت چنگ انداخت و بدون رضایت مردم و یا بیعت عمومی، قدرت را به دست گرفت.

2.     اموال عمومی که به کل جامعه تعلق داشته را به خود اختصاص دادند و از این طریق به فساد اقتصادی اقدام کردند.

3.     معاویه نه تنها حکومت را به زور به دست آورد، بلکه در دوران بیست ساله زمامداریش نیز به مردم توجه نداشته و موجب نارضایتی عمومی شد.

4.     افرادی که حاضر نشدند تسلیم وضع موجود شوند و عقیده دیگری داشتند را کشتند. و انسان های شروری که آلوده بودند آزاد و رها بودند تا هر کاری بکنند.

5.     نابرابری در جامعه در این دوره تشدید شد.

در این نامه سخن از نماز، روزه و سایر احکام عبادی نیست. زیرا نمازها و روزه ها به ظاهر انجام می شد. نمازهای جماعت به پا بود. بلکه سخن از غصب اموال عمومی و فساد اقتصادی، تداول ثروت در دست گروهی معدود و فقدان آزادی اجتماعی و مدنی است.

موارد یادشده نشانه جامعه بیمار است. البته تفاوتی که هست این است که دانستن و علایم بیماری یک جامعه برای درمان آن کافی نیست. به ویژه در قرون اخیر، نیاز به تحلیل، علت یابی و چرایی آن می باشد. چرا فساد مالی در یک جامعه شکل می گیرد؟ چرا رشوه خواری در یک جامعه رشد می کند؟ و .... در غیر این صورت اگر کورکورانه با این مسائل برخورد شود، چه بسا انسان به نام عدالت خواهی به گسترش فساد دامن زند. چنانچه در روایتی امام صادق(ع) می فرماید: «العامل علی غیر بصیره کالسائر علی غیر طریق فلاتزیده سرعه السیر الا بعداً »(الحیاه/ج اول/ ص 54) یعنی کسی که بدون آگاهی اقدام کند مانند فردی است که از مسیر درست حرکت نکرده است و در نتیجه هرچه بیشتر با سرعت می رود بیشتر از مقصد دور می گردد.

هنگامی که مسلم بن عقیل دستگیر شد و به نزد عبیدالله برده شد، عبیدالله از  علت حرکت حسین(ع) به سمت کوفه پرسید؛ وی به برخی از دلایل دعوت کوفیان اشاره می کند که:

« و لکن اهل مصر زعموا ان اباک قتل خیارهم و سفک دمائهم و عمل فیهم اعمال کسری و قیصر فاتیناهم لنامر بالعدل و ندعوا الی حکم الکتاب»( الارشاد/216)

یعنی مردم کوفه معتقدند که زیاد پدر عبیدالله خوبان مردم را کشته و خون آنان را ریخت و مانند پادشاهان ایران و روم حکومت می کرد. و ما آمدیم تا به عدالت حکم کرده و به سوی کتاب خدا دعوت کنیم. بنابراین مسلم بن عقیل، استبداد و برخورد با منتقدان و دگر اندیشان را دلیل نارضایتی مردم کوفه بیان می کند.

سیدالشهداء نیز در منزل بیضه نیز پس از نماز، خطاب به حر و یاران او، خطبه خوانده و به فساد اقتصادی اشاره می کند. ( سخنان حسین بن علی از مدینه تا کربلا/ص 152)

بنابراین سخنان حسین بن علی(ع) و مسلم بن عقیل نیز در تایید مفاد نامه گروه فوق از اهل کوفه می باشد.   

مروری بر دلایل شورش علیه خلیفه سوم:

دوره عثمان نیز دوره فقدان آزادی، گستره بی عدالتی و فساد اقتصادی بوده است که نهایت آن به شورش عمومی کشیده شد. در مورد فقدان آزادی مدنی و استبداد آن دوره می توان به سخن امیرالمومنین (ع) در خطبه 30 نهج البلاغه تمسک کرد که می فرماید « انا جامع لکم امره، استاثر فاساء الاثره و جزعتم فاساتم الجزع .. »(خطبه 30)

« من جریان عثمان را برایتان خلاصه می کنم: عثمان استبداد را به اوج خود را رساند و شما نیز بی تابی کرده و از حد گذراندید...»

برخورد خلیفه سوم با صحابه بزرگ پیامبر که منتقد وی بودند بسیار گویاست. برخوردهای خشن با بزرگانی مانند ابوذر، ابن مسعود، عمار، کعب و ... نمونه ایی از عدم تحمل وی می باشد.

در مورد بی عدالتی حاکم بر آن دوره نیز می توان به فساد گسترده مالی و نابرابری شدید اشاره کرد. توضیح اینکه یکی از مظاهر عدالت، صرف اموال عمومی در مصارف عمومی است. به عنوان مثال قرآن در سوره حشر در مورد مصرف فیئ می فرماید: « ما افاء الله علی رسوله من اهل القری فلله و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کی لایکون دولهً بین الاغنیاء منکم»(حشر/7)

« آنچه را خداوند از اهل آبادی ها به پیامبرش بازگرداند، از آن خدا و پیامبر و خویشاوندان وی، و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است، تا ( این اموال) در میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد»

فیئ که اموال عمومی است باید در دست مردم و برای منافع عمومی باشد نه اینکه در دست گروهی محدود از اغنیاء قرار گرفته، دست به دست گردد. امری در به شدت در حکومت خلیفه سوم از آن عدول شد. در آن دوره، فساد اقتصادی سکه رایج شد و نابرابری شدت گرفت. امیر المومنین در وصف آن دوره در خطبه سوم مشهور به شقشقیه چنین می فرماید« و قام معه بنو ابیه یخضمون مال الله خضم الابل نبته الربیع الی ان انتکث علیه فتله و اجهز علیه عمله و کبت به بطنته» ( خطبه شقشقیه)

« و خویشاوندان پدری او ( بنی امیه) به پا خاستند و همراه او بیت المال را مانند شتر گرسنه ایی که به جان گیاه بهاری ( که تازه روئیده و با طراوت است) بیفتد را خوردند. آنقدر در این کار افراط کردند تا زمام قدرت را از دست داد و رفتار او موجب شورش مردمی شد و شکم بارگی نابود کرد»

بنابراین فقدان آزادی مدنی و برخورد شدید با مخالفان، بی عدالتی و گستره فساد اقتصادی موجب نارضایتی عمومی را فراهم نمود و در نهایت موجب حرکت اعتراضی گسترده علیه خلیفه شد و متاسفانه به قتل خلیفه سوم منجر شد امری که تاثیرات منفی بر جامعه اسلامی گذارد.

سنت فساد، نابرابری شدید، فقدان آزادی مدنی و بی ثباتی سیاسی

با توجه به مفاد نامه کوفیان و انگیزه مردم کوفه در دعوت از سیدالشهداء(ع) و مراجعه به عوامل شورش مردمی علیه خلیفه سوم می توان به این سنت و قانونمندی اجتماعی دست یافت که هر گاه فساد مالی گسترده و نابرابری شدید که به مفهوم گستره فقر و تبعیض اجتماعی و اقتصادی می باشند به همراه فقدان آزادی های مدنی و اجتماعی در جامعه تحقق پذیرد این جامعه آبستن حوادث است. زیرا گاه شدت فقر، فساد، تبعیض و فقدان آزادی اجتماعی در جامعه به گونه ایی می گردد که مردم تاب تحمل خویش را از دست داده، حاضر به پرداخت هر گونه هزینه ایی شده و اقدام به شورش علیه حاکمیت کرده و حکومت را از طریق روش های خشن ساقط می کنند امری که پیامدهای ناخوشایندی بر جامعه پس از شورش نیز خواهد گذارد و گاه نیز به دلایلی مانند انتقال قدرت چنانچه در سال 60 هجری رخ داد و معاویه که قدرت را کاملا در دست داشت و با اقتدار حکومت می کرد از دنیا رقت و فرد جایگزین از تجربه و توانمندی لازم برخوردار نبوده و در نتیجه مردم از این فرصت استفاده کرده، به اقدام علیه حکومت دست زده و جامعه دچار بی ثباتی می گردد.

این سنت تنها مستند به این دو تجربه تاریخی نیست بلکه شواهد تاریخی بسیاری را می توان به عنوان دلایلی که ما را به این قانون مندی می رساند، تمسک نمود. راه حل آن نیز مبارزه با فقر، فساد و تبعیض همراه با محترم شمردن حقوق اجتماعی مردم و حق آزادی اجتماعی آنان است.    

[1]  تفصیل سخنرانی در مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم عاشورای 1437 قمری مصادف با دوم آبان 1394

منتشر شده در ویژه نامه محرم
صفحه1 از2
بازگشت به بالا