جمعه, 02 تیر 1396 14:35

نقش مردم در تعیین حاکم

تحلیلی از مجمع مدرسین و محققین حوزه علیه قم

بسمه تعالي
به دنبال سخنان جناب آقای روحانی رئیس جمهور محترم در مراسم افطار با اهالی رسانه و مطرح کردن خطبه 92 نهج البلاغه، اعتراضاتی صورت گرفت که مگر با حضور امام معصوم حقی برای مردم در تعیین حاکم باقی می ماند؟ در حالی که در خطبه مذکور طبق بیان رئیس جمهور: «حکومت علی(ع) با خواست و اصرار مردم تشکیل شد و این در حالی بود که ایشان در برابر اصرار مردم به آنها فرمودند که حکومت عدل من برای شما سنگین است و باید به سراغ فرد دیگری بروید»، اما در عین حال این را نیز گفتند «که اگر شما مردم فرد دیگری را انتخاب کنید، و لعلي اسمعكم و اطوعكم لمن ولّیتموه امرکم؛ هر کس که شما او را به عنوان ولیّ خودتان و رهبر جامعه برگزینید من هم اطاعت می‌کنم، من هم می‌شنوم و اجرا می‌کنم. من در اطاعت از او که شما مردم آن را برگزیدید، اولین نفر خواهم بود» بنابر این «امیرالمومنین مبنای حکومت و فرمانروایی را رای مردم، خواست مردم و آرای مردم می‌داند.»
در اینجا چند بحث باید مورد توجه قرار گیرد
أولا این که دین در مسأله حکومت چه روشی داشته است؟
ثانیا اگر مردم به امامت کسی قائل نبودند و نخواستند او حاکمشان باشد آن امام چون از جانب خداوند تعیین شده است ، باید بر آنان حاکم باشد؟

شوون پیامبر (ص) و ائمه (ع)

محققان گفته اند پیامبر (ص) سه شأن مختلف دارند: 1) نبوت و رسالت یعنی تبلیغ و تبیین وحی الهی. 2) قضاء و داوری. 3) ریاست و حکومت و امامان معصوم (ع) نيز همین شؤونات را منهای وحی دارند.

 آنچه مسلم است در مورد تبليغ و تبيين وحي، انتخاب پیامبر (ص) و امام به دست خداوند است و مردم نقشی ندارند زيرا خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا (و به عهده چه كسي) قرار دهد. (الله اعلم حیث یجعل رسالته) (انعام / 124) اما در مورد ریاست و حکومت، مردم نیز بايد بپذیرند تا آنان به این امر اقدام کنند زيرا تا مردم همراهي نكنند، نمي توانند حكومت تشكيل دهند همانطور كه تا مردم يثرب همراهي نكردند پيامبر (ص) نمي توانستند حكومت تشكيل دهند لذا پیامبر (ص) در عقبه ثانیه با مردم یثرب که به آنجا آمده بودند بیعت کردند و بر همین أساس به مدینه هجرت نمودند و از سويي نيز اجازه تحميل ندارند؛ از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه به علي(ع) توصيه فرمود: «لَكَ وِلَاءُ أُمَّتِي مِنْ بَعْدِي، فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيَةٍ وَ اجْتَمَعُوا عَلَيْكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيْكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيه»‏؛ زعامت امتم بعد از من برای توست. اگر مردم بدون درگيري ولايت را به تو دادند و همه نيروها به آن راضي شدند، حكومت را قبول كن و اگر اختلاف كردند، آنان را رها ساز و به حال خود واگذار.(كشف المحجه، ص180) و نیز در روز بیعت که روز جمعه بود بالای منبر در حضور تمامی مسلمانان حاضر در مسجد فرمود: إِنَّ هَذَا أَمْرُكُمْ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهِ حَقٌّ إِلَّا مَنْ أَمَّرْتُمْ وَ قَدِ افْتَرَقْنَا بِالْأَمْسِ‏ عَلَى أَمْرٍ وَ كُنْتُ كَارِهاً لِأَمْرِكُمْ فَأَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ أَكُونَ عَلَيْكُمْ أَلَا وَ إِنَّهُ لَيْسَ لِي دُونَكُمْ إِلَّا مَفَاتِيحُ مَا لَكُمْ مَعِي وَ لَيْسَ لِي أَنْ آخُذَ دِرْهَماً دُونَكُم‏ (بحارالانوار، ج32، ص8) و در نهج البلاغه نامه 6 می فرماید: وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى‏؛ شورا از آن مهاجران است و انصار، پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند، خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى كار آنان را عيب گذارد يا بدعتى پديد آرد او را به جمعى كه از آنان برون شده بازگردانند، و اگر سرباز زد، با وى پيكار رانند كه- راهى ديگر را پذيرفته- و جز به راه مسلمانان رفته، و خدا را در گردن او در آرد آن را كه بر خود لازم دارد.

در برخي روايات امام را به كعبه تشبيه كرده (بحارالانوار،ج36، ص353) كه مردم بايد به سمت آنان بروند، نه اين‌كه آنان خود را به مردم تحميل كنند. بهترين گواه بر اين مطلب سيره امامان معصوم است. علي(ع) با اين‌كه حكومت را حق خود و ديگران را غاصب مي‌دانست و در خطبه شقشقيه وضعيت آن روزگاران را ترسيم كرده است، اما همراهي نكردن مردم با آن حضرت ـ به هر دليلي كه صورت گرفت، هرچند مرعوب شده بودند كه بيشتر چنين بوده است ـ موجب خانه‌نشيني ايشان گرديد و هرگز حاضر نشد براي كسب قدرت از تحمیل و ابزار ناحق استفاده كند. او مي‌توانست بيعت ابوسفيان را بپذيرد و از قدرت او براي رسيدن به حكومت استفاده كند، يا با تهديد و تطميع، عده‌اي دور خود جمع كند، كاري كه ديگران كردند؛ يا آن‌جا كه در شوراي شش نفره خليفه دوم كه پيشنهاد خلافت به آن حضرت مشروط شد به پذيرفتن سيره شيخين، مي‌توانست آن شرط را بپذيرد و به حكومت برسد، اما به آن شرط اعتنا نكند، آن طور كه خليفه سوم عمل نكرد، ولي حضرت هيچ‌گاه براي احقاق حق خود به اين‌گونه دسيسه‌ها متوسل نشد، بلكه هنگامي خلافت را پذيرفت كه مردم به خانه‌اش هجوم آوردند و خواهان خلافت ايشان بودند و سه روز بر اين امر اصرار ورزيدند. اصحاب بدر كه تا آن روز زنده بودند نزد علي(ع) آمدند و خواستار بيعت شدند (انساب الاشراف، ج4، ص559) و امام همچنان خودداري مي‌كرد و مي‌فرمود: من وزير باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم، ولي آنان جز به بيعت با آن حضرت راضي نبودند. (تاريخ طبري، ج4، 429) بالاخره پس از سه روز، آن حضرت به مسجد آمد و مردم با ايشان بيعت كردند. (انساب الاشراف، ج2، ص210)

محققانِ اهل سنت معترفند كه تنها علي(ع) بعد از قتل عثمان، خلافتش برخاسته از خواستِ عمومي بود. (ظافرالقاسمي، نظام الحكم، ج1، ص241) همچنین در غدیر خم  پس از معرفی امیرالمومنین (ع) از سوی پیامبر (ص) از مردم خواسته شد با ایشان بیعت کنند و به صرف معرفی اکتفا نشد.

امامت و حکومت

به هر حال موضوع امامت در شیعه باید مورد بررسی قرار گیرد که آیا مرادف با حکومت است یا خیر؟

شهید مطهری در این باره می گوید: این اشتباه بسیار بزرگی است که احیانا قدما (بعضی از متکلمین) هم گاهی چنین اشتباهی را مرتکب می شدند. امروز این اشتباه خیلی تکرار می شود؛ تا می گویند امامت، متوجه مسأله حکومت می شوند. در حالی که مسأله حکومت از فروع و یکی از شاخه های خیلی کوچک مسأله امامت است و این دو را نباید با یکدیگر مخلوط کرد. (مجموعه آثار 4/858) سپس به مسأله امامت می پردازند و می گویند: آنچه در درجه اول اهمیت است، مسأله جانشینی پیغمبر است در توضیح و تبیین و بیان دین، منهای وحی (همان)

اگر مسأله خلافت تمام مسأله امامت بود، آیا ممکن بود امام از آن استنکاف کنند و بفرمایند: دعونی و التمسوا غیری و از قبول آن چشم بپوشند؟!

اساسا پیش از اسلام مردم در بهترین نوع حکومت خود از شیوه «بیعت» استفاده می کرده اند. و طبق نظر برخي از محققان «بيعت، سنتي رايج در ميان عرب بوده است.»( مكارم، و ديگران، تفسير نمونه، ج 22، ص70 و همو، انوار الفقاهه، كتاب البيع، ج1، ص518)  «حتي مي‌توان مدعي شد، بيعت، در ساير ملل نيز به گونه‌اي معمول بوده است؛ به طور غريزي قبايل مختلف هنگامي كه احساس مي‌كردند براي حفظ نظام قبيلگي خود و دفاع از منافع و مصالح خويش نياز به رئيس و فرمانده دارند، اطراف كسي كه او را براي اين كار مناسب و شايسته مي‌دانستند، گرد آمده و پس از گفت‌وگو و بيان نيازمندي‌ها و شرايط خود با دست دادن به وي، او را به عنوان رئيس خود بر مي‌گزيدند و با دست دادن، ولايت و رياست او تثبيت مي‌گرديد. (سبحاني، مباني حكومت اسلامي، ص318 ـ 319 و ر.ک: ولایت فقیه، ج1، 523) بیعت این است که بیعت کننده خود را در اختیار بیعت شونده قرار می دهد وبیعت شونده سعی می کند امور او را به صورت صحیح تدبیر کند؛ گویا بیعت کننده و بیعت شونده به کاری تجاری اقدام می کنند، زیرا هرکدام از آن ها در مقابل دیگری متعهد بر کاری می شود.(معالم الحکومه، ص 260) بعدها این شیوه انتخاب، رأی نامیده شد همانطور که امام امت فرمودند: آرای اکثریت که در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولی مسلمین.(امام خميني، صحيفه امام، ج 20، ص409)
بنابراين بيعت به همان معناي متداول در ميان مردم، در قرآن و سنت نيز به كار رفته است و هيچ دليلي بر تغيير آن معنا در اصطلاح شرعي وجود ندارد و به همان صورت، در اسلام مورد تأييد و امضاء قرار گرفته است.(منتظري، مباني فقهي حكومت اسلامي، ج 2، ص318)

واژه بیعت در سه آيه قرآن(سوره فتح 10و 18؛ سوره ممتحنه 12) به كار رفته و تأیید شده است، و دست‌ِكم در هشت مورد پيامبر اقدام به گرفتن بيعت كرده‌اند، به همين دليل در آغاز اسلام كه طايفه «اوس» و «خزرج» در موقع حج از مدينه به مكه آمدند و با پيامبر اكرم(ص) در عقبه، بيعت كردند، برخورد آنان با مسئله بيعت، برخورد با يك امر آشنا بود.(مكارم، و ديگران، تفسير نمونه، ج 22، ص70 و همو، انوار الفقاهه، كتاب البيع، ج1، ص518) در غدیر خم نیز از مردم خواستند با علی (ع) بیعت کنند. در سخن و سیره امامان بعد نیز بیعت و شرایط آن آمده است حتی در روایات از بیعت مردم با امام عصر (عج) یاد شده است. در سیره متشرعه نیز این اقدام پسندیده بوده است نه ناپسند. البته دربارة مصاديق ايراداتي داشته‌اند، اما اصل بيعت را عملي خلاف شرع ندانسته‌اند، بلكه به آن اصرار كرده و پاي‌بند بدان بوده‌اند. به هر حال طرح مسئله بيعت در قرآن و روايات و سيره معصومان حتي اگر به عنوان جدال احسن و يا اسكات خصم باشد، اما ذكر شرايط و تأكيد بر اصول عقلايي و مردمي آن، در خور تأمل است.

مرحوم آیت الله منتظری یکی از بزرگترین شارحان احادیث امامان و به ویژه نهج البلاغه و از جمله تئوری پردازان ولایت فقیه با گرایش انتخاب از ناحیه مردم، در باره حاکمیت اهل بیت(ع) و نقش مردم در تحقق آن می نویسند: «به نظر ما شیعیان ائمه معصومین با نصب پیامبر از طرف خدا به امامت منصوب شده اند ولی تحقق عملی و فعلی زمامداری آنان بدون بیعت و خواست مردم امکان نداشت، زیرا زعامت مقبول مردم با زور معنا و امکان ندارد و با بیعت نکردن مردم با آنان هر چند مردم مرتکب خطا شده اند ولی مسؤلیت از امامان ساقط است. بنابر این در مورد ائمه معصومین(ع) تحقق حاکمیت مردمی آنان موقوف به رأی و بیعت مردم است و قبل از رأی و بیعت، حاکمیت مردمی آنان فعلیت و تحقق پیدا نمی کند. اما در مورد غیر معصومین علاوه بر تحقق و فعلیت آن، مشروعیت آن نیز موقوف به رأی و بیعت مردم است.(پاسخ به پرسش های دینی/73)

شاید بتوان گفت أساسا حکومت بر جامعه ای که از عقاید و اندیشه های مختلف تشکیل شده است، جز به شیوه ای همگان پسند مناسب نباشد. مثلا اگر یک جامعه یک دست شیعی می بود و یا اکثریت معتقد به امامت امام علی (ع) بودند، می شد گفت دیگر نیازی به رأی نیست زیرا همه به امامت آنحضرت باور دارند و بنابر این شایسته نیست کس دیگری بر جامعه حاکم باشد اما آیا همه کسانی که پس از قتل عثمان درب خانه علی(ع) آمدند به امامت آنحضرت ـ آنگونه که شیعه باور دارد ـ اعتقاد داشتند؟

البته مرحوم آیت الله منتظری معتقدند: اگر برای پیدایش امری دو شیوه وجود داشته باشد و یکی از دو شیوه نزد مردم شناخته شده تر، استوارتر و نافذتر باشد، ایجاد آن امر به هر دو شیوه موجب تأکید یافتن آن است. همان گونه که این مطلب مقتضای اجتماع چند علت بر معلول واحد است و از مباحث پیشین دانستی که امامت هم به سبب نصب خداوند پدید می آید و هم به سبب نصب امت از طریق بیعت. (ولایت فقیه، ج1، 526) همچنین شهید صدر در این باره ولایت داشتن امت چنین می گوید: تأکید بر بیعت با پیامبر (ص) و اوصیای او تأکیدی است از جانب پیامبر (ص) بر شخصیت امت و توجهی است بر خلافت عمومی مردم.(الإسلام یقود الحیاه، ص153) از این رو حضرت امام خمینی(ره) تعیین ولی فقیه و نفوذ حکمش را جز با امضاء و انتخاب مردم میسر ندانستند. لذا در پاسخ به آیت الله مشکینی رئیس شورای بازنگری قانون اساسی نوشتند: اگر مردم به خبرگان رأی دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند وقتی آنها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد قهری او مورد قبول مردم است در این صورت او ولی منتخب مردم می شود و حکمش نافذ است. (صحیفه امام ، ج21، ص371) عبارات امام صریح است در این که ریشه و اصل نفوذ حکم ولی فقیه نیز در مورد حکومت و مسایل مردم جز با انتخاب و رضایت آنان ممکن نیست.

منتشر شده در اندیشه
دوشنبه, 04 ارديبهشت 1396 08:06

فلسفه بعثت در نهج البلاغه

محمدتقي فاضل ميبدي

چون به آزادي نبوّت هادي اســــــت          مؤمنان را ز انبيا آزادي اســـــــــــت

شايد كسي به مانند امام علي فلسفه بعثت پيامبران را تشريح نكرده و ضرورت وجود انبيا را براي بشر بازگو نكرده باشد؛ زيرا حضرت پا به پاي پيامبر در مراحل نبوت پيامبر خاتم حضور داشته و عصر جاهليت را در تقابل با بعثت  به نيكي شناخته است و معناي وحي را از همگان بهتر دريافته داشته  است.

 مؤلفه هاى دوران جاهليت

براي در ك و شناخت بعثت، انسان بايد ايام جاهليت و عرصه اي كه پيامبر در آن مبعوث شد را درست دريابد وخلق وخوي آدميان آن عصر را بشناسد. امام علي (ع) در فرازي دوره قبل از بعثت را چنين تبيين مي نماد:«و ببيند مردم به كجا رسيده بودند؛ عده اى يهودي، عده اى مسيحى و عموم مردم بت پرست بودند. احكام اسلام را ترك كرده، از اخلاق انسانى جدا شده و با خلق و خوى درندگى و صفات حيوانات خو گرفته بودند. كارشان به جايى رسيده بود كه دختران را زنده به گور كرده و بدين طريق پيوندها را مي بريدند. به چيزهاى باطل افتخار كرده، از عدل جدا شده و حقوق يكديگر را از بين مي بردند. قدرتمندان را بر ناتوانان مسلط نموده، انسان هاى شريف را از بين برده، با علماء دشمنى كرده و از حكيمان وحشت داشتند. بساط علم را برچيده، خوبى بردبارى و علم را انكار كرده، قطع رحم نموده و شبيه چهارپايان شده و قمار مى كردند؛ شراب نوشيده، عقل خود را زير پا گذاشته و فرزندان خود را مى كشتند. شهرها را خراب كرده، نيكى ها را فراموش نموده، شريعت هاى الهى را از بين برده، سرمايه ها را نابود كرده و مرتكب كارهاى زشت مى شدند.»

امام علي (ع) ريشه بدبختي هاي بشر در عصر جاهليت را بي خردي و جهل مي داند و مي فرمايد:«از علايم جاهليت حاكميت جهل و ناداني يعني صدرنشيني جاهلان  و تحقير عالمان بود.» مي دانيم كه  از نشانه‌هاي ممالك و جوامع پيشرفته ارج نهادن به دانايان و دانشمندان و صدرنشيني آنان در راس است؛ اما در كشورهاي عقب افتاده جهل و ناداني پروري و تحميق مردم از مهم‌ترين شاخصه ها به حساب مي آيد. چه در ميان مردم اين منطقه صدرنشيني و قدربيني از آن جهال و نادانان بود، نه عالمان و دورانديشان. به همين دليل است كه علي عليه‌السلام جامعه پيشا بعثت را نكوهش مي‌كند و به ويژگيهاي جامعه عقب‌مانده عصرجاهلي اشاره مي‌نمايد و مي‌فرمايد:  .«في خير دار و شر جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع بارض عالمها ملجم وجاهلها مكرم؛ آنان در سرزميني به سر مي‌بردند كه شبها خواب به چشمانشان نمي رفت وسرمه ديدگانشان سرشك خونين بود كه بر زبان عالمان لجام بسته بودند و جاهلان بر صدر نشسته بودند.»(خطبه2) به قول مولوي:

جاهلان سرور شدستند و زبيم                       عالمان سرها كشيده در گليم

امام در اين بيان نشانه هاي جاهليت را تنها در بت پرستي نمي بيند. اضطراب و بي خوابي و غمگيني و بر صدر نشستن جهل و زير پا گذاشتن عقل عامل تمام بدبختي ها و سيه روزگاري بشريت مي داند. نكته مهمي  كه حضرت اشاره مي فرمايد عبارت است از «اندوهناكي و افسردگي آدميان و نبود شادي در عصر پيشا بعثت». « نومهم سهود » يعني مردم به خاطر ترس و اضطراب خواب از چشمانشان گرفته شده بود و«كحلهم دموع» يعني بر چشمهاي مردم به جاي سرمه كه علامت شادي و زيبايي است اشك فرا گرفته بود. باز  آن حضرت درباره ناداني و كم‌خردي مردم عصر ظهور مي‌فرمايد: «خداوند محمد (صلي‌الله عليه و آله) را در شرايطي مبعوث كرد كه هيچ يك از اعراب كتابي نمي‌خواندند و داعيه‌ پيامبري‌اش نبود. پس آن بزرگمرد مردم را به پيش رهبري كرد و در جايي سزاوار مقامشان داد و به اوج سعادت و نجاتشان رسانيد و بهره‌گيري از سرنيزه و در آماج نشاندن دشمن را در روندي درست قرار داد و زيرساخت جامعه‌شان را استواري بخشيد.« إِنَّ اللَّهَ [تَعَالَى] بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ، الْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ وَ الْآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ».(خ26)

اميرالمومنين با اشاره به اين نكته ياد شده كه منشا اقتصادي نيز دارد، مي‌فرمايد: «خداوند، محمد (صلي‌الله عليه و آله)را كه  بيم دهنده جهانيان، و امين وحي و كتاب است ، مبعوث كرد و در حالي كه  شما گروه عرب در بدترين آيين و بدترين جاها به سر مي‌برديد. در ميان سنگلاخ‌ها و مارهايي كه (از هيچ صدايي نمي‌رميدند) اقامت داشتيد، آب‌هاي گنديده را مي‌آشاميديد و غذاهاي خشن مي‌خورديد و خون يكديگر را مي‌ريختيد.» و در مورد اخلاق نكو هيده مردم آن عصر مي گويد: «كبر خودپسندى در ميان آنها رواج پيدا كرده و به بى صبرى افتخار مى كردند .فحشاء و منكرات را روش خود ساخته و سخنان باطل ( مانند دروغ، شهادت ناحق) مى گفتند. پيامبران را كشته و اولياى خدا را از ميان خود بيرون مى كردند. بدكاران را حاكم بر خود نموده و كساني را كه اصل و نسب درستى نداشتند اطاعت مى نمودند شيطان را عبادت، خدا را به خشم آورده و آتش دوزخ را برافروخته بودند. و در اثر اين امور امواج خشم و غضب پروردگار به تلاطم آمده و نزديك بود عالم نابود شده و تازيانه غضب خدا آنها را به جهنم براند، يا همانطور كه مشغول كارهايشان هستند آنها را در هم كوبيده و نابود كند كه عنايت پروردگار براى تمام كردن حجت و كامل كردن رحمت شامل حالشان گرديده و خاتم پيامبران(صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله وسلّم) را برانگيخت تا رحمتى براى جهانيان و نشانى براى هدايت باشد. آنها را از تاريكى ها خارج كرده و به نور رساند. نادانى آنان را به علم، گمراهيشان را به هدايت، هلاكتشان را به نجات، ستم آنان را به عدل و كم خرديشان را به عقل، نياز آنان را به بى نيازي، ذلتشان را به عزت، خرابيشان را به آبادانى و خوارى آنان را به سلطنت مبدل نموده و كفرشان را به ايمان، جهنمشان را به اميدواري، اسارت آنان را به رهايى و بندگى آنان را به آزادگى تبديل نمايد.»

امير المومنين در يكي از خطبه ها عصر جاهليت را چنين تبيين مي كند: مردم روزگار  بعثت به بدترين آيين  گردن نهاده بودند و در بدترين خانه‌ها به سر مي‌بردند.«همانا خداوند (محمد صلي‌الله عليه و آله) را به عنوان هشدار دهنده به جهانيان و امين وحي و قرآن مبعوث كرد. در حالي كه شما، اي توده‌هاي عرب، تكيه بر بدترين دين‌هاي جهان داشتيد و در بدترين ديار مي‌زيستيد.«فَبَعَثَ فِیهمْ رُسُلَهُ، وَ وَاتَرَ إِلَیْهمْ أَنبیَاءَهُ، لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ، وَ یُذَکِّروهُمْ مَنْسِى نِعمَتِهِ، وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهمْ بالتَّبْلِیغ، وَ یُثِیروا لَهُمْ دَفَائِنَ العُقُولِ، وَ یُرُوهُم آیاتِ المَقْدِرَهِ.(خطبه 1) پس خداوند فرستادگان خود را در میان ایشان برانگیخت و پیامبرانش را پى‏درپى به سوى آنان گسیل داشت، تا از ایشان بخواهند که حق میثاق فطرت را بگزارند، و نعمت فراموش شده را به یادشان آرند، و با رسانیدن پیام پروردگار، حجت را بر آنان تمام کنند، و گنجینه‏هاى خِرَد را بر ایشان بگشایند و چشم آنان را به روى نشانه‏هاى قدرت خدا بازسازند.

در فرازي ديگر عصر جاهليت را چنين باز گو مي كند « أرسله على حين فترة من الرسل و طول هجعة من الأمم واعتزم من الفتن ... تمرها الفتنة، و طعامها الجيفة، و شعارها الخوف، و دثارها السيف؛ خدا پيامبر اسلام را هنگامى مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدت ها گذشته، و ملت ها در خواب عميقى فرو خفته بودند. فتنه و فساد جهان را فراگرفته و اعمال زشت رواج يافته بود. آتش جنگ همه جا زبانه مى كشيد و دنيا، بى نور و پر از مكر و فريب گشته بود. برگ هاى درخت زندگى به زردى گراييده و از ميوه آن خبرى نبوده، آب حيات فرو خشكيده و نشانه هاي هدايت كهنه و ويران شده بود. پرچم هاى هلاكت گمراهى آشكار و دنيا با قيافه زشتى به مردم مى نگريست، و با چهره اى عبوس و غم آلود با اهل دنيا روبرو مى گشت. ميوه درخت دنيا در جاهليت فتنه، و خوراكش مردار بود، در درونش وحشت و اضطراب، و بر بيرون شمشيرهاى ستم حكومت داشت.

حكيم طوس فردوسي، بزرگ راه سعادت بشر پيروي از وحي مي داند، مي گويد:

به گفتار پیغمبرت راه جوی                              دل از تیرگیها بدین آب شو

اگر چشم داری به دیگر سرای                                       به نزد نبی و علی گیر جاي

گرت زین بد آید گناه منست                           چنین است و این دین و راه منست.

منتشر شده در یادداشت
یکشنبه, 21 آذر 1395 08:19

حقوق انسان در نهج البلاغه

محمدتقی فاضل ميبدي

نهج البلاغه وحقوق انسان در اين مقاله دو وا ژه كليدی خواهد بود. كتاب شريف نهج البلاغه در بردارنده گفته­های بلاغی امام علی (ع) است كه مرحوم سيد رضي، ابوالحسن محمد بن الحسين موسي، معروف به شريف رضی در قرن چهارم و حدوداً پس از چهارصد سال از شهادت حضرت آنرا جمع آوری كرده است. سيد رضی در سن 47سالگی در شهر بغداد در سال 407 هجری درگذشت ودر جوار امام موسی بن جعفر به خاك سپرده شد.

اين كتاب شامل خطبه ها، نامه ها وجملات قصار امام علی (ع)است. شروح مختلف ومتعددی بر آن نگاشته شده، كه مهمترين آنها شرح ابن ابی الحديد معتزلي، ابن ميثم بحراني، خويی و از معاصران از جمله آيت الله منتظری و استاد محمد تقی جعفری است. شیخ محمد عبده از مفتیان پیشین مصر از جمله کسانی بود که به شرح و تبلیغ نهج البلاغه در میان جوانان مصری پرداخت. وی در مقدمه شرح خود گفته است: «در همهٔ مردم عرب زبان یک نفر نیست مگر آنکه معتقد است سخن علی بعد از قرآن و کلام نبوی شریف‌ترین و بلیغ‌ترین و پرمعنی‌ترین و جامع‌ترین سخنان است.[1] جرجر داق مسيحی در مورد نهج البلاغه چندین کتاب نوشته و گفت: « بعد از امام علی (ع) کسی را سزاوار نویسندگی ندیدم به همین دلیل جز ایشان در مورد کسی ننوشت.

از بحث­های مهم وقابل توجه­ای كه در لابلای خطبه­ها و نامه­ها وكلمات قصار اين كتاب شريف آمده، سخنان آن امام همام راجع به حقوق انسان است. مي­دانيم يكی از مفاهيم كليدی كه در جهان امروز در ميان فلسفه­های سياسی وحقوقی مطرح است، بحث مفهوم و پاسداشت حقوق ذاتی انسان و يا به اصطلاح معروف بحث حقوق بشر است. اين مفهوم همواره توسعه مي­يابد و بر سر اجرای آن مناقشات و مجادلات بيشتری صورت مي­گيرد. وبرخی دول بر اساس گزارش كميسون حقوق بشر سازمان ملل در هر سال به عنوان نا قض حقوق بشر معرفی مي­گردند. اعلاميه سی ماده­ای حقوق بشر كه يكی از اسناد مهم جهانی است، تاريخ چندان طولانی ندارد. وجوهر وگوهر آن حفظ كرامت انسانی وتضمين حقوق ذاتی اوست. يعنی انسان بما هو انسان دارای كرامت ذاتی است. ما در اين جا بنا نداريم در مقام دفاع و يا نقد اعلاميه حقوق بشر بر آييم. آنچه كه در اين نوشتار نه چندان مفصل پی گرفته مي­شود، رد يابی مسئله حقوق انسان در نهج البلاغه وآموزه­های امام علی (ع) است. از آن جا كه اين كتاب شريف از اسناد مهم ومعتبر در نزد فرق اسلامی است، وهمان­طور كه آوردم عالمان هر دو مذهب شيعه وسنی بر آن شرح نوشته­اند، شايسته است، بحث حقوق انسان را در اين متن مهم اسلامی در حدّ مجال دنبال كنيم .

اساس حقوقی كه درجهان امروز برای انسان متصور است، عبارت است از :حق حيات، حق آزادي، حق مساوات وحق كرامت انسانی است.

1-حق حيات

تاكيد اسلام بر حق حيات آدميان، و از آن گذشته حق حيات برای حيوانات، به گو نه­ای است كه كشتن يك انسان را معادل كشتن همه آدميان دانسته است.[2]

موسای پيامبر را به خاطر كشتن يكی از مخالفين خود كه در دعوای با يكی از پيروانش صورت گرفت – كه ظاهرا از راه خطا اتفاق افتاد، زيرا موسی مشت بر او زد – سرزنش مي­شـود و كار خود را سـتم بر خويش مي­داند.[3]

قوم عرب را از كشتن اولاد خود به خاطر فقر و ناداری باز مي­دارد.[4]

و هيچ انسانی حق ندارد با اختيار و رضايت خود، حيات را از خويش بگيرد.[5]

و ده­ها آيه ای كه در اين رابطه وجود دارد....

امام علی (ع) نه تنها در سخنان وسلوك خويش به اين حق مهم طبيعی تاكيد می­نمايد‌، بلكه سعی دارد كه در مکتب تربيتی وسياسی خود، افرادی را در جهت آشنا كردن و رعایت اين امرمهم تربيت نموده، و از این طريق از حق حيات انسان­ها در امتداد تاریخ دفاع نمايد. برخی از فرازهايی كه اهميّت حق حيات در نهج البلاغه آمده به نحو اجمال اشاره مي­شود. حضرت در عهدنامه مشهور و فراتاريخی خويش به مالك اشتر، هنگامی كه او را به فرمانداری مصر منصوب مي­نمايد‌، چنين مي­گويد: «إِيَّاكَ وَالدِّمَاءَ وَسَفْكَهَابِغَيْرِحِلِّهَا، فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْنَي لِنِقْمَهٍ وَلَاأَعْظَمُ لِتَبِعَهٍ، وَلاأَحْرَي بِزَوَالِ نِعْمَهٍ، وَانْقِطَاعِ مُدَّهٍ، مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِبِغَيْرِحَقِّهَا».[6] از ريختن خون افراد بپرهيز، كه هيچ چیز همانند خون ناحق، کیفر خداوند را نزديك و مجازات را بزرگ نمی‌کند، و نابودی نعمت را سرعت نمی‌بخشد و زوال حكومت را نزديك نمی‌گرداند.به تعبير يكی از محققان «حضرت امير (ع) در این فرمان مبارك، صرفاً به بيان حكم حرمت تكليفی سلب حيات نپرداخته، بلكه آثار وضعی آن را نیز به مالك گوشزد نموده است، يعنی به مخاطره انداختن حق حيات ديگران بدون استحقاق، علاوه بر عقوبت اخروي، زندگی مادی نكبت باری را نیز برای عاملين خون­ريزی رقم خواهد زد.» در ادامه حضرت به اين نكته اشاره می‌کند كه :«وَاللهُ مُبْتَدِءُبِاالْحُكْمِ بَيْنَ الْعِبَادِفِيْمَا تَسَافَكُوامِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَهِ»؛[7] خدای سبحان در روز پاداش، پيش از رسیدگی اعمال بندگان، نسبت به خون‌های ناحق ريخته شده داوری خواهد کرد. شك نيست در اين كه اين بخش از سخنان امام خطاب به حاكمان وسياستمداران است كه مي­خواهند پايه­های حكومت خود را با سلب حق حيات مخالفين خود مستحكم نمايند و اين بيان گويای حق حيات برای هر انسانی است؛ زيرا نخستين مسأله­ای كه در روز قيامت مورد رسيدگی قرار مي­گيرد، تجاوز به حق حيات انسان­ها خواهد بود. سپس حضرت امير (ع) به نكته­ی بسيار مهمی اشاره می‌کند، و آن اينـكه حاكـمان و فرمانروايان نبايد برای تقويت پايه­های حكومت خويش، به خون­ريزی و كشتار افراد بي­گناه دست بزنند، كاری كه غالب حاكمان تاريخ بشربه آن دست مي­زدند و نمونه­های فراوان آن، در دفتر تاريخ حكومت­ها ثبت و ضبط است، و شايد به همين دليل اعلاميه جهانی حقوق بشر نيز، حق حيات را در اصول نخستين خود درج كرده است. تا جلوی كشتن انسان­ها به دست حكومت­ها گرفته شود. شگفتا كه در آن روزگاری كه سخنی از حق حيات وحقوق بشر در ميان نبوده، امام (ع) می‌فرماید: «فَلاتُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ، فَإِنَّ ذَالِكَ مِمَّايُضْعِفُهُ وَيُوْهِنُهُ بَلْ يُزِيْلُهُ وَيَنْقُلُهُ، وَلاعُذْرَلَكَ عِنْدَاللهِ وَلاعِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمْدِ، لِأَنَّ فِيْهِ قَوَدَالْبَدَنِ»؛ پس با ريختن خون حرام، حكومت خود را تقويت مكن؛ زيرا خون نا حق، پايه های حكومت را سست و بي­بنياد می‌کند، واساس آن را بركنده و به ديگری منتقل مي­سازد، و تو نه در نزد من و نه در پيشگاه خداوند، عذری درريختن خون نا حق نخواهی داشت چرا كه كيفرآن قصاص است و از آن گريزی نيست.

در مورد خوارج كه از دشمنان سرسخت آن حضرت بودند، ودست به كشتار وتجاوز به حقوق افراد زده بودند، چنين فرمود: «لا تقتلوا الخوارج من بعدی ليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادركه»؛ بعد از من خوارج رانكشيد؛ زيرا كسی كه در جستجوی حق بوده و خطا كرده، مانند كسی نيست كه طالب باطل بوده و آن را يافته است».

2- حق آزادي

هرچند آزادی كه معادل حريت است در برابر بردگی است ولی واژه «حرّ» در نگاه امام (ع) مفهومی وسيعتر دارد و تنها به آزادگی بردگان خلاصه نمي­شود. در نگاه حضرت انسان آزاد كسی است كه از هر جهت آزاد باشد. در نامه بسيار مهمی كه حضرت به فرزندش امام حسن مي­نويسد، چنين مي­آورد: «اكرم نفسك عن كل دنية وان ساقتك الی الرغايب، فانك لن تعتاض بما تبذل عن نفسك عوضا، لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حُرّاً»؛ خود را بزرگتر از آن شمار كه در زندگی به فرومايگی و حقارت تن در دهي، گر چه آن ذلّت پذيري، تو را به خوا سته­های دلت برساند، چرا كه تو هرگز نخواهی توانست در برابر آنچه كه در اين راه از دست داده­ای بهايی به دست آوري؛ وهرگز بنده و برده ديگری مباش كه خدا تو را آزاد و آزاديخواه وآزادمنش آفريده است.[8] نيك واضح است كه آزادی در اين عبارت تنها آزادگی از بردگی نيست؛ بلكه انسان بايد از هر گونه پستی ودنائت خود را آزاد سازد ودر روايت ديگری مي­فرمايد: «الناس کلّهم أحرار إلّا من أقر علی نفسه بالعبوديّة».[9] حريّت در اين دو روايت كه از امام علی (ع) است، حق خدادادی تلقی گشته وكسی نمي­تواند آن را از انسان سلب نمايد. حال، چه در برابر بندگی باشد وچه در برابر اسارت­های سياسی و اجتماعي. وحتی در برابر گرفتاري­های نفساني. انسان در نگاه امام علی (ع) يعنی موجودی كه از دست اربابان، حاكمان وهوای نفس آزاد باشد .

در فرازی خطاب به مردم كوفه مي­گويـد: «... لااحرارصدق عند اللقاء ولا اخوان ثقة عند البلاء»؛[10] شما -مردم كوفه – در رويارويی با دشمن آزادگانی راست كردار نيستيد و هنگام بلاء در خور اعتماد نيستيد. دامنه آزادی وآزادگی تا اينجا پيش كشيده است كه مي­فرمايد، بايد استبداد زدگی را از خود دور كنيد. در جای ديگر كه انسان­های آزاده را آرزو مي­كند، مي­فرمايد: «أين خياركم و صلحاوئكم واين أحراركم وسمحائكم و أين المتورعون فی مكاسبهم والمتنزهون فی مذاهبهم...»؛[11] های ای مردم پس برگزيدگان وشايستگان شما كجايند؟ آزادگان و بخشندگان شما چه شده اند؟ كجايند آنان كه در داد و ستد پارسايی مي­كردند ...؟ در اينجا انسان به ياد ديوژن معروف مي­افتد كه مولوی در غزلی از او چنين مي­گويد :

دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر / كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

در هر صورت امام علی (ع) در سخنان دل سوزانه به دنبال انسان آزاد و آزاده است. ودر اين مكتب تا مادامی كه آزادی انسان مزاحم آزادی ديگران نباشد، نبايد حريم آزادی اورا محدود كرد. هنگامی كه اصحاب جمل در مقام توطئه در برابر حكومت حضرت بر آمدند، امام (ع) چنين فرمود: «إنّ هولاء قد تمالئووا علی سخطة امارتی وساصبر ما لم اخف علی جما عتكم»؛ آنها (جدايی طلبانی چون طلحه وزبير ) گرد هم آمده­اند واز من وحكومت من ناخرسندند. من صبر مي­كنم وشكيبايی مي­ورزم مادامی كه فعاليت وتدارك آنها ضرر و زيانی به اجتماع نرساند.[12] يعنی طلحه وزبير آزادند كه از من وولايت من سر بپيچند ونقض بيعت نمايند؛ اما اگر اين آزادی به زيان جامعه بر­گردد در برابر آ ن خواهم ايستاد. در نظام­های دموكراسی در جهان امروز نيز قانون چنين است، اگر آزادی فرد به جامعه زيانی وارد سازد، قانون آن را مهار مي­سازد .امام (ع) اين قانون كلی را چنين ترسيم مي­كند: «الا وانّی اقاتل رجلين : رجل ادعی ما ليس له و آخر منع الذي عليه»؛ بدانيد كه من با دو كس مي­ستيزم و يا مقابله مي­كنم؛ با كسی كه چيزی كه حق او نیست مي­خواهد و با كسی كه حقی را بر عهده دارد آن را ادا نمي­نمايد.

3 – حق مساوات

تاكيد امام بر اين كه مردم در برابر حق مساويند وهيچ تفاوتی در ميان حقوق آدميان نيست در موارد گوناگونی از نهج البلاغه مشاهده مي­شود. در نامه­ای كه حضرت به سهل بن حنيف انصاري، در باره ياران او كه به معاويه پيوستند، نگاشته است، در فرازی از آن چنين مي­گويد: «... وإنّما هم اهل الدّنيا مقبلون عليها ومهطعون اليها وقد عرفوا العدل و راوه و سمعوه و وعوه و علموا ان الناس عندنا في الحق سواء فهربوا الی الاثرة؛[13]... اينان، ياران دنيا بودند وبه دنيا روی آوردند وبه سوی آن شتافتند حكومت عدل ما را ديدند وشناختند در يافته بودند كه در اينجا مردم در برابر حق وعدالت برابرند؛ سپس به سوی سود و ثروت گريختند ...» در جای ديگری به كارگزاران خود مي­فرمايد: «أََنصِفُوا النَّاسَ مِن أَنفُسِكُم وَاصبِرُوا لِحَوائِجِهِمٌ فَإِنَّكُم خُزّانُ الَّرعِيَّه، وَوُكَلاءُ الأُمَّه»؛[14] در روابط خود با مردم انصاف داشته باشيد و در بر آوردن نيازهای شان شكيبا باشيد، همانا شما خزانه­داران مردم و نمايندگان ملت هستيد. چنانكه معلوم است حضرت ازكلمات مانند:«ناس»، «انصاف »، «رعيت»و«امّت» استفاده می‌کند، يعنی تمام انسان­ها از هر قشر و صنفی و رنگ و نژادی و حتی از هر دين و­ مذهبی كه باشند در برخورداری از حقـوق انسانی مسـاوی هستند، چنانكه در ادامه می‌فرماید:«ولاتَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍمِنَ النَّاسِ مُصَلٍّّ وَلامُعَاهَدٍ»؛[15] به مال وثروت كسي، نمازگذار باشد يا غيرمسلمانی كه درپناه اسلام است، دست اندازی نكنيد.

در فرمانی كه به مالك مي­دهد، مي­فرمايد :«وليكن امر الناس عندك في الحق سواء»؛[16] حقوق مردم در نزد تو بايد يكسان باشد. درفراز نامه­ای كه به محمد بن ابی بكرنوشته است، مي­فرمايد: «... وآس بينهم في اللحظة والنظرة...»؛[17] با مردم فروتن باش و همه را يكسان بنگر. اگر يكی را به گوشه چشمی نگريستی به ديگری رو در رو نگاه مكن. در عهد نامه مالك می فرمايد: «... فإنّه صنفان :اما أخ لك في الدّين واو نظير لك في الخلق»؛[18] مردم دو صنفند، يا برادر دينی تو هستند ويا از لحاظ خلقت با تو مساويند. مساواتی كه در اين كلمات مطرح هست، يا مساوات در اجرای قانون است و يا مساوات در بهره­مندی از بيت المال. ای كاش اين تعاليم در دنيای اسلام به گوش همگان مي­رسيد و فرا گير مي­شد و حاكمان اسلامی در تحقق آن مي­كوشيدند. و درد و دغدغه­ی عالمان دين در اين روزگار مظلوميت اين فر هنگ متروك بود. اين كلمات كجا و وضع و روزگار انسان­ها در اين روزگار كجا؟ آيا به آن اندازه كه برخی روی مسايلی مانند حجاب و موسيقی و امثال ذالك حساس هستند، نسبت به تفاوت­ها و تبعيض­های موجود حساس بودند، يكی صاحب مليارد­ها ثروت و ديگری فاقد امكانات اوليه زندگي. صاحبان قدرت با ثروت مسلمين چه مي­كنند وچه عاملی باعث محروميت مليون­ها مسلمان شده است؟ جای تامل است؟

4- كرامت انسان

به تعبير مولوي، خداوند تاج كرامت را بر اولاد آدم نهاده است:

تاج كرمنا ست بر فرق سرت / طوق اعطيناك آويز برت

جوهر است انسان وچرخ اورا عرض / جمله فرع وسايه اند و تو غزض

ای غلامت عقل و تدبير است و هوش / چون چنينی خويش را ارزان فروش؟

بهر علمی در نمی پنهان شده / درسه گز تن عالمی پنهان شده.

ابيات فوق برگرفته از آيه شريفه قرآن است :

)ولقد كرّمنا بني آدم وحملناهم في البر والبحر ورزقناهم من الطيبات وفضّلناهم علی كثير ممّن خلقنا تفضيلاً(؛[19] خداوند دادن اين كرامت را به خود نسبت مي­دهد، يعنی كرامت بنی آدم ذاتی است وستاندنی نيست، كمال اين كرامت در اين است كه در دو مورد ديگر قرآن مي­فرمايد: )فإذا سوّيته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين(.[20] پس از آفرينش آدم روح خود را در او ديديم. ودر جای ديگرمي­فرمايد : )وإذ قال ربّك اني جاعل في الارض خليفه(؛[21] يعنی انسان خليفه خداوند است. مجموع اين آيات شريفه دلالت بر اين دارد كه انسان در اصل آفرينش كريم و بزرگوار خلق شده است.

علی (ع) در دوران حكومت خود تلاش می نمايد تا اين كرامت انسانی آسيب نبيند. برای اثبات اين معنا موارد زيادی در نهج البلاغه وجود دارد .

1- همانطور كه آمد در فرمان خود به مالك می گويد :مردم از دو صنف خارج نيستند ؛يا برادر دينی تو هستند ويا در خلقت باتو مساوی هستند. يعنی مبادا انسانها را به خاطر رنگ ونژاد و مذهب امتياز دهي.

2- آن گاه که حضرت از صفین باز می­گشت، به قبیله­ی «شباميه» رسید. حرب بن شُرَحبیل شبامی بر اساس رسومی كه داشتند به دنبال حضرت حرکت می­کرد.در حالی كه امام (ع) سواره بود، او پیاده در رکاب حضرت می رفت. حضرت بدو فرمود: ارجع، فان مشي مثلك مع مثلي فتنة للوالي ومذلة للمومن؛ بازگرد که پیاده آمدن چون تویی با کسی چون من، موجب پدید آمدن فتنه برای والی خواهد شد و خواری و ذلّت مؤمن را در پی خواهد داشت.[22]

روشن است كه انسان در هر مقامی كه باشد نبايد به دنبال كسی بدود كه صاحب قدر ت گشته و امام و يا حاكم تلقی مي­شود.

این سخن در جایی دیگر به گونه­ای کلی گزارش شده است: «إنّ مشی الماشی مع الراکب، مفسدة للراکب ومذلّة للماشی»؛ همراهی کردن پیاده به دنبال سواره موجب انحراف و فساد سواره گشته و ذلت و خواری مؤمن را سبب می­شود. و يا هنگامی كه حضرت در راه رفتن به شام به محلّی بنام «انبار» رسيد دهقانان آن شهر پيشاپيش امام مي­دويدند، امام فرمود: «ما هذا الذي صنعتموه؟» اين چه كاری است كه شما می كنيد؟ «فقالوا خلق منا نعظم به امراءنا»، عادتی است كه داريم وبا اين روش حاكمان خود را احترام می گذاريم. امام با اين جملات مردم را از اين كار منع كرد: «والله ما ينتفع بهذا امراءكم و أنّكم لتشقون علی أنفسكم و تشقون به في آخرتكم»، اميران شما با اين كار سودی نبردند، شما با اين كار در دنيایتان به رنج مي­افتيد و در آخرت بدبخت مي­گرديد، و چه زيانبار است رنجی كه كيفر در پی داشته باشد وچه سود­مند است آسودگی همراه با ايمنی از عذاب خدا[23]. يعنی انسان كرامت وآزادگی خودرا به پای قدرتی قربانی كند، هم رنج دنيا وهم عذاب آخرت در پی دارد.

3- آن هنگام که به حضرت خبر می­دهند که غارتگران سپاه معاویه بر مردم هجوم برده و زیورآلات زنان را با خفت و خواری از آنان گرفتـه­اند، وخلخـالی را از پای زنی يهـودی بر­كنده­اند، برمی­آشوبد و آن­گونه سخن می­گوید که انسان ازشنيدن سخنان حضرت در مواجهه با این حادثه در عجب می­ماند.

«و لقد بلغنی أنّ الرّجل منهم کان یدخل علی المرأة المسلمة والاُخری المعاهدة فینتزع حجلها وقلبها وقلائدها ورعثها... فلو أنّ إمرَأً مسلماً مات من بعد هذا أسفاً ما کان ملوماً بل کان به عندی جدیراً»؛[24] به من خبر رسیده است که یکی از آن (غارتگران)، بر زنی مسلمان و زنی غیر مسلمان وارد شده و زیور آلات آنان را از تن آنان بیرون آورده و برده است... اگر به سبب این حادثه و ناراحتی حاصل از آن، مسلمانی بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من کاری سزاوار و در خور است. شايد مبنای سخن حضرت فرموده پيامبر است كه آزادی در جامعه را تا آنجا بالا مي­برد كه بتوان از كرامت انسان­ها در آن جامعه دفاع كرد؛ «لن تقدّس اُمّة لايؤخذ للضّعيف حقّه من القويّ غير متعتع»؛ جامعه ای كه نشايد حق ضعيف را بدون لكنت زبان ازقوی باز ستاني، به قداست و پاكی نخوا هد رسيد.[25]

4-هنگامی كه حضرت با مردی نصرانی مواجه شد كه ازكار افتاده وكار فرمايش اورا رها ساخته ودر جامعه كسی معيشت اورا تضمين نمي­كند، سخت بر آشفت. روايت چنين است :

« أَبِي حَمْزَةَ عَنْ رَجُلٍ بَلَغَ بِهِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (ع) قَالَ: مَرَّ شَيْخٌ مَكْفُوفٌ كَبِيرٌ يَسْأَلُ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) مَا هَذَا فَقَالُوا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (ع) نَصْرَانِيٌّ قَالَ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) اسْتَعْمَلْتُمُوهُ‏ حَتَّى إِذَا كَبِرَ وَ عَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَيْهِ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ»؛ امام در كنار پيرمرد از كار افتاده­ای گذشت كه از ناداری تقاضای كمك مي­كرد، امام فرمود : ما هذا؟ اين چه پديده­ای است؟ نفرمود اين كيست؟ يعنی اين پديده ناروا چست؟ گفتند مردی نصرانی است (يعنی مسلمان نيست كه شما را ناراحت كند)، فرمود: اين مرد نصرانی را تا توان و رمق داشت به كار گماشتيد واينك كه پير و ناتوان گشته رهايش ساختيد؟ بايد هزينه زندگی او را از بيت المال تامين نماييد.[26]

5-به فرزندش حسن (ع) فرمود :«أکرم نفسک عن کلّ دینّةٍ وإن ساقتک إلی الرغائب فإنّک لن تعتاض بما تبذّل من نفسک عوضاً ولا تکن عبد غیرک وقد جعلک الله حراً»؛ بزرگوارتر از آن باش که به هر پستی تن دهی؛ هر چند که تو را به مقصودت (از اموال فراوان دنیا) برساند؛ زیرا تو نمی­توانی در عوض آبرو و شخصیت انسانی خود که از دست می­دهی، چیزی به دست آوری. و بنده هیچ کس مباش؛ زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است.

بنابراين اگر كسی بادقت حقوق انسان را در نهج البلاغه پی بگيرد، در خواهد يافت كه اساسي­ترين سخن در احيای حقوق انسان در اين كتاب شريف نهفته است، وانسان منهای هر عقيده و آيينی دارای حقوق ذاتی است وبر همگان لازم است كه حقوق ذاتی انسان را پاس بدارند.

[1] . (مرتضی مطهري، سيری در نهج البلاغه .

[2] . (مايده/32 .

[3] . (قصص/14 .

[4] . (انعام/151و اسراء31 .

[5] . (نساء/ 29 .

[6] . (نامه 53 .

[7] . (خ96 .

[8] . (نهج البلاغه، نامه 31 .

[9] . (وسايل الشيعةج23ص54 .

[10] . (خ96 .

[11] . (خ129 .

[12] . (نهج، خطبه 169 .

[13] . (نامه70 .

[14] . (خ160 .

[15] . (خ161 .

[16] . (نامه 52 .

[17] . (نامه 27 .

[18] . (نامه52 .

[19] . (اسراء/70 .

[20] . حجر/ 29 .

[21] بقره/ 30 .

[22] . (حكمت 322 .

[23] . (نهج البلاغه حكمت 37 .

[24] . (خطبه 27 .

[25] . (نامه 53 .

[26] . (تهذيب الاحكام ج6ص293 ؛ وسايل الشيعه ج11/49 .

منتشر شده در اندیشه

انجام دادن کارها و خدمتگزارى از سر مهر ورزى، والاترین هنر در اخلاق ادارى است. اگر انجام دادن امور با مهر ورزى توأم شود، صورتى زیبا و کاملاً انسانى مى یابد و موجب پیوند جانها و الفت قلبها مى گردد و در رفتار و مناسبات ادارى، انقلابى معنوبى به وجود مى آورد.

امیرمؤمنان على (علیه السلام) در حکمتى والا فرموده است:« قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّهٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْه». (حکمت ۵۰) دلهاى آدمیان رمنده است؛ پس هرکه با آنها الفت برقرار سازد، به او روى آورند.

خرد ورزى اقتضا مى کند که کارگزاران و کارکنان نظام ادارى در همه امور مهر ورزانه عمل و رفتار کنند که هیچ چیز مانند مهرورزى سختیها را نمى زداید و گره ها را نمى گشاید؛

به بیان امیرمؤمنان (علیه السلام):« التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْل‏». (حکمت ۱۴۲) دوستى ورزیدن نیمى از خرد است.

انجام دادن کارها و خدمتگزارى از سر مهر ورزى، والاترین هنر در اخلاق ادارى است. اگر انجام دادن امور با مهر ورزى توأم شود، صورتى زیبا و کاملاً انسانى مى یابد و موجب پیوند جانها و الفت قلبها مى گردد و در رفتار و مناسبات ادارى، انقلابى معنوبى به وجود مى آورد.

«مَنْ تَأَلَّفَ النَّاسَ أَحَبُّوهُ». (غررالحکم و دررالکلم)

کسى که با مردم الفت گیرد، مردم دوستش دارند.

نیروى محبت از نظر اجتماعى، نیروى عظیم و مؤثرى است و بهترین اجتماع آن اجتماعى است که با نیروى محبت اداره شود. یعنی محبت زعیم و زمامدار به مردم، و محبت و ارادت مردم به زعیم و زمامدار. علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگى براى ثبات و ادامه حیات حکومت است. تا عامل محبت نباشد، رهبر نمى تواند و یا بسیار دشوار است که اجتماعى رهبرى کند و مردم را افراطى منضبط و قانونى تربیت کند، ولو اینکه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار کند.

مردم آن گاه قانونى خواهند بود که از زمامدارشان علاقه ببینند، و آن علاقه هاست که مردم را به پیروى و اطاعت مى کشاند. قرآن به پیغمبر خطاب مى کند که اى پیغمبر، نیروى بزرگى را براى نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست دارى.

«فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ…». (آل عمران، ۱۵۹)

به موجب لطف و رحمت الهى، بر ایشان نرم دل شدى که اگر تند خوى و سخت دل بودى از پیرامونت پراکنده مى گشتند، پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن.

در اینجا علت گرایش مردم به پیامبراکرم را علاقه و مهرى دانسته که نبى اکرم نسبت به آنان مبذول مى داشت. باز دستور مى دهد که ببخششان و برایشان استغفار کن و با آنان مشورت کن. اینها همه از آثار محبت و دوستى است، همچنان که رفق و حلم و تحمل همه از شئون محبت و احسانند.

امیرمؤمنان (علیه السلام) چنان بر مهرورزى تأکید و اهتمام کرده که آن را حقى از جانب مردمان بر گردن کارگزاران معرفى نموده و فرموده است که هرچه کارگزاران بالاتر روند، باید میزان مهرورزى آنان به مردمان بیشتر شود.

بر این مبناست که امیرمؤمنان على (علیه السلام) در آغاز عهدنامه مالک اشتر فرمان مى دهد که اساس روابط و مناسبات ادارى باید بر مهرورزى استوار باشد:

«وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ وَ الْمَحَبَّهَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِم‏». (نامه ۵۳) قلب خود را لبریز ساز از رحمت بر مردمان و دوستى ورزیدن با آنان و مهربانى کردن به همگان.

از نظر امام على (علیه السلام) بهترین کارگزاران و کارکنان کسى است که بتواند در خدمتگزارى بیشتر از سر مهرورزى عمل کند. از این رو آن حضرت برگزیده ترین کارگزاران و فرماندهان را کسانى مى داند که بتوانند بیشتر مهرورزى نمایند، چنانکه در عهدنامه مالک اشتر فرموده است:

«وَ لْیَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ حَتَّى یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّهِ عَیْنِ الْوُلَاهِ اسْتِقَامَهُ الْعَدْلِ فِی الْبِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّهِ الرَّعِیَّه». (نامه ۵۳) باید گزیده ترین سران سپاه نزد تو آن باشد که با سپاهیان یار باشد و آنان را کمک کار، و از آنچه دارد بر آنان ببخشاید، چنان که خود و کسانشان را که به جاى نهاده اند (و به مأموریت رفته اند) شاید، تا عزم همگى شان در جهاد با دشمن فراهم آید. زیرا مهرورزى تو بر آنان، دلهایشان را بر تو مهربان نماید. و آنچه بیشتر دیده والیان بدان روشن است، برقرارى عدالت در شهرها و آشکار شدن دوستى میان مردمان است.

امیرمؤمنان (علیه السلام) چنان بر مهرورزى تأکید و اهتمام کرده که آن را حقى از جانب مردمان بر گردن کارگزاران معرفى نموده و فرموده است که هرچه کارگزاران بالاتر روند، باید میزان مهرورزى آنان به مردمان بیشتر شود:

«فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِی أَلَّا یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ وَ أَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِه‏». (نامه ۵۰) بر والى است که اگر به زیادتى رسید، یا نعمتى مخصوص وى گردید، موجب دگرگونى او نشود، و آنچه خدا از نعمت خویش نصیبش کرده، بر نزدیکى وى به بندگان خدا و مهربانى او به برادرانش بیفزاید.

کتاب: ارباب امانت (اخلاق ادارى در نهج البلاغه)، مصطفى دلشاد تهرانى

منتشر شده در ویژنامه غدیر
بازگشت به بالا