چهارشنبه, 20 ارديبهشت 1396 07:28

از دین برای سیاست مایه نگذاریم

حجت الاسلام موسویان: حوزه نباید وارد دفاع و حمایت از جریان خاصی شود./ روحانیت باید استقلال خود را حفظ کرده و از کلیت نظام دفاع کند نه از فرد یا جریان خاصی. او تأکید می کند که روحانیون می توانند به صورت فردی از گروه یا شخصی حمایت کنند، اما به طور کلی حوزه به عنوان یک صنف نباید وارد دفاع و حمایت از جریان خاصی شود.

حجت الاسلام والمسلمین سید ابوالفضل موسویان می گوید: برخی می خواهند از وجهه دین برای تبلیغ افراد استفاده کنند حال یا استناد به خواب می کنند یا می گویند «کاری انجام دهید که امام رضا پسندانه باشد» و امثال اینها. در حقیقت یک وجهه دینی به مساله می دهند؛ این امر سبب می شود مردم نسبت به این جریان حساس شوند و پس از اینکه عملکرد فرد منفی شد و مشکل پیش آمد می گویند این افراد که مورد تائید دین بود، چطور شد که چنین عملکرد و تخلفاتی داشته است؛ این مسایل سبب می شود که مردم نسبت به دین و روحانیت بدبین شوند.

او به همه مردم توصیه می کند که در انتخابات شرکت کنند و نسبت به این امر بی تفاوت نباشند، نسبت به شایستگی کاندیداها شناخت پیدا کنند و صرفا به حرف دیگران تکیه نکنند و بدانند ممکن است فرد شایسته تر بتواند بهتر جامعه را اداره کند و مشکلات کمتر برای جامعه به وجود بیاید؛ ما دیدیم سیاست های گذشته، تحریم های ناگواری را بر ملت ایران تحمیل کرد و دود آن به چشم همه رفت؛ بالاخره باید در سرنوشت خود دخیل باشیم.

متن گفت وگوی شفقنا با حجت الاسلام والمسلمین موسویان را می خوانید:

* همانطور که مستحضرید مدیریت حوزه علمیه قم طی بخشنامه ای، اساتید و مدیران حوزه ها را نسبت به حمایت از کاندیدای خاص یا حضور در تشکل های سیاسی به این منظور، پرهیز داده است، با توجه به این تدبیر مدیریت جدید حوزه، تا چه اندازه حضور روحانیت در عرصه انتخابات را لازم می دانید؟

این مطلب، مطلب درست و به جایی است که مطرح شده و اگر همواره این چنین می بود، حوزه می توانست استقلال خود را حفظ کند و مشکلاتی که اکنون در حوزه گریبانگیر ماست را نداشتیم، اما این برخورد جدید حوزه را برخورد سیاسی می دانم یعنی اگر مدیران حوزه نباید حضور پیدا می کردند باید در همه دوره ها اینگونه می شد کما اینکه نیروهای نظامی هم نباید وارد جریانات خاص سیاسی می شدند بلکه تنها از کلیّت نظام باید طرفداری و حمایت می کردند؛ حوزه هم باید همواره همین روش را می داشت، اما متاسفانه همیشه از اینگونه مسائل استفاده سیاسی می شود و گاهی که مصلحت است گفته می شود از فردی باید حمایت و پشتیبانی کرد و گاهی هم گفته می شود اساسا نباید وارد هیچ تشکل و جمعیتی شوند. به هر حال به طور کلی با این حرف موافق هستم و معتقدم روحانیت باید استقلال خود را حفظ کرده و از کلیت نظام دفاع کند نه از فرد یا جریان خاصی.

* ورود روحانیون به انتخابات بهتر است صنفی باشد یا فردی؟

مسلما اگر بنا بر این باشد که روحانیت به طور یک صنف وارد جریان نشود، افراد بنا بر موقعیت و شخصیتی که دارند، می توانند نسبت به فردی یا جریانی نظری داشته باشند و اعلام کنند و مانع آن نباید شد اما به صورت صنفی نباید ورود پیدا کنند.

* یعنی حوزویان با توجه به نفوذ و معروفیت و مقبولیتی که نزد مردم دارند، می توانند از شخص یا گروهی حمایت کنند؟

همانگونه که گفته شد روحانیون می توانند به صورت فردی از گروه یا شخصی حمایت کنند اما به طور کلی حوزه به عنوان یک صنف نباید وارد دفاع و حمایت از جریان خاصی شود.

* ما تجربه فعالیت حزبی روحانیت را در انقلاب اسلامی و در ادوار مختلف انتخابات داشته ایم مانند جامعه روحانیت مبارز و مجمع روحانیون، آیا اینها تجربه موفقی برای نظام ما و حوزه بوده است؟

کاری که اینها انجام می دهند ارتباطی به حوزه ندارد و مربوط به تشکل سیاسی می شود که عده ای از روحانیون گردهم آمده و تشکلی را برای استفاده در جریان سیاسی کشور به وجود می آورند ولی این همان استفاده ای است که نه به عنوان صنف و جریان بلکه به عنوان اشخاص حقیقی، خود گروه و حزبی را تشکیل داده و کار خاصی را انجام می دهند کما اینکه شهیدبهشتی با برخی از بزرگان، حزب جمهوری اسلامی را ایجاد کرد که هم روحانیون و هم غیرروحانیون در آن عضویت داشتند و به عنوان یک حزب شناخته می شد و این ایرادی ندارد که عده ای از روحانیون دورهم جمع شوند و تشکلی را به وجود بیاورند اما نکته مهم اینجاست که این کار نباید به عنوان حوزه صورت بگیرد بلکه جریان حوزه از لحاظ سیاسی باید به صورت مستقل و بی طرف باشد.

* همانگونه که گفتید حزبی که شهید بهشتی آن را پایه گذاری کرد در زمان خود خیلی موفق عمل کرد اما هرچه از آن زمان دور می شویم به نظر می رسد این تشکل ها آن قوت و قدرت سابق را ندارند. شما آینده اینگونه تشکل ها و گروه های سیاسی را چگونه ارزیابی می کنید؟

در مورد جریانات سیاسی دو نوع برخورد صورت می گیرد؛ یک برخورد، برخورد از سوی کسانی است که نمی خواهند تشکلی به وجود بیاید و این تشکل ها برای آنها مزاحم است و در صدد به هم زدن این تشکل ها به هر نحوی هستند در حالیکه اگر ما بخواهیم کار حزبی را در کشور نهادینه کرده و مردم حضور چشمگیر و درستی داشته باشند، بدون داشتن تشکل سیاسی و حزب نمی توانیم به آن آرمان ها و ارزش هایی که مطرح می شود، دست پیدا کنیم پس به طور طبیعی این تشکل ها باید وجود داشته باشند تا آن مردمسالاری تحقق یابد اما بخشی نمی خواهد این تشکل ها پا بگیرد و فعال شوند.

بخش دوم به درون تشکل ها مربوط می شود، این تشکل ها باید به صورت مداوم بازدید، تحلیل درست و دقیقی نسبت به اعضای خود داشته باشند و اگر چنانچه تخلفاتی بین اعضای آنها مشاهده می شود، قبل از اینکه دیگران به کار آنها رسیدگی کنند، متخلفان را از جمع خود برانند و نگذارند این افراد به فعالیت خود ادامه دهند؛ متاسفانه وجود یکسری افراد سوء استفاده گر در تشکل ها سبب می شود که حالت بدبینی در جامعه به وجود آمده و مردم یک تصور غلطی نسبت به اصل تشکل پیدا کنند و فکر کنند تشکل در اصل مناسب نیست.

* در ادوار گذشته شاهد بودیم که برخی افراد از تریبون مساجد برای حمایت از کاندیدای خاص استفاده کردند که این مساله خود به نوعی سبب شد اعتماد مردم به روحانیت و عالمان دین کم شود، برای جلوگیری از این آسیب اجتماعی که می تواند حتی بدبینی به دین و دین زدگی را به دنبال خود بیاورد چه باید کرد؟

زمانی من به عنوان یک شخص نظر خود را اعلام می کنم که ایرادی ندارد اما مشکلی که داریم این است که برخی می خواهند از وجهه دین برای تبلیغ افراد استفاده کنند حال یا استناد به خواب می کنند که مثلا «امام زمان فرموده به فلان شخص رای دهید» یا می گویند «کاری انجام دهید که امام رضا پسندانه باشد» و امثال اینها. یعنی یک وجهه دینی به مساله می خواهند بدهند که این سبب می شود مردم نسبت به این جریان حساس شده و مشکل پیدا کنند به خصوص بعد از اینکه عملکرد فرد منفی شد و مشکل پیش آمد می گویند این افراد که مورد تائید امام زمان بودند، چطور شد که چنین عملکرد و تخلفاتی داشتند؛ این مسایل سبب می شود که مردم نسبت به دین و روحانیت بدبین شوند. اگر روحانیت صاحب نظر در مسائل سیاسی صرفا به بیان نظر و دیدگاه خود بپردازند، کسانی که این افراد را قبول دارند به نظر آنها عمل کرده و به شخص مورد تائید آنها رای می دهند، اما اگر بخواهیم از دین استفاده کنیم اینجاست که هم به روحانیت و هم به دین لطمه زدیم و آثار منفی آن را در جامعه می بینیم. در تلگرام و فضاهای مجازی مشاهده می کنید که برخی از مسایلی به مسخره گرفته می شود که شخصی که مورد تائید دین یا فرضا گفته شده مورد تائید امام زمان بوده چه مشکلات و مسائلی پیدا کرده است و آن وقت می گویند امام زمان چطور این را ندیده بوده و آن فرد را تائید کرده بودند؟ چطور تبعات بعد از آن را ندیده بودند؟ و سوالاتی از این قبیل. و بالاخره یک نوع بی تفاوتی به دین ایجاد می شود و اگر جای دیگری بخواهند مطلب درست و به حقی از دین گفته شود، ممکن است که مردم بدبینانه به آن نگاه کنند بنابراین نباید از دین مایه بگذاریم بلکه تنها باید نظر شخصی خود را بگوییم و اگر کسی آن را قبول کرد، ایرادی ندارد اما نباید آن را به پای دین گذاشت و بگوییم من عین دین رفتار می کنم و بقیه خلاف دین حرکت می کنند.

* به چه طریق می توان این بینش را به مردم داد که طرفی که صحبت می کند از دریچه دین صحبت نمی کند و نباید سخنان او را به پای دین گذاشت؟

این وظیفه ما و شما به عنوان رسانه است که به مردم بگوییم اگر کسی از دین سوء استفاده کرده و مطلبی را به نام دین مطرح می کند را رد کنند؛ اینکه ائمه معصومین(ع) فرمودند: «کسی نباید وقت برای ظهور مشخص کند» برای این است که عده ای نیایند اخبار غیبی را به اسم دین بگویند. در مورد برداشت های دینی اولا تقلیدی نیست و اگر گاهی نسبت به دین می دهند حتی اولیات را ملاحظه نمی کنند مثلا وقتی می گویند از کسی که شایسته نیست نباید حمایت کرد و مردم به او رای ندهند، پس آیا شورای نگهبان یک چنین شخصی را تائید کرده که طاغوت است و نباید به حرف او گوش کرد؟ این نسبت ها و اینکه از دین بخواهیم مایه بگذاریم، هم مخالف قوانین و هم مخالف منطق عقلانی است.

* تا چه اندازه ورود روحانیت به عرصه ریاست جمهوری را صحیح می دانید؟

در اینکه سرنوشت مردم به خودشان سپرده شده و خبرگان قانون اساسی این را تصویب کردند تردیدی نیست و بالاترین مقام بعد از رهبری، ریاست جمهوری هست که سکاندار اجرائیات کشور است اگر مردم در این امر کوتاهی کرده و دخالت نکنند و به فرد شایسته رای ندهند، عواقب ناگواری برای جامعه خواهد داشت لذا ما از نظر شرعی وظیفه داریم نسبت به سرنوشت خود حساس و جدی باشیم و روحانیت هم باید توصیه کند که همه مردم موظفند در سرنوشت خود نقش داشته باشند و نباید نسبت به امور مسلمین کوتاهی کرد لذا باید همگی در این امر فعال باشیم و در اینکه چه کسی شایسته تر هست باید شناخت پیدا کنیم و نباید به حرف دیگران صرفا تکیه کنیم یا اینکه بگوئیم هرکسی رئیس جمهور شد، تفاوتی ندارد چون ممکن است فرد شایسته تر بتواند بهتر جامعه را اداره کند و مشکلات کمتر برای جامعه به وجود بیاید. ما دیدیم سیاست های گذشته، تحریم های ناگواری را بر ملت تحمیل کرد و دود آن به چشم همه رفت؛ بالاخره باید در سرنوشت خود دخیل باشیم.

منتشر شده در گفتار

محمدتقی فاضل میبدی عضو هیأت علمی دانشگاه مفید قم با بیان اینکه علما باید مواضع خیلی بالایی داشته و در عرصه‌هایی مثل انتخابات از هیچ فردی جانبداری نکنند، گفت: روحانیت باید موضع پدرانه و نگهبانی از اخلاق اسلامی را داشته باشد تا تمام گروه‌ها را از جهت اخلاقی و انسانی به‌هم نزدیک کنند.

حجت‌الاسلام والمسلمین فاضل میبدی در گفت و گو با خبرنگار شفقنا اظهار کرد: روحانیون در جامعه ما دو دسته هستند بعضی از روحانیون که مثل مجمع محققین و مجمع روحانیون، داخل حزب و تشکیلات هستند و طبعا یکسری مواضع سیاسی خاصی دارند و در انتخابات هم بر اساس ملاک هایی که خودشان دارند از فرد خاصی حمایت می‌کنند؛ ولی روحانیونی که در سطح مرجعیت و مراجع هستند و داخل حزب و گروهی قرار ندارند باید مواضع خیلی بالایی داشته باشند و از هیچ فردی جانبداری نکنند؛ البته ممکن است خودشان در عمل و رأی دادن جانبدار کسی باشند ولی اینکه بخواهند آشکارا حانب گروهی را بگیرند و گروه دیگر را رها کنند، به نظر من چندان به مصلحت نیست.

او با بیان اینکه علما باید سعی کنند مواضع اخلاقی در جامعه حفظ شود گفت: علما باید تلاش کنند تهمت های ناروا بر کسی وارد نشود و آن چیزی که در انتخابات مهم است، اخلاق سیاسی است یعنی ما سعی کنیم که بر اساس یکسری اصول اخلاقی که اسلام به ما آموخته است به کسی تهمت نزنیم، به کسی بد بین نباشیم، بیت المال هزینه نکنیم، اسراف در کار تبلیغات نکنیم و بالاخره آن اصولی که در اسلام از نظر اخلاقی آموختیم، باید رعایت شود و این علما و مراجع هستند که باید این مسایل را به عنوان کسی که متولی اسلام هستند، پدرانه به مردم بگویند. اگر خدایی نکرده از جانب روحانیون رده بالای ما اصول اخلاقی زیر پا گذاشته شود و جانبداری از یک جریانی شود، آنوقت کار کمی سخت می شود.

عضو هیأت علمی دانشگاه مفید قم ادامه داد: در هر صورت نکته این است که روحانیت باید موضع پدرانه و نگهبانی از اخلاق اسلامی را داشته باشد تا تمام گروه ها را از جهت اخلاقی و انسانی به‌هم نزدیک کند. از جهت فکری که نمی توان نزدیک کرد چون هر کسی یک جور فکر می‌کند ولی به لحاظ اخلاقی و انسانی باید به‌هم نزدیک شوند تا خدایی نکرده آسیبی به اسلام، دین و کشور وارد نشود.

فاضل میبدی تصریح کرد: متاسفانه ما نتوانستیم این مسایل را خیلی در جامعه اجرایی کنیم. ممکن است انتخابات ما سالم برگزار شده باشد ولی مهم، اخلاق پیش از انتخابات است که گروه‌ها چگونه با هم برخورد کنند. ما باید دنبال این باشیم که حقیقت کشف شود، منافع ملی ما حفظ شود، کینه‌ها و اختلافات از بین رود.

منتشر شده در گفتار

محمد سروش محلاتی

عالم دینی دارای مسئولیت‌های گوناگونی است، یکی از این مسئولیت‌ها، «بیان» است. او در این زمینه دو وظیفه دارد: یکی وظیفه بیان حقایق دینی، و دیگری بیان مفاسد اجتماعی. عالم دینی باید آن‌چه را که از دین دریافته است، ارائه نموده و عرضه نماید. چه این‌که او موظف است نسبت به رخدادهایی که در جامعه می‌گذرد، حساسیت داشته، با آگاهی کامل آن‌ها را رصد کرده و در «بیان موضع دین» نسبت به آن‌ها، تعلل و کوتاهی نورزد. در این دو حوزه، «اصل» بر «بیان» است، و عالمی که «سکوت» اختیار می‌کند، باید دلیل قانع کننده و عذر موجهی داشته باشد، و الا به رسالت اسلامی خود، عمل نکرده است که قهراً چنین عالمی، نمی‌تواند مورد اعتماد قرار گرفته و از شؤون یک عالم حقیقی برخوردار باشد.

در این مقاله، ابتدا به ذکر اهمّ مواردی که باید «بیان» کرد می‌پردازیم تا روشن شود که در چه اموری، «سکوت» ناپسند است، و سپس به برخی از مواردی که بیان، «ناپسند» است اشاره شده و در نهایت به پاسخ این سؤال می‌رسیم که «چرا» احیاناً عالم دینی از وظیفة «بیان» طفره رفته و سکوت را ترجیح می‌دهد؟

رسالت بیان

عالم دینی، به اقتضای تکلیف الهی خود، در موارد زیر نباید سکوت کند، این گونه سکوت‌ها برای او ممنوع است:

1ـ سکوت در برابر بدعت

بدعت، تغییراتی است که از سوی افراد ناآگاه و یا مغرض در دین رخ می‌دهد. آن‌ها ممکن است با انگیزه‌های مختلف، مطالب جدیدی را به دین افزوده، و آن‌چه را که اصالتا جنبة دینی ندارد، به عنوان دین عرضه کنند، عالم دینی موظف است هوشمندانه، از مرزهای دین حراست کرده، و اجازه ندهد کوچک‌ترین بدعتی در دین اتفاق بیافتد. او وظیفه دارد، همانگونه که از تکالیف الزامی مانند وجوب و حرمت، پاسداری می‌کند، از مستحبات، مکروهات و مباحات هم حفاظت کند، از این رو اگر یک فعل مباح، از سوی افراد سودجو، به عنوان «مستحب» معرفی گردید، بلافاصله باید به عنوان بدعت معرفی شده و جلوی آن گرفته شود. سکوت عالم دینی در برابر کوچک‌ترین بدعت‌ها، به معنی «تغییر در نقشه»‌ای است که از سوی خداوند برای حرکت صحیح انسان ارائه شده است، که پایان آن گمراهی و ضلالت است. یکی از آفت‌های جامعه دینی این است که به «امور عادی» و عرفی هم، عنوان دینی داده شده و جامة مذهبی به آن پوشانده می‌شود. با این نگاه، «بدعت‌ها»، شعاع گسترده‌ای در زندگی روزمره مسلمانان پیدا می‌کند، زیرا ما بسیاری از کارها را به عنوان «سنت اسلامی» انجام می‌دهیم، در حالی که ریشة اسلامی ندارد.

مثلاً صلوات فرستادن، همه وقت خوب است، گوینده‌ای در وسط حرف خودش، برای رفع خستگی می‌گوید: صلواتی بفرستید، این امر خوبی است، اما اگر فکر کنید که در اسلام، چنین سنتی هست و به عنوان یک امر اسلامی این کار را بکنید، این «بدعت‌» است. خیلی از چیزهاست که بدعت است و در میان مردم ـ مخصوصاً خانم‌ها ـ از این بدعت‌ها هست. مثل آش ابودردا، سفرة حضرت اباالفضل. ما چنین چیزهایی در اسلام نداریم. اگر شما سفره‌ای در منزلتان تشکیل بدهید به شرط آن‌که آداب و تشریفات زنانه‌اش را ـ که من نمی‌دانم چیست و اگر کسی خیال کند که آن دنگ و فنگ‌ها جز آداب اسلامی است، باز بدعت است ـ حذف کنید و ثوابش نثار حضرت ابوالفضل شود مانعی ندارد، اما اگر کارهایی با آداب و تشریفات و تشکیلاتی انجام شود و خیال کنید، این‌ها از اسلام است، این بدعت و حرام است. (شهید مطهری، آشنائی با قرآن 4)

تردیدی نیست که در جامعة ما به دلیل آن‌که عده‌ای از افراد «جاهل عالم‌نما»، جلسات مذهبی و تریبونهای دینی را در اختیار گرفته‌اند، بازار ابداع و اختراع آدابی به نام دین و تشریفاتی به نام تشیع، رونق دارد، همان چیزی که واقعیت آن، جعل دین و دین سازی است. از سوی دیگر خطر بروز بدعت از سوی سازمان‌های رسمی وجود دارد. مقابله با این جریانات خطرناک و انحرافی، برعهدة کیست؟ و آیا در هم شکستن اهل بدعت، وظیفه‌ای نیست که رسول اکرم(ص) برعهدة عالمان قرار داده است:اذا ظهرت البدع فی امتی فلیظهر العالم علمه، و الّا فعلیه لعنة الله و الملائکة والناس اجمعین (بحار الانوار، ج67، ص 234(

آیا علمای دین نمی‌توانند و نباید سیاهه‌ای از بدعت‌های فرهنگی، بدعت‌های قضائی، بدعت‌های سیاسی، بدعت‌های اقتصادی، و ... ارائه کنند؟!

پس، سکوت چرا؟

2ـ سکوت در برابر عقاید و افکار جاهلانه

اگر عده‌ای از مردم، در اثر جهالت و نادانی، به عقاید باطل و افکار فاسد، گرفتار شدند، عالم دینی وظیفة «هدایت» و ارشاد آن‌ها را برعهده دارد. اینگونه بیان، با رسالت علمای دینی، کاملاً سازگار بوده و دربارة آن نمی‌توان تردید کرد. ولی اگر پندار غلطی که در میان مردم نفوذ و گسترش پیدا کرده با اهداف دین، تضادی ندارد و می‌توان «جهل مردم» را وسیله‌ای برای «تقویت دین» در میان آن‌ها قرارداد، آیا باز هم باید با این جهل مبارزه کرد؟ و آیا در این‌جا هم سکوت حرام است؟

سیره پیامبر گواه آن است که در مبارزه با «موهومات» نباید سکوت کرد، هر چند آن موهومات، بر جلال و جبروت پیامبر در میان مردم می‌افزاید و شأن حضرت را در میان آن‌ها بالا می‌برد. رسول خدا، «شأن وهمی» را نفی می‌کرد و سکوت در جهت تثبیت آن را دوا نمی‌دانست:پیامبر از نقاط ضعف مردم و جهالت‌های آنان استفاده نمی‌کرد، برعکس با آن نقاط ضعف مبارزه می‌کرد و مردم را به جهلشان واقف می‌ساخت، روزی که ابراهیم پسر هجده ماهه‌اش از دنیا رفت، از قضا آن روز خورشید گرفت، مردم گفتند: علت این‌که کسوف شد مصیبتی است که بر پیغمبر خدا وارد شد، او در مقابل این خیال جاهلانه مردم سکوت نکرد و از این نقطه ضعف مردم استفاده نکرد، بلکه به منبر رفت و گفت: ایها الناس، ماه و خورشید دو آیت از آیات خدا هستند و برای مردن کسی نمی‌گیرند. (شهید مطهری، وحی و نبوت.)

وقتی رهبران دینی، با سکوت خود، افکار و آداب جاهلانه را تایید می‌کنند، این موهومات، حتی اگر در کوتاه مدت، عده‌ای را پای عَلَم آن‌ها جمع کرده و به ظاهر بر اقتدار مادی یا نفوذ معنوی آن‌ها بیفزاید، ولی در دراز مدت که پرده‌های جهالت کناره می‌رود و حقیقت آشکار می‌گردد، افراد بیشتری را از دین و روحانیت، فراری می‌دهد و مردم را نسبت به آموزه‌های اصیل دینی نیز «بی اعتماد» می‌سازد:وقتی تصادفاً خورشید منکسف شد، مسلمین شک نکردند که به خاطر پیغمبر بود، این امر سبب شد که عقیده و ایمان مردم به پیغمبر اضافه شود، ولی پیغمبر نمی‌خواهد از «نادانی مردم»، به «نفع اسلام» استفاده کند. پیغمبر نفرمود، بالاخره مردم نتیجة خوب گرفته‌اند، ما در این‌جا سکوت می‌کنیم! اسلام احتیاج به چنین چیزهایی ندارد، بگذار کسانی بروند از خوابهای دروغ، از جعل‌ها و از این جور سکوت‌ها استفاده کنند که دینشان منطق ندارد، ثانیاً، همگان را همیشه نمی‌توان در جهالت نگاه داشت، پیامبری که می‌خواهد دینش تا ابد باقی بماند آیا نمی‌داند که صد سال دیگر، دویست سال دیگر، هزار سال دیگر، مردم می‌آیند و جور دیگری قضاوت می‌کنند؟ (شهید مطهری، سیری در سیره نبوی(

در فضای مبارزات قبل از پیروزی انقلاب، جملة منسوب به حضرت امام حسین(ع): «ان الحیاة عقیدة و جهاد»، از شعارهای انقلابیون بود، که شهید مطهری در یکی از سخنرانی‌های خود، آن را مورد نقد قرار داد و اعلام کرد که چنین حدیثی سند و مدرک ندارد، جوانان تند و پرشور، از این مناقشه برآشفتند، ولی استدلال مطهری این بود:

ما برای نسل جوان این احترام را نسبت به نسل گذشته قائل هستیم که آنان را «حقیقت‌جو» می‌دانیم، نه متعصب در عقیده ای که ـ ولو بدون دلیل ـ پیدا کرده است. و اگر بنا شود که اگر چیزی که در کله‌اش بدون دلیل و منطق رفته است، نشود با او حرف زد، این نسل هم مثل نسل کهن می‌شود. ثانیاً اگر یک آدمی از مخالفان شما بگوید این جمله را امام حسین در کجا گفته، و آن وقت سراغ من بیائید و من بگویم: این جمله در هیچ کتابی وجود ندارد، به من خواهید گفت که پس چرا تا به حال به من نگفتید؟ چرا اینقدر سکوت کردید تا وقتی که ما در تقابل دشمن گرفتار شدیم و محکوم شدیم، حالا می‌گویی چنین جمله‌ای نیست؟ (شهید مطهری، انسان کامل.)

البته روشن است که وقتی عالم دینی، در برابر پندارهای جاهلانه می‌ایستد و سکوت خود را می‌شکند، با خشم عوام هم مواجه می‌شود، و به دلیل آن‌که تشت رسوایی اهل جعل و تزویر را از بام به زمین انداخته است، مورد بغض و عداوت آنان قرار می‌گیرد تکریم‌های رسمی و غیر رسمی کم می‌شود، احترام‌ها کاهش می‌یابد، و ... ولی مگر عالم دینی مجاز است که دین را مطابق سلیقه جاهلان عرضه کند؟ ما هنوز فراموش نکرده‌ایم که وقتی فتوای حضرت امام خمینی در سال 1367 مبنی بر جواز خرید و فروش آلات مشترکه لهو با قصد حلال، و جواز بازی شطرنج به شرط آن‌که از آلت قمار بودن خارج شده باشد، منتشر گردید، آیت الله قدیری که از شاگردان ایشان بود، از امام درخواست کرد که ایشان از نشر چنین فتاوایی پرهیز کنند تا «ساحت قدس» امام، از عوارض آن منزّه بماند.

ولی پاسخ امام این بود که:شما را نصیحت پدرانه می‌کنم که سعی کنید تنها خدا را در نظر بگیرید و تحت تاثیر مقدس‌نماها و آخوندهای بیسواد واقع نشوید، چرا که اگر بناست با اعلام و نشر حکم خدا به مقام و موقعیتمان نزد مقدس نماهای احمق و آخوندهای بیسواد صدمه‌ای بخورد، بگذار هر چه بیشتر بخورد. (صحیفه امام، ج21، ص 152)

برای این نویسنده، جداً این سؤال مطرح است که اگر این مبنا مورد عمل همة عالمان دین قرار می‌گرفت، و اگر عموم حوزویان، بدون ترس و واهمه از عداوت مقدس نمایان احمق، احکام الهی را به شکل شفّافی بیان می‌کردند، امروز جامعه، از نظر آگاهی‌های دینی در چه سطحی قرار داشت؟ و آیا باز هم نظر برخی بیسوادان در مراکز حساس به عنوان نظر کارشناسان، اعتبار داشت؟ و آیا باز هم هوچیگری و عوام زدگی، بر بسیاری از اذهان چیره می‌گردید؟

3ـ سکوت در برابر فساد و ظلم

اعتراض به منکرات و مفاسد، یک تکلیف عمومی برای همة مسلمانان است، ولی عالمان دین که از «آگاهی» بیشتر برخوردار بوده و از «نفوذ کلام» بهره‌مند هستند، تکلیف مضاعفی در این باره دارند، گاه «بیان یک عالم» در برابر فساد و ستم، بیش از «فریاد هزاران عامی» تأثیرگذار است، از این رو در میان امت‌های گذشته هم، علمای دین مورد اعتراض بودند که چرا در برابر فساد، دست روی دست گذاشته و نظاره گر صحنه‌های ظلم و گناه هستند و لب به مخالفت باز نمی‌کنند؟ «لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الإِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ» (مائده، آیه 63.)

اصلی در اسلام است که در مقابل ظلم و فساد نباید سکوت کرد. (شهید مطهری، حماسه حسینی)

البته سکوت در برابر ظلم، به معنی ترک وظیفة نهی از منکر، بدون تردید، حرام است، ولی وقتی که این سکوت، «تایید ظلم» تلقی شود، مشارکت در ستمگری تلقی می‌شود، و گناه بزرگ‌تری است، و اگر چنین سکوتی از سوی علمای دین رخ دهد و به چهرة اسلام، آسیب رساند، قطعاً گناه آن، بسیار سنگین‌تر خواهد بود. در این صورت سکوت یک عالم، قابل مقایسه با سکوت یک فرد عادی نیست، چرا که به بنیادهای اعتقادی مردم لطمه وارد کرده و ایمان آن‌ها را خراب می‌کند. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، استدلال حضرت امام این بود که علما با سکوت خود نباید اجازه دهند که حکام رژیم، برای ملت شیعه، ننگ باقی بگذارند (صحیفه امام، ج1، ص 97) ایشان طی یک نامة شدید اللحن به آیت الله سید احمد خوانساری نوشته‌اند: «چرا علمای تهران در مقابل این گرگ‌های درنده سکوت اختیار کرده‌اند چرا در مقابل شاه مملکت که می‌خواهد روحانیت را از میان بردارد قیام نمی‌کنند». (همان، ص 238(

با پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس نظام اسلامی، دولتی که از پایه و اساس، بر ظلم و فساد بنا گردیده بود، ساقط گردید و نظامی مبتنی بر حق و عدل، جایگزین گردید، ولی مشروعیت نظام، به معنای نادیده انگاشتن موارد خلاف و انکار آن‌ها نیست. گاه وقوع چنین مواردی از سوی عالی‌ترین مقامات نظام نیز مورد تایید قرار می‌گیرد. اعتراض و انتقاد از این موارد، حتی اگر به شکل استثنائی هم اتفاق افتاده باشد، انتظاری است که از علمای دین وجود دارد. البته اگر این نهی از منکر، به شکل پنهانی انجام گیرد و اطلاع رسانی لازم نسبت به آن صورت نگیرد، باز هم مصلحت کامل استیفا نمی‌شود، زیرا در افکار عمومی، به علماء نسبت «سکوت در برابر ظلم» داده می‌شود و به جایگاه بلند روحانیت شیعه، که در طول تاریخ، افتخار اعتراض به ظلم را به همراه داشته، لطمه وارد می‌کند. علمای دین می‌توانند با ادبیات خاص خود، و بدون آن‌که دشمنان نظام سوء استفاده کنند، به مردم اطمینان دهند که آنان حتی در شرایطی که قدرت در اختیارشان قرار می‌گیرد و حکومت دینی تشکیل می‌شود، نسبت به رعایت حدود الهی و حقوق مردم حساسیت دارند و سکوت نمی‌کنند.

حضرت امام در قبال سکوت علما در برابر جریانات انحرافی حساسیت عجیبی داشتند و لذا وقتی که برای نگارش تحریر الوسیله قلم به دست گرفتند، بخشی از باب امر به معروف را به فروع مربوط به «سکوت علما» اختصاص دادند و برای «اولین بار» در متون فقهی شیعه، این مسائل را وارد کردند:

1ـ اگر سکوت علما در برابر بدعت‌ها موجب هتک اسلام و سست عقاید مردم مسلمان باشد، باید به هر وسیله آن را انکار کنند، حتی اگر اعتراضشان موجب ریشه‌کن شدن فساد نگردد.

2ـ اگر در اثر سکوت علماء، «منکر» در جامعه به صورت «معروف» در می‌آید، آنان باید به بیان حقیقت پرداخته، و حتی با آگاهی از این‌که عوامل منکر دست از فساد برنمی‌دارند، سکوت بر ایشان جایز نیست.

3ـ اگر سکوت علماء، موجب تایید ظالم است، سکوت کردن حرام است حتی اگر نتوانند رفع ظلم کنند.

4ـ اگر با سکوت علما، ظالمان جرأت و جسارت بیشتر پیدا می‌کنند، سکوت کردن حرام است هر چند مخالفت در جلوگیری از حرام مؤثر نباشد.

5ـ اگر سکوت علما موجب سوء ظن به آن‌ها شده و آن‌ها را در معرض اتهاماتی از قبیل کمک به ظلمه قرار می‌دهد، علماء باید برای دفع عار و ننگ از خود به انکار و اعتراض بپردازند ولو در رفع ظلم موثر نباشد. (تحریر الوسیله، ج1، ص 450(

از نظر آشنایان با مبانی فقهی، این فتاوی از مبانی کاملاً استواری برخوردار است و شرایط مختلف اجتماعی، تغییری در آن پدید نمی‌آورد. بر اساس این احکام، علمای دین، در صف مقدم مبارزه با انحرافات قرار دارند و در شرایطی که سکوتشان به تحکیم بیشتر منکرات، و یا به تغییر ارزش‌ها در جامعه، و یا به بدنام شدن روحانیت و دیانت می‌انجامد، بدون ملاحظه پی‌آمدها و بدون توقع و انتظار مؤثر و مفید بودن باید به بیان حق بپردازند.

4ـ سکوت در حمایت از مظلوم

حمایت از مظلوم و تلاش برای رهایی او از زیر بار ظلم یک وظیفه اسلامی و انسانی است، بر اساس این وظیفه عالم دینی نمی‌تواند نالة استغاثة ستم دیدگان را نادیده انگاشته، و از خود سلب مسئولیت کند. در جامعة دینی، مظلومان، به عالمان دینی پناه می‌برند و آنان را ملجأ خویش می‌بینند، برای مظلومان و محرمان، سکوت در این موقعیت غیر قابل توجیه است. دعای امام سجاد(ع) گویای آن است چشمی که ستم دیدن مظلومان را می‌بیند و به یاری آنان نمی‌شتابد، مورد مؤاخذه الهی قرار می‌گیرد: «اللهم انی اعتذر الیک من مظلوم ظلم بحضرتی فلم أنصره» (صحیفه سجادیه، دعای 38) روایات معتبر فراوانی وجود دارد که مسلمان نسبت به برادر مسلمان خود، نه ظلم می‌کند، و نه او را در شرایطی که مورد ظلم قرار گرفته، تنها می‌گذارد: «المسلم اخوالمسلم لا یظلمه و لا یخذله» (وسائل، ج8، ص 596 و 542(

رسالت حمایت از مظلوم، در برخی از شرایط، اهمیت و ضرورت بیشتری پیدا می‌کند، مثلاً وقتی یک شخصیت برجسته، با انگیزه‌ای کاملاً پاک و مقدس، دست به یک اقدام سیاسی می‌زند و از آبروی خود مایه می‌گذارد و مورد کینة عناصر فتنه‌گر قرار می‌گیرد، آیا می‌توان او را تنها گذاشت؟ و آیا اختلاف سلیقة سیاسی، عذر قابل قبولی برای سکوت در برابر مظالمی است که برای او اتفاق می‌افتد؟ شهید مطهری داستانی را که خود از نزدیک شاهد آن بوده چنین تعریف می‌کند:

در سال 1322 مرحوم آیت الله حاج آقا حسین قمی از عتبات با نهایت احترام به ایران آمد، و در تهران یک سلسله تقاضا و خواست‌های دینی داشت و ایستادگی کرد که باید انجام شود دولت وقت [رضاخان] هم خیلی شدید ایستادگی کرد و اگر با وسایلی که داشتند ایشان را مدتی نگه می‌داشتند و آن درخواست‌ها را انجام نمی‌دادند، کم کم احساسات مردم فروکش می‌کرد و هر کس دنبال کار خودش می‌رفت، علمای ایران از همه جا به تهران آمدند ما در آن تابستان، در بروجرد بودیم و آیت الله آقای بروجردی هم هنوز به قم نیامده بودند. روز آخر ماه شعبان بود، اما بعد از درس گفتند: این قضیه تهران حواس برای من نگذاشته، یک نفر آدم فضول که همیشه هستند، گفت: آقا شما وظیفه ندارید در این کارها مداخله کنید، مبادا یک وقت مداخله کنید، به این دلیل و آن دلیل. آقای سید ابوالحسن اصفهانی هم اقدامی نکردند، مبادا شما اقدامی بکنید. آقای بروجردی از حرف او خوشش نیامد و گفت: «البته اگر ایشان قبلاً با من مشورت کرده بود، من می‌گفتم به گونه دیگری عمل کند، ولی من می‌دانم که این مرد در کار خودش جز خدا نظری ندارد و برای من جایز نیست در مورد کسی که این طور است، سکوت کنم» آقای بروجردی اقدام کرد و مؤثر واقع شد، ایشان یک تلگراف شدیدی کرد که اگر ترتیب اثر داده نشود، من چنین می‌کنم و امنیت غرب در خطر خواهد بود. (شهید مطهری، مجموعه آثار(

در موقعیتی که با یک تلگراف و یا با یک جمله می‌توان از تخریب شخصیتی جلوگیری کرده و از اقدامات خلاف شرع و اخلاق نسبت به وی ممانعت بعمل آورد، «سکوت»، از نظر شرع چه حکمی دارد؟ وقتی تهمت‌ها به سوی فردی هجوم می‌آورد، به فتوای حضرت امام خمینی، ساکت ماندن، گناه است و بر همین اساس است که حضرت امام گاه خود را ناچار می‌دید که برغم میل باطنی‌اش، سخن بگوید:«خداوندا من با آن‌که نمی‌خواهم از بستگانم چیزی که بوی مدح و ثنا می‌آید بگویم یا بنویسم، لکن تو میدانی که ساکت ماندن در مقابل تهمت‌ها جرم و گناه است.» (صحیفه امام، ج20، ص 443(

رسالت سکوت

در برابر مواردی که سکوت کردن جائز نیست، مواردی هم وجود دارد که برای رهبران دینی، سکوت کردن وظیفه است، و همانگونه که عالم دینی، با تکلیف بیان در بخش اول، امتحان می‌شود، در بخش دوم با تکلیف سکوت، امتحان می‌گردد. مثلاً حضرت داود که علاوه بر نبوت، از ریاست و حکومت هم برخوردار بود، با نوعی از «سکوت» مورد آزمایش قرار گرفت، و چون در مقام ریاست نتوانست، سکوت خود را حفظ کند، نمرة منفی گرفت. ماجرا از این قرار بود که دو نفر به نزد داود آمدند و یکی از آن‌ها در شکایت خود از دیگری گفت: این برادرم که 99 گوسفند دارد می‌خواهد تنها گوسفند مرا هم بگیرد! و برای این کار سماجت و سرسختی دارد! حضرت داود پیش از آن‌که دفاعیات متهم را بشنود، حکم به محکومیت متّهم داد و او را ستمگر و تجاوز کار نامید: «لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَى نِعَاجِهِ وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنْ الْخُلَطَاء لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ» (سوره ص، آیه 24) البته بسیاری از مفسّران این صحنه را صحنة آزمون غیر واقعی دانسته‌اند که خداوند برای هوشیاری بیشتر داود، مقرر فرمود، و داود هم بلافاصله به اشتباه خود پی برد و استغفار کرد، ولی به هر حال آیا کسی که مانند داود در رأس قدرت قرار می‌گیرد و داوری را بعهده دارد حق دارد این‌گونه نسبت به دیگران شتابزده سخن بگوید و بدون تأمل و تحقیق، یک طرف دعوی را برطرف دیگر، ترجیح دهد؟ وحق دفاع او را نادیده انگارد شأن داود اقتضا می‌کرد، با صبر و سکوت در این داوری وارد شود، برخی بزرگان با الهام از روایت حضرت رضا، این لغزش داود را تنبیه الهی به دلیل بروز کم‌ترین درجه «منیّت» در داود دانسته‌اند، او وقتی در قلب خود «تصور من» کرد، خداوند هم عنایت خود را از او دریغ فرمود:تا داود پیش دستی کرد، یک مرتبه متوجه شد که داود! شرط قضاوت این نبود که حرف دیگری را نشنیده، سخن بگویی، قاضی باید سکوت کند و بگذارد دیگری حرفش را بزند و از خودش دفاع کند. آن وقت حرفش را بزند، این‌جا بود که داود فهمید اشتباه کرده است، نه تنها فهمید در امر قضاوت اشتباه کرده، بلکه ریشه اشتباه خودش را هم فوراً به دست آورد: داود! از کجا خوردی؟ از آن‌جا که فکر «من» کردی، گفتی: «منم»، این ضربه‌ای بود که از آن «من» خوردی. (شهید مطهری، سیری در سیره نبوی(

مورد دیگری که سکوت برای عالمان دینی ترجیح دارد، سکوت در برخی منازعات و اختلافات است. عالم دینی در برخی از اختلافات نباید سکوت کند، زیرا با سکوت او «حقیقت» پوشیده می‌شود و مردم به گمراهی می‌افتند و یا منکرات و مفاسدی رواج می‌یابد، ولی عالمان دینی، گاه باید سکوت کنند زیرا به دلیل آن‌که در سطح جامعه، باید بالاتر از جناحها و گروه‌ها و گرایش، قرار داشته باشند و نقش پدری ایفا کنند نمی‌توانند و نباید، خود را درگیر مسائل جناحی کرده و در غیر اختلافات اصولی، به عنوان طرفداری از یک طرف، در مقابل طرف دیگر بایستند. چنین «سکوتی» به خصوص برای آنان که می‌خواهند نقش هدایت همة مردم را برعهده گیرند، ضرورت بیشتری می‌دارد. در سالهای قبل از پیروزی انقلاب، که موضوعاتی از قبیل شهید جاوید و دکتر شریعتی، به سوژه های اختلافی بین نیروهای مذهبی و انقلابی تبدیل شده بود، حضرت امام موضع «سکوت» را انتخاب کردند و در برابر فشارهایی که برای «بیان» و موضع‌گیری وجود داشت، حاضر به شکستن سکوت خود نشدند. امام در اینگونه مسائل به گونه‌ای مسائل عمل می‌کردند که هر یک از دو طرف اختلاف، امام را از خود می‌دانست و هرگز جایگاه زعامت ایشان مورد تردید هیچ یک از طرفین قرار نمی‌گرفت. حضرت امام حتی به فرزندان و اطرافیان خود اجازه نمی‌دادند در چنین مسائلی وارد شوند، ایشان در سال 1352 طی نامه‌ای به حاج احمد آقا نوشته‌اند:شما در اختلافات بین طلاب و اهل منبر راجع به کتاب [شهید جاوید] و هر چیز دیگر وارد نشوید. (صحیفه امام، ج3، ص 18(

حضرت امام در سالهای پس از پیروزی نیز در این گونه مسائل، سکوت را ترجیح می‌داد و اگر احیاناً نظر خود را اعلام می‌کرد، تصریح می‌نمود که دلیل خاص دارد، مثل این‌که رئیس جمهور وقت نظر ایشان را دربارة برداشت‌های مختلفی که از ولایت مطلقه و قلمرو اختیارات دولت اسلامی جویا شده بود و امام در پاسخ فرمود:میل نداشتم که در این موقع حساس به مناقشات پرداخته شود، و عقیده دارم که در این مواقع سکوت بهترین طریقه است ... لکن صحیح ندانستم که جواب مرقوم شریف و تقاضایی که در آن شده بود را به سکوت برگزار کنم. (صحیفه امام، ج20، ص 451(

و در سال 1367 که جامعه مدرسین و روزنامة رسالت، به دلیل برخی از مواضع‌شان، مورد اعتراض گروهی از نیروهای انقلاب قرار داشت، و شخص آیت‌الله آذری قمی در کانون این اعتراضات قرار گرفته بود، حضرت امام در پاسخ به وی که نظرشان را خواسته بودند، فرمودند:من در مورد روزنامة رسالت و جامعه محترم مدرسین ایدهم الله تعالی حرفی نمی‌توانم بزنم. (صحیفه امام، ج21، ص 141(

حضرت امام با این شیوه، نه فقط، جایگاه ویژه و موقعیت خاص خود را حفظ می‌کرد، بلکه علاوه بر آن، با سکوت خود، فضا را برای بحث‌های مختلف باز می‌گذاشت تا کسی به استناد نظر ایشان، فرصت را از رقیب خود سلب نکند و او را از اظهار نظر به بهانه آن‌که نظرت برخلاف امام است، محروم نکند و در نتیجه مباحث اختلافی روند عادی و طبیعی خود را طی کرده و زوایای مختلف آن، برای همگان آشکار گردد. حضرت امام در همان نامة مربوط به ولایت مطلقه هم ابتدا این نکته را ذکر کرده‌اند:در این مواقع سکوت بهترین طریقه است و البته نباید ماها گمان کنیم که هر چه می‌گوییم و می‌کنیم کسی را حق اشکال نیست، اشکال بلکه تخطئه، یک هدیة الهی است برای رشد انسان‌ها، لکن صحیح ندانستم که جواب مرقوم شریف ...

علل سکوت نابجا

چرا در برخی موارد، عالم دینی بر خلاف توقع و انتظاری که از او وجود دارد، «سکوت» می‌کند؟ برخی از سکوت‌ها، برای عده‌ای از نخبگان که با تأمل و کنجکاوی «سکوت» و «سخن» علما را مورد کنکاش قرار می‌دهند، غیرقابل توجیه است، هر چند در همین موارد هم چه بسا عامة مردم با خوش بینی کامل، هرگونه سکوتی را قابل توجیه دانسته و پیوسته به اسرار مکتوم و مصالح مخفی در ماوراء در سکوت علماء اعتقاد دارند. برای آنان هیچ سکوتی، شگفت‌آور نیست و در هیچ شرایطی، درباره موضع عالم دینی، نباید شک و تردیدی بخود راه داد، چه آن موضع «سکوت» باشد، و چه «بیان»! ولی علمای بزرگ خودشان هم به این اصل اعتقاد ندارند که سکوت هر عالمی دربارة هر موضوعی، «حکیمانه» است و باید آن را «به جا» و به موقع، تلقی کرد.

اصالة السکوت

آیا لازم است به جستجو از علل سکوت بپردازیم؟ شاید از نظر برخی، اصل بر سکوت باشد، یعنی کسی که حاضر نیست سخن بگوید و با بی تفاوتی از کنار مسائل گذر می‌کند، رفتاری «مطابق با قاعده» دارد و نباید از علت سکوت او سؤال کرد. از نظر این گروه، اصالة السکوت، مانند «اصالة السلامة» است که هر چیزی در شرایط عادی، از «سلامت» برخوردار است، لذا نباید پرسید که فلانی چرا سالم است، بله اگر شخص یا شی، دچار عیب و آسیبی شد، آنگاه باید دربارة علت آن جستجو نمود.

ولی روشن است که قیاس سکوت به سلامت، کاملاً مخدوش است، سکوت در جامعه، و در برابر موضوعاتی که به سرنوشت خود انسان و یا همنوعان او و یا سرنوشت اسلام مربوط می‌شود، هرگز عادی و طبیعی نیست و بخصوص چنین حالتی از یک عالم دینی، که از احساس مسئولیت بیشتری برخوردار است، غیر طبیعی است و باید در صدد پیداکردن علت آن برآمد:طبیعت آدمی زنده و طالب کمال و جنبش است، در موجود زنده، سکون و سکوت، و مرده وشی خلاف اصل است، چرا از عامل سکون و سکوت کسی نمی‌پرسد؟ اگر کسی مال کسی را ببرد و او مطالبه کند، نباید پرسید محرّکش کیست؟ بلکه اگر مطالبه نکند و سکوت نماید باید پرسید چرا؟ و هم چنین اگر کسی به کسی آزاری برساند و او داد بکشد و انتقام بخواهد طبیعی است و اگر مثل جماد سکوت کند، علت می‌خواهد. و اگر دین و ناموس و حیثیت مردم از بین می‌رود و همه سکوت کرده‌اند، باید تحقیق کرد چه زنجیرهایی به دست و پا بسته است، و الا دست و پاهای آزاد، حرکت می‌کند. (شهید مطهری، یادداشت ها /3)

1ـ عدم آگاهی

حضرت امام خمینی پس از ورود به نجف در سال 1344، در ضمن سخنان خود با آیت الله سید محسن حکیم، تصریح کردند که سکوت آیت الله بروجردی بر علیه رژیم شاه را در اثر عدم اطلاع ایشان از اوضاع کشور و جنایات شاه می‌دانند: «در زمان مرحوم بروجردی عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره، حمل بر صحت می‌کردم و می‌گفتم مطالب را به ایشان نمی‌رسانند، نسبت به جنابعالی هم اینطور معتقدم، و الا شما هم ساکت نمی‌ماندید» (نهضت امام خمینی)

به اعتقاد حضرت امام، اگر علمای بزرگ که در تقوا و تدین آن‌ها تردیدی وجود ندارد، در مقابل منکرات و مفاسد مسلّم، سکوت می‌کنند، یک دلیل مهم آن این است که به درستی در جریان امور قرار نگرفته و عده‌ای اجازه نمی‌دهند که آنان، اطلاعات کافی در اختیار داشته باشند، سخن امام با جمعی از روحانیون در سال 1343 چنین بود:خطر به قدری زیاد است که هر کس درک کند، نمی‌تواند راحت بنشیند، و علت این‌که اگر بعضی ساکت بوده‌اند، مطلب را نفهمید‌ه اند، چنان‌که آقای حکیم را نگذاشتند مطلب را درک کند و ساکت بود. (صحیفه امام، ج1، ص 346)

در چنین مواقعی، نظر امام این نبود که عوام هم باید از سکوت علمای خود پیروی کنند، امام نمی‌فرمود که اگر علما، ساکتند، لابد برای سکوت خود «حجت» دارند، و مردم باید مثل آنان عمل کنند، دستور امام این بود که باید مردم، از علما و مراجع بخواهند که آن‌ها سکوت خود را بشکنند.

حضرت امام در پیام خود به مناسبت کاپیتولاسیون (4/8/43) چنین مرقوم فرمودند:بر ملت است که از علمای خود بخواهند در این امر ساکت ننشینند، بر فضلا و مدرسین حوزه‌های علمیه است که از علمای اعلام بخواهند که سکوت را بشکنند. بر ملت مسلمان است که از وعاظ و خطبا بخواهند که آنان را که آگاه از این مصیبت بزرگ نیستند، آگاه کنند. (صحیفه امام، ج1، ص 412)

2ـ رعایت شؤون موهوم

ممکن است برخی از علمای دین، برای حفظ جایگاه و موقعیت خویش، به «سکوت» روی آورند، آن‌ها در حالی که از مفاسد اطلاع دارند، سکوت را ترجیح می‌دهند تا «شأن» خود را حفظ کرده و به موقعیت خویش لطمه‌ای وارد نکنند. در پندار این افراد، عالم دین هرچه از جریانات اجتماعی دورتر باشد، و هرچه سر به زیرتر زندگی کند، و هرچه کمتر حرف بزند، «ابهت» و عظمت بیشتری پیدا می‌کند و در چشم عوام، «مقدس‌تر» جلوه می‌کند.

حضرت امام خمینی در یکی از سخنرانی‌های آتشین خود در سال 1350، به شدت سکوت و جمود در حوزه‌های علمیه را مورد انتقاد قرار داده و با اشاره به اقدامات مفید برخی از دانشگاهیان که با بیان و قلم خود از اسلام دفاع می‌کنند، حاضران را مورد سرزنش قرار دادند:ما تا حالا یک همچو خدمتی کردیم؟ آن‌ها دانشجوهای علوم جدیده هستند، منتها دانشجوی مسلم بیدار، من و شما هم دانشجوی قدیم هستیم لکن خواب و گرفتار!

حضرت امام در ادامه همین جملات اشاره به یک آفت در حوزه‌های علمیه می‌کنند، آفتی که حوزه را به «سکوت و سکون» مبتلا می‌کند و تحرک و پویایی را از آن می‌گیرد:دربارة اوضاع این‌جا (نجف) که نباید یک کلمه صحبت کرد! اصلش صحبت با مرجعیت منافات دارد! صحبت با آخوندی اصلاً منافات دارد! آخوند نباید صحبت کند! حضرت امیر ملا نبود که خطبه‌های طولانی داشت؟ حضرت رسول که خودشان خطبه‌های طولانی دارند، ملا نبودند؟ وقتی نوبت به ماها می‌رسد عذرها درست می‌کنیم برای این‌که می‌خواهیم از زیر بار در برویم. شما اینجور تربیت نشوید آقا (صحیفه امام، ج2، ص 370)

نباید پنداشت که این ویروس فلج کننده، به حوزه قبل از انقلاب، اختصاص داشته است، چرا که هنوز هم پس از مجاهدات حضرت امام و یاران ایشان، آثار و بقایای این ویروس دیده می‌شود، هنوز هم کم نیستند کسانی که شأن عالم دینی را در آن می‌بینند که عبا به سر بکشد، و در برابر آن‌چه که اتفاق می‌افتد، اینگونه جملات را تکرار کنند: «خداوند اصلاح بفرماید.»، «انشاء الله با فرج حضرت ولی عصر، مشکلات برطرف گردد.» «گناهان ما منشأ گرفتاری‌های ماست»، «برای ظهور حضرت دعا کنید.»، «مسائل را در توضیح المسائل گفته‌ایم.»، «با توسل به حضرات معصومین باید مشکلات را حل کرد»، «این‌ها آثار و عواقب غیبت ولی عصر است و ما خودمان مقصّریم» و ...

مطهری، از این نوع قداست نمائی‌ها که در قالب سکوت انجام می‌گیرد، ناله‌ها و شکوه‌های فراوان داشت:در جامعه ما سکون و سکوت، احترام و عظمت بیشتری دارد، و افراد باید کمالات خود را انکار کنند تا مورد ارادت مردم قرار گیرند و مردم آن‌ها را «آدم خوبی» بدانند. (شهید مطهری، یادداشت‌ها/1)

طبیعی است که وقتی در نگاه عوام الناس، «ابهت و جلال»، به «آرامش و طمأنینه» تفسیر گردد، و آرامش هم در «سکوت» خلاصه شود، قهراً هر کس که جلال و شکوه بیشتر بخواهد، باید ساکت‌تر و کم حرف‌تر باشد، در مسائل کمتر اظهار نظر کند، نه بر علیه ظالم، و نه بر له مظلوم سخن نگوید:در میان ما سکون و سکوت و آن‌چه از شؤون آن از قبیل ملابس منافی با حرکت، جلال و مهابت و ابهت دارد شخص را مانند کوه، عظیم و با وقار جلوه می‌دهد و با نظر اعجاب به او نگاه می‌کنند. (شهید مطهری، یادداشت‌ها/ 3)

آن‌چه که اخیراً «سکوت» را «مقدس‌تر» کرده است آن است که سکوت، علامت سیر و سلوک دانسته شده و پنداشته می‌شود که وقتی آقا اعتنائی به حرف دیگران ندارد و در برابر نالة مظلوم، عکس العملی از خود نشان نمی‌دهد و لب به سخن نمی‌گشاید، لابد در آسمان‌ها سیر می‌کند و با فرشتگان نجوا دارد و ...

مطهری که به شدت از دیدن چنین صحنه‌ای در گوشه و کنار عالم روحانیت، زجر می‌کشید، هشدار می‌داد که سکوت و عبا را به سرکشیدن، «زهد مرده» است، و اسلام از چنین زاهدی بیزار است (احیای تفکر اسلامی)

آن استاد بزرگوار، برای عوام زدگی نقش مهمی در حاکمیت سکوت و سکون می‌دید:این طبقه چون در صدد بهره‌کشی هستند، تمام افکارشان در تسخیر عوام متمرکز می‌شود، و چون عوام تحت تاثیر واهمه است نه فکر و اندیشه، و سکوت در نظر عوام از سخن، پرجلال‌تر است، به پناه سکون و سکوت می‌روند ... (شهید مطهری، یادداشت‌ها /4)

3ـ ترس از عوام

گاه عالم دینی، از بیان طفره می‌رود و حتی حاضر به بازگو کردن «رأی و فتوای» خود نیست، چرا که از عکس العمل عوام هراسناک است. او نمی‌خواهد با بیان یک فتوی، خود را آماج تهمت‌ها قرار داد و هتاکیهای جاهلان را بپذیرد. از این رو بجای بیان صریح نظر خود، با تعبیرات دو پهلو، از کنار مسائل عبور می‌کند و گاه فتوای خود را در میان «احتیاطات» پنهان می‌کند از اینگونه افراد، نظرات واقعی‌شان را در «خلوت» باید شنید؛به عقیده من، علت این‌که بعضی‌ها سکوت اختیار کرده و می‌کنند و یا دستور احتیاط می‌دهند، ترس از عوام است. (شهید مطهری، یادداشت‌ها / 3)

شهید مطهری، در میان اقران خود و علمای دیگر، در زمینة آسیب‌شناسی روحانیت دو امتیاز مهم داشت، یکی آن‌که: آسیب‌ها و آفت‌ها را به خوبی می‌شناخت و تشخیص می‌داد و دیگر آن‌که با نگاه عمیق و همه جانبه، ریشه‌های آن‌ها را شناسایی می‌کرد، و البته این امتیاز را هم داشت که یافته‌های خود را با جرأت و جسارت مطرح کند، او می‌توانست به طرح این سؤالات بپردازد که:چرا اساساً در میان ما سکوت و سکون و تماوت و مرده وشی، بر حریت و تحرک و زنده صفتی، ترجیح دارد و هر کس بخواهد مقام و موقعیت خود را حفظ کند ناچار زبان در کام می‌کشد و پای در دامن می‌پیچد؟ چه رمزی در کار است که زعمای اصلاح و روشنفکر ما همین که در رأس کار قرار می‌گیرند قدرت اصلاح از آن‌ها سلب می‌شود و مثل این است که اندیشه‌های قبلی خود را فراموش می‌کنند؟ و ... (شهید مطهری، مشکل اساسی در سازمان روحانیت)

منتشر شده در اندیشه

حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید علی میرموسوی: حوزه های علمیه باید استقلال این نهاد را حفظ کنند.

استاد دانشگاه مفید حکومت زدگی را یکی از مهمترین آسیب های روحانیت دانست و گفت:به نظر می رسد که در شرایط بعد از انقلاب با پیوندی  که بین دین و سیاست و دین و دولت ایجاد شد روحانیت شیعه در معرض این آسیب قرار گرفت که استقلالش از حکومت تضعیف شده یا از دست رفته و این خودش  معضل حکومت زدگی روحانیت را دامن زده است. به نظر می رسد یکی از مهم ترین آسیب هایی روحانیت همین حکومت زدگی است.

در خصوص رابطه دین و سیاست بحث های مختلفی مطرح می شود برخی قایل به جدایی دین از سیاست و عده ای هم سیاست را عین دیانت می دانند. اما مهمتر این است که آیا رابطه بین دین و سیاست لطمه هایی را به دین زده است یا نه؟ در صورت بروز آسیب، حوزه های علمیه و مرجعیت چه نقشی برای حل آن دارند؟

این موضوعات مباحثی است که شفقنا با حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید علی میرموسوی، عضو هیأت علمی دانشگاه مفید به گفت و گو پرداخته است.

متن گفت و گوی شفقنا با حجت الاسلام میرموسوی را در ادامه می خوانید:

 *در ایران رابطه بین دین و سیاست به دلیل حضور متولیان دین در عرصه سیاست فضای خاصی ایجاد شده است. اگر بخواهیم در ایران رابطه بین دین و سیاست را توضیح دهیم به نظر شما چه آسیب هایی از جانب سیاست متوجه دین شده است  اساسا آیا لطمه ای به دین وارد شده است یا نه؟

میرموسوی: پاسخ به این پرسش نیازمند مقدمه ای کلی در مورد موضوع رابطه دین و سیاست و دیدگاه ها و برداشت های مطرح در این باره است. این موضوعی بسیار گسترده است که در جای  دیگر به تفصیل به آن پرداخته شده و در این جا مروری گذرا بر آن خواهیم داشت. موضوع ارتباط بین دین و سیاست از موضوع های چند لایه ای است که دست کم در سه سطح به آن می توان پرداخت. سطح نخست رابطه آموزه ها و تعالیم دین با سیاست به مثابه عرصه ای از فعالیت های اجتماعی انسان است. از این دیدگاه دین به عنوان مجموعه ای از تعالیم و آموزه هایی در نظر گرفته می شود که بینش و آیینی برای زندگی انسان ارائه می کند و از یک منبع وحیانی سرچشمه می گیرد و سیاست به معنای فعالیتی است که از طریق آن قواعد کلی مربوط به زندگی تعیین، اصلاح یا تغییر پیدا می کند. پرسش اصلی در این سطح از بحث این است که دین  تا چه حد پاسخ گوی مسائل زندگی سیاسی است؟ در پاسخ به این پرسش  دست کم چهار دیدگاه را می توان از یک دیگر جدا کرد: حداکثری، میانی، حداقلی و سلبی(نفی ارتباط بین دین و سیاست(

سطح دوم رابطه نهاد دین  و دولت است: در این سطح مراد از دین  نهاد و سازمان یا دستگاهی است که وظیفه تبیین، تفسیر و  دفاع از دین ، تربیت و تعلیم کارشناسان دینی و اجرای مراسم و برنامه های دینی را عهده دار است. تجلی این نهاد در روحانیت است. مراد از سیاست نیز دولت به عنوان سازمان یا دستگاه حکومت کردن در گسترده ترین معنای آن است که از نهادهای گوناگون اداری، ارتش، پلیس، دادگاه ها، مجلس نمایندگان و قانون گذاری و مانند آن تشکیل شده است. در این سطح پرسش اصلی این است که رابطه نهاد دین و روحانیت با دولت چیست؟ در پاسخ به این پرسش نیز دست کم  چهار دیدگاه را می توان از یک دیگر جدا کرد: ادغام یا اتحاد با برتری نهاد دین، اتحاد با برتری نهاد دولت، جدایی کامل، استقلال و همکاری.

سومین سطح که با بحث حاضر مرتبط است و از جهاتی شاید با دو سطح قبل همپوشی نیزداشته باشد، بحث در مورد کارکردها و خدمات دین نسبت به سیاست است. البته در این جا خدمت به معنای بی طرفانه یعنی کار کرد یا فونکسیون است. پرسش این است که دین به مثابه یکی از نهادهای زندگی انسان چه کارکرد و خدماتی برای سیاست دارد؟ در پاسخ به این پرسش نیز چند دیدگاه قابل طرح است: منفی؛ یعنی اساسا هیچ گونه نقش مثبتی برای سیاست ندارد و مثبت که سیاست را نیازمند دین می داند و کارکردهایی مثبت برای دین در زندگی سیاسی نظر می گیرد. دیدگاه اخیر؛ یعنی مثبت را به دو دیدگاه فرعی تر می توان تقسیم کرد که عبارتند از ابزاری و هدایت گری. رابطه ابزاری یعنی دین به ابزاری برای توجیه قدرت سیاسی، مصالح سیاسی خاص، توجیه قدرت و بدست گرفتن قدرت توسط یک قشر یا یک صنف خاص تبدیل شود؛ یعنی اینکه از دین استفاده ابزاری شود تا قدرت یک گروه خاص بر دیگران توجیه شود، یا این که دین به مثابه ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی و منافع عمومی قلمداد شود. در حالی که رابطه هدایت گری به این معناست که دین به عنوان یک منبع الهام بخش برای زندگی سیاسی باشد و ارزش های اخلاقی که در دین هست را در عرصه زندگی سیاسی خود مورد توجه قرار دهیم. نمونه روشن رابطه هدایت گری همان است که در سیره یا رفتار پیامبر(ص) و امیرالمومنین (ع) بود و در نامه مالک اشتر متجلی شده است.

با این مقدمه می توان به پرسش طرح  شده در آغاز را پاسخ داد و به آسیب شناسی پرداخت. به نظر می رسد بحث آسیب شناسی بیشتر به سطح اخیر  بحث و دیدگاه ابزاری بازمی گردد. رابطه ابزاری همواره آسیب پذیر و خطر آفرین و زیان بار بوده و از آفاتی است که در آیات زیادی از قرآن نیز به آن اشاره شده است. مثلاً در سوره بقره،  آیه ی ۷۹ در سرزنش اهل کتاب به این آفت اشاره می کند که «فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً »«وای بر کسانی که با دست خودشان کتابی می نگارند و سپس می گویند این از سوی خدا آمده است تا آن را به یک بهای اندکی بفروشند»یا در سوره توبه آیه ۳۴ آمده است «انّ کَثیراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ »«بسیاری از احبار و روحبان  که همان روحانیت یهودی و مسیحی هستند اموال مردم را به باطل می خورند و از راه خدا جلوگیری می کنند». یا خدا در سوره آل عمران می فرماید « وَغَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ»« آن افترایی که به خدا می بستند  آنها را مغرود  کرد»، یا در سوره ی توبه آیه ی ۳۰ می گوید « روحانیت خودشان یعنی احبار و رهبانانشان را  به جای خدا ارباب می گرفتند»  این آیه ها همه به استفاده ابزاری از دین اشاره دارد.  حضرت علی(ع) در نامه مالک اشتر در نهج البلاغه تعبیری دارد که می فرماید «انَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» یعنی این دین در دست بدکاران است و آنها در دین بر اساس هوای نفس خودشان عمل می کنند و به دنبال دنیای  خودشان هستند که این هم  همان استفاده ابزاری از دین است.

حکیم والای توس فردوسی بزرگ نیز در اشاره به این آسیب به زیبایی چنین سروده است :

زیان کسان از پی سود خویش       بجویند و دین اندر آرند پیش

سودجویی از دین و  زیان رساندن به دیگران در پوشش دین که فردوسی به زیبایی آن را بیان کرده است، به شیوه های گوناگونی امکان پذیر است که یکی از آن بهره برداری ابزاری از دین در راستای توجیه قدرت و منافع سیاسی گروه و یا طبقه ای خاص است. بنابراین آن چیزی که در معرض خطر هست و آفت و آسیب آن در آموزه های دینی هم یادآوری شده همین  استفاده ابزاری از دین است و در پاسخ به پرسش مطرح شده باید مورد توجه قرار گیرد. اما اگر دین به عنوان یک منبعی الهام بخش در زندگی سیاسی برای ترویج و پایبندی به ارزش های اخلاقی مورد توجه قرار گیرد آسیبی ندارد، آسیب ها هنگامی اتفاق می افتد که استفاده ابزاری از دین به همان معنایی که در آغاز بیان شد صورت بگیرد.

به نظر می رسد استفاده ابزاری از دین  در عرصه  زندگی سیاسی  دو دسته آسیب دارد،  زیرا این نوع نگرش به دین هم به خود دین و هم  به سیاست آسیب می رساند. آسیب هایی که به دین می رسد را در چند مورد می توان بیان کرد.  نخست این که  به علت پیوندی بین دین و سیاست و منافع یک قشر و گروه خاص شکل می گیرد، ناکامی های سیاسی به پای دین نوشته می شود و در نهایت تضعیف اعتقادات دینی را در پی دارد. در این وضعیت دین تابع مصالح زودگذر سیاسی می شود و ارزش های جهان شمول دین تحت الشعاع این مصالح زودگذر سیاسی قرار می گیرد.

آسیب دوم این است که دین سنگین بار و روحانیت به عنوان نهادی که وظیفه تفسیر و تبیین دین را دارد بی اعتبار می شود، بی اعتمادی به روحانیت گسترش پیدا می کند و تصور می شود که مشکلات جامعه وابسته و برخاسته از روحانیت است. به همین دلیل یکی از نویسندگان غربی  قرن هجدهم در پیشنهاد راهی برای نجات جامعه دهد گفته بود جامعه ما وقتی به نجات و خوشبختی می رسد که سر آخرین پادشاه با روده آخرین روحانی و کشیش  به دار آویخته شود. یعنی هم روحانیت بایستی حذف شود هم  پادشاهان مستبد، این در واقع نتیجه همان استفاده ی ابزاری از دین است که تصور می شود خودکامگی و استبداد  در پیوند با دین و روحانیت است.

اما دسته دوم؛‌یعنی آسیب هایی از بابت این پیوند به سیاست وارد می شود نیز می توان به مواردی اشاره کرد. نخستین و مهمترین آسیبی که در اثر  استفاده ابزاری از دین گریبانگیر سیاست می شود، پیدایش استبداد دینی و رشد و پرورش خودکامگی در پوشش دین است. این همان خطری است که در عصر مشروطه، روحانیون  مشروطه خواه مثل آخوند خراسانی و مرحوم نائینی آن را  یاد آور شدند  و استبداد دینی را نتیجه استفاده ابزاری از دین دانستند و بر نتایج زیان بار آن تاکید کردند. نتیجه مستقیم استبداد دینی،  سرکوب، خفقان، محدود شدن آزادی سیاسی و جلوگیری از توسعه  سیاسی  است و در نتیجه فساد در پوشش دین گسترش پیدا می کند؛ یعنی به راحتی انتقاد سرکوب می شود و فساد سیاسی و رانت خواری اقتصادی در پوشش دین توجیه می شود. این ها در واقع آثار سویی  است که استفاده ابزاری  در زندگی سیاسی دارد. به همین دلیل گروهی از  نواندیشان دینی در دوره معاصر با نگاه خیلی  تردید و احتیاط  آمیزی به واژه حکومت  دینی نگریستند. مرحوم آخوند خراسانی و همفکران خود به همین دلیل از کاربرد واژه حکومت مشروعه پرهیز می کردند. در ادبیات ایشان حکومت مشروعه به معنای حکومت دینی در ادبیات کنونی به کار می رفته است. در دوران معاصر نیز افرادی مانند بازرگان با این تعبیر و برخی از علمای سنتی حوزه با این تعبیر مخالف بوده اند. در برداشت ایشان واژه حکومت دینی اگر به معنای حکومت یک قشر یا یک  گروه خاص به نام دین صورت بگیرد آن وقت به معنای استفاده ابزاری از دین است و در نتیجه هم دین  آسیب می بیند و هم سیاست.

* چه اتفاقی می افتد  عده ای که در منصب سیاست قرار می گیرند  بعد از مدتی استفاده ابزاری از دین را در دستور  کار خودشان قرار می دهند، این  پتانسیل در کجا قرار دارد؟  چه چیزی باعث می شود که به این سمت بروند ؟

میر موسوی: این مساله به ساختار قدرت باز می گردد. به بیان دیگر ساختار قدرت صرف نظر از نام گذاری و اتصاف آن به دینی یا غیر دینی(سکولار) الزاماتی دارد؛ یعنی اگر ساختار قدرت غیر دموکراتیک باشد و نهادهای قدرت بویژه افرادی که در مناصب مهم قدرت سیاسی قرار دارند پاسخگو و مسؤول نباشند طبیعتاً در یک چنین وضعیتی امکان استفاده ابزاری از دین فراهم می شود، اما اگر ساختار قدرت دموکراتیک باشد و مسؤولین و کارگزاران سیاسی در برابر  مردم پاسخگو باشند این اتفاق نمی افتد و یا بسیار کاهش می یابد. از این دیدگاه نام گذاری یک حکومت به دینی یا غیر دینی در عمل بی تاثیر است و انچه اهمیت دارد تغییر ساختار قدرت است. درست هما نگونه که در مورد افراد هم این گونه است و دین داری اسمی تغییری در آن ها پدید نمی آورد ، در مورد حکومت و دولت نیز چنین است. بر همین اساس می توان گفت اساسا مرز بندی حکومت های بر اساس دینی و سکولار می تواند گمراه کننده و راهزن باشد و خیال خام برحق بودن را برای افراد پدید آورد. آنچه ماهیت دولت ها  را متفاوت می کند نام گذاری آن ها به دینی یا  اسلامی نیست بلکه محدود سازی قلمرو قدرت سیاسی و مسئول  و پاسخگو کردن آن ها در برابر شهروندان است. در حکومت دینی اگر قدرت سیاسی نامحدود و به خواست ها و نیازهای مردم بی توجه و جریان قدرت به شکل یک سویه و از بالا به پایین باشد، در واقع حکومت اقتدار گرایی بیش نیست که به علت اتصاف به دین ستمگری و پایمال کردن حقوق مردم در آن آسان تر می شود.

* وقتی که دین در ملازمت با سیاست قرار گرفته است در مواردی، از خودش ابتکار به خرج داده است تا بتواند مسایل روزمره مردم را حل کند از جمله مساله شطرنج امام. بعد از انقلاب آیا رویکرد پاسخ بو بودن دین در نهاد سیاست و حل مشکلات روزمره مردم انجام شده است یا نه؟

میر موسوی: پیش  از انقلاب با یک نوع نگرش سیاست گریز و  چه بسا سیاست ستیز در بین برخی از  طبقات دین داران روبه رو بودیم.  همین مساله  موجب شده بود که برداشت های غیر سازگار با  وضعیت و شرایط جدید در پوشش دین تداوم پیدا کند. طبیعتاً پیروزی انقلاب و تاسیس  نظام جمهوری اسلامی این دستاورد مثبت را داشته که زمینه را فراهم کرده برای اینکه دین درگیر مسایل زندگی شده و پاسخگو شود و خود این مساله زمینه را فراهم کرده تا برداشت ها و دیدگاه های جدیدی شکل بگیرد. از این جهت می شود گفت که این اتفاق، اتفاقِ مثبتی بود یعنی زمینه را برای دین مدنی، دینی که مدنیت را رسالت خودش بداند فراهم آورده است،  ولی این به معنای نفی آسیب نیست؛ یعنی در حقیقت  می توان گفت که با وجود برخی آثار مثبت زمینه ای هم برای  بهره برداری ابزاری از دین وجود دارد.  بنابراین به نظر می رسد اگر چه  انتظار پاسخگویی از دین به مسایل جدید زمینه را برای طرح برداشت های جدید فراهم کرده است، ولی سوء تعبیر از این برداشت های جدید هم امکان پذیر است.

مثلاً تعبیر مصلحت که مرحوم امام(ره) مطرح کرد در راستای تصویب قانون کار و شناسایی حقوق شهروندی بود. یعنی در  ماجرای تصویب  لایحه مربوط به قانون کار که در سال  ۶۴ توسط دولت آن زمان که آقای میر حسین موسوی نخست وزیر بودند به مجلس  ارایه شد و مجلس با این در راستای شناسایی حقوق کارگر، آن را تصویب کرد ولی شورای نگهبان با آن مخالفت کرد. امام خمینی در راستای دفاع از حقوق کارگر مفهوم مصلحت را مطرح کردند،  اما این مفهوم مصلحت که در  راستای دفاع از حقوق شهروندی بود  بعداً مورد سوء تعبیر قرار گرفت و  در پوشش آن  چه بسا مواردی  مورد شناسایی قرار گرفت یا  تجویز شد که به زیان حقوق مردم بود. بنابراین این خطر را نمی توان نادیده انگاشت. البته رابطه مصلحت نظام و حقوق مردم نیازمند بحثی گسترده است که این جا مجال آن نیست و در مقاله ای مستقل با همین عنوان  به آن پرداخته ام.

* در ابتدای سوال قبل مطرح کردید که بعد از انقلاب با نگرش سیاست گریزی و سیاست ستیزی مواجه بودیم. به چه دلیل بود؟ همان استفاده ابزاری  از دین باعث این مسایل شد یا عوامل دیگری هم وجود داشت؟

میر موسوی: سیاست گریزی یا سیاست ستیزی  شاید هم نتیجه تجربه تاریخی بود که از قبل وجود داشت و هم نتیجه نگرش سلبی که به حکومت در عصر غیبت که از  مبانی اندیشه  سیاسی شیعه بود. به بیان دیگر  اعتقاد به این که همه حکومت هایی که در عصر غیبت تاسیس می شوند جوری هستند و حکومت عادلانه فقط با حضور و ظهور  امام عصر(عج) تحقق پیدا می کند، زمینه ساز یک نوع نگرش سلبی به سیاست شده بود که علما را از ورود به سیاست باز می داشت.  پرهیز عالمان دینی از ورود به سیاست نتایج مثبتی داشت و نتیجه این بود که بدی هایی که در عالم سیاست اتفاق می افتاد هیچ وقت به پای روحانیت نوشته نمی شد، بنابر این  روحانیت اگر چه شاید گاهی به علت دوری از قدرت سیاسی مظلوم واقع می شد اما در عین حال محبوب بود، یعنی مردم به آن اعتماد داشتند. اما پیامدهای چه بسا منفی هم وجود داشت به این معنی که خیلی در مباحث فقه و حقوق اسلامی به این توجه نمی شد که ما باید برداشت های متناسب با روز هم داشته باشیم. البته  به هر حال خودِ پویایی جامعه به تدریج زمینه را برای ارایه برداشت های جدیدتر فراهم می آورد اما این نگرش سلبی هم می شود  گفت در  این امر موثر بود.

* در موضوع کنسرت یا تئاتر خیابانی، با مسایلی مواجه شدیم  اما متولیان دینی به جای اینکه راه حلی ارایه کنند به فکر حذف صورت مساله بودند. در چنین شرایطی آیا مشکل ما این است که دین پاسخگو نیست یا متولیان دینی نمی توانند پاسخ لازم را از دین استخراج کنند یا با این مسایل به شکل سیاسی برخورد شده و این مسایل در گیر و دار اختلافات جناح های سیاسی قربانی شده است؟

میر موسوی: برخورد با آزادی در پوشش دین و برخورد با دستاوردها و ارزش های جدید زندگی بشری در قالب دین، آمیخته ای از سطحی نگری، برداشت های قشری و انحصار گرایانه از دین و نیز  بهره برداری ابزاری از دین است. نگرشی  که دین را در برابر دستاوردهای جدید زندگی بشری قرار می دهد و به تعبیر  مرحوم مطهری با یک نوع جمود به دین نگاه می کند و هرچه جدید هست را بد می داند و ارج نمی نهد زمینه چنین تقابلی را فراهم می اورد. اما نمی توان آن را عامل اصلی به حساب آورد بلکه به نظر می رسد که عوامل سیاسی؛ یعنی منازعه بر سر قدرت و منافع سیاسی  هم در این ماجرا دخالت دارند، و مخالفت هایی که در عرصه اشکار  در پوشش دفاع از ارزش های دینی با این اقدام ها صورت می گیرد ، ترجمانی است از منازعه قدرتی که در پشت صحنه جریان دارد.

روشن ترین دلیل برای این ادعا این است که در مطالعه رفتار های این افراد با نوعی دوگانگی رفتار روبرو می شویم. در برخی از موارد دین سنجی عده ای خوب عمل می کند، حساسیت نشان می دهند و ایستادگی می کنند  اما در برخی موارد ایستادگی نمی کنند. این رفتار یاد آور ماجرای آن منبری است که همیشه هنگامی که در بالای منبر غش می کرد در قسمت مربوط به زن ها می افتاد و به او گفتند اگر غش کردن تو واقعی است و بازی نیست، چرا یک بار توی مردها نمی افتی. در مورد رفتار این گروه نیز می توان به خوبی دریافت که نسبت به برخی مواردی که در دین بسیار بر آن تاکید شده مانند چندان حساسیت نشان نمی دهند یا  در زمان های گوناگون واکنش های متفاوتی نشان می دهند.

به عنوان نمونه یکی از ارزش های مهمی که در دین مورد توجه قرار گرفته حقوق مظلومان است،  اینکه حضرت علی(ع) از قول حضرت رسول می فرمایند « هیچ جامعه ای به پاکی نمی رسد مگر این که ضعیف بتواند بدون لکنت  زبان حقش را از قوی بگیرد».   آنهایی که ادعایشان این است که ما می خواهیم از دین دفاع کنیم چرا هنگامی که حقوق مظلومان و تهی دستان پایمال می شود واکنش نشان نمی دهند؟!. مواقعی هم بوده که میلیاردها میلیارد  از اموال عمومی از بین می رفته و اختلاس شده است چرا در آن موارد هم از خود واکنش نشان نمی دادند؟  این دوگانگی در رفتار  و یک بام و دو هوا بودن نشان می دهد که فقط  دغدغه دینی نیست که موجب این نوع واکنش ها و رفتارها می شود بلکه دغدغه های سیاسی هم در این امر دخیل است. به همین دلیل می توان گفت  این نوع  واکنش ها آمیخته ای از سطحی نگری و برداشت های قشری از دین و بهره برداری ابزاری از آن است.

* با توجه به اختلافات مختلفی که در جامعه بروز می کند از گشت ارشاد گرفته تا مسایل کنسرت ها و فاصله گرفتن برخی از مسوولین و متولیان در مورد دین از جامعه، شما چه آسیب هایی را متوجه حوزه های علمیه می بینید و این افراد برای اصلاح امور و این وضعیت چه کارهایی را می توانند انجام دهند؟

میر موسوی: مهم ترین آسیبی که حوزه های علمیه با آن روبرو هستند، افراط  و تندروی و تفکری است که دستاورد آن تکفیر است. افراطی گری دینی در برابر میانه روی و اعتدال به معنای فراتر رفتن از فهم متعارف از دین است، فهمی که بر مبنای استدلال های معتبر و روش شناسی های پذیرفته شده استوار نیست بلکه بوی قدرت خواهی می دهد. افراطی گری با نوعی برداشت سطحی از دین و نیز  بی توجهی به زمینه و شرایط اجتماعی و سیاسی در فهم دین گره خورد است.  شوربختانه این آسیب به ویژه در سایه دخالت برخی نهادهای حکومتی در معرض تقویت شدن است. این در واقع نوعی انحطاط یا پس رفت است و نشانه روشن آن این است که اگر امروز اثاری که نو اندیشانی همچون مطهری در دهه ۴۰ و ۵۰ نوشتند را مطالعه کنیم ، احساس می کنیم نسبت به جو فعلی حاکم بر حوزه ها خیلی جلو تر ند. چه بسا اگر این سخنان بدون بردن نام مطهری زده شود با اتهام کفر ، شرک و انحراف روبرو شویم. هم چنان که سخنانی از برخی روحانیون شنیده می شود با سخنانی که جریانهای تکفیری مانند داعش مطرح می کنند، مرزی روشن ندارد.

آسیب مهم دیگر حکومت زدگی است. مرحوم آیت الله مطهری در مقاله ای تحت عنوان “مشکل اساسی سازمان روحانیت” که در کتاب مرجعیت و  روحانیت چاپ شده بود، می گوید که امتیاز روحانیت شیعه در قبال روحانیت اهل سنت این است که وابسته به حکومت نیست و استقلال روحانیت از حکومت امتیاز روحانیون شیعه است. ولی روحانیت شیعه در اثر این که از دست مردم  ارتزاق می کند با آسیبی به نام عوام زدگی روبه رو است. به نظر می رسد که در شرایط بعد از انقلاب با پیوندی  که بین دین و سیاست و دین و دولت ایجاد شد روحانیت شیعه در معرض این آسیب قرار گرفت که استقلالش از حکومت تضعیف شده یا از دست رفته و این خودش  معضل حکومت زدگی روحانیت را دامن زده است. به نظر می رسد یکی از مهم ترین آسیب هایی روحانیت همین حکومت زدگی است، یعنی اگر مرحوم  مطهری نگران عوام زدگی روحانیت بود ما الان باید دو نگرانی داشته باشیم نگرانی  از عوام زدگی و نگرانی از حکومت زدگی. بر همین اساس می شود گفت که مهم ترین  وظیفه حوزه های علمیه همین است که استقلال این نهاد را حفظ کنند و برداشت های انحصارگرایانه و استبدادی از دین را ترویج نکنند. یادمان نمی رود که  مرحوم امام فرمود فقیه اگر یک روز استبداد بورزد از ولایت ساقط است. اگر ما قلمرو  اقتدار و ولایت فقیه را به گونه ای گسترده تصویر کردیم که چنین برداشتی از آن بشود معلوم است که این خلاف آن چیزی است که  منظور امام بوده و به دین آسیب می زند.

به نظر می رسد وظیفه حوزه های علمیه این است که اسلام را با یک برداشت گره نزنند، برداشت های جدید و نو را از دین محکوم و سرکوب نکنند، دریافت منصفانه و بی طرفانه ای از وضعیت کنونی تمدن بشری داشته باشند  و معایب و مزایا و وجوه مثبت و منفی تمدن جدید را با هم ببینند. دستاوردهای تمدن جدید مثل حقوق بشر و دموکراسی را نادیده نگیرند و با عینک بدبینی ننگرند. مرحوم مطهری در مقدمه کتاب “نظام حقوق زن در اسلام”  در تجلیل از اندیشمندانی مثل  لاک، روسو و مونتسکیو، که نخستین کسانی بودند که آموزه حقوق بشر را مطرح کردند، می گوید: “اگر حق اینها نسبت به مخترعان و متشرعان  بزرگ بیشتر نباشد کمتر نیست”، چون اینها با این مباحث  بشریت را با حقوق خود  آشنا کردند. به عنوان نمونه می توان به موضع گیری اخیر برخی از اقایان  در مورد بیانیه حقوق شهروندی که از دستاوردهای اخیر دولت بود، اشاره کرد. بی تردید موقعیت آنها با این موضع گیری نه تنها تقویت نمی شود، بلکه اگر این موضع گیری در مقابل حقوق شهروندی با لباس دین و روحانیت انجام بگیرد در واقع موقعیت دین و روحانیت آسیب می بیند.  چون به هر حال الان از نگرانی های مردم این است که  چرا حقوق ما رعایت نمی شود حال اگر در کنار آن عده ای بگویند اساساً حقوق شما  نباید شناسایی هم شود معلوم می شود که با نیازهای مردم فاصله زیادی دارد. گزارش ها نشان می دهند که امروز حوزه علمیه نجف از نظر آزاد اندیشی وضعیتی بهتر از حوزه قم دارد و طرح اندیشه ها و تبادل افکار در آن آسان تر انجام می شود.

* آینده نهاد مرجعیت و روحانیت را در ایران چطور می بینید؟

میر موسوی: به نظر می رسد که روحانیت و مرجعیت در آینده هم تداوم پیدا می کند، حضرت علی(ع) در اشاره به ضروت حکومت می فرماید «لابد للناس من امیر بر او فاجر »  به همین قیاس هم می توان گفت «لابد للناس من آخوند بر او فاجر»، زیرا  روحانیت از نهادهای غیر قابل حذف از جامعه دینی  است، اما آنچه که مهم است نفوذ و تاثیرگذاری این نهاد است. به نظر می رسد در وضعیت کنونی سرمایه اجتماعی روحانیت بسیار کاهش یافته است و  در نگاه عموم جامعه تنزل یافته است. این پدیده را می توان در کاهش احترام به روحانیت و نیز کاهش تعاداد مخاطبان آن به آسانی مشاهده کرد. روحانیان بسیاری را دیده ام که به دلیل نگرش منفی مردم با لباس غیر رسمی در اماکن عمومی ظاهر می شوند. اگر چه این رویداد شاید از دیدگاهی  مثبت ارزیابی شود، زیرا نشان می دهد لباس روحانیت به اقتضای فضای دوران مدرن مانند لباس دیگر اصناف در حال تبدیل شدن از حالت لباس دایمی به لباسی کاری است. از این دیدگاه چه بهتر که روحانیت نیز همچون پیامبر با لباسی همسان با دیگر مردم  در اجتماع ظاهر شود. ولی از دیدگاهی دیگر این پدیده نشان می دهد نه تنها قدرت اجتماعی روحانیت کاهش یافته است، بلکه قدرت اجتماعی الزامات خود را بر آن تحمیل می کند. اگر در زمان رضا شاه روحانیون به دلیل اجبار سیاسی خلع لباس می شدند، امروز تحت تاثیر نگاه های منفی مردم و توهین ها و زخم زبان ها و برای گریز از آن ناگزیر به نپوشیدن لباس می شوند. این مشکلی است که بی تردید چشم انداز نفوذ روحانیت را تا حدی تیره می کند و  تاثیر گذاری روحانیت در گرو حل آن است.

نفوذ و تاثیرگذاری  روحانیت و مرجعیت در گرو  درک درست نیاز، درد و مشکلات جامعه و هم دردی با عموم مردم است. در حدیث  قدسی در بیان ویژگی های اولیای خدا و  ائمه معصومین از آنان با اوصافی مانند دست خدا، چشم و زبان خدا یاد شده است. معنای این اوصاف چه هست؟  این اوصاف در ارتباط با مردم و جامعه است که معنی دار می شود، یعنی امام مانند دست خدا پشتیبان مردم است،  مانند چشم خدا مشکلات و دردهای مردم را می بیند و مانند گوش خدا نیازها و مشکلات آنها را می شنود،  مانند زبان خدا  بیانگو و بلندگوی آنهاست. نقش و کارکرد روحانیت در واقع  این است که چشم بینا، گوش شنوا ، زبان  گویا و راه هموار و پشتیبان راستین مردم باشد. گرفتاری ها و مشکلات آنها را ببیند ، دردها و مصایب آنها  را بشنود و سخن آنها را بیان کند،  زبان مردم عادی و توده  مردم کوتاه است، صدای آنها ضعیف است و قدرت رساندن آن به گوش حاکمان را ندارند، روحانیت می تواند بلندگوی مردم باشد و این صدا را بلند کند. در تفسیر حدیث «افضَلُ الجِهادِ کَلِمَهُ حُکمٍ عِندَ إمامٍ جائر »  گفته شده است که این وظیفه بر دوش افرادی از جامعه است که از نفوذ، جایگاه و قدرت اجتماعی برخوردار هستند. در واقع این روحانیت است که وظیفه راستینش جلوگیری از آسیب،  تعدی، سرکوب و  رهاسازی مردم از ستم و قید و بندهاست. اگر این نقش انجام شود ما می توانیم بگوییم که  آن نفوذ و تفسیر درست روحانیت  تداوم پیدا می کند.

-*چه توصیه هایی را به روحانیون در خصوص پاسخگو کردن دین در مسایل جاری جامعه مطرح می کنید؟

میر موسوی: برای پاسخگو کردن  دین اولاً بایستی قلمرو دین را خیلی گسترش ندهیم، یعنی خود دین بخشی از مسایل را به عقل بشری واگذار کرده است که آیه شریفه «لا تسألوا عن أشیاء إن تبد لکم تسؤکم» یا حدیث شریف «ان الله سکت ان اشیاء  لم یسکت عنها نسیانا» بر ان دلالت دارند. خداوند از چیزهایی سکوت کرده است  و آن را به عقل بشری  واگذار کرده است و  عقل، و بناءعقلاء را  به عنوان یک منبع مهم شناخت مورد شناسایی قرار داده است، از این رو نیازی به گسترش  دایره بیش از حد دین نیست. دانش های دینی با وجود اهمیت و جایگاه آن نیز پاسخ گوی همه نیازهای بشری نیستند و در این راستا نیاز به تفکر و بهره بردن از دستاوردهای تجربه و اندیشه بشری هستیم. نمی توان با مرز بندی های جغرافیایی غربی و شرقی و یا اسلامی و غیر اسلامی خود را از این دستاوردها محروم کرد،بلکه با مشارکت فکری و تفاهم و بهره مندی از  آموزه های دینی در یک مفاهمه و گفتگو فراگیر می توان آن ها را غنی کرد. امروز خوشبختانه در شرایطی هستیم که از یک سو با تقویت نگرش های پسا سکولار و از سوی دیگر با رشد پسا اسلام گرایی زمینه برای این مفاهمه فراهم شده است.  دومین نکته این است که در برداشت های گذشته تجدیدنظر کنیم، برداشت های گذشته بیشتر مربوط به شرایط زمانی و مکانی گذشته است و برای امروز ضرورتاً اعتبار ندارد.

* یعنی یک به روز رسانی انجام شود؟

میر موسوی: بله.  علاوه بر آن بایستی با دستاوردهای جدید  علم و تدبیر  بشری آشنا شویم و از آن بهره ببریم. محدودیت های دانش های دینی مثل فقه را نباید نادیده گرفت و فقه را به عنوان یک دانش حداکثری مطرح نکنیم، در فقه هم محدودیت هایی وجود دارد،و انتظار بیش از حد از آن در پاسخ گویی به همه مسائل گمراه کننده به نظر می رسد.  بنابراین با توجه به واقعیت های متحول زندگی انسان و تجربه های جدید بشریت و با توجه به این واقعیت های متحول، درک کنیم که انسان امروزی با انسان ۵۰ یا ۱۰۰ سال پیش خیلی تفاوت ها کرده است. انسان امروزی در یک وضعیت کاملاً متفاوتی قرار گرفته است و ما نمی توانیم این تحولاتی که در واقعیت، اتفاق افتاده است را  نادیده بگیریم و بگوییم واقعیت باید خودش را با برداشت هایی که شاید نسل های قبلی داشتند  وفق دهد بلکه باید تفسیر واقع بینانه از دین کرد.  مرحوم امام (ره) بسیار تاکید می کرد که باید به نقش زمان و مکان توجه داشت، یعنی باید برداشت های خودمان را با واقعیت ها تطبیق دهیم نه  واقعیت را با برداشت ها و تفسیر خودمان.  بنابراین اگر حوزه های علمیه  بخواهند پاسخگو باشند باید به بُعد تاریخی برداشت های دینی، بُعد  تاریخی فقه و برداشت های فقهی توجه کنند. مرحوم آیت الله منتظری از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی به این مضمون نقل می کردند “تا بزرگی بزرگان مورد توجه است  حرف جدید نمی شود زد”. یعنی درست  است که قدما بر ما تقدم داشتند اما  فضل تقدم آنها به معنای تقدم فضل آنها نیست، تقدم قدما به این معنا نیست که آنها بهتر از  ما می فهمیدند بلکه زمینه برای برداشت های جدید از دین باز است. شما اگر به تاریخ فقه نگاه کنید می بینید  فقهایی که در قرن سوم، چهارم و قرن پنجم بودند خیلی آزاداندیش  و چه بسا آزاد اندیش تر از فقهای امروز به استنباط فقهی می پرداختند، چراکه آنها خودشان را در قید و بند یک  سنتِ متورم  نمی دیدند. آزادانه به متون نگاه می کردند و از آن برداشت می کردند.  اما امروز فقط کتاب و  سنت نیست که مورد استناد است، بلکه برداشت هایی که در طول چندین قرن از این کتاب و سنت شده است حکم همان کتاب و سنت را پیدا کرده است!. تصور می شود که حتماً باید به این برداشت ها مثل کتاب سنت احترام بگذاریم، در حالی که خیلی از این برداشت ها متاثر از شرایط زمانی و مکانی بوده است. بنابراین بایستی با یک نگاه منتقدانه و با نقد میراث فقهی، نیازهای جدید را درک کنیم و به آنها پاسخ دهیم.

منتشر شده در گفتار

حجت الاسلام و المسلمین محمدصادق کاملان مدرس حوزه و دانشگاه با تاکید بر ضرورت احیای سنت های مرجعیت یادآوری کرد که مردم وقتی ببینند روحانیت دچار دنیازدگی شده اند، از آنها روی بر می گردانند.

وی در گفت و گو با خبرنگار شفقنا باتوجه به ویژگی های مرجعیت عنوان کرد: مرجعیت باید دو رکن اساسی داشته باشد وگرنه نمی توانیم به او عنوان مرجع را اطلاق کنیم و تقلید از او حرام است؛ یکی از آن ویژگی ها فقاهت است و فردی که قصد مرجع شدن را دارد باید به ابواب مختلف فقه آگاه باشد البته لازم نیست که همه را بالفعل استنباط کرده باشد اما باید قوه اجتهاد استنباط را داشته باشد، فتوای بالفعل داشته باشد.

او اظهار کرد: رکن دوم هم عدالت است، عدالتی که در مرجع هست با عدالتی که در امام جماعت وجود دارد متفاوت است؛ امام جماعت به اندازه ای که حسن ظاهر داشته باشد و تفاوتی در ظاهر و باطن او نباشد، برای اقتدا به او کافی است و البته حتما لازم نیست که امام جماعت معمم هم باشد.

این استاد دانشگاه مفید قم با اشاره به حدیثی از امام حسن عسکری(ع) اضافه کرد:«حافِظاً لِدینِهِ مُخالِفاً على هَواهُ مُطِیعاً لأمرِ مَولاهُ» یعنی هرگز هوای نفس برای احراز پست مرجعیت نداشته باشد و به پست مقام های دنیوی بی اعتنا باشد مگر اینکه مردم به او رجوع کنند یا علمای دیگر به ایشان رجوع کنند و بگویند که ما مقلد شما هستیم، سنت در حوزه ها به این شکل بوده است.

این استاد حوزه تاکید کرد: حدود ۱۲۰ سال پیش شیخ انصاری در حوزه نجف درخشیده است و بسیاری از بزرگان مانند آخوند خراسانی از شاگردان ایشان بودند. به این شخصیت بعد از ماجرای میرزای شیرازی برای مرجعیت مراجعه می کنند، اما شیخ انصاری عالم دیگری را در شهر بابل معرفی می کنند و می گوید ایشان فهم بهتری از من دارد بنابراین ایشان باید اعلم باشد و شما به سراغ او بروید؛ وقتی هم با این مرجع دیدار می کنند او هم می گوید در زمانی که در نجف بودم بهتر از ایشان متوجه می شدم اما در حال حاضر در بابل هستم و از مباحث دور هستم؛ لذا شیخ انصاری مقدم بر من است و دوباره علما به ایشان رجوع می کنند و به ایشان اصرار می کنند تا اینکه او می پذیرد.

کاملان با بیان خاطره ای از آیت الله وحید خراسانی تصریح کرد: بعد از فوت آقای خویی ما به خدمت استاد بزرگوار آقای وحید خراسانی رسیدیم و از ایشان درخواست کردیم که رساله بدهند اما آیت الله وحید خراسانی نمی پذیرفتند حتی ما اصرار می کردیم که بسیاری مقلد شما هستند و معنا ندارد که وقتی مقلد دارید، رساله نداشته باشید اما با اصرار شاگردان، ایشان ترغیب شدند تا رساله خود را منتشر کنند.او بیان کرد: امام حسن عسکری(ع) می فرمایند «مُخالِفاً على هَواهُ» نفس باشد و دنبال هوای نفس نباشد. باید حوزه به سمت سنت های قدما برگردد و به مردم هم اطلاع داده شود.

این استاد حوزه با توجه به شکستن مهر آیت الله موسوی اردبیلی توسط فرزندان ایشان، تاکید کرد: شکستن مهر بسیار کار زیبا و کار در خور توجهی بود که سیدعلی موسوی اردبیلی انجام دادند و برای دیگران هم سرمشقی شد.

کاملان با توجه به احیای سنت های مرجعیت عنوان کرد: احیای این سنت ها به بازگویی همین سنت هاست یعنی باید این سنت ها با مشورت از بزرگان خودمان آنهایی که مخالف با هوای نفس هستند در رسانه ها، شبکه های اجتماعی و مطبوعات بازگویی کنند. برای مثال آخوند خراسانی از جمله کسانی بود که در نهایت ساده زیستی زندگی می کرد و توجهی به مال دنیا نداشت از طرف دیگر هم به وضعیت طلبه ها و فقرا رسیدگی می کردند بنابراین باید این موارد بازگو شود تا مردم بدانند در گذشته مرجعیت چه شیوه ای را در پیش می گرفتند.

او سلب اعتماد مردم از مرجعیت را از آثار مرجعیت موروثی دانست و اظهار کرد: مردم اطمینان خود را نسبت به مرجعیت از دست می دهند؛ وقتی مردم می بینند در بیت آن مرجع، روش و منش انبیاء وجود ندارد، چون روحانیت و مرجعیت در اصل از خودشان اصالت ندارند و کسی که خودش اصالت دارد حضرت رسول(ص) و ولایت اهل بیت(ع) است بنابراین ما هم باید دنباله رو آنها باشیم. پس ما هم باید راه آنها را برویم همان طوری که پیامبران هیچ گونه درخواست پاداش و مزدی از مردم نداشتند و باید اجر خودمان را از خداوند طلب کنیم. در نهایت اگر ما توانستیم چنین اعتقادی را داشته باشیم مردم هم به ما اعتماد خواهند کرد اما وقتی ببینند روحانیت دچار دنیازدگی شدند از آنها روی بر می گردانند.

منتشر شده در گفتار
صفحه1 از2
بازگشت به بالا