مسعود ادیب: ویترین جامعه ما، آخوندی شده است/ نباید نمایش مردمی بودن را اجرا کنیم

حجت‌الاسلام والمسلمین مسعود ادیب، کمرنگ شدن ارتباط روحانیت با مردم را به دلیل ورود روحانیت به قدرت می داند. او با انتقاد از حضور بیش از حد روحانیت در قدرت، چاره راه را کمتر شدن تعداد آنها در مناصب اجرایی، بیان و تاکید می کند: روحانیت اگر در موضع مطالبه‌گری باشد بیشتر می‌تواند با مردم همراه باشد تا وقتی که خودش در موضع پاسخگویی باشد.

چکیده مصاحبه:

    _ اولین آسیبی که روحانیت گرفتار شد این است که در بُعد عملی خیلی بیشتر از بعد نظری مشغول شد

    _ در بُعد عملی گاه روحانیون به کارهایی مشغول شدند که کارویژه آنها نبود

    _ روحانی بودن نه حق و امتیازی برای تصدی پاره ای از سمت ها پدید می آورد و نه ممانعتی ایجاد می‌کند

    _ این جزو کارویژه روحانیت نیست که رییس جمهور یا رییس دستگاه‌های اجرایی کشور شود

    _ مردم به خاطر نیازهای عملی خود با روحانیت گره خوردند

    _ در عرصه سیاسی ناچار هستیم که با معیارها و ملاک های دینی عمل کنیم

    _ اگر مردم فکر کنند روحانیت به جناح سیاسی گرایش دارد، بسیار خطرناک است

    _ روحانیت اگر در موضع مطالبه گری باشد بیشتر می‌تواند با مردم همراه باشد تا وقتی که خودش در موضع پاسخگویی باشد

    _ اینکه بسیاری از مناصب باید در اختیار روحانیون باشد توجیه درستی ندارد

    _ اگر راه را باز کنیم که غیر روحانی ها هم در خبرگان حضور پیدا کنند نقش زیادی را در تقویت خبرگان ایفا می‌کند و از سوی دیگر این احساس را ایجاد نمی‌کند که حکومت در انحصار روحانیت است

    _ شاید نیاز باشد در موضوع نمایندگان روحانی در دستگا ها تجدید نظر شود / حضور نماینده گان روحانی در همه دستگاه‌ها و نقش تعیین کننده ای که دارند به اصلاحی تر شدن فضا کمک نکرده است

    _ ویترین جامعه ما آخوندی شده است

    _ اگر روحانیت از این نمود و ظهوری که در عرصه سیاسی دارد کم کند بهتر است

    _ نباید نمایش مردمی بودن را اجرا کنیم

    _ ناله کردن در منبر از اینکه آمار طلاق بالا رفته و بی دین شدیم، مشکلی را حل نمی‌کند

متن گفت و گوی حجت الاسلام والمسلمین مسعود ادیب با شفقنا را در ادامه بخوانید:

*اخیرا انتقادات زیادی نسبت به روحانیت مطرح میشود که بعضا وارد حوزه‌هایی می شوند که با کارویژه اصلی آنها فاصله زیادی دارد. چه شرایطی باعث شده است که برخی بزرگان روحانی نسبت به کارکرد روحانیت و محبوبیت آنها هشدار میدهند؟

ادیب: من قبل از اینکه بخواهم مستقیم به سوالی که مطرح کردید پاسخ دهم اجازه می‌خواهم توضیحی راجع به کارویژه روحانیت عرض کنم تا ببینیم بعد از انقلاب روحانیت چقدر در این زمینه موفق بوده است. بر اساس آنچه که در یکی دو قرن اخیر جا افتاده و نقش روحانیت در جامعه اسلامی و ایرانی ما بوده دو کار اصلی می‌توان برای روحانیت ذکر کرد یکی بُعد نظری و معرفتی و دیگری بُعد عملی و کاربردی است. در بعد نظری و معرفتی، قرار بر این بوده که روحانیت تبیین کننده و توضیح دهنده اسلام باشد، سوالات مردم در حیطه ای که به اسلام مربوط است را پاسخ دهد، نیازهای معرفتی و فکری جامعه را برآورده کند و با رجوع به کتاب و سنت و منابع دینی بتواند پاسخگوی نیازهای معرفتی جامعه باشد. مخصوصا با توجه به اینکه روزگار ما روزگاری است که از چند قرن پیش در اثر مواجهه جهان اسلام با تمدن مدرن و اتفاقاتی که در مغرب زمین افتاده است سوال‌ها و چالش‌های جدی فراوانی پیش روی مسلمانان بوده است بنابراین روحانیت باید کار سنگینی را بر عهده می‌گرفت اما اینکه چقدر موفق بوده توضیحاتی را در ادامه عرض می‌کنم. این یک بُعد کار روحانیت است. بعد دیگر، بُعد عملی روحانیت بود که آن ارتباط با مردم، ایفا کردن نقش یک جامعه مدنی یعنی یک گروه و شبکه اجتماعی نسبتا منسجم و گسترده که در عین اینکه دولتی و حکومتی نیست از یک انسجام و سازماندهی قابل قبولی برخوردار است. همچنین هم حضور در عرصه زندگی مردم، پاسخ به نیازهای روزمره دینی آنها از مسایل شخصی و خانوادگی تا مسایل اجتماعی که به مردم مربوط می‌شود و گره گشایی در زندگی آنها که روحانیت در یکی دو قرن گذشته عهده دار شده است. اینکه می‌گویم یکی دو قرن گذشته به این دلیل است که در طول تاریخ روحانیت در اسلام و شیعه چنین بوده است اما در یکی دو قرن گذشته به شکل خاصی اتفاق افتاده که طبیعتا با گذشته کمی متفاوت است. همین دو موقعیت باعث شد که در جریان انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ روحانیت بتواند نقش عمده‌ای را ایفا کند اگرچه انقلاب محدود به روحانیت نبود و اگرچه منشا انقلاب صرفا مسایل انتقادی و دینی نبود ولی به دلیل اینکه روحانیت به نسبت بقیه برای پاسخگویی به مسایل، ایده بیشتری داشت یعنی به چالش گرفتن اتاق فکری دوران پهلوی و دوم اینکه شبکه اجتماعی نسبتا گسترده ای داشت و با مردم مانوس بود این دو امتیاز این فرصت را به روحانیت داد که اولا انقلاب اسلامی به گونه ای با روحانیت گره بخورد و طبیعتا این گره خوردگی بعد از انقلاب هم پای روحانیت را به طور طبیعی به عرصه اداری کشور و جامعه باز کرد و دوم هم مقبولیتی که در نزد مردم داشت و هم فرصتی که انقلاب اسلامی پدید آورده بود روحانیت را به این وادی کشید. اولین اشکال یا آسیبی که می‌شود گفت روحانیت گرفتار شد این است که در بُعد عملی خیلی بیشتر از بعد نظری مشغول شد. بعد از انقلاب بیشترین توان مجموعه روحانیت به لحاظ کمی و کیفی مصروف به بُعد عملی خدمت او به جامعه شد و در بُعد نظری لااقل تا مدتی با کم کاری و رکود مواجه شدیم. البته بعدها تا حدودی تلاش برای ترمیم این نقص در بُعد نظری انجام شد که درباره آن هم نکاتی را عرض خواهم کرد. دومین مشکلی که پیش آمد این بود که در بُعد عملی هم گاه روحانیون به کارهایی مشغول شدند که کارویژه آنها نبود. یکسری کارها به اقتضای صنف، تحصیلات و طبقه اجتماعی روحانی، کارویژه او است ولی بعد از انقلاب وارد کارهایی شدند که به هیج وجه برای روحانی لازم نبود که وارد آن کارها شوند.

آنچه اخیرا یکی از مراجع عظام در مورد سیاسی شدن روحانیون و ورود بیش از حدشان به کار سیاسی فرمودند را می شود اینگونه فهمید و معنا کرد که اگر مراد این باشد که روحانیت کاری به سیاست نداشته باشد که من بعید می دانم آن بزرگوار هم نظر مبارکشان این بوده اما اگر مراد این باشد که کارویژه اول روحانیت تصدی پاره ای از سمت‌های سیاسی نیست، درست است. یعنی روحانی به عنوان یکی از اعضای جامعه حق دارد در هر سمتی تصدی کند، حق دارد در معرض هر انتخابی قرار بگیرد به شرط اینکه شایستگی های لازم آن را داشته باشد. روحانی بودن نه حق و امتیازی برای تصدی پاره ای از سمت ها پدید می‌آورد و نه ممانعتی ایجاد می‌کند. فارغ از اینکه صلاحیت های لازم را باید داشته باشد اما نباید خیال کنیم که آن سمت‌ها به نوعی با شأن روحانی، گره خورده است. از اول انقلاب به غیر از سه مورد، تمام روسای جمهور ما روحانی بودند یعنی به غیر از آقایان بنی صدر، رجایی و احمدی نژاد، الباقی روسای جمهور ما آیت الله خامنه ای، مرحوم هاشمی رفسنجانی، آقای خاتمی و دکتر روحانی از روحانیون بودند. این جزو کارویژه روحانیت نیست که رییس جمهور یا رییس  دستگاه‌های اجرایی کشور شود البته به عنوان یک روحانی ممکن است مقبولیت مردمی داشته باشند یا حتی در سمت ریاست جمهوری هم خدمات خیلی خوبی را ارایه دهند و ریس جمهور موفقی باشند که اینها بحث دیگری است اما ریس جمهور شدن و رییس مجلس شدن جزو کارویژه های روحانیت نیست. حالا شما سطح کلان ریاست جمهوری و ریاست قوه مقننه را در نظر بگیرید به همین ترتیب در خیلی از شوون و جایگاه اجتماعی، روحانیت وارد شده است که کارویژه آنها نبوده و عملا آن ارتباطش با مردم هم کمرنگ شده است. بالاخره مردم به خاطر نیازهای عملی خود با روحانیت گره خوردند؛ مسایل شخصی و خانوادگی و مشاوره دادن و یک نوع تربیت دینی و اعمال و رفتارهای دینی را مدیریت کردن اینها کارهایی است که مردم از روحانیت می‌خواستند که رسمی شدن پاره‌ای از این کارها باعث شده است آن جایگاه مردمی خدشه ببیند. به طور طبیعی مردم خیلی از حاجت ها و مشکلات خود را به روحانیون ارایه می کردند ولی وقتی در قالب یک سمت رسمی در دوران بعد از انقلاب وارد می شود ممکن است کمی آن جنبه مردمی را تضعیف کند. فرضا مردم در طول سال‌ها مراسم مذهبی برگزار کرده و با یک تلفن از روحانیون برای حضور در این مراسم دعوت می کردند ولی الان می‌بینیم که در قالب دستگاه‌های مختلف مانند سازمان تبلیغات، دفتر تبلیغات مراکز اعزام مبلغ در سپاه و جهاد، عملا جنبه دولتی پیدا می‌کنند. من نمی‌گویم این کار اتفاق نیفتد طبیعتا یکی از وظایف دولت اسلامی تامین اینگونه نیازهای جامعه است ولی اتفاقی که می افتد این است که مردم وقتی خودشان از روحانی دعوت نمی‌کنند این روحانی فرستاده دستگاه دولتی است نه مهمان مردم. این تاثیر خوبی ندارد.

* چه باید کرد که ارتباط مردمی روحانیون که سابقا وجود داشت حفظ شود؟

ادیب: باید تمهیدات بیشتری در مورد آن اندیشیده شود. مساله دیگری که در زمینه حضور روحانیت وجود دارد نوع کار سیاسی است که روحانیت انجام می دهد. به یک معنا کار سیاسی، جزیی از کار اجتماعی و فرهنگی ماست و به همین دلیل جزوی از کار دینی ماست. من جمله معروف شهید مدرس را که سیاست ما عین دیانت ماست اینگونه می‌فهمم که مثل همه عرصه‌های دیگر زندگی سیاسی و فرهنگی که از دینداری ما تاثیر می‌پذیرد و دین در آنجا حرفی برای گفتن دارد، ما در عرصه سیاسی هم ناچار هستیم که با معیارها و ملاک‌های دینی عمل کنیم اما معنایش این نیست که یک روز مردم تلقی کنند که روحانیت به فلان حزب نزدیک تر است، حوزه علمیه از فلان کاندیدا در انتخابات حمایت می‌کند یا نظام مرجعیت و نظام روحانیت متمایل به این گرایش فکری سیاسی هستند. این طرز فکرها اگر وجود داشته باشد خطرناک است. در خصوص آن تعبیری که مرجع عالیقدر فرمودند “عده ای پرچم دوش می گیرند و تبلیغات سیاسی می کنند” باید گفت بله ممکن است یک روحانی تشخیص دهد که باید کاندیدا شود خب کاندیدا می شود و یک روحانی هم از او به عنوان یک شهروند دفاع می‌کند که ایرادی ندارد اما اگر بخواهد تکثری که در جامعه است در روحانیت دیده نشود و روحانیت بخواهد در مواضع سیاسی و حزبی به گونه ای ورود پیدا کند که مردم احساس کنند به یک جریان خاص متمایل است طبیعتا آن بُعد مردمی روحانیت را تحت تاثیر منفی قرار می دهد که باید از آن پرهیز کرد. در بُعد نظری هم که اشاره کردم بعد از انقلاب ما با چند دسته چالش‌های نظری مواجه بودیم یک دسته چالش‌هایی که ربطی به انقلاب و جمهوری اسلامی ندارد بلکه مربوط می شود به مدرنیته و مواجه شدن دنیای اسلام با مدرنیته که این چالش ها تازگی ندارد و شاید ۱۰۰الی ۱۵۰ سال است که شروع شده و طبیعتا هرچه پیشتر می رویم پیچیده تر و انبوه تر می‌شود و قبل از انقلاب متاسفانه افراد زیادی متصدی پاسخگویی به این نیازها و سوالات نبودند و معدود افرادی اعم از علامه طباطبایی و شاگردان ایشان و عده ای در دانشگاه و حوزه امثال آیت الله شهید مطهری، آیت الله مکارم شیرازی و در دانشگاه هم مرحوم مهندس بازرگان در این زمینه‌ها کار می‌کردند.

بعد از انقلاب وقتی قرار شد نظام کشور نظام جمهوری اسلامی وجود داشته باشد و پاسخ بسیاری از سوالات از دین پرسیده شود، این سوالات و این نیازها اقتضای این را داشت که روحانیون کار سنگین تری در بعد نظری داشته باشند چه در عرصه فقاهت و چه در عرصه کلان و اعتقادات اسلامی و چه در عرصه اخلاق و شاید آن اشتغالی که به کارهای روزمره پیدا کرده و شاید عدم آمادگی که حوزه به نسبت پدیده انقلاب داشت در این جهت یک مقداری متاسفانه با کمبود مواجه شد. مساله دیگری که به آن افزوده شد این است که با انقلاب ارتباطاتی و گسترده شدن شبکه‌های ارتباطاتی پای بحث های بسیار و مباحث جدیدی در جامعه باز شد و باز روحانیت به موقع آماده پاسخگویی به نحو کافی نبود و بعد هم طبیعتا اسلامی شدن حکومت و پررنگ شدن تبلیغات اسلامی، اقتضائاتی به بار آورد مثل اینکه ابعادی از دین جنبه کالای فرهنگی پیدا کرد و هم مشتری در جامعه پیدا کرد و هم فروشنده. آنچه به عنوان خرافات امروز مطرح می شود یک نوع کالای فرهنگی فاسد و غیر استانداردی است که از منبع دین یا به عنوان دین و با برچسب دین تهیه می شود و چون متاسفانه مشتری دارد در جامعه فروخته می شود. طبیعتا روحانیت باید در تهیه کالای فرهنگی از منبع و مخزن دین، نظارت بر استاندارد بودن اینگونه کالاها و پاسخگویی درست و مثبت به نیازهای جامعه نقش مهم و جدی را ایفا می‌کرد که بعد از انقلاب چون هم تقاضا بیشتر شده، هم جامعه بزرگ تر شده بود و هم در داخل و خارج کشور توجه ها معطوف به بعد فرهنگی دین شده بود به نظر من در این زمینه کارنامه روحانیت آنچنان که باید باشد و از آن توقع می رود، نیست. البته تلاش‌هایی صورت گرفته و اقداماتی انجام شده و انجام می‌شود و به نظر می‌آید که لااقل خیلی از نهادها و بزرگان متوجه این کمبودها شده‌اند. صحبت‌هایی که اخیرا مرجع عالیقدر مطرح کردند به نظر من معطوف به این است و با تلاش‌هایی که در حوزه صورت می‌گیرد احساس می‌شود که به پاسخگویی به این نیازها توجه می‌شود که امیدواریم نتیجه بخش باشد و در آینده نه چندان دور آن وظایفی که اولا و به ذات بر دوش روحانیت است به درستی ایفا شود.

* در صحبت‌های خود مطرح کردید که قبل از انقلاب، انتقادات و مسایلی که علیه رژیم پهلوی بود توسط روحانیت به چالش کشیده می‌شد اما بعد از انقلاب کمتر شاهد این مساله بودیم چون روحانیت مستقیم وارد مسایل اجرایی شد و این انتقادات کمتر شد. این مطالبه گری در حال حاضر چطور می تواند شکل بگیرد؟

ادیب: بله یک علتش می‌تواند این باشد. روحانیت قبل از انقلاب نقش جامعه مدنی را ایفا می‌کرد یعنی به نوعی زبان مردم بود و می‌توانست از حکومت مطالبه کند حالا روحانیت خودش حکومت است یا لااقل بخش قابل توجهی از حکومت است. طنز قضیه این است که همین زبان مطالبه گری را روحانیت حفظ کرده است یعنی فرضا آقایانی که امام جمعه تهران و هم جزو مسوولین مملکتی هستند مطالبه می‌کنند، خب از چه کسی مطالبه می‌کنند؟ رییس جمهور روحانی است با این حال مطالبه هم می‌کند. او از چه کسی مطالبه می‌کند؟ شخصیت‌های دیگر نظام جمهوری اسلامی همینطور آنها از چه کسی مطالبه می‌کنند؟ در حالی که اینها گاهی باید پاسخگوی مطالبات باشند ولی در عین حال به عنوان ویژگی صنفی روحانی مطالبه هم می‌کنند ولی واقع این است که طبیعتا مرجع ضمیر این مطالبه‌ها پیدا نمی شود و از طرف دیگر این مطالبه ها هم معمولا محدود می‌شود به جاهایی که پاسخگویی جنجالی ایفا نکند. طبیعتا روحانیت اگر در موضع مطالبه گری باشد بیشتر می‌تواند با مردم همراه باشد تا وقتی که خودش باید در موضع پاسخگویی باشد مضافا به اینکه اگر مراجعه کنید به منابع تاریخی، امام وقتی در پاریس بودند در مصاحبه‌های مختلف گفتند من قرار نیست کشور را اداره کنم من نقش نظارتی خواهم داشت و وقتی وارد کشور شدند به قم رفتند و واقعا بنایشان این بود که اداره کشور  را به دست غیر روحانیون بسپارند حتی در اولین انتخابات ریاست جمهوری هم عده ای پیشنهاد دادند که برخی از شخصیت های روحانی در مصدر کار قرار بگیرند اما ظاهرا امام تمایل نداشتند لذا هیچ یک از کاندیداهای انتخابات اول روحانی نبودند و بنا بود روحانیون بیشتر جنبه نظارتی و ارشادی و کمی سازمان یافته تر نقشی که پیش تر داشتند را بر عهده بگیرند اما سیر حوادث به این سمت رفت و شاید برنامه ریزی و تعمدی هم در آن نبود. به هر حال مشکلاتی که در عمل پیش آمد، مراجعه ای که جامعه کرد و طبیعت تمایل به قدرت در کسانی که در گوشه قدرت قرار می‌گیرند همه اینها دست به دست هم داد و ما به تدریج شاهد این هستیم که روحانیت حضور پررنگ تری در حکومت و قدرت پیدا کرد و این حضور پررنگ‌تر به گمان من به آن جایگاه اجتماعی لطمه زد. تا جایی که ضرورت اقتضا نکند حضور روحانیت در قدرت نیازی ندارد اما یک مناسکی است که ممکن است شرعا و قانونا در اختیار مجتهدین جامع الشرایط باشد یک جاهایی است که شاید روحانیون نقش بهتری می توانند ایفا کنند. آن مناصب اگر انتخابی باشد جامعه هم معمولا روحانیون را انتخاب می‌کند و اگر انتصابی باشد طبق ضوابط به روحانیت تعلق می‌گیرد. فرضا رییس قوه قضاییه باید مجتهد باشد و معمولا مجتهدین در میان روحانیون هستند یا فقهای شورای نگهبان اگرچه فقهای غیر روحانی هم کم نداریم که در خبرگان هم راه پیدا می‌کنند. ولی اینکه بسیاری از مناصب باید در اختیار روحانیون باشد توجیه درستی ندارد. در مجلس خبرگان همه نمایندگانمان به جز یک نفر روحانی هستند در حالی که خبرگان قرار است صلاحیت رهبری را تشخیص دهد و صلاحیت رهبری تنها فقاهت و اجتهاد و صلاحیت دینی نیست. رهبری باید مدیر و مدبر و روانشناش و سیاست مدار هم باشد و هیچ دلیلی ندارد که بگوییم فقها بهتر از بقیه این ویژگی‌ها را تشخیص می دهند! من در مصاحبه ای که قبلا داشتم به عنوان مصداقی عرض کردم می شود افرادی را نام برد که روحانی نیستند و جایگاه آخوندی ندارند مانند دکتر ولایتی، دکتر عارف، علی لاریجانی و…  اما در عین حال شناختی که از مسایل سیاسی کشور دارند خیلی بیشتر از برخی از نمایندگان محترم خبرگان است. خود مقام معظم رهبری شورای بین الملل تاسیس کردند و آقای خرازی را آنجا گذاشتند نه یک روحانی را. حالا در شخصیت‌های قدیمی انقلاب فرضا مثل بهزاد نبوی و خیلی افراد دیگری هستند که مسایل سیاسی را بیشتر از فلان امام جمعه محترم و فلان نماینده محترم خبرگان که صرفا صلاحیت های حوزوی دارند، می شناسند. اینکه ما راه را باز کنیم که اینها هم بتوانند در خبرگان حضور داشته باشند نقش زیادی را در تقویت خبرگان ایفا می‌کند و از سوی دیگر این احساس را ایجاد نمی‌کند که حکومت در انحصار روحانیت است و به هر حال جدای از اینکه در عمل، پررنگ بودن نقش روحانیون باعث می شود وظایف دیگر آنها به زمین نهاده شود این احساس جامعه هم که روحانیت همه مجاری قدرت را خودش در دست گرفته و به دیگران نمی دهد، این هم احساس خوشایندی نیست.

*الان روحانیت در بخش قابل توجهی از حکومت حضور دارد. به نظر شما در حال حاضر روحانیت چه کاری می‌تواند انجام دهد که علاوه بر حفظ جایگاه بتواند کارویژه اصلی خود که بیشتر مرتبط با مردم است را حفظ کند؟

ادیب: یکسری کارها جزو وظایف تخلف ناپذیر روحانیت است به حدی که اگر امر بین انجام وظایف سیاسی و حکومتی و انجام آن وظایف دایر شود، آنها مقدم هستند. مثلا فرض کنید اگر در شهری یک روحانی سمت اداره، سازمان یا نمایندگی مجلس را بر عهده گرفته در حالی که در آن شهر برای مسایل دینی، اعتقادی و فقهی مردم به روحانی نیاز است و این فردی که این سمت را دارد از عهده آن کار بر می آید پس به نظر من باید استعفا دهد و کارهای دینی و اعتقادی را انجام دهد. زیرا کارهایی است که غیر روحانی نمی‌‌تواند از عهده آن بر آید اما کسی دیگری می‌تواند رییس و فرماینده فلان دستگاه نظامی و نماینده مجلس شود. اگر چنین دَورانی پیش آید که روحانی اول وظیفه شرعی و اجتماعی خودش را بر عهده بگیرد، طبیعتا در مواردی که مردم انتخاب می‌کنند ممکن است به روحانی اعتماد کنند و او را برای سمتی مشخص کنند جایگاه هایی هم که برای غیر روحانی است ممکن است روحانی دارای صلاحیت‌هایی باشد و آن کار را برعهده بگیرد اما همه اینها باید به شرطی باشد که وظایف اصلی روحانیت زمین گذاشته نشود.

نکته دوم این است که در مواردی احساس مسوولین و رهبران عالی جامعه این بود که با حضور روحانیت می‌توانند به جنبه دینی جامعه کمک کنند ولی من فکر می‌کنم که “از قضا سرکنگبین صفرا فزوده” یعنی به نظرم در موضوع نمایندگان روحانی و تعداد دستگاه هایی که این نمایندگان حضور می یابند خوب است مطالعه و تجدید نظرهایی صورت بگیرد. در مواردی این نماینده گان روحانی در همه دستگاه‌ها، دانشگاه ها، جهاد، سپاه، ارتش، شهربانی، ادارات مختلف و گاهی وقت‌ها نقش تعیین کننده ای که این نماینده ها دارند مقداری به نظر می آید به اصلاحی تر شدن فضا کمک نکرده است. فقط کمک کرده به اینکه ویترین آخوندی شود و توقع مردم هم بالا رود و عملا هم خروجی خاصی حاصل نشود. لذا من فکر می‌کنم اگر روحانیت از این نمود و ظهوری که در عرصه سیاسی دارد کم کند بهتر است. جاهایی که ویژگی‌هایی که روحانیون دارند شرط است مثل فقهای شورای نگهبان یا قوه قضاییه یا امثال آنها در اختیار روحانیت باشد اما جاهایی که ویژگی‌هایی روحانیون به عنوان تصدی آن سمت شرط نیست حتی المقدور در شرایط مساوی تمهیداتی داده شود که روحانیت در آنجا حضور نداشته باشد و اگر روحانیت به درک دقیقی از نیازهای بسیار زیاد و جدی جامعه به کار ویژه او برسد خود به خود بسیاری از آنها حاضر نمی‌شوند آن کارهای مهم را رها کنند و سراغ کارهای دیگری بروند که از عهده غیر روحانیون هم بر می‌آید. به هر حال لازمه این کار مقداری حضور کمتر روحانیون در بعضی از عرصه ها هست و شما نمی‌توانید بگویید با حفظ این حضور می‌خواهیم آن نیازها را بر طرف کنیم. مگر ما چند تا روحانی داریم مخصوصا روحانیونی که دارای صلاحیت لازم و توانایی کافی باشند.کار معقول و منطقی این است که در سمت های ویژه خودشان به کار گرفته شوند

* کمتر کردن حضور روحانیت در عرصه هایی که شما گفتید چگونه امکان‌پذیر است؟

ادیب: چرا امکان پذیر نباشد. یک اراده می خواهد و شناخت درستی از نیازهای جامعه و نظام ترجیحی که کارکرد روحانیت در جامعه می تواند داشته باشد. من نمی‌دانم چه مانعی می تواند بر سر راه این امر باشد؟!

به یک نحو معقولی با شناخت نیازهای واقعی جامعه دینی، روحانیت بخشی از کارهایی که نباید بر عهده می‌گرفت و بر عهده گرفته را واگذار کند و به کارهای اصلی تری که زمین مانده بپردازد.

* در مواردی برای جبران این فاصله گاهی برخی روحانیان وارد عرصه‌هایی می‌شوند و یا سخنانی می‌گویند که ممکن است با شئون روحانیت ناسازگار باشد و یا موجب ناراحتی بین مردم و حتی طبقه روحانیت شود. این مسایل چقدر تاثیر منفی در جایگاه روحانیت دارد؟

ادیب: یک شعر عربی فارسی طنز آمیزی است که می‌گوید “شیئان عجیبان هما ابرد من یخ، شیخ یتصبی وصبی یتشیخ” یعنی دو چیز عجیبی هستند که از یخ سردتر است جوانی که مثل پیرها رفتار کند و پیری که مثل جوان ها ادا درآورد. اگر من جوانی هستم که می خواهم مثل پیرها رفتار کنم باید وقار پیرها را داشته باشم نه رنگ مو و ریشم سفید باشد. اگر من پیری هستم که می خواهم با نشاط باشم باید شور جوانی را داشته باشم نه اینکه نحوه لباس پوشیدن و آرایش سر و موی جوان ها را داشته باشم. مساله مهم این است که از هر طبقه و صنف اجتماعی توقعی وجود دارد که آن را باید درست و مردمی انجام دهد نه اینکه کارهایی کند که کار او نیست و گمان کند با انجام دادن آن کارها می‌تواند نشان دهد من مردمی هستم. در مردمی بودن هم ما نباید نمایش مردمی بودن را اجرا کنیم؛ واقعا باید مردمی باشیم. وقتی می‌خواهیم مردمی باشیم باید ببنیم مردم کجا به ما احتیاج دارند و کجا توقع دارند که ما حضور داشته باشیم. یک وقت است که یک روحانی می‌گوید  من دوست دارم به پارک بروم. خب برو پارک. اما من باید به عنوان روحانی نشان دهم که حتما در پارک حضور دارم؟ نه. مردم در پارک کاری با من ندارند. ممکن است در شهری مثل قم که ۶۰ الی ۷۰ هزار روحانی زندگی کنند و زن و بچه هم دارند و می خواهند از فضای سبز استفاده کنند خب این پذیرفته شده است که با لباس روحانی در پارک حضور داشته باشند اما در شهری که ۱۰ نفر روحانی بیشتر ندارد اگر با عمامه به پارک نروم اشکالی دارد؟ اینکه می‌گویند لباس شهرت حرام است معنایش این است که نباید کاری کنیم که نگاه‌های تعجب آمیز بیهوده مردم را به خودمان جلب کنیم اگر یک روحانی می خواهد به ورزشگاه برود، در ورزشگاه حضور روحانی مورد نیاز نیست. بنابراین اگر می‌خواهد به ورزشگاه برود چه اشکالی دارد برود اما لزومی ندارد با لباس روحانی برود. حتی اگر با لباس روحانیت می‌رود مردم باید احساس کنند که او هم مثل شهروند عادی آمده استفاده کند اما اگر مردم بفهمند که او آمده که خودش را به عنوان روحانی در سکوهای ورزشگاه عرضه کند به نظر من این کارها نتیجه معکوس خواهد داشت. اینکه دقیقا زی روحانیت، لباس روحانیت و نحوه آرایش سر و موی روحانیت باید چگونه باشد یک امر عرفی است. طبیتا ممکن است امروز در سال ۱۳۹۶ هجری شمسی با سال ۱۳۰۰ هجری شمسی تغییرات زیادی کرده باشد. یک زمانی روحانیون هیچ گاه موی سر خود را بلند نمی‌کردند اما حالا بلند می‌کنند زمانی ساعت مچی نمی بستند الان می بندند که اشکالی هم ندارد اینها امور عرفی است و در گرو تغییرات اجتماعی و عرفی است اما خارج از مدار اتفاقاتی که در عرف می افتد به نظر من روحانیت نباید عمل کند اما باید متوجه باشد. به هر حال روحانیت فقط یک شغل نیست یک صنف و گروه اجتماعی است و باید اقتضائات این گروه بودن را هم رعایت کند همانطورکه یک جاهایی این گروه بودن مزایایی برای روحانیت به ارمغان دارد و جاهایی وظایف و تنگناهایی را ایجاب می کند و نمی تواند به مزایای آن توجه کند و به تنگناهای آن بی توجه باشد . به نظر من باید به همه اینها با هم توجه کرد.

* بخش بزرگی از مشکلات مردم مباحث اقتصادی و اجتماعی است. روحانیت چقدر در اصلاح رویکردها  ورود پیدا کرده است؟ صرف اشاره کردن به این مباحث می تواند مشکلی را حل کند؟

ادیب: مردم به شدت از نظر اقتصادی مشکل دارند اما توقع ندارند روحانی مشکلات اقتصادی آنها را حل کند چون نه متخصص اقتصاد هستند و نه روحانیون عمدتا وضع مالی خوبی دارند. اصلا قرار نیست روحانی انتقاد کند فقط بفهمد اینها مشکلات اقتصادی است و اگر کاری می‌تواند انجام دهد و بی جا دفاع نکند. من به عنوان یک روحانی وقتی متوجه می‌شوم که مثلا آمار طلاق در جامعه ما رفته بالا اولا باید فکر کنم و ببینم چرا اینگونه شده و چه کار می‌شود کرد که آسیب های این طلاق کم شود یعنی من فقط نباید بالای منبر بروم ناله کنم آمار طلاق بالا رفته و بی دین شدیم، این کارها مشکلی را حل نمی‌کند باید به مردم یاد دهیم که اگر دو نفر به این نتیجه رسیدند که نمی‌‎توانند با هم زندگی کنند مودبانه و محترمانه از هم جدا شوند نه اینکه طلاق دختر پسر منجر به این شود که دو خانواده تا قرن ها با هم دشمن شوند. اگر دو نفر نمی‌توانند با هم زندگی کنند باید جوری از هم جدا شوند که زندگی طرف مقابل فلج نشود نه اینکه هر کسی به فکر این باشد که فقط بهره خودش را از زندگی ببرد و طرف مقابل را نابود کند. این را باید روحانی به مردم یاد دهد باید به مردم یاد دهند چگونه با هم زندگی کنید تا جایی که می‌توانید با هم کنار بیایید تا به طلاق منجر نشود اگر اعتیاد بالا است فقط در نماز جمعه، سخنرانی منبر و یا شبکه مجازی فریاد زدن که آمار اعتیاد بالا است کافی نیست اگرچه به عنوان روحانی هم حق ندارم پنهان کاری کنم. من به عنوان یک روحانی واقعیتی که مردم از آن اطلاع دارند را اتفاقا باید نشان دهم که من هم از این واقعیت مطلع هستم و رنج می برم اما مساله فقط این نیست باید ببینم چه نفعی در جامعه است که باعث شده با این همه تلاشی که برای مهار مواد مخدر می شود آمار اعتیاد ما بالا است چقدر از آن به کار من آخوند باز می‌گردد  چقدر از آن به رفتارهای غلط من بر می گردد آنها را تصحیح کنم چقدر به کم کاری های من باز می‌گردد آنها را جبران کنم.

در مسایل اقتصادی هم مثل همین صحبتی که در مورد زلزله است من به مردم بگویم وظیفه حکومت جای خودش وظیفه نهادهای حمایتی جای خود اما مردم به همسایه و آشناهای خود برسید زندگی زمین افتاده را زیر بار آنها را بگیرید. اینها چیزهایی است که روحانیت باید انجام دهد . حالا من راجع به رشد اقتصادی نظر دهم که این را غیر آخوند هم می تواند نظر دهد. حالا اگر آخوندی تخصص دارد که محترم است اما مساله اصلی من احترام و عِرق دینی جامعه است که نتیجه اقتصادی و اخلاقی هم دارد و آنجا را هم به نظر من ترمیم می کند.

مقدار زیادی از مشکلات جامعه ما به خاطر این است که جامعه ما در حال گذار است ما یک صد سالی است تحولات اجتماعی بسیاری را از سر گذراندیم. اگر از دور نگاه کنیم اگر کلان نگاه کنیم مجموعا اوضاع نگران کننده نیست یعنی اتفاقاتی بعد از جمهوری اسلامی افتاده اتفاقاتی است که باید در طول ۳۰۰-۴۰۰ سال می‌افتاد اما در کشور ما در ۳۰ الی ۴۰  سال افتاد پس اگر کلان نگری کنیم و از دور به مقصد نگاه کنیم قابل قبول است اما در نگاه نزدیک واقعا وضع نگران کننده و ترسناکی داریم و امیدواریم که اوضاع به گونه ای پیش رود که هر چه زودتر به استقرار نوین و نظم فکری و اجتماعی نوینی برسیم که در عین حفظ ارزش های دینی و اخلاقی و نکات گرانبهای میراث فرهنگی خودمان بتوانیم نیازهای دنیای امروز را هم پاسخگو باشیم و بتوانیم مسلمان قرن حاضر باشیم.

منتشر شده در گفتار

 فاضل میبدی: پس از هر انقلاب قیام و حرکتی که در تاریخ اجتماعی انسان ها صورت گرفته وقتی تبدیل به یک نهاد دولتی شده است قطعا دعوا بر سر ثروت و قدرت در درون آن به وجود آمده است؛ اقتصاد بیمار موجب ایجاد خوراک حرام برای بشر می شود و اسلام دینی است که به امنیت و معیشت مردم در جامعه اهمیت فراوان می دهد.

به گزارش خبرنگار شفقنا در مشهد، حجت الاسلام والمسلمین محمدتقی فاضل میبدی با سخنرانی در حسینیه فرهنگیان مشهد در ابتدا با بیان اینکه تاریخ آینه ای است که انسان های روزگار را نشان می دهد، گفت: داستان کربلا در کنار زوایای فکری، فرهنگی و معنوی که دارد یک رویداد تاریخی است و باید از این تاریخ درس گرفت دو مسأله در کنار خواندن هر تاریخی مهم است که مسأله ی اول فلسفه ی تاریخ و عوامل به وجود آورنده آن رویداد است و مسأله ی دوم درسی است که آن تاریخ برای این روزگار امروزی بشر می تواند بیاموزد. اگر ما تاریخی را خواندیم ولی عناصر به وجود آورنده آن را ندانسته و از آن برای روزگار امروز خود درس نگرفتیم می شود گفت که فقط به یک سرگرمی بیهوده پرداخته ایم داستان کربلا هم یک تاریخ است در این تاریخ هم باید به این دو مسأله توجه کرد.

او در ادامه با اشاره به شعری از حکیم ابوالقاسم فردوسی (جهان سر به سر حکمت و عبرت است/چرا بهره ی ما همه غفلت است) تاریخ بشریت را دارای حکمت و عبرت دانسته و افزود: هنگام مطالعه ی تاریخ یا در آن انسان های صالحی همچون حضرت موسی می بینیم و یا در انسان های فاسد مثل فرعون می یابیم و در تاریخ یا سرگذشت انسان های نیک و شایسته بیان شده و یا سرگذشت و زندگی انسان های فاسد. اگر بخواهیم زندگی انسان های شایسته و صالح را بخوانیم باید عناصر مثبت زندگی آنان را بررسی کنیم که این همان حکمت است یعنی بهره گیری از نکات مثبت خوبان تاریخ و در مقابل بهره گیری از نکات منفی فاسدان تاریخ همان عبرتی است که می توان از تاریخ دریافت کرد.

وی در ادامه با اشاره به بیت بعدی شعر فردوسی (تو را دین و دانش بباید درست/ره رستگاری بباید جست) گفت: آن چیزی که می تواند ما را رستگار سازد دین و دانش است این دو باید با هم و در کنار هم باشند آنتوان چخوف می گوید خطرناک ترین انسان کسی است که اعتقادش بالاست اما از عقل و دانش کمی برخوردار است و فردوسی هزار سال پیش از آن این نکته را به ما یادآوری کردند بنابراین ما باید سرگذشت گذشتگان را به گونه ای خوانده که بتوانیم برای زندگی امروز خود هم پند و هم عبرت بگیریم اما بشر امروزی هنوز از تاریخ عبرت نگرفته است و باید نکات منفی که در تاریخ گذشته اش وجود داشته را کشف کرده و از آنها عبور کند. امام حسین (ع) نیز می فرمایند تاریخ ما تاریخ عبرت هاست.او ادامه داد: از سرگذشت و زندگی امام حسین برایمان بسیار گفته و تعریف کردند و در تاریخ دینی ما به آن بسیار توجه شده اما برای ما از زندگی بنی امیه کمتر گفته شده است و همیشه از یک زاویه به داستان نگاه کرده ایم ما زمانی می توانیم زندگی انسان های نیک تاریخ را درک کنیم که متعاقبا انسان های منفی آن زمان را هم بشناسیم و ایضا وقتی می توانیم امام حسین و امام علی را بشناسیم که امویان، معاویه و یزید را هم بشناسیم.

این استاد حوزه و دانشگاه سپس به بررسی عناصر به وجود آورنده جریان عاشورا پرداخته و گفت: هر انقلاب، قیام و حرکتی که در تاریخ اجتماعی انسان ها صورت گرفته، پس از آنکه تبدیل به یک نهاد دولت شده است قطعا دو مسأله در آن به وجود آمده، پیامبر گرامی اسلام در عصر خود تحولی به وجود آورده و به دولت تبدیل کرده است و این دو حادثه مهم بعد از رحلت ایشان نیز به وجود آمد که حادثه اول دعوا بر سر قدرت است به عبارتی اولین اختلاف اخلاقی و فکری در جامعه اسلامی زمانی بود که بعد از مرگ پیامبر بین مهاجرین و انصار بر سر خلیفه پس از پیامبر دعوا شد به طور کلی در دنیا کمتر انقلابی را می توان یافت که پس از پیروزی و تبدیل به دولت و حکومت بر سر آن اختلاف به وجود نیامده باشد و گروه ها، رقبا، احزاب، علما، بزرگان، اشراف و … با یکدیگر بر سر قدرت به مجادله می پردازند. حادثه تلخ دومی که پس از رحلت پیامبر خدا به وجود می آید پیدایش یک طبقه جدید است که می خواست در آن قدرت به وجود آمده برای خود جا باز کند. وی ادامه داد: کشورگشایی های اعراب پس از مرگ پیامبر ثروت های عظیمی را به مرکز خلافت اسلامی گسیل داد و با وجود این پول های بسیار، طبیعی است که چنین طبقه ی جدیدی در جامعه رشد کند و اولین عنصری که باعث شد مسیر تاریخ اسلام تغییر کند مسأله ی دعوا بر سر خلافت و ثروت است.

فاضل میبدی سپس به بررسی حادثه مهم دوم بعد از رحلت پیامبر پرداخته و افزود: دعوا بر سر ثروت های کلان حکومتی دومین حادثه ی مهم و از عناصر تغییر مسیر تاریخ اسلام است. پیش از این که چنین حوادثی رخ دهد قرآن هم هشدار داده بود که ممکن است جاهلیت، پس از مرگ پیامبر به جامعه بازگردد و یکسری از آداب و رسومی که پیامبر آنان را از بین برده بود همچون اختلاف بر سر قدرت و سیاست در قالب دین و اسلام به اجتماع بازگشت و بسیاری از افراد نالایق و ناشایست در دستگاه خلافت نفوذ کردند و به عنوان مثال متأفانه در نتیجه خاندان حکم ابن ابی العاص که از امویان بودند متصدی اموال مسلمین می شوند. و اگر ثروت جامعه ای در دست نااهلان قرار گرفت بندگان خداوند در ذلت قرار می گیرند در آن زمان مسائلی مثل نماز، روزه، حج و سایر امور عبادی و دینی مردم به خوبی برگزار شده و مورد اهتمام قرار می گرفت اما صفحا و فجار بر حکومت اسلامی چنگ انداخته بودند به عبارتی نااهلان به امور مسلمین پرداخته و رسیدگی می کردند. آن گاه ثروت جامعه میان آنان دست به دست می شد اگر کسی که فقط رانت دین، رانت ظاهر مذهبی و تقرب به دستگاه دارد متولی ثروت مسلمین شود اموال حکومتی و بیت المال را از بین خواهد برد.

وی ادامه داد: در چنین جامعه ای که بر سر قدرت و ثروت دعواست دو موضوع خشونت و عوام فریبی بروز می کند دلیل پیدایش آن هم این است که همیشه افرادی همچون ابوذر، سلمان، حجربن عدی، عمار و … وجود دارند که فهیم و زمره خواص هستند. نتیجتا بر سر آنان خشونت قرار می گیرد به عبارت ساده تر می توان گفت فردی همچون حکم بن ابی العاص که تبعیدی پیامبر بود بر سر قدرت قرار گرفته اما کسی همچون ابوذر که از نزدیکان پیامبر و خاندان ایشان بوده تبعید می شود. زمانی که ارزش ها تغییر کند آزادی محدود می شود خلفا، خواص را سرکوب کرده و عامه مردم را در گمراهی نگه می داشتندو می بینیم که بعد از مرگ پیامبر کتابت احادیث ایشان ممنوع شد و در دربار حکومتی دسته ای از عالم نمایان به وجود آمدند که کارشان جعل احادیث بود.

میبدی در پایان با اشاره به خطبه ای از امام حسین (ع) در دوران خلافت معاویه، دو مسأله بنیان لرزان هر جامعه دینی و غیردینی را شیوع گفتارهای غیرمسئولانه و اقتصاد بیمار دانسته و افزود: همیشه ممکن است یک سخن نادرست و ناثواب عالَمی را زیر و رو کند توصیه می کنم که همیشه مراقب حرف زدن ها و صحبت هایتان باشید از زیاده گویی بپرهیزید چراکه شخصیت انسان در زیر زبانش نهفته است و بشر باید سعی کند زیاده گویی نکرده و سخن صحیح و سنجیده بگوید و نکته ی دوم اقتصاد بیمار است که خوراک حرام برای بشر درست می کند لذا اسلام دینی است که به امنیت و معیشت مردم در جامعه اهمیت فراوان و بسزایی می دهد زیرا در جامعه ای که معیشت و امنیت نباشد بندگی خدا بی معناست.

منتشر شده در ویژه نامه محرم
چهارشنبه, 04 شهریور 1394 05:21

منطق امام رضا در صلح با دشمن چه بود؟

حجت الاسلام ورعی: امام مصلحت را در پذیرفتن ولایت عهدی دید اما از دخالت در حکومت پرهیز کرد/ قدرت برای امامان شیعه وسیله است نه هدف

«امام رضا(ع) با روشنگری ها و مناظرات علمی با رهبران ادیان، مذاهب و نحله های مختلف پایه های تشیع را محکم کرد و مبانی امامت را به گونه ای مستحکم نمود که شیعیان پس از ایشان در مسئله امامت دچار انحراف نشدند؛ امام با هر گروهی متناسب با اعتقادات آن گروه استدلال می کرد. امام بدون آن که صاحبان افکار و پیروان نحله های گوناگون را مورد اهانت یا هتک قرار دهد و آنان را رد کند، با بیان مستدل و قانع کننده به تبیین معارف دین و مذهب پرداخت و همگان را به خضوع در برابر منزلت علمی خویش وادار کرد.»

حجت الاسلام والمسلمین سیدجواد ورعی، مدرس و محقق دینی در گفت‌وگو با خبرنگار شفقنا اظهار کرد: ریشه بسیاری از رفتارهای تند و افراطی پیروان ادیان و مذاهب نسبت به یکدیگر، در دوری از هم، ندیدن نقاط اشتراک، سوء تفاهمات، سوء استفاده دشمنان مشترک، کینه های دیرینه اباء و اجدادی و مانند آنهاست. حضور در مجلس گفت وگو به معنای اعلام آمادگی برای شنیدن سخن دیگرانی است که به گونه دیگری از ما فکر می کنند. انسان می آموزد که بدون شنیدن سخنان دیگران درباره آنان قضاوت نکند، یاد می گیرد که قبل از هر گونه اقدامی نسبت به دیگران، حتی دشمنان با آنان به گفتگو بنشیند، شاید بخشی از اختلافات برطرف گردد. آیا در تاریخ نخوانده ایم که رسول خدا(ص) و امیر مؤمنان علی(ع) حتی قبل از آغاز جنگ با دشمن گفتگو می کردند تا شاید بدون توسل به جنگ آنان را ارشاد و هدایت کرده و از ریخته شدن خون یک نفر هم جلوگیری شود؟ آیا باور نداریم که جنگ آخرین راهکاری بود که آنان از روی ناچاری بدان تن می دادند؟ آیا زیبنده پیروان چنین رهبری است که با یکدیگر نزاع کنند و خون یکدیگر را بریزند و موجبات خوشنودی دشمنان مشترک خویش مثل صهیونیست ها را فراهم سازند؟ آیا دو کشور مسلمان نباید حتی الامکان به حل و فصل اختلافات خود از طریق مذاکره بپردازند؟

او به مصلحت اندیشی امام در پذیرش ولایت عهدی مأمون اشاره کرد و گفت: امام رضا(ع) از دخالت در امور حکومتی پرهیز کرد و بدین وسیله ترفندهای مأمون عباسی را خنثی نمود لذا آنان که برای کسب و حفظ قدرت به هیچ اصل و عقیده ای پای بند نبودند، رسوا شدند. بدانیم آنچه می ماند صداقت، فضیلت، خدمت، امانتداری، ایثار و ارزش های اخلاقی دیگر است و بس.

متن گفت‌وگوی شفقنا با حجت الاسلام و المسلمین ورعی را می خوانید:

* در تقسیم دوره های مختلف فکری، فرهنگی و سیاسی یکی از شاخصه های عصر وجود مقدس امام رضا (ع) گستردگی ممالک اسلامی بود؛  گسترش ممالک اسلامی با تنوع نژادی و فرهنگ ها و آداب و رسوم متفاوت، موجب رسوخ مبانی فکری فرقه ها و نحله های دیگر اسلامی در بین اندیشمندان اسلامی شد. امام رضا(ع) در برابر دیدگاه های مختلف فکری چه مشی را پیش گرفتند؟

ورعی: می دانید آنان که حضرت رضا(ع) را به امامت قبول دارند، تا امام دوازدهم را هم قبول دارند. یعنی ایمان به امامت امام رضا(ع) نشانه شیعیان اثنی عشری است. تا قبل از آن حضرت شیعه چهار امامی، شش امامی و هفت امامی داشتیم، اما شیعه هشت، نه، ده یا یازده امامی نداریم. شاید یکی از علل افضل بودن زیارت امام هشتم در مقایسه با زیارت ائمه دیگر همین نکته باشد که زیارت امام هشتم نشانه شیعه اثنی عشری بوده و به امام ایشان و فرزندانشان تا حضرت ولی عصر ارواحنا فداه ایمان دارند.

این نکته را مقدمتا عرض کردم تا به این نقطه برسم که امام هشتم با روشنگری ها و مناظرات علمی با رهبران ادیان، مذاهب و نحله های مختلف به گونه ای پایه های تشیع را محکم کرد و مبانی امامت را به گونه ای مستحکم نمود که شیعیان پس از ایشان در مسئله امامت دچار انحراف نشدند. همه کسانی که به انگیزه های مختلف به محضر امام رفته و با ایشان به بحث و مناظره و جدل پرداختند، به مقام علمی و عمق فکری ایشان شهادت دادند.

امام بدون آن که صاحبان افکار و پیروان نحله های گوناگون را مورد اهانت یا هتک قرار دهد و آنان را رد کند، با بیان مستدل و قانع کننده به تبیین معارف دین و مذهب پرداخته و همگان را به خضوع در برابر منزلت علمی خویش وادار کرد. مأمون عباسی هم که از برخی از این مناظرات اهداف نامیمون خود را دنبال می کرد، مأیوس شد. پس می توانم در یک جمله بگویم که روش امام روشنگری، ارشاد و هدایت شیعیان، مسلمانان و پیروان ادیان دیگر بود.

* امام رضا(ع) با وجود اینکه با مأمون مخالف بود، اما ولایت عهدی او را پذیرفت، چرا؟ امام در مقوله صلح با دشمن چه منطقی داشتند؟ منطق صلح جویانه ایشان برچه اساسی بود؟

ورعی: بی شک امام(ع) خلافت پیامبر را از آنِ خویش می دانست. اما این نکته را هم خوب می دانست که شخصی مثل مأمون، فرزند هارون عباسی که در سیاست و کیاست کم نظیر بود، نمی تواند در این پیشنهاد حسن نیت داشته باشد. حتی اگر مقام امامت امام را هم نادیده بگیریم، امام یک رجل مذهبی و سیاسی بود. در دامان شخصیتی تربیت شده بود که سالیان متمادی در برابر هارون عباسی ایستاد و سالهای طولانی از عمر خود را در زندان های او سپری کرد و در نهایت هم به دست او به شهادت رسید. چنین فردی به ترفندهای سیاسی عباسیان واقف بود. پس می دانست این پیشنهاد جدی نیست. می دانست که مأمون به منظور کنترل امام او را از مدینه به مرو آورده و به منظور کنترل علویان ولایت عهدی را بر امام تحمیل نموده است.

اگر هم گفته شود «امام می توانست از این فرصت استفاده کند»، پاسخش آن است که امام شرایط را برای پذیرش خلافت و ولایت عهدی و دخالت در امور کشور مناسب نمی دانست. امام برای پذیرش چنین مسئولیت خطیری در کشور پهناور اسلامی به اندازه کافی یار و یاور مناسب نداشت. عباسیان هم که سالیان متمادی به عنوان خلیفه پیغمبر حکومت کرده بودند، چنین اجازه ای به امام نمی دادند. در اختیار گرفتن حکومت در چنین گستره عظیمی نیازمند کادری قوی از کارگزاران و رجال سیاسی و کارآمد بود، در حالی که امام مانند پدارن خویش از داشتن چنین امکانی محروم بودند. تنها در برخی از مقاطع تاریخی توانستند جلسات علمی تشکیل داده و شاگردانی تربیت کنند.

*زمانی که امام رضا(ع) ولایت عهدی مامون را پذیرفتند بر اساس مصلحت عمل کردند یا مجبور به پذیرش شدند؟

ورعی: بی شک امام با اراده و اختیار این منصب را نپذیرفتند، چنان که به رضایت خویش مدینه را ترک نکرد و وارد مرو نشد. پس امام به اجبار از مدینه خارج شد و به هنگام خروج هم از عدم بازگشت خود از این سفر سخن گفت و عازم مرو شد. البته زمانی که مأمون مقاومت امام را در برابر ولایت عهدی مشاهده کرد به زور متوسل شد، امام مصلحت را در آن دید که ولایت عهدی را بپذیرد ولی از دخالت در امور حکومتی بپرهیزد و بدین وسیله ترفند مأمون عباسی را خنثی نماید.

*امام رضا(ع) در زمان خود مناظره های فراوانی برگزار کردند؛ مناظره هایی که گاها امام و همچنین تشیع را زیر سوال می بردند. پاسخ امام به آنها برچه اساسی بود و ایشان از چه اصولی برای پاسخگویی قاطع استفاده می کردند؟

ورعی: امام با سماحت و سعه صدر به شبهات و پرسش های پیروان ادیان و فرق گوناگون پاسخ داده و هرگز آنان را از خود طرد نکرد. مسلمانان شان را به کفر و زندقه متهم ننمود، بلکه به تبیین عقلانی اصول اعتقادی اسلام و تشیع پرداخته و با منطق و استدلال، برهان و جدل از آنها دفاع کرد. مناظره ها و مباحثات علمی ایشان با رهبران ادیان و فرق دیگر در تاریخ اسلام شهرت دارد. احمد بن علی طبرسی در کتاب ذیقیمت «احتجاج» که مناظرات و مباحثات علمی پیامبر و ائمه را جمع آوری کرده، بخشی از مناظرات و احتجاجات امام رضا(ع) را با صاحبان افکار و گرایش های مختلف نقل نموده است. امام با هر گروهی متناسب با اعتقادات آن گروه استدلال می کرد. با یهودیان بر اساس تورات، با مسیحیان بر اساس انجیل، با متکلمان مسلمان از فرق دیگر در موضوعات پیچیده ای مثل صفات خدا، جبر و تفویض، آیات و مفاهیم قرآنی و کلامی مانند عرش، قلم و کرسی بر اساس قرآن و سنت رسول خدا(ص) استدلال می کرد.

*شاهدیم که امامان شیعه از جمله امام رضا(ع) در طول حیات خود در مواجهه با اندیشه های گوناگونی که برخی هم بسیار تند بودند، پاسخ های منطقی و استدلالی ارایه می کردند و حاضر به خصومت ورزی نبودند. در حال حاضر مسلمانان و شیعیان چگونه می توانند از مشی امامان بهره ببرند؟

ورعی: بهترین راهکار آن است که ما به بازخورد روش های مختلفی که در طول تاریخ یا در زمان حاضر به کار برده شده و می شود، بپردازیم و ببینیم که کدام روش و منش می تواند به هدایت و ارشاد دیگران کمک بیشتری بکند؟ به نظر شما امروزه برای جلب و جذب پیروان ادیان دیگر به اسلام و مسلمانی کدام روش مؤثرتر است؟ آیا روشی که مدعیان احیای خلافت پیغمبر موسوم به داعش در پیش گرفته اند، می تواند احدی را به اسلام و مسلمانی جذب کند؟ مسلما نه، نه تنها سبب جلب دیگران به اسلام نمی شود، بلکه سبب بریدن از اسلام هم می گردد. بسا مسلمانان ضعیفی که قدرت تجزیه و تحلیلی رفتارها را ندارند، از اسلام بیزار شده و معطای مسلمانی را به لقایش ببخشند.

آیا سیره پیامبر اکرم و اهل بیت ایشان در هدایت و ارشاد مردم چگونه بود؟ آیا ما معتقد نیستیم که پیامبر که از نگاه قرآن «رحمه للعالمین» بود، با رفتار خویش توانست اعراب متعصب و تندخو را از نظر اخلاقی و ایمانی متحول کند و بسیاری را به اسلام جذب نماید؟ ما که مثل بعضی از مستشرقین معتقد نیستیم که اسلام با شمشیر پیشرفت کرده باشد، مگر با زور و تحمیل و شمشیر هم می توان عقیده و ایمان و اخلاق را گسترش داد؟

همین استدلال برای شیعیان در برخورد با پیروان مذاهب دیگر هم جاری است. آیا می توان با تکفیر و اهانت و فحاشی به مقدسات و شخصیت های مورد علاقه پیروان مذاهب دیگر آنان را به مکتب اهل بیت دعوت کرد؟ استفاده از این روش ها تنها ممکن است اندکی موجبات تشفی خاطر و ارضای حس انتقام گوینده را فراهم کند، اما آیا سیره ائمه هدی، از آن جمله حضرت رضا(ع) با پیروان مذاهب دیگر و حتی دشمنانشان این گونه بود؟ اگر چنین بود که آنان نمی توانستند دلهای میلیون ها مسلمان، اعم از شیعه و سنی را به خود جلب نمایند. بسیاری از محاسن و مکارم اخلاق در میان مسلمانان و حتی غیر مسلمانان مرهون سیره عملی پیشوایان دینی ما در برخورد با دیگران است.

*اساسا برگزاری مناظره های دینی و مذهبی که خود نوعی دیالوگ و گفت وگو را شامل می شود چه اندازه در تعدیل تفکرات و روش های تندروانه و افراط گرایانه مذهبی موثر است؟

ورعی: به طور کلی حضور در مجلس گفتگو به معنای اعلام آمادگی برای شنیدن سخن دیگرانی است که به گونه دیگری از ما فکر می کنند. نفس این حضور مبارک و برای انسان آموزنده است. انسان می آموزد که بدون شنیدن سخنان دیگران درباره آنان قضاوت نکند، یاد می گیرد که قبل از هر گونه اقدامی نسبت به دیگران، حتی دشمنان با آنان به گفتگو بنشیند، شاید بخشی از اختلافات برطرف گردد. می آموزد که نسبت به دیگران به صورت غیابی و بر اساس حدس و گمان و شنیده ها داوری نکند. پی می برد که بسا بخشی از اختلافات تاریخی سوء تفاهمی بیش نیست یا ساخته و پرداخته دشمنان مشترک است. بدون شک پیروان ادیان ابراهیمی مشترکاتی دارند. پیروان مذاهب مختلف اسلامی مشترکات فراوانی دارند. می توان همان مشترکات را مبنای گفتگو قرار داد و درباره مسائل مورد اختلاف به بحث و گفتگو نشست. ریشه بسیاری از رفتارهای تند و افراطی پیروان ادیان و مذاهب نسبت به یکدیگر، دوری از هم، ندیدن نقاط اشتراک، سوء تفاهمات، سوء استفاده دشمنان مشترک، کینه های دیرینه اباء و اجدادی و مانند آنهاست.

آیا در تاریخ نخوانده ایم که رسول خدا(ص) و امیر مؤمنان علی(ع) حتی قبل از آغاز جنگ با دشمن گفتگو می کردند تا شاید بدون توسل به جنگ آنان را ارشاد و هدایت کرده و از ریخته شدن خون یک نفر هم جلوگیری شود؟ آیا باور نداریم که جنگ آخرین راهکاری بود که آنان از روی ناچاری بدان تن می دادند؟ آیا زیبنده پیروان چنین رهبری است که با یکدیگر نزاع کنند و خون یکدیگر را بریزند و موجبات خوشنودی دشمنان مشترک خویش مثل صهیونیست ها را فراهم سازند؟ آیا دو کشور مسلمان نباید حتی الامکان به حل و فصل اختلافات خود از طریق مذاکره بپردازند؟

*به نظر می رسد زمانی که بحث قدرت و حضور در قدرت به میان می آید روش های افراط گرایانه برای تصاحب قدرت در می گیرد. ولی شاهدیم زمانی که امامان شیعه از جمله امام رضا(ع) در قدرت حضور می یابد، تلاش دارد به بسط و توسعه تفکر شیعی آن هم در قالب مناظره روی آورد و همان طور که گفتید از دخالت در امر حکومتی بپرهیزد. فی الواقع رویکرد امام نسبت به حضور در قدرت و استفاده از ابزار قدرت چه بود؟

ورعی: نکته مهم در نوع نگاه به مقوله قدرت است. بسیاری از ما قدرت را فرصتی برای ارضای حس قدرت طلبی، ریاست طلبی و ثروت اندوزی می دانیم، نه به عنوان امانت و امکان و فرصتی برای خدمت به دین خدا و خلق خدا. امام هشتم(ع) با آن که خلافت را حق خود می دانست و بهترین فرصتی بود تا بتواند حق خود را از غاصبان بستاند، اما به خاطر آن که می دانست با قرار گرفتن در مسند خلافت در آن مقطع نخواهد توانست به پیشبرد دین خدا و هدایت و ارشاد مردم کمک کند، ترجیح داد از قدرت صرف نظر کند و صرفا از موقعیتی که پیش آمده برای اثبات حقانیت اسلام و تشیع و مظلومیت اهل بیت پیامبر استفاده کند. قدرت برای آنان هدف نبود، وسیله بود. وقتی می توان به سراغ وسیله رفت که بتوان به نحو احسن از آن برای پیشبرد اهداف استفاده کرد.

* در واقع امام رضا(ع) با حضور خود در ساختار قدرتی که مشروع و به حق نبود به دنبال تثبیت چه بود و چرا مامون حضور امام را تحمل نکرد و در آخر ایشان را به شهادت رساند؟

ورعی: امام به دنبال احیای اسلام حقیقی با تأسی به سیره و سنت پیامبر بود که قهراً نتیجه آن بطلان روش مملکت داری خلافت عباسی بود. امام با رفتار خود مأمون را از رسیدن به اهداف خود، از آوردن امام به مرو و تحمیل ولایت عهدی بر او بازداشت. به تعبیر نظامیان پاتکی به تک مأمون زد. مأمون با آوردن امام به مرو می خواست ضمن آن که برای خود در میان مردم محبوبیتی کسب کند، به خلافت نامشروع خود لباس مشروعیت بپوشاند و بدین وسیله آنان را که در طول تاریخ  به خاطر غصب مقام خلافت پیغمبر با عباسیان درگیر بودند، مجاب نماید، دیگر کسی نتواند مأمون را به غصب مقام خلافت متهم سازد، سیره و روش او را در اداره کشور اسلامی تخطئه نماید؛ و بدین وسیله بتواند هم خلافت کند، هم در میان مردم محبوبیت داشته باشد، هم مخالفان را به سکوت وادارد، هم امام و یاران او را تحت نظر داشته باشد و خلاصه با یک تیر چندین نشانه را بزند.

امام با روشی که اتخاذ کرد اجازه نداد تا مأمون از حضور ایشان در مرو به نفع خود استفاده کند. نه تنها امکان استفاده ابزاری از خود را از مأمون سلب کرد، بلکه با نشان دادن گوشه هایی از سیره رسول خدا به مردمی که با اسلام نبوی و علوی آشنایی چندانی نداشتند، اسباب رسوایی مأمون را فراهم ساخت. به مردم فهماند که سیره مأمون عباسی هیچ نسبتی با سیره و سنت پیامبر ندارد. خلافت عباسیان هیچ سنخیتی با حکومت نبوی و علوی ندارد. چنین پیامد تلخی برای مأمون غیر قابل تحمل بود. او نمی توانست حضور فردی را تحمل کند که سیره و رفتارش موجبات رسوایی او را فراهم می کند. او با «تظاهر به دیانت» و این که می خواهد «حق را به حقدار برساند»، «خلافت را به فرزندان پیغمبر بازگرداند»، «با علی بن موسی الرضا رفاقت و قرابت فکری دارد»  و «برای استفاده از محضر پر فیض او تلاش می کند»، در میان مردم برای خود وجاهتی کسب نماید و خلاصه شخصیتی وجیه المله باشد، اینک با رفتاری از امام روبرو شده که نه تنها کمکی به اهداف او نمی کند، بلکه روز به روز او را در میان مردم رسواتر می کند. از این رو، طبق پیش بینی امام دست خود را به خون امام آلوده کرد و آن حضرت را به شهادت رساند تا به خیال خویش آسوده شود؛ اما رسواتر شد. آنان که برای کسب و حفظ قدرت به هیچ اصل و عقیده ای پای بند نبوده اند، بالاخره رسوا شده اند. آن که می ماند صداقت، فضیلت، خدمت، امانتداری، ایثار و ارزش های اخلاقی دیگر است و بس.

 

منتشر شده در گفتار
دوشنبه, 27 دی 1389 14:11

اصلاح طلبي در قدرت

به مناسبت یکمین سال ارتحال استاد آیـت الله العظمی منتظری
اینک یک سال از ارتحال استاد بزرگوار محقق سخت کوش ومجاهد نستوه آیة الله االعظمی منتظری می‌گذرد و جامعه اسلامی وحوزه‌های علمیه چون مصدومی که ضربه دیده و تا بدنش گرم است درد و رنج ناشی از مصدومیت را کمتر احساس می‌کند، اکنون به خود می‌آید که به راستی چه انسان بزرگ و شخصیتی سترگ را از دست داده است بزرگواری که از دوران جوانی و آغاز زندگانی به دنبال کسب علم و فضیلت بود و مبارزه با نابسامانیهای جامعه را آغاز کرد و تا واپسین روزهای زندگی بر همین راه و روش پایدار ماند. در طول زندگی با تمام توان کوشید و شاگردان بسیاری را تربیت کرد و پرورش داد و کتابهای ارزشمند و گرانسنگی را از خود به یادگار گذاشت.
پیشتازی در جهاد و مبارزه، پایداری بر اصول و ارزشهایی که بدان پایبند بود، تعادل در رفتار و تعامل با دیگران حتی با مخالفان و تداوم و پشتکار از ویژگیهای برجسته استاد بود.
نه در قدرت مغررو می‌شد، نه به هنگام گوشه نشینی و عزلت مأیوس، به فکر و اندیشه احترام می گذاشت و برای اندیشمندان، هر چند نظر آنان را نادرست می‌دانست احترام ویژه قائل بود. فروتنی می‌کرد تا دیگران بتوانند حرفشان را بزنند، هنگامی که بر وی وارد می‌شدي با شوخی و مزاح جوّ مجلس را می‌شکست، تا دیدار کننده خود را نشکند و احساس کوچکی نکند و در یک محیط دوستانه و صمیمی به گفتگو بپردازند.
حرف دیگران راحرف دیگران می‌دانست ویافته‌های علمی‌شان رابه نام آنان می‌نوشت وهرگاه سخنی را ازکسی نقل می‌کرد نام گوینده آن را ولو اینکه مزاح پیش پا افتاده‌ای باشد- می‌گفت تامبادا حق کسی را ضایع کرده باشد. گاهی در کلاس درس حرف دیگران را بهتر از خودشان نقل می‌کرد، آن را پرورش می‌داد، آنگاه به نقد و بررسي آن می‌پرداخت. او یافته‌های خود را مطلق نمی دانست و گاهی که به یافته‌های تازه‌ای می‌رسید، به نقد یافته های گذشته خويش می‌پرداخت. او از استاد بزرگوارش مرحوم آیة الله العظمی بروجردی آموخته بود که می فرمود «اناکلّ یوم رجل» من هر روز شخصیّت مستقلی دارم و بسا که یافته‌های امروزم با دیروزم متفاوت باشد. او از شافعی (یکی ازپیشوایان اهل سنت) به خوبی یاد می‌کرد و می‌فرمود: انسان منصف و پژوهشگری بوده و می‌فرمود: شافعی در بیشتر مسائل دو نظر دارد، او کتاب «الاّم» وی را در بردارندة آخرین نظرات وی می‌دانست.
استاد ضـمن احـترام به شخصـیت بزرگان، بزرگی آنان را باعـث این نمی‌دانـست که انـسان تحت تأثیر شخصیت آنان همه حرفهایشان را بپذیرد و فهم و درک خود را کنار بگذارد.
ايشان به نقل ازمرحوم آیة الله بروجردی بارهامی‌فرمودند:«سخن بزرگان مانع نمی‌شودکه انسان فهم خودش را کنار بگذاردوبا تعبّدنظر آنان رابپذیرد .آنگاه می‌فرمود :به راستی این فرمایش درستی است وبسیار هم اتفاق افتاده که برخی بزرگان اشتباهات فاحشی هم داشته‌اند.»
استاد بر نوشتن مطالب و دریافت‌ها تأکید می‌ورزید. هم خود دست به قلم و اهل نوشتن بود و هم به شاگردانش توصیه می‌فرمود که دریافت‌ها و برداشت‌ها و حتی نقدهایشان به گفته ها و نوشته های دیگران را به رشته تحریر بکشند. آن مرحوم از همان دوران طلبگی که در درس‌های آیة ا... بروجردی شرکت می‌کردند و درس‌های استاد را تقریر می‌فرمودند، تا این اواخر زندگی که به استفتائات و مسائل شرعی پاسخ می‌دادند، دست از نگارش برنداشت. سیره ايشان بر این بود که بدون مطالعه و تدوین مطالب در جلسه درس حاضر نمی‌شدند، ابتدا مطالب درس را به عربی فصیح ، که زبان علمی حوزه هاي علميه است می‌نوشتند- می‌فرمودند عربی نوشتن برای من راحت تر از فارسی نوشتن است- آنگاه در جلسه درس تدریس می‌کردند و پس از آنکه نوشته مورد نقد و ایراد قرار می‌گرفت و مطلب حلاجی می‌شد- یک بار دیگر آن را بازنگری و ویرایش می‌کردند و برای چاپ به دست ناشر می‌سپردند. کتاب «الخمس»،« کتاب الزکات»،« کتاب الحدود»، « دراسات فی ولایة الفقیه» و... دیگر کتاب‌ها و نوشته‌های معظم له ثمره این تلاش پی‌گیر ایشان است.
ایشان می‌فرمودند ما با شهید مطهری به صورت خصوصی نزد مرحوم امام خمینی () درس می‌خواندیم آنگاه سه نفری در درس آیة الله بروجردی حاضر می‌شدیم. یک روز آیة الله بروجردی پس از چند روز تعطیلی، مطلبی را فرمودند، من سر درس گفتم: شما در جلسه گذشته این مطلب را فرموده‌اید، ایشان انکار کردند. من تکرار کردم که من این مطالب را از قول شما نوشته‌ام، و پس از درس، دفتر خود را در اختیار ایشان گذاشتم. فردای آن روز که ما در درس حاضر شدیم- و طبق معمول به خاطر شرکت در درس مرحوم امام دیرتر از دیگران به درس می‌رسیدیم- دیدم که هم شاگردی ها با تعجّب به من نگاه می‌کنند؛ درس که تمام شد گفتند شما نبودید آیة الله بروجردی چقدر از شما تعریف کرد که بله ما این مطالب را در جلسه قبل گفته‌ایم آقا شیخ حسینعلی این مطالب را نوشته است، خط عمودی و افقی کشیده و مطالب ما را جدا و مطالب خودش را جدا- در پاورقی- نوشته است. و همین زمینه‌ای شد که آیت الله بروجردی اجازه فرمودند که معظم له تقریر درسهای ایشان را زیر عنوان «البدر الزاهر فی صلوة الجمعة و المسافر» به چاپ برسانند.
استاد علاوه بر نوشتن درس هایی که تدریس می فرمودند، در حاشیه‌ی کتابهای خود نیز مطالبی را حاشیه زده است، که کتابخانه شخصی معظم له در این زمینه نیز گنجینه‌ای بی نظیر است.
ایشان همین روش پسندیده را به شاگردانشان نیز توصیه می‌کردند، در یکی از جلسات درس خطاب به شاگردان فرمودند:
«من می‌خواهم به طلبه‌های عزیز سفارش کنم که زحمت بکشند، در زمینه‌های مختلف مطالعه کنند و نتیجه تحقیقاتشان را بنویسند، در کاغذ هم زیاد صرفه جویی نکنید و مطالب را منظم و مرتب بنویسید، مرحوم آقای مطهری می‌فرمودند: بعضی طلبه‌ها برای نوشتن از شش سطح کاغذ استفاده می‌کنند- بالا، پایین، حاشیه، بین سطرها و... - با اینکه کاغذ دو سطح بیشتر ندارد!»
آيت الله منتظري برای انسان شرافت ذاتی قائل بود و حقوق همه را محترم می شمرد، با ظلم و ستم مخالفت می‌کرد اما برای ستمگر دعا می‌فرمود تا خدا وی را از گردابی که در آن گرفتار آمده رهایی بخشد. با بدی مخالف بود اما از خدا می‌خواست که افراد زشت کردار را به راه صلاح و فلاح هدایت کند. اسلام را دین سمحه و سهله می‌دانست که برای راحتی زندگی انسانها آمده، نه اینکه قید و بندی به دست و پای مردم باشد. ایشان می‌فرمود:
«اسلام دین سمحه و سهله است که می‌خواهد مسلمانان در کمال امنیت و سلامت و آسایش زندگی کنند، در روایتی به این مضمون آمده است: لعن الله الخوارج زیّقوا علی انفسهم بهذا الدین- خدا لعنت کند خوارج را که به نام دین دست و پای خود را بسته‌اند، دین برای آزادی و سربلند زندگی کردن انسانهاست نه برای ذلت و محدودیت آنها.»
استاد استفاده ابزاری از دین برای سرکوب و فریب مردم را بسیار ناپسند و گناه نابخشودنی می‌دانست و آن را ستم مضاعف بر دین و مردم بر می‌شمرد و بدترین استبدادها را استبداد دینی می‌دانست، ایشان می‌فرمود:
«در بولتن ها خواندم که در اندونزی پس از برکناری سو کار نو و روی کار آمدن سو کار تو، پنج ميلیون نفر از اسلام به مسیحیت گرویدند و این برای عالم اسلام مسأله است و هشداری است برای ما که اگر با مردم درست رفتار نشود و اهداف انقلاب اسلامی عملی نگردد زمینه‌ی دین‌گریزی در جامعه فراهم می‌شود.»
استاد باب گفتگو و نقد و انتقاد را همیشه گشوده می‌پسندید و آن را لازمه حیات و پیشرفت جامعه می‌دانست و آن را منحصر به مخالفان و یا اپوزیسون که روزگاری در حاکمیت بوده‌اند و اکنون بر کنارند نمی‌دانست. بلکه بر اساس آیه شریفه «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» آن را یک وظیفه همگانی برای همه آنان که در درون یا بیرون حاکمیتند برمی‌شمرد و به همین جهت همواره بر ضرورت وجود احزاب مستقل و کاردان و مطبوعات و رسانه‌های آزاد برای سلامت جامعه تأکید می‌ورزید. ایشان می‌فرمود:
«مطبوعات رکن چهارم دموکراسی و حکومت مردمی است؛ اگر بنا است در مسایل سیاسی و امور مربوط به کشور مردم حق اظهار نظر داشته باشند.به ناچار باید مطبوعات علاوه بر اینکه سخنگوی دولتند زبان ملت نیز باشند تا مردم بتوانند بدون ترس و واهمه به وسیله مطبوعات نظرات و انتقادات و خواسته‌های معقول خودشان را منعکس کنند .
بر اساس همین بینش و مبنای فقهی بود که بر خلاف شیوه ای که در دنیا و همه ی انقلاب ها معمول است که اشخاص پس از برکناری از قدرت به اصلاح طلبی روی می‌آورند مرحوم استاد در زمان قدرت و حاکمیت نیز به نقد اموری که به صلاح کشور و انقلاب نمی‌دید می‌پرداخت و هرگز حقيقت را فداي مصلحت نمي كرد . روحش شاد و راهش پایدار باد.
محمود صلواتی

منتشر شده در شخصیت ها
بازگشت به بالا