سه شنبه, 14 آذر 1396 16:36

عباي وحدت پيامبر

مسعود اديب

براي فهم بهتر شأن و منزلت پيامبر بايد مروري بر دوران بعثت و رحلت ايشان داشته باشيم. پيش از پيامبر اكرم‌(ص) در عربستان شمالي هيچ دولتي مستقر نبود و گروه‌هاي سياسي قبايل بيابانگرد و شهر‌نشيني بودند كه در مناطق كوچك شهري يا در بيابان‌ها به صورت پراكنده زندگي مي‌كردند. حتي ساكنين شهرهايي مثل مكه، يثرب و طائف- كه جزو شهرهاي مهم آن زمان شبه جزيره به حساب مي‌آمدند- چند قبيله در كنار يكديگر بودند و زندگي شهرنشيني در معناي متداولي كه فهم مي‌شود وجود نداشت. به بياني ديگر تنها شكل ظاهري اين مراكز همانند شهر بود اما روابط قبيله‌اي و عشيره‌اي بر شهر حاكم بود و سلسله مراتب و نظام اداري مشخصي براي اداره سياسي وجود نداشت. به همين خاطر نبود يك نظام اداري كارآمد و مشخص در جامعه آن زمان عربستان باعث شد در شهر به جاي روابط سياسي، نظام‌هاي مشورتي وجود داشته باشد. روحيه قوميت‌گرا و عشيره‌ محور مردم مكه تا زماني كه حضرت در آنجا حضور داشتند ادامه يافت و بايد يادآور شد پيامبر اسلام در چنين فضايي پيام‌آور توحيد، انصاف، عدالت، محبت و احترام به انسان‌ها و رفتار مسالمت‌آميز بودند. در حقيقت دعوت رسول‌الله پاسخ و واكنشي به خشونت جامعه عربستان  بود.

آوازه منش والاي پيامبر به گوش مردم يثرب رسيد و آنها اميدوار شدند با حضور ايشان تضادهاي اجتماعي پايان يابد و فضاي پرتنش داخلي اين شهر سامان پيدا كند و رسول خدا منادي وحدت ميان نيروهاي متضاد اجتماعي شود. اين اميد به رحمانيت پيامبر اسلام سبب شد از ايشان براي حضور در يثرب دعوت به عمل‌ آيد.

عزيمت پيامبر از مكه به يثرب سرآغاز عقد نخستين پيمان مدني بود. بر اساس اين پيمان توافق شد تا از پيامبر‌(ص) همانند خانواده خودشان حفاظت كنند و روابط قبيله‌اي و طايفه‌اي كنار گذاشته شود. از اين قرارداد مي‌شود به عنوان نخستين پيمان مدني و به تعبيري دولتي ياد كرد. حضور پيامبر در يثرب (مدينه) باعث ايجاد پيوند دوستي ميان مجموعه اعراب مسلمان و يهودي شد كه با اين كار حضرت زمينه‌هاي نوعي نظام و قرارداد اجتماعي را ايجاد كردند تا ذيل آن همه بتوانند در كنار يكديگر در شهر مدينه زندگي كنند. البته بايد در نظر داشته باشيم، دولت در معنايي كه امروز تصور مي‌شود يا شكلي از حكومت‌داري كه در دوره بني‌اميه و بني‌عباس وجود داشت، تجربه نشد. بلكه پيامبر‌(ص) به دليل محبوبيت و اقبالي كه در ميان مردم داشتند به عنوان داوري امين و صالح مورد قبول همگان بودند. به بياني ديگر، حضرت رسول، رهبري نيروهاي اجتماعي را عهده‌دار مي‌شوند و پيامبر اسلام نيز از اين فرصت براي ابلاغ شرايط و تبليغ دين خود استفاده كردند. ‌

پيامبر در ابلاغ وحي، باورهاي قبيله‌گرايي را رد كردند و در عوض آن جامعه را با ارزش‌هاي برابري انس دادند و كم‌كم اهميت تعلقات عشيره‌اي رنگ باخت و اخلاق به عنوان بناي فضيلت انسان‌ها دانسته شد. به بياني ديگر به جاي توجه به قبيله فرد به فرديت و انسانيت او ارج نهاده شد. پيامبر‌(ص) در زمان حيات‌شان به دنبال نفي نگاه طبقاتي بودند اما اين ارزش در مردم آن زمان دروني نشد و با رحلت ايشان نگرش طبقاتي مجددا احيا شد تا حدي كه شورشي عمومي در پي عميق شدن شكاف‌هاي طبقاتي در جهان اسلام به وجود آمد تا جايي كه خليفه‌سوم در جريان شورش عمومي كشته شد و تلاش‌هاي امير‌المومنين هم نتوانست فضا را آرام كند.

بنابر شواهد تاريخي و اعتقادي شيعيان، رسول خدا‌(ص) تمهيداتي را انديشيده بودند تا پس از رحلت‌شان، زعامت جامعه اسلامي در اختيار كسي كه بالاترين صلاحيت را داشته باشد، قرار بگيرد و از نظر شيعيان عدم تحقق اين پيش‌بيني بر آينده جهان اسلام تاثير گذاشت و همين امر موجب شد پس از رحلت پيامبر‌(ص) سمت و سوي مسير جامعه عوض شود، زيرا هنوز ارزش‌هاي پيامبر در جامعه نهادينه نشده بود و خرافه و باورهاي سنتي و عادات غلط عرب همچون آتشي زير خاكستر، با رحلت پيامبر اسلام و كنار گذاشته شدن حضرت علي‌(ع) شعله‌ور شد و با رحلت پيامبر روحيه قبيله‌گرايي مجددا ظهور پيدا كرد و نگرش بزرگان عرب به زمامداري عقبگردي جدي دارد چرا كه برخلاف آنكه مبنا در نظام اسلامي صلاحيت و شايستگي است و شرط سني مدخليتي ندارد، اما با رحلت پيامبر دوباره ارزش‌هاي پيشين به عنوان مبنا و معيار مي‌شود و اين تغيير رويكرد جدل‌هاي پيشين قبيله‌اي براي كسب قدرت را زنده كرد. همچنين بعد از رحلت پيامبر شوق فرماندهان به گسترش فتوحات دوباره زنده شد وبا رحلت ايشان، خلفا‌ جز امير‌المومنين‌(ع) به دنبال گسترش مرزهاي اسلام رفتند، اين تصميم سياسي و استراتژيك، سرنوشت جغرافيا و تاريخ و آينده اسلام را عوض كرد.

تا زمان حيات پيامبر، باب نزول قرآن گشوده و هنوز فرآيند وحي به اتمام نرسيده بود و جامعه سوالات و ابهامات خود را از شخص پيامبر مي‌پرسيد و قرآن نيز يكي از ماموريت‌هاي پيامبر را تبيين وحي معرفي مي‌كند، اما‌ بعد از رحلت پيامبر، آن‌طور كه حضرت رسول معين كرده بود بنا بود تفسير و توضيح اسلام توسط امير‌المومنين‌(ع) انجام شود، اما اين موضوع به دليل مسائل سياسي محقق نشد. حضرت علي‌(ع) در آن زمان مرجع تفسيري بزرگان سياسي بودند هرچند به دليل خصومت و اغراض سياسي مانع از تبديل شدن حضرت به چهره‌اي سياسي مي‌شدند. كنار گذاشتن حضرت علي در شرايطي است كه هرچه از وفات پيامبر دور مي‌شويم احتياج‌مان به تفسير قرآن بيشتر افزايش پيدا مي‌كند چرا كه با گسترش مرزهاي جغرافيايي جامعه اسلامي مسائل جديدي مطرح مي‌شود كه نياز به تفسير قرآن را دوچندان مي‌كند و اما اين در شرايطي است كه خليفه دوم به بهانه منع نگارش هرآنچه غير از قرآن، از تدوين احاديث پيامبر هم جلوگيري كردند. اين تصميم خليفه‌دوم باعث مي‌شد دسترسي مردم به سنت پيامبر محدود شود و سيره پيامبر در اختيار نسل‌هاي بعدي جامعه اسلامي قرار نگرفت.

منتشر شده در یادداشت
پنج شنبه, 21 بهمن 1395 00:00

«وحدت» نياز هميشگي انقلاب

محمدتقي فاضل‌ميبدي

اگر به شعارهاي اوليه انقلاب و سال‌هاي بعد از انقلاب برگرديم، يکي از شعارهاي محوري و اساسي ما «وحدت» بود. در آن سال‌ها انقلاب به‌گونه‌اي پيش رفت که تمام گروه‌هاي سياسي، اعم از مذهبي و غيرمذهبي بر محوريت امام‌خميني(ره)، اين نظام را مستقر کردند و انقلاب را به جلو بردند. در‌ ايام پيروزي انقلاب، هيچ کينه و کدورتي بين افراد، گروه‌ها و جناح‌ها نبود. متأسفانه بعد از استقرار نظام و بعد از گذشت دو، سه سال، جناح‌بندي‌هايي سياسي - که بسيار هم براي کشور مضر بود - به‌وجود آمد. هر چه زمان گذشت، به‌جاي اينکه بلوغ سياسي‌مان بيشتر شود، کينه‌ها را کمتر کنيم و به‌عنوان کساني که مليت مشترک دارند، با هم وحدت داشته باشيم؛ متأسفانه چندگانگي‌ها روزبه‌روز بيشتر شد و جريان‌هاي افراطي تند - که معلوم نيست از کجا به نظام رخنه کردند - هر روز، ياران واقعي انقلاب را از قطار انقلاب، پياده کردند. از خسارت‌هاي بزرگي که در اين سال‌ها به نظام   جمهوري ‌اسلامي وارد شد، طرد برخي نيروهاي خوب و به‌انزوابردن برخي ياران واقعي امام(ره) و انقلاب بود. متأسفانه بسياري از نخبه‌هاي ما از کشور خارج شدند، عده‌اي هم در داخل نظام منزوي شدند و اينها آسيب‌هاي بزرگي بود که در اين چندسال، مخصوصا در دولت نهم و دهم به کشور وارد شد. پندي که رهبر انقلاب، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي دادند، بسيار مهم بود. ما بايد اين جريان‌هايي که باعث مي‌شوند، کينه و عداوت بين ملت ايجاد مي‌شود را کنار بگذاريم. مسلما اختلاف سليقه و اختلاف‌نظر وجود دارد اما اينکه اين اختلاف سليقه‌ها باعث شود، افرادي را طرد کنيم يا در مقام نفي يکديگر بربيایيم، کار بسيار خطرناکي است و به تعبير قرآن، فعل شيطان است. بايد بدانيم اگر اين مسئله جلو رود، ممکن است به‌خاطر اختلافات داخلي بسيار آسيب‌پذير شويم.  امام(ره) در اوايل انقلاب و سال‌هاي بعد از پيروزي، به‌طور مرتب بر وحدت تأکيد مي‌کردند که اگر وحدت داشته باشيد، هيچ‌کس به شما آسيب وارد نمي‌کند. ايشان خوب مي‌دانستند، اگر اين نوع اختلافات در داخل کشور به‌وجود بيايد، چه مصيبت‌هاي بزرگي خواهيم داشت. در جنگ تحميلي که غالب کشورهاي دنيا عليه ما بودند، توانستيم در جبهه‌هاي خطرناک جنگ، کشور را پيروزمندانه جلو ببريم و اين فقط به‌خاطر وجود وحدت در داخل کشور بود. من بر اين باور هستم که رسانه‌ها بايد طرح آشتي ملي را دنبال کنند تا بتوانيم آن را محقق کنيم. عده‌اي در تلاش هستند که سرمايه‌هاي نظام را طرد کنند اما به‌نظر من، اين کار به‌نفع کشور نيست و اميدوارم کساني که منافع خود را در اين اختلافات مي‌بينند، سرعقل بيايند و به منافع ملي و منافع کشور بينديشند، نه منافع شخصي‌شان.سرعقل بيايند و به منافع ملي و منافع کشور بينديشند، نه منافع شخصي‌شان.

منتشر شده در یادداشت

محمدتقی فاضل‌میبدی

چکیده :عضو مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم گفت: تریبون‌های قبل از خطبه‌های نمازجمعه نباید تنها در اختیار افراد محدود و مخالف دولت باشد بلکه همه گروه‌ها و سلیقه‌ها برای رفع مشکلات مردم باید بتوانند از تریبون این پایگاه مقدس استفاده کنند....

عضو مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم گفت: تریبون‌های قبل از خطبه‌های نمازجمعه نباید تنها در اختیار افراد محدود و مخالف دولت باشد بلکه همه گروه‌ها و سلیقه‌ها برای رفع مشکلات مردم باید بتوانند از تریبون این پایگاه مقدس استفاده کنند.

حجت‌الاسلام محمد تقی فاضل‌میبدی روز سه‌شنبه در گفت‌وگو با ایرنا خاطرنشان کرد: گاهی از این تریبون سخنرانان قبل از خطبه‌های نماز جمعه به دولت و برجام حمله می‌کنند و به جای وحدت، زمینه دوری و اختلاف فراهم می‌شود. وی ادامه داد: نماز جمعه پایگاه مقدسی است و باید خطبا و سخنرانان قبل از خطبه، مردم را به تقوا، رعایت اخلاق و وحدت دعوت و آنها را با مسائل روز آشنا کنند و این فلسفه اصلی نماز جمعه است.

فاضل میبدی افزود: افرادی به عنوان سخنرانان قبل از خطبه‌های نمازجمعه باید دعوت شوند که قلب مردم و مسلمانان را به هم نزدیک کنند ولی اگر از این تریبون حرف‌های خاصی بیان و یا علیه کسی موضع‌گیری سیاسی شود، مناسب نیست.استاد حوزه علمیه قم تصریح کرد: جایگاه نماز جمعه وحدت‌بخش است و افرادی که به عنوان سخنران دعوت می‌شوند باید به این پایگاه مهم آگاهی داشته باشند.

فاضل میبدی گفت: متاسفانه موضع‌گیری برخی سخنرانان قبل از خطبه‌ها، در شأن نماز جمعه نیست و به‌تازگی نیز به برجام و دولت حمله می‌کنند و این چیزی جز خسران ندارند. وی ادامه داد: دولت با رای مردم سرکار آمده هرچند ممکن است عده‌ای این دولت را قبول نداشته باشند، معنای آن این نیست که در نماز جمعه به آن حمله شود.

به گفته وی، انتقاد سازنده در محیط‌های علمی اشکال ندارد ولی اینکه از تریبون مقدس نمازجمعه، دولت را وابسته به خارج بدانیم خلاف اخلاق و تقواست و باید در این کارها تجدید نظر شود.

فاضل میبدی پیشنهاد داد از هر فکر و گروهی در نماز جمعه حضور و سخنرانی کند ولی این سخنرانی در راستای حل مشکلات مردم باشد نه اینکه به مشکلات کشور بیفزاید.وی گفت: اگر دولت بی‌اعتبار شود به همه ملت ضربه وارد می شود.

عضو مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم گفت: دولت تلاش خود را برای رفع مشکلات اقتصادی به کارمی‌گیرد و سعی می‌کند رابطه خود را با دنیا درست کند و این اقدامات با همدلی میسر است. اگر از پایگاه نماز جمعه اختلاف‌افکنی شود به کل کشور ضربه وارد می‌شود.

منتشر شده در گفتار

حجت الاسلام و المسلمین دکتر داوود فیرحی با بیان استدلال هایی ابراز عقیده کرد: باید از همه ایده های وحدت عبور کنیم و به سمت همزیستی و خدمت به جامعه پیش برویم.

نشست تخصصی «رابطه وحدت و خشونت: بررسی رادیکالیسم اسلامی نوین» با سخنرانی دکتر فیرحی، استاد دانشگاه تهران پژوهشگر و محقق دینی و سیاسی در پژوهشگاه فرهنگ هنر و ارتباطات برگزار شد.

حجت الاسلام و المسلمین دکتر داوود فیرحی اظهار کرد: در جهان اسلام اتفاقاتی رخ می دهد که عبارتند از عمیق تر شدن بحران رادیکالیسم که در تمامی مذاهب وجود دارد و اینطور نیست که بگوییم خواص یهودیت، مسیحی و یا اسلام است، اما تحت شرایط جغرافیایی، تاریخی و فکری خاصی این رادیکالیسم رشد می کند و تبدیل به چهره مسلط یک دین یا تفکر می­شود. متأسفانه این بخت واژگون ما است که از چند سال قبل جهان اسلام درگیر آن شد. ما وقتی از رادیکالیسم صحبت می کنیم در تشیع و اهل سنت هم هست، اما موج سنگین آن در جریان های سنی وجود دارد.

او جریان های امروز را نسل چهارم جنبش های سلفی دانست و گفت: نسل اول، نظریه کلاسیک ابن تیمیه است، نسل دوم، وهابی قرن سیزدهم، نسل سوم، اندیشه های مهمی که در جنبش های جهادی القاعده داشتیم و چهارمین نسل امروزه تحت عنوان تکفیر از آن یاد می شود. این جریان تکفیری چطور جریانی است و چه استراتژی با جریان وحدت دارد؟ من امروز به نکته مهمی اشاره می کنم و آن نسبت این تئوری ها با نظریه وحدت است. من تزی دارم مبنی بر اینکه در آیات قرآن و ادبیات اسلام دو نگاه نسبت به وحدت وجود دارد که یکی جامعه را به وحدت تشویق می کند اما آیاتی مانند سوره شورا هستند که می گویند مفهوم وحدت را رها کنید «و لو شاء الله لجعلهم امه واحده ولکن یدخل من یشاء فی رحمته والظالمون ما لهم من ولی و لا نصیر» «و اگر خدا می خواست همه را به صورت امتی واحد قرار می داد اما او هر کس را بخواهد در رحمت خود داخل می کند و ستمگران هیچ سرپرست و یاوری ندارند امکان پذیر نیست».

فیرحی تصریح کرد: پس سوال اول من این است که مفهوم وحدت از چه زمانی به استراتژی مسلمانان تبدیل شد؟ و سوال دوم اینکه استراتژی وحدت چطور تولید خشونت می کند؟ ظاهرا مساله تاریخی است و اینطور نیست که مفهوم وحدت از صدر اسلام تبدیل به استراتژی مسلمان ها شود مفهوم وحدت در ابتدا اشاراتی در ادبیات ابن تیمیه در قرن هفتم داشت ولی دلیل اصلی آن به تحولات هند و پاکستان باز می گردد یعنی مساله وحدت خیلی قدیمی نیست. ظاهر قضیه این است که ما باید مسیرمان را عوض کنیم یعنی مسیری که ما به سمت وحدت می رویم در همه جا تولید خشونت می کند. شعار محوری ادبیات داعش، وحدت و استراتژی وحدت آنها هم در گرو تأسیس خلافت واحد جهانی است، پس من سعی می کنم این پرسش را باز کنم و بعد بگویم تا حالا این استراتژی های وحدت با ما چه کردند. ما در جمهوری اسلامی ایران هم باید مسیرمان را اصلاح کنیم چون ۳۷ سال بر طبل وحدت کوبیدند اما یک قدم هم به سمت آن پیش نرفتیم، پس ما باید یک آسیب شناسی کنیم و ببینیم سیاستگذاری رسمی ما در حوزه مسایل وحدت درست است یا نه.

استاد دانشگاه تهران درخصوص رها کردن استراتژی وحدت گفت: بحث من از رها کردن استراتژی وحدت به معنای کوبیدن به تفرقه نیست بلکه به معنی اندیشیدن به مدل های بدیل همزیستی است که باید به آنها فکر کنیم و بحثم این نیست که فرقه گرایی سرنوشت ماست، ما باید تعریف و برداشت مان را از وحدت تغییر دهیم. راجع به سوال اول باید عرض کنم ما یک معادله در تاریخ خودمان داریم، مبنی بر اینکه هر کجا مفهوم وحدتی پیدا شد یک علتی داشته است و آن علت، یک نوع شکست در جامعه اسلامی است. یعنی در جایی جامعه اسلامی دچار اسلامی شده و برخی از تئوری پردازان علت این شکست را تفرقه دانستند و بنابراین به سمت تئوری وحدت پیش رفتند. اولین و قوی ترین تجربه شکست ما در دوره عباسیان است که در این دوره تکمیل فتوحات و تهاجمات مغول بین ۶۰۴ و ۶۵۴ است که خلافت را بر می چید و ما می بینیم متفکرین بعد از این نسل تئوری وحدت را بحث می کنند، مانند ابن تیمیه که ایده وحدت را طرح می کند. اما جدیدترین ایده وحدت برمی گردد به حضور کمپانی هند شرقی و مناقشه ای که بین مسلمان ها پیدا شد و ظاهر قضیه این است که مسلمانان احساس می کردند که به هندوها باخته اند و سیستم در هند به شدت هندویی می شود و این آغاز یک ایده شد.

او ادامه داد: بلافاصله این تئوری وحدت خود را در شرایط فروپاشی عثمانی د جنگ جهانی اول نشان داد. زمانی که عثمانی به مرد بیمار اروپا تبدیل شد جنبش اتحاد اسلام شکل گرفت که تلاشی بزرگ اما ناموفق برای نجات عثمانی به عنوان نهاد خلافت اسلامی وجود داشت که این جنبش با ایده های افرادی مثل سید جمال الدین اسدآبادی گره خورده بود و جنبش بزرگی را مطرح می کرد. جریان های بعدی وحدت برمی­ گردد به دوران جنگ سرد بین شوروی و بلوک غرب که مفهوم وحدت خود را در مسایل افغانستان نشان می دهد و در همین زمان ادبیات انقلاب اسلامی رخ داد و مفهوم وحدت سرلوحه کار قرار گرفت و این نشان می دهد کشورهای اسلامی فکر می کنند از طریق وحدت شکست های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خود را می توانند جبران کنند، پس می توان در پاسخ به سوال اول گفت هر کجا یک نوستالژی چه مثبت و چه منفی در جهان اسلام پیدا می شود یک نوع یاسی از شکست های ملموس دیده می شود و یکی از راه حل های آن، وحدت است که فرمول پذیرفته شده ایست و هیچ محققی نمی تواند این بحث را انکار کند.

فیرحی با بیان اینکه بحث اصلی در جهان اسلام را این مساله دانست که آیا این ایده وحدت ما را دچار مشکل نمی کند ادامه داد: وقتی ما از وحدت صحبت می کنیم اولین سوال این است که وحدت محور چه چیزی باید قرار بگیرد؟ این کلیدی ترین پرسشی است که جواب آن نتوانسته است جواب مثبتی باشد. اولین بحث هایی که متفکران مسلمان در خصوص معیار وحدت داشتند این بود که مذاهب با هم اختلاف دارند اما برای جمع شدن خوب است عقل را داور اختلافات قرار دهیم این ادبیاتی بود که در اندیشه های سید احمد خان هندی خود را نشان می دهد و بعد در ایران هم در اندیشه های دکتر مطهری چیزی به عنوان اسلام عقل گرا به وجود آمد و بعد دیدیم معتزله شد و در ادبیات دکتر سروش هم دیده شد. تصور عمده این بود که اگر به سمت عقل برویم چون عقل غیرفرقه ای تر است می توانیم اختلافاتمان را به عقل ارجاع دهیم اما این ایده بلافاصله مشکل ایجاد کرد. عقل کی؟ عقلِ کجا؟ و یک پرسش اصلی مطرح شد که اگر بنا بود ما بر عقل تکیه کنیم پس دین به چه دردی می خورد بنابراین این ایده به شدت به حاشیه رفت. دومین تئوری این بود که با علم کار کنیم و ببینیم تئوری مسلط علمی چه می کند. آخرین حلقه این بحث را در ادبیات مرحوم بازرگان می توان یافت، اینها آمدند گفتند علم یعنی علم مارکسیستی در اجتماع بنابراین سعی کردند مذهب را تفسیرهای چپ کنند این تئوری هم خیلی زود دچار آسیب شد اولا ادبیات علمی در دنیا یکدست نیست و بسیاری هم علم را ماتریالیستی می دانند پس چطور می تواند یک پدیده ماتریالیستی معیاری برای حل اختلاف امر الهیاتی باشد.

این استاد دانشگاه، سومین نظریه را نظریه قرآن گرایان دانست و خاطرنشان کرد: این نظریه بعد از شکست مشروطیت در ایران پیدا شد، تحت عنوان قرآن گرایی که در ادبیات مرحوم خرقانی خود را نشان داد، مبنی بر اینکه همه به کتاب واحد برگردیم. این قرآن گرایی اندیشه ایست که در حال حاضر در ادبیات بسیاری وجود دارد، اینها معروف به تأمل گرایان هستند یعنی هر چه در قرآن تأمل کنیم به اشتراک نظر بیشتری می رسیم، اما این ایده هم دو ایراد داشت؛ اول اینکه دستگاه های فقهی، کلامی هم روی آیات نیست بلکه خیلی از آنها بر روی روایات است. مثلا در تفکر شیعه، آیات را بر حسب روایات تفسیر می کند یا در مکاتب اهل سنت آیات را بر اساس احادیث خودشان در تفسیر دنبال می کنند. پس بلافاصله بحث تفسیر مطرح می شود که اگر به قرآن برگردیم چطور تفسیر کنیم؟ ایراد دومی که در حال حاضر هم در ادبیات داعش وجود دارد این است که قرآن گرایی یک نوع روشنفکری کاذب در حهان اسلام درست کرد همه فکر کردند با خواندن آیات قران معنی آن را می فهمند مثلا وقتی قرآن می گوید «قاتلوهم أینما وجدتموهم» بکشید غیر مسلمان ها را هر کجا آنها را پیدا کردید اما آیه نمی گوید شیعه، مشرک است. ولی این یک تفسیری است که می گویند شیعه مشرک است و شیعیان را بکشید. بحث عمده نظریات تکفیری از درون همین نوع قرآن گرایی به وجود آمد که عمدتا این دسته از افراد قرآن گرا نیستند، بلکه ظاهرگرا هستند در واقع ظاهر آیه را می خوانند و فکر می کنند آیه در خشونت غرق است.

او تفسیر و رادیکالیسم روشنفکرانه را دو مشکل مهم این نوع قرآن گرایی دانست و گفت: هر کس فکر می کرد آیات را بخواند، می تواند برداشت هایی از آن داشته باشد مثلا فلان آیه مربوط به این زمان است و آیه رحمت مربوط به این زمان نیست. به عنوان مثال وقتی گفتمان رحمت در جهان اسلام پخش شد گفت “درست است پیامبر، پیامبر رحمت است اما با شمشیر رحمت جهانیان است”. پس این معیار هم جواب نداد. معیار دیگر بازگشت به سلف بود و ادبیات داعش به شدت از این معیار دفاع می کند. سلف یعنی بازگشت به خلفای اول تا قبل از معاویه. این جریان سلفیه کوشش می کند تاریخ صدر اسلام را معیار قرار دهد، اما آن زمان هم وحدتی وجود نداشت و اختلافات بنیادین بین شیعه، سنی و خوارج حاکم بود پس ایراد سلفیه این است که اجازه آشتی را به دولت ملی مدرن نمی دهد بنابراین ضد دموکراسی و نهادهای حکومتی جدید است. راه دیگری پیدا شد که داعش روی آن تأکید می کند و آن احیای خلافت است، یعنی معیار وحدت را به خلافت واحد اسلامی بر می گرداند خلافتی که آرمانی ترین شکل آن در زمان مامون و هارون بود. نظریه خلافت گرایی دو مشکل دارد یکی اینکه فرقه های غیر سنی را فرقه های غیر اصیل خواهد دانست و دوم نشانه های دولت ملی را به طور کلی پاک می کند.

فیرحی تصریح کرد: از ایده های دیگری که برای اتحاد اسلام پیدا شد، ایده اتحاد جغرافیایی بود مانند کنفرانس سران کشورهای اسلامی که فکر می کردند با الهام از مدل های اتحادیه های منطقه ای مثل اروپا می توانند عمل کنند غافل از اینکه شرایط تاریخی اروپا با ما متفاوت است؛ اروپا دوره ای از سکولاریسم را سپری کرده است و بازگشت امروزش به مذهب  بازگشت فرقه گرایی نیست اما بازگشت ما به مذهب، بازگشت فرقه گرایی است و تا زمانی که فرقه گرایی است آیا می توان آقای اردوغان، آقای روحانی و ملک سلمان را در کنار هم نشاند؟ این کنفرانس ها بی نتیجه است در حالی که ۵۳ عضو دارد. نظریه بعدی در ادبیات جمهوری اسلامی پیدا شد که تکیه بر رهبری واحد است اما این رهبری واحد هم ممکن است آغاز تفرقه در جهان اسلام باشد. طبیعی است اقلیت تشیع که در بهترین حالت شاید ۲۵۰ میلیون نفر باشند، نمی تواند مدعی رهبری یک و نیم میلیارد اهل سنت باشد که بنا به تعریف آنها ما را مسلمان واقعی نمی دانند؛ در درون اهل سنت هم پتانسیل رهبری وجود ندارد چون اصلا رهبر کاریزمایی وجود ندارد که بتواند از مفهوم رهبری صحبت کند. ما در این زمینه هزینه می کنیم اما این هزینه ما بازگشت سرمایه ای ندارد. یکی از آخرین ایده ها که عمر آن به حدود ۴۰ سال بازمی گردد و از زمان آیت الله بروجردی مطرح شد ایده تقریب بود، به این معنا که به جای تکیه بر خلافت سلف، علم، دین و رهبری سعی کنیم این مذاهب را به هم نزدیک کنیم. یکی از موفق ترین مدل ها در این نظریه لبنان بود که توسط امام موسی صدر انجام گرفت اما این نظریه تقریب در ایران پرهزینه ترین و شاید کم فایده ترین است ما وظیفه داریم این مباحث را مطرح کنیم که چرا روی مواردی خرج می کنیم که می دانیم کارایی ندارد.

او در خصوص آخرین ایده وحدت در جهان اسلام بیان کرد: آخرین ایده از طریق بسیاری از روشنفکران مسلمان مطرح شد، مانند دکتر سروش که استراتژی تساهل بود و می دانید بحث تساهل در شرایطی که زمینه نظریه آن در فرقه ها وجود ندارد معمولا خود، تولید خشونت می کند. هر جا نظریه تساهل پیش رفته یا مساجد اهل سنت بسته شده یا شیعیان مورد حمله قرار گرفتند، بنابراین هیچ کدام از این ایده ها به وحدت ختم نشد بنابراین فرمول اول این بود که هر جا دین اسلام با شکست مواجه شد بحث وحدت به میان آمد و فرمول دوم این بود که هر جا ایده وحدت تا منتهی الیه حرکت کرد خشونت افزایش یافت. دلیل این است که وحدت یعنی با من بودن، آن وقت دیگران را غیر خودی، مشرک، ابزار دشمنی و ستون پنجم می دانند و در نتیجه حکم به کشتار آنها می دهند. مثلا یک عده جوان مسلمان، جوان مسلمان دیگری را به دلیل اینکه در خانه اش مهر داشت دنبال کرده مهر او را بر سرش شکسته و بعد او را سر بریدند.

او در خصوص جریان تکفیر و برخی ایده های وحدتی که تولید خشونت می کند، گفت: اصلا فلسفه اندیشه تکفیر، حفظ وحدت است یعنی حفظ ظاهر یکپارچه جهان اسلام است. مفهوم ارتداد نیز در ادبیات اسلام به خاطر این باب شده است که کسی این چارچوب ها را نشکند تا یک حدی کنترل شود. به نظر من فلسفه مجازات های بزرگ بازدارندگی است و فلسفه ارتداد هم این نیست که این مجازات اعمال شود، بلکه پتانسیل بازدارندگی آن مهم است، بنابراین متفکرین کلاسیک مسلمان در خصوص بحث تکفیر معتقد بودند غیر دانشمندان دینی را نمی توان تکفیر کرد، چراکه غیر از آنها کسی آگاه به مسایل دینی به صورت کامل نیست.

این محقق و پژوهشگر اندیشه سیاسی با بیان اینکه شاهد یک دگرگونی اساسی در تفکر داعش هستیم اظهار کرد: در تفکر داعش از سال ۱۹۹۹ به بعد یک دگرگونی اساسی به وجود آمد، مبنی بر اینکه تفکر سلفی نسل چهارم آمدند ملتی را به طور کامل تکفیر کردند؛ مثلا مفتی رهبران انصارالاسلام عراق فتوا داد کل ملت عراق کافر شدند چراکه با آمریکایی ها در جریان سقوط صدام همکاری کردند و بعد آمدند کل تشیع را تکفیر کردند و گفتند تمام شیعه از این جهت که به شفاعت ائمه معتقد هستند، کافر هستند و کشتن آنها واجب است و بعد کل حاکمان را تکفیر کردند. دولت هایی که در برابر غرب موضع نگرفتند هم از نظر آنها کافر بودند، بعد اعلام کردند روشنفکران هم که از دموکراسی و انتخابات حمایت می کنند چون باعث تضعیف مسلمان ها می شوند و فرهنگ غرب را رواج می دهند، کافر هستند و در آخر هر که این افراد را تکفیر نکند کافر است و تمام این ادعا به خاطر این است که این افراد مسأله وحدت اسلامی را می شکنند.

فیرحی گفت: به باور من هر کس غیر از داعش هم بر ایده وحدت اینگونه نگاه کند، خود نیز دچار مشکل می شود. پس ایده های جدیدی مطرح شد که آیا می توان از ایده وحدت عبور کرد و به جای آن از همزیستی استفاده کرد و به جای وحدت از انسجام صحبت کنیم؟ یکی از کسانی که آشکارا به مفهوم وحدت حمله کرد آیت الله سیداحمد شبیری بود، آیت الله شبیری می فرماید؛ کسانی که از وحدت صحبت می کنند خطایی اساسی دارند چراکه باورهای دینی واقع محفوظ دارد، یعنی تشیع باور دارد که حق اینجاست و سنی هم باور دارد که آنها حق هستند، پس این دو را به وحدت خواندن غلط است. آیت الله سیداحمد شبیری معتقد بود؛ ما به جای اینکه این دو سیستم را به هم کوک بزنیم کاری کنیم که این دو به هم حمله نکنند یعنی مسأله را به پذیرش اختلاف ببریم، نه وحدت. چراکه در بحث باور، کسانی که به هم نزدیک تر هستند بیشتر با هم می جنگند.

او ادامه داد: بنابراین بزرگان ما مانند آیت الله شبیری و امام موسی صدر معتقد هستند که به جای وحدت باید به سمت همزیستی و پذیرش آگاهانه اختلاف برویم و معیار را خدمت قرار دهیم، به این معنا که کدام گروه بیشتر به جامعه خدمت می کنند. ما به امام علی (ع) افتخار می کنیم، چراکه دروغ نمی گفت و به مردم کمک می کرد. این مسایل بود که او را امام علی(ع) کرده بود، پس باید از همه این ایده های وحدت عبور کنیم و به سمت همزیستی و خدمت جامعه پیش برویم. افتخار امام موسی صدر به این بود که می گفت؛ شیعه فقیر به درد من نمی خورد من شیعه ای می خواهم که هم عالم باشد و هم ثروتمند چون این شیعه می تواند به سنی کمک کند. این مباحث مطرح می شود اما این ایده چه زمانی به استراتژی حاکم تبدیل شود، نمی دانم.

منتشر شده در ویژه نامه هفته وحدت

سیدعلی میرموسوی

هرچند پس از گذشت نزدیک به 4 دهه از پیروزی انقلاب ، شاید شعار وحدت حوزه و دانشگاه برای برخی تکراری و خسته کننده باشد، ولی بازنگری در این مفهوم و تامل در معنا و موانع آن همچنان اهمیت دارد. حوزه و دانشگاه دو نهاد علمی و فرهنگی، با سرشت ، پیشینه ، اهداف و کارویژه های متفاوت هستند که نه تنها در عرصه فرهنگی، بلکه در زندگی اجتماعی و سیاسی  ما نقشی موثر دارند. این نقش به نوع ارتباط و پیوند آن ها بستگی دارد و در سایه آن می تواند مثبت یا منفی باشد. در این نوشتار با تاملی دوباره در مورد این مفهوم  و نگاهی گذرا  به کارنامه ارتباط این دو نهاد ، شرایط و عوامل لازم برای دستیابی به وضعیت مطلوب را بررسی خواهیم کرد.

همچنان که اشاره شد، حوزه و دانشگاه دو نهاد علمیِ متفاوت هستند. اولی نهادی سنتی، با پیشینه ای  طولانی است، که هدف آن تربیت و آموزش کارشناسان دینی بوده و کارکرد اصلی آن تبیین، پشتیبانی و دفاع از آموزه های دینی و تبلیغ دین و اجرای مراسم دینی است. دومی نهادی جدید با پیشینه ای نزدیک به یک قرن،که هدف آن تربیت و آموزش کارشناسان در حوزه های گوناگون دانش بشری و کارکرد اصلی آن تولید و بارورکردن دانش و دانش پژوهی و تربیت دانشمندان و پژوهشگران و کارشناسان است.

برخلاف اروپای غربی و انگلستان،که دانشگاه در فرایندی تدریجی طی چند قرن  و همراه با تحول در نهادهای سنتی آموزشی و حوزه های علمیه شکل گرفت، در ایران دانشگاه، با نگاهی نوگرایانه و در پروژه نوسازی ایران، چونان نهادی مستقل و بدیل برای حوزه علمیه تاسیس شد. شیوه تاسیس دانشگاه در ایران به گونه ای بود که از همان آغاز به عنوان رقیب حوزه قلمداد و همچون نهادی بیگانه به آن نگریسته شد. این تگرش زمینه ساز  واگرایی و جدایی بین این دو نهاد شد و در درون وحشتی را پدید آورد،که رویارویی پنهان آن ها با یکدیگر را در پی داشت و روحانیان و دانشگاهیان را در برابر هم قرار می­داد.  این رویارویی البته هیچ گاه حالت آشکار نیافت و این دو نهاد نوعی همکاری احتیاط آمیز با یکدیگر داشتند. هجرت برخی از روحانیان همچون استاد مطهری از حوزه و حضور در بین دانشگاهیان، این  همکاری را تقویت می کرد.

مبارزه با رژیم شاه و  ائتلاف نیروهای سنتی و مدرن در جریان این مبارزه، همگرایی این دو نهاد را به دنبال داشت و از وحشت و نگاه خصومت آمیز روحانیان و دانشگاهیان به یکدیگر به طور چشم گیری کاست. در پرتو این شرایط و در چارچوب این زمینه  ایده «همبستگی  یا وحدت حوزه و دانشگاه» فراهم شد. رهبر فقید انقلاب، در استقبال از این ایده اظهار داشت که  «از پیوستگی دانشجویان مدارس قدیم و دانشگاهها و همکاری آنها ... احساس مسرت و سربلندی می کنم« (صحیفه امام ، ج 2، ص 87 ) او با درک اهمیت  این پیوند، روحانیان و دانشگاهیان را به تغییر ادبیات خود در قبال یکدیگر فراخواند و آن ها را از کاربرد اصطلاح هایی همچون فاسق، فاجر و مرتجع نسبت به هم پرهیز داد. ( همان ج 3 ص 249- 251)

پیروزی انقلاب اسلامی، مرحله ای مهم در تحول روابط این دو نهاد بود. امام خمینی «ره» یکی از مهم­ترین دستاوردهای این پیروزی را آشتی روحانیان و دانشگاهیان دانست و اظهار داشت : «من بزرگترین پیروزی را آشتی بین دانشگاه و مدارس علمی [حوزه‏های علمی‏] می‏دانم. اگر ما هیچ پیروزی پیدا نکرده بودیم الّا همین معنا که بین دانشگاه و طبقه روحانی نزدیک کردیم و تفاهم حاصل شد.». افزون بر این او در مقاطعی دیگر نیز بر ضرورت تداوم این پیوند تاکید کرد. به این ترتیب وحدت حوزه و دانشگاه به آرمان و شعاری اساسی در ادبیات انقلاب بدل شد و نهادهایی در این راستا شکل گرفت.

آرمان وحدت را دست کم از دو دیدگاه می توان معنا کرد: از یک دیدگاه وحدت به معنای ادغام و یکی ساختن این دو نهاد است. این نوع وحدت نه تنها مطلوب نیست ، بلکه در عمل نیز امکان ندارد. از دیدگاه دوم وحدت(unity) در برابر بیگانگی (estrangement) و به معنای همبستگی و تعامل با یکدیگر است. از این دیدگاه وحدت، همچون آزادی  دارای دو بعد منفی (سلبی) ومثبت( ایجابی) است. وحدت منفی در برابر وحشت است و نفی جدایی ،  بیگانگی و وحشت زدایی از یکدیگر را معنا می دهد. وحدت مثبت به معنای تعامل و همکاری در راستای بهره مندی از نقاط قوت و  مزایای یکدیگر و اصلاح کاستی ها و معایب است.

این دو بعد وحدت را به روشنی می توان در اندیشه بنیان گذار جمهوری اسلامی نشان داد. او با اشاره به وضعیتی که در گذشته در روابط این دو نهاد وجودداشت می­گوید: «یک روز بود که دانشگاه و حوزه‏های علمیه نه آنکه از هم جدا بودند، جَوّی به وجود آورده بودند که با هم شاید دشمن بودند.... آن وحشتی که دانشگاهیها از معمَّم داشتند و آن وحشتی که معمَّمین از دانشگاهیها داشته‏اند، به اذن خدای تبارک و تعالی مرتفع شد.» در ادامه نیز، با تاکید بر استقلال این دو نهاد، وجه ایجابی وحدت را یاد آور می شود :« دانشگاه و حوزه‏های علمیه و روحانیون می‏توانند دو مرکز باشند برای تمام ترقیات و تمام پیشرفتهای کشور. و می‏توانند دو مرکز باشند برای تمام انحرافات و تمام انحطاطات». در نهایت او در وصیت نامه خویش نیز چنین گوشزد می کند: « دانشگاهیان و جوانان برومند عزیز هر چه بیشتر با روحانیان و طلاب علوم اسلامی پیوند دوستی و تفاهم را محکمتر و استوارتر سازند»

با توجه به تفاوت های این دو نهاد و استقلال آن ها از یکدیگر، تحقق این آرمان، دست کم  به دو شرط بستگی دارد: نخست این که  این دو نهاد مرزهای یکدیگر را به رسمیت بشناسند ، دوم این که از دیدگاهی برابر به یکدیگر بنگرند. حوزه نهاد دین است و دانشگاه نهاد علم و رابطه ای آن ها به نوع نگرش به رابطه علم و دین بستگی دارد. در آموزه های دینی و سنت اندیشه اسلامی، همواره مرزهای این دو به رسمیت شناخته شده است. با وجود این برداشت های محافظه کارانه و ایدئولوژیک از آموزه اسلامی سازی علوم و دانشگاه تا حدی این مرز ها در هم ریخت و در عمل به جای واگرایی بیشتر این دو نهاد را  به دنبال داشت.

 همچنان که پیشتر بیان شد، کارویژه حوزه شناخت دین و بسط دانش های دینی است. دانشگاه نیز برای فهم و تولید دانش  در کلیه عرصه ها فعالیت می­کند. همبستگی این دو نهاد  در گرو درک و شناسایی متقابل  کارویژه ها و مرزهای یکدیگر است. دانشگاه به عنوان نهاد علم از روش های علمی به ویژه تجربی بهره می برد و بر بنیان عقلانیت و مرجعیت عقل استوار است. حوزه به عنوان نهاد دین، در پی فهم و تفسیر دین است و با وجود التزام به مرجعیت متون دینی، از همه روش هایی که به فهم درست دین یاری می کند بهره می برد. همکاری و تعامل بین این دو نهاد در درجه نخست،  نیازمند  فهم و شناسایی این تفاوت ها است.

در پرتو این شناسایی متقابل، دانشگاه برای فهم دین  نیازمند  بهره بردن از  یافته ها، برداشت ها و نظریه هایی است که حوزه علمیه ارائه می کند. حوزه نیز برای فهم درست و روز آمد،طبیعت، جامعه و انسان و نهادهای بشری مانند سیاست، اجتماع ، فرهنگ و  اقتصاد  نیاز مند بهره بردن از یافته ها و نظریه های به دست آمده از روش های عقلی و تجربی است.همچنین همکاری و همگرایی این دو نهاد در  صورتی امکان پذیر است که آنها از منظری برابر به یکدیگر بنگرند و هیچیک در صدد اعمال سلطه و حاکمیت بر دیگری نباشد. این نکته به ویژه در ارتباط با حوزه بسیار با اهمیت تر است، زیرا حوزه به اعتبار انتساب دیدگاه های خود به دین ظرفیت بیشتری برای بی توجهی به این شرط دارد.

کارنامه وحدت حوزه و دانشگاه در چهاردهه گذشته به روشنی نشان می دهد ، که فراز و نشیب این روابط تابعی از  این دو شرط بوده است. اگر چه در طی این دوره نهادهایی در راستای تحقق ارمان همبستگی و وحدت این دو نهاد شکل گرفته و کوشش های زیادی در این عرصه صورت گرفته است، ولی چنین فعالیت هایی در نبود شرایط لازم بیان شده ، به نوعی صوری سازی و مباحث شکلی منجر شده است.

منتشر شده در اجتماعی
صفحه1 از2
بازگشت به بالا