سید جواد  ورعی

صرفنظر از اینکه دوران ما آخرالزمان است یا نه، ما جزو کدامیک از این گروهها هستیم؟ آیا برای تفریح وخوشگذرانی آمده ایم یا بازارگردی یا تقاضای رفع فقر و نیاز مادی یا فخرفروشی؟

حجت الاسلام سید جواد ورعی در نوشتاری با عنوان«حج آخرالزمان» آورده است: یکی از اقدامات پسندیده در موسم حج، انتخاب، نگارش و نصب جملات کوتاه و آموزنده ای از معارف حج در طبقات هتلها، آسانسورها و محل آمد و شد زائران در مکه مکرمه است که به همت مدیر کاروانها و همکاران شان انجام می شود. در این روزها حدیثی در هتل الدانه نصب شده بود که بر اساس آن پیامبر ص فرمود: “در آخرالزمان ثروتمندان امت من، برای گردش و خوشگذرانی حج می روند، متوسطان امتم برای گردش در بازارها و خرید، و فقرای امتم برای رفع نیاز”

علامه مجلسی در بحار الانوار با تعابیر متفاوتی آن را نقل کرده، مثلا بجای ثروتمندان از “پادشاهان” یاد شده، و غرض فقیران از حج، “خودنمایی” شمرده شده است. هر چه باشد، از وضعیت نامطلوب حج گذاری در آخرالزمان حکایت دارد.

به راستی، صرفنظر از اینکه دوران ما آخرالزمان است یا نه، ما جزو کدامیک از این گروهها هستیم؟ آیا برای تفریح وخوشگذرانی آمده ایم یا بازارگردی یا تقاضای رفع فقر و نیاز مادی یا فخرفروشی؟ از این سخن بر می آید که زمانی بر امت رسول خدا خواهد گذشت که حج فلسفه خود را از دست داده و از هویت خود فاصله خواهد گرفت. حج که عبادتی است جامع ویژگیهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و معنوی، “تمرین بندگی خدا”، و “وارستگی از دنیا و یادآوری عالم محشر و قیامت کبری”، به امور دنیوی تنزل پیدا می کند. به همین جهت تاثیرگذاری خود را هم دست می دهد، و با وجود برخورداری از ظرفیتی عظیم، آثار در حد انتظار را بجا نمی گذارد.

باید اعتراف کنیم که،

– بسیاری از ما زائران حانه خدا بیش از سی روز در حرمین شریفین بسر می بریم ولی تحولی روحی و اخلاقی در ما رخ نمی دهد!

– مسلمانان از کشورهای مختلف راهی مرکز وحی می شوند، ولی بدون هیچگونه ارتباطی با یکدیگر، هرگز از مصائب و گرفتاریهای یکدیگر مطلع نمی گردند!

– صاحبان علم، ثروت و قدرت به حج می روند، ولی گرهی از مشکلات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جهان اسلام گشوده نمی شود!

– حج نقشی در ایجاد اخوت بیشتر میان مسلمانان، و کاهش اختلافات، تنشها و درگیریهای جهان اسلام ایفا نمی کند!

در حالی که حج در صدر اسلام جایگاه اقدامات بزرگ و تاریخ سازی مثل “اعلان برائت از مشرکان” در سال نهم هجری توسط امیرمومنان علی ع، و حادثه بزرگ “غدیر” و تعیین جانشینی پیامبر اکرم ص بود، که هر دو هم به امر الهی در موسم حج انجام گرفت. دو حادثه ای که دو سال پی در پی در حج، و با استفاده از اجتماع عظیم مسلمانان رخ داد.

مورد دیگری که نشانه استفاده از ظرفیت عظیم حج در صدر اسلام است، اجتماع عظیم و صدها نفری نخبگان جهان اسلام، از اصحاب و تابعین، به دعوت امام حسین ع در سرزمین مناست. امام با یک سخنرانی معروف، به تحریض آنان برای اقامه فریضه “نهی از منکر” در برابر حکومت جائر اموی پرداخت. در این باره اگر توفیق یار شد، باز هم سخن خواهم گفت.

منبع: شفقنا

منتشر شده در یادداشت
سه شنبه, 31 مرداد 1396 14:09

حج، تمرین بندگی

حجت الاسلام والمسلمین سیدجواد ورعی در یادداشتی به مناسبت ایام حج نوشت: حج عبادتی است با رموز فراوان که برخی برای ما قابل درک و بسیاری هم غیرقابل فهم است. اما یک نکته مسلم است و آن اینکه خداوند آن دسته از بندگانش را که به استطاعت مالی رسیده اند، به خانه اش فراخوانده تا “تمرین بندگی” کنند. به انجام اعمال و مناسکی بپردازند که بسا راز و رمزش را هم نمی دانند، اتفاقا میزان بندگی خالق در چنین مواردی بهتر محک می خورد.

دعوت به عبادتی شدند تا خود و تعلقات شان را فراموش کنند. از بذل مال خویش در راه خدا دریغ نورزند، مال و ملک، مقام و منصب، شخصیت و موقعیت اجتماعی، زن و فرزند، دوست و آشنا، همه و همه را در وطن رها کرده و برای بندگی خدا راهی سرزمین وحی شوند. خود و متعلقات خود را فراموش کنند، نگاه به خود، آراستن خود، لباس خود، همسر خود، نفس و قوای آن را پشت سر نهاده و خود را برای معبود خالص گردانند، به ابراهیم خلیل تاسی کنند که تا قربانی کردن فرزند عزیزش هم پیش رفت. زائر خانه خدا هر قدر بتواند بیشتر از خود و وابستگی هایش فاصله بگیرد، خلوص بیشتری پیدا می کند، و از این خوان گسترده بهره بیشتری می برد، و در روز موعود راحت تر و با رضایت بیشتر “دنیا” را برای “عقبی” ترک می کند.

حقیقت این است که با توجه به اقتضائات حج امروزی، اگر زائر خانه خدا اندکی از هدف این سفر غافل شود، دست خالی یا با بهره کم از این سفر باز خواهد گشت.

عوامل زیادی وجود دارد که او را دچار غفلت کند.“خورد و خوراک نسنجیده” با این تصور که هزینه کرده ایم و حقمان است، باید استفاده کنیم، “صرف وقت زیاد در بازارها برای خرید”، “خواب زیاد”، “مشغول شدن به آنچه در کاروانها و هتلهای دیگر می گذرد و مقایسه آن با امکانات کاروان خود”، “استفاده غیرمنطقی از شبکه های اجتماعی”، “ارتباط و تماس زیاد با شهر و دیار و قوم و خویش” همگی رهزنانی برای غفلت، و فاصله گرفتن از فلسفه حج و از دست دادن این فرصت استثنایی است. اصلا فلسفه حج برای فاصله گرفتن از تعلقات است.

حتی “بیش از توان و ظرفیت جسمی طواف کردن و از انجام اعمال و مناسک حج در ایام تشریق ناتوان شدن” نیز از جمله خطاهایی است که زائر بیت الله الحرام را از استفاده صحیح از این عبادت جامع محروم می کند. گذشته از ابنکه اگر طواف زیاد در ایامی که بسیاری برای انجام طواف واجب خویش در مطاف با مشکل ازدحام جمعیت روبرویند، به نوعی “تضییع حق دیگران” خواهد بود. تلاش برای انجام مستحبات دیگری چون استلام حجر، حطیم، رکن یمانی، مقام ابراهیم، اقامه نماز در حجر اسماعیل، نماز طواف مستحب پشت مقام و مانند آن نیز باید با رعایت حقوق زائران دیگر و جوانب شرعی، به ویژه برای بانوان باشد. دلیل “استحباب هر یک از موارد فوق” قدرت تزاحم با ادله محرماتی چون “ایذاء و اذیت دیگران” یا “تماس با نامحرم” را ندارند.

با امید به انجام “حج مقبول” و “سعی مشکور” برای همه زائران بیت الله الحرام.

منتشر شده در یادداشت

سیدجواد ورعی

چکیده:هر اندیشه‌ای را آرایش قرآنی و حدیثی دادن و به جای اندیشه‌های خالص اسلامی جا زدن و پذیرفتن و آراء و اندیشه‌های خویشتن و آراء و اندیشه‌های بیگانه از اسلام و قرآن و حدیث را بر دوش قرآن و حدیث و اسلام نهادن ، این می‌شود رأی و بدعت در دین و انحراف از دین و این هم گمراهی است. ...

هر اندیشه‌ای را آرایش قرآنی و حدیثی دادن و به جای اندیشه‌های خالص اسلامی جا زدن و پذیرفتن و آراء و اندیشه‌های خویشتن و آراء و اندیشه‌های بیگانه از اسلام و قرآن و حدیث را بر دوش قرآن و حدیث و اسلام نهادن ، این می‌شود رأی و بدعت در دین و انحراف از دین و این هم گمراهی است.

مقدمه

از شهید بزرگوار آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی آثار گرانبهایی از بیان و بنان به جا مانده است، آثار و تألیفات و سخنرانی‌های به یادگار مانده از ایشان در موضوعات مختلف دینی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی گنجینه ارزشمندی است از یک اسلام شناس آگاه به زمان و مجتهد و صاحبنظر که می‌تواند در موارد زیادی راهگشای مردم به ویژه نسل جوان باشد.

موضوعی که در این مختصر مورد توجه قرار می‌گیرد اجتهاد است، این موضوع ابعاد گوناگونی دارد که در آثار فقهای امامیه تحت عنوان ”اجتهاد و تقلید” به طور مستقل بحث و بررسی شده است.

ما در اینجا تنها گوشه‌هایی از این بحث را که در آثار این شهید عزیز به چشم می‌خورد متعرض می‌شویم.

واژه اجتهاد

اجتهاد از کلمه جُهد به معنای طاقت و مشقت یا از کلمه جَهد به معنای سختی و مشقت است. از این رو اجتهاد را “بذل الوسع فی طلب الامر” معنا کرده‌اند. چنان که آن را مبالغه در مشقت هم تفسیر نموده‌اند. قاعدتاً باید یکی از معانی آن با توجه به خصوصیت باب افتعال در لغت عرب، تحمل سختی و مشقت باشد.

و در اصطلاح فقهی، اجتهاد را به “استفراغ الوسع فی تحصیل الظن بالحکم الشرعی” تعریف کرده‌اند. این تفسیر و تعریف از علمای اهل سنت و گروهی از قدمای فقهای امامیه ارائه شده است، برخی به تناسب لغوی تحمل مشقت را نیز در تعریف گنجانده و آن را ”به کار گرفتن نهایت تلاش و کوشش در امور دشوار برای رسیدن به حکم شرعی” تعریف کرده‌اند.

از آنجا که فقهای شیعه هر ظنی را حجت نمی‌دانند این تعریف را چنین تکمیل کرده‌اند:

• بذل الوسع لتحصیل الحجه علی الواقع او علی الوظیفه الفعلیه الظاهریه.

• ملکه یقتدر بها علی تحصیل الحجه علی الحکم الشرعی.

• الملکه او القوه او القدره التی یقتدر بها علی استنباط الاحکام من الدوله.

تعاریف فوق عبارات گوناگونی از یک حقیقت است و آن نیرو و قدرت استنباط احکام شرعی بر اساس ادله معتبر شرعی است، از این رو “مجتهد” کسی است که چنین نیرو و توانی را داشته باشد.

مرحوم آیت الله شیخ محمد کاظم خراسانی در اثر ارزشمند خویش ”کفایه الاصول” علت تفاوت در تعاریف فقها را در این نکته می‌داند که آنان در مقام بیان حد یا رسم منطقی برای اجتهاد نبوده‌اند، بلکه تنها به عنوان شرح الاسم تعاریفی ارائه کرده‌اند، بنابراین نباید به دنبال جامعیت یا مانعیت بود و بر آنان خرده گرفت.

از تعاریف فوق استفاده می‌شود که اجتهاد کوششی است برای شناخت احکام شرعی بر اساس ادله و منابع معتبر دینی و به عبارت دیگر روشی است برای تشخیص وظایف فردی و اجتماعی از متن بیانات دینی.

این کوشش از زمان امامان معصوم (ع) و به توصیه آنان در میان مسلمانان رواج یافت، چرا که “بیانات دینی که در کتاب و سنت واقع است کلی و محدود و صور اعمال و حوادث واقعه که مسائل ابتلاء را تشکیل می‌دهند نامتناهی و نامحصورند و برای به دست آوردن جزئیات احکام و تفاصیل آنها راهی جز اعمال نظر و پیمودن طریق استدلال نیست.”

به بیانی دیگر اجتهاد ”تفریع درد فروع بر اصول است” به این معنا که استنباط مصادیق و متفرعات از کبریات کلی است نه امثال قیاس که از نظر شیعه اجتهاد نیست . از مجموع تعاریف فوق روش شد که اجتهاد ” روشی برای متخصص و صاحبنظر شدن در دین است و این روش در طی قرون متمادی به همت علما و دانشمندان به کار رفته و رشد و تکامل یافته است.

شهید بزرگوار آیت الله بهشتی در تعریف و تبیین اجتهاد می‌گویند: ”اندیشه پویای اسلامی یعنی تلاش برای فهم هر چه عمیق تر و گسترده تر کتاب و سنت با التزام به این که رابطه و پیوند میان آن اندیشه و آن معنا و عبارات کتاب و سنت محفوظ می‌ماند، این را اجتهاد می‌نامند و راهی را که الان علمای بزرگ اسلامی می‌روند ، راه اجتهاد است.”

از تعریفی که ایشان ارائه کرده‌اند و نیز از بیانات دیگرشان بر می‌آید که در اجتهاد بر دو نکته تأکید داشتند، پویا بودن و التزام به متون دینی و این نکته در خلال بحث روشن خواهد شد.

شهید بزرگوار آیت الله مطهری نیز اجتهاد را به معنای واقعی کلمه ”تخصص و کارشناس فنی در مسائل اسلامی” می‌دانست.

نگرانی شهید بهشتی

شهید بهشتی از دو ناحیه نگران بود:

۱. عدم پویایی اندیشه اسلامی و جمود فکری در شناخت معارف دینی.

۲. بی توجهی و بی مبالاتی نسبت به پیمودن دقیق راه اجتهاد و غلتیدن در ورطه التقاط

این نگرانی برخاسته از وجود دو جریان انحرافی در تاریخ اسلام در مقابل جریان اجتهاد بود که متأسفانه در دهه‌های اخیر در حوزه و دانشگاه حضور جدی داشت.

کسانی که حوادث دوران مبارزات ملت مسلمان ایران و نیز حوادث پس از پیروزی را به خاطر داشته باشند به علت نگرانی متفکرانی همچون مطهری و بهشتی پی می‌برند، تحلیل این مقطع از تاریخ نیازمند کوششی وسیع و همه جانبه است.

دو جریان انحرافی در تاریخ مسلمین

اینک اشاره‌ای به دو جریان انحرافی در تاریخ مسلمین می‌نماییم:

جریان اول: التقاط

گروهی متهور در امر دین بودند که اول بال در میان اهل سنت ظهور کردند و بی باکانه و بدون تقید به ظواهر شریعت، بر اساس دیدگاه‌های خود در امر دین اظهار نظر کردند و حکمی را که در متن کتاب و سنت نبود با فکر خویش وضع نمودند.

منشأ ظهور این دیدگاه در میان اهل سنت این بود که آنان تصور می‌کردند که ظواهر کتاب و سنت قدرت پاسخگویی به سؤالات و مسائل جدید و نو پیدا را در طی قرون و اعصار ندارد و چاره‌ای نیست جز این که ”رأی” را به عنوان منبعی دیگر به منابع دینی خود بیفرایند.

متأسفانه این تلقی در میان شیعیان نیز مطرح شد و گسترش یافت و در دهه‌های اخیر عده‌ای ناآگاه بدون شناخت دقیق مبانی دین، سعی در منطبق ساختن ظواهر شرع با علوم و شرایط روز و اندیشه‌های مکاتب دیگر کردند.

شهید بهشتی در زمره کسانی است که از این گروه ”التقاطی” که می‌خواستند به زعم خود هم اسلام را نگاه دارند و هم مکاتب مادی را، به شدت انتقاد می‌کرد و عمل ایشان را نوعی ”خود پسندی” در برخورد با اسلام می‌دانست، چه اینان هر طور که دلشان می‌خواهد اسلام را معنا می‌کنند.

او اجتهاد را در برابر التقاط می‌دانست و می‌فرمود: ”امروز اصطلاحاً در جامعه ما التقاط به خصوص در رابطه با اسلام گفته می شو و این که افرادی به نام اسلام، افکار و اندیشه‌ها و آراء بیگانه از اسلام و ضد اسلام را بپذیرند و قاطی کنند با اندیشه‌ها و عقاید اسلامی …

حقیقت این است که … آمیختن تعالیم اسلام به افکار سوسیالیستی یا مارکسیستی التقاط است، آمیختن تعالیم اسلام و جهان بینی و ایدئولوژی اسلامی با افکار اگزیستانسیالیستی التقاط است، آمیختن آنها با هر نوع لیبرالیسم هم التقاط است … ”

نگرانی دانشمندانی چون او از التقاط فکری و اعتقادی که نوعی بازی با معارف دینی شمرده می‌شود، جدی و به حق بود. چرا که بررسی تاریخی و آثار و تبعات این بازیگری از صده‌های آغازین ظهور اسلام تا کنون آثار نامطلوب آن را به نمایش می‌گذارد و نشان می‌دهد که این تفکر متهورانه و در عین حال گاهی مزورانه چه لطماتی بر پیکر جوامع اسلامی وارد ساخته است.

در این فرصت کوتاه به نمونه‌هایی از برداشت‌های این گروه در دوره معاصر از متون دینی اشاره می‌کنیم.

در تفسیر آیه شریفه «و اورثنا القوم الذین کانوا یستضعفون مشارق الارض و مغاربها التی بارکنا فیها …» گفته‌اند:

” … آنچه بیشتر جلب توجه می‌کند موضع گیری خداوند و همه نمودهای هستی در برابر مستضعفین زمین می‌باشد، تردیدی نیست که مستضعفین زمین بنا بر مبنای تفکر قرآنی همان توده‌های محروم و به اسارت رفته‌ای هستند که در تعیین سرنوشت خود به طور جبری و قهری نقشی ندارند …

این رسولان برگزیده و شهیدان برگرفته شده از میان مستضعفین هستند که گام‌های ابتدایی مبارزه با نظامات طاغوتی و غارتگر را بر می‌دارند و راه را برای امامت و به وراثت رساندن مستضعفین هموار می‌سازند. این معنا در واقع بازتاب شناخت قرآنی ما از انقلابات توحیدی و تحولات تاریخی است.”

صاحبان این تفکر که در صدد آشتی دادن بین مبانی مارکسیسم با مبانی اسلام بودند آیات را به میل خود و بر اساس پیش فرض‌های خود تفسیر می‌کنند . به طوری که شهید مطهری ضمن نقد تفصیلی این روش و برداشت از آیات قرآن می‌فرمایند:

” این آقایان بدون آن که به روی خود بیاورند که ماتریالیسم تاریخی مارکس را داریم قالب می‌زنیم ، بافته‌های خود را زیر پوشش بازتاب شناخت قرآنی عرضه می‌دارند .”

از جمله نتایجی که از این برداشت‌ها در دوران مبارزه بر ضد رژیم ستم شاهی پهلوی می‌گرفتند این بود که ” قرآن به ما تعلیم داده که پیشتازان و رهبران انقلاب‌ها لزوماً باید از طبقه مستضعف باشد و از طرفی امروز می‌بینیم روحانیت که یکی از ابعاد سه گانه سیستم غارتگر تاریخ بوده ، امروز تغییر پایگاه اجتماعی داده و انقلابی شده است .

پس چگونه قضایا را حل کنیم ؟ ساده است ، باید جزماً و بدون تردید حکم کنیم که زیر کاسه نیم کاسه‌ای است ، جناح حاکم چون موجودیت خود را در خطر دیده به روحانیت وابسته خود دستور داده که نقش انقلابی بودن را بازی کند تا بدین وسیله خود را نجات دهد . ”

نمونه دیگر تفاسیر روشنفکران معاصری است که یکسره منکر شده‌اند که قرآن درباره معاد ، حتی یک آیه هم نازل کرده باشد : ” در هر جا در قرآن نام دنیا آمده است گفته‌اند یعنی نظام پست تر زندگی ، یعنی نظام تبعیض و استثمار و هر جا نام آخرت آمده گفته‌اند یعنی نظام برتر ، نظامی که در آن اثری از تبعیض‌ها و نابرابری‌ها و استثمارها نباشد و مالکیت اختصاصی ریشه کن شده باشد . ”

شهید آیت الله بهشتی نیز روش این گروه را چنین تشریح می‌کند:

” هر اندیشه‌ای را آرایش قرآنی و حدیثی دادن و به جای اندیشه‌های خالص اسلامی جا زدن و پذیرفتن و آراء و اندیشه‌های خویشتن و آراء و اندیشه‌های بیگانه از اسلام و قرآن و حدیث را بر دوش قرآن و حدیث و اسلام نهادن ، این می‌شود رأی و بدعت در دین و انحراف از دین و این هم گمراهی است . ”

”شکل دوم، اسلام شناسی کسانی است که آراء و عقاید و اندیشه‌های بیگانه از اسلام را قبلاً پذیرفته‌اند، از یک فکر غیر اسلامی خوششان آمده آن را قبول کرده‌اند، با یک چنین زمینه قبلی آمده‌اند سراغ کتاب و سنت ، سراغ آیات قرآن و احادیث و بعد نخواسته‌اند صمیمانه بفهمند که این آیه قرآن چه می‌گوید، این حدیث چه می‌گوید، پس چه کرده‌اند ؟ کوشش کردند این آیه قرآن یا این حدیث را آن طور بفهمند که دلشان می‌خواهد. ”

شهید دکتر بهشتی که از رواج این انحراف در عصر خود مطلع بود هر از چند گاهی برای بیدار کردن نسل جوان این انحراف را که گروه‌های مختلف سیاسی به آن آلوده شده بودند بر ملا می‌ساخت .

ایشان در ضمن بحثی مستوفی در خصوص “روش برداشت از قرآن” نمونه‌ای از برداشت‌های انحرافی و تفسیر به رأی را نقل می‌کنند و می‌فرمایند :

” می‌رسد به آیه اقیموا الصلوه که اقیموا الصلوه را معنی می‌کند : ( بر پای دارید آتش انقلاب را . می‌گوید : صلوه یعنی آتش انقلاب . صلوه به معنای نماز نیست و دلیل مطلب خود را از قرآن می‌آورد و می‌گوید : ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر ، صلوه باز دارنده زشتی‌ها و ناپسندی‌ها و تجاوزها و ظلم‌ها است .

خوب حالا نگاه می‌کنیم که الان ۵۰۰ یا ۶۰۰ میلیون مسلمان که حداقل ۳۰۰ میلیون مرتب نماز می‌خوانند آیا این نماز که می‌خوانند باز دارنده از فحشا است ؟ عملاً نیست ، نماز هست ، مسجد هست ، بغی و فحشا و منکر هم هست …) خوب این همان تفسیر به رأی است . ”

جریان دوم، جمود و تحجر

جریان جمود فکری و اخذ به ظواهر شریعت و غفلت از حقایق دین ، جریان دیگری است که از صده‌های آغازین اسلام و در میان مسلمین به وجود آمد . این جریان نیز از اهل سنت آغاز شد و دامن تشیع را هم گرفت .

خوارج و اشاعره در عرصه اصول اعتقادی و حنابله در پهنه فروع عملی ، نمایندگان این جریان و نمادهای جمود فکری شمرده می‌شوند ، با تعطیل کردن ” عقل و اندیشه ” راه رشد و تحرک و پویایی اندیشه‌های اسلام را سد کردند .

اگر چه اینان از خوف غلتیدن در تفسیر به رأی یا تخطی از موازین شرع مبتلا به این بلای خانمان سوز شدند، ولی به هر تقدیر نتیجه اش “توقف و سکون و احتیاط” در بسیاری از امور شریعت بود، اخباریون در میان شیعیان در این وادی افتادند و سال‌ها در برابر مجتهدان قد علم کردند .

شهید بزرگوار آیت الله بهشتی در معرفی این جریان فکری می‌گویند:

“اکتفا کردن به معنای بسیار سطحی و ظاهر در قرآن و حدیث کار ظاهریون و اخباریون است و امثالهم که موجب تحجر و رکود می‌شود در دین و مذهب و مکتب مردود است و آسیب‌هایی را در بر دارد.”

“در برابر شیوه التقاطی‌ها یک شیوه دیگر بود به نام شیوه ظاهریون ، یعنی کسانی که برداشت‌های متحجر اسلامی داشتند… کسانی که دارای یک نوع تحجر بودند و قشری بودند و تنها به ظاهر الفاظ اتکا می‌کردند و از پی بردن به روح پر ارج معانی قرآن و حدیث می‌ترسیدند مبادا دچار التقاط شوند ، پویایی اندیشه اسلامی را آنها به طور کلی کنار گذاشته بودند. ”

اعتماد مفرط به ظواهر کتاب و سنت جدی بود که این گروه حتی بیان حکم شرعی را با غیر از الفاظ روایات مجاز نمی‌دانستند . این جمود در طی قرن‌های متمادی و با مبارزات و مجاهدت‌های علمی فقهای بزرگی چون شیخ مفید ، شیخ طوسی ، سید مرتضی و نیز علامه حلی و محقق حلی و در اعصار بعدی با کوشش وحید بهبهانی و شیخ مرتضی انصاری منزوی شد ، گرچه آثار آن باقی ماند .

با ذکر نمونه‌ای از کلمات متفکر شهید ، استاد مطهری از این بخش عبور می‌کنیم:

” در مکتب‌های اعتقادی و علمی اسلامی و همچنین فقهی نیز مکتب‌هایی را می‌بینیم که مولود روح تفکیک تعقل از تدین است و درست مکتب شان جلوه گاه اندیشه خارجی گری است ، مکتب اخباری گری که یک مکتب فقهی شیعی است و در قرن‌های یازدهم و دوازدهم هجری به اوج قدرت رسید ، یک نوع انفکاک تعقل از تدین است.”

مبانی تفکر این گروه همچون نفی حجیت عقل ، نفی حجیت ظواهر قرآن و اکتفا به قرائت قرآن و نفهمیدن آن و اکتفا به ظواهر روایات سبب شد تا برای دریافت احکام الهی با کمبود منابع روبرو شوند و در بسیاری از مسائل به احتیاط و اجتناب رو آورند و دین خدا را محدود سازند و با هر آنچه پس از عصر معصومان (ع) پدیده‌های نو ظهوری بود مخالفت ورزند .

و به قول شهید عزیز دکتر بهشتی ” به محض برخورد با مسائل پیچیده پیشرفت بشر در طول تاریخ یا مسائلی که در اماکن مختلف جغرافیایی گسترده بشر ، امروز انسان با آن برخورد می‌کند کمیت شان لنگ است.”

مطهری و بهشتی قربانی التقاط و تحجر

متفکران اسلامی و از آن جمله شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی ، موضع گیری صریحی بر ضد این دو گروه دارند ، ضربه و انحرافی که این دو جریان فکری در طول تاریخ بر پیکر اسلام و مسلمین وارد ساختند بس شکننده و عمیق است .

حضرت امام خمینی (ره) در خصوص جریان تحجر می‌فرمایند: “آن قدر که اسلام از این مقدسین روحانی نما ضربه خورده، از هیچ قشر دیگری نخورده است. ”

چنان که شهید مطهری معتقد بود ، جنگ‌های صلیبی ، جنگ‌های خوارج و حتی فاجعه کربلا ساخته دست این طبقه است ؟ همچنان که با مروری بر تاریخ جریان التقاط ، صدمات وارده از این گروه بر جامعه مسلمین آشکار می‌شود و نمونه زنده این صدمات را در طول نهضت مردم مسلمان ایران به ویژه پس از پیروزی انقلاب مشاهده کردیم.

حقیقت این است که این دو جریان منحرف مانند دو لبه قیچی عمل می‌کردند، به طوری که هر گاه یک جریان اصیل اسلامی در تاریخ اسلام ظهور کرده و در صدد معرفی چهره واقعی اسلام بدون افراط و تفریط برآمده از ناحیه این دو گروه مورد هجوم واقع شده است.

از آنجا که منادیان اسلام ناب با معرفی حقیقت اسلام ، بساط این دو جریان را بر هم می‌زدند و اساساً لازمه برخورداری از تفکر اصیل مبارزه بی امان و بدون مجامله با این دو جریان انحرافی بود ، قهراً از سوی صاحبان آنها مورد حمله قرار می‌گرفتند.

تاریخ اسلام اسامی شهید گلگون کفنی را در این راه بر جبین دارد ، علی بن ابی طالب (ع) اولین قربانی مبارزه با تحجر و التقاط است ، بی جهت نبود که در عصر ما امام خمینی (ره) منادی اسلام ناب محمدی (ص) و شاگردان مکتبش از سوی هر دو جریان فکری مورد هجوم قرار گرفتند.

از یک طرف مرتجع نامیده می‌شدند چرا که بر اسلام ناب تکیه داشتند و با هر نوع التقاط فکری و نو گرایی افراطی و قربانی شدن اسلام و قوانین آن مخالفت می‌ورزیدند و از طرف دیگر متصف به روشنفکری با بار منفی آن می‌شدند چرا که بر پویایی اندیشه اسلامی تکیه داشتند و با هر نوع تحجر و جمود فکری مبارزه می‌کردند .

آنان کمربندهای خود را برای مقابله با این دو جریان بسته بودند و بیمی به خود راه نمی‌دادند ، از این رو امام فقید (ره) می‌فرمودند :

” ما باید سعی کنیم حصارهای جهل و خرافه را بشکنیم تا به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدی (ص) برسیم و امروز غریب‌ترین چیزها در دنیا همین اسلام است و نجات آن قربانی می‌خواهد ، دعا کنید من نیز یکی از قربانی‌های آن گردم . ”

به حق اسلام ناب محمدی قربانی لازم دارد ، چرا که در طول تاریخ صاحبان این دو جریان منحرف چنان انحرافی در دین به وجود آوردند که منادیان اسلام اصیل در میان مسلمین غریب و تنها ماندند .

در عصر ما نوگرایان افراطی و التقاطی‌ها ایشان را ” طرفدار سرمایه داری ” و متحجران و قشریون ” دارای افکار مارکسیستی ” می‌دانستند . آیا بهشتی کم از این اتهامات را به جان خرید ؟ آیا اتهام ” سنتی گری ” و ارتجاع به این شخصیت والا مقام بی جهت بود ؟ چنانچه قرینش مطهری را به جانبداری از نظام اجتماعی اروپا و امثال آن متهم می‌کردند .

این دو شخصیت بر جسته نه تنها جان خود را بلکه آبرو و حیثیت اجتماعی خود را در طول حیات خویش برای احیای اسلام ناب فدا کردند ، لقب مظلوم برای بهشتی از سوی امام خمینی (ره) بیانگر همین واقعیت تلخ است ، چرا که او در خطی حرکت می‌کرد که نفی هر دو جریان را در پی داشت ، شهید بهشتی ” خط امام ” را خط اصیل اسلام می‌دانست و آن را که خود طلایه دارش بود این چنین ترسیم می‌نمود :

” خط امام از نظر ایدئولوژیک یعنی خطی که اسلام اصیل را با اندیشه باز می‌شناسد و می‌پذیرد و عمل می‌کند و نمی‌ترسد که به او بگویند امل یا مرتجع و نمی‌ترسد که به او بگویند آدمی است که خیلی روشنفکر شده .

نه از بر چسب روشنفکر منحرف می‌ترسد و نه از برچسب ارتجاع ، مسلمان است . نه اندیشه التقاطی را می‌پذیرد و نه تصورات و اوهام و خرافاتی را که به نام اسلام در زندگی مسلمانان رخنه کرده و اصولاً در اسلام ریشه ندارد ، می‌پذیرد .

نه خرافی ظاهر بین است نه دچار انحراف اندیشه‌های التقاطی . نه با این می‌سازد و نه با آن ، سازشکار نیست ، مسلمان خط امام از نظر ایدئولوژیک نه با خرافیون سازشکاری نشان می‌دهد و نه با التقاطیون سازشکاری نشان می‌دهد . ”

همین سازش ناپذیری او سر آن همه اتهامات ناروا است ، او با سازش سر سازش نداشت . از آثار مهم این دو جریان منحرف در تاریخ ” تناقض موهوم بین علم و دین است . جامد فکران بلایی بر سر دین آوردند که توهم تناقض علم و دین پیش آمد و جاهلان نیز برای رفع این تناقض موهوم دین را قربانی کردند . این نتیجه شوم که از عواقب جمود و جهالت شمرده می‌شود خود محتاج بحثی جداگانه و فرصتی دیگر است .

اجتهاد، تخصص در دین

شهید بهشتی اجتهاد را در برابر التقاط و نیز در برابر جمود فکری ، راه صحیح شناخت اسلام و قوانین آن می‌داند و می‌فرماید :

“اجتهاد یعنی جهد، کوشش و تلاش، تلاش برای فهم هر چه عمیق تر و گسترده تر و ریشه دار تر تعالیم اسلامی، اما از مجرا و طریق آیات و روایات ، انسان می ببیند که آیات و روایات چه می‌گویند. ”

شهید بهشتی حق اظهار نظر در مسائل اسلامی را برای متخصصان قائل بود، چنانچه اظهار نظر در رشته‌های دیگر نیز حق صاحبنظران و متخصصان آن رشته‌ها است، او از این که رایج شده که با مختصر اطلاع از قرآن و حدیث و تاریخ اسلام به خود حق می‌دهند و مسائل فقهی عملی فتوا دهند ، در مسائل اعتقادی و تاریخی اظهار نظر کنند و گاهی نظریات دانشمندان بزرگ اسلامی گذشته یا معاصر را تخطئه نمایند ، نگران بود و آن را انحرافی سخت و ناپسند و زیان آور می‌شمرد و معتقد بود که باید برای جلوگیری از آن اقدام کرد .

گرچه این انحراف را تا حدودی عکس العمل یک انحراف دیگر می‌دانست که برخی از متدینان و حتی بعضی از گویندگان و نویسندگان دینی هر چه را در هر کتاب به نام حدیث و روایت بیابند به عنوان حقایق اسلام نقل و بر آن تکیه می‌نمایند و هر چه مخالف آن بیابند بی تأمل تخطئه می‌کنند .

از ابن سینا نیز نقل شده که معتقد بود:

” کلیات اسلامی ثابت و لا یتغیر و محدود است و اما حوادث و مسائل نامحدود و متغیر است و هر زمانی مقتضیات خود و مسائل مخصوص خود را دارد ، به همین جهت ضرورت دارد که در هر عصر و زمانی گروهی متخصص و عالم به کلیات اسلامی و عارف به مسائل و پیشامدهای زمان عهده دار اجتهاد و استنباط حکم مسائل جدید از کلیات اسلامی بوده باشند . ”

شهید مطهری از اجتهاد به عنوان یک هنر یاد می‌کند که مجتهد با مراجعه به کتاب و سنت که اصول و کلیات را بیان فرموده‌اند ، تطبیقی هوشیارانه و زیرکانه و عالمانه بر جریانات متغیر و زود گذر می‌نماید .

اجتهاد انقلابی

شهید آیت الله بهشتی در عین آن که بر اجتهاد در برابر التقاط و تحجر تأکید داشت خواستار پویایی و تحرک در اجتهاد بود. ایشان علاوه بر شرایطی که برای مجتهد جامع الشرایط بر شمرده‌اند، انقلابی بودن را نیز به عنوان شرطی دیگر پیشنهاد کرده‌اند.

استدلال ایشان این بود که:

” اسلام از روز اول یک انقلاب بود و باید همچنان به عنوان یک آئین انقلابی تا ابد بماند ، برای درک یک آئین انقلابی روحیه انقلابی لازم است ، عرض ما این است و روی این تکیه داریم ، می‌گوییم : فردی که روحیه انقلابی ندارد و ضعف نفس دارد محافظه کار بار آمده است ، اگر تمام ویژگی‌های دیگری را هم که در کتاب‌ها برای مجتهد می‌شماریم داشته باشد در فهم بعد انقلابی اسلام توانایی کافی نخواهد داشت و در حقیقت با صراحت این طور بگوییم : برای این که مجتهد مجتهدی باشد واجد شرایط می‌خواهم یک شرط اضافه کنم و بگویم که مجتهد باید دارای روحیه انقلابی باشد تا درست مجتهد باشد .”

ایشان فقهای طول تاریخ تشیع را دو دسته می‌دانست : دسته‌ای که محافظه کارانه و با احتیاط قدم بر می‌داشتند و دسته‌ای که با شجاعت عمل می‌کردند ، کلامی از شهید مطهری درباره نقش شیخ طوسی در تاریخ اجتهاد و فقاهت مؤیدی بر این بینش است.

استاد شهید شیخ را شخصیتی سنت شکن معرفی می‌کند که با شجاعت و ادبی که مخصوص شخصیت‌های برجسته‌ای از طراز خود اوست، فقه و اجتهاد شیعه را وارد مرحله جدید کرد ، او ثابت کرد که از کسانی نیست که فقط نیاز را درک کند ولی جرأت اقدام را نداشته باشد ، با جرأت و جسارتی کم نظیر این گام را بر می‌دارد .

باید گفت بدتر از آن کسانی هستند که نیاز را هم درک نمی‌کنند ، چون روح شجاعت در آنها نیست و سخن شهید بهشتی نیز همین است، که کسی که انقلابی و شجاع نباشد نمی‌تواند ابعاد دین را درک کند .

دغدغه او و امثال او این بود که مبادا جامعه انقلابی با اجتهادی غیر متحرک و ایستا از حرکت باز ماند و گره‌ها گشوده نشود و اسلام مکتبی ناتوان در دنیا جلوه کند .

همان که امام عظیم الشأن بارها و بارها حوزه‌های علمیه و فقهای شورای نگهبان را بر آن متذکر شدند .

این نکته از توضیحاتی که آن شهید عزیز درباره پیشنهاد خود در مجلس خبرگان قانون اساسی ارائه نموده آشکار می‌شود ، می‌فرمود :

” ما به اجتهاد انقلابی و پویای متخصصان در کتاب و سنت برای تکامل جامعه مان برای این که جامعه‌ای متحول و پویا باشد و ایستا نباشد احتیاج داریم ، به تداوم اجتهاد آن هم اجتهاد انقلابی و متحرک و پویا و نه ایستا.”

” ما برای این که جمهوری اسلامی مان جمهوری اسلامی بماند باید اجتهاد انقلابی داشته باشیم ، یعنی اجتهادی که محافظه کارانه نباشد . ”

ایشان در عین حال اصرار داشت که این اجتهاد، اجتهاد متخصصان است نه هر کسی که با مطالعه چند کتاب داعیه اجتهاد داشته باشد، می‌فرمود:

” ولی اجتهاد انقلابی و پویای متخصصان کسانی که متخصص هستند در فهم کتاب و سنت نه این جور که قرآن را بغل دستمان و کتاب لغت را طرف دیگرمان بگذاریم و هی از این به آن مراجعه کنیم و به نظر خودمان اجتهاد کنیم.”

شهید مطهری بالاتر از آن می‌فرمود:

” اجتهاد نه مفهوم واقعی کلمه، یعنی تخصص و کارشناسی فنی در مسائل اسلامی، چیزی نیست که هر از مکتب گریخته‌ای به بهانه این که چند صباحی در یکی از حوزه‌های علمیه به سر برده است بتواند ادعا کند. قطعاً برای تخصص در مسائل اسلامی و صلاحیت اظهار نظر یک عمر اگر کم نباشد زیاد نیست، آن هم به شرط این که شخص از ذوق و استعداد نیرومندی برخوردار و توفیقات الهی شامل حالش بوده باشد. ”

شهید بهشتی از این که عده‌ای گمان کنند دین مثل موم در دست مجتهد است، مطابق سلیقه زمان و مکان و مردم هر جور دلش خواست در می‌آورد ناخرسند بود و می‌فرمود: ” از مجتهدان آگاه یک چنین بازیگریی با مکتب نخواهید.”

و همین نگرانی سبب شد که فقهای حاضر در مجلس خبرگان از پذیرفتن این تعابیر در متن قانون اجتناب ورزند، یکی از نمایندگان در اینباره اظهار داشت:

“از این کلمه انقلابی وحشت دارم، برای این که از این لفظ سوء استفاده می‌شود، به نظر من چون ما برخوردیم به افراد و دیدیم که یک قرآن و یک مفردات راغب می‌گذارد جلویش و در حالی که اصلاً به مطالب ادبیات عرب هم هیچ وارد نیست، تا موردی پیش می‌آید می‌گوید: شما دگم هستید و شما مرتجع هستید و ما انقلابی فکر می‌کنیم و هر جور دلشان می‌خواهد آیه‌های قرآن را سنجش می‌کنند.”

افق فکری

شهید آیت الله بهشتی که از پیچیدگی‌های اداره حکومت و رویارویی با استکبار جهانی و دفاع از مبانی دینی به خوبی مطلع بود و از سابقه اجتهاد در طول تاریخ تشیع و منزوی بودن فقهای شیعه از متن جامعه آگاهی داشت.

بارها و بارها بر آگاهی علما و فقهای عظام از مسائل زمان و اندیشه‌های دیگران تأکید داشت و آن را کمال انسان مجتهد اندیشمند می‌دانست. عمق فکری شهید بهشتی سبب می‌شد که فراتر از زمان خود بیندیشد و در صدد تزریق این اندیشه در حوزه‌ها باشد.

ایشان معتقد بود که گشودن گره مشکلات جامعه در دراز مدت تنها با آراء پویای یکی دو تن از فقهایی که در متن جامعه‌اند و از مسائل مطلع‌اند میسور نیست، بلکه باید این مطلب را به حوزه‌ها تزریق نمود، می‌فرمود:

“یکی از کارهایی که ما از قدیم به آن معتقد بودیم و تا حدودی که عمل می‌کردیم خیلی هم اثر داشت، این است که پویایی فقاهت و اجتهاد را به جای آن که از طریق خودمان توی مسائل فقهی اینجا و آنجا کار کنیم و بعد نتوانیم آن را به مرحله عمل در آوریم، همین پویایی را ببریمش تو سطح فقاهت عمومی، یعنی اثر بگذاریم روی حوزه‌ها و اثر بگذاریم روی شوراهای فتوا و این میسر است و وقتی این کار را بکنیم می‌دانیم که محکم‌تر است برای این که دیگر قشر وسیعی پشت کار می‌ایستد.”

گذر زمان درستی دیدگاه‌های او را نشان داد، بروز مشکلاتی در مقام عمل و اختلاف نظرها میان مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان و تأسیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و ورود امام خمینی (ره) در بسیاری از موارد به صحنه و گشودن گره‌ها و حل مشکلات همگی شاهد والایی اندیشه این شهید عالی قدر است.

درود خدا بر منادیان اسلام ناب محمدی (ص) در طول تاریخ خونین تشیع به ویژه شهید مظلوم انقلاب، آیت الله بهشتی.

منتشر شده در اندیشه

سیدجواد ورعی: امیرمؤمنان، «امامت» را از «خلافت» تفکیک ناپذیر می‌دانست

پیامبر اسلام (ص) در غدیر خم، مسوولیت‌هایی را به حاضران سپردند و توصیه هایی داشتند و علی(ع) را جانشین خود معرفی کردند، اما پس از وفات پیامبر (ص)، جامعه از نظر ایشان فاصله گرفت. پس از آن حضرت علی (ع) از حق خلافت خود گذشته و تنها به راهنمایی مردم پرداختند. آنچه امروز جای پرسش است، دلیل غفلت مردم آن زمان از وصیت و آموزه‌های پیامبر و همچنین علت سکوت ۲۵ ساله حضرت علی(ع) است.

شفقنا (پایگاه بین‌المللی همکاری‌های خبری شیعه)، با حجت الاسلام والمسلمین سیدجواد ورعی، مدرس و محقق دینی در مورد اصول و معنای خلافت و امامت در اندیشه امام علی (ع) و مشکل جامعه اسلامی آنروز و دلایل غفلت مردم از وصیت پیامبراکرم (ص) به گفت‌وگو پرداخته است.

حجت الاسلام والمسلمین سیدجواد ورعی، وجود سه دلیل مصادره خلافت توسط یک جریان نفاق، ساختار حاکم بر جامعه آن روز و سطح فکر مردم را دلیل فراموش کردن توصیه‌های پیامبر از سوی مردم پس از وفات ایشان دانست و گفت: سکوت ۲۵ ساله امام علی(ع) به معنای قبول تفکیک «امامت و رهبری» از «خلافت و حاکمیت سیاسی» نبود بلکه در منطق علوی همه شئون به یک معنا جنبه الهی داشت، اما عملاً امکان تصدی خلافت و حاکمیت سیاسی توسط امام فراهم نبود. چون تحقق حاکمیت سیاسی بدون آمادگی، همراهی و رضایت مردم و بیعت امکان پذیر نبود به همین دلیل امام(ع) تنها تبیین معارف دین در ابعاد مختلف و هدایت مردم را برعهده گرفت.

متن گفت‌وگوی شفقنا با حجت الاسلام ورعی را می‌خوانید:

* حضرت محمد(ص) در روز غدیر خم مسوولیت هایی را متوجه حاضران دانستند، در عمل جامعه اسلامی آن روز، از خواست و نظر پیامبر گرامی فاصله گرفت و آنچه در غدیر رخ داد فقط به عنوان واگذاری امامت به امیرالمومنین تعبیر شد نه خلافت. مشکل آن روز جامعه تحت حاکمیت پیامبر چه بود که نتوانست حتی آخرین توصیه های پیامبر را اجرایی کند؟ و چرا آموزه هایی که طی ۲۳ سال از سوی پیامبر ارائه شد، یک شبه به فراموشی سپرده شد؟

ورعی: برای رسیدن به پاسخ این سوال توجه به سه نکته اساسی لازم است:

نکته اول درباره جریانی است که خلافت بعد از پیغمبر را مصادره کرد. مرحوم علامه طباطبایی پرسشی مطرح می کنند، مبنی بر این که آیا جریان نفاق که در پی کسب قدرت بودند، مربوط به زمان حیات پیغمبر است یا بعد از وفات پیغمبر چنین جریانی به وجود آمد؟ ایشان معتقدند جریان نفاق مربوط به زمان حیات پیغمبر است.

این جریان که فهمید آینده جزیره العرب از آنِ پیغمبر است، با گرایش به اسلام، در حقیقت به دنبال دستیابی به قدرت و ریاست بود و چون این فرصت در زمان پیغمبر فراهم نبود، تا زمان رحلت پیغمبر صبر کردند. ولی بعد از وفات پیغمبر این فرصت را به دست آورده و به لطایف الحیل، قدرت و ریاست را در آغوش گرفتند. حتی به توصیه های پیامبر هم درباره جانشین خود توجهی نکردند. البته ممکن است همه کسانی که مستقیماً قدرت را به دست گرفتند، توجهی به برنامه ریزی پشت پرده این جریان که عمدتاً امویان بودند، نداشتند و در حقیقت فریب این جریان را خورده باشند.

نکته دوم ساختار حاکم بر جامعه آن روز است. در آن زمان، به ویژه در میان اعراب و در جزیره العرب نظام قبیلگی حاکم بود. رؤسای قبایل برای افراد قبیله تصمیم می گرفتند. عموم مردم از خود اراده ای نداشتند و بر اساس تصمیم رییس قوم و قبیله خود عمل می کردند. در ماجرای جانشینی رسول خدا رؤسای قبایل تصمیم گرفتند و بر اساس آن عمل کردند. افراد قبیله هم تبعیت نمودند.

نکته سوم سطح فکر مردم بود. با وجود تلاش ۲۳ ساله پیغمبر عموم مردم از نظر سطح آگاهی و بینش در سطح بسیار نازلی قرار داشتند. به خصوص اگر به این واقعیت تاریخی هم توجه شود که اکثریت مردم در سال های آخر عمر پیامبر و بعد از فتح مکه و با مشاهده رشد و پیشرفت اسلام و پیروزی های مسلمانان در جنگ و جهاد ایمان آوردند. در زمان رحلت پیامبر هنوز ایمان در دل بسیاری از آنان رسوخ نکرده بود. کوچکترین حادثه می توانست آنان را بار دیگر به جاهلیت عربی باز گرداند. بسیاری از آنان که از ابتدای ظهورِ اسلام ایمان آورده و دارای ایمان راسخ بودند، در جنگ و جهاد به شهادت رسیده بودند. جمعیت ضعیفُ الایمان اکثریت جامعه را تشکیل می دادند. در چنین جامعه ای افراد قدرت طلب و فرصت طلب بهتر می توانند به اهداف خود برسند. فریب مردم جاهل و نادان و حکومت بر آنان بسیار آسان تر از حکومت بر مردم دانا و آگاه از مسایل است.

ظهور پیامبران دروغین بعد از رحلت پیامبر و جمع کردن گروه هایی از مردم به دور خود؛ همچنین شورش طوایف و قبایل متعددی با انگیزه های مختلف همگی شاهد بر این مدعاست. غیر از گروه های معدودی که به مساله انحراف خلافت از مسیری که پیامبر تعیین کرده بود، اعتراض داشته و از پرداخت زکات امتناع کردند، اقوام و طوایف متعددی هم بودند که یا تحت تأثیر مدعیان نبوت قرار گرفته و دست به شورش زدند؛ یا دریافت زکات از طرف پیامبر را نوعی باج خواهی حکومت مرکزی می دانستند، لذا با رحلت پیغمبر از پرداخت زکات اجتناب کردند؛ یا انگیزه های مادی و دنیوی بر آنان غلبه کرده و از پرداخت زکات اموال خود تمرّد کردند. به هر صورت این جریانات در حدّی بودند که خلیفه با آنان جنگید تا در برابر دولت مرکزی تسلیم شوند. این که این جنگ ها در همه موارد صحیح بود یا نه، فعلا مورد بحث ما نیست، اما اجمالا گویای وضعیت آن روز جامعه اسلامی است.

مثلا از جمله نگرانی های خلفا این بود که اگر علی بن ابی طالب با آنان بیعت نکند، مسلمانان حاضر به جنگ و جهاد با این گروه ها که برخی از آن ها مسلمان بودند، و برخی به دنبال مدعیان نبوت، نخواهند بود. از این رو، تلاش زیادی کردند تا آن حضرت را به بیعت راضی کنند.

*سکوت ۲۵ ساله امیرالمومنین درباره جانشینی پیامبر (ص) و پرداختن به راهنمایی جامعه در اندیشه امام علی (ع) چگونه تبیین می شود؟ آیا این رفتار ایشان تفاوت گذاشتن بین امر خلافت و امر امامت است که امامت از سوی خدا واگذار می شود و خلافت از سوی مردم؟ در واقع عمل ایشان پذیرفتن حاکمیت مردم بر مردم یا همان دموکراسی امروزی است؟

ورعی: اندیشه اسلامی امام علی(ع) هم مانند پیامبر(ص) دارای شئون سه گانه است. یکی تبیین معارف، اخلاق و احکام شریعت و خلاصه هدایت مردم؛ دیگری قضاوت و داوری در نزاع های مردم و سوم حاکمیت سیاسی. هر کدام از این شئون سه گانه امکان تحقق داشته باشد، پیامبر و امام وظیفه دارند بدان اقدام کنند. بعد از رحلت پیامبر امکان قضاوت و حاکمیت سیاسی برای علی (ع) که جانشین بلافصل پیامبر بود، فراهم نشد ولی از آن جا که همگان قبول داشتند که حضرت افضل افراد امت است، تبیین معارف دین در ابعاد مختلف آن و هدایت مردم هم چنان بر عهده امام بود. حتی خلفا هم به این حقیقت واقف بودند که علی (ع) افضل افراد امت از نظر احاطه به اسلام و قوانین آن است. بارها برای گشودن گره های پیش آمده، به خصوص در احکام دین دست به دامن آن حضرت می شدند. امام هم به درستی از عهده این مهم بر آمدند.

بنابر این تحلیل، رفتار ایشان به معنای قبول تفکیک «امامت و رهبری» از «خلافت و حاکمیت سیاسی» نبود که یکی جنبه الهی داشته باشد و دیگری جنبه زمینی و مردمی. بلکه در منطق علوی همه این شئون به یک معنا جنبه الهی داشت، اما عملاً امکان تصدی خلافت و حاکمیت سیاسی توسط امام فراهم نبود. چون تحقق حاکمیت سیاسی بدون آمادگی، همراهی و رضایت مردم و بیعت امکان پذیر نبود. پس رفتار ایشان لزوماً نمی تواند به معنای پذیرش دموکراسی تلقی شود. البته امام به عنوان ثانوی خلافت خلفای بعد از پیامبر را پذیرفت و علت آن را هم خود تبیین کرد و فرمود: « … فلَبثتُ بذاک ما شاء الله حتّى رأیتُ راجعهَ من الناس رجعت عن الإسلام، یدعون إلى محقِ دین الله و مله محمد(ص)، فَخَشِیتُ إن لَم أنصُر الإسلام و أهلَه أن أرى فیه ثُلماً و هَدماً، یکون المصاب بهما علیَّ أعظمُ من فُواتِ ولایه أمورکم التی إنّما هی مَتاعُ أیّام قَلائل، ثم یَزول ما کان منها کما یَزول السَّراب و کما یتقشَّعُ السّحاب؛ ‏ من دست باز کشیدم، تا آنجا که دیدم گروهى از اسلام باز گشته، مى‏خواهند دین محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را نابود سازند، پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یارى نکنم، رخنه‏اى در آن بینم یا شاهد نابودى آن باشم، که مصیبت آن بر من سخت‏تر از رها کردن حکومت بر شماست، که کالاى چند روزه دنیاست و به زودى ایّام آن مى‏گذرد چنان که سراب ناپدید شود، یا چونان پاره‏هاى ابر که زود پراکنده مى‏گردد. پس در میان آن آشوب و غوغا بپا خاستم تا آن که باطل از میان رفت، و دین استقرار یافته، آرام شد.»

* مشکل و گرفتاری اصلی جامعه اسلامی آن روز چه بود که ۲۵ سال طول کشید تا اهمیت سفارش پیامبر در روز غدیر را درک کند و از امیرالمومنین بخواهد که حاکمیت جامعه را در کنار امامت به عهده گیرد؟

ورعی: جهل و نادانی عموم مردم و فریب خوردن از کسانی که دغدغه دین نداشتند و فقط به دنبال قدرت و ریاست بودند، موجب شد پس از گذشت ۲۵ سال، به ویژه در ۱۳ سال اخیر و دوران خلافت خلیفه سوم و تخلفاتی که به شکل گسترده در این دوره صورت گرفت، عموم مردم را از ادامه آن وضع پشیمان کرد. این که اصحاب پیغمبر از فساد سیاسی و اقتصادی این دوران شکوه کرده و عموم مردم نیز، آن هم در شهری مثل مدینه طغیان کرده و خلیفه را به قتل رساندند، شاهد بر این مدّعاست. اصحاب پیغمبر و مردم مدینه چاره ای جز این که خلافت را به علی (ع) بسپارند، ندیدند. در این تصمیم به قدری پافشاری کردند که به سخنان امام مبنی بر این که «من وزیر باشم، بهتر از این است که امیر باشم» نیز توجه نشد. به در خانه امام هجوم آوردند و با اصرار با حضرت بیعت نمودند. شاید امتناع امام هم از پذیرش خلافت در این مقطع برای این بود که به مدت ۲۵ سال، که تقریبا یک نسل بشمار می رفت، مردم به گونه ای تربیت شدند که تحمل حکومت علوی و عدالت آن حضرت را نداشتند. حوادث بعدی و حکومت کوتاه امام هم این حقیقت را به اثبات رساند.

*آیا سکوت امیرالمومنین برای جلوگیری از تفرقه در جامعه نوپای اسلامی بود؟ و اگر این طور است چرا مسلمانان امروزی اعم از شیعه و سنی که امام علی(ع) را قبول دارند و از رفتار ایشان الگوبرداری می کنند، نمی توانند راهی برای نجات امت اسلامی از تفرقه و اختلافات مذهبی بیابد؟ مشکل کجاست؟

ورعی: حضرت برای حفظ اسلام و ایمان مردم با خلفا بیعت کرد و حتی الامکان آنان را در اداره مطلوب جامعه یاری نمود. برای جلوگیری از تفرقه میان امت پیغمبر و خوف از گسترش دشمنی های دشمنان اسلام و ایجاد رخنه در ارکان این دین نوپا، از حق مسلّم خود گذشت. اگر ما شیعه آن حضرت هستیم باید در جهت وحدت امت اسلامی در برابر دشمنان مشترک تلاش کنیم. جهالت و نادانی و افراطی گری طیفی از مسلمانان تحت پرچم وهابیت نباید مانع وحدت شیعه و سنی شود. اکثریت مسلمانان اهل سنت علاقه مند به اهل بیت رسول خدا هستند. به نظر می رسد که در این زمینه عالمان شیعه و سنی، و نخبگان عالم اسلام مسوولیت بیشتری دارند. عموم مردم در این زمینه تابع علما و نخبگان اند. دامن زدن به اختلافات تاریخی در زمانه ای که دشمنان اسلام با راه انداختن جنگ شیعه و سنی، در صدد سوختن ریشه مسلمانان اند، شرط عقل نیست. مسلمانان نباید خودشان به این اختلافات دامن زنند. علامه شیخ محمد حسین کاشف الغطاء گفت: «بُنی الاسلام علی دعامتین: کلمه التوحید و توحید الکلمه» یعنی اسلام بر دو پایه استوار شده است: یکی توحید و یکتاپرستی، و دیگری وحدت کلمه.

منتشر شده در ویژنامه غدیر

استاد دکتر فیرحی و استاد ورعی

در جلسه علمی موسسه فهیم با موضوع نقد بررسی کتاب آستانه تجدد اثر دکتر فیرحی و با حضور استاد ورعی برگزار شد.

در آغاز کارشناس نشست حجة الاسلام نخبه گفت: نائینی در ۱۳۲۷ قمری ۱۲۸۲ ش کتابی به نام تنبیه الامه و تنزیه المله. نوشت با استدلال‌های شیعی، وجود حکومت مشروطه و مفاسد استبداد را اثبات کردند. در همان جا یکی از استدلال‌هایی که تصریح می‌کنند، استدلال دینی است.

میرزا از شاگردان میرزا حسن شیرازی و مرحوم فشارکی و آخوند خراسانی بود. کتاب ایشان یک مقدمه و پنج فصل و یک مقدمه دارد. اصلش به فارسی نوشته شده و در سال ۱۳۸۲، حاج آقای ورعی، بررسی خوبی کرد و مطالبی را به آن افزودن و به صورت خیلی خوب چاپ کردن.

مرحوم آخوند درباره تنبیه گفته است: این کتاب اجل از تمجید است. ملاعبدالله مازندرانی: تمام مبانی آن ماخوذ از اسلام است.

اخیرا دکتر فیرحی شرحی بر آن کتاب نوشتند که از ایشان درخواست توضیح درباره نشرشان داریم:

آنگاه استاد دکتر داود فیرحی گفت:من بیشتر شنونده ام و امشب دوست دارم بیشتر بشنوم راجع به کاری که کردم. عیب‌ها و نقدها رو بشنوم. سبک کارم را و اینکه چرا این کار را شروع کردم، اشاره می‌کنم.

۱۲۸۶ شمسی چاپ شد. یک سال و نیم بعد از انقلاب مشروطه. بعد از به توپ بسته شدن مجلس اول. ۱۳۲۷ قمری.

برای اولین بار یک متفکر بزرگ شیعه که نام و نشان و اثر زیادی در حوزه های علمیه دارد. فقیه برجسته و متفکر اصولی، شروع کرده و تبیینی از دولت مدرن و دولت ملی ارائه داده. دولتی که مبتنی بر مرزهای ملی و قوانین موضوعه و نظام انتخابات و حقوق عمومی توضیح داده.

این کتاب موقعیت جالبی دارد و شخصیت بزرگی آن را نوشته و علمای برجسته آن زمان، هم اعتراض کرده‌اند و هم دفاع کرده‌اند. در موضع بحث و جدل بوده، چون حرف جدی داشته است.

این کتاب تماماً نوآوری است و تکررا در آن نیست. از دل دستگاه‌های سنتی، از درون ادبیات فقهی و اصولی و از درون کتاب و سنت استنباط کرده و مباحث دولت مدرن را توضیح داده. کتاب از این جهت خیلی ارزشمند است. اما پیچیدگی دارد. یک فقیه اصولی نوشته که ادبیات تخصصی دارد. فشرده است. چنانکه تماما اصطلاح است. یک دونه نیست که اصطلاح نباشد. لغت نیست. لغت را می‌شود با یکی دو کلمه ترجمه کرد، اما اصطلاح را باید توضیح داد. کتاب فارسی است،‌اما ترجمه‌ناپذیر است. من سعی کردم با دوستان دانشجو و طلبه و اساتید که صحبت می‌کردیم، احساس کردم که متن احساس به شرح داد؛ نه‌تنها یک شرح، بلکه شروح. راجع به این کتاب زیاد تلاش شده. بیشتر هم مبنای کار من تصحیح  آقای ورعی شده، و دقیق‌ترین تصحیح را آقای ورعی داشته‌اند.

سعیم این بود که این کتاب یک مقدمه و متن و پیوست داشته باشد. در مقدمه توضیحی دادم سبک کارم را؛ من متن را اعتماد کردم به تصحیح حاج آقای ورعی. هر کجا هم بین تصحیح آقای ورعی و دیگر نسخه‌ها اختلافی بود، ۹۰ درصد مبنا را گذاشتم روی تصحیح آقای ورعی. منتها بعد از این کار چند عملیات انجام دادم

۱- جوری کتاب را شرح کنم که اصل متن و پیوستگی آن حفظ شود. کسی گم نکند متن را. تلاش کردیم اصل متن با یک حروف جدا در قسمت بالای صفحه قرار بگیرد و ارتباطش را خواننده اگر کسی علاقه داشت متن تنها را بخواند، دچار گسست نشود. کنار متن لغت‌ها را ترجمه کرده‌ام. لغات دشوار متن را سعی کردم ترجمه کنم.

۲- احساس میکردم که باید کار مرحوم آیت الله طالقانی را حفظ کنم. آیت الله طالقانی سال ۱۳۲۴ بعد از کودتای اسفند ۱۳۳۲، چون بحرانی ایران پیدا کرد، نیاز به ادبیات دموکراتیک در مخالفین و اپوزیسیون بود. با عجله شروع کرده بود و یکسری پاورقی به آن زده بود، اما خیلی شرح نیستند. بیشتر تلخیص هستند این پاورقی‌ها. آیت الله طالقانی تلخیص کرده بود در سال ۱۳۳۴ و بعضی جاها پاورقی‌هایی زده بود و آدم احساس میکرد اینها روایت نائینی است در سال ۳۴. آدم احساس می‌کرد طالقانی کتاب را انقلابی کرده بود ‌و آن را نزدیک کرده بود به ادبیات خودش. من پاورقی‌های طالقانی را حفظ کردم تا خواننده، سه مرحله را ببیند؛ خود متن نائینی، متن طالقانی و پاورقی‌هایی که من زده‌ام. دو شرح با فاصله ۵۰ و ۶۰ سال. تفاوت برداشت امروزی ما را با دهه سی و ۱۲۸۰ ببیند.

۳- شروع کردم چهار حلقه درست کردم برای شرح اصطلاحات نائینی. هر واژه‌ای که نائینی به کار برده بود، جستجو کردم در ادبیات فقهی و اصولی نائینی که ببینم منظور نائینی چیست. طبیعت تمدن. حقیقت دولت. سعی کردم در ادبیات خودش ببینم. این حلقه اول.

اگر دیدم مرحوم نائینی در ادبیات خودش نداشت، دنبال این بودم که فقها و اصولیون بعد از مشروطه از این اصطلاحات چه برداشتی داشته‌اند. این حلقه دوم من بود برای توضیح ادبیات نائینی.

حلقه سوم: اگر در فقه و اصول نائینی و بعد در فقه و اصول دوره نائینی وجود نداشت، مرحوم نائینی از بعضی اصطلاحات استفاده کرده بود که مربوط به ادبیات فلسفی ماست. حلقه سوم رو از فلسفه مشاء و ملاصدرا.

حلقه چهارم: توضیح زمینه تاریخی. در مواجهه با چه کسانی این حرف‌ها را می‌زند و اصطلاحات آنها چیست.

سه تا پیوست هم ضمیمه کردم.

۱- نظر مرحوم نائینی درباره ولایت فقیه و ولایت عدول مومنین. نظر مرحوم نائینی دو نفر تقریرات را آورده‌اند. منیة الطالب خوانساری. مکاسب بیع عاملی.

تقریر مرحوم خوانساری مبنای خیلی‌هاست از جمله آقای خویی. سعی کردم آن تکه را ترجمه کنم در پیوست. حجتم این بود که دو تا دلیل داشتم. اولا بحثایی هست درباره ولایت که باید روشن شود. خیلی‌ها می‌گفتند که اون دو فصلی که مرحوم نائینی حذف کرده، درباره ولایت فقیه است. من فکر میکردم حذف اونها صدمه‌ای نمیزده و آوردم که باشد.

۲- نیمه استدلالی و فتوایی شیخ فضل الله. کتاب بعضی وقت‌ها عکس‌العمل نشان می‌ٔهد به ادبیات شیخ فضل الله. تا مخاطب بفهمد این حرف‌ها واکنش به چیست.

۳- مقدمه مرحوم طالقانی برای اینکه خواننده فاصله ۶۰ سال منِ شارح با طالقانی را درک کند و با آن هم آشنا شود.

کل کارم بر اساس اعتمادی است که به متن تصحیحی حاج آقای ورعی کردم.

استاد سید جواد ورعی درباره این کتاب دکتر فیرحی این گونه سخن گفت:نقد کتاب نشانه اهمیت کتاب است نزد اهل فن. بنده توفیقی بود برام که این کتاب را چند روزی که در اختیارم بود مطالعه کردم و چند روز با کتاب جناب آقای دکتر فیرحی زندگی کردم. تا کسی با کتاب تنبیه الامه مانوس نباشد اهمیت کار ایشان را درک نمی‌کند.

اوایل دهه ۸۰ که بنا شد پژوهشی برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه مجلس خبرگان انجام بدم، برخی از دوستان پیشنهاد کردن که با توجه به اینکه مهمترین اثر ی که در عصر مشروطه به وسیله یک فقیه نوشته شده، این کتاب احیا بشود. چاپ‌هایی که تا آن زمان شده بود، چاپ‌های مغلوطی بود و بر اساس نسخه ۱۳۲۷ بغداد بود. نسخه ۱۳۲۸ چاپ سنگی در تهران بود، و مرحوم آیت الله طالقانی هم همان‌ها را محور چاپ قرار داده بودند و شرح و حاشیه... غلط‌های زیادی داشت به طوری که عبارات متعددی که خوانا نبوده، طالقانی به صورت اجتهادی تصحیح کرده بودند یا فرازهایی را حذف کرده بودند. چون نتوانسته بودند نسخه ‌های قبلی را تشخیص بدهند. بنابراین حذف کردند. من دو نسخه چاپ اول و دوم را از کتابخانه به دست آوردم و بر اساس همان چاپ اولی که طبیعتا به رویت نائینی هم رسیده بوده.

زمانی تجدید چاپ رخ داده که علی القاعده مرحوم نائینی رضایتی به اینکه کتابش در سطح وسیعی استفاده بشه، به دلیل سرنوشتی که مشروطه پیدا کرد، خیلی علاقه‌ای به این کار نداشت.

اما این از اهمیت این کتاب کم نمی‌کند. اگر نگویم بی نظیر، اما در تاریخ تشیع کم نظیر است در فقه سیاسی.

آنچه در این کتاب امده، فارع از نظام مشروطه سلطنتی است و بیشتر درباره عناصر و مولفه‌های سیاسی اسلام سخن گفته و آن را با قلم فقیهانه تبیین کرده و با مدل‌های دیگر نظام سیاسی هم تطبیق‌پذیر است. و به همین دلیل شروح مختلفی باید...

سبک آقای دکتر فیرحی سبکی است و من تصورم این بود که سبک دیگری هم می تواند وجود داشته باشد.

معتقدم شرح دیگری بر این کتاب لازم است. کسی آستین همت باید بالا بزند و این کتاب را بازنویسی کند به ادبیات امروز؛ بدون اینکه چیزی از ان بکاهد یا به آن اضافه کند. کأن مرحوم نائینی بخواهد این کتاب را امروز بنویسد. ممکن است حجم کتاب در این بازنویسی دو برابر یا سه برابر بنویسد. به خاطر ایجاز و کاربرد کلمات فنی.

ایشان سپس به نقاط قوت کتاب به شرح زیر اشاره کردند:

 چند نقطه قوت

۱- واژه‌های دشوار کتاب را در همان حاشیه توضیح داده‌اند. خیلی از وازه‌ها تا به کتاب لغت مراجعه نکنیم روشن نیست.

۲- استفاده از آثار فقهی و اصولی خود مرحوم نائینی برای نشان دادن مقصود ایشون در کتاب و بیان مبانی فقهی و اصولی ایشان.

۳- استفاده از منابع وسیع دیگر فقهی و اصولی در تبیین مبانی فکری فقهای شیعه؛ برای اینکه خواننده این کتاب بتواند مراد نائینی را دریابد.

۴- بررسی دقیق از میزان تاثیرپذیری از عبدالرحمن کواکبی. که البته مورد بحث و قیل و قال هست در کسانی که درباره نائینی کتاب نوشته‌اند. آقای دکتر در بخش خاتمه در بخش استبداد، فرازهایی از کواکبی را نقل کرده‌اند که نشان دهند نائینی در این بحث تحت‌تاثیر کواکبی بوده است که در خور تحسین است که در این شرح انجام شده.

۵- مرحوم نائینی این کتاب را در دفاع از مشروطه و ناظر به علمای مشروعه‌خواه نوشته، و پاسخ به حرمت مشروطه و تذکرة الغافل است که به نجف ارسال می‌شده و خیلی از آنها پاسخ به استدلال‌های شیخ فضل الله نوری است در کتاب حرمت مشروطه. اشاره شده که اینجا مرحوم نائینی پاسخ کدام عبارت حرمت مشروطه را می‌دهد. که خواننده نیازی به مراجعه نداشته باشد.

۶- همه چاپ‌های تنبیه الامه را ملاحظه کرده‌اند و در بین چاپ‌های مختلف، تشخیص دادن که چاپ بوستان کتاب اصح نسخه‌هاست و مبنای کار قرار دادن. بعد از چاپ بوستان کتاب، چاپ‌ها و تصحیح‌ها و تحقیق‌های دیگری هم صورت گرفته، اما به نظرم رسید که هنوز نقایصی در انها هست و مقابله‌ای که در این چاپ صورت گرفته، در انها نیست.

اهمیت این شرح را کسی که با تنبیه الامه مانوس نباشد، درک نخواهد کرد. زحمت زیادی برای این شرح کشیده شده.

استاد حوزه علمیه قم در مقام بیان بعضی از کاستیها گفت:

بیان هیچکدام از این نکات به معنای این نیست که این شرح نسبت به ارزشی که دارد و زحمتی که کشیده شده، خللی داشته باشد. متعارف در نقد این است که نکاتی مطرح شود و برخی مربوط به اختلاف نگاه و سلیقه ممکن است باشد و برخی هم ایرادهای شکلی است.

ایرادهای شکلی:

۱- خواننده تصور میکند این شرح با این ترکیبی که در ان صورت گرفته و متن در بالاست و غالب توضیحاتی که در چاپ بوستان کتاب هست هم در پاورقی امده و توضیحات آیت الله طالقانی هم در پاورقی آمده و جمع‌بندی طالقانی هم در پایان بخش آمده، خواننده احساس می‌کند شارح کتاب مستغنی بشود از اصل تنبیه الامه و چاپ طالقانی و همانطور که عرض کردم که شواهد این را نشان می‌دهد و خواننده چنین تصوری پیدا می‌کند. صفحه‌آرایی‌ای که صورت گرفته، این هدف را تامین نمی‌کند. ای کاش صفحه‌آرایی جوری باشد که خواننده بتواند هم متن را دنبال کند و هم توضیحاتی که شارح محترم داده. گاهی متن در این صفحه است، اما توضیحات آن در دو یا سه صفحه بعد است. متن اینجاست، اما ادامه متن ۷-۸ صفحه بعد است. این نحوه صفحه‌آرایی، هدف شارح را تامین نمی‌کند. خواننده به دشواری می‌افتد.

۲- اگر می‌شد که در استفاده از حروف، متمایز می‌شد انچه که توضیحات چاپ بوستان کتاب است و توضیحات طالقانی است. توضیحات طالقانی ذکر شده که مال طالقانی است، اما توضیحات چاپ بوستان، تصریح نشده در بسیاری از موارد. شارح محترم هم گاه توضیحاتی اضافه کرده‌اند که شرح متن نیست. چون توضیحاتی چه مربوط به منبع‌یابی و ذکر ماخذ و توضیحاتی که جنبه ایضاحی دارد و نه شرح متن، مبهم می‌شود که کدام کار مربوط به چاپ بوستان کتاب است یا نوشته خود شارح.

وی در ایراد محتوایی این کتاب به نکات زیر اشاره کرد

مهمترین نکته‌ای که در این کتاب وجود دارد، این است که برداشت شارح محترم از تقریرات مرحوم نائینی هم در تقریر مرحوم خوانساری و هم در آملی، این است که ولایت عامه فقیه را قبول نداشته. این برخلاف مشهور است که معتقد است که مقبوله عمر بن حنظله را تمام می‌داند در اثبات ولایت فقیه. ایشان تصریح کرده که آن دو فصلی که نوشته شده، در اثبات ولایت عامه فقیه بوده ولی چون آن دو فصل تخصصی بوده و به دلیل خوابی که دیده، دو فصل را حذف کرده. تازه اگر ایشان در تقریرات، نظری داشته باشند،

منافاتی ندارد اگر سال‌ها بعد در دلایل ان مناقشه کرده باشند.

برداشت بنده نیست. بسیاری از بزرگان همین برداشت را دارند. حضرت امام همین نسبت را به نائینی می‌ٔهند. خویی هم همینطور. برخی دیگر از نویسندگان. آقای کدیور نائینی را جزء کسانی می‌دانند که قائل به ولایت فقیه است و به تنبیه الامه استناد کرده. آقای ثبوت هم همینطور.

مشهور این است؛ هم تقریرات این را نشان می‌دهد و هم تنبیه الامه.

شاید این تلقی بوده است که اگر ما نائینی را قائل به ولایت فقیه بدانیم، آن وقت با مدلی که در این کتاب بیان شده، سازگاری ندارد؛ کأن این دو، قسیم هستند. من این را قبول ندارم. شاید ان چیزی که باعث این اشتباه شده، برخی تفسیرهای اقتدارگرایانه از ولایت فقیه باشد و ما را به اینجا رسیده باشد که این دو را متباین بدانیم.

عناصری را نائینی بیان کرده که در نظام سیاسی اسلام، دگم است. هر نظام سیاسی که بخواهد در اسلام تشکیل شود، باید این مولفه‌ها در آن باشد. حتی حکومت معصوم؛ چه برسد به حکومت فقیه. آن عناصر از این قبیلند:

۱- حکومت در اسلام از سنخ ولایت و امانت است، نه از سنخ مالکیت و قاهریت. در هر حکومتی این ویژگی باید محفوظ باشد؛ حتی حکومت معصوم. اگر ما گفتیم حکومت از صنف ولایت و امانت است، الزاماتی دارد. برای حفظ آن تدابیری اندیشیده شده. نائینی فرموده عصمت، نظارت.

ایشان شواهدی بیان می‌کنند که عصمت را در تنافی با نظارت نمی‌بینند. از نظر نائینی حتی اگر معصوم در راس کار باشد، مردم حق نظارت دارند. این امانت اگر بخواهد حفظ شود و تغییر هویت ندهد و تبدیل به مالکیت نشود، این الزامات آن است.

۲- شورویه بودن: حکومت شورایی است و مردم در ان دخیلند. زمامداران ملزم به مشورت هستند. شواهد فراوانی از حکومت پیامبر و امام علی و راشدین نقل می‌کنند و این عنصر را از مقومات عصر حضور و غیبت می‌دانند

۳- آزادی شهروندان و نفی رقیت و استبداد: حکومت مطلقا همراه با آزادی‌هاست و نفی هر استبدادی از جمله سیاسی و دینی.

۴- مساوات در برابر قانون: مساوات زمامداران و مردم

تعبیر ایشان قدر مقدور است. سلطنه مطلقه سلاطین را مشروط کنیم به قانون. منافاتی ندارد با اینکه در زمانی که مدل سلطنتی برچیده می‌شود، در ان نظام جمهوری هم اگر نظام اسلام باید باشد، باید این موارد رعایت شود؛ چه ولایت فقیه باشد و چه هر چیز دیگری. حکومت ولایت فقیه بر اساس نگاه نائینی باید تفسیری ازش بشود که با این مولفه‌های چهارگانه بسازد. اگر ساخت، دیگر ولایت فقیه قسیم مشروطه نیست. کاملا هم قابل جمع است؛ گرچه ممکن است در زمانی امکان تحقق داشته باشد و در زمانی امکان تحقق نداشته باشد.

ممکن است این برداشت بنده باشد که این تفسیرهای ناصواب از ولایت فقیه این ذهنیت را ایجاد کرده که نظام ولایت فقیه قابل جمع با آنچه نائینی ترسیم کرده نیست. اینکه فرمودن نائینی ولایت عامه فقیه را قبول نداشته، خلاف برداشت مشهوری است که هم از تنبیه الامه و هم از آثار دیگر برداشت می‌شود.

نقد و بررسی کتاب آستانه تجدد فیرحی ورعی

 استاد دکتر داود فیرحی در ادامه به پاسخ به اشکالات استاد ورعی پرداخت و گفت:

اگر تعداد شرح‌ها زیاد بشود، شاید مبنای نائینی بیشتر کشف شود. دو نکته عرض می‌کنم. اینقدر با ناشر کلنجار رفتیم که چطور اینها را بچینیم. یک راه حل این بود که رنگی باشد و قیمت بالا می‌رفت. یک راه‌حل این بود که هر شرح را متن اصلیش را بالای صفحه نگه داریم. بعضی وقت‌ها متن اصلی یک کلمه می‌شود. یک بار جعفر همایی که ناشر نی است، ذوق‌زده شده بود و دو سه تا سناریو درست کرد. آخرش به این نتیجه رسیدیم که تکمیل کلام را اولویت بدهیم به تقسیم‌هایی که هر اصطلاح را زیر آن شرح بدهیم. و به این نتیجه رسیدیم که با اعداد کار کنیم.

درباره بازنویسی معتقد نیستم که بازنویسی مفید است. محسن هجری این کار را کرده و من معتقدم که روح کار از بین می‌رود. لطف الله میثمی این را آورده و محسن هجری متن طالقانی را نگه داشته و بقیه را ۱۲۰ صفحه بازنویسی کرده و احساس کردم روح

تمام تلاش من این بود که امانت آقای ورعی و طالقانی را حفظ کنم ولی نمیدانم چقدر موفق بودم.

راجع به نائینی و ولایت فقیه من هر قدر مطالعه کردم، احساسم این نبود. تلاش کردم زمان امروز را از خودم دور کنم. زمانی ماکیاولی را می‌خواندم، می‌گفت من می‌رفتم چون تبعیدی بود لباس کار را عوض میکردم و دوش میگرفتم و میرفتم کتابخانه با افلاطون شب‌نشینی می‌کردم. من هم میخواستم همین کار را بکنم تا در شرایط امروز نباشد و یک نوع تعلیق داشته باشم به لحاظ رابطه زمانی تا آن دوره را بیشتر درک کنم. رب شهرة لا اصل لها، فکر میکنم درباره نائینی و بحث ولایت فقیه او ثابت است. شاید شرح‌های دیگری بتواند این را نقد و حک و اصلاح کند.

استاد دانشگاه تهران درباره کتاب نائینی گفت: نائینی در دو غبار خوابیده؛ هم غبار زمان و هم غبار تغییر ایدئولوژی. جامعه ایران از تفکر مشروطه به تفکر جدیدی رفته است. دوستانی که نائینی را در ذیل بحث‌های ولایت فقیهی قرار می‌دهند، فکر می‌کنند نائینی ترتب در ذهنش داشته از استبداد تا معصوم. نائینی کاری با سلطنت و مشروطه ندارد. مرحوم نائینی از جمهوری صحبت نکرده. هیچ جا نائینی اشاره به پادشاه نمی‌کند. عدم اشاره از نائینی از روی قصده است. او نظام سلطنتی را حکومت نمی‌داند. نائینی می‌گوید حقیقت حکومت ولایته و حقیقت حکومت امانته. از اصطلاح خاص ولایت فقیه فاصله دارد و معنای عمومی ولایت را مدنظر دارد. کسی که یابند یک لغت است امین است و باید آن را حفظ کند. مفهوم امانت و ولایت آنقدر در متن نائینی آمده که از جنس ولایت جد و اب نیست.  تفکر مرحوم نائینی بعضی جاها ناقص است. احتیاج داریم اندیشه نائینی را ببافیم به هم بر اساس اصول و اندیشه‌های او و ایرادهایش را دربیاوریم.

ایشان به یکی از کاستیهای کار نائینی اشاره کرد و گفت: همان مشکلی که مشروطه داشت، نائینی هم دارد. نظام مشروطه کامل شکل نگرفت چون فکر مشروطه کامل نبود. نائینی جاهایی داره که اینها را باید پر کرد. تجربه نائینی را اگر دوستان بتوانند با تجربه مسیحیت تطبیق کنند خوب است. اونا هم از دورن تفکر مسیحی به فکری شبیه مرحوم نائینی رسیده بودند. جان لاک. ظاهرا در ادیان ابراهیمی چیز مشترکی هست که به زمینه‌های مشترکی می‌رسند. بعید است نائینی جان لاک خوانده باشد.

 ورعی: ۲۲:۰۳

هم تنبیه الامه در دسترس است و هم تقریرات. بنای اینکه این بحث ادامه پیدا کند را ندارم و مهم هم نمی‌دانم. موارد دیگری هست که دوست دارم مطرح کنم.

امام سال ۱۳۴۸ که درس ولایت فقیه را مطرح کردند، گفتند که حرف‌های ما تازگی ندارد و کاشف الغطاء گفته. یکی از شاگردان می گوید مرحوم نائینی قائل به ولایت فقیه است و این حرف‌ها مربوط به زمان ما نیست فقط و بالاخره بیان امام خطابی است.

همین طور درباره مغالطه در صفحه ۲۸۸.

تفاوت مالیات شرعی و غیرشرعی به نقل از کتاب دیگری که درباره فقه مشروطه چاپ کرده‌اند.

اینها نبودن‌شان ضرری به کتاب نمی‌زند.

استاد ورعی در ادامه به نکات دیگری اشاره کرد، وی گفت دکتر فیرحی اعتقاد دارند که: نهضت مشروطه ضد استبدادی بود، اما انقلاب اسلامی ضداستعماری بود. شواهدی از مجلس خبرگان قانون اساسی که بعضی نمایندگان از تقدم استقلال بر آزادی سخن گفته‌اند. و لوازمی که هر کدام از این رویکردها دارد را توضیح داده‌اند. این نکته‌ش روشن است. در نهضت مشروطه، مشکلی به نام استعمار وجود نداشت. دست‌کم به پررنگی استعمار نبود. اما آنچه در انقلاب اسلامی وجود داشت، استبداد، رشحه‌ای از استعمار بود. بنابراین طبیعی است که حساسیت نسبت به استعمار بیش از استبداد بیشتر باشد و تاکید بر استقلال و ترتب آن بر آزادی بیشتر باشد.

مطالب دیگری هم ابهاماتی است که حداقل برای من روشن نشده که مراد آقای دکتر چیست. تصورم این است که در بعضی موارد خلطی صورت گرفته. بحثی را مطرح کردند در موضوع آزادی و حریت که این دو اصل هستند یا اماره و عباراتی از فقها را نقل کرده‌اند و اصل را به معنای اصل عملی گرفته‌اند که مکلف باید در آنها سراغ برائت یا استصحاب برود. در حالی که تصور من این است که در اینجا اصل به معنای اصل عملی نیست و اصل به معنای قاعده است.

در صفحه ۸۰ درباره قلمرو بدعت، فقط حوزه الزامات را می‌گیرد و نه حوزه مباحات. اگر کسی مباحات را واجب یا حرام بشمارد یا به شریعت هم نسبت دهد، بدعت هست یا نیست؟ چرا قلمرو بدعت مربوط به حوزه مباحات نیست؟

حکومت از نظر نائینی ولایت و امانت است؛ ماهیت خود حکومت. من چنین تصوری ندارم چون ایشان در بسیاری از جاها سلطنت را مقسم قرار دادند. بله، حکومت به معنای واقعی از نظر ایشان باید ولایت به معنای امانت باشد، اما به این معنا نیست که ما سلطنت تملیکیه نداشته باشیم.

امیدوارم دوستان از این کتاب استفاده کنند. اگر تنبیه الامه را می‌خواهند بفهمند، باید این کتاب را بخوانند.

استاد فیرحی در ادامه گفت:

دوست داشتم حاج آقای ورعی بیشتر صحبت می‌کردند. کاش این شرح را بعد از این نقد می‌نوشتم. دچار دور هستیم. اگر این شرح نبود این نقد نبود.

جنبش تنباکو جنبش ضد استعماری است و بعد از مشروطه هم هست. حضور روسیه در ان زمان، قوی‌تر از امریکای امروز است. لیاخوف با آنها مجلس را به توپ بست. اینها خیلی قوی بودند و اینها قانون اساسی برای ما نوشته بودند. نائینی به قانون اساسی جایگزین لیاخوف. نائینی می‌گوید اینها از بلاد کفر برای ما قانون اساسی نوشته‌اند.

در مشروطه هم ضداستعماری داشتیم. جنبش‌هایی که به استقلال بیشتر اهمیت می‌ٔهند، در آزادی شُل می‌شوند. حرف نزنید دشمن هست. گفتگو درباره آزادی شکل نمی‌گیرد. در دوره بعدی اینطور شد. مرحوم نائینی اولویت را به آزادی دادند و گفتند از طریق آزادی و دموکراسی با استعمار بجنگند. اینطور نبود که استعمار نباشد. استعمار بود، اما اولویت را به مبارزه با استبداد دادند.

وقتی شرح را می‌نوشتم، دلم قانع نمی‌شد. الان استناد می‌کنید به مرحوم امام در ولایت فقیه. امام می‌گوید قبلا هم گفته‌اند، یکی از حاضران می‌گوید نائینی هم گفته، امام هم چندان جدی نمی‌گیرند و به دنبال تدارک اجماع هستند و می‌گویند نائینی هم گفته است. چه نائینی معتقد به ولایت فقیه باشد یا نباشد، تنبیه الامه بر این اساس نوشته نشده است. آن موقع، برداشت از ولایت عامه، تصرف در ولایت عامه نبود. جوری ولایت در اذن بود. این ادبیات از مرحوم شیخ انصاری آمده. شیخ می‌گفت بعضی اجازات نیاز به دو امضا نبود. تصور از ولایت عامه، حتی در صورت پذیرش هم به معنای تصرف در ولایت عامه نبود. اگر صاحب جواهر و مامقانی را استثنا کنیم، تصرف در ولایت عامه نبود.

بیشترین آرزوم اینه که این شرح بهانه باشد برای ده تا شرح انتقادی. ما شروع کنیم بحث درباره نائینی را شروع کنیم. اگر نائینی کشف بشود، امام خمینی هم کشف می‌شود. بعضی را به خاطر دوری نمی‌شناسیم و برخی دیگر را به خاطر معاصرت.

پس از آن پرسش و پاسخ حاضران صورت گفت و اساتید به آن پاسخ دادند:

منتشر شده در اخبار
صفحه1 از3
بازگشت به بالا