دکتر محمدرضا یوسفی: شفاف سازی و شایسته سالاری از اصول اصلی بود.
حکومت امیرالمومنین علی(ع) ادامه دهنده روند صحیحی بود که از حضرت محمد(ص) آغاز شد؛ روندی که ادامه آن می توانست سلامت زندگی بشر را در همه زمینه ها تامین کند و سعادت اخروی را نیز رقم بزند. یکی از ویژگی های حکومت امیرالمومنین   مواجه آن با انحراف های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی بود که از زمان حاکمیت پیشین به جا مانده بود؛ فسادهای اقتصادی، رواج رانت خواری و اختلاس حاصل حکومتی بود که پس از عثمان به دست حضرت علی(ع) سپرده شد. حضرت در این شرایط خاص برای اصلاح ساختار اقتصادی و جلوگیری از روند سابق چه برنامه ای داشت؟
حجت الاسلام و المسلمین محمد رضا یوسفی عضو هیات علمی دانشگاه مفید قم که دارای مدرک دکترای اقتصاد است درگفت وگو با شفقنا،معتقد است:شفاف سازی یکی از راهکارهای جلوگیری از فساد اقتصاد است و فساد در هر سیستمی ممکن است وجود داشته باشد و آنچه اهمیت دارد درجه فساد دولت هاست؛ اگر مدیریت ها بر اساس شایسته سالاری باشد و نظارت به شکل صحیح امروزی خود بیشتر شود قطعا جلو فساد گرفته می شود.
در ادامه متن کامل گفت وگوی شفقنا با حجت الاسلام و المسلمین محمد رضا یوسفی را می خوانید:
* حضرت در زمانی به حکومت می رسند که فسادهادی زیادی در جامعه رخ داده و متنهای تاریخی بر فسادهای اقتصادی و اختلاس های مختلف در حکومت عثمان گواهی می دهند. حضرت برای اصلاح این فسادها چه برنامه ای داشتند؟
در واقع آن پدیده ای که در زمان عثمان رخ داد، تنها بُعد اقصادی و بُعد سیاسی نداشت بلکه همه ابعاد اجتماعی و از جمله ابعاد فرهنگی را هم در بر می گرفت؛ یک شکاف عمیق طبقاتی رخ داد و فقر شدید برای گروه های جامعه به وجود آمد. طبیعتا وقتی که حضرت به قدرت رسید مساله را مد نظر داشت یکی از آن ها تغییر وضعیت و ساختار دولت بود و احساس حضرت این بود که کلیت دولت از لحاظ نوع نگرش باید تغییر کند و براساس یک روند جدیدی شکل بگیرد. در حوزه مسولیت های اداری، حضرت تلاش کرد تا مسئولیت ها بر اساس شایسته سالاری توزیع شود نه بر اساس قرابت و خویشاوندی. دوم مساله ای که حضرت به آن پرداخت مطرح کردن مساله پاسخگویی کارگزاران بود. هرکسی که مسئولیتی را می پذیرفت باید پاسخگوی عمل خود می بود. این پاسخگویی یکبار نسبت به مقام مافوق بود و یک بار نسبت به مردم. یعنی حضرت به حق نظارت مردم بر عملکرد مسئولان قائل بود. حضرت در نامه به مالک اشتر بر این موضوع تصریح دارند. و سوم مساله ای که مورد توجه حضرت قرار گرفت نظارت بر کارگزاران بود. حضرت افرادی را گماشت تا مخفیانه از عملکرد کارگزاران گزارش تهیه کنند، این کار باعث می شود تا کارگزار با مراجعه هر شخصی احتمال دهد که این فرد مامور حاکم است و لذا خودش را کنترل می کند.
اقدام بعدی مجازات خطا کار است. حضرت کسی را که آشکارا مرتکب فساد می شود مجازات می کند و به تلاش های گذشته و یا قرابت و خویشاوندی او با خود و عواملش نگاه نمی کند لذا وقتی بنابر نقلی عبیدالله بن عباس خطا می کند می داند که حکومت علی علیه السلام حکومت خائنان نیست از این رو سریع به طرف معاویه می رود. این نشان می دهد که حضرت در برخورد با مجرم چقدر جدی برخورد می کرده است؛ همه می دانند حضرت تاکید دارد اگر مالی به ناحق گرفته شده باید بر گردانده شود و فرصت هایی که برای گروه هایی به نادرست شکل گرفته باید اصلاح شود.
*  این تغییرات چهارگانه چقدر می تواند مانع فسادها شو؟
قطعا این تغییرات جلو فسادها را گرفته بود. جنگ جمل محصول همین عدالت اجتماعی است. عده ای احساس کردند دیگر رانت های حکومت قبلی که بر اساس خویشاوندی و امثال آن بود وجود ندارد. اگر شرایط جامعه به گونه ای بود که حکومت حضرت طول بیشتری پیدا می کرد و آگاهی جامعه ارتقاء پیدا می کرد حتما در بلند مدت هم تاثیرات قابل ملاحظه ای داشت اما در همین مدت کوتاه هم ما تاثیرات این تغییرات را می بینیم؛ یکی از این تاثیرات کاهش قابل توجه فقر است به گونه ای که حضرت در روایتی می فرمایند با اینکه در که شرایط جنگی هستیم در شهر کوفه کسی نیست که شب را گرسنه بخوابند و یا سرپناه نداشته باشد؛ یعنی برای مردم کوفه مساله خوراک و مسکن حل شده بود. حضرت در اینجا به کوفه اشاره می کنند چون فقط کوفه در دست آن حضرت است.
* این تغییرات چهارگانه برای جلوگیری از فساد اقتصادی جاری در یک دولت کافی است؟
بین مساله فساد اقتصادی و ساختارهای اقتصادی پیوند وجود دارد. هرچه ساختارهای اقتصادی درست باشد فساد هم کمتر است. در زمان حضرت اقتصاد دولتی وجود ندارد اما اکنون اقتصاد، دولتی است و باید در این دوره برای اقتصاد دولتی هم فکری کرد. پس شرایط تغییر کرده است و وقتی که شرایط تغییر کرده ما باید راجع به این عوامل به صورت سهم و درجه اهمیت صحبت کنیم.
* این عوامل می تواند سهم قابل توجهی در اصلاح  فساد اقتصادی داشته باشد؟
بله؛ اگر مدیریت ها بر اساس شایسته سالاری باشد و نظارت به شکل صحیح امروزی خود بیشتر شود قطعا جلو فساد گرفته می شود. بانک جهانی ۶۰۰ روستا در اندونزی را مورد مطالعه قرار داده است. در این طرح مطالعاتی به هر روستا ۹ هزار دلار برای راهسازی داده شده، در یک گروه از روستاها نظارت به صورت علمی انجام شده و در یک گروه نظارت به مردم واگذار شده و در یک گروه از روستاها نظارتی وجود ندارد. عملا در پیمانکاریهایی که نظارت علمی وجود داشته فساد کمتری از دو گروه دیگر وجود داشته است. مردم سازماندهی ندارند تا نظارت دقیق کنند. لذا اگر همین نظارت مردمی سازماندهی شده و نظام مند باشد جلو فساد گرفته می شود. مراد از مردم هم در اینجا گروه های فرهیخته است که اگر اینها با سازماندهی به دولت نظارت داشته باشند فساد مهار می شود؛ اینها می توانند خطای دولتی را آشکار کنند.
*  از شفاف سازی و شایسته سالاری به عنوان مبانی اصلاحات اقتصادی حضرت نام بردید. در جامعه ای مانند جامعه ای که حضرت در آن قرار دارد، شفاف سازی با واکنش افراد صاحب قدرت و صاحب رانت رو برو می شود و همانطور که گفتید جنگ جمل معلول همین تقابل است. آیا این نوع رویکردها در چنین جامعه ای می تواند  به اصلاح بینجامد و یا جامعه را با مشکلات دیگری مانند به هم ریزی مواجه می کند؟
اینکه افراد بر اساس منافع تلاش می کنند بسیار طبیعی است. کسی که از رانت برخوردار بوده، به هر وسیله ای جلو شفاف سازی می ایستد. در ادبیات توسعه می گویند این تغییر نیاز به عزم ملی دارد. عزم ملی یعنی دولتی که الان روی کار آمده باید اقدامات را با قاطعیت انجام دهد و مردم را هم در جریان قرار دهد؛ چون بدون حمایت مردم نمی تواند این اقدامات را انجام دهد. اینکه حضرت به والیان خود تاکید دارد که به مردم اطلاعات بدهند به خاطر همین مطلب است. در آن دوره این امکان چندان وجود نداشت اما در این دوره امکان اطلاع رسانی وجود دارد. وقتی که مردم احساس کنند تصمیماتی که دولت می گیرد تصمیمات درستی است از آن حمایت می کنند.
*  آیا زمینه ایجاد این عزم ملی برای تغییرات مورد نظر حضرت در آن جامعه وجود داشت؟
بله؛ تفاوت مهمی میان زمانی که پیامبر از دنیا رفته اند و حق حضرت نادیده گرفته شد و زمانی که عثمان از دنیا رفته وجود دارد. در آنجا خود حضرت بیان می کند که من منصوب خدا و پیامبر هستم و شایسته ترین فرد هستم. اینجا حضرت صراحتا حق خود را بیان می کند چون از زمان پیامبر زمینه بیان چنین سخنانی ایجاد شده اما وقتی که عثمان همه چیز را به هم می زند مردم به سراغ حضرت می آیند. در اینجا حضرت  حکومت را قبول نمی کند و می گوید من مشکلات پیش رو را می بینم. حضرت وقتی که حکومت را قبول کرد یا باید چشمان خود را می بست و در مسیر قبل حرکت می کرد و یا باید این مشکلات را به جان می خرید و اصلاحات را آغاز می کرد.
*  گاهی بحثی در جامعه مطرح می شود که در زمان حضرت علی علیه السلام هم اختلاس شده است. اگر این سخن را قبول دارید بفرمایید منشا این اختلاس را چه می دانید؟
حضرت می گوید من وقتی می خواهم کسی را در پستی قرار دهم به گذشته و شخصیت فعلی او نگاه می کنم و سپس مشورت می کنم و پس از انتخاب فرد، او را مسئول قرار می دهم و بر او نظارت می کنم. در صورتی که این فرد تخلف کند با او برخورد می کنم. اینکه حضرت در نهج البلاغه می فرمایند اگر به تعبیر ما اختلاس صورت گرفت باید مال برگردانده شود و با او برخود شود و ننگ خیانت بر پیشانی او زده شود یعنی اینکه من با یک روشهای عقلایی حکومت می کنم که با وجود این روشها هم ممکن است یکی اختلاس کند اما مهم این است که ما در قبال این اختلاس چگونه برخورد می کنیم. آیا اجازه می دهیم که این روابط شکل بگیرد؟ چشمانمان را به این فسادها می بندیم؟ می گوییم برخورد با فلانی به صلاح دولت نیست؟ یا اینکه آنچنان قاطعانه برخورد می کنیم که برای دیگران  عبرت باشد.
*  آیا نفس وجود این فسادها نشان دهنده ناکارآمد بودن سیستم نیست؟
درجه فساد نتیجه ناکارآمد بودن سیستم است. الان هم وقتی که «سازمان شفافیت بین المللی» نمره می دهد، هیچ کشوری در فساد نمره صفر ندارد؛ چون در هر سیستمی افراد باهوشی هستند که دلشان را به شیطان سپرده اند. این گونه افراد سوء استفاده می کنند. آنچه اهمیت دارد این است که آیا حکومت شما به گونه ای است که زمینه ساز فساد شود یا نه؟ حکومت شما با فساد برخورد می کند یا نه؟
در جایی مثل برخی از کشورهای آفریقایی رییس جمهور صراحتا می گوید اگر قرار است رشوه بگیرید کار مردم را هم راه بیندازید یعنی سیستم چنان فاسد شده که رشوه را پذیرفته است. در غرب  هم فساد هست اما کم است و با فاسد برخورد می شود. در دولت عثمان خود دولت فساد را پذیرفته و دولت را بر اساس قرابت و خویشاوندی بنا کرده است اما در سیستم درست، استخدام و نظارت و مجازات دقیقی وجود دارد. لذا اینکه در زمان حضرت اختلاسی رخ داده نمی تواند سیستم را زیر سوال ببرد، مهم درجه فساد و نحوه مواجهه حکومت با فساد است.
*  آیا حکومت حضرت علی به لحاظ قانونی توانسته است ریشه های فساد را مهار کند؟
 
بله! حضرت با سیستم نظارتی و مجازاتی خود این کار  را کرده و موفقیت حضرت از گزارش های تاریخی آشکار می شود. از حکومت عثمان فسادهای زیادی در منابع تاریخی گزارش شده اما در حکومت حضرت چنین نیست و اگر فسادی هم گزارش می شود از حاکم و یا نزدیکان او نیست. اگر یک فساد از یک فرماندار هم نقل شده، برخورد حضرت هم نقل شده است. شما نقلی را نمی بینید که مثلا روشن شده که « عبیدالله بن عباس» خطا کرده و حضرت هم به خاطر قرابت چشمان خود را به این فساد بسته است.
*  با توجه به اینکه در دنیای امروز ساختارهای اجتماعی تغییرات بنیادی داشته آیا هنوز هم می شود از شاخصه های مورد استفاده حضرت در جوامع کنونی الگو برداری کرد؟
قطعا در نهج البلاغه پیام های آشکاری برای دنیای امروز وجود دارد که این موارد چندگانه که عرض شد از نمونه این پیام هاست.
منتشر شده در گفتار

رضا احمدی

مقدمه :

برای شناخت حضرت علی (ع)  منابع زیادی در دسترس است، یکی از متونی که به شخصیت و جایگاه آن حضرت پرداخته است و نزدیکترین به آن جناب می باشد، خطبه های حضرت فاطمه (س) است.

فاطمه زهرا بنابر راویت مشهور بین شیعیان در سال پنجم بعد از بعثت در شهر مکه به دنیا آمد.[1] ایشان عنوان مادر اهل بیت  و یکی از مهمترین صحابه، همسر، یاور علی(ع)  و دختر پیامبراسلام  و کسی که در محل نزول وحی بزرگ و  تربیت وحیانی  یافته است مورد توجه  ویژه مسلمانان خاصه شیعیان می باشد.  گرچه آن حضرت عمرکوتاهی داشت  اما بسی پر برکت بود.

آنچه در رابطه با حضرت اهمیت ویژه دارد، عمر با بارکت حضرت فاطمه (س) و میراث پربهایی که بعد از خود به جا گذاشت و آن ائمه اطهار(ع) می باشند.  نکته اساسی و قابل اهتمام، توجه به سیره و اندیشه حضرت فاطمه (ع) است. با شناخت سیره و پیروی از آن حضرت ما را در دنیا و آخرت به  رستگاری نایل می شویم. شناخت پایه و زیر بنای هر حرکت می باشد بدون شناخت، حرکت در مسیر حق بسیار دشوارو پر مخاطره است. این مقاله سعی برآن دارد تا علی (ع) از دیدگاه فاطمه (س) مورد ارزیابی قراردهد. حضرت در ادامه از روش برخورد علی(ع) با مخالفین و منتقدین سخن می گوید.

 شناخت حضرت فاطمه (س)

آگاهی گوهره گران­ بهایی است که  خداوند بر ا نسان ارزا نی داشته است تا در تاریکی­ها و سردرگمی ها از آن بهره گیرد و به راه راست رهنمون گردد. اهل بیت مصباح هدایت هستند به شرط اینکه ابتدا آنان را بشناسیم و سپس از آنها پیروی کنیم در این صورت خداوند دنیا و آخرت ما را تضمین کرده است. برای  شناخت حضرت فاطمه(س) منابع بسیار در اختیار ماست که با مراجمه به آن می توانیم با اندیشه ها و سیره عملی آن حضرت آشنا شویم. منابع موجود در این رابطه دو دسته است.  دسته اول، آثاری است  که طی قرون درباره حضرت نگاشته اند که به صورت روایت یا کتاب تدوین شده است. قسم دوم ، آنچه که منسوب به خود حضرت می­باشد و در دست ماست، مانند خطبه­هایی  که  حضرت در مسجد مدینه پس از رحلت پیامبر اسلام در اعتراض به غصب فدک ایراد کرد ه است و خطبه  دیگری که در بستر برای زنان مدینه از انصار و مهاجر ایراد کرد.

این خطبه ها در  کتاب بحارالانوارعلامه مجلسی و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید و  احتجاج طبرسی، با سند عبدالله محض[2] نقل شده است. خطبه اول حضرت فاطمه(س) در مسجدالنبی، خطبه دیگر خطاب به زنان مهاجرین و انصار و نیز خطبه در رابطه با فدک که از آن حضرت نقل شده است. این خطبه­ها از فصاحت و بلاغت فوقالعادهای برخوردار است. مضامین و محتوای اینها در بردارنده معارف دینی و اندیشه­های بلند حضرت فاطمه (س)  می باشد. در این خطبه­ها به بسیاری از مسایل اشاره دارد. یکی از موضوعاتی که  دراین خطبه­ها به آن توجه  شده است، جایگاه مهم و رفیع همسرش، حضرت علی ( ع ) می باشد.

حضرت در لابه لای سخنانش به زوایای خاصی از زندگی همسرش پرداخته است که بسیار آموزنده و قابل استفاده می باشد و می توان بعنوان دیدگاه­های حضرت در رابطه با  علی (ع) مورد توجه قرار داد.

در هر سه خطبه حضرت فاطمه به مطالبی در باره حضرت علی (ع)  اشاره می کند  که  مشتمل بر ویژگی های شخصیتی، نقش اجتماعی و سیاسی،  برتری ایشان نسبت به دیگران و ویژگی  حکومت حضرت علی (ع) اگر مجالی برای وی پیدا می شد ،  بیان بیان می­دارد.

ویژگی های  حضرت علی (ع)

حضرت فاطمه (س) در میان بیانات خود در مسجد مدینه در خلیفه اول و انصار مهاجر به دفاع از حق خود و امام علی پرداخت در بین سخنانش  ویژگی های همسرش بیان کردند.

شخصیت سازمانی است دارای ساخت و پویا، متشکل از تمامی ابعاد و همه شیوه های فکری، رفتاری و بطورکلی هستی انسان .[3] شخصیت اجتماعی علی (ع) دارای ویژگی های منحصر به فرد بود.

تحمل کننده سختی ها در راه خدا:

« مکدود فی ذات الله »[4]، «مکدود» از ماده « کد » به معنای شدت سختی و فشار، حضرت از تحمیل سختی در راه خدا استقبال می کرد. این جمله  به سختی هایی اشاره دارد که علی (ع) که طی  23 دوران بعثت متحمل شده است. سختی های علی (ع) پس از رحلت پیامبر اسلام جانکاه تر شد و طی  25 سال حکومت خلفا  برای مصلخت اسلام خار در چشم و استخوان[5] در گلو داشت.  دوران چند ساله حکومتش این ناگواری های دوچندان گردید. همه سختی ها در این سه دوره حیات حضرت وجود داشت و ایشان در راه خدا تحمل می کرد.

سخت کوش در راه خدا:

«مجتهدا فی امرالله » علی(ع) در راه خدا سخت کوش ودقیق و حساس  بود و حاضر به مداهنه و سستی و بی تفاوت در این مسیر نبود.

خیرخواه مردم:

« مشمراّ ناصحاّّ ، مجداّ کادجاّ »  خیر خواهی در وجود و شخصیت آن حضرت نهادینه شده بود. ایشان به فکرخود نبود، بلکه دائماّ در تلاش و انجام عمل صالح در تکاپوبود.

از سرزنش در راه خدا ابا نداشت:

« لاتاخذه فی الله لومهّ لائم»  هر چه را صالح می دید، در دفاع از آن به خاطر سرزنش و حرف این و آن، کوتاهی نمی کرد، تحت تاثیر جو سازی ها و شرایط جامعه قرار نمی گرفت فقط رضای خدا را طلب می کرد.

اینها دسته ای از صفات شخصیتی حضرت علی (ع) است در خطبه حضرت فاطمه آمده است.

-         پایگاه آجتماعی  :

آلن بیرو در تعریف پایگاه اجتماعی   SociaI Statusمی آورد: جایی است که هرکس در ساخت اجتماعی اشغال می کند، یا اعتبا ر اجتماعی است که معاصران فرد بد و بطور عینی در بطن جامعه­ای که در آن حیات می گذراند، تفویض می دارند.[6]

حضرت فاطمه در این قسمت به جایگاه احتماعی علی (ع) در بین جامعه ایمانی مدینه اشاره می کند.

برادر رسول خدا:

« اخاّ ابن عمی دون رجالکم » اشاره به پیمان برادری دارد که در سال اول هجرت در میان مهاجر و انصار اتفاق افتاد و پیامبر اسلام، مهاجر و انصار را برادر خواند. حضرت محمد (ص) علی بعنوان برادر خود تعیین کرد. در حالیکه علی (ع) از کودکی قبل از اینکه حضرت محمد(ص) به نبوت مبعوث شود بعنوان یکی از اعضای خانواده  وی محسوب می شد.  علی (ع) علاوه بر اینکه پسر عمو من است برادر رسول خداست.

نزدیکترین به رسول خدا:

«قریباّ من رسول الله  » علی (ع ) علاوه بر قرابت نسبی و سببی بلکه مهمتر از آنها نزدیکی فکری و معنوی به  شخص به رسول خدا دارد. او دومین مسلمان در اسلام و با اشراف رسول خدا تربیت شده است.

سید اولیاء خدا:

علی(ع) سر آمد و بزرگ دوستان خداست . زیرا برتری معنوی و فکری که علی (ع) در بین اصحاب داشت او را به چنین جایگاهی رسانده است که به سید اولیایی شهرت یافت .

-         نقش اجتماعی :

آلن بیرو نقش اجتماعی  socai roieرا اینگونه تعریف می کند:شامل رفتار، کردار و یا کار و و ظیفه ای است که شخص در داخل یک گروه به عهده می گیرد. نفش را هم به غنوان نوع رفتار اجتماعی یک فرد که بر طبق الگوی کلی اجتماعی و فرهنگی گروه صورت مگیرد.دراین فراز از خطبه حضرت فاطمه به نقش اجتماعی علی (ع)  در جامعه اسلامی می پردازد

ازنقضت قودمهّ الاجدال وفخانک ریش الاغزل »  تو کسی بودی که بالهای باز شکاری را در هم کوبیدی. حال بی سلاحان به تو خیانت کردند.  علی (ع)  دومین شخصیتی بود که به اسلام ایمان آورد و در این راه سر از پا نمی شناخت .

او در صحنه فداکاری و ایثار پیشتازترین بود . علی(ع) از قوت و زیرکی فوق العاده ای در نبرد بخوردار بود بطوری که در حنگ های مختلف به نمایش در آمده بود. در جنگ بدرائمه کفر را از پا درآورد. در نبرد احد بگونه ظاهر شد که ندای آسمانی در فضای نبرد شنیده شد كه مكرّر مى‎گفت: « لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار» [7]ولى گوینده دیده نمى‎شد

از پیامبر سؤال كردند كه: گوینده كیست؟ فرمود: جبرئیل است .

در جنگ خندق با کشتن عمرو بن عدو، جنگ را مغلوبه کرد و پیامبر فرمود : «ضَربَةُ عَلِی یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثّقلین؛ ارزش این فداكارى بالاتر از عبادت تمام جنّ و انس ‍ است.[8] و در نبرد خیبر با کندن درب قلعه بن بست نبرد را شکست. [9] در هر فداکاری پیشتاز بودد

کار را تمام می کرد:

« فلاینکفئ حتی یطا صماخهاباخمصه» علی (ع) باز نمی گشت مگر این که گوش آنها را زیر پای خود له می کرد. حضرت وقتی وارد کار زار می شد، تا کاررا  تمام نمی کرد، بازنمی گشت یا فرار نمی کرد. این طور نبود که از صحنه نبرد فرار کند یا کار را نیمه کاره  رها کند. اینها از نشان­های   شخصیت پیگیر و دقیق است.

خاموش کننده توطئه­ها:

« و یخمد لهبها بسیفه »  و شعله شمشیر آنان را با شمشیر خود خاموش می کرد. هرگاه مشکلات برای مسلمانان پیش می آمد علی(ع) به شمشی برنده و تدبر از میان برمی داشت.کارهایی که و او واگذار می شد به پایان می رساند. در کارها ضعف و تردید نشان نمی داد. با جدیت عمل می کرد. توطئه های مشرکین  و منافقین در هم می کوبید.

پس چرا مردم  مدینه به علی (ع)  رونیاوردند؟

حضرت فاطمه(س) در قسمتی از خطبه اش برای زنان مهاجر و انصار در بستر بیماری، عوامل روگردان شدن از حضرت را واکاوی می کند. حضرت فاطمه سخنش را با این نکته آغاز می می کند: « و ما الذی نقموا من ابی الحسن» و چه عاملی باعث شد که اینها با ابی الحسن اینگونه برخورد کردند؟ زیرا علی (ع) اینگونه عمل می کرد:

اهل معامله و مماشات نبود:

« نقموا و الله منه نکیر سقیفه» به خدا قسم از او به خاطر شمشیر براندازش از او انتقام گرفتند.علی(ع) شخصیتی با متعادلی داشت  که بر باورهایش استوار بود،  اهل معامله و مماشات نبود و آنچه ت تشخیص می­داد عمل می کرد. خط قرمز او حریم خدا و ارزش های انسانی و دینی بود بدین خاطر لز او روگرداندند. شمشیر علی (ع) بسیاری از سران شرک را به خاک افکنده بود. وابستگان قومی  آنها گرچه مسلمان شده بودند، از این اقدام حضرت کینه بدل داشتند. این جمله علت روگرانی  از حضرت پس از رحلت پیامبر برمی شمارد.

نترس بودن:

« و قله مبالاته لحتحفه»ا او از مرگ نمی ترسید  و بی باکی بود. این اعتقاد موجب روحیه حق طلبی علی (ع)   شده بود. عناصر  منافع طلب و دنیا پرست، بدین خاطر با حضرت  میانه خوبی نداشتند زیرا حضرت در دفاع از حق از هیچ فداکاری فروگذاری نبود. این روحیه با افراد دنیا خواه  سازگاری نداشت.

ایستادگی در مقابل باطل:

« و شدهّ وطائه » و به علت محکمی قدم هایش برروی باطل از او روگردان شدند. حضرت در مواضع خود با صلابت و قاطعیت در مقابل فرصت طلبان عمل می کرد.

شدت عمل :

« ونکال وقعته»  به خاطر اینکه عقوبت می کرد و باجدیت وارد مسایل می شد و از سستی و مداهنه رو گردان بود از او روگردان شدند

تسلیم ناپذیربودن

« و تنمر فی ذات الله »  او به خاطر پلنگ صفتی و تسلیم ناپذیری در راه مبانی و اصول که باور داشت، مورد بی مهر قرار گرفت. حضرت فاطمه واژه « تنمر»  نمر و پلنگ آورده است که  اشاره به صفت شجاعت دارد و کنایه از تسلیم ناپذیری  حضرت علی (ع) در راه حق می باشد. تسلیم شدن در مقابل باطل از ضعف ایمان است، حال که حضرت تجلی ایمان بود.

-         خط مشی حکومت علی (ع )

حضرت فاطمه ، پس به قدرت رسیدن ابوبکر طی سخنانی خط مشی حکومت علی اگر به خلافت می رسید را این گونه ترسیم می کند.

توجه به حقوق منتقدان ومخالفان:

« و تالله لو مالوا عن المحجهّ الایحهّ و زالو عن قبول الحجهّ الواضحه»

به خدا سوگند اگر او به خلافت می­رسید، هرگاه که مردم از حجج و راهها واضح و آشکار خداوند روی می گرداند، آن حضرت آنگونه برخورد می کرد.

« لردهم الیها و حملهم علیها» همانا حضرت مردم را با دلیل­های آشکار بر آن می خواند. آنها را به  حق و حقیقت دعوت می کرد.

در ادامه به روشهای حضرت در برخورد مخالفان م نتقدان می پردازد.

روش او ملایم بود:

« و لسار بهم سیراّ سجحاّ » مردم را با ملایمت و نرم خویی پیش می برد.  کلمه «سجح »به معنای ملایمت و نرم خویی است . حضرت از خشونت و شدت پرهیز داشت زیرا با زور و شدت عمل نمی شود مردم را هدایت نمود، بلکه مردم را باید با با دلیل های قانع کننده و ایمان به مسیر حق و عدالت راهنمایی می کرد.

مردم نباید آسیب ببینند:

« لایکلم خشاشه » آنانی که می خواهند مردم را به راه حق هدایت کنند، باید بگونه ای عمل کنند که  به مردم  آسیب نرسانند. آسیب ها گوناگون است. آسیب های موجب می­شود که استعدادهای  و سرمایه های اجتماعی تلف گردد  و زیان جبران ناپذیری برجامعه تحمیل گردد.

نباید مردم را خسته کرد:

« لایکل سائر » اگر با بی برنامه گی و فله­ای و خشونت  با مسایل جامعه برخورد شود، جامعه به بحران می رسد. اگر توقع­ها را از افراد بالا ببری،  آنها خسته و زده می شوند و حال اینکه اگر همواره و آهسته و همراه با ملایمت آنان را حرکت دهی، خسته نشده و تا آخر در راه باقی می مانند. توقع­ها باید براساس توانمندی­ها افراد باشد، توقع زیاد  نوعی آسیب برجامعه می باشد که سرمایه های اجتماعی را نابود و تحلیل می برد.

تندی­ مردم را بی تفاوت می کنند:

« و لایمل راکبه»  عاقبت سیاست­های تند و افراطی از دست رفتن سرمایه­های اجتماعی  است.  تندی همه را خسته و بی تفاوت می کند. سیاست های رادیکال همیشه موجب ضربات جبران ناپذیری اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بر ملت­ها بوده است و تندی­ها قهرا رابطه مردم و حکومت روز به روز ضعیف تر خواهد کرد.

-  حضرت فاطمه (س) تصویری از سیاست های حاکم و پیش رو می دهد ولی خط مشی های حاکمیت حضرت علی را چگونه تبیین می کنند؟

حضرت  با این فرض وارد بحث می شود اگر حکومت به علی (ع) می رسید، برخلاف روش های بالا  عمل می کرد.  خط مشی حکومت علی  (س) را اینگونه بیان می کند:

نگاه توسعه نگربه جامعه :

« ولاوردهم منهلا نمیراّ صافیا رویاّ »  جامعه را به  محل آب گوارا و صافی که سیرشان می­کنند، هدایت می کرد تا استعدادهای همه در این مسیر شکوفا شود و از تقسیم جامعه به خودی و غیرخودی پرهیز می شد. جامعه با سیاست­ها و برنامه ریزی­های  واقع بینانه پیش می برد تا همه به حقوقشان دست یابند.

حکومت خیر خواه مردم:

« و نصح لهم سراّ و اعلاناّ » اگر خلافت به دست علی (ع)  می افتاد به صورت آشکار و پنهان خیرخواه مردم بود. چنین نبود که با تبلیغات خیرخواه جامعه باشد و بلکه با برنامه ریزی و سیاست­های واقع بینانه در راه تامین منافع همه ملت بود. همه بندگان خدا را به یک چشم می دید و از تقسیم جامعه پرهیز داشت که این روش تامین کننده منافع مردم می­باشد .

سلامت اقتصادی :

« و لو لم یکن ینتحلی من الغی بطا ئل» علی (ع) از ثروت عمومی برای خود بهره­ای نمی برد و ذخیره نمی کرد. معمولا حکومتگران بیت المال را ابزار برای خود و نزدیکان و خودی­ها می دانند و در راه منافع خود بهره می گیرند.

او « لایحظی من الدنیا بنائل، ری الناهل و شبعه الکامل » او بهره ای برای خود از دنیا نمی برد، اگر علی (ع) حکومت به دست می گرفت، همانند یکی از افراد جامعه، آب و نان مختصری می خورد و به فکر زراندوزی و جمع آوری ثروت جامعه برای خود نبود، و چنین نبود که با بهانه های گوناگون بیت المال و اموال در مسیر تحکیم قدرت خودش به کارگیرد.

بی رغبتی به دنیا :

« و لبان لهم الزاهد من راغب »  اگر  خلافت به علی (ع)  می رسید، برهمگان و مشخص می شد که چه کسی دنیاگرا و چه کسی از دنیا روگرداند. آنهایی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن از هیچ چیز دریغ ندارند.

صداقت و راستگوی :

« و الصادق من الکا ذب » اگرعلی (ع) به خلافت می رسید ، برای مردم  راستگو از دروغگو معلوم می شد. حکومت ها برای قبضه قدرت و حفظ آن به هر وسیله متوصل می شوند تا مشروعیت خود را توجیح  نمایند در این راه به دروغ  و تزویر پناه می بردند تا ماندن خود را توجیح کنند.

اینها گوشه ای ویژگی حضرت از نگاه فاطمه زهراست که در خطبه سه گانه بعد از رحلت رسول خدا ایراد فرمود.



- كامل ابن‏اثير ج 2 ص 40. [1]
[2]  - منتظری ، حسین علی، خطبه خضرت فاطمه زهرا، ناشر دفتر آیت الله منتظری، چاپ دوم 1374، ص 22.
[3] - آلن بیرو،  فرهنگ علوم اجتماعی، ترجمه باقر ساروخانی، انتشارات کیهان، چاپ سوم ،1375، ص264.
- ابن منصور احمد بن علی بن ابی طالب طبری، الاحتجاج، تعلیقات سیدمحمد باقرموسوی خراسانی، نشر مرتضی، 1403  -[4]
[5] - ننج البلاغه، خطبه شماره 3.
[6] - فرهنگ علوم اجتماعی، ص 380.
- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج14، 251.[7]
[8] - بحارالانوار، ج20، ص 216.
- ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی،1ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج1،215.[9]

منتشر شده در ویژنامه ایام فاطمیه
سه شنبه, 17 آبان 1390 08:17

تفاوت حکومت علوی و اموی

سيد ابوالفضل موسويان
در نظام سياسي اسلام، اخلاق بر سياست مقدم است. رئيس جامعه بايد کسي باشد که حکمت عملي را بداند و مسلط بر نفس خود باشد و سياستمدار بايد پرواي اخلاقي داشته باشد تا فضايل اخلاقي خود را به جامعه تزريق کند. يعني يک حاکم سياسي در مقابل منتقدان خود به جاي به کارگيري خشم و خشونت از حلم خويش استفاده کرده و از منتقد خود استقبال مي کند.
حضرت علي (ع) در عهدنامه خود به مالك اشتر پيش از اين كه دستوراتي در باره كشورداري بدهد، دستوراتي در باره خودسازي به او داده است. زيرا مسؤول حكومت بايد فردي خود ساخته باشد تا بتواند مردم را نيز تهذيب نمايد.

شيعه معتقد است، امامان جانشينان به حق پيامبر (ص) مي باشند و حكومت از آنان مي باشد و در دوران ظهور امامان به دنبال احقاق حق بوده است. اما برخي از آنان تصورشان از حكومت معصومان، همانند حكومت ديگران بوده است با اين تفاوت كه به جاي غاصبان، حكومت در دست امامان باشد. و به عبارتي چنين گمان مي كردند كه كارهايي كه حكومتهاي جور انجام مي دهند لازمه حكومت است كه هر كسي هم جاي آنان باشد همان كارها را مي كند. يكي از اين افراد عماربن احوص از اصحاب امام صادق (ع) است كه آرزوي حكومت امام صادق (ع) را مي نمود ولي توجهي به تفاوت آن حكومت با حكومت امويان نداشت. امام در يك مقايسه بين حكومت خودشان با حكومت بني اميه به اين تفاوتها اينگونه اشاره فرمودند: به مردم فشار نياوريد آيا نمي داني كه حكومت داري بني اميه با شمشير و زور و فشار و ستم بود ولي روش ما با نرمي و مهرباني و متانت و نگهداري و حسن معاشرت و پاكدامني و كوشش است. پس كاري كنيد كه مردم به دين شما و مسلكي كه داريد رغبت پيدا كنند. (خصال 2/354) «فلاتخرقوا بهم اما علمت ان اماره بني اميه كانت بالسيف و العسف و الجور و ان امارتنا بالرفق و التألف و الوقار و التقيه و حسن الخلطه و الورع و الاجتهاد فرغبوا الناس في دينكم و فيما أنتم فيه»
آيا هر حكومتي را به صرف ادعاي خودش مي توان مطلوب دين دانست؛ بني اميه و بني العباس ادعاي جانشيني پيامبر را داشتند. مي توان آن حكومتها را مورد تأييد پيامبر دانست؟! يا با تغيير افراد ظالم بدون اين كه محتوا عوض شود مي توان حكومتي را تأييد كرد؟!
در نظام سياسي اسلام، اخلاق بر سياست مقدم است. رئيس جامعه بايد کسي باشد که حکمت عملي را بداند و مسلط بر نفس خود باشد و سياستمدار بايد پرواي اخلاقي داشته باشد تا فضايل اخلاقي خود را به جامعه تزريق کند. يعني يک حاکم سياسي در مقابل منتقدان خود به جاي به کارگيري خشم و خشونت از حلم خويش استفاده کرده و از منتقد خود استقبال مي کند.
حضرت علي (ع) در عهدنامه خود به مالك اشتر پيش از اين كه دستوراتي در باره كشورداري بدهد، دستوراتي در باره خودسازي به او داده است. زيرا مسؤول حكومت بايد فردي خود ساخته باشد تا بتواند مردم را نيز تهذيب نمايد. و درجاي ديگر بطور كلي مي فرمايد: كسي كه خود را پيشواي جمعيتي قرار دهد، بايد پيش از تعليم ديگران خود را تعليم دهد و پيش از تأديب با زبان و گفتار، با اعمال و رفتار خويش مردم را ادب آموزد و آن كس كه بتواند خودش را تعليم دهد و خويشتن را ادب كند، ارزشش زيادتر است از كسي كه به مردم آموزش مي¬دهد و آنان را ادب مي¬كند. (من نصب نفسه للناس اماما فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه و معلم نفسه و مؤدّبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدّبهم؛ (نهج البلاغه، حكمت73) زيرا حاكمان نقش تعيين كننده اي در ترويج اخلاق در ميان جامعه دارند. و مردم بر راه و روش حاكمانشان هستند: الناس علي دين ملوكهم.
بنا براين دو دیدگاه در باره سياست و اخلاق وجود دارد؛ یکی سیاست را تابع اخلاق و دیگری اخلاق را تابع سیاست می داند، براي روشن شدن اين مطلب ضروري است به نمونه های عینی و عملی اين دو ديدگاه در حكومت علي (ع) و معاويه و تفاوت آن، به صورت فهرست وار اشاره كنيم:
1- حكومت امانت است نه طعمه.
قرآن، حکومت را امانت دانسته است و می فرماید: ان الله یأمرکم ان تودوا الامانات الی اهلها واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل. خدا فرمان مي دهد كه امانت ها را به صاحبانش برگردانيد و در وقتي كه ميان مردم قضاوت مي كنيد، به عدالت حكم كنيد.
بيشتر مفسران پذيرفته اند كه دستور «اداي امانت» متوجه حكمرانان است. به قرينه جمله بعد«وقتي كه در ميان مردم حكم مي كنيد، به عدالت حكم كنيد». لذا عهده دار شدن امور جامعه، امانتي است كه از طرف مردم به فرمانروايان اجتماع واگذار مي شود(سبحاني، معالم الحكومه الاسلاميه/228) بر اين اساس مشاغل عامه حتي بالاترين آنها، يك نمايندگي از سوي مردم است.(علي غفوري،آگاهي هايي در باره قانون اساسي1/102)
البته آن عده از مفسراني كه چنين اختصاصي را استفاده نكرده اند ولي به هر حال، حكومت را نيز از جمله امانت ها شمرده اند.(تبيان3/234؛ مجمع البيان2/63؛ تفسير كبير10/139؛ كشاف1/524)
يونس بن عبدالرحمن نيز وقتي از امام كاظم(ع) در باره اين آيه پرسيد، امام(ع) امانت را به «امامت» تفسير كردند و تنها ائمه را مخاطب اين فرمان دانستند. هرچند كه دستور اداي امانت به صاحب آن، موارد ديگر را نيز در برمي گيرد. (شيخ صدوق/معاني الاخبار/108)
علي (عليه السلام) نيز در اين رابطه نيز مي‌فرمايد: بر امام لازم است كه در ميان مردم آنچنان حكومت كند كه خداوند دستور داده است و امانتي كه خداوند به او سپرده است ادا كند و هرگاه چنين كند، بر مردم است كه فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذيرند و دعوتش را اجابت كنند؛ «حق علي الامام أن يحكم بما انزل الله و ان يؤدي الامانة فإذا فعل ذلك فحق علي الناس ان يسمعوا له و ان يطيعوا و ان يجيبوا اذا دعوا» (تفسير الميزان4/385)
در اين كلام حكومت امانتي دانسته شده است در دست حاكم و در صورتي مردم موظف به اطاعت فرامين و دستورات او هستند كه او نيز به وظايف خود عمل كرده باشد.
و در نامه به يكي از كارگزارانش به نام اشعث بن قيس، مي فرمايد: بي گمان كاري كه به تو سپرده شده است نه لقمه اي چرب بلكه امانتي بر گردن توست. «وان عملك ليس لك بطعمه و لكنه في عنقك امانه». (نهج البلاغه، نامه5)
در اين بينش دولت مردان و زمامداران، حافظ و نگهبان حقوق مردمند نه غير از آن. شهيد مطهري از اين دو ديدگاه نسبت به حكومت چنين ياد مي كند: يكي از مسايلي كه رضايت عموم بدان بستگي دارد، اين است كه حكومت با چه ديدي به توده مردم و خودش نگاه مي كند؟ با اين چشم كه آنها برده و مملوك و خود مالك و صاحب اختيار است؟ يا با اين چشم كه آنها صاحب حقند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است.(سيري در نهج البلاغه، ص124؛ چ 2، صدرا، تهران، 1354)
طبعا اين دو نگاه به حكومت موجب تفاوت در عملكرد حاكم مي‌گردد در نگاه امانتي، او موظف است بيشترين احتياط را در صرف اموال مردم و يا نصب واليان به كار ببرد. اما در نگاه طعمه، خود را مالك و قادر ما يشاء مي داند و هركاري نسبت به اموال و نفوس مردم، براي حفظ قدرت و امیال نفسانی اش مجاز مي گردد. كاري كه معمولا حكومتهاي جور انجام مي دهند.
2- ارزش حكومت به عدالت.
حكومت در نگاه علوي به ذاته ارزش ندارد و هرگز آنان براي آن تلاش نمي كنند. مگر اين كه بتوانند حق و عدالت را در ميان جامعه تحقق بخشند. لذا هنگامي كه ابن عباس در سرزمين ذي قار خدمت امام رسيد حضرت مشغول پينه زدن به كفش خود بودند. آن حضرت از او پرسيدند: قيمت اين كفش چقدر است؟ گفتم بهايي ندارد. فرمود: به خدا سوگند همين كفش بي ارزش نزد من از حكومت بر شما محبوب تر است مگر اينكه حقي را با آن برپا دارم يا باطلي را دفع كنم «والله لهي احبّ ‌الي من امرتكم الّا ان اقيم حقاً او ادفع باطلاً» (نهج البلاغه/خطبه33)
علي (ع) در دوران خلافت خود به هيچ روي و تحت هيچ شرايطي حاضر نيست ظلمي بر مردم روا داشته شود و مي گويد: سوگند به خدا اگر تمام شب را بر روي خارهاي به سر برم و يا باغل و زنجير به اين سو و آن سو كشيده شوم خوش تر است از اين كه خدا و پيامبرش را در روز قيامت در حالي ملاقات كنم كه به بعضي از بندگان ستم و چيزي از اموال عمومي را غصب كرده باشم.... به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاست به من بدهند تا خدا را نافرماني كنم كه پوست جوي را از مورچه اي ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد. (نهج البلاغه، خ224)
در حالي كه براي امثال معاويه حكومت و كسب قدرت مهم است نه چيز ديگر. معاويه پس از انعقاد صلح نامه با امام حسن مجتبي(ع) شرايطي را كه خوشايندش نبود، زير پا گذاشت و رسما اعلام كرد كه هدفش از آن جنگ و صلح، چيزي جز كسب قدرت و حكومت بر ديگران نبوده است و چون اينك ديگر مانعي سرِ راه او نيست، دليلي براي پايبندي خود به پيمانهايش نمي بيند. او در «نخيله» نماز جمعه خواند و در خطبه آن به امضا كنندگانِ صلح نامه اظهار داشت: به خدا سوگند، براي آن با شما نجنگيدم تا نماز بخوانيد، روزه بگيريد، حج بگذاريد و يا زكات بپردازيد؛ چه خودتان اين كارها را انجام مي دهيد؛ تنها براي آن با شما جنگيدم تا فرمانرواي شما گردم و خداوند خواسته ام را، گرچه ناخوشايند شماست، به من داد.» (شرح ابن ابى الحديد،ج 4،ص 160. تاريخ طبرى، ج4، ص124. تاريخ ابن اثير،ج3، ص203).
3- حكومت نبايد تحميلي باشد:
معصومان هرگز خود به دنبال قدرت نبودند و براي آن تلاش نمي كردند. البته اگر مردم از آنان می خواستند، شانه از مسئوليت خالي نمي كردند. در تعبيري پيامبر صلوات الله عليه آنان را به كعبه تشبيه كردند كه كعبه به جايي نمي رود بلكه مردم دور او مي گردند. لذا پيامبر صلوات الله عليه با اينكه در روز غديرخم، علي(ع) را به جانشيني خود تعيين فرموده بود و بارها در مناسبت هاي مختلف به اين امر گوشزد و تصريح نموده بود در عين حال به اميرمومنان چنين توصيه فرمود: «اگر مردم بدون در گيري ولايت را به تو دادند و همه (اكثريت) به آن راضي شدند، حكومت را بپذير و اگر اختلاف كردند، آنان را رها ساز و به حال واگذار» «فان ولوك في عافية و اجمعوا عليك بالرضا فقم في امرهم و ان اختلفوا فدعهم و ما هم فيه» (كشف المحجه 248)
همانطور كه خود پيامبر صلوات الله عليه حكومت مردم مدينه را پس از پذيرش اكثريت اوس و خزرج پذيرفتند. علي عليه السلام نيز هنگامي كه مواجه با هجوم مردم پس از قتل عثمان به درب منزلشان شد، فرمود: «اي مردم امر حكومت مربوط به شماست و براي هيچ كسي جز آنكه شما او را برگزينيد شايسته نيست.»«ايها الناس ان هذا امركم ليس لاحد فيه حق الا من امرتم»( تاريخ طبري 6/307)
لذا مورخين تنها حكومتي را كه در صدر اسلام با رضايت مردم به وجود آمده است، حكومت علي (عليه السلام) مي دانند و خود آن حضرت در نامه يكم نهج البلاغه مي فرمايند: «مردم بدون اكراه و اجبار و از روي ميل و اختيار با من بيعت كردند.» «بايعني الناس غير مستكرهين و لا مجبرين بل طائعين مخيرين» و آن حضرت كساني چون حسان بن ثابت، كعب بن مالك، مسلم بن مخلد و محمد بن مسلم و چند تن از عثمانيه را كه مخالف بودند، بر بيعت اجبار نكرد.
علي عليه السلام حق انتخاب را از آن همه ي مردم مي داند، اما چون درآن روزگار امكان چنين امري وجود نداشت تا از همه ي مردم در شهرها و قصبات نظر خواهي شود اين امر را به عهده ي مركز نشينان مي دانست لذا فرمود: «سوگند به جانم كه اگر امامت منعقد نمي شود تا اين كه همه مردم حضور يابند به چنين كاري، راه عملي وجود ندارد» «و لعمري لو كانت الامامة لاتنعقد حتي يحضرها عامة الناس فما الي ذلك سبيل.»(نهج البلاغه،خ172). جمله «فما الي ذلك سبيل» مشروعيت مراجعه به آراي عمومي را نفي نمي كند بلكه در آن شرايط آن را غير ممكن مي شمارد. مفهومش اين است كه هرگاه امكان عملي براي راه يابي به آراي عمومي وجود داشته باشد، مانعي نخواهد بود و چه بسا لازم و ضروري است. در عين حال سيره ي علي عليه السلام چنين بود كه هرگاه فردي را براي فرمانداري به جايي مي فرستاد، ماندگاري او را منوط به رضايت مردم كرده بود. مي فرمود: «نوشته ي من را براي آنان بخوان [كه از جانب من به امارت منصوب هستي] اگر راضي بودند بر آنان فرمانروايي كن زيرا من دوست ندارم كسي را بر انجام كاري كه نمي خواهد، مجبور كنم.» «كان علي عليه السلام اذا بعث واليا قال له: اقرء كتابي عليهم فاذا رضوا بك كن واليا عليهم اني لا احب ان اجبر احدا بما يكرهه».(نهج السعاده 5/359)
توجه كردن به راي و نظر مردم در نظر علي عليه السلام تا آنجا بود كه وقتي كه آنان تمايلي به جنگ نداشتند فرمود: «شما زنده ماندن را دوست داريد، و من نمي توانم شما را به راهي كه دوست نداريد، مجبور كنم.» «قد احببتم البقاء و ليس لي ان احملكم علي ماتكرهون.»(نهج البلاغه،خ218)
همين روش را امام مجتبي(ع) نيز به كاربردند و چون اكثريت مردم جنگ را نخواستند، آن حضرت فرمود: «مي بينم كه اكثر شما ازجنگ روي گردانيد و من بر اين باور نيستم چيزي را كه از آن كراهت داريد بر شما تحميل كنم» (اخبار الطوال217) و لذا قدرت را واگذاشت و حاضر نشد براي حفظ قدرت چيزي را بر مردم تحميل كند.
رضايت مردم آنقدر اهميت دارد كه حتي در عمل عبادي نيز بايد بدان توجه شود. نقل شده است پيامبر نهی فرمود از اينكه كسي بدون اجازه ي مردمي بر آنان امامت نماز كند.«نهي رسول الله صلوات الله عليه «ان يؤم الرجل قوما الا باذنهم»(بحار 73/335).
و اميرالمومنين عليه السلام به مالك فرمود: بايد بهترين كارها در نزد تو، آن باشد كه در حق ميانه ترين و در عدل فراگيرترين و در جلب خشنودي مردم گسترده ترين است كه بي شك خشم همگاني، اثر رضايت خاصان را از بين مي برد در حالي كه خشم خواص با خشنودي همگان بخشوده مي شود. «وليكن احب الامور اليك اوسطها في الحق و اعمها في العدل و اجمعها لرضي العامة فان سخط العامة يجحف برضي الخاصة و ان سخط الخاصة يغتفر مع رضي العامة» (نهج البلاغه، نامه 53)
4- حكومت حق متقابل مردم و حاكم:
در زماني كه حاكمان خود را مالك الرقاب مردم مي دانستند و هيچ حقي براي آنان قائل نبودند جز اطاعت و فرمانبرداري. علي عليه السلام از حق متقابل مردم و حاكم ياد كرده است و در صورتي كه طرفين حقوق يكديگر را رعايت كنند عزت به ارمغان مي آيد و مي فرمايد: «پس از ستايش پروردگار، خداوند سبحان، براي من، بر شما به جهت سرپرستي حكومت، حقي قرار داده و براي شما همانند حق من، حقي تعيين فرموده است... و آنگاه كه مردم حق رهبري را ادا كنند و زمامدار حق مردم را بپردازد. حق در آن جامعه عزت يابد و راههاي دين پديدار و نشانه هاي عدالت برقرار...» «اما بعد فقد جعل الله سبحانه لي عليكم حقا بولاية امركم و لكم علي من الحق مثل الذي لي عليكم... فاذا ادت الرعية الي الوالي حقه و ادي الوالي اليها حقها عز الحق بينهم.» (نهج البلاغه، خ214)
و در جاهاي ديگر بر اين حق متقابل تاكيد شده است: اي مردم به راستي كه براي من بر شما حقي است و براي شما نيز بر من حق. «ايها الناس ان لي عليكم حقا و لكم علي حق»(نهج البلاغه، خ34)
5- احترام به آراء مردم.
حکومتها را به دو نوع مردمی و استبدادی تقسیم کرده اند. استبداد عبارت است از مسلط بودن یک فرمانروا بر سر قوم و تحکیم کردن یک یا چند نفر بر تمام ساکنان یک مملکت و ایشان را بر خلاف میلشان به کاری واداشتن و رأی و اراده خود را مافوق رأی و اراده عموم ملت شمردن.
در فرهنگ قرآنی و گفتار و سیره معصومان استبداد به شدت مذموم و توجه به نظرات مردم اهمیت و دستور داده شده است. حکومت اسلامي حكومتي مردمی است نه استبدادی.
قرآن پس از واقعه احد که به مشورت مردم انجام گرفت و اتفاقا موجب شکست مسلمانان گردید، و عده زیادی شهید شدند از جمله حمزه سیدالشهداء، گرچه شکست بخاطر تمرد برخی مسلمانان از دستور پیامبر بود. در عین حال خداوند پس از این واقعه هم دستور عفو و بخشش آن عده و استغفار براي آنان را صادر فرمود و هم بر تداوم مشورت با مردم تاکید کرد. و چنین فرمود: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر.
براساس این دستور الهی، پیامبر موظف می شود، در مصالح عامه با مردم مشورت نماید.(نائینی تنبیه الامة 53) در ادامه نائینی می گوید: دلالت آیه و شاورهم فی الامر که عقل کل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلای امت مکلف فرموده اند، بر این مطلب در کمال بداهت و ظهور است.چرا که معلوم است مرجع ضمیر، جمیع نوع امت و قاطبه مهاجران و انصار است، نه اشخاص خاصه و دلالت کلمه مبارکه «فی الامر» که مفرد محلی و مفید عموم اطلاقی است.بر اینکه متعلقِ مشورتِ مقرره در شریعتِ مطهره، کلیه امور سیاسیه است هم در غایت وضوح و خروج احکام الهیه عز اسمه از این عموم از باب تخصص است نه تخصیص (همان)
لذا اميرالمؤمنين به مالك چنين توصيه فرمود: وليكن احب الامور اليك اوسطها في الحق و اعمها في العدل و اجمعها لرضي العامة فان سخط العامة يحجف برضي الخاصة و ان سخط الخاصة يغتفر مع رضي العامة (نهج البلاغه،نامه 53) بايد براي تو پسنديده ترين كارها همان باشد كه در حق ميانه ترين در عدل فراگيرترين و در جلب خشنودي مردم گسترده ترين است كه بي شك خشم همگاني اثر رضايت خاصان را از بين مي برد در حالي كه خشم خواص ناخشنودي همگاني بخشوده مي شود.
6- برخورد صادقانه با مردم نه حیله و نیرنگ سیاستمدارانه:
معمولا سیاستمداران صادقانه برخورد نمی کنند. ظاهرا شعار عدالت و انسان دوستی دفاع از مردم و... می دهند اما در باطن به دنبال مطامع و خواسته های نفسانی خود هستند.لذا پیمان شکنی برای آنان مفهوم ندارد.
علی (علیه السلام) یکی از موانع خود را نداشتن روحیه فوق می داند که به همین دلیل نیز توسط برخی سرزنش می شود. البته کسانی که ظاهر را می بینند و به پیروی موقت و ظاهری دل خوش می کنند. این سیاست ماکیاولی اگرچه بعدها اعلام شده است اما در روحیه ی قدرتمندان از قدیم بوده است. لذا حتی عده ای از پیروان علی علیه السلام، معاویه را از علی سیاستمدارتر می دانند. حضرت در جواب آنان می فرماید:
و الله ما معاویة بادهی منی و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس و لکن کل غدرة فجره و کل فجره کفره و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة.‎
به خدا سوگند معاویه زیرک تر از من نیست لکن شیوه ی او پیمان شکنی و تبهکاری است. اگر پیمان شکنی ناخوشایند نبود زیرک تر از من کس نبود. اما هر پیمان شکنی به گناه برانگیزاند و هرچه به گناه برانگیزاند دل را تاریک گرداند. روز رستاخیز پیمان شکن را درفشی است افروخته و او بدان شناخته می شود.
يكي از تفاوتهاي سياست علوي و اموي در اين بود كه علي (ع) مكر و حيله را ناروا مي دانست و معاويه به هيچ تعهدي پايبند نبود. آنان كه علي را سياستمدار نمي دانستند به همين دليل بود كه از شيوه هاي معاويه استفاده نمي كرد؛ نيكلسن مي گويد: علي با آن كه فضايل بسيار داشت و كوشا، هوشيار و دور انديش و شجاع و روشن رأي و بردبار و وفادار و شريف بود، حزم و دهاي زمامداران را نداشت... در كار سياست ورزيده نبود و براي پيش بردن مقصود خويش، به هر وسيله اي چنگ نمي زد... (ر.ك: تاريخ سياسي اسلام، حسن ابراهيم حسن، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، جاويدان، ص328)
خود امير المؤمنين(ع) از اين تفاوت چنين ياد مي كنند: به خدا سوگند! معاويه زيرك تر از من نيست؛ ليكن شيوه او حيله گري و گنهكاري است. اگر حيله گري ناپسند نبود، زيرك تر از من كسي نبود؛ اما هر نيرنگي نوعي گناه است و هر گناهي نوعي كفر و انكار است. روز رستاخيز در دست هر حيله-گري پرچمي است كه با آن شناخته مي شود. (نهج البلاغه، خطبه200؛ والله ما معاويه بادهي مني و لكنه يغدر و يفجر و لولا كراهيه الغدر لكنت من ادهي الناس و لكن كل غدره فجره و كل فجره كفره و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيامه)
ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه مي گويد: علي در جنگ كاري انجام نمي داد مگر آنچه موافق كتاب و سنت بود اما معاويه بر خلاف كتاب و سنت عمل مي كرد و تمام حيله ها را بكار مي برد؛ چه حلال و چه حرام. روشش در جنگ، روش پادشاه هند بود آنگاه كه با كسرا مواجه شد. علي شروع به جنگ نمي كرد تا آنها آغاز مي كردند. كسي كه فرار مي كرد تعقيب نمي كرد؛ به مجروح كاري نداشت؛ دربي اگر بسته بود، باز نمي كرد.(شرح نهج البلاغه1./228)
7- هدف وسیله را توجیه نکند:
گرچه برخي تصور نموده اند كه براي رسيدن به اهداف عالي مي توان از ابزار نادرست استفاده كرد اما در فرهنگ صحيح اسلامي اين روش مردود شناخته شده است. پس از وفات پيامبر و ماجراي سقيفه بني ساعده، كه حكومت به دست ديگران غصب گرديد با اين كه پيامبر(ص) از طرف خداوند علي(ع) را به عنوان جانشين خود تعيين كرده بودند، ابوسفيان از موقعيت استفاده نمود و براي اختلاف افكني بين مسلمانان نزد علي(ع) آمد و گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم. به خدا سوگند اگر بخواهي مدينه را پر از سوار و پياده سازم. اما امام حاضر نشد از هر وسيله اي براي رسيدن به هدف استفاده كند حاضر شد بيست و پنج سال خانه نشين باشد اما از دشمنان اسلام كمك نخواهد و فرمود: تو از اين سخنان غير از فتنه انگيزي قصدي نداري. همانا به خدا سوگند تو همواره بد خواه اسلام هستي ما را حاجت به نصيحت تو نيست. پيامبر (ص) وصيتي به من فرموده است كه بر آن وصيت عمل مي كنم. (الكامل 2/220؛ شرح نهج البلاغه2/7) اشاره حضرت به اين وصيت از پيامبر است: پيامبر خدا (ص) براي من عهدي بسته و فرمود: اي پسر ابي طالب، بر تو است ولايت امت من. پس هر گاه در عافيت و آسايش تو را به ولايت برگزيدند و با رضا و رغبت بر تو اجتماع نمودند به امر پيشوايي آنان برخيز و اگر بر تو اختلاف كردند، آنان را با همه آنچه در آن هستند، واگذار. :«و قد كان رسول الله (ص) عهد اليّ عهد فقال: يابن ابي طالب لك ولاء امتي فان ولوك في عافيه و اجمعوا عليك بالرضا فقم في امرهم و ان اختلفوا عليك فدعهم و ما هم فيه.»(مستدرك نهج البلاغه، باب3، ص30؛ سيد بن طاووس، كشف المحجة، ص248)
شايد ابوسفيان در اين ادعا كه مدينه را از سواره و پياده نظام پر كند، گزاف گويي نكرده باشد زيرا شخصي مانند ابوسفيان مي توانست براي علي (ع) كه داراي آن همه سوابق درخشان در اسلام بود، سپاه تهيه كند ولي علي (ع) نمي توانست با همكاري و بيعت او قيام كند و مطالبه حق نمايد. خداوند، خود گمراهان را همكار خود نگرفته است پس بايد مؤمنان نيز چنين باشند: وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا (كهف/51) من آن نيستم كه گمراهگران را همكار خود بگيرم. بنابر اين در اين ديدگاه هدف وسيله را توجيه نمي¬كند و نبايد براي رسيدن به هدف عالي و مقدس از هر وسيله اي استفاده كرد.
و وقتي عباد بصري امام زين العابدين(ع) را در راه مكه ديد. به آنحضرت گفت: جهاد و سختي آن را ترك كرده اي و به حج و راحتي آن روي آورده اي. در حالي كه قرآن مي فرمايد: ان الله اشتري من المؤمنين ... و بشر المؤمنين. (آيات 111و112 سوره برائه) امام فرمودند: هرگاه آنان كه وصفشان در اين آيات آمده،[التائبون، العابدون، الحامدون، السائحون ...] ديدم، جهاد با آنان افضل از حج است. (بحار الانوار، ج46 ، ص116 )
بنابر اين براي رسيدن به اهداف عالي نمي توان از ابزار نادرست استفاده كرد؛ نمي توان از فريب، دروغ، نيرنگ، و خيانت، به درستي و راستي و يكرنگي و سلامت نايل شد؛ نمي توان با خشونت، ترور و قساوت، به لطافت و انسانيت نزديك گرديد؛ نمي توان با خودكامگي و زورگويي، آزادگي و كمال طلبي ايجاد كرد و...
گفته اند كه چهل سال پيش از بعثت پيامبر اكرم(ص) در خانه كعبه سنگي يافتند كه بر آن حكمتهايي نگاشته شده بود از جمله: هركه نيكي بكارد، هر آينه خرمي درو مي كند و هر كه بدي بكارد ندامت درو خواهد كرد. اعمال زشت انجام مي دهيد و پاداش نيك مي خواهيد؟ آري، هرگز از درخت خار، انگور نچينند. (من يزرع خيرا يحصد غبطه و من يزرع شرا يحصد ندامه تعملون السيئات و تجزون الحسنات؟ اجل كما لايجتني من الشوك العنب. سيره ابن هشام، ج1، ص213)
علي (ع) مي فرمايد: كسي كه با توسل به گناه پيروز شود، پيروز نيست و كسي كه با ستم غلبه كند در واقع مغلوب است. (ماظفر من ظفر الاثم به و الغالب بالشر مغلوب. نهج البلاغه، حكمت327)
و آنگاه كه به حضرت توصيه كردند كه برخي از سران را همراه خود كند و از بيت المال به آنان بدهد تا آنان مردم را همراه امام كنند. فرمود: آيا به من دستور مي دهيد براي پيروزي خود از جور و ستم بر آنان كه حاكمشان هستم، استفاده كنم؟ به خدا سوگند تا شب و روز برقرار است و ستارگان از پي هم طلوع مي كنند، هرگز چنين كاري نخواهم كرد.(أتأمروني ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه! و الله لااطور به ما سمر سمير و ما امّ نجم في السماء نجما (نهج البلاغه، خطبه126)
8- تحقير نکردن مردم:
يكي از شيوه هاي حكومتي جباران تحقير مردم است. خداوند از روش فرعون در حكومت چنين ياد مي كند: فاستخف قومه فاطاعوه؛ قومش را كوچك و تحقير نمود پس مطيع او شدند. هر چيزي كه نشانگر اين حالت باشد بايد در حكومت اسلامي برطرف شود مردم احساس عزت كنند و با شهامت بتوانند از حقوق خود دفاع نمايند. علي عليه السلام مي فرمايد: من بارها از پيامبر شنيدم كه مي فرمود هرگز امتي را پاك و منزه ندانيد كه در آن امت – بي آنكه بترسد- و بدون لكنت زبان حق ناتوان را از توانا ستاند.
(فاني سمعت رسول الله صلوات الله عليه يقول في غير موطن: لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع) (نهج البلاغه، نامه 53)
روزي علي عليه السلام از جايي به جايي سوار بر مركب در حركت بود. يكي از ياران در حالي كه پياده بود امام را همراهي مي كرد. حضرت چون كسي را در ركاب خود ديد فرمود: ارجع فان مشي مثلك مع مثلي فتنة للوالي و مذلت للمؤمن؛ برگرد چرا كه راه رفتن مثل تو با مثل من فتنه براي حاكم و ذلت براي مومن است (نهج البلاغه،حكمت 332). و هنگامي كه امام علي عليه السلام در راه صفين در شهر انبار براساس رسوم ايرانيان استقبال كردند حضرت ناراحت شد و فرمود: ماهذه الذي صنعتموه. فقالوا: خلق منا تعظم به امرء نا. فقال: والله ما ينتفع بهذا امراء كم؛ اين چه كاري است كه مي كنيد به خداسوگند حاكمان شما از اين گونه احترام گذاشتن ها سودي نبردند شما در دنيا خود را به زحمت مي افكنيد و در آخرت نيز دچار عذاب مي شويد و چه سودمند است آسايشي كه امان از جهنم در پي آن باشد. (نهج البلاغه، حكمت37)
9- انتقاد پذيري و سعه صدر:
اساسا روش اخلاقی اسلام در همه جا منطق و پاسخگویی است حتی خداوند نیز در خلقت انسان که برای ملائکه شبهه ای مطرح شد با استدلال به آنان پاسخ داد و آدم را برای امتحان با آنان، در معرض دید آنان قرار داد و ادب پاسخ گویی را خداوند به ما آموخت که به جای پاسخ گفتن کسی را متهم نکنید
طبیعی است هر کس مسولیت می پذیرد مواجه با مشکلات و سختی هایی می شود از جمله در معرض اتهام و زیر ذره بین قرار می گیرد. اشکالاتی به آنان – به حق یا نا به حق - وارد می گردد. در مقابل این مشکلات و ایرادات چه موضعی داشته باشد؟ بر آشفته شود؛ از کوره به در رود؟ یا از خود خویشتنداری و بردباری نشان دهد و این حق را برای مردم قایل باشد که اگر اشکالی به ذهنشان آمد بتوانند آن را مطرح کنند؛ چه درست باشد و چه نادرست. در روايت آمده است: آله الرياسه سعه الصدر؛(نهج البلاغه، حکمت167) ابزار مديريت شرح صدر است. روزی حضرت علی(ع) در میان عده ای از مردم مطلبی فرمود؛ یکی از خوارج گفت: خدا بکشد این مرد را چقدر فقه می داند. اطرافیان شمشیر کشیدند تا او را که به رهبری و حاکم جامعه چنین توهینی کرده بود، بکشند. حضرت مانع شدند و فرمودند: آرام باشید. او دشنامی داده و پاسخش فقط یک دشنام است و البته بخشودن گناه او شایسته تر است و او را بخشید(نهج، حکمت420)
لذا اميرالمؤمنين (ع) از مردم می خواهد مانند حکومت های جباران به آنحضرت ننگرند و مطالب خود را در برابر حکومت او بیان کنند: و لاتكفوا عن مقاله بحق او مشوره به عدل؛ از گفتن حق یا نظر دادن در عدالت باز مایستید. و يا مي فرمايد: و لاتظنوا بي استثقالا في حق قيل لي(نهج/خ216) و گمان مبرید که شنیدن حق بر من سنگین و گران است
و آنگاه كه كسي علي(ع) را مدح و ثنا كرد حضرت او را از اين كار منع كردند و مطالبي را بيان داشتند و در آخر از مردم خواستند نظراتشان را براي آنحضرت بيان كنند: پس، از اظهار سخن حق يا ابراز نظر عادلانه خودداري نكنيد؛ «فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل» (نهج البلاغه، خ 217)
10- پاسخگويي.
اساسا روش اخلاقی اسلام در مقابل اشکالات و شبهات، پاسخگویی و استدلال است حتی خداوند نیز در خلقت انسان که برای ملائکه شبهه ای مطرح شد با استدلال به آنان پاسخ داد و آدم را برای امتحان با آنان، در معرض دید آنان قرار داد و ادب پاسخ گویی را خداوند به ما آموخت که به جای پاسخ گفتن کسی را متهم نکنید. معمولا حاکمان نمی خواهند خود را پاسخگو بدانند و به انتقادات و ایراداتی که به آنان  گرفته می شود، اعتنایی کنند یا پاسخگو باشند. اما در روش و سیره معصومان پاسخگویی وجود دارد. و امام علي (ع) به مالك مي نويسند: و اگر رعیت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشکارا با آنان در میان گذار و با این کار از بدگمانی شان در آر. «و ان ظنت الرعيه بك حيفا فاصحر لهم بعذرك و اعدل ظنونهم باصحارك»؛ (نهج البلاغه، نامه53) حضرت با این بیان به او فهماندند که جواب سربالا ندهد و نگوید من منصوب امیرالمومنین هستم و نیازی به پاسخگویی به شما احساس نمی کنم و یا مخالفین و سوال کنندگان را متهم به مخالفت با امیرالمومنین کند. همانطور که از روایت روشن است سوال نیز حتما نباید درست باشد.
11- جلوگیری از تملق و چاپلوسی:
علي عليه السلام آنگاه که مورد ستایش برخی از اصحاب قرار گرفت، این نوع برخورد را مناسب جامعه اسلامی ندانست و فرمود: "فلا تكلموني بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفظوا مني بما يتحفظ عند اهل البادرة و لا تخالطوني بالمصانعة...
" با من آن سان كه با جباران و ستمگران سخن مي گويند تملق و چاپلوسي سخن مي گويند القاب برطنطنه برايم بكار نبريد آن ملاحظه كاريها و موافقتهاي مصلحتي كه در برابر مستبدان اظهار مي كنند در برابر من اظهار نكنيد، با من به سبك سازشكاران معاشرت نكنيد ...
12- مدارا با مردم – نفي خشونت :
علي عليه السلام در نامه به مالك اشتر فرمودند: و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم فانهم صنفان اما اخ لك في الدين او نظير لك في الخلق (نهج، نامه 53) و مهربانى بر رعيت را براى دل خود پوششى گردان و دوستى ورزيدن با آنان را و مهربانى كردن با همگان، و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنيمت شمارى چه رعيّت دو دسته‏اند: دسته‏اى برادر دينى تواند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند.
در حالي كه معاويه در نامه اي به زياد بن ابيه، استاندار بصره و كوفه نوشت: شايسته نيست كه من و تو يكسان مردم را با سياست نرمش، هدايت كنيم كه دچار سرمستي مي شوند و يا بر مردم سخت بگيريم كه آنان را به مهلكه خواهيم انداخت؛ ليكن تو سياست خشونت و درشتي پيش گير و من سياستِ نرمي و مهرباني را دنبال مي كنم»
در راهنماي دانشوران ذيل عنوان «حيص بيص» از ابن خلكان نقل مي كند كه نصر الله محلي(يا مجلي) گفت: در خواب علي بن ابيطالب را ديدم و گفتم: شما مكه را فتح كرديد و گفتيد آن كس كه به خانه ابوسفيان در آيد آمن است و آنگاه آنها با فرزندت حسين كردند آنچه كردند. گفت: مگر اشعار ابن صيفي را نشنيده¬اي؟ گفتم: نه. گفت: از خودش بشنو. از خواب كه برخاستم به خانه «حيص بيص» رفتم و خوابم را گفتم. بانگش به گريستن بلند شد و گفت: اين اشعار را ديشب نظم كردم و سوگند ياد كرد كه آن را بر هيچ كس نخوانده¬ام و آنگاه خواند:
ملكنا فكان...ينضح؛ يعني حكومت كه در دست ما آمد عفو و بزرگواري روش ما بود و چون به دست شما رسيد خون در سرزمين ابطح جاري شد. شما كشتن اسيران را روا شمرديد ولي ما از اسيران گذشتيم و آنها را بخشوديم. همين تفاوت ميان ما و شما بس كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست.(به نقل از: مجموعه آثار17/502)
13- عدم ورود به حوزه خصوصي افراد :
در قرآن كريم ورود به حوزه خصوصي افراد چه تفتيش عقايد و چه در اعمال منع شده است
الف- تفتيش عقايد ممنوع : كسي حق اكراه و اجبار بر دين را ندارد «لا اكراه في الدين» . و هركس اظهار ايمان كرد بايد از او پذيرفته شود ولو اين كه در دل نپذيرفته باشد «و لا تقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا» : به كسي مي گويد اسلام آورده ام نگوييد ايمان نياورده است. منافقان با اين كه از نظر اسلام، ايمان ندارند اما كسي نمي تواند با آنان برخورد كند و نسبت كفر به آنان دهد.
ب- تجسس ممنوع :
در عمل نيز نبايد در زندگي مردم تجسس نمود. خداوند مي فرمايد «يا ايها الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا» (حجرات 12) اي مومنان از بسياري از گمانها پرهيز كنيد به راستي بعضي از گمانها گناه است و تجسس نكنيد و برخي از شما نسبت به برخي غيبت نكند. پيامبر صلوات الله عليه مي فرمايند: به دنبال عيوب مردم نباشيد زيرا كسي كه به دنبال عيوب مردم باشد خدا به دنبال عيب اوست و كسي كه خدا به دنبال عيوبش باشد رسوايش مي كند. «لا تتبعوا عثرات المسلمين فانه من تتبع عثرات المسلين تتبع الله عثرته و من تتبع الله عثرته يفضحه» (كافي 2/355)
ورود به حوزه خصوصي در آنجا كه در تعارض با حقوق اجتماع باشد، به قدر ضرورت بايد صورت پذيرد زيرا همانطور كه فرموده اند «الضرورات تتقدر بقدرها» لذا هنگامي كه در دوره پيامبر، محتكران گندمها را احتكار كردن و حاضر به فروش آنها نشدند و مردم شكايت آنان را به پيامبر نمودند، آنحضرت دستور دادند مالكان موظفند انبارها را باز كنند و گندم را در اختيار خريداران قرار دهند. اما وقتي خريداران با افزايش قيمت گندم مواجه شدند و از پيامبر(ص) خواستند قيمت گذاري نمايند، پيامبر نوسان قيمت را مربوط به خداوند (و نزولات باران) دانستند و حاضر به قيمت گذاري نشدند و در مورد نرخ گذاري فرمود: نمي خواهم خداوند را ملاقات كنم در حالي كه بدعتي ايجاد كرده باشم و دستوري در اين رابطه بمن نرسيده باشد.«ماكنت لالقي الله ببدعة لم يحدث الي فيها شيئا» (وسائل 12/318) سخن از بدعت و ظلم به ميان آورده است.
و در روايت اهل سنت چنين آمده: من اميدوارم خداوند را ملاقات كنم و ظلمي به كسي از شما نكرده باشم در خون و مال كه در آن روز مطالبه كند. «و اني لارجو ان القي الله و ليس احد منكم يطالبني بمظلمة في دم و لا مال» (سنن ابي داوود 2/244)
امام خميني(ره) در فرمان هشت ماده اي – بند 6 - بر اين حكم مسلم اسلام تأكيد كردند و چنين فرمودند:
هيچ كس حق ندارد به خانه يا مغازه و يا محل كار شخصي كسي بدون اذن صاحب آنها وارد شود يا كسي را جلب كند يا به نام كشف جرم يا ارتكاب گناه تعقيب و مراقبت نمايد و يا نسبت به فردي اهانت نموده و اعمال غير انساني – اسلامي مرتكب شود يا به تلفن يا نوار ضبط صوت ديگري به نام كشف جرم يا كشف مركز گناه گوش كند و يا براي كشف گناه و جرم هرچند گناه بزرگ باشد شنود بگذارد و يا دنبال اسرار مردم باشد و تجسس از گناهان غير نمايد يا اسراري كه از غير به او رسيده ولو براي يك نفر فاش كند. تمام اينها جرم و گناه است و بعضي از آنها چون اشاعه فحشا و گناهان از كباير بسيار بزرگ است. و مرتكبين هريك از امور فوق مجرم و مستحق تعزير شرعي هستند و بعضي از آنها موجب حد شرعي مي باشد.
سپس در بند 7 توطئه ها و گروهكها را از اين قاعده استثنا مي كند و سپس مي گويد ... و موكّدا تذكر داده مي شود كه اگر براي كشف خانه هاي تيمي و مراكز جاسوسي و افساد عليه نظام جمهوري اسلامي از روي خطا و اشتباه به منزل شخصي يا محل كار كسي وارد شدند و در آنجا با آلت لهو يا آلات قمار و فحشا و ساير جهات انحرافي مثل مواد مخدر برخورد كردند حق ندارند آن را پيش ديگران افشا كنند. چرا كه اشاعه فحشا از بزرگترين گناهان كبيره است و هيچ كس حق ندارد هتك حرمت مسلمانان و تعدي از ضوابط شرعيه نمايد فقط بايد به وظيفه نهي از منكر به نحوي كه در اسلام مقرر است عمل نمايند و حق جلب يا بازداشت يا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساكنان آن را ندارند.(صحيفه امام، 17/140-141)
14- آزادي مخالفان:
تندترين مخالفان در حكومت علي (ع) خوارج بودند. آنان گرچه با ناداني خود، حكميت را به علي(ع) تحميل كردند اما پس از اين كه متوجه شدند چه كلاهي سر آنها رفته است، به علي (ع) فشار مي آوردند تا بر خلاف پيماني كه با معاويه بسته است وارد جنگ شود، امام علي(ع) حفظ پيمان را امري ضروري مي دانستند، لذا وقتي نتوانستند اين امر خلاف را بر آن حضرت تحميل كنند شروع به فحاشي، ناسزا گويي و نهايتاً كفر علي (ع)‌كردند لقد كفر و الله الرجل. و با قسم جلاله نسبت كفر به علي(ع) دادند. در نماز آن حضرت اخلال مي كردند. افراد ساده را گول زده و سپاه بزرگي را راه انداختند و حضرت به آنان كاري نداشت. حتي وقتي كه عده اي از ياران خواستند با برخي از خوارج برخورد كنند، فرمود: آنها سه حق بر گردن ما دارند: حق آنان از بيت المال بايد پرداخته شود، درمسجد مي توانند حضور به هم رسانند و اقامه نماز كنند و تا عليه ما شمشير نكشيده اند كسي نبايد متعرض آنان شود. (تاريخ طبري4/53) بحار33/407
و آنان كه با علي بيعت نكردند مانند: حسان بن ثابت، كعب بن مالك، مسلم بن مخلد محمد بن مسلم و... (تاريخ طبري4/429) هرگز علي (ع) با آنان برخورد نكرد و به تعبير شيخ مفيد آزادانه در بلاد اسلامي و تحت حكومت علي به نشر عقايد خود مشغول بودند (الجمل و النصره/94)
15- برخورد انسان دوستانه حتی با مخالفان.
علي (ع) در نامه به مالك اشتر وظيفه او را در برخورد با مردم (چه مسلمان و چه غير آن) چنين بيان مي كنند: مهرباني با مردم را پوشش دل خويش قرار ده و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز، چونان حيوان درنده باشي كه خوردن آنان را غنيمت شماري. زيرا آنان يا برادر ديني تو اند يا انساني همانند تو. (و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم و اللطف بهم و لاتكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم فَاِنَّهُمْ صِنْفانِ: اِمَّا اَخٌ لَكَ فِى الدِّينِ، وَ اِمّا نَظيرٌ لَكَ فِى الْخَلْقِ، (نهج البلاغه، نامه 53)
آنچه امروزه به عنوان حقوق بشردوستانه مطرح است که در جنگ باید اصول انسانی را رعایت نمود. پیامبر (ص) و معصومان (ع) در 1400 سال قبل رعایت کردند و به پیروان خود نیز توصیه عمل به آن و بلکه بالاتر از آن را دادند. از جمله:
1- ابتدا نکردن به جنگ. با این که در فقه بحث از جهاد ابتدایی شده است اما جهاد در اسلام تحقيقا به صورت دفاعي بوده است و هرگز مسلمانان آغازگر جنگ نبوده اند. در جنگهايي هم كه بين اميرالمؤمنين با مخالفين پيش آمد تلاش آنحضرت اين بود كه جنگي اتفاق نيافتد و در صورت ممكن با مذاكره، اختلافات برطرف شود ولي آنگاه كه از اين راه به نتيجه نمي رسيد و دشمن هجوم مي آورد، به دفاع بر مي خواست وشجاعانه دفاع مي-نمود. در جنگ صفين به سپاه خويش دستور اكيد داد كه در برابر خصم صفوفشان را بيارايند اما دست به جنگ نزنند؛ نه تيرپرتاب كنند و نه شمشير و نيزه بكار برند. بلكه بگذارند دشمن دست به جنگ تجاوزكارانه بزند. (الامامه و السياسه1/68؛ تاريخ يعقوبي1/80؛ مروج الذهب2/370؛ و همين دستور در جنگ نهروان داده شد. ر.ك: مروج الذهب2/415-416) و منادي دستوراتش را به بانك رسا اعلام مي دارد: تا يك تن از شما به شهادت نرسيده باشد همچنان دست از جنگ باز داريد. (اغاني16/127) و در نامه 14 به لشكريانش در جنگ صفين چنين توصيه مي فرمايد: با دشمن جنگ را آغاز نكنيد تا آنها شروع كنند، زيرا به حمد الله حجت با شماست و آغازگر جنگ نبودنتان تا آن كه دشمن به جنگ روي آورد، حجت ديگر بر حقانيت شما خواهد بود. اگر به اذن خدا شكست خوردند و گريختند، آن كس را كه پشت كرده نكشيد و آن را كه قدرت دفاع ندارد آسيب نرسانيد و مجروحان را به قتل نرسانيد، زنان را با آزار دادن تحريك نكنيد....(لاتقاتلوهو حتي يبدؤوكم فانكم بحمد الله علي حجه و ترككم اياهم حتي يبدؤوكم حجه اخري لكم عليهم. فاذا كانت الهزيمه باذن الله فلاتقتلوا مدبرا و لاتصيبوا معورا و لاتجهزوا علي جريح و لاتهيجوا النساء باذي)
2- برخورد نکردن با زنان، کودکان، پیران، مجروحان.
3- تخریب نکردن آبادانیها و از بین نبردن درختان، حیوانات و مسموم نکردن آب و حتی مانع آن نشدن و...
4- برخورد جوانمردانه در جنگ. در برخورد با دشمن بايد جوانمردانه وارد شد و به اصطلاح نامردي از نظر اخلاقي محكوم است. ترور و کشتار غافلگیرانه به شدت ممنوع است. زيرا در حديثي مشهور كه از طرق متعدد نقل شده است، پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «الايمان قيد الفتك و لا يفتك مؤمن» همانا ايمان مانع فتك(ترور) است و انسان مؤمن كسي را به ترور نمي كشد. (مسند احمد حنبل، ج1، ص167، ج4، ص92؛ كنز العمال، ج1، ص93،143؛ لهوف،68؛ بحارالانوار47، ص137) و از حسن بن محبوب نيز روايت شده است كه ابوصباح كناني نزد امام صادق(ع) از شخصي نام برد كه به اميرمؤمنان علي(ع) ناسزا مي¬گفت و توهينها روا مي¬داشت. پس، از حضرت اجازه خواست تا او را ترور كند. امام (ع) چنين اجازه¬اي نداد و مخالفت نمود و فرمود: قد نهي رسول الله عن الفتك، ان الاسلام قيد الفتك. بي گمان رسول خدا(ص) از فتك (ترور) نهي كرده است. زيرا اسلام از ترور جلوگيري كرده است. (كافي، ج7، ص375؛ تهذيب الاحكام، ج10، ص214)
5- دشنام ندادن؛ علي (ع) حتي به ياران خود اجازه دشنام به دشمنانش را نداد آنان كه در مقابل او صف آرايي كرده و به جنگ او آمده بودند: إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ، وَلكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ، كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ، وَأَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ، وَقُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ: اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَدِمَاءَهُمْ، وَأَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَبَيْنِهِمْ، وَاهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ، حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ، وَيَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَالْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ (نهج البلاغه/خ206)من خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد! اما اگر كردارشان را يادآور مى‏شديد، و گمراهيها و كارهاى ناشايسته)آنان را بر مى‏شمرديد به راست نزديكتر و معذورتر بود، (شما بايد به جاى دشنام) به آنها مى‏گفتيد: بار پروردگارا! خون ما و آنها را حفظ كن!،بين ما و آنها را اصلاح نما! و آنان را از گمراهى به راه راست هدايت فرما! تا آنان كه جاهلند حق را بشناسند، و كسانى كه‏ ستيزگى و دشمنى با حق مى‏ كنند دست‏بردارند و باز گردند. در حالي كه معاويه دستور لعن و سب علي(ع) و يارانش را صادر نمود.

منتشر شده در سیاسی

عبدالرحیم سلیمانی
عدالت و آزادی دو عدد از مهمترین و اساسی ترین ارزش های انسانی هستند که همه ادیان و مکاتب بر آنها تاکید می ورزند. مکاتب اجتماعی و سیاسی همه بر اهمیت و ارزش این دو واقف و معترفند. چنان این دو اصل برای بشریت ارزشمند هستند که حتی کسانی که در عمل آنها را زیر پا می گذارند در سخن و بیان مدعی آنها هستند. وقتی به متون دینی نگاه می کنیم، عدالت چنان مهم است که خداوند می فرماید ما همه پیامبران را برای این فرستادیم که مردم عدالت و قسط را بر پا دارند (حدید/25). و البته آزادی چنان مهم و ارزشمند است که در صورتی که آن نباشد اصل دینداری بی معنا می گردد (بقره/256). پس مطابق قرآن مجید هدف دینداری اجرای عدالت است و البته در صورتی دینداری واقعی محقق می شود که آزادی باشد.
در عصر جدید با اینکه بر هر دو اصل تاکید زیادی شده است اما درباره اینکه کدام یک از این دو مهم تر و اساسی تر از دیگری و در نتیجه مقدم بر دیگری است اختلاف شده است. مکتب لیبرال دموکراسی بر این تاکید می ورزد که با اینکه عدالت اصلی بسیار مهم است، اما آزادی مهم تر و مقدم بر آن است و مکتب سوسیال دموکراسی می گوید با اینکه آزادی مهم و ارزشمند است اما عدالت مهم تر و مقدم بر آن است. این امر نشان می دهد که جمع بین این دو اصل برای بشر جدید بسیار مشکل و سخت بوده است.
نگاهی به شیوه حکومت فردی مانند امام علی(ع) که اسوه و الگوی انسان هاست، به ما قطعا کمک خواهد کرد که موضعی مناسب و درست در این باره بگیریم. پرسش مهم این است که آیا در جایی که بین آزادی و عدالت تزاحم باشد کدام مقدم می شود؟ برای جامعه کدام یک از این دو مهم تر و اساسی تر است که در صورت تزاحم مقدم شود؟
در اینکه اصل اساسی و زیر بنایی حکومت علوی عدالت است، هیچ شک و تردیدی وجود ندارد. آن حضرت می فرماید که تنها به جهت اجرای عدالت بوده است که حکومت و خلافت را پذیرفته است. می فرماید: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که آن جمعیت برای بیعت گرداگردم جمع شده و به یاری برخاستند و از این جهت حجت تمام شد و اگر نبود پیمانی که خداوند از علمای امت گرفته که در برابر پرخوری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من افسار شتر خلافت را رها می ساختم و از آن صرف نظر می کردم ...» (نهج البلاغه، خ3).
آن حضرت در روز دوم خلافت خود بالای منبر می رود و در ضمن خطبه می فرماید: «من طبعاً رغبتی به تصدی خلافت ندارم، زیرا از پیغمبر شنیدم: هر کس بعد از من زمام امور امت را به دست بگیرد در روز قیامت بر صراط نگه داشته می شود و فرشتگان نامه اعمال او را جلویش باز می کنند؛ اگر عادل و دادگستر باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات می دهد و اگر ستمگر باشد، صراط تکانی می خورد که بند از بند او باز می شود و سپس به جهنم سقوط می کند ... ای مردم! من الان اعلام می کنم: آن عده که از جیب مردم و بیت المال جیب خود را پر کرده املاکی سر هم کرده اند، نهرها جاری کرده اند، بر اسبان عالی سوار شده اند، کنیزان زیبا و نرم اندام خریده اند و در لذت دنیا غرق شده اند، فردا که جلو آنها را بگیرم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند از آنها باز ستانم و فقط به اندازه حقشان برایشان باقی گذارم، نیایند و بگویند علی ابن ابیطالب ما را اغفال کرد. من امروز در کمال صراحت می گویم، تمام مزایا را لغو خواهم کرد، حتی امتیاز مصاحبت پیغمبر و سوابق خدمت به اسلام را. هر کس در گذشته به شرف مصاحبت پیغمبر نائل شده و توفیق خدمت به اسلام را پیدا کرده، اجر و پاداشش با خداست. این سوابق درخشان سبب نخواهد شد که ما امروز در میان آنها و دیگران تبعیض قائل شویم ...» (شرح ابن ابی الحدید، چاپ بیروت، ج2، ص271-273 شرح خطبه 90، به نقل از مطهری، داستان راستان، ج2، ص153-14).
به هر حال دغدغه اصلی علی(ع) در حکومت اجرای عدالت بود. عدالت برای او چنان مهم بود که وقتی زنی از اهل کتاب در حکومت او مورد ستم لشکر متجاوز معاویه واقع شده و حکومت او نتوانسته از آن زن دفاع کند می فرماید اگر مرد مسلمانی که این را می شنود از غصه بمیرد کار درستی انجام داده است (نهج البلاغه، خ 27).
اما سوال و پرسش مهم این است که این دغدغه جدی در حکومت علی(ع) چه میزان مانع آزادی های مردم شده است؟ تاریخ و متون دینی نشان می دهد که امام علی در هیچ جا و به هیچ بهانه ای جلوی آزادی مردم را نگرفته است. از این بالاتر توصیه اکید آن حضرت این است که او را نقد کنند و خطاهای احتمالی او را گوشزد کنند: «آن گونه که با زمامداران خودکامه سخن می گویند با من سخن مگویید و آن گونه که با جباران برخورد می کنند با من برخورد مکنید و به صورت تصنعی با من رفتار منمایید و هرگز گمان مبرید در مورد حقی که به من پیشنهاد کرده اید کندی ورزم یا ناراحت شوم ... زیرا کسی که شنیدن حق و یا عرضه داشتن عدالت به او برایش مشکل باشد، عمل به آن برایش مشکل تر است! بنابراین، از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالت آمیز، خودداری مکنید زیرا من خویشتن را مافوق آنکه اشتباه کنم نمی دانم و از آن در کارهایم ایمن نیستم ... »(نهج البلاغه، خ216).
از نهج البلاغه بر می آید که خوارج در مسجد و در جامعه بر علیه علی(ع) شعار می دادند و حتی حقانیت حکومت او را زیر سوال می برد و آن حضرت هرگز با آنها برخورد نمی کرد، بلکه تنها پاسخ آنها را به صورت علمی می داد (برای نمونه، خ40 و ...).
امام علی(ع) نه تنها به بهانه اجرای عدالت جلو آزادی های مردم، از جمله آزادی بیان، را نمی گرفت بلکه آن را بهترین وسیله و ابزار برای اجرای عدالت می دید. در جامعه ای عدالت اجرا می شود که مردم حق نقد حاکم را داشته باشند و به او خطاهایش را گوشزد کنند.
در مشرب و شیوه علی(ع) به هیچ معنا و در هیچ جا تعارضی و تزاحمی بین عدالت و آزادی به وجود نمی آید. عدالت به معنای ادای حقوق مردم و زیر پا نگذاشتن آن است و یکی از مهم ترین این حقوق، آزادی انسان هاست. انسان باید در جنبه های مختلف زندگی، از قبیل شغل، ازدواج، تحصیل، دین، اندیشه، بیان و ... آزاد باشد و هیچ کس تحت هیچ شرایطی حق ندارد که این حق را از او بگیرد و اگر چنین کند مهم ترین بی عدالتی را انجام داده است. پس آزادی انسان بخش مهمی ، یا مهم ترین بخش عدالت، است و بدون آن هیچ عدالتی در کار نیست.
اما نکته مهم تر اینکه همین حق آزادی است که عدالت را در جنبه های دیگر زندگی تضمین می کند. در جامعه ای که انسان ها آزاد نباشند نمی توانند بر حاکمان و دست اندرکاران نظارت داشته باشند و وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را انجام دهند. امام علی(ع) می فرماید: «امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید، که اگر چنین کنید اشرار شما بر شما حاکم می شوند و آنگاه دعا می کنید و دعای شما مستجاب نمی شود» (نهج البلاغه، نامه 47). مطابق این سخن در جامعه ای که در آن امر به معروف و نهی از منکر نیست، از عدالت هم خبری نیست. و امر به معروف و نهی از منکر تنها در یک جامعه آزاد محقق می شود. جامعه و نظامی که جلوی آزادی بیان را می گیرد، برای مثال در عصر حاضر به مطبوعات مستقل و آزاد اجازه کار نمی دهد، باید منتظر فساد ها و بی عدالتی های عظیم باشد و در حالی که اقشاری از مردم از اولیات زندگی خود محرومند سخن از اختلاس هایی برود که مردم عادی تعداد صفرهای آنها را نمی دانند و شاید برای اینکه مردم بتوانند این رقم ها را درک کنند لازم باشد چندین صفر از پول ملی کم شود.
پس آزادی نه تنها بخش مهمی از عدالت است، بلکه ضامن اجرای عدالت است و بدون آن هرگز عدالت اجرا نخواهد شد.
اگر در نظام های سوسیالیستی به بهانه عدالت جلو آزادی را می گیرند و با شعار عدالت جامعه تک صدایی ایجاد می کنند، بدین جهت است که تعریف متفاوتی از انسان دارند. آنان وقتی سخن از عدالت به میان می آورند اولا از این واژه تنها اقتصاد را قصد می کنند، چرا که آن را مهم ترین عنصر جامعه و زندگی انسان می دانند. آنان برای اموری مانند فرهنگ و معنویت و ... جایگاهی قائل نیستند. اما شاید گفته شود که حتی در حوزه اقتصاد هم عدالت در صورتی اجرا می شود که آزادی باشد و برای مثال در این حوزه چرخش اطلاعات به آسانی صورت گیرد. ولی نظام های سوسیالیستی به این مساله هم به صورتی دیگر می نگرند. اینان از آنجا که کرامتی برای انسان قائل نیستند، تنها به اقتصاد صدقه ای قائلند. جامعه و نظامی که کرامت انسان برایش مهم ترین اصل است، زمینه رشد اقتصادی مردم را فراهم می کند و این تنها با آزادی محقق می شود.
اما از سوی دیگر نظام های لیبرالیستی شعار آزادی را می دهند و به این توجه لازم را ندارند که مرز آزادی، عدالت و حقوق انسان هاست. اگر آزادی به این معنا باشد که هر کس بتواند از مرزهای حقوق دیگران بگذرد، این آزادی به هرج و مرج منتهی می شود. همگان تا جایی آزادند که حقوق دیگران را تضییع نکنند. انسان ها آزادی بیان دارند، اما هرگز نباید به مقدسات دیگران توهین کنند. انسان ها آزادی کسب درآمد و شغل را دارند، اما باید توجه داشته باشند که از امکانات محدود اجتماع بهره مند می شوند و در همین امکانات همه افراد جامعه ذی حق هستند و ...
پس در نظام حکومت علوی هیچ تضاد و تزاحمی بین عدالت و آزادی وجود ندارد و بلکه این دو به همدیگر کمک می کنند و محدوده های همدیگر را روشن و آشکار می سازند. به همین جهت است که این دو اصل در این نظام در کنار یکدیگر به گونه ای قرار گرفته اند که تحقق یکی بدون دیگری ممکن نیست و هرگز نیاز نیست که یکی فدای دیگری شود. از یک سو از آنجا که آزادی، بخش مهم و اصلی حقوق انسان هاست پس کم توجهی به آن بی عدالتی است. و از سوی دیگر همین آزادی ضامن اجرای عدالت است، به گونه ای که در جامعه ای که آزادی نباشد از عدالت در هیچ جنبه ای خبری نیست. اما از سوی سوم این عدالت است که محدوده آزادی را مشخص می کند. انسان ها به طور کامل آزادند، اما در حیطه حقوق خودشان. واضح است که کسی در حیطه حقوق دیگران آزادی ندارد. پس مرزآزادی انسان آزادی دیگران است. بنابراین به یک معنا خود آزادی مرز خود را مشخص می کند، چون وقتی می گوییم همه انسان ها در حیطه حقوق شخصی خود آزادند، آزادی هر یک مرز آزادی دیگران را تعیین می کند. و به همین معنا عدالت مرز آزادی را نیز معین می کند.

منتشر شده در پیشوایان
شنبه, 23 مهر 1390 09:01

خطوط قرمز در حکومت علوی

عبدالرحیم سلیمانی
در حکومت علی شخص حاکم خط قرمز نیست و نه تنها نقادی او ناپسند و ناروا و ممنوع نیست بلکه تکلیف همگان است که او را نقادی کنند (نهج البلاغه، خطبه 216). در این حکومت حتی جان حاکم مهم ترین دغدغه نیست، بلکه او حتی در بستر بیماری هم نگران این است که حقی از قاتل او تضییع نشود و به او ظلم و ستمی نشود، و هم اینکه به این بهانه پس از او حقوق ملت پایمال نگردد.

سیاست در نگاه علی(ع) چیست و چه ارزشی دارد و در چه صورت ارزشمند و در چه صورتی بی ارزش است؟ آیا پست و مقام و قدرت هدف است یا وسیله، و اگر وسیله است پس هدف درست آن کدام است؟ و همچنین اگر وسیله است برای هدفی خاص، این وسیله بودن و این هدف آیا روش های عملی خاصی را اقتضا می کند؟
در نگاه مولای متقیان(ع) یک هدف مقدس وجود دارد که تنها آن ارزشمند است و تنها آن وسیله ها را تعیین می کند و تنها آن روش های عملی را مشخص می سازد و تنها خود آن هدف مقدس، خط قرمز و منطقه ممنوعه است. در طول مسیر و در راه رسیدن به آن هدف هر وسیله و هر روشی باید منطبق با آن هدف باشد. سیاست، قدرت، حکومت، جنگ، صلح و ... همه و همه ابزارهایی برای رسیدن به آن هدف مقدس هستند و آن هدف است که در همه جا تعیین کننده است.
امام(ع) ریشه ای ترین و اساسی ترین اصل سیاسی خود را در سخنی برای عبد الله ابن عباس بیان می کند. ابن عباس می گوید در راه جنگ با اهل بصره در منزل ذی قار بر آن حضرت وارد شدم. آن حضرت که مشغول وصله کردن کفش کهنه خود بود، مرا خطاب کرده، فرمود: قیمت این کفش چقدر است؟ عرض کردم: بهایی ندارد! فرمود: به خدا سوگند همین کفش بی ارزش برای من از حکومت بر شما محبوب تر است، مگر اینکه به وسیله این حکومت حقی را به پا دارم یا باطلی را دفع نمایم (نهج البلاغه، نامه 33).
پس خود حکومت و قدرت برای علی هیچ ارزشی ندارد و تنها ابزاری است که اگر بتواند در راه رسیدن به هدفی عالی، که احقاق حق و دفع باطل است، سودمند باشد. و اما اگر علی حکومت را داشته باشد ولی در رسیدن به این هدف ناموفق باشد این حکومت به بی ارزش ترین امر مبدل می شود. این روشن است که این بی ارزشی در صورتی است که این وسیله نتواند در راه رسیدن به آن هدف خدمتی کند، اما اگر خود این حکومت باعث باطل شود دیگر بی ارزش نیست بلکه مضر و ضد ارزش است. اگر قرار باشد کسی برای رسیدن به قدرت و یا حفظ قدرت به باطل متمسک شود و مشی و منش ظالمانه در پیش گیرد و حقوق انسان ها را تضییع کند، این قدرت نه تنها ارزشمند نیست، بلکه زیانبارترین چیز است چرا که هلاکت قطعی ابدی را در پی دارد.
این نگاه علی(ع) است که باعث می شود آن حضرت هرگز خود را بر مردم تحمیل نکند چرا که حکومت حق مردم و از آن مردم است و اینکه کسی خود را بر مردم تحمیل کند در واقع حق مردم را پایمال کرده است (کامل ابن اثیر، ج3، ص193، به نقل از آیت الله سبحانی، مسائل جدید کلامی، ص229). به همین جهت است که آن حضرت می فرماید که اگر مردم به سوی من هجوم نمی آوردند و نسبت به پذیرش حکومت به من اصرار نمی کردند هرگز آن را نمی پذیرفتم (نهج البلاغه، خطبه 3).
این نگاه علی(ع) باعث می شود که مردم در حکومت او جایگاه ویژه ای داشته باشند. آن حضرت هرگز حاضر نیست که کرامت و عزت مردم را زیر پا بگذارد. در حالی که سیاستمداران دوست دارند که محبوب باشند و محبوبیت خود را به رخ همگان بکشند، و برای مثال وقتی می خواهند به شهری سفر کنند از قبل برنامه ریزی می کنند که استقبال با شکوهی از آنان به عمل آید و از همین رو مردم را به دنبال مرکب خود می دوانند. اما امام علی(ع) نه تنها برای چنین اموری برنامه ریزی نمی کند، بلکه وقتی به صورت طبیعی مردم از او استقبال می کنند و به دنبال مرکب او می دوند، آن حضرت به شدت آنان را منع می کند و حتی آنان را از عذاب اخروی این عمل می ترساند، چرا که انسان ها نباید خود را خوار و ذلیل کنند (نهج البلاغه، حکمت 37). حتی هنگامی که او سواره حرکت می کند و یک فرد مسلمان پیاده در پی او می رود باز حضرت این را بر نمی تابد و به او می فرماید: «بازگرد که پیاده حرکت کردن شخصی مانند تو در رکاب مثل من مایه فتنه و غرور برای والی و ذلت و خواری برای مومن است؛ (نهج البلاغه،حکمت 322).
و این نگاه علی(ع) است که سیاست او را متفاوت می گرداند. درسیاست او هیچ مکر و حیله و فریب و تقلب نیست. تفاوت نگاه او با نگاه معاویه همین است. آن حضرت می فرماید: «سوگند به خدا که معاویه از من سیاستمدارتر نیست، اما او نیرنگ می زند و [در این راه] مرتکب انواع فسق و فجور می شود. اگر نیرنگ، ناپسند و ناشایست نبود من سیاستمدارترین مردم بودم، ولی هر نیرنگی گناه است، و هر گناهی نوعی کفر است. در قیامت هر حیله گر و مکاری پرچمی خاص دارد که با آن شناخته می شود. به خدا سوگند من با کید و مکر اغفال نمی شوم و در رویارویی با شداید ناتوان نمی گردم» (نهج البلاغه، خطبه 200).
علی(ع) می توانست در ماجرای معروف شورای پس از خلیفه دوم با گفتن یک جمله، که به آن اعتقاد نداشت، خلافت و حکومت را در دست بگیرد، اما این عمل در سیاست علوی نا پسند بود. او می توانست به نصیحت های کسانی گوش فرا دهد که به او می گفتند در ابتدای حکومت همه افراد ناصالح را برکنار نکند و صبر کند تا پایه های حکومتش محکم گردد و سپس با افراد ناشایست برخورد کند. اما این نیز با اصول سیاست آن حضرت ناسازگار بود (مطهری، مرتضی، سیری در سیره نبوی، ص131-132).
شاید برای بسیاری، حتی کسانی که خود را دیندار و سیاست خود را چه بسا عین دیانت خود می دانند یا شعارش را می دهند، چنین مصلحت سنجی هایی ناپسند و ناشایست نباشد و به راحتی به آن تن دهند. اما فلسفه سیاسی علی(ع) به گونه ای است که منطق و روش خاصی را اقتضا می کند. امروزه، مانند گذشته، سیاست بدون دروغ و فریب و حیله ناممکن به نظر می رسد یا حداقل دست نیافتنی است. اما برای علی(ع) این امور خطوط قرمزی است که هرگز حاضر نیست از آنها بگذرد. همه تلاش او، و همه هدف او، که در راه آن حاضر است از جان خود بگذرد، این است که جامعه ای اخلاقی، که عاری از این امور است، ایجاد کند. او چگونه می تواند با دروغ در پی جامعه بدون دروغ باشد یا با فریب و حیله به دنبال ایجاد جامعه ای پاک باشد؟ آری! خط قرمز علی(ع) اخلاق است؛ خط قرمز او عدالت است؛ خط قرمز او حقوق انسان هاست. حتی اصل نظام و حکومت برای او خط قرمز نیست. اگر قرار باشد در حکومت او کوچک ترین ظلمی صورت گیرد حکومت را به گوشه ای پرت کرده از آن نفرت و بیزاری می جوید. برای علی یک چیز مهم است و یک چیز مهم ترین خط قرمز است و آن اینکه وقتی خدا را ملاقات می کند کم ترین ظلمی را مرتکب نشده باشد و کمترین حقی را پایمال نکرده باشد (نهج البلاغه، خطبه 224).
در حکومت علی شخص حاکم خط قرمز نیست و نه تنها نقادی او ناپسند و ناروا و ممنوع نیست بلکه تکلیف همگان است که او را نقادی کنند (نهج البلاغه، خطبه 216). در این حکومت حتی جان حاکم مهم ترین دغدغه نیست، بلکه او حتی در بستر بیماری هم نگران این است که حقی از قاتل او تضییع نشود و به او ظلم و ستمی نشود، و هم اینکه به این بهانه پس از او حقوق ملت پایمال نگردد. آن حضرت در بستر بیماری و در وصیتی که به حسن و حسین(ع) کرده، می فرماید:
«ای فرزندان عبد المطلب! نکند که پس از من به بهانه قتل امیرمومنان به خونریزی بپردازید و خون مسلمانان را بریزید. آگاه باشید! به خاطر من تنها قاتل من را بکشید. بنگرید! اگر من از این ضربت بدرود حیات گفتم تنها به او یک ضربت بزنید، تا ضربتی در برابر ضربتی باشد. جنازه این مرد را مثله نکنید و اعضای بدن او را جدا نکنید، که من از رسول خدا شنیدم که حتی سگ گزنده را مثله نکنید (نهج البلاغه، نامه 47).
در حکومت علی(ع) هم حزبی ها و اعضای کابینه و فرماندهان لشکر و صاحب منصبان خط قرمز نیستند و هرکس در هر پست و مقامی باشد و در هر درجه ای از حکومت قرار گرفته باشد و هر میزان که با حاکم نزدیک باشد، اگر حقی از ملت را از بین ببرد یا به بیت امال مردم دست اندازی کند باید منتظر شدیدترین و قاطع ترین برخورد آن حضرت باشد (نهج البلاغه، نامه های 5 و 40 و 41 و 43 و ...).
در حکومت علوی هیچ آقازاده ای مصونیت ندارد و برادر حاکم، حتی اگر نابینا و در شدت فقر باشد، هیچ سهمی بالاتر از سایر مردم از بیت المال نمی گیرد و اگر بخواهد به بیت المال بیش از این طمع بورزد باید منتظر آهن سوزان علی(ع) باشد (نهج البلاغه، خطبه 224). در دستگاه علی(ع) حسن و حسین(ع)، با دیگران هیچ فرقی ندارند. آن حضرت در نامه ای خطاب به یکی از کارگزارانش، که به بیت المال دست اندازی کرده بود، می فرماید: «به خدا سوگند اگر حسن و حسین این کار را کرده بودند هیچ پشتیبانی و هواخواهی از ناحیه من دریافت نمی کردند و در اراده من اثر نمی گذاردند تا آنگاه که حق را از آنان بستانم و ستم های ناروایی که انجام داده اند دور سازم» (نهج البلاغه، نامه 41).
این فلسفه سیاسی علی و آیین سیاست ورزی و حکومت داری اوست. سیاست و حکومتی که هدفش تنها حق و عدل باشد خطوط قرمزش نیز حق و عدل است. حکومتی که آرمانش اخلاق باشد در هیچ مرحله ای و در هیچ صورتی و به هیچ بهانه ای بی اخلاقی نمی کند . اما کم نبوده اند کسانی که شعار دین یا اخلاق را سر می داده اند، اما از آنجا که مبانی سیاستشان با علی(ع) متفاوت بوده، عمل سیاسی متفاوتی داشته اند. به یک نمونه که چندی پیش در کشور ما رخ داد اشاره می کنم. تیم ملی فوتبال کشور ما با تیم ملی فلسطین در تهران مسابقه ای برگزار می کند و با نتیجه قاطع هفت بر صفر پیروز می شود. این نتیجه با اینکه برای تیم ایران خوب بود اما امری چندان عجیب و شگفت آور نبود؛ چرا که فوتبال فلسطین در آسیا درجه سه یا چهار محسوب می شود. اما در کنار نتیجه، همین که ایران با تیم فلسطین بازی کند به یک معنا احترام به آن کشور است. و از سوی دیگر هر دو کشور از ناحیه فوتبالی از این ماجرا سود می برند. فلسطین با یک فوتبال سطح اول آسیا مسابقه داده و درس های لازم را می گیرد و ایران با یک فوتبال هجومی خود را برای مسابقه رسمی بعدی آماده می کند. به هر حال آنچه انجام شد از هر جهت برای هر دو تیم و هر دو کشور مفید و سودمند بود.
اما نکته جالب این بود که سردبیر روزنامه ای که در واقع سخنگوی جناح حاکم است و قلم او برای جناح خود در دو دهه اخیر بسیار تاثیر گذار بوده، به این مسابقه و نتیجه آن واکنش نشان داده، آن را مورد انتقاد قرار می دهد. این آقای سردبیر در نوشته خود می گوید چرا مانند پوریای ولی عمل نکردید و تن به شکست یا تساوی مصلحتی ندادید تا به این وسیله با مردم مظلوم فلسطین همدلی کرده باشید و...(+).
خود این نوشته و این اظهار نظر هرچند به جهات مختلفی عجیب است، اما ممکن است گفته شود نویسنده از فوتبال و اهداف برگزاری آن آگاهی نداشته و ... اما از این جهت این نوشته مهم است که منطق سیاسی یک روزنامه و یک قلم، آن هم روزنامه و قلمی که بازتاب دهنده یک فکر و اندیشه سیاسی است، را نشان می دهد. در واقع نویسنده منطق سیاسی خود را به عالم ورزش کشیده است. مطابق این منطق دروغ مصلح آمیز و تقلب مصلحت آمیز منعی ندارد.
باخت های عمدی یک فریب مسلم است. در واقع فریب دو ملت و تعداد زیادی از فوتبالی های دنیاست. پوریای ولی نیز مادر حریف خود را فریب داده تا گمان کند واقعا فرزندش پیروز شده؛ اما در آنجا یک مساله شخصی و صرفا گذشتن از حقوق خویشتن برای شاد کردن یک مادر پیر است و می تواند اخلاقی باشد. اما مسابقه فوتبال کاملا متفاوت است. برگزارکنندگان این مسابقه برای هدفی خاص مبلغ قابل توجهی از بیت المال را هزینه می کنند. آنان می خواهند تیم خود را برای مسابقه آماده کنند. آیا معنا می دهد که کل هدفی که برای آن مسابقه را برگزار کرده نادیده بگیرند. آیا این امر اتلاف بیت المال نیست؟ آیا فریب ملت فلسطین توهین به آنان نیست. بگذریم از اینکه این آقای سردبیر به خود اجازه می دهد که در هر زمینه ای اظهار نظر کند و از بحث های تخصصی اقتصاد و سیاست و هنر و ... تا مسائل مرجعیت تقلید و نصب و عزل آن و ... را به قلم می آورد و برای خود هیچ محدودیتی قائل نیست. اما سخن ما این است که این اظهار نظر درباره ورزش، فلسفه و روش سیاسی یک گروه را آشکار می سازد.
شهید مطهری(ره) در این باره سخنی دارد که این نوشتار را با آن ختم می کنیم: «در اين زمينه يك حرفی در ميان متجددين ما پيدا شده و يك حرفی در ميان‏ بعضی از متقدمين ما ، و هر دوی اينها آنچنان به حقيقت ضربه زده‏اند كه‏ خدا می‏داند . اما آنچه كه در ميان متجددين به اصطلاح طرح شده و خيلی هم‏ رويش تكيه می‏شود ، از فرنگيها گرفته شده است و مصريها با اين قاعده وبه اين تعبير بيان می‏كنند : «الغايات تبرر المبادی» يعنی هدف وسيله را مباح می‏كند. پس كوشش كن هدفت مقدس باشد . برای هدف مقدست از هر وسيله ولو نامقدس می‏توانی استفاده بكنی . و آنچه كه در ميان بعضی از متقدمين ما تا حدی معمول شده اين است كه يك حديثی نقل می‏كنند كه [البته] اين حديث هست و حتی شيخ انصاری رضوان الله عليه در «مكاسب محرمه» آن را نقل كرده... آن حديث اين است كه اگر اهل بدعت را ديديد يعنی اگر افرادی را ديدید كه در دين بدعت ايجاد می‏كنند «فباهتوهم»... شيخ انصاری تصريح می‏كند كه‏ معنای اينكه اگر با اهل بدعت روبرو شديد «باهتوهم» يعنی با منطقی قوی با آنها روبرو بشويد ، مبهوتشان بكنيد ... عده‏ ای آمده ‏اند از اين حديث اين جور استفاده كرده‏ اند كه اگر اهل بدعت‏ را ديديد ، ديگر دروغ گفتن جايز است ، هر نسبتی می‏خواهيد به اينها بدهيد، هر دروغی می‏خواهيد ببنديد ، يعنی برای كوباندن اهل بدعت كه يك هدف‏ مقدس است از اين وسيله نامقدس يعنی دروغ بستن استفاده بكنيد ، كه اين‏ امر دايره ‏اش وسيعتر هم می‏شود . آدمهای حسابی هرگز چنين حرفی را نمی‏زنند. آدمهای ناحسابی گاهی دنبال بهانه‏اند (سیری در سیره نبوی، ص125-128).
مرحوم شهید مطهری اعلی الله مقامه از این می نالد که برخی از متجددین می گویند هدف وسیله را توجیه می کند و برخی از سنتی ها به خطا از حدیثی برداشت کرده اند که می توان به اهل بدعت هر چیزی را، چه دروغ و چه درست نسبت داد. چه خوب بود که این شهید بزرگوار زنده بود و می دید که در جامعه ما به چه خوبی بین سنت و تجدد جمع شده است و بی اخلاقی های سنتی ها و متجدد ها چگونه آشتی داده شده اند!!

منتشر شده در سیاسی
صفحه1 از2
بازگشت به بالا