پنج شنبه, 15 تیر 1396 05:00

شریعت در نگاه مولانا

محمدتقی فاضلی میبدی

جز به دست و دل محمد (ص) نیست              حــل و عـقـد خـزیــنـه اســرار    (سنایی)

برخی بر این باورند که در عرفان مولانا شریعت و احکام دینی چندان جایگاهی ندارد و مقصود وصول به حقیقت است. کسانی که زندگی نامه مولانا جلال الدین را نگاشنه اند، او را در کلام از اشعریون شمرده و در فقه در طبقات  فقهای حنفی یاد کرده اند که مرجع فتاوای مردم بوده است. و در جای جای مثنوی مسایل فقهی را، غالبا بر مذهب حنفی و یا شیعی  ذکر کرده است. البته او شریعت را رنگ عرفانی داده و به اسرار احکام توجه می نماید. همان راهی که امام محمد غزالی در احیای علوم رفته و به روح احکام توچه نموده است. »اگر همه عقلا و حکما و عالمان اسرار شرع، دست به دست هم بدهند تا چیزی از روش و اخلاق صوفیه را به بهتر از آن تغییر دهند، نخواهند توانست؛ به دلیل این‌که تمام حرکات و سکناتشان، در ظاهر و باطن، اقتباس گردیده از نور مشکات نبوت است و جز نور نبوت نوری در جهان نیست تا به روشنایی آن پناه برد.»(المنقذ من الظلالص۵۷).

 مولوی در شریعتمداریش شریعت را تنها احکام خشک و بی مغز و  تعبدی محض نمی داند و از سویی تصوف عاری از شریعت و سلوک جدای از راه  نبوت را صرف یک ادعا می داند.

«در طریقه عرفانی مولوی سالک باید در هر حال شریعت را در مرحله طریقت به یاد داشته باشد. نیز باید اوامر و نواهی شرعی را رعایت کند تا مشمول جذبه‎ای که از جانب دوست می‌رسد بشود. به سالک می‌گوید در طریقت تسلیم هر مرشد نشود و فریب هرکسی که نکات جذاب عرفانی را نقل کرد و خود را دارای احوال و مقامات معرفی کرد نخورد؛ اما آن‌گاه که قدم در راه سلوک نهاد تسلیم محض باشد. البته آن‌چه مولانا در مثنوی درباره سلوک عرفانی و ابعاد شریعتی، طریقتی و حقیقتی می‌گوید به ‌هیچ‌وجه امر تازه‌ای نیست گرچه شاید کسی به زیبایی، دقت، عمق و نکته‌سنجی مولانا نگفته باشد. سلوک معنوی در سنّت عرفانی اسلامی یعنی تصوّف کاملاً مشخّص و دارای اصول و قواعد و روش‌های خاص خود است. مولانا نیز در همین سنّت رشد کرده و به کمال رسیده است. این است که او خود را وارث ابوسعید و سنایی و عطار می‌داند» (شهرام پازوکی)

عطار (۵۴۰- ۶۱۸ ق) که از هادیان و معشوقان مولاناست بر این باور است که نفس انسان را باید با بند شرع رام کرد تا او بتواند راه تعالی در مسیر حقیقت دینی و الهی را طی کند. این عارف مسلمان معتقد است که به هرحال این نفس سرکش و عاصی را می‌توان به فرمان شرع رام کرد و شکست داد؛ چنان‌که ژنده‌پوشی به پادشاهی گفت: تو اسیر نفسی اما من آن را رام کرده‌ام از آن جهت که تو دین را به کار نبسته‌ای و من بسته‌ام.

زان که جانت روی دین نشناخته است               نفس تو از تو خری بر ساخته است

لـیـک چون من سـر دین بشـناخـتـم               نـفس سگ را هم خر خود سـاختم

 واژه خر را که عطار در شعر خود آورده، گویا از آیه شریفه ”کانهم حمر مستنفره “گرفته باشد که خریت از نفس سرکش انسان بر می خیزد. انسانی که به جانب دین نرود از خود خریتی می سازد که سرکش و نا آرام است. روشن است که مراد از دین در این بیت احکام شریعت است. طبیعی است که مولانا چون در پی سنایی و عطار می رفته شریعت را در سلوک خود جدی بگیرد و به شاگردان و مریدان بیاموزد که باید اوامر و نواهی خداوند را پاس داشت. شبهه ای که در افکندند بر این که مولانا اعتقادی به دین و شریعت نداشته  واز بیخ منکر پیامبری و بعثت بوده است، از سوی معاندانش در روزگار خود  مولانا رواج پیدا کرد تا او را از راه ترور شخصیت از پای در آورند. به روایت دکتر زرین کوب که از مولوی شناسان برجسته عصرحاضر است: « با این‌همه، این نکته هم که گوینده مثنوی در جای جای کتاب و مخصوصاً در دیباچه‌هایی که به نثر بر هر یک از دفترهای شش‌گانه مثنوی املاء کرده است با تأکید و اصراری تمام لازم می‌داند توافق کامل آن را با شریعت خاطرنشان نماید و حتی بر خلاف سیرت تواضع درویشانه خویش که در موارد دیگر از او معهود است آن را با اوصاف و القاب فوق‌العاده‌ای نظیر آنچه شایسته وحی انبیاست بستاید این اندیشه را به‌خاطر می‌نشاند که به احتمال قوی در عصر و محیط خود مولانا کسانی  هم بوده‌اند که مثنوی مولانا را مغایر با شریعت می‌پنداشته‌اند و مولانا ضمن ردّ دعوی آنها ایشان را به بی‌بهره بودن از ذوق ادراک لطایف و اسرار مثنوی منسوب می‌نماید و در دنبال این دعوی مثنوی را تا حدّی همانند قرآن کریم که در حقیقت کلام وی تفسیر و تقریر حقایق و رموز آن است به «نیل مصر» تشبیه می‌کند (دفتر اول، دیباچه) که بر وفق روایت مشهور مذکور در بعضی تفاسیر نزد سبطی که مؤمن بود آب گوارا می‌نمود و در نزد قبطی که منکر و مخالف بود خون پلید و گندناک به نظر می‌رسید.

 البته غیر از انگیزه‌های ناشی از حسادت که هر دو دسته از مخالفان مولانا را به اظهار طعن و نقد در مثنوی برمی‌انگیخت. مجرد اشتمال مثنوی بر معانی و الفاظ قرآن هم که بعضی متشرّعان در جایز بودن آن تردید داشتند و حتی سالها قبل از عهد مولانا هم برخی از امثال آنها سنایی غزنوی را نیز در هنگام اشتغالش به نظم مثنوی الهی‌نامه حدیقه‌الحقیقه ـ مورد ایراد و اعتراض ساخته بودند»(نقل از مجله کلک ش ۶۸ تا ۷۰ ص۹-۱۶) مولانا در اجتهاد احکام فقهی با این که اورا حنفی میدانند ، نص را بر قیاس مقدم می شمارد:

مجتهد هرگه که باشد نص شناس       اندر آن صورت نیندیشد قیاس

نص، وحی روح قدسی دان یقین      وآن قیاس عقل جزوی، تحت این

 در این ابیات مولوی قیاس در اجتهاد را کار خرد جزوی می داند و بر این باور است که  نص همان وحی روح القدس می باشد. مسایل فقهی در ابیات مثنوی بسیار ظریف و با دقت آورده شده است فی المثل در معاملات و یا طلاق و ازدواج عقل و هشیاری از شریط صحت می باشد و عقود باید از روی قصد و نیت صورت پذیرد (العقود تابعه للقصود) مولوی بر اساس فقه شیعه فتوا می دهد:

 مست و بنگی را طلاق و بیع نیست       همچو طفل است او، معاف و معتقی است

 ظاهرا جمهور اهل سنت عقود مست و فاقد عقل را صحیح می دانند. فقه شیعه چنین عقدی را فاقد صحت می داند. یا رشوه خواری که از پدیده های زشت و خلاف شرع شمرده می شود در مثنوی به زیبایی محکوم گشته است.

 تا تو رشوت نستدی ،بیننده یی         چون طمع کردی ، ضریر و بنده یی

 مولوی در مثنوی از پاره ای احکام فقهی به مناسبتهای مختلف پا به پای شریعت اسلامی سخن گفته و هیچگاه به احکام شرعت پشت نکرده و شریعت و حقیقت را در کنار هم دیده است.  در مسئله ”ضمان “و  این که انسان نسبت به اموال مردم ضامن می باشد، مولوی این فتوا را به صورت کلی، مستقیما از پیامبر نقل می کند:

 گفت پیغمبر که دستت هر چه برد         بایدش در عاقبت واپس سپرد

 در مورد نماز، طهارت، قبله و نحوه وضو گرفتن و روزه و سایر عبادات در پاره ای از ابیات مثنوی بسیار زیبا بیان شده است. در این جا مجال ذکر همه موارد نیست.

 اصل ما را حق پی بانگ نماز                     داد هدیه آدمی را در جهاز

….در نماز این خوش اشارت‌ها ببین            تا بدانی کین بخواهد شد یقین

ای بلال خوش نوای خوش صهیل              مئـذنـه بــر رو بـزن طبـل رحیــل

جان، سفر رفت و بـدن انـدر قیـام             وقت رجعت زین سبب گویـد سلام

تا روم من سوی خلوت در نماز                 پرسم این احوال از دانای راز

روزی جانم گشا دست از صفـا                   میرسد بی واسطه نامه خـدا

نـامه و بـاران و نــور از روزنـم                   میفتد در خانـه ام از معدنـم

 شاید کسی به این زیبایی حقیقت و سر نماز را بر زبان نیاورده باشد. بدن انسان در حال نماز در قیام است و جان سر بسو آسمان دارد.

منبع: مکتب مفید

منتشر شده در اندیشه

عبدالرحیم سلیمانی
از آیات و روایات اسلامی بر می آید که صلح و رابطه دوستانه با دیگر اقوام و ملل ارزشمند است و جنگ یک امر اضطراری و ناچاری است. خداوند تعالی پس از اینکه دستور به جهاد با مشرکین و آمادگی کامل در مقابل آنها را می دهد، به پیامبرش می فرماید: «اگر به صلح مایل شدند تو نیز بدان مایل باش و به خدا توکل کن که او شنوای داناست. و اگر بخواهند تو را بفریبند یاری خدا تو را بس است. او بود که تو را با یاری خود و مومنان نیرومند گردانید» (انفال/61-62).
از این دو آیه بر می آید که اگر مشرکان متجاوز متقاضی صلح شوند حتی اگر شائبه این باشد که این شعار صلح خدعه و فریب باشد باز پیامبر باید به ندای صلح طلبی آنان پاسخ مثبت دهد. امام علی(ع) می فرماید: «من صلح را، مادام که مایه وهن اسلام نباشد، کارسازتر از جنگ یافته ام» (غرر الحکم، ح10138) و در فرمان استانداری مصر خطاب به مالک اشتر می فرماید: «اگر دشمن تو را به صلح فراخواند و رضایت خدا در آن بود، آن را رد مکن؛ زیرا صلح مایه آسایش سپاهیان تو و راحتی تو از اندوه ها و امنیت سرزمین توست» (نهج البلاغه، نامه 53).
از این سخنان بر می آید که صلح مقدم است و باید تا حد ممکن سیاست صلح طلبانه را در پیش گرفت و تنها در موارد خاص و از روی ناچاری به جنگ، حتی صورت دفاعی آن، روی آورد. اما سخن این است که یک کشور اسلامی که موظف است چنین سیاستی را در پیش بگیرد و با ملل دیگر روابط دوستانه بر قرار کند، در این معاهده و قرارداد صلح و روابط دوستانه چه میزان شریعت و دستورات دینی و چه میزان مصلحت سنجی میدانی نقش آفرین است؟ پرسش دیگر این است که اگر مصلحت کنونی ملت ها جایگاه اصلی را دارد، چه کسی باید این مصلحت را تشخیص دهد و نقش مردم در این مصلحت سنجی چه مقدار و میزان است؟ آیا این حاکم است که می تواند و حق دارد که مطابق تشخیص خود در این رابطه تصمیم بگیرد یا اینکه مردم نیز در این تصمیم گیری نقش دارند؟ به عبارت دیگر آیا برای ایجاد رابطه دوستانه با یک کشور باید پاسخ را از احکام دین گرفت یا اینکه این امر به مصلحت سنجی های زمانی-مکانی مربوط است؟ اگر صورت دوم درست است مرجع این مصلحت سنجی ها چه کسی است و مردم چه نقشی در آن می توانند داشته باشند؟ در سه محور به پاسخ این پرسش ها می پردازیم:
الف) مصلح ملت و کشور اصل اساسی در روابط کشورها
اینکه با چه کشوری و تحت چه شرایطی معاهده صلح و روابط دوستانه برقرار شود تنها به مصلحت ملت و کشور و به اوضاع و احوال بستگی دارد. متون دینی نه تنها در این باره قید و بند خاصی را معین نکرده بلکه از موارد خاص صلح نامه ها و پیمان نامه های پیامبر(ص) بر می آید که با هر کشور و قومی با هر مذهب و مرامی که باشند و هرگونه پیشینه ای که در رابطه با مسلمانان داشته باشند می توان به پای مذاکره صلح و دوستی نشست و در عهد و پیمان و بحث و مذاکره مطابق مصلحت حتی از مواضع خود عقب نشست.
پیامبر خدا(ص) پیمان های متعددی با مشرکان بسته است. امام علی(ع) در وصیتی که در بستر بیماری و پس از ضربه خوردن به فرزندش حسن(ع) می کند، می فرماید: «بدان که معاویه همچنان که با من مخالفت کرد با تو نیز مخالفت خواهد کرد. پس اگر با او از در صلح و آشتی در آیی به جدّت تأسی جسته ای که با بنی ضمره و بنی اشجع ... صلح کرد و اگر بخواهی با دشمنت بجنگی بدان که هرگز آن صلاحیت و وفاداری که پیروان پدرت داشتند، پیروان تو نخواهند داشت» (نهج السعاده، ج2، ص742).
از این وصیت بر می آید که اولا از آنجا که پیامبر(ص) متعدد با قبایل مشرک پیمان صلح و دوستی بسته است، پس با هر نظامی و هر حکومتی می توان پیمان بست و تنها مصلحت زمانی-مکانی معیار است. حتی با نظامی که در راس آن فردی مانند معاویه قرار دارد می توان وارد مذاکره شد و پیمان صلح امضا کرد و حتی در صورتی که مصلحت اقتضا کند از مواضع حق عقب نشینی کرد.
در میان پیمان هایی که پیامبر اسلام با مشرکان بسته، پیمان صلح حدیبیه بسیار خواندنی و آموزنده است. پیامبر اسلام(ص) در اواخر سال ششم هجری تصمیم می گیرد با مسلمانان به زیارت خانه خدا برود. نزدیک به دو سال جلوتر آخرین جنگ بین مشرکان مکه و مسلمانان، یعنی جنگ احزاب با شکست مشرکان پایان یافته بود و اکنون هم مسلمانان بسیار قدرتمند تر شده بودند و مشرکان بسیار ضعیف تر بودند و هیچ یک از هم پیمانان قبلی را نیز نداشتند. پیامبر (ص) و مسلمانان تنها با ساز و برگ عادی مسافر حج به سوی مکه حرکت کردند اما مشرکان مانع ورود آنان به مکه گردیدند. نمایندگانی از مشرکان با پیامبر ملاقات کردند و پیامبر هدف خود را، که هرگز برای جنگ نیامده و تنها هدف او زیارت است، به اطلاع آنان رساند. همچنین نمایندگانی از سوی پیامبر برای رساندن همین پیام نزد مشرکان رفتند. سرانجام فردی به نام سهیل ابن عمرو از طرف مشکران مامور می شود که با پیامبر(ص) پیمان صلح اجرا کند. خواسته اصلی او از پیامبر و مسلمانان این است که از حج امسال منصرف شوند و از سال بعد به این سفر بیایند. پیامبر(ص) با اینکه در این زمان از قدرت برخوردار است و مشرکان مکه از این امر آگاهی دارند و به همین جهت تن به صلح داده اند، پیشنهاد را می پذیرد و با نماینده مشرکان به مذاکرده می نشیند.
مذاکرات طولانی به پایان می رسد و شروع به نوشتن قرارداد صلح می کنند. متن قرار داد را پیامبر املاء می کند و علی(ع) می نویسد. پیامبر به علی می فرماید: بنویس «بسم الله الرحمن الرحیم». سهیل می گوید من با این جمله آشنایی ندارم، بنویس «باسمک اللهم» یعنی به نام تو ای خداوند. پیامبر(ص) عقب نشینی می کند و می فرماید همان چیز که سهیل می گوید و شعار مشرکان است بنویس.
پیامبر می فرماید: بنویس «این پیمانی است که محمد رسول خدا با سهیل نماینده قریش بست». سهیل می گوید ما رسالت تو را قبول نداریم و باید بنویسی محمد ابن عبد الله. پیامبر (ص) باز عقب نشینی می کند و مطابق خواسته سهیل عمل می کند.
در بندهای این قرارداد، که ظاهرا هفت عددند، امور مختلفی مورد توافق قرار گرفته است. در بند اول سخن از این است که به مدت ده سال از جنگ بر ضد یکدیگر خودداری کنند. اما بند دوم عجیب است و با تاکید سهیل گنجانیده شده و پیامبر آن را پذیرفته است: «اگر فردی از مشرکان حجاز مسلمان شود و به مسلمانان پناهنده شود، مسلمانان موظفند او را به مشرکان باز گردانند، اما اگر مسلمانی از دین خود دست بردارد و به مکه برود مشرکان موظف نیستند که او را باز گردانند». در بند سوم به این اشاره می شود که هر دو طرف مجازند که با هر قبیله ای که خواستند هم پیمان شوند و در بند چهارم اشاره به این است که مسلمانان در آن سال بازگردند و سالهای بعد به حج بیایند. بند پنجم درباره آزادی مسلمانان مقیم مکه در اجرای مراسم دینی و بند ششم درباره احترام به اموال یکدیگر و پرهیز از خدعه و کینه ورزی است و بند آخر درباره امنیت مالی و جانی مسلمانانی که وارد مکه می شوند.
به هر حال در مجموع پنج بند از این هفت بند بی طرفانه و عادلانه است و دو بند یعنی بندهای دوم و چهارم به ظاهر به زیان مسلمانان است. درباره بند دوم وقتی برخی از مسلمانان به پیامبر درباره پذیرش آن اعتراض می کنند آن حضرت می فرماید: اگر مسلمانی مشرک شود و به مشرکان پناهنده شود او در واقع ایمان نیاورده بوده و نیازی به بازگرداندن او نیست. اما اگر مشرکی مسلمان شود و به مشرکان بازگردانده شود خدا یاور اوست و راهی برای رهایی اش باز می کند(ارشاد مفید، ص60، بحارالانوار، ج20، ص 353-368و... به نقل از آیت الله سبحانی، فروغ ابدیت، ج2، ص 580-593).
به هر حال پیامبر(ص) با مشرکانی قرار داد صلح می بندد و با اینکه اقتدار دارد برای برقراری صلح از حقوق مسلم خود و مسلمانان چشم پوشی می کند و با کسانی وارد مذاکره صلح می شود که نه تنها به لحاظ دینی نهایت اختلاف را با مسلمانان دارند، بلکه چندین جنگ را بر ضد مسلمانان به راه انداخته اند و عده زیادی را کشته اند و مسلمانان و شخص پیامبر را سال ها در مکه اذیت و شکنجه کرده اند و در همین زمان نیز مسلمانان را حبس کرده شکنجه می کردند و اموال و خانه های مسلمانان را غصب کرده بودند و... اگر قرارداد صلح با مشرکانی با این سابقه تیره و سیاه برای مصلحت ملت و مملکت مجاز است پس تنها و تنها این مصلحت ملک و ملت است که در برقراری روابط دوستانه با کشورها و اقوام تعیین کننده است. بنابراین در عصر حاضر با هر کشور و نظامی که مصلحت ملت اقتضا کند می توان وارد مذاکره صلح شد و پیمان دوستی بست.
ب) یک نمونه عینی در عصر حاضر
نمونه روشن و عینی رابطه دوستانه با کشوری که به لحاظ دینی و پیشینه تاریخی و اوضاع سیاسی مشکل به نظر می رسد رابطه جمهوری اسلامی با اتحاد جماهیر شوروی سابق در دهه اول انقلاب ایران است. این رابطه از چند جهت قابل توجه است:
1 -در اتحاد جماهیر شوروی نظامی حاکم بود که نه تنها دین را به هیچ صورت قبول نداشت، بلکه از ایدئولوژی ای پیروی می کرد که اصل اساسی اش نفی دین و مبارزه با آن بود. بنابراین، نظام حاکم بر شوروی را باید به معنای خاص نظام کفر نامید. نظام های حاکم بر اکثر کشورهای دنیا از جمله کشورهای اروپا و آمریکا و اسرائیل و ... اصل دین و خدا را نفی و رد نمی کنند. اما نظام حاکم بر شوروی اصل دین و خدا و هر گونه باور و عمل و نماد دینی را رد، و با آن مبارزه می کرد.
2 - این نظام کفر در همان زمانی که با جمهوری اسلامی رابطه دوستانه داشت کشور اسلامی افغانستان را در کنار ایران، به اشغال خود در آورده بود و مسلمانان آن کشور در حال جهاد برای آزادی کشورشان بودند.
3 - در اتحاد جماهیر شوروی در مناطق مختلفی مسلمانان زندگی می کردند و از حقوق اولیه دینی خود محروم بودند. در بسیاری از مناطق این کشور اکثریت از آن مسلمانان بود ولی این مردم در اجرای کوچک ترین اعمال و مناسک دینی خود آزادی نداشتند.
4 - ملت ایران خاطره خوشی از این کشور نداشتند و در فاصله نه چندان دوری کشورشان مورد تاخت و تاز حکومت شوروی قرار گرفته بود و بخش هایی از این مملکت را از آن جدا کرده بود. همچنین در فاصله نزدیک تری بخش هایی از این مملکت را در اشغال خود در آورده و حتی در رابطه با قتل و غارت و تجاوزهای آنان ماجراهای عجیبی نقل می شود.
5 - ملت ایران در راهپیمایی ها و شعارهای قبل از پیروزی انقلاب نظام این کشور را دشمن ملت ایران می شمردند و در کنار دیگر ابرقدرت ها علیه آن نظام نیز شعار می دادند.
6 - در زبان اندیشمندان و سخنوران بزرگی که از آرمان های از دست رفته ملت که قرار بود نظام اسلامی جدید آنها را محقق سازد سخن می گفتند، از نظام شوروی به عنوان نظامی سخن گفته می شد که در آن این حقوق به طور کامل تضییع می شود. برای مثال یکی از شعارهای مردم قبل از پیروزی انقلاب "آزادی" بود و کسانی مانند شهید مطهری وقتی سخن از آزادی به میان می آوردند نمونه بارز و روشن جلوگیری از آزادی را کشوری مثل شوروی سابق و دیگر نظام های کمونیستی می شمردند. (شهید مطهری (ره) در دو کتاب «پیرامون جمهوری اسلامی» و «پیرامون انقلاب اسلامی» بارها به این نکته اشاره کرده است).
پس اگر با کشوری و نظامی مانند شوروی سابق با وضعیتی که بیان شد رابطه دوستانه برای یک کشور و نظام اسلامی مجاز بوده، چنین رابطه ای با هر کشوری و نظامی مجاز است و تنها مصلحت وقت ملت و کشور تعیین کننده است. هیچ کشوری اکنون در جهان به لحاظ دینی و امور دیگر به اندازه شوروی سابق در آن زمان از آرمان ها و اهداف و باور ها و دستورات عملی نظام اسلامی دور نیست و اگر رابطه دوستانه با آن کشور و نظام مجاز بوده، به طریق اولی با همه نظام های موجود جهان مجاز است.
در اینجا باید حتما به یک نکته مهم توجه داشته باشیم و آن اینکه درست همان موقعی که اتحاد جماهیر شوروی به واسطه رابطه دوستانه با جمهوری اسلامی در مجامع بین المللی از حقوق ایران دفاع می کرد و به سود آن رای می داد حکومت و نظام آمریکا همین عمل را به سود ملت افغانستان انجام می داد و اشغال آن کشور را محکوم می کرد و احیانا به مجاهدان آن کمک می کرد. پس ممکن است در یک زمان مصلحت یک کشور اسلامی در ایجاد رابطه با یک کشور تشخیص داده شود و مصلحت کشور اسلامی دیگر با کشوری دیگر. یک دستور دینی ثابتی در رابطه با کشورها وجود ندارد و مصلحت ها در زمان ها و مکان های مختلف متفاوت می شود.
ج) مرجع تشخیص و تعیین مصلحت
همانطور که بیان شد تنها معیار و ملاک روابط دوستانه و خصمانه با کشورها مصلحت زمانی-مکانی کشورها و ملت هاست و هیچ کشوری و قومی به صورت پیشینی در دین از دایره روابط دوستانه خارج نیست. اما پرسش مهم این است که تشخیص و تعیین این مصلحت چه فرایندی را طی می کند و هر یک از ملت و حاکم چه نقشی را در آن ایفا می کنند؟ به این پرسش از دو جنبه می توان نگاه کرد. یکی این که تصمیم سازی و تصمیم گیری در این رابطه چه فرایندی را طی می کند؟ و دیگر اینکه آحاد ملت اعم از نخبگان و کارشناسان و توده های مردم چه میزان حق اظهار نظر در این باره را دارند؟
اگر بخواهیم سنت و سیره پیامبر (ص) را در این رابطه در نظر بگیریم باید اول پاسخ جنبه ی دوم را بدهیم و خود به خود جنبه ی اول پاسخش را می یابد. در همه ی قرار داد های پیامبر (ص) نه تنها مردم حق اظهار نظر داشتند، بلکه اظهار نظر آنها تعیین کننده بود. در صلح حدیبیه، که مختصری در رابطه با آن سخن رفت، مردم به آسانی اظهار نظر می کردند و حتی مخالف سخن پیامبر (ص) سخن می گفتند. در جنگ احزاب پیامبر با یکی از روسای قبائل برای معاهده ی صلحی وارد گفت و گو شد و حتی متن معاهده مکتوب گشت. اما یکی از اصحاب درباره ی متن قرارداد پیامبر را مورد پرسش قرار داد که آیا آنچه نوشته شده است وحی است یا نظر شخصی شماست. پیامبر (ص) پاسخ داد که وحی نیست و تنها یک پیشنهاد شخصی است. آن صحابی عرض کرد: اگر این گونه است ما با آن مخالفیم. پیامبر (ص) در همین رابطه نظر برخی دیگر از اصحاب را خواست و آنان نیز سخن صحابی اول را تکرار کردند. پس پیامبر (ص) با دست خود قرارداد نوشته شده را پاره کرد. (مغازی، واقدی، ج1، ص477، به نقل از آیت الله منتظری، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج3، ص99-100)
علاوه بر این پیامبر خدا (ص) همانطور که خداوند به او دستور داده بود (آل عمران/159) در امور حکومتی با مردم مشورت می کرد و به نظر آنان در همه تصمیم گیری ها توجه می کرد (پیش تر در نوشتاری تحت عنوان «پیامبر رای و نظر مردم را صرفا برای تصمیم سازی می خواست» موارد متعددی از مشورت پیامبر با مردم و مخالفت های مردم با نظر آن حضرت نقل شد.)
همچنین امام علی (ع) به یاران خود می فرماید من در بیان حکم خدا با شما مشورت نمی کنم اما در غیر آن همه چیز را غیر از اسرار جنگی با شما در میان می گذارم.(نهج البلاغه، نامه 50)
بنابر این اگر سنت و سیره ی پیامبر (ص) و علی (ع) را در نظر بگیریم هم این حق مردم است که درباره ی تصمیمات کشوری، از جمله روابط با کشورها، سخن بگویند و هم این حق آنان است که حاکم در سیاست گذاری های خود به نظر آنان توجه کند. پس حاکم در هیچ زمینه ای نه تنها نباید جلوی اظهار نظر آنان را بگیرد بلکه باید زمینه ی آن را فراهم آورد. اینکه آیا پیمان صلح با کشوری خاص به صلاح ملت است یا نه کارشناسان باید نظر دهند و حاکم بر اساس نظر آنان تصمیم نهایی را اعلام کند. اینکه حاکم تصمیم نهایی را اعلام می کند معنایش هرگز این نیست که کسی نباید در این باره سخن بگوید. حتی در روزگاری مثل زمان حاضر ممکن است احزاب و تشکل ها نظر خود را درباره ی این مصلحت اعلام کنند و مردم در راهپیمایی در تایید یا رد آن شرکت کنند و اگر عده ی زیادی از ملت در این باره نظری اعلام کردند حاکم باید به نظر آنان توجه کند و حتی اگر لازم شد رفراندوم برگذار کند. اینکه در قانون اساسی آمده است که یکی از وظایف رهبری«اعلام جنگ و صلح » است (اصل 110، بند پنجم) هرگز به معنای این نیست که مردم و دیگر مسئولان در این باره نباید سخن بگویند. تصمیم نهایی را که با توجه به رای و نظر کارشناسان گرفته می شود رهبری اعلام می کند، نه اینکه این امر یک تصمیم شخصی باشد.
بیان اینکه مصلحت ملت چیست و تحلیل درباره ی آن نه تنها حق آحاد ملت و همه ی کارشناسان است، بلکه وظیفه ی شرعی و عقلی و ملی همه کارشناسان است که نظر خود را بیان کنند. حکومت نه تنها نباید جلوی این امر را بگیرد، بلکه وظیفه دارد زمینه ی اجرای راحت آن را فراهم کند

منتشر شده در سیاسی
بازگشت به بالا