سروش محلاتی: شهید بهشتی هیچ اعتقادی به تعطیلی خرد در جامعه اسلامی نداشت.

یک استاد حوزه درباره «نقش عقل در جامعه دینی» از دیدگاه شهید بهشتی، اظهار کرد: برخی در جامعه اسلامی معتقدند هر چه وحی و قرآن برای جامعه اسلامی توصیه کردند، مسلمانان هم باید به همان تاکید کنند اما شهید بهشتی قوه تعقل و وحی برای انسان ها را نور علا نور می داند و معتقد است جامعه اسلامی نباید به دلیل حضور وحی و قرآن اندیشیدن را هم تعطیل کند.

به گزارش خبرنگار شفقنا، حجت الاسلام و المسلمین محمد سروش محلاتی در بزرگداشت شهید بهشتی در کانون توحید، گفت: سی سال است که سالانه در مورد شهید بهشتی صحبت می کنیم؛ آیا واقعا پس از این مدت نا گفته‌ای هم از اندیشه‌ و تفکر ایشان باقی مانده است؟ او اظهار کرد: از دو جهت در مورد این بزرگوار سخنان زیادی بیان شده است. یکی از این ویژگی ها، ویژگی های رفتاری است که همیشه گفته شده شهید بهشتی شخصیت متخلقی داشت، او الگوی نظم و اهل کار تشکیلاتی منظم بود. مطلب دیگری که درباره ایشان به طور فراوان گفته می شود بررسی نظرات و آراء شهید بهشتی است. از این رو امروز در جمهوری اسلامی ما سوالات فراوانی داریم که می توانیم با اندیشه او مطرح کنیم و پاسخ سوالات خودمان را در میان اندیشه و افکار ایشان پیدا کنیم. این استاد حوزه با اشاره به نقش شهید بهشتی در تدوین قانون اساسی، عنوان کرد: ما امروز در مورد اصل ۴۴ قانون اساسی بحث می کنیم، این اصل از یادگاران شهید بهشتی است. ما امروز درباره نقش مردم در حاکمیت بحث می کنیم، می توانیم از بهشتی بپرسیم چرا در هنگام بررسی قانون اساسی، به اصل پنجم که رسیدی تاکید کردی، به تصویب رساندی و در قانون اساسی هم آوردی رهبری از آن فقهی است با ویژگی های مشخص که مردم او را به رهبری پذیرفته باشند؛ این قید را تو آوردی. یادگاران زیادی از بهشتی به جا مانده است و می توانیم سوالات خود را با او مطرح کنیم و جواب بگیریم.

می توان برای حل مساله آتش به اختیار به آراء شهید بهشتی رجوع کرد

سروش محلاتی با توجه به موضوع آتش به اختیار بیان کرد: امروز موضوع آتش به اختیار مساله است؛ دیروز از آنها به عنوان نیروهای خودسر تعبیر می شد. در دهه ۶۰ هم چنین گروه هایی وجود داشتند که اینگونه عمل می کردند. این استاد حوزه درباره حضور نیروهای خودسر در دهه ۶۰ و نظر شهید بهشتی، تصریح کرد: اتفاقا از شهید بهشتی هم سوال کردند نظر شما چیست؟ با توجه به عملکرد ضعیف برخی از نهادها مردم وارد میدان عمل شوند و اقدام کنند؟ چه باید کرد؟ او درباره نیروهای خود سر نظر داد که اگر نهادی ضعیف عمل می کند و نمی تواند به وظایف خود به درستی انجام دهد آن نهاد را باید اصلاح کرد و اگر شما دلسوزی دارید باید به کمک آن نهاد بشتابید تا در چارچوب وظایف او اقداماتی صورت بگیرد ولی حق ندارید خودسرانه اقدام کنید. او ادامه داد: فرض دیگر این است که اگر هم چنین نبود و یک نهاد دچار توقف و رکود شده ضرورت دارد تا مردم وارد شوند؛ حکم این صورت چیست؟ او فرمود: اقدام بدون تشخیص صحیح و بدون گردن گرفتن مسوولیت آن توسط یک شخص، معقول نیست و به هرج و مرج می انجامد. اگر چنین ضرورتی وجود دارد که افرادی خارج از نهادهای قانونی اقدام کنند، خود رهبری باید در آن مورد خاص وارد شده و با تشخیص و صلاحدید ایشان اقدام شود و رهبری باید مسوولیت آن را به عهده بگیرد. او باید تشخیص بدهد اینجا جای اقدام است. منظور من این است که ما برای تک تک سوالات می توانیم به این منبع مراجعه کنیم. و بهشتی برای سوالات امروز ما، پاسخهای روشن و مستدل ارائه می کند. این استاد حوزه با بیان اینکه چرا پاسخ های شهید بهشتی با علمای دیگر در مورد موضوعات یکسان متفاوت است، افزود: این مساله برای ما به وجود می آید که چرا پاسخ های شهید بهشتی با علمای دیگر فرق می کند؟ موضوع صحبت من ریشه یابی این تفاوت است. شهید بهشتی راه، روش، افکار و راهکارهای متفاوتی نسبت به علمای هم زمان با خودش داشت.

توجه شهید بهشتی به عقل او را از دیگر متفکران متمایز می کند

سروش محلاتی تاکید کرد: به نظر من تفاوت در این است که نگاه بهشتی به جایگاه عقل در جامعه اسلامی متفاوت است و همه این پاسخ های متفاوت از این مبنای متفاوت نشات می گیرد، او نگاه دیگری به عقل دارد. او با بررسی جایگاه عقل در کلام و در آرا فقها توضیح داد: از نظر آنها عقل بشر از توانایی کافی برای روشن کردن راه و مسیر زندگی انسان برخوردار نیست. این مقدمه اساس برهان نبوت عامه است؛ ابن سینا یکی از پیشگامان این استدلال است، و به طور خلاصه معتقد است که ما در زندگی به قانون نیاز داریم، انسان زیست اجتماعی دارد و زندگی بدون قانون امکان پذیر نیست. وقتی به این نقطه رسیدیم فیلسوفان ما یک اظهار عجزی از فهم و درک قانونی که مطابق صلاح او باشد، می کنند. به نظر آنها عقل ما کشش و توانایی تشخیص راه زندگی را ندارد پس باید پیامبران بیایند تا قانون را ارایه کنند که هم سعادت دنیا و هم سعادت آخرت ما را تامین کنند. این استاد حوزه با بیان اینکه با تحقیر و تضعیف عقل و توانایی اندیشیدن، بحث نبوت و شریعت آغاز می شود، گفت: گویی کسی که می خواهد اثبات نبوت کند، پای خود را بر گلوی عقل می گذارد و عقل را خفه می کند. اما این میراث هزار ساله که مبنا و ضرورت نبوت است وقتی این میراث در اختیار آیت الله بهشتی قرار می گیرد او می گوید من این استدلال را قبول ندارم.

انسانی که خلافت الهی را دارد از نیروی عقل، فکر و تشخیص برخوردار است

سروش محلاتی تصریح کرد: ایشان در بحث های خود بیان می کند چرا عقل را تضعیف می کنید ما کارهای روزمره، شغل و انتخاب هایمان بر اساس محاسبات عقل است. به علاوه مگر انسان نمی تواند خوبی ها و بدی ها را از هم تشخیص دهد. «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» انسانی که خلافت الهی را دارد از نیروی عقل، فکر و تشخیص برخوردار است. برخی در استدلال های خودشان عقل را نادیده می گیرند؛ نمی توان گفت انسان بی عیب است اما چرا باید قوه تعقل را نادیده گرفت. این قوه در بسیاری از موارد تواناست. او با توجه به کتاب «پیامبری از نگاه دیگر» این جملات شهید بهشتی را خواند: بحث چنین آغاز می شود که عقل ما کوتاه است خدا همه چیز را می داند، قانون بشر ناقص است و باید انسان کامل را خداوند بیاورد و … این بحث ها تا چندین قرن ذهن پژوهشگران را روشن و قلب آنها را راضی می کرد اما با گسترش بحث های اجتماعی به اشکالاتی برخورد کرده است که قدرت روشنگری گذشته را ندارد؛ من اصلا در زمینه نبوت این طرز بیان را نمی پسندم. این استدلالی است که آن را حکیم، مفسر و عالم بیان کرده است یعنی بنیاد دین بر خرابه های عقل بنا شود. وی درباره تاکید شهید بهشتی به تعقل و اندیشیدن، اظهار کرد: ایشان می گوید من چنین تفکری را نمی پسندم چون آنچه که در ابتدا باید مشخص شود عبارت است از قدرت اندیشه و تفکر بشری؛ اگر شما این قدرت را باور ندارید از کجا متوجه می شوید که چه کسی پیامبر است؟ اگر نبوت بگوید عقل بی کار است، زیر پای خودش را خالی می کند و بنای دین فرو می ریزد. او با اشاره به بخش هایی از سخنان شهید بهشتی، افزود: اگر همان عقل، سرمایه و تشخیص خوب از بد که ما با فکر خودمان تشخیص می دهیم، زندگی دنیایی ما نمی گذشت؟ چرا می گذشت.

لطف حضور انبیا و عقل از دیدگاه شهید بهشتی لطفی مضاعف است

این استاد حوزه حضور انبیا و عقل را برای انسان لطف دانست و تصریح کرد: متکلمین برای توصیف وجود انبیا از لطف استفاده می کنند، وجود انبیا لطف است اما نه آن لطفی که متکلمین می گویند؛ لطفی که مد نظر آنهاست یعنی انسان عاجز و درمانده می شود تا لطف الهی برسد؛ اما لطفی که شهید بهشتی برای وجود انبیا توصیف می کرد نور علا نور می دانست. یعنی نور وحی بر نور عقل افزوده می شود. بهشتی می گفت: انسان باید بدون امام هم حرکت کند. اما لطف خداوندی مزید لطف او را سبب شد که نور علا نور شود؛ با اینکه به انسان توان و آگاهی لازم برای این حرکت داده بود خواست قافله سالارانی هم بفرستد تا با اتصال خداوند از طریق وحی به کمک انسان بشتابند. این تفاوت میان اندیشه بهشتی و دیگر متکلمان وجود دارد. سروش محلاتی عنوان کرد: نظر شهید بهشتی به صورت اجمالی این است که ما نباید بر ویرانه های عقل دین را بنا کنیم، این تلقی درستی نیست که سهمی برای عقل در جامعه دینی وجود ندارد. برخی از آقایان معتقدند عقل قاتل حکومت اسلامی است پس نباید برای او سهمی در نظر گرفته شود. اما شهید بهشتی عقل را زنده نگه داشته بود و دین می آمد بر حیات می افزود. مانع فکر و اندیشه را از مقابل اندیشه بر می داشت، عقل قدرت و پرتو بیشتری پیدا می کرد.

بهشتی دین را متکفل پاسخ دادن به همه سوالات نمی داند

او اضافه کرد: براین اساس چند نتیجه می توان گرفت، ابتدا قلمرو دین است، آن بزرگواران می گفتند دین یک برنامه ای برای سعادت دنیا و آخرت است که جامعیتی در این برنامه بود. تاکید می کردند همه چیز باید در وحی و شریعت ارایه شده باشد و ما نمی توانیم از عقل استفاده کنیم؛ اما بهشتی این قلمرو را محدود می کند و می گوید آنجا که وحی حضور دارد، اعتبار دارد. و البته بسیار قوی تر از درک و فهم بشری است. اما آیا وحی همه جا حضور دارد؟ او دین را متکفل پاسخ دادن به همه سوالات نمی داند و او قلمرویی هم برای علم و دانش بشری در نظر می گیرد؛ البته گاهی هم این دو قلمرو نقطه تلاقی داشته و در موضوعات مشترکی وارد می شوند. این استاد حوزه درباره سنجیدن همه افعال با دین و شریعت، گفت: برخی برای پاسخ همه سوالات خود به دنبال دلیل شرعی هستند برای مثال حتی در مسایل پزشکی یا صنعت و معدن هم به دنبال پاسخ شرعی هستند تا برای آنها اعتبار پیدا کند. سروش محلاتی باتوجه به حرمت عقل، تاکید کرد: باید حرمت و اعتبار عقل را حفظ کرد، چون دین نیامده است که این حرمت را از بین ببرد یا عقل را از سبک قرار بدهد. همان جایی که عقل حرکت می کند باید جایگاه دانش و اندیشه نیز حفظ شود. حتی در مواردی که حکم شرع وجود دارد ما مستقل از عقل نیستیم، چون هم در فهم این مساله شرعی نیازمند عقل هستیم و هم در کیفیت اجرا و پیاده این موضوع به عقل نیاز داریم. او باتوجه به سخنانی از شهید بهشتی گفت: پیامبران(ص) نور افکن های قوی برای زندگی هستند که بشر را از استفاده عقل و تجربه بی نیاز نمی کنند. چون اگر پیامبر تک تک احکام و قواعد را هم برای ما بیاورد باز هم اجرای قانون یک دنیا عقل تجربه می خواهد.

بزرگترین چالش امروز ما چالش عقل و علم است

این استاد حوزه چالش عقل را بزرگترین چالش دانست و افزود: امروز بزرگترین چالش ما چالش عقل و علم است. تا زمانی که جایگاه عقل، علم و دانش مشخص نشود، تکلیف هیچ مساله دیگری هم مشخص نمی شود. بهشتی پاسخ های متفاوت می داد چون نگاه او به عقل، فکر و دانش بشری با دیگران متفاوت بود. البته در استنباط از شریعت نیز متفاوت عمل می کرد اگر هم می خواست شرع را پیاده کند باید عقل را ملاحظه کرد. سروش محلاتی در پایان با اشاره به بهره گیری از تجربه حکومت های اسلامی، توضیح داد: باید تجربه حکومت های اسلامی مورد بررسی قرار بگیرد، باید موفقیت ها و کاستی های آنها را مطالعه کرد. شهید بهشتی پاسخ هایی به مسایل امروز ما دارد خوب است که بدانیم این پاسخ ها چیست اما خوب تر آن است که بدانیم از چه راه حل هایی به پاسخ برای این مسایل رسیده است.

منتشر شده در گفتار

استاد سروش محلاتی: در جلسه دین در دنیای امروز در کانون توحید: در مورد عدل و ظلم، شرع بر خلاف عقل حکم نمی کند

سروش محلاتی ضمن بررسی رابطه عقل و شرع گفت: تلقی عمومی، عقل را ضعیف می داند و معتقد است شرع به خاطر ضعف عقل آمده است و باعث بی اعتنایی به عقل می شوند. اما در حقیقت انبیاء نیامده اند که عقل را کنار بگذاریم و به شرع توجه کنیم. امیر المؤمنین(ع) معتقد بودند عقل ناقص است بدین معنی که از ظرفیت کامل عقل استفاده نمی کنیم و ما باید آن را تقویت و فعال سازی کنیم.

 حجت الاسلام و المسلمین استاد محمد سروش محلاتی در ادامه بحث "دین در دنیای امروز" با اشاره مقدمات روشن شدن دین و دنیا اظهار کرد: پاسخگویی به نسبت دین و دنیا در گرو مشخص شدن جایگاه عقل در زندگی بشر است.

وی با مطرح کردن این سؤال که آیا دین به خاطر ضعف عقل بشر آمده است ؟ افزود: بنا بر این است که ضعف عقل از راه دین جبران شود؟ یا اینکه  وجود دین دال بر ناقص بودن عقل بشر نیست. اگر ناقص بودن عقل بشر را مد نظر قرار دهیم، آنجا که با یک سؤال یا اعتراض از جانب عقل نسبت به دین مواجه شویم، جز تسلیم کار دیگری از دست ما برنخواهد آمد.

این استاد حوزه و دانشگاه با اشاره به دیدگاهی که عقل انسان را ناقص می داند، یادآوری کرد: عقل ناقص باید نقص خود را بپذیرد و در مقابل عقل کل  که همان دستاوردهایی است که انبیا برای بشر داشته اند تسلیم شود. لذا مساله قلمرو دین مبتنی بر روشن شدن وضع، توانایی و جایگاه عقل است.

سروش محلاتی به بررسی لایه های مختلف دین و جایگاه عقل در مواجه با آن پرداخت و افزود: در لایه اول عقل کاملا تواناست. در فرقه امامیه بخشی به نام مستقلات عقلیه وجود دارد که در آن عقل بدون رجوع به وحی می تواند در برخی امور چیزی را رد یا قبول کند. در مستقلات عقلیه، عقل بدون مراجعه به انبیاء می تواند حسن و قبح را تشخیص دهد. عقل می فهمد که افترا و تهمت به دیگران ظلم است و غصب اموال دیگران بد است. هر انسان خردمندی می تواند حسن و قبح را بپذیرد.

وی با مطرح کردن این سوال که آیا شرع می تواند با مستقلات عقل مخالفت کند؟ گفت: پاسخ نه است! چون فرض بر این است که مبنای شرع هم عدل و حکمت و عقل است و شارع به آنها قائل است. در مورد عدل و ظلم درست نیست که شرع بر خلاف عقل حکم کند. چون ساحت شرع از مسائل غیرعقلانی پاک است و امکان ندارد شارع که مبدأ عقل است با دستاوردهای عقل در ستیز باشد.

سخنران سلسله بحث های دین در دنیای امروز با بیان اینکه آیا شرعی که با عقل مخالفت نمی کند با آن موافت می کند؟ افزود: تلقی عمومی این است که شرع با عقل موافقت می کند. یعنی مطابق حکم عقل حکم می کند. یا به عبارتی دیگر از حکم عقلی یک حکم شرعی کشف می کند. در احکام عقلی عقل متوجه می شود که در شرع هم چنین حکمی وجود دارد و آن را کشف می کند. حال این سوال مطرح می شود که وقتی عقل حکم می کند چه نیازی به حکم کردن شرع است؟ چه لزومی دارد شرع مطابق با عقل حکمی را دوباره انشاء و جعل کند؟! اگر نظر دوم را بپذیریم قلمرو دین مقداری محدود می شود و دست عقل باز تر می شود.

وی با اشاره به اینکه عده ای از بزرگان از جمله شیخ محمد حسین اصفهانی ( فقیه و حکیم به نظریه دوم معتقد بودند، افزود: این عده این استدلال را دارند اگر ما احتیاج به راهنمایی داریم، عقل راهنمایی کرد. اگر نیاز به صدور حکم داریم، عقل حکم صادر کرد و اگر نیاز به انگیزه برای اجرای حکم داریم  آن انگیزه را نیز عقل فراهم می کند. بعد از این خلأی در تشریع نمی ماند که شرع آن را پر کند. شارع خیالش راحت است که عقل کار را انجام می دهد. تکلیف چه از ناحیه عقل و چه از ناحیه شرع باشد فرقی نمی کند. حقیقت تکلیف این است که در ما انگیزه اجرا بوجود آورد. همه می دانیم عدالت امری پسندیده است که مدح و ستایش دیگران را در بر دارد و ظلم، مذمت دیگران را در پی دارد. آن حکمی را که می خواست انگیزه به وجود آورد، عقل صادر کرده است و دیگر جعل انگیزه در بین انسانها ضرورت ندارد.

استاد سروش محلاتی با بیان اینکه طبق نظر برخی بزرگان در لایه اول (مستقلات عقلیه) نیازی به دین نداریم و دین وارد نمی شود، افزود: لایه دوم بنائات عقلیه است که کمی از مستقلات ضعیف تر است. یکی از مثالهایی که علما برای آن می آورند، این است که همه انسانها در مسائلی که نمی دانند به خبره آن امر مراجعه می کنند. آیا خردمندان عالم درمراجعه به خبره تردیدی دارند؟! نه . اینها جزء بنائات عقلانی است.

وی با اشاره به دیدگاه شرع نسبت به لایه دوم با بنائات عقلانی افزود: برخی علما در رابطه با نگاه شرع نسبت به بنائات عقلانی معتقدند دین ممکن است این موارد را قبول یا رد کند. اگر بنائات عقلانی روش خردمندان است امکان ندارد شرع آن را رد کند چون ریشه در خرد و فطرت انسان دارد و رد کردن آن به معنی نفی عقل و خرد انسان است. بنائات عقلانی عرف نیست که در جاهای مختلف متفاوت باشد و بشود آن را به هم زد. عرف لزوما ریشه عقلانی ندارد و ممکن است ریشه در آداب و رسوم داشته باشد. عقلا در بنائات عقلانی اختلاف نظر ندارند و قابل تخطئه نیست. اعتبار بنائات عقلانی هم نیازی به انشاء شارع ندارد و اعتبار بالذات است. پس می بینیم لایه دوم هم نیازی به تایید شرع ندارد.

سروش محلاتی با بیان این که اگر می بینیم در قرآن مسائل زیادی است که در قلمرو و لایه اول و دوم قرار می گیرند آنگاه تکلیف چیست؟ یادآور شد: دعوت به احسان و نیکی که عقل هم تایید می کند در قرآن جزو ارشادها محسوب می شود. علما به این اوامر، اوامر ارشادی می گویند. کارکرد چنین امرهایی این است که انسان به خود برگردد و حکم خرد را بیابد.

این استاد دانشگاه و حوزه افزود: در قرآن اگر با مواردی مواجه شدیم که در لایه دوم یا بنائات عقلانی قرار می گیرند، اینجا نیز امر امر ارشادی محسوب می شود و مساله دینی نیست. نه لایه اول ذاتا دین است و نه لایه دوم. در اینجا عقل می گوید و دین ارشاد می کند. ارشاد غیر از امضاء است.

 وی با  تشریح لایه سوم  رابطه عقل و دین و جایگاه آنها نسبت به یکدیگر افزود: در لایه سوم نقش عقل رقیق تر و نقش دین پر رنگ تر می شود. در این لایه  عقلا روش ها و شیوه هایی دارند و شرع نیز روش ها و شیوه ها را بررسی می کند. روشهای عقلانی دین، احکام تعبدی نیستند و برای انجام آنها باید توجه کرد که انجام آنها در چه شرایطی مؤثر است. برخی روشها در یک فضای فرهنگی مؤثر است و در فضای فرهنگی دیگر می تواند اثر عکس داشته باشد. در این لایه باید از روشها، در حد و حدودی که عقلا قبول دارند استفاده شود. اینها جزو اختراعات و ابداعات دینی نیستند  که لزوما دینی محسوب شوند. در حقیقت شرع آمده است و از برخی شیوه های رایج در جامعه استفاده کرده است.

سروش محلاتی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به امر کتابت دین در سوره بقره یادآور شد: امر به کتابت دین یا وجود اینکه با فعل امر آمده است، اما علما آن را واجب نمی دانند و معتقدند آن نیز جنبه ارشادی دارد. ارشاد در مورد کتابت دین و آوردن شاهد در تجارت روش و شیوه ای است که می تواند موجب زندگی راحت شود. و ممکن است روش دیگری جایگزین آن شود که نیاز به کتابت و شاهد نیز نباشد. این اوامر نه واجب است و نه مستحب است که ثواب داشته باشد.

وی تلقی عمومی نسبت به عقل را ضعیف بودن عقل بیان کرد  و گفت: تلقی عمومی عقل را ضعیف می داند و معتقد است شرع به خاطر ضعف عقل آمده است و باعث بی اعتنایی به عقل می شوند. اما در حقیقت انبیاء نیامده اند که عقل را کنار بگذاریم و به شرع توجه کنیم.امیر المؤمنین معتقد بودند: عقل ناقص است بدین معنی که از ظرفیت کامل عقل استفاده نمی کنیم و ما باید آن را تقویت و فعال سازی کنیم.

 پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران - تهران

 

 

 

 

منتشر شده در گفتار
چهارشنبه, 01 آبان 1392 08:14

عید ولایت، عید دعوت به عقل و فطرت

عبدالرحیم سلیمانی
در متون روایی و تاریخی اسلامی، چه از طریق اهل سنت و چه شیعه، به صورتی متواتر نقل شده است که پیامبر گرامی اسلام(ص) در بازگشت از آخرین حج خود، حجة الوداع، در روز هجدهم ذی الحجه سال نهم هجرت در محلی به نام غدیرخم حاجیان را فرا خواند و توقف کرد تا کسانی که در عقب بودند برسند و از کسانی که جلوتر رفته بودند درخواست کرد که بازگردند. بدین ترتیب اجتماع بزرگی از مسلمانان تشکیل شد تا پیامبر خدا(ص) پیامی بس مهم را، که شکل و ترتیب بیان و ابلاغ آن خود بهترین گواه بر اهمیت زیاد آن است، ابلاغ نماید.
رسول خدا(ص) در آن انجمن باشکوه دست پسر عمو و داماد خویش علی ابن ابیطالب را بالا برد و فرمود: «من کنت مولاه و فهذا علی مولاه» هر کس من مولای او هستم این علی مولای اوست. سپس این دعا را به زبان آورد که: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه...» خداوندا! دوست بدار کسی را که او را دوست بدارد و دشمن بدار کسی را که او را دشمن بدارد...
ظاهرا در اصل این واقعه و سخنانی که از زبان پیامبر خدا(ص) خارج شد فریقین اختلاف چندانی ندارند، هرچند در معنای کلمه مولی و نیز ارتباط آیاتی از سوره مائده با این حادثه اختلاف شده است. مانند آیه 67 که در آن خداوند به پیامبر دستور می دهد که آنچه را که از طرف خدا بر او نازل شده به مردم ابلاغ کند و اگر ابلاغ نکند رسالت خدا را انجام نداده است و خدا او را از مردم حفظ می کند و...و آیه 3 که در آن سخن از مایوس شدن کفار از دین و کامل شدن دین و تمام شدن نعمت است و در آن از پیامبر خواسته می شود که از مردم نترسد و از خدا بترسد و ... شیعه این آیات را با حادثه غدیر مرتبط می داند و اهل سنت نظر دیگری دارد.
اعتقاد شیعه آن است که آن چیزی که بر پیامبر نازل شده و او باید آن را ابلاغ کند و اگر این ماموریت را انجام ندهد رسالتش را انجام نداده امامت علی(ع) است که با آن دین کامل می شود و...
همچنین درباره معنای «مولی» در سخن پیامبر(ص) اختلاف است که به معنای صاحب اختیار و سرپرست است یا به معنای محبوب و دوست. اما به نظر می رسد که این بحث لفظی چندان مهم نباشد؛ چرا که به فرض که این کلمه به معنای دوستی باشد باز از خود عبارت بر می آید که به همان معنا که باید پیامبر(ص) را دوست داشت علی(ع) را نیز باید دوست داشت. و دوست داشتن پیامبر نیز یک دوست داشتن استقلالی نیست بلکه دوستی مومن باید منحصر در خدا باشد و هر شخص دیگری دوستی اش باید به خاطر رابطه او با خدا و جایگاهش نزد خدا باشد. رسول خدا را باید از این حیث دوست داشت که رسول خداست و هنگامی که این حیثیت در کار است پس دوستی لوازم خود را دارد. نمی شود که کسی پیامبر خدا را از آن حیث که پیامبر خداست دوست داشته باشد ولی زیر بار شأن پیامبری او نرود. حال این سوال قابل طرح است که اگر علی را باید مانند پیامبر دوست داشت این دوست داشتن از چه حیث است؟ صرف دوست داشتن یک شخص بدون اینکه تاثیری در دین انسان داشته باشد چه جایگاهی می تواند در دین داشته باشد که پیامبر(ص) به آن فرمان دهد؟ به هر حال آنچه به ذهن می آید این است که اگر دوستی علی(ع) از سنخ دوستی پیامبر(ص) است پس جهت دوست داشتن آنها هم باید در یک راستا باشد.
اما نکته ای که باید قطعا به آن توجه کرد این است که این مولی بودن به معنای صاحب بودن نیز نمی تواند باشد، چرا که مالک تنها خداست و هیچ انسانی مالک انسان دیگری نیست و به همین جهت پیامبر خدا در پایان عمر از مردم می پرسد که آیا از کسی حقی را ضایع کرده ام و آیا کسی از من طلبی دارد و... اگر پیامبر(ص) صاحب و مالک مردم باشد پس کسی حقی در برابر او ندارد که مطالبه کند.
بنابراین ولایت علی(ع) از همان سنخ ولایت رسول خدا(ص) و در راستای همان است. این ولایت برای پیامبر(ص) در راستای ماموریت اوست. ماموریت پیامبر هدایت و راهنمایی مردم به سوی نجات و رستگاری است و آن حضرت در رابطه با مردم شأنی و جایگاهی غیر از این ندارد. حتی مساله حکومت و زمامداری، ذاتی رسالت یک پیامبر نیست، به گونه ای که اگر این امر در مقام عمل محقق نشود اصل رسالت او ناتمام و ناقص بماند. حضرت عیسی(ع) از پیامبران بزرگ الهی و در اصطلاح علم کلام پیامبر اولوالعزم است. اما هرگز امکان حکومت برای آن حضرت وجود نداشته و در مقام عمل این امر برای او محقق نشده است. آیا می توان گفت رسالت آن حضرت ناقص و ناتمام مانده است؟ چنین سخنی نامعقول است. بنابراین حکومت ذاتی رسالت پیامبران نیست و اگر حضرت موسی(ع) و پیامبر اسلام(ص) حکومت کرده اند از این باب بوده که شایسته ترین فرد آن جامعه بوده اند. اگر پیامبر(ص) تا آخر عمر شریف خود در مکه می ماند و حکومتی تشکیل نمی داد این امر هیچ لطمه ای به رسالت او وارد نمی کرد.
پس هدف اصلی و ذاتی رسالت و نبوت راهنمایی انسان به سوی نجات و رستگاری و ابلاغ برنامه خدا برای این رستگاری به مردم است. این راهنمایی و ابلاغ به دو طریق، که مکمل یکدیگرند، صورت می گیرد؛ یکی از طریق سخن و بیان و دیگری عمل. پیامبر از یک سو سخنانی می آورد که راه رستگاری را نشان می دهد و از سوی دیگر خود او الگو و اسوه است (احزاب/21). معنای ولایت پیامبر این است که او باید راه رستگاری را به انسان ها نشان دهد و مردم باید این راه را از سخن و عمل و زندگی او بگیرند.
و البته اگر انسان ها باید حق را دوست داشته باشند، که اصل دینداری همین است، و اگر باید خدا را، که به عنوان مصداق حقیقی حق یافته اند، دوست بدارند، باید پیامبر خدا را نیز هم از این جهت که پیام حق را می رساند و هم از این جهت که در همه حرکات و سکنات خود حق و حقیقت را متبلور می سازد دوست بدارند و این دوست داشتن هرگز جدای از دوست داشتن اصل حق و حقیقت نیست. به همین معنا باید همه انسان ها را به میزانی که به حق دعوت می کنند و به حق عمل می کنند دوست داشت و اینکه گفته شد دوستی علی(ع) در راستای دوستی پیامبر است به همین معناست.
در میان انسان ها برخی از این جهت برجستگی دارند که دعوت به حق می کنند و با تمام وجود به حق عمل می کنند و در راه این دعوت و پایبندی از همه چیز خود می گذرند. این انسان ها در واقع فانی در حق هستند. انسان های دیگر که اینان را می شناسند به همان دلیل که باید حق را دوست بدارند آنان را نیز باید دوست بدارند، و چون دوست داشتن آنان به خاطر حق پرستی است پس باید از دعوت آنان به سوی حق تبعیت و اطاعت شود. اینان به خاطر جایگاهی که نسبت به حق و حقیقت کسب کرده اند نسبت به دیگران از این جهت برتری و اولویت دارند که دعوت آنان به سوی حق باید تبعیت شود و از اعمال و رفتار آنان باید الگوبرداری شود.
اگر در قرآن مجید از مومنان خواسته شده است که از پیامبر اطاعت کنند (نساء/59) به همین معناست. مومنان از این جهت که مومن هستند باید از رسول از آن جهت که رسول است تبعیت کنند. این بدان معنا است که انسان هایی که راه نجات و رستگاری را می جویند برای یافتن این راه باید از راهنمایانی که خدا فرستاده تبعیت کنند. همین صورت را دارد آیه ای که می فرماید: «النبی اولی بالمومنین من انفسهم» پیامبر به مومنان از خودشان سزاوارتر است (احزاب/6). پیامبر از آن حیث که پیامبر و راهنماست نسبت به مومنان از آن حیث که ایمان آورده اند و در پی آنند که حق را بیابند و بدان گردن نهند تا نجات یابند، اولویت دارد؛ یعنی او بهتر می تواند راه را نشان دهد. این تبعیت و اولویت تنها در یافتن و پیمودن راه نجات و رستگاری است و نه در امور دیگر و این امر روشن است.
اما سخن دیگر این است که آیا معنای هدایتگری هادیان، که گفته شد ولایت آنان در همان است، به معنای تعطیلی عقل و خرد و تبعیت محض و بی چون و چرا از انسان های دیگر است؟ امام علی(ع) در سخنی درست عکس این مطلب را بیان می کند. آن حضرت درباره هدف بعثت انبیا می فرماید:
«فبعث فیهم رُسُلَه، و واتر الیهم انبیائه، لیستأدوهم میثاق فطرته، و یذکروهم منسی نعمته، و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول...» پیامبرانش را در میان آنان مبعوث ساخت، و پی در پی رسولان خود را به سوی آنان فرستاد، تا پیمان فطرت را از آنان مطالبه نمایند و نعمت های فراموش شده را به یاد آنان آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجت را بر آنان تمام کنند و گنج های پنهانی عقل ها را آشکار سازند (نهج البلاغه، خطبه اول).
پس پیامبران برای توجه دادن به فطرت و آشکار ساختن گنج های پنهان در عقل انسان و یادآوری نعمت هایی که به انسان عطا شده است مبعوث شده اند.
این سخن امام علی(ع) در قرآن مجید نیز به گونه ای متفاوت مورد تاکید قرار گرفته است. قرآن مجید از یک سو به هدایت ذاتی و فطری انسان تاکید می کند: «و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها» سوگند به نفس و آن کس که آن را درست کرد، سپس پلیدکاری و پرهیزگاری اش را به آن الهام کرد (شمس/7-8). «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا. انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا» ما انسان را از نطفه ای مخلوط آفریده او را آزمودیم سپس او را شنوا و بینا قرار دادیم. ما راه را به او نشان دادیم، چه راه شکرگزاری در پیش گیرد و چه راه کفران» (انسان/2-3). مطابق این دو آیه همه انسانها می توانند از درون خود راه سعادت و شقاوت را بشناسند. از سوی دیگر پیامبر خدا تنها یادآوری کننده است: «فذکر انما انت مذکر» یادآوری کن که تو فقط یادآوری کننده هستی (غاشیه/21) و قرآن مجید تنها و تنها یادآورنده است (قلم/52؛ تکویر/27؛ قمر/17،22،32،40).
مطابق این آیات کار پیامبر و نیز هدف وحی یادآوری و تذکر است و به همان چیزی فرا می خواند که در عقل و فطرت انسان ها موجود است. اگر در آیاتی از قرآن مجید سخن از تعلیم انبیا رفته مقصود این نیست که امری بیگانه از عقل و فطرت انسانها را تعلیم می دهند. هرچند اموری وجود دارد که اگر انبیاء تذکر نمی دادند با اینکه در کنه عقول و فطرت های آنان اصل آن وجود داشت ولی چه بسا به آن توجه نمی کردند.
بنابراین پیامبران اموری را تعلیم می داده اند که در درون خود انسان ها ریشه دارد. به همین جهت حتی انسانی که پیام وحی به او نرسیده باز مسئول است و مواخذه می شود، چرا که حتی اگر پیام وحی را با گوش خود نشنیده باشد راه درست نجات را با عقل خود می شناسد. در آیه ای از قرآن مجید آمده است که نجات نیافتگان در روز قیامت می گویند: «لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر» اگر گوش می دادیم یا تعقل می کردیم از اصحاب آتش نبودیم (ملک/10). پس کار پیامبران این است که آن چیزی را که در عقول و فطرت های خود انسان ریشه دارد به یاد آنان آورد و آنان را متوجه گرداند. نتیجه اینکه انبیاء هرگز از انسان ها نمی خواسته اند که عقل خود را تعطیل کنند بلکه از آنان می خواسته اند که به عقل خود توجه کنند.
پیامبر خدا در روز غدیر می فرماید که هر کس من مولای او هستم علی هم مولای اوست. همان طور که بزرگ ترین خدمت پیامبر به بشریت دعوت آنان به تعقل و تفکر بوده است، این ماموریت به صورتی دیگر ادامه می یابد و این تداوم در روز غدیر اعلام می شود و به همین جهت این روز عید است.
این معنای ولایت نبوی بود و در روز غدیر این ولایت انتقال یافت. اما باید توجه داشت که معنای ولایت و ولایت پذیری تعطیلی عقل و خرد و سپردن اختیار خود به دیگران نیست. بلکه به معنای توجه به عقل و خرد و رجوع به آن است. چه بد فهمیده اند و چه بد معنا می کنند کسانی که واژه مقدس ولایت را به معنای تبعیت کورکورانه از این و آن معنا می کنند و آن را به این معنا برای انسان های عادی و معمولی به کاری می برند. ولایت به این معنا نه تنها از معنای خود تهی شده بلکه معنای آن کاملا وارونه شده است. در عید ولایت از انسان خواسته می شود که به خویشتن خویش بازگردد و از خودبیگانگی و دیگر فرمانروایی دست بردارد و عقل و خرد خویش را فرمانروا و حاکم سرنوشت خویش سازد. کسانی که از واژه ولایت استفاده می کنند تا از انسان ها بخواهند که از عقل و خرد خویش استفاده نکنند و همه سرنوشت خود را به دیگران بسپارند، در واقع پیام غدیر را در نیافته در مسیری مخالف و مقابل آن سیر می کنند.

منتشر شده در ویژنامه غدیر
دوشنبه, 29 خرداد 1391 08:04

مبعث، فرود وحی و حاکمیت عقل

عبدالرحیم سلیمانی
امانوئل کانت به سال 1784مقاله ای با عنوان «روشنگری چیست؟» نوشت و در آن به تبیین وضعیت جدید انسان پرداخت. او در این مقاله مفهوم روشنگری را چنین بیان می کند: انسان باید از حالت کودکی که خود برای خود ایجاد کرده بیرون آید، یعنی به نیروهای خارج از خود متکی نباشد، بلکه به درک و فهم خود اعتماد کند. او می گوید در دوره روشنگری بشریت در حال رسیدن به دوران بلوغ است و از قبول نیروهای خارج از خود خودداری می نماید و درک و عقل خود را به کار می برد (کالین براون، فلسفه و ایمان مسیحی، ص90). همچنین او در ابتدای کتاب «دین در محدوده خرد محض» می گوید: «از آنجا که اخلاق بر اساس آزادی انسان قرار دارد و به علت همین آزادی است که انسان خود را در مقابل قوانین قطعی مکلف می داند، دیگر احتیاجی نیست که برای درک وظایف خود معتقد باشد که وجود دیگری در بالای او قرار دارد و همچنین برای انجام وظایف خود محرک دیگری غیر از قوانین لازم ندارد». او می گوید: اگر انسان متجدد باید به صورت انسان بالغ زندگی کند، لازم است تمام قدرت های غیر واقعی خارجی را از خود دور سازد و فقط تابع عقل خویش باشد (همان، ص97-98).
نویسنده دیگری اندیشه انسان جدید، مانند نیچه، را اینگونه بیان می کند که: دین مانع رشد و بلوغ بشر است. ما به یک پدرِ بزرگ آسمانی نیازی نداریم. ما حاجتمند رشد و بلوغیم و نیازمندیم که خود والدین خود گردیم. به گفته نیچه، حال که خدا مرده است و ما آن یگانۀ قدسی را کشته ایم، باید خودمان خدا شویم و سرنوشت خود را در دست گیریم. مهم ترین مساله انسان جدید این است که آزاد باشد و خودش مدبر خودش باشد. و البته جریان غالب در اندیشه انسان جدید این است که دین با خودمدبر بودن انسان ناسازگار است (هاپ واکر، لوئیس، «دین به زندگی معنا می بخشد» در، معنای زندگی، ترجمه اعظم پویا، ص127-128).
تمام سخن هگل در کتاب «استقرار شریعت در مذهب مسیح» همین است. او در ابتدای این کتاب می گوید که شریعت به معنای پذیرفتن خدایی قانونگذار است که برای انسان تعیین تکلیف می کند و وظایف انسان و باید و نبایدهای او را مشخص می سازد. به گفته هگل، مسیح آمده بود تا انسان را از این باید و نبایدهایی که از بیرون به انسان تحمیل می شود آزاد و رها سازد. سخن اصلی مسیح این بوده است که انسان تنها باید از عقل و خرد خود دستور بگیرد. و البته نسلهای بعدی مسیحیان این سخن را تحریف کرده اند و شریعت را در این دین مستقر ساخته اند.
به هر حال سخن انسان مدرن این بوده است که مهمترین و ارزشمندترین اصل برای انسان خود فرمانروایی است. به این معنا که انسان تنها از عقل و خرد خود تبعیت کند و آن را حاکم گرداند. البته در این میان کسانی مانند کانت و هگل اصل وجود خدا و اصل دین را رد نکرده اند اما تلاش کرده اند قرائتی از آن ارائه دهند که این خودفرمانروایی را از انسان نگیرد و کسانی مانند نیچه اصل وجود خدا و ارزش و اعتبار دین را رد کرده اند.
پس باید گفت دغدغه اصلی انسان مدرن، چه خداشناس و چه ملحد، خودفرمانروایی انسان و حاکمیت عقل و خرد است. اما گویا این انسان جدید خودفرمانروایی را با ادیان تاریخی سازمان یافته ناسازگار می دیده است. پس در اینجا دو پرسش مهم مطرح است که پاسخ می طلبد. آیا مهم ترین ارزش برای انسان خودفرمانروایی و حاکمیت تمام عیار عقل و خرد است؟ اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد پرسش بعدی مطرح می شود که آیا ادیان تاریخی و سازمان یافته ضرورتا با خودفرمانروایی انسان و حاکمیت عقل و خرد او ناسازگارند و آیا هیچ قرائتی از هیچ یک از ادیان شناخته شده وجود ندارد که با این خودفرمانروایی سازگار باشد؟
قبل از پرداختن به پاسخ این دو پرسش مناسب است که اشاره ای به سخن یکی از اندیشمندان معاصر که گویا به گونه ای پاسخ این هر دو پرسش را می دهد، داشته باشیم. این استاد محترم در مصاحبه ای تحت عنوان «عقلانیت و معنویت» به پرسش اول به صورت مستقیم پاسخ نمی دهد اما از فحوای سخن ایشان روشن است که پاسخ ایشان به این پرسش مثبت است و حاکمیت عقل و خرد را بزرگ ترین و مهم ترین ارزش انسانی می داند. اما ایشان به پرسش دوم پاسخی روشن می دهد. ایشان معنویت را در مقابل دینداری قرار می دهد و می گوید:
«تعبد قوام دینداری است، دینداری غیر متعبدانه محال است و پارادوکسیکال است. هر دینداری باید به سخن کس یا کسانی بی چون و چرا التزام داشته باشد. معنویت متعبدانه نیز پارادوکسیکال است. تفاوت دینداری و معنویت این است که دینداری اگر تعبد نداشته باشد، دینداری نیست اما معنویت اگر متعبدانه باشد معنویت نیست».
ایشان درباره نگاه عقلانی انسان معنوی به هستی می گوید: «انسان معنوی بر اساس عقل و وجدان اخلاقی خودش عمل می کند، یعنی التزام نظری او به این یافته های عقل خودش است و التزام عملی او هم بر اساس یافته های وجه اخلاقی اش است، اما در عین حال جهان هستی را همقد و قواره عقل خودش نمی داند. بنابراین می تواند بپذیرد که چیزهایی در جهان هستند که این واقعیت ها فراتر از درک و دریافت عقل می باشند. و اگر قائل بود به اینکه واقعیتی از این واقعیت ها در جهان هست که من قدرت شناخت آن واقعیت را ندارم، آن موقع معنای آن این است که به وجود راز قائل است. در آن موقع یک انسان معنوی می داند که رازی در جهان هست یا رازهایی در جهان هستند؛ یعنی چیزهایی در جهان هست که من از بودن آنها با خبرم اما از چگونگی و چیستی آن بی خبرم که به آنها راز می گوییم. بنابراین، انسان معنوی وجود راز در جهان را منتفی و محال نمی داند و معتقد است چیزهایی در جهان هستند که در عین حال که هستند، در باب آنها هیچ سخنی نمی تواند بگوید، نه نفیا و نه اثباتا ... به تعبیر دیگر چیزهایی که خردپذیر و خرد ستیز هستند، راز نیستند. لذا راز را باید در میان خردگریزها جستجو کرد. در خردگریزها آنهایی که عقل ما در باب آنها هیچ چیز برای گفتن ندارد به اینها راز می گوییم. ممکن است حتی من بگویم زندگی پس از مرگ یک راز است یا جبر و اختیار، قضا و قدر و ... یک راز هستند».
ایشان تنها راه زندگی اصیل را زندگی معنوی می داند یعنی زندگی بر اساس فهم و تشخیص خود: «دو روش عقل و وجدان اخلاقی در جهان داریم پس هر موقع می خواهیم چیزی را قبول یا رد کنیم، فقط با توسل به عقل و وجدان اخلاقی ام قبول یا رد می کنم، اگر این کار را بکنیم یکی از مولفه های معنویت را داریم، چون یکی از مولفه های معنویت زندگی اصیل است. زندگی اصیل یعنی زندگی بر اساس فهم و تشخیص خود».
ایشان درباره رابطه یک انسان معنوی با ادیان سازمان یافته می گوید: «...البته این بدان معنا نیست که یک انسان معنوی سخنان بنیان گذاران هیچ دین و مذهبی را قبول ندارد منتها این سخنان را متعبدانه قبول ندارد. هر آدم معنوی نه فقط حق، بلکه وظیفه دارد سخنان بنیان گذاران همه ادیان و مذاهب جهان را بشنود و هرکدام را که با عقل و وجدان اخلاقی اش سازگار بود، بدان التزام عملی و نظری داشته باشد. بنابراین از این سخن اینگونه بر نمی آید که یک انسان معنوی به سخنان بنیانگذاران و ادیان جهانی اعتنا ندارد، بلکه آنها را از سر تعبد قبول ندارد. پس محال نیست که یک انسان معنوی آموزه های دین را بپذیرد، یعنی من می توانم انسان معنوی باشم و عشاء ربانی به جا آورم [و روزه بگیرم] و اما اگر این روزه را از سر تعبد بپذیرم، من را انسان متدین می کند و نه انسان معنوی».
قبل از پرداختن به اصل بحث به نظر می رسد که طرح نکاتی در رابطه با فرمایشات این استاد معظم مفید باشد:
1-ایشان انسان معنوی را در مقابل انسان دیندار قرار دادند. در رابطه با دو کلید-واژه «معنوی» و «دیندار» در کاربرد ایشان قدری ابهام وجود دارد. آیا «انسان معنوی» اشاره به یک مکتب یا جریان موجود در جهان است تا سخن ایشان یک قضیه خارجیه باشد، یا اینکه یک مفهوم کلی است؟ به نظر بعید می رسد که مقصود اولی باشد و اگر مقصود دومی باشد این صرفا یک جعل اصطلاح است. به چه دلیل واژه «معنوی» شامل انسان دیندار نمی شود؟ نکته دیگر اینکه ایشان از کلمه «دیندار» سخن به میان می آورد و نه «ادیان تاریخی سازمان یافته». سخن ایشان از این جهت با سخن امثال کانت و هگل تفاوت دارد. چرا که اینان «دینداری» را در تقابل با خودفرمانروایی نمی بینند، بلکه دین سازمان یافته، برای مثال مسیحیت کنونی، را با حاکمیت عقل و خرد ناسازگار می بینند و حتی تلاش می کنند قرائتی از مسیحیت ارائه دهند که با خودفرمانروایی انسان ناسازگار نباشد (برای مثال، ر.ک. کالین براون، فلسفه و ایمان مسیحی، ص101).
یه هر حال طبق تعریف ایشان انسان معنوی کسی است که تنها به حکم عقل و خرد خود گردن می نهد و انسان دیندار کسی است که به ندای وحی گوش فرا می دهد.
2-ایشان «تعبد» را قوام دینداری و «تعقل» را قوام معنویت می داند. آیا واقعا در همه ادیان و همه قرائت های از ادیان اینگونه است که، به فرموده ایشان، اطاعت محض و بی چون و چرا طلب شود؟ این سخنی است که موضوع این نوشتار است. سخن ما این است که از متون دینی ما بر می آید که وحی دعوت به تعقل و خردورزی است. دعوت وحی این نیست که بیایید و بی چون و چرا تبعیت کنید، بلکه این است که بیایید و تعقل کنید و از تبعیت بی چون و چرا دست بردارید و عقل و خرد را حاکم قرار دهید. حتی سخن وحی و پیامبر را در صورتی بپذیرید که آن را با عقل و فطرت خود هماهنگ یافتید.
3-ایشان می فرماید که انسان معنوی سخن بنیان گذاران ادیان را می شنود و اگر آن را مطابق عقل و خرد و وجدان اخلاقی خود یافت آن را می پذیرد. این سخن متن دعوت قرآن است که می فرماید: «فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، بشارت بده به بندگان من کسانی که سخن را می شنوند و بهترین را بر میگزینند»(زمر/19). مطابق این آیه قرآن یک انسان دیندار مسلمان می تواند و باید با عقل و خرد خود سخنان را بسنجد و اگر چنین کسی، به تعبیر ایشان، انسان معنوی است، یک مسلمان باید انسان معنوی باشد.
4-ایشان پذیرفته است که با عقل و خرد نمی توان همه زوایای هستی را کاوید و بر آنها احاطه یافت و امور زیادی، راز یا خردگریز باقی می ماند. حال سخن این است که اگر کسی عقل و خرد خود را حاکم کرد و در امور خردپذیر و خرد ستیز تنها از عقل خود پیروی کرد و با همان حکم عقل و با برهان روشن به حجیت و اعتبار وحی رسید و امور خردگریز و راز را از طریق وحی دریافت کرد، آیا چنین کسی از راه زندگی اصیل، به تعبیر ایشان، خارج شده است؟ فرض کنید کسی می خواهدعقل و خرد خود را حاکم کند. او متعهد می شود که در همه امور عالم، یعنی در ابعاد نظری، چیزی را بپذیرد که عقل او می گوید. او جهان را با عقل خود مطالعه کرد و به وجود خدا رسید و به آن گردن نهاد. همچنین او قرآن مجید را مطالعه کرد و تاریخ قرآن و فضای حجاز را، که ظرف پیدایش این کتاب است، مطالعه کرد و عقل او به صورتی روشن و آشکار حکم کرد که این کتاب نمی تواند کتابی زمینی باشد. بعد دید که در این کتاب سخنانی درباره خرد گریزها، مانند وجود فرشته یا، به تعبیر ایشان، وجود معاد، آمده است. آیا اگر چنین کسی به این امور گردن نهاد، زندگی اصیل را از دست داده و حاکمیت عقل و خرد را نپذیرفته است؟ آیا پذیرفتن چیزی که عقل به آن دسترسی ندارد، آن هم با مبنایی عقلانی، زیر پا گذاشتن عقل و خرد است؟
5-ایشان درباره ابعاد عملی می فرماید ممکن است یک انسان معنوی عشاء ربانی یا روزه را بپذیرد اما پذیرش او از طریق تعبد نیست، بلکه از طریق عقل است. مثال ایشان در بخش عبادی دین است. در دین اسلام مهمترین عبادت نماز است و البته همه ارزش نماز، همانطور که در قرآن مجید تصریح شده است، به این است که در بردارنده یاد خداست (طه/14).
حال سخن این است که آیا اگر کسی با عقل و خرد خویش خدا را یافت و نیز با همین عقل و خرد ارزش یاد خدا و تاثیر آن بر آرامش روح و روان و نیز اصلاح زندگی را دریافت و تنها طریقه این یاد خدا و شکل و صورت آن را از وحی گرفت، عقل و خرد خود را نادیده گرفته است؟
این درباره عبادیات دین بود که روح آن یاد خداست. اما درباره احکام اجتماعی دین، که روح آن عدالت است و بخش وسیعی از دینداران عقل را تنها حاکم در حسن عدل و قبح ظلم می دانند و حکم عقل را در شناخت مصادیق آن معتبر می دانند، بحث روشن تر است. و باز در اخلاقیات از این هم روشن تر است، چرا که بسیاری احکام اخلاقی دین را ارشاد به حکم عقل می دانند. البته یک دیندار اگر در جایی مانند قتل از روی ترحم، یعنی آمپول زدن به بیماری که هیچ امیدی به بهبودی او نیست و تنها درد می کشد و التماس می کند که او را با یک آمپول خلاص کنند، عقلش به حکم روشنی نرسید، در چنین موردی جانب شرع را می گیرد و قتل از روی ترحم را مجاز نمی شمارد. در اینجا این انسان هرگز با حکم عقل خود مخالفت نکرده بلکه از عقل خود پیروی کرده است؛ چرا که عقل می گوید از آنجا که با حکم مستقل عقل به راه روشنی نرسیدی، پیروی از شرع حتی اگر ظن آور باشد ترجیح دارد.
6-ایشان از یک سو دغدغه اصلی انسان معنوی را کاهش درد و رنج انسان ها می شمارد. اما از سوی دیگر مسائل کلیدی مانند جبر و اختیار، قضا و قدر، معاد و ... را رازهایی می شمارد که عقل انسان معنوی راهی به آنها ندارد. حال پرسش این است که اینها پرسش های اساسی و وجودی بشر هستند که تا پاسخی برای آنها نیابد معنای وجود او و درد و رنج او و راه درمان رنج او را نمی توان شناخت. انسانی که معلوم نیست که مجبور است یا مختار چگونه می توان دردش را شناخت و چگونه می توان درد او را مداوا کرد؟ انسانی که معلوم نیست سرنوشت او از پیش رقم خورده است یا خودش رقم می زند چگونه می توان درد و رنجش را معالجه کرد؟ برای انسانی که معلوم نیست اهل این دنیاست یا این دنیا مقدمه زندگی اوست و زندگی اصلی او در دنیای دیگری است، چگونه می توان نسخه پیچید؟
اینها پرسش هایی بود که یک شاگرد می توانست از یک استاد بپرسد و در واقع ابهاماتی بود که در سخن استاد برای یک دانش آموز وجود داشت. اما اصل سخن ایشان باز می تواند این باشد که مهمترین ارزش در زندگی انسان این است که عقل و خرد حاکم گردد و انسان خود فرمانروای خویش گردد و در واقع دین جلوی این خود فرمانروایی را می گیرد. از این جهت سخن ایشان با سخن اندیشمندان غربی، که مورد اشاره قرار گرفت، شباهت دارد.
حال به اصل دو پرسشی که مطرح شد بر می گردیم. آیا بالاترین ارزش زندگی انسان خود فرمانروایی و حاکمیت عقل و خرد است؟ نویسنده ای غربی به این پرسش پاسخ منفی می دهد و می گوید برای مثال معناداری زندگی برتر و بالاتر از خودفرمانروایی است («دین به زندگی معنا می بخشد» در «معنای زندگی»، ترجمه اعظم پویا، ص129-131).
اما به نظر می رسد که این سخن ناصواب باشد. انسانیت انسان به حاکمیت عقل و خرد است. اگر تفاوت انسان با موجودات دیگر همین عقل و خرد و همین اختیار به کارگیری عقل و خرد است، پس گرفتن حاکمیت عقل و خرد در واقع گرفتن هویت انسانی است. قرآن مجید جدایی ناپذیری سرشت عقلانی انسان و خودفرمانروایی او را در کوتاهترین لفظ ممکن اینگونه بیان می فرماید: «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا. انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا؛ ما انسان را از نطفه ای آمیخته آفریدیم تا او را بیازماییم و وی را شنوا و بینا گردانیدیم. ما راه را بدو نمودیم یا سپاسگذار خواهد بود و یا ناسپاسگذار» (انسان/2-3).
پس انسان، عاقل و صاحب درک و فهم آفریده شده است و راه را خود می شناسد و البته همین باعث میشود که راه را خود برگزیند و در واقع خود حاکم خویش باشد.
اما پرسش دوم این است که آیا دین این خود فرمانروایی را اجازه می دهد؟ به تعبیر دیگر خداوند پیامبرانی مبعوث کرده و به آنان پیام داده است. آیا مردم باید از عقل و خرد خود استفاده کنند یا اینکه سخن پیامبران را بشنوند و تبعیت کنند؟
پاسخ ما این است که از متون اسلامی بر می آید که دین نه تنها مانع خود فرمانروایی نیست، بلکه پیام اصلی آن خودفرمانروایی است. کافی است که انسان برای نمونه وصیتی از امام کاظم(ع) به هشام ابن حکم را مرور کند تا به روشنی این مهم را دریابد. آن حضرت در فرازی از این وصیت می فرماید:
«یا هشام! ما بعث الله انبیاءه و رسله الی عباده الا لیعقلوا عن الله؛ فاحسنهم استجابة احسنهم معرفة الله و اعلمهم بامر الله احسنهم عقلا، و اعقلهم ارفعهم درجة فی الدنیا و الاخرة؛ ای هشام! خدا پیامبران و رسولانش را به سوی بندگانش گسیل نداشت جز برای اینکه آنان از طرف خدا تعقل کنند، و کسانی بهتر این فرستادگان را پذیرا می شوند که شناختشان از خدا بهتر باشد و کسانی بهتر دستور خدا را می فهمند که عاقل تر باشند و عاقل ترین آنان در دنیا و آخرت از رتبه و درجه ای برتر و بالاتر برخوردار خواهند بود» (تحف العقول، وصیت امام کاظم(ع) به هشام ابن حکم).
در ادبیات عرب گفته می شود که استثنای در سیاق نفی حکایت از تاکید بسیار زیاد دارد. امام(ع) در جمله ای منفی هدف بعثت انبیا را منحصر در تعقل مردم می کند و در ادامه پذیرفته شدن انبیا توسط مردم و راه شناخت درخواست خدا از انسان ها را عقل و خرد انسان معرفی می کند و نیز تنها عاملی که باعث تعیین جایگاه انسان می شود را میزان تعقل و خردورزی آنان می داند.
آن حضرت در فرازی از این وصیت پیامبران را در کنار عقل قرار می دهد و هر دو را دو حجت الهی میشمارد: «ان لله علی الناس حجتین، حجة ظاهرة و حجة باطنة. فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمه و اما الباطنة فالعقول؛ به راستی برای خدا بر مردم دو حجت است یکی حجت ظاهر و دیگری حجت باطن. حجت ظاهر همان رسولان و پیامبران و امامانند و حجت باطن عقل و خرد است (همان).
اما در فرازی دیگر گویا برای عقل جایگاهی رفیع تر قائل می شود و به گونه ای سخن می گوید که اگر حجیت عقل نباشد حجیت دیگر هم ناقص و نا تمام است:«ان الله عزوجل اکمل للناس الحجج بالعقول و افضی الیهم بالبیان و دلهم علی ربوبیته بالادلّاء...؛ به راستی خدای تعالی به وسیله عقل ها حجت ها را بر انسان ها تمام کرد و حق را برای آنها بیان نمود و با دلیل و برهان آنان را به پروردگارشان رهنمون شد...» (همان).
آن حضرت در ادامه مواردی را ذکر می کند که در آنها خداوند در زمینه های مختلف اعتقادی و عملی مردم را به خاطر عدم تعقل مورد مواخذه قرار می دهد یا پس از بیان آیات و نشانه ها اشاره می کند که این نشانه ها را تنها با تعقل می توان دریافت و ...
از این سخنان به روشنی بر می آید که بعثت انبیا و ارسال رسل و انزال وحی نه تنها مانع تعقل و خردورزی انسان نیست بلکه هدف آن تنها این است که انسان تعقل کند. مطابق این سخنان انبیا نیامده اند که بگویند از دیگران اطاعت نکنید و از ما اطاعت کنید، بلکه آنان آمده اند که بگویند از هیچ کس بی چون و چرا و چشم و گوش بسته اطاعت نکنید. سخن آنان این بود که چشم و گوش بسته اطاعت نکنید و سخن ما را نیز بشنوید و درباره آن تامل کنید و اگر آن را با عقل و فطرت خود حق یافتید بپذیرید. مقایسه چند فراز دیگر از وصیت امام(ع) این نکته را آشکار می سازد . آن حضرت در فرازی می فرماید: «ای هشام خداوند کسانی را که خردورزی نمی کنند نکوهش کرده است و فرموده است که: و هرگاه به آنان گفته شود پیروی کنید از آنچه خدا نازل کرده گویند پیروی می کنیم آنچه را که پدران خود را بر آن یافتیم؛ آیا پدرانشان اینگونه نبودند که تعقل نمی کردند و [در نتیجه] راه را نمی یافتند» (بقره/165) (همان).
اگر در این فقره تقلید کورکورانه بدون تعقل را محکوم کرده، در فقره ای دیگر تعقل را در این می داند که کسی سخنان را بشنود و درباره آنها تفکر و تعقل کند: «خداوند تعالی اهل عقل و فهم را در کتابش بشارت داد و فرمود: بشارت بده به بندگان من، به آن کسانی که گفتار را می شنوند و بهترین آنها را می پذیرند. آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان می کند و آنان همان خردمندان هستند» (زمر/19)(همان).
پس تا اینجا همه چیز به تعقل بر می گردد. انسان باید سخن را حتی سخن انبیا را بشنود و درباره آن اندیشه کند. آن حضرت در فرازی دیگر این نکته را بیان می کند که انسان عاقل یک راهنما بیشتر ندارد و آن تفکر و اندیشه است: «یا هشام! لکل شیء دلیل و دلیل العاقل التفکر؛ ای هشام! برای هر چیزی دلیل است و دلیل انسان عاقل اندیشیدن و فکر کردن است» (همان).
اینکه هدف از بعثت انبیا و انزال وحی این است که مردم تعقل کنند در آیات و روایات تکرار شده است. امام علی(ع) می فرماید:
«فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسیّ نعمته، و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول ... ؛ خداوند پیامبرانش را در میان انسان ها بر انگیخت و پی در پی رسولان خود را به سوی آنان فرستاد، تا پیمان فطرت را از آنان مطالبه نمایند، و نعمت های فراموش شده را به یاد آنان آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجت را بر آنان تمام گردانند و گنج های پنهانی عقل ها را آشکار سازند ...» (نهج البلاغه، خ2).
اگر در سخن امام علی(ع) هدف از بعثت انبیا یادآوری فطرت و بیرون آوردن گنجینه عقول است در آیات متعدد قرآنی سخن از این رفته است که کار پیامبر تنها تذکر و یادآوری است (غاشیه/21) و قرآن مجید تنها ذکر و یادآوری است و ... (ص/87؛ یس/69). پس قرآن مجید و پیامبر(ص) سخنی بیرون از عقل و فطرت بشر نیاورده اند و تنها انسان ها را به این عقل و فطرت دعوت می کنند.
در آیه ای دیگر هدف از بعثت انبیا چنین بیان شده است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛ هر آینه پیامبران خود را با ادله روشن فرستادیم و کتاب و میزان [عقل] را با آنان همراه کردیم تا مردم قسط و عدل را به پا دارند» (حدید/25)
اگر هدف از بعثت انبیا اجرای عدالت است و اگر وحی و عقل به عنوان دو وسیله همراه پیامبر هستند تا مردم عدل را به پا دارند، و اگر انسان ها با عقل خود هم حسن عدل را می فهمند و هم مصادیق آن را، پس باز فلسفه بعثت انبیا دعوت به تعقل و خردورزی است.
هر چند از ظاهر آیه ای از قرآن بر می آید که دو راه برای نجات و رستگاری انسان وجود دارد یکی شنیدن ندای وحی و دیگری تعقل کردن، چنان که خداوند سخن اهل دوزخ را اینگونه نقل می کند که: «و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر؛ و گویند: اگر گوش فرا داده بودیم یا تعقل کرده بودیم در میان دوزخیان نبودیم» (ملک/10)، اما از آیات دیگر بر می آید (مانند، زمر/19) که شنیدن تنها و تفکر و تامل نکردن ارزشی ندارد. پس مقصود از آیه این است که دو راه برای رستگاری وجود دارد یکی تعقل و تامل مستقیم و دیگری شنیدن سخن انبیا و تامل کردن درباره آنها. که البته اگر به معنای واقعی یکی از این دو راه را انسان در پیش گیرد اهل رستگاری است، هرچند از کنار هیچ یک از این دو نمی تواند و نباید بی اعتنا رد شود.
پس باید چنین نتیجه بگیریم که هدف اصلی بعثت انبیا دعوت به تعقل و خردورزی است. قرآن مجید و احادیث اسلامی انسان ها را دعوت به تعقل و تفکر می کنند. سخن متون اسلامی این است که تبعیت محض و کورکورانه و بی چون و چرا و بدون تعقل مردود است. حتی در بعد عملی دین که می توان آن را به سه بخش عبادیات، احکام اجتماعی و اخلاق تقسیم کرد سخن از تبعیت محض و کورکورانه و تعطیلی عقل و خرد نیست. اینکه خداوند می فرماید: «الا بذکر الله تطمئن القلوب؛ آگاه باشید که با یاد خدا دل ها آرام می گیرد» (رعد/28) نکته ای نیست که با عقل و خرد انسان بیگانه باشد و حتی کسانی که در غرب جدید کارکردگرا هستند و چه بسا حقانیتی برای دین قائل نیستند، این نکته را قبول دارند که عبادت برای مومن آرامبخش است. تنها چیزی را که از انسان خواسته شده است که بپذیرد این است که برای مثال این یاد خدا در شکل نماز باشد: «اقم الصلاة لذکری؛ برای یاد من نماز بخوان»(طه/14). پس این درخواست به هیچ وجه چیزی خلاف عقل و فطرت انسان ها نیست.
خداوند در آیه ای دیگر تمام خواسته های دیگر خود را بیان می کند «ان الله یامر بالعدل و الاحسان؛ خدا به عدالت و نیکویی فرمان می دهد» (نحل/90). عدل همان روح احکام اجتماعی دین است و عقل انسان نیز می تواند آن را درک کند. هیچ حکمی که عقل انسان آن را عادلانه نداند نباید در دین باشد و هر برداشتی از دین که خلاف این باشد برداشتی نادرست است. بخش دوم خواسته های خداوند نیکویی است که همان اخلاق است. همگان بر آنند که این بخش از دستورات دین همه ارشاد به حکم عقل و خرد است.
پس باید نتیجه بگیریم که هدف از بعثت انبیا مطابق متون اسلامی دعوت به عقل و خرد و حاکمیت عقل و خرد و در واقع فرمانروایی انسان بر خویشتن است. حداقل می توان گفت که می تواند قرائتی از دین وجود داشته باشد که با خودفرمانروایی انسان سازگار باشد. بنابراین این حکم کلی که دین و دینداری با حاکمیت عقل و خرد و خودفرمانروایی انسان ناسازگار است، حکمی و سخنی ناصواب است.

منتشر شده در پیشوایان
بازگشت به بالا