فاضل میبدی: پس از هر انقلاب قیام و حرکتی که در تاریخ اجتماعی انسان ها صورت گرفته وقتی تبدیل به یک نهاد دولتی شده است قطعا دعوا بر سر ثروت و قدرت در درون آن به وجود آمده است؛ اقتصاد بیمار موجب ایجاد خوراک حرام برای بشر می شود و اسلام دینی است که به امنیت و معیشت مردم در جامعه اهمیت فراوان می دهد.

به گزارش خبرنگار شفقنا در مشهد، حجت الاسلام والمسلمین محمدتقی فاضل میبدی با سخنرانی در حسینیه فرهنگیان مشهد در ابتدا با بیان اینکه تاریخ آینه ای است که انسان های روزگار را نشان می دهد، گفت: داستان کربلا در کنار زوایای فکری، فرهنگی و معنوی که دارد یک رویداد تاریخی است و باید از این تاریخ درس گرفت دو مسأله در کنار خواندن هر تاریخی مهم است که مسأله ی اول فلسفه ی تاریخ و عوامل به وجود آورنده آن رویداد است و مسأله ی دوم درسی است که آن تاریخ برای این روزگار امروزی بشر می تواند بیاموزد. اگر ما تاریخی را خواندیم ولی عناصر به وجود آورنده آن را ندانسته و از آن برای روزگار امروز خود درس نگرفتیم می شود گفت که فقط به یک سرگرمی بیهوده پرداخته ایم داستان کربلا هم یک تاریخ است در این تاریخ هم باید به این دو مسأله توجه کرد.

او در ادامه با اشاره به شعری از حکیم ابوالقاسم فردوسی (جهان سر به سر حکمت و عبرت است/چرا بهره ی ما همه غفلت است) تاریخ بشریت را دارای حکمت و عبرت دانسته و افزود: هنگام مطالعه ی تاریخ یا در آن انسان های صالحی همچون حضرت موسی می بینیم و یا در انسان های فاسد مثل فرعون می یابیم و در تاریخ یا سرگذشت انسان های نیک و شایسته بیان شده و یا سرگذشت و زندگی انسان های فاسد. اگر بخواهیم زندگی انسان های شایسته و صالح را بخوانیم باید عناصر مثبت زندگی آنان را بررسی کنیم که این همان حکمت است یعنی بهره گیری از نکات مثبت خوبان تاریخ و در مقابل بهره گیری از نکات منفی فاسدان تاریخ همان عبرتی است که می توان از تاریخ دریافت کرد.

وی در ادامه با اشاره به بیت بعدی شعر فردوسی (تو را دین و دانش بباید درست/ره رستگاری بباید جست) گفت: آن چیزی که می تواند ما را رستگار سازد دین و دانش است این دو باید با هم و در کنار هم باشند آنتوان چخوف می گوید خطرناک ترین انسان کسی است که اعتقادش بالاست اما از عقل و دانش کمی برخوردار است و فردوسی هزار سال پیش از آن این نکته را به ما یادآوری کردند بنابراین ما باید سرگذشت گذشتگان را به گونه ای خوانده که بتوانیم برای زندگی امروز خود هم پند و هم عبرت بگیریم اما بشر امروزی هنوز از تاریخ عبرت نگرفته است و باید نکات منفی که در تاریخ گذشته اش وجود داشته را کشف کرده و از آنها عبور کند. امام حسین (ع) نیز می فرمایند تاریخ ما تاریخ عبرت هاست.او ادامه داد: از سرگذشت و زندگی امام حسین برایمان بسیار گفته و تعریف کردند و در تاریخ دینی ما به آن بسیار توجه شده اما برای ما از زندگی بنی امیه کمتر گفته شده است و همیشه از یک زاویه به داستان نگاه کرده ایم ما زمانی می توانیم زندگی انسان های نیک تاریخ را درک کنیم که متعاقبا انسان های منفی آن زمان را هم بشناسیم و ایضا وقتی می توانیم امام حسین و امام علی را بشناسیم که امویان، معاویه و یزید را هم بشناسیم.

این استاد حوزه و دانشگاه سپس به بررسی عناصر به وجود آورنده جریان عاشورا پرداخته و گفت: هر انقلاب، قیام و حرکتی که در تاریخ اجتماعی انسان ها صورت گرفته، پس از آنکه تبدیل به یک نهاد دولت شده است قطعا دو مسأله در آن به وجود آمده، پیامبر گرامی اسلام در عصر خود تحولی به وجود آورده و به دولت تبدیل کرده است و این دو حادثه مهم بعد از رحلت ایشان نیز به وجود آمد که حادثه اول دعوا بر سر قدرت است به عبارتی اولین اختلاف اخلاقی و فکری در جامعه اسلامی زمانی بود که بعد از مرگ پیامبر بین مهاجرین و انصار بر سر خلیفه پس از پیامبر دعوا شد به طور کلی در دنیا کمتر انقلابی را می توان یافت که پس از پیروزی و تبدیل به دولت و حکومت بر سر آن اختلاف به وجود نیامده باشد و گروه ها، رقبا، احزاب، علما، بزرگان، اشراف و … با یکدیگر بر سر قدرت به مجادله می پردازند. حادثه تلخ دومی که پس از رحلت پیامبر خدا به وجود می آید پیدایش یک طبقه جدید است که می خواست در آن قدرت به وجود آمده برای خود جا باز کند. وی ادامه داد: کشورگشایی های اعراب پس از مرگ پیامبر ثروت های عظیمی را به مرکز خلافت اسلامی گسیل داد و با وجود این پول های بسیار، طبیعی است که چنین طبقه ی جدیدی در جامعه رشد کند و اولین عنصری که باعث شد مسیر تاریخ اسلام تغییر کند مسأله ی دعوا بر سر خلافت و ثروت است.

فاضل میبدی سپس به بررسی حادثه مهم دوم بعد از رحلت پیامبر پرداخته و افزود: دعوا بر سر ثروت های کلان حکومتی دومین حادثه ی مهم و از عناصر تغییر مسیر تاریخ اسلام است. پیش از این که چنین حوادثی رخ دهد قرآن هم هشدار داده بود که ممکن است جاهلیت، پس از مرگ پیامبر به جامعه بازگردد و یکسری از آداب و رسومی که پیامبر آنان را از بین برده بود همچون اختلاف بر سر قدرت و سیاست در قالب دین و اسلام به اجتماع بازگشت و بسیاری از افراد نالایق و ناشایست در دستگاه خلافت نفوذ کردند و به عنوان مثال متأفانه در نتیجه خاندان حکم ابن ابی العاص که از امویان بودند متصدی اموال مسلمین می شوند. و اگر ثروت جامعه ای در دست نااهلان قرار گرفت بندگان خداوند در ذلت قرار می گیرند در آن زمان مسائلی مثل نماز، روزه، حج و سایر امور عبادی و دینی مردم به خوبی برگزار شده و مورد اهتمام قرار می گرفت اما صفحا و فجار بر حکومت اسلامی چنگ انداخته بودند به عبارتی نااهلان به امور مسلمین پرداخته و رسیدگی می کردند. آن گاه ثروت جامعه میان آنان دست به دست می شد اگر کسی که فقط رانت دین، رانت ظاهر مذهبی و تقرب به دستگاه دارد متولی ثروت مسلمین شود اموال حکومتی و بیت المال را از بین خواهد برد.

وی ادامه داد: در چنین جامعه ای که بر سر قدرت و ثروت دعواست دو موضوع خشونت و عوام فریبی بروز می کند دلیل پیدایش آن هم این است که همیشه افرادی همچون ابوذر، سلمان، حجربن عدی، عمار و … وجود دارند که فهیم و زمره خواص هستند. نتیجتا بر سر آنان خشونت قرار می گیرد به عبارت ساده تر می توان گفت فردی همچون حکم بن ابی العاص که تبعیدی پیامبر بود بر سر قدرت قرار گرفته اما کسی همچون ابوذر که از نزدیکان پیامبر و خاندان ایشان بوده تبعید می شود. زمانی که ارزش ها تغییر کند آزادی محدود می شود خلفا، خواص را سرکوب کرده و عامه مردم را در گمراهی نگه می داشتندو می بینیم که بعد از مرگ پیامبر کتابت احادیث ایشان ممنوع شد و در دربار حکومتی دسته ای از عالم نمایان به وجود آمدند که کارشان جعل احادیث بود.

میبدی در پایان با اشاره به خطبه ای از امام حسین (ع) در دوران خلافت معاویه، دو مسأله بنیان لرزان هر جامعه دینی و غیردینی را شیوع گفتارهای غیرمسئولانه و اقتصاد بیمار دانسته و افزود: همیشه ممکن است یک سخن نادرست و ناثواب عالَمی را زیر و رو کند توصیه می کنم که همیشه مراقب حرف زدن ها و صحبت هایتان باشید از زیاده گویی بپرهیزید چراکه شخصیت انسان در زیر زبانش نهفته است و بشر باید سعی کند زیاده گویی نکرده و سخن صحیح و سنجیده بگوید و نکته ی دوم اقتصاد بیمار است که خوراک حرام برای بشر درست می کند لذا اسلام دینی است که به امنیت و معیشت مردم در جامعه اهمیت فراوان و بسزایی می دهد زیرا در جامعه ای که معیشت و امنیت نباشد بندگی خدا بی معناست.

منتشر شده در ویژه نامه محرم

آیت الله یوسفی غروی

شفقنا در دهه اول محرم و به مناسبت ایام سوگواری سالار شهیدان با همراهی و همکاری استاد ارجمند آیت الله یوسفی غروی، محقق تاریخ اسلام، ۱۰ نکته تاریخی مربوط به واقعه عاشورا را طی گفت وگو هایی کوتاه منتشر کرد که در ادامه ارائه می شود.

1.     عید رأس سنه الهجریه عید امویان به قتل امام حسین(ع) بوده که تحریف شده است

شفقنا- استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام در خصوص “عید راس سنه الهجریه” که در میان برخی از ملت های کشورهای عربی رواج دارد گفت: عید راس سنه الهجریه، عید امویان به قتل امام حسین(ع) بوده است که به تدریج به این صورت تحریف شده است که عده ای این روز را جشن می گیرند و هنوز آثار آن در میان دیگر مسلمانان و خصوصا عرب برخی از کشورها باقی مانده است.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا اظهار کرد: یکی از سوالاتی که با شروع ماه محرم الحرام پیش می آید این است که روز اول ماه محرم را تا قبل از سقوط دولت ترکان عثمانی، روز سرِ سال هجری قمری و عید سر سال هجری حساب می کردند و اسم آن را به عربی، عید الراس سنه الهجریه می نهادند. حال آیا این عید در اسلام سابقه ای دارد؟ جواب این است که هم اکنون نیز در اکثر بلاد عربی، سرِ سال هجری قمری، حتی به همان عنوان عید سرِ سال هجری قمری شناخته می شود و اگر رسانه های عربی را مورد اطلاع قرار دهیم می بینیم که مملو از صورت های تبریک رد و بدل شده میان شخصیت های معروف جهان عرب و جهان اسلامِ تابع اکثریت عرب است ولی این مساله در اسلام هیچ سابقه ای ندارد یعنی در زمان پیامبر(ص)، همچنین خلفای نخستین که بی جهت به عنوان خلفای راشدین شناخته می شوند، در زمان امیرالمومنین، دولت بنی امیه سفیانی و امویان مروانی چنین سابقه ای ندارد.

او با بیان اینکه ظاهرا این عنوان برای اولین بار در دولت عثمانی بر آمده است گفت: ظاهرا اصل مطلب از اینجا شروع می شود که وقتی امویان سفیانی، امام حسین(ع) و یاران او و خصوصا هاشمیان اصحاب امام حسین(ع) را به شهادت رساندند، احادیثی را به پیامبر(ص) نسبت دادند مبنی بر اینکه پیامبر روزهای اوایل دهه محرم را به ایام جشن و سرور، نجات یافتن چندین قوم و انبیاء مانند نجات موسی و بنی اسراییل از دست فرعون و نجات یافتن او از رود نیل، نسبت داده اند. خبری که مشتمل بر این اخبار باشد را مرحوم محدث قمی در اول اعمال ماه محرم الحرام در قسمت اول کتاب معروف مفاتیح الجنان آورده است. اصل خبر را مرحوم شیخ صدوق در کتاب امالی به نقل از بانویی به نام جبله مکیه که در شهر کوفه بوده است و از امام علی(ع) این خبر را برای میثم تمار نقل می کند، آورده است.

این کارشناس تاریخ اسلام ادامه داد: یعنی میثم تمار که خود از ویژگان اصحاب و یاران امام علی(ع) بوده است در همان سالِ منتهی به شهادت امام حسین(ع) پیش از آنکه حضرت به کربلا برسد، به حج مشرف می شود و از حج که باز می گردد زودتر از امام حسین(ع) به حدود کوفه می رسد اما توسط عبیدالله بن زیاد که حکومت کوفه و بصره را همزمان داشت و برای تدبیر رویارویی با امام حسین(ع) به طرف کوفه می رفت، دستگیر شد و این خبر را جبله مکیه از امام علی(ع) برای میثم تمار نقل می کند. البته چون تمام فتوحات طرف ایران به همین دو قسم تقسیم می شود یعنی فتوحات طرف جنوب ایران و آنچه که ملحق به جنوب ایران بوده تابع شهر بصره و ما بقی ایران تابع شهر کوفه بود بنابراین کسی که حکومت کوفه و بصره برای او رقم زده می شد در واقع عملا به عنوان پادشاه کل عراق و ایران تلقی می شد و این خبر را جبله مکیه از امام علی(ع) برای میثم نقل می کند.

یوسفی غروی تصریح کرد: البته اینجا جای سوال است که شاید سال های قبل این خبر را نقل کرده است والا وقتی که نیروهای ابن زیاد میثم را نرسیده به کوفه دستگیر می کنند دیگر فرصتی نبوده که جبله مکیه چنین خبری را از امام علی(ع) برای میثم نقل کند اما بالاخره متن خبر در کتاب امالی شیخ صدوق است و به نقل از امالی شیخ صدوق مرحوم محدث قومی در اعمال اوایل ماه محرم الحرام آورده است که امام علی(ع) البته به نقل از پیامبر نقل می کند که در این امت، ستم گران حسین بن علی را به شهادت می رسانند و روز شهادت او را عید می گیرند و احادیثی را بر زبان پیامبر(ص) می بندند که این روزها، روزهای مبارکی است و مثلا مسلمانان روز عاشورا را به عنوانه شکرانه نعمت های الهی بر عده ای از ملت های پیغمبران گذشته و بر خود پیغمبران گذشته(حضرت موسی) و برای نجات آنها از مشکلات خودشان و از جمله در اسلام، روزه گرفته و حتی مظاهر عید و سرور به خود بگیرند.

استاد حوزه علمیه قم با بیان اینکه این رسم هنوز در میان برخی از ملت ها رواج دارد اظهار کرد: این رسم هنوز هم در میان برخی از ملت های عرب مسلمان مخصوصا در شمال آفریقا، الجزایر، مغرب، مراکش و تونس وجود دارد که مظاهر عید گرفتن در دهه عاشورا و مخصوصا خود روز عاشورا هنوز در میان آنها هست و گویا یک عده وقتی دیدند روز عاشورا با مظاهر جشن و سرور، رویارویی مستقیم با شهادت امام حسین(ع) خواهد بود بنابراین مناسب تر دیدند که این عنوان عید را با پوشش دیگری نه به عنوان روز قتل امام حسین(ع) یا مصادف با قتل امام حسین(ع)، بلکه به عنوان سرِ سال هجری قمری، به دهه اول محرم منتقل کنند و هم اکنون در خیلی از بلاد عربی اینچنین است. از جمله شخصا خودم در دهه محرم در سوریه بوده ام و می دیدم که چگونه از شب اول محرم کاروان های عروسی راه می افتاد. یعنی سر شب کاروان های عروسی راه می افتاد و هر چه دهه محرم به عاشورا نزدیک می شد این کاروان های عروسی زیاد تر می شد. البته این کار در میان اهل آنجا شایع بود که از قدیم به صورت سنتی مناسب ترین فصل را برای تاریخ عروسی دهه محرم می دانند که این آثار باقی مانده سنن تحریفی است که از بنی امیه در جشن گرفتن به عنوان شکرانه پیروزی بر حسن بن علی بر پا کرده اند.

او بیان کرد: یکی از سننی که به عنوان سرِ سال هجری اجرا می کردند این بود که خانواده هایی که تمکن مالی داشتند طعام اصلی را یعنی آرد، روغن، خرما و سایر ارزاق اصلی یک سال خود را تهیه می کردند و باز احادیثی را در زبان پیامبر(ص) نهاده بودند که پیامبر(ص) فرموده است روز عاشورا روز برکت است و هم روزه گرفتن در آن روز مستحب است و هم ذخیره کردن ارزاق طول سال موجب برکت این ارزاق می شود. این تعطیلی روز عاشورا که اکنون در میان پیروان ائمه اهل بیت(ع) می بینیم از یک امر سنتی مسلم گرفته شده است. منشا آن، اخبار ائمه هستند در واقع بیانات ائمه برای مقابله با آن بدعت گذاری های بنی امیه است که ائمه به پیروان خود فرموده اند شما در مقابل این بدعت بر عکس کار کنید که یکی از وظایف امر به معروف و نهی از منکر این است که مؤمن در مقابل بدعت ها، تا آنجایی که می تواند عملی انجام دهد؛ عمل متقابلی که با انجام آن اظهار کراهت و نفرت خود را از آن بدعت و مظاهر آن اعلان کند.

یوسفی غروی در پایان خاطرنشان کرد: اینکه در زیارت عاشورا آمده “اللهم ان هذه یوم تبرکت به آل زیاد و آل روان بقتلهم الحسین” خدایا می دانم روز عاشورا روزی است که بنی امیه و بنی مروان روز برکت خودشان حساب کردند به سبب اینکه در میدان کارزار بر حسین بن علی پیروز شدند و او را به قتل رسانند و بنابراین عید راس سنه الهجریه، عید امویان به قتل امام حسین(ع) بوده است که به تدریج به این صورت تحریف شده است و هنوز آثار آن در میان دیگر مسلمانان و خصوصا عرب برخی از کشورها باقی مانده است که برای آنها هدایت و رهنمود صحیح اسلامی را از خدا خواستار هستیم که البته هدایت شامل و فراگیر طبق وعده های الهی بر دست صاحب الزمان (عج) خواهد بود.

2.     اصل عزاداری برای امام حسین(ع)، فراخوان ائمه است

استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام دلیل آغاز عزاداری ۱۰ روز قبل از شهادت امام حسین(ع) را بازگو کردن اهداف قیام عاشورا دانست و گفت: عزاداران حدود ۱۰ روز پیش از روز اصلی غم و اندوه، دور یکدیگر جمع شوند و گزارش ها و اخبار تاریخی مربوط به حرکت امام حسین(ع) از مدینه به مکه و در راه مکه تا کربلا، حوادث و جریاناتی که پیش آمده و در مواضع مختلف سخنان امام حسین(ع) را برای یکدیگر باز گو می کنند و در نتیجه اهداف قیام امام حسین(ع) در میان آنها بازگو می شود.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا اظهار کرد: سوالی که در ذهن بسیاری از افرادی که شعائر دهه عاشورای محرم را مشاهده می کنند، عارض می شود و گاهی به زبانی جاری می کنند و گاهی هم صورت اشکال به نظر عده ای می رسد، این است که برای هر عزیزی که از دست می رود بعد از فقدان او و حتی در یادبودش بعد از اینکه سالگرد او می رسد عزاداری می کنند یا اظهار مراسم یا مظاهر حزن و غم و اندوه به خود می گیرند. پس چرا در مورد امام حسین(ع)، کار بر عکس شده است یعنی چرا هنوز روز شهادت حضرت نرسیده، از اول ماه محرم در هر سالی مظاهر عزاداری های امام حسین(ع) را بر پا می کنند.

او ادامه داد: این سوال را شخصی از شیعیان اهل بصره به نام عبدالملک بن مسمع بصری بر امام صادق(ع) عرضه داشته و بنابر این خبر یک علت غیبی وار در سخن منقول از امام صادق(ع) آمده است به این صورت که اول ماه محرم که می شود، ملائکه پیراهن خون آلود و زخمی امام حسین(ع) را در ملاء اعلا پهن می کنند و مشغول عزاداری برای امام حسین(ع) می شوند. یا در نقل دیگری آمده است که حضرت زهرا(س) در عالم برزخ این عزاداری را بر پا می کند اما این خبر بنا بر اینکه خبر صحیحی باشد، یک امر غیبی است و حکمت ظاهری موضوع این است که شیعیان که پیروان ائمه(ع) هستند به دنبال آنچه که امامانشان فرموده اند عمل می کنند. اصل عزاداری برای امام حسین(ع)، فراخوان ائمه است. خبر معتبری از امام رضا(ع) نقل شده که مرحوم شیخ صدوق درامالی خود آورده و مرحوم محدث قمی هم در اعمال محرم الحرام آورده که امام رضا(ع) فرمودند “آنگاه که ماه محرم الحرام فرا می رسید پدرم موسی بن جعفر(ع) دیگر خندان دیده نمی شد و روز به روز مظاهر غم و اندوه در چهره آن حضرت بیش از پیش می شد تا به روز دهم می رسید. روز دهم روز غم و اندوه عظیم آن حضرت بود و می گریست و می فرمود که این روز، روزی است که جدم حسین را با ۱۸ نفر از سادات جوانان بنی هاشم شهید کردند و حسین را از پشت، سر بریدند”.

این کارشناس تاریخ اسلام بیان کرد: بنابر این خبرِ معتبر از امام رضا(ع) به نقل از حالات موسی بن جعفر و اینکه این کار اختصاص به موسی بن جعفر ندارد و امام رضا(ع) و همچنین دیگر امامان در منش و روش بر خلاف او عمل نمی کردند بنابراین شیعیان هم پیروان آن حضرات هستند و به دنبال آنها به این عزاداری از اول ماه محرم یعنی از اول دهه اول محرم عمل می کنند اما حکمت آن چیست؟ حکمت آن، این است که منظور از این عزاداری ها صرفا جنبه اظهار غم و اندوه نیست بلکه این است که حدود ۱۰ روز پیش از روز اصلی غم و اندوه، دور یکدیگر جمع شوند و گزارش ها و اخبار تاریخی مربوط به حرکت امام حسین(ع) از مدینه به مکه و در راه مکه تا کربلا، حوادث و جریاناتی که پیش آمده و در مواضع مختلف سخنان امام حسین(ع) را برای یکدیگر بازگو کنند و در نتیجه اهداف قیام امام حسین(ع) در میان آنها بازگو شود. در واقع این مجالس به عنوان کلاس ها و مدارس تعلیم یا پخش تعالیم ائمه اطهار(ع) است.

یوسفی غروی در پایان خاطرنشان کرد: پس در یک کلام پاسخ اینکه چرا عزاداریها از ۱۰ روز قبل از شهادت بر پا می شود این است که این ایام فرصتی پیش از شهادت اصلی برای بازگو کردن حرکت امام حسین(ع) است. حاکم ظالم تسلیم شدن در برابر رفتار و کردار خود را از امام حسین(ع) می خواست و حضرت زیر بار رفتن برای بیعت در برابر شخص یزید بن معاویه را روا نمی دانست لذا  از مدینه به حرم امن الهی پناه آورد و در همان جا فشارها به حدی رسید که حضرت نتوانست ادامه دهد و در روز هشتم ماه ذی الحجه روزی که حاجیان آماده می شوند که به عرفات روند و در حالی که حاجیان از مکه به عرفات می رفتند امام حسین(ع) به سوی عراق حرکت کرد.

3.     داستان توقف اسب های امام حسین(ع) در کربلا تحریف تاریخ است

استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام درباره ورود امام حسین(ع) اظهار کرد: در مقتل نامعتبری به نام ابومخنف آمده است که وقتی امام حسین به کربلا رسید اسب او حرکت نکرد و اما به ناچار اسب خود را تغییر داد اما آن اسب هم حرکت نکرد و امام هفت مرتبه این کار را تکرار کرد و متوجه شد که این سرزمین کربلاست که پیامبر موعود آن را داده بود در حالی که این خبر درست نیست چراکه حر به دستور ابن زیاد و همراه با هزار سواره نظام راه را بر روی امام بسته بود و اجازه حرکت امام و رفتن به دهستان های اطراف را در سرزمین کربلا به امام نمی داد.

آیت الله محمد عادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا بیان کرد: روز دوم محرم الحرام روز رسیدن ابی عبدالله به کربلاست. البته پس از ملاقات با حربن یزید ریاحی، سرکرده هزار نفر سواره نظام امویان که وقتی عبیدالله بن زیاد از طرف یزیدبن معاویه از بصره ماموریت پیدا کرد که با حفظ سمت به کوفه برود بنابراین اولین حاکمی بود که هر دو شهر مرکزی عراق یعنی کوفه و بصره برای او یک جا جمع شد. ابن زیاد وقتی از بصره به کوفه برای رویارویی با امام حسین(ع) وارد شد، شخصی را از قبیله بنی تمیم عراق که یکی از بزرگترین قبایل عربی عراق در کوفه بود، به نام حسین بن تمیم یا حسین بن نمیر را که از سران بنی تمیم بوده به عنوان رییس نیروی انتظامی خود تعیین کرد. ابن زیاد به او ماموریت داد کوفه را در حصار خود نگه دارد و اجازه ندهد کسی از کوفه خارج و وارد شود و ورود امام حسین(ع) را زیر نظر داشته باشد و هر وقت و هر جا حضرت را ملاقات کرد، او را محاصره و تسلیم ابن زیاد کند.

او ادامه داد: حسین بن نمیر به عنوان سرکرده نیروی انتظامی ابن زیاد در کوفه شخصی را از قبیله خود به نام حربن یزید ریاحی را همراه با هزار سواره نظام ماموریت داد که از کوفه به سوی حجاز یعنی مسیر امام حسین(ع) بفرستد تا هر جا امام حسین را دید او را محاصره و تسلیم ابن زیاد کند. حر در سه چهار منزلی پیش از کوفه، فاصله هر منزل با هم حدود ۷- ۸ فرسخ بود و هر فرسنگی ۵/۴ کیلومتر مسافت داشت و بالاخره چهار منزل به کوفه مانده حر با امام حسین(ع) ملاقات کرد. حر ماموریت خود را به خدمت امام حسین(ع) عرضه داشت و حضرت طبعا ابا کرد از اینکه رام او باشند و بخواهند همراه او بر ابن زیاد وارد شوند. یعنی تا آن لحظه به حسب ظاهر، مقصد امام حسین(ع) کوفه بود. اما ملاقات حر، مقصد امام حسین(ع) از کوفه را به مقصد نامعلوم تغییر داد. به این معنا که امام حسین(ع) حاضر به مقصد ابن زیاد نبود اما در درجه اول اراده داشت به همان جایی که از آنجا آمده یعنی حرم امن الهی، کعبه معظمه برگردد. اما طبعا این کار بر خلاف ماموریت حر بود بنابراین این اجازه را به امام حسین(ع) نداد و مانع از این شد که حضرت باز گردد.

استاد حوزه علمیه قم بیان کرد: خواسته دوم امام حسین(ع) در صورتی که حر مانع بازگشت او به مکه شود، جایی غیر ار کوفه و مکه بود. مثلا فرضا یمن ولی حر اجازه آن را هم نداد. از سوی امام حسین یک فضیلتی صادر شد که طبق دستورِ قبلیِ حضرت، آب برداشته بودند و حتی به کل هزار نفر سواره نظام و اسب هایشان آب رساندند و اینها هم در وقت نماز به امام حسین(ع) اقتدا می کردند و حضرت چندین خطبه بعد از نماز داشتند که در آن انگیزه، هدف و مقصد خود را تعیین می کردند . از آنجا به توافقی رسیدند که راهی را انتخاب کنند که میانه باشد یعنی نه مطابق با مقصد حر که همان کوفه بود باشد و نه مطابق با مقصد بازگشت به مکه باشد. راهی باشد در میان بیابان ها تا حر به تعیین تکلیف برسد بنابراین حر نیروهای خود را به سوی ابن زیاد فرستاد تا کسب تکلیف کند و همچنان امام حسین(ع) در اطراف کوفه از صحرای حجاز به طرف غرب کوفه یعنی صحرای وادی نجف اشرف رفتند، اما با گذر از آن صحرا به مابعد کوفه یعنی به سمت کربلا ادامه دادند.

یوسفی غروی ادامه داد: اما آن وقت اعلان مقصد کربلا در کار نبود. حر دنبال رسیدن کسب تکلیف او از ابن زیاد بود و در عین حال با نیروی هزار نفر سواره خود به طرف غرب مسیر امام حسین(ع) یعنی به طرف مابعد نجف اشرف همراه امام حسین(ع) بود که اجازه ندهد امام حسین(ع) از کوفه فاصله زیاد بگیرد. سعی داشت که هر چه بیشتر امام حسین(ع) را در اطراف کوفه نگه دارد به حدود ۱۶ فرسخ از کوفه به سمت کربلا رسیدند که همان سرزمین کربلا بود. وقتی به آنجا رسیدند سواره نظامی از دور پیدا شد که از طرف کوفه می آمد، ایستادند تا به حر رسید و به او نامه ای را از سوی ابن زیاد تحویل داد که متن نامه تعین تکلیف حر بود “که هر جا نامه به دست تو رسید این نامه رسان من از طرف من ناظر و جاسوس بر عمل تکلیف تو به نامه است و امام را همان جا که نامه به دستت می رسد در صورتی که از آب و آبادی کنار باشد پیاده کن تا ماموریت های بعدی به تو ابلاغ گردد.

کارشناس تاریخ اسلام تصریح کرد: پس حر خدمت حضرت، محتوای نامه را عرضه داشت و آن نزدیکی ها هفت، دهستان بود به نام های متعددی که حضرت نام های آنها را پرسیدند و سعی کردند نزدیک یکی از این دهات باشند اما حر این اجازه را به حضرت نداد و عذر می خواست که این نامه رسان، جاسوس ابن زیاد بر من است. کلمه کربلا اسم نقطه خاصی نبود بلکه اسم مجموعه این منطقه بود که شامل هفت ده می شد: ده نینوا، غاضریه، شفیه، شفیهه، احزر، شافع الفرات که به اعتبار کنار فرع رود بزرگ فرات که از سرزمین کوه های ترکیه وارد سوریه می شد و از سوریه وارد عراق و به کوفه می رسید و پیش از رسیدن به کوفه در نزدیکی های شهر قدیمی حله به نام بابل، فرعی به سوی کربلا گذر می کرد که حدود ۵۰ کیلومتر از شهر بابل به سوی کربلا روانه می شد و به کربلا می رسید و حر اجازه ورود و نزدیکی به یکی از این دهات را به حضرت نداد. کلمه کربلا یعنی کور بابل یعنی قریه های شهر بابل که در قرآن کریم نام بابل آمده است و هم اکنون آثار آن شهر قدیمی بابل در عراق مکشوف و محل دیدار جهان گردان است.

یوسفی غروی گفت: امام حسین(ع) به ناچار به اصحاب خود فرمودند که پیاده شوند و در نتیجه امام حسین و یارانش یک طرف و حر و هزار سواره نظامش ناظر بر امام حسین(ع) پیاده شدند و منتظر حوادث بعدی از سوی کوفه و ابن زیاد بودند و اینجا خوب است این جمله را بگویم آن چیزی که تا اینجا نقل کردیم مطابق با اخبار معتبر ابو محنف لوط بن یحیی متوفی ۱۵۷ هجری است شخصی که حدود سال ۸۰ هجری به دنیا آمده است تقریبا ده سالی را در عصر امام زین العابدین می زیست و در عصر امامت امام باقر(ع) و امام صادق(ع) هم زندگی کرده و ده سال از امامت امام کاظم (ع) را درک کرده و روایاتی به طور مستقیم از امام صادق(ع) و امام باقر(ع) دارد. طبعا از امام زین العابدین و امام کاظم هیچ روایات مستقیمی ندارد و این قدیمی ترین کسی است که اخبار و گزارشات کربلا را از کسانی که حاضر و ناظر آن جریان بودند یا با یک واسطه دریافت کرده است و اولین کتاب جامع این اخبار را به نام مقتل امام حسین(ع) جمع آوری کرده و نوشته است که ظاهرا اشتغال به نویسندگی او از حدود سال ۱۰۰ هجری یعنی وقتی ۲۰ سال داشته در او وجود داشته است تا شاید حدود ۱۳۰ هجری که نزدیکی های سقوط بنی امیه و روی کار آمدن بنی عباس بوده این اخبار را در کتاب خود جمع آوری کرده است.

استاد حوزه علمیه قم اظهار کرد: البته این کتاب منتقل به کتاب شاگرد او به نام حشام بن محمد کلبی کوفی متوفی ۲۰۶ هجری است و کتاب او حدود ۱۰۰ سال بعد به دست مورخ معروف، طبری رسیده است که متوفی ۳۱۰ هجری است و همچنین ۱۰۰ سال بعد یعنی یک قرن بعد به دست مرحوم شیخ مفید از علمای شیعه از علما ما بعد غیبت صغری و اوایل غیبت کبری متوفی ۴۱۳ در بغداد رسیده است که البته طبری هم در بغداد بوده است. هر دو یعنی طبری و شیخ مفید از کتاب حشام کلبی که مشتمل بر اخبار استادش ابو مخنف است.  رجالین ما ابو مخنف را توصیف کردند در درجه اول مرحوم شیخ نجاجی در کتاب رجال خود او را توصیف کرده است ولی  این کتاب سالم دست ما در این قرون اخیر نرسیده است و یک کتاب ناسالمی به نام مقتل ابو مخنف در دست دولت سادات موسوی مشعشعه که در جنوب عراق و ایران حدود قرن ۸ و ۹ هجری حکومت می کردند وجود داشت.

او در پایان خاطرنشان کرد: در آنجا یک خبر نامعتبری در کیفیت ورود امام حسین(ع) در روز دوم محرم در کربلا ایراد کرده است که خلاصه آن، این است وقتی امام حسین(ع) به سرزمین کربلا رسید اسب او متوقف شد هر کار کردند اسب او راه نیافت و پیاده شد و اسب را تغییر داد اسب دیگری سوار شد و او هم حرکت نکرد تا هفت اسب عوض کرد هر کدام را که حضرت تغییر می داد و سوار اسب دیگری می شد همین وضعیت بود یعنی اسب هیچ گامی بر نمی داشت و لذا حضرت پرسید اینجا چه نام دارد آنها نام یکایک این دهات را آوردند تا رسیدند به نام کربلا. وقتی گفتند اینجا کربلاست امام گفت «للَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ» «خدایا  من از کرب یعنی مصیبت به تو پناه می برم» و به ناچار پیاده شد یعنی اشاره کرد به اینکه این همان سرزمین موعودی است که پیامبر از سوی پروردگار خبر شهادت من در این جا را داده است و دستور داد اصحاب و یارانش پیاده شوند و خبر داد اینجا جای شهادت ما و یاران ما و حتی سر بریدن کودکان ما و به اسیری رفتن زنان ماست. این خبر بنابر عباراتی است که در مقتل نامعتبر منحرف به نام ابو مخنف آمده در صورتی که هیچ اعتباری ندارد.

4.     اگر عمر سعد به جنگ با امام حسین(ع) رفت چرا شمر قاتل شناخته می شود؟

آیت الله یوسفی غروی در چهارمین روز از پاسخگویی به شبهات حادثه عاشورا این مساله را پاسخ داد که اگر عمر سعد برای رسیدن به ملک ری به جنگ با امام حسین(ع) رفت پس چرا نام شمر همواره به عنوان قاتل و شخصی که به جنگ با امام پرداخت مطرح می شود؟

این استاد حوزه و کارشناس تاریخ اسلام بیان کرد: آنهایی که مستقیم در جنگ شرکت کردند رجاله های شمر یعنی همان ۴۰۰۰ پیاده نظام شمر بودند که ابن زیاد همراه با شمر فرستاده بود اما آن ۵۰۰۰ یعنی هزار نفر نیروی حر و ۴۰۰۰ نفری که با عمر سعد همراه بودند سیاهی لشگر بودند که دور تا دور میدان را بر امام به محاصره گرفته بودند اما مباشرت جنگ و قتال به دشت شمر بود لذا نام او را همه جا در معرکه کربلا می بینیم.

آیت الله محمدهادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا اظهار کرد: روز سوم محرم الحرام روز رسیدن امام حسین(ع) به سرزمین کربلا به فاصله یک روز یا یک شبانه روز است. لشگر ۴۰۰۰ نفر عمر سعد زهری فرزند سعد بن ابی وقاص زهری مکی که از مهاجرین مکه همراه با پیامبر از مکه به مدینه است و بعد از مثنی فرزند حارثه شیبانی که آغاز کننده درگیری با نیروهای ساسانیان در مرزهای عراق بود و از طرف خلیفه دوم، به عنوان یکی از ۶ نفری که عمر برای خلیفه بعد از خود مشخص کرده بود از میان مهاجرین انتخاب شد. در واقع در ردیف امام علی(ع)، عثمان، طلحه و زبیر سعد بن ابی وقاص هم حضور داشت بر همین اساس یک نام آوری پیدا کرده بود.

او ادامه داد: از میان شورای ۶ نفری که عمر برای خلافت بعد از خودش تشکیل داد سعد بن ابی وقاص زهری سرکرده نیروهای عرب مسلمان، برای رویارویی با نیروهای ساسانیان در فتوحات عراق به سوی ایران بود و پسر او عمر سعد مقیم کوفه شده بود و چون چنین عنوانی را یدک می کشید لذا از سوی حاکم پیشین کوفه قبل از هلاکت معاویه و خلافت یزید به عنوان سرکوبی و استمرار حکومت به مرکزیت شهرری همراه ۴۰۰۰ نیرو تعیین شده بود اما بیش از اینکه از کوفه حرکت کند هم معاویه هلاکت یافت و هم یزید بعد از پدر به خلافت رسید و هم ابن زیاد را از بصره به کوفه برای رویاروی با حرکت امام حسین(ع) فرستاده بود لذا عبیدالله بن زیاد امضا و استمرار ماموریت عمر سعد به سرکردگی ۴۰۰۰ نیرو برای سرکوبی متمردین از همدان تا شهرری را مشروط و منوط به این کرد که الان عمده الویت گرفتاری ما حرکت امام حسین(ع) است. پس این ماموریت تو در صورتی تصویب و امضا می شود که اول ما را از رویارویی با حسین(ع) کفایت کنی و بعد اگر از این ماموریت موفق بیرون آمدی به عنوان دستمزد، ماموریت پیشین تو را امضا می کنیم در غیر اینصورت تصویب نمی شود.

استاد حوزه علمیه قم گفت: عمر سعد فرصت طلبید تا در این جهت تأملی کند زیرا یک امر طبیعی است که کسی حاضر نیست سری که درد نمی کند را دستمال ببندد. لااقل هر کس که نداند عمر سعد می داند که رویارویی با امام حسین(ع) کار آسانی نیست. نه در دنیا نه آخرت و لذا مهلت طلبید و خیلی در این زمینه فکر می کرد. ابیاتی از زبان او نقل شده است که اظهار سرگردانی می کند اطراف حیات خانه قدم میزد و اشعار خود سروده را تکرار می کرد. افرادی هم بودند که از این جریان مطلع شدند که او را هشدار و پند می دادند که مبادا با ۴۰۰۰ نیرو به جنگ حسین بن علی بروی. بالاخره او بر سر دوراهی بین دنیا و آخرت، دنیا را ترجیح داد و آخرت را به پشت انداخت و خصوصا به این معنا که از اشعار او آمده که می گوید “خدا آتش، جهنم و دوزخی دارد و در مقابل بهشتی دارد و می دانم که امام حسین(ع) امام و عظیم است اما اگر به رویارویی حسین و به کارزار او نروم ملک و حکومت ری را از دست می دهم و این بر من امر عظیمی خواهد بود اما اگر به کارزار بروم در صورتی که آخرت درست باشد توبه می کنم. نظیر شعری که از حافظ نقل می کند “گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی”  عمر به تردیدی مبتلا بود و بر اساس آن به خودش نوید می داد که مانعی ندارد می رویم و با کارزار با حسین بن علی، حکومت ری را به دست می آوریم و یکی دو سال بعد توبه می کنیم و خدا فراموش می کند”.

کارشناس تاریخ اسلام تصریح کرد: بالاخره به حضور ابن زیاد رسید و در نهایت امر اعلام آمادگی کرد و از کوفه حرکت کرد و خود را به فاصله یک شبانه روز یعنی ۸۰ کیلومتر از کوفه به کربلا رساند و روز سوم محرم روز حضور عمر سعد با ۴۰۰۰ نیرو برای رویارویی با امام حسین(ع) است و پیش از او حر بن یزید ریاحی سه چهار روز پیش با امام حسین در ۴-۳ منزلی پیش از رسیدن به کوفه ملاقات کرده بود و با امام حسین از حدود کوفه گذشتند و به سرزمین کربلا رسیدند و با رسیدن نامه ابن زیاد به ناچار امام را در آن سرزمین الزام به توقف کرده بود بنابراین ۱۰۰۰ نفر سواره حربن یزید و به اضافه ۴۰۰۰ سواره عمر روی هم ۵۰۰۰ سواره نظام شدند. عمر سعد نامه به ابن زیاد نوشت و به خیال خود سه صورتی که امام حسین(ع) پیشنهاد کرده بود را به گوش ابن زیاد رساند که امام فرمود، یا مرا رها کنید که به سرزمین اصلی خود باز گردم و یا مرا رها کنید در سرزمین وسیع خدا هر جا مأوای من شود یا به مرزی از مرزهای بلاد اسلامی برسم البته قسمت آخری هم به عمر سعد به دروغ از زبان امام حسین(ع) به ابن زیاد رساند تا به هر صورت که هست خود را از غائله مقابله با امام رها کند با این مضمون که امام حسین حاضر شده است اگر رهایش کنیم او مستقیم خود را به دمشق برساند و خود به حضور یزید برسد و خود می دانند که چگونه با یکدیگر به مصالحه برسند و ابن زیاد نزدیک بود که این پیشنهاد عمر سعد را بپذیرد.

او در ادامه افزود: اما شمر بن ذی الجشون که با عمر سعد در رقابت بود و حسادت می کرد که عمر سعد با ۴۰۰۰ نفر ولو با قیمت قتل امام حسین(ع) به حکومت ری برسد یعنی می خواست این ماموریت از عمر سعد به خودش منتقل شود و بلند شد و در حضور ابن زیاد چرب زبانی کرد و ابن زیاد او را با ۴۰۰۰ نفر نیروی پیاده نظام به کربلا فرستاد و اتفاقا مباشر میدان کارزار کربلا همین  ۴۰۰۰ نیروی پیاده نظامی بود که همراه شمر به کربلا در نیمروز تاسوعا یعنی ۹ محرم رسیدند لذا خیلی با شتاب زدگی در صدد آن بود که همان عصری، کار امام حسین(ع) را یکسره کند پنابراین از نظر تاریخ، شمار قدر متقنی که به کربلا رسیدند و در کارزار شرکت کردند ۹۰۰۰ نفر بودند البته آنهایی که مستقیم شرکت کردند رجاله های شمر یعنی همان ۴۰۰۰ پیاده نظام شمر بودند اما آن ۵۰۰۰ نفر هم سیاهی لشگر بودند که دور تا دور میدان را بر امام به محاصره گرفته بودند. اما مباشرت جنگ و قتال به دست شمر بود لذا نام او را همه جا در معرکه کربلا می بینیم. پس روز سوم محرم، روز شروع وصول و نزول لشگریان عمربن سعد و شمر ذی الجوشن بود گرچه عمده آن از کوفه بودند اما کوفیانی بودند که بر سر دوراهی، دعوت بنی امیه را اجابت کردند و حاضر شدند شمشیر به روی امام حسین بکشند.

5.     ورود مسلم بن عقیل به کوفه و چگونگی شهات وی

استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام اظهار کرد: در روز هشتم همان روزی که امام حسین(ع) از مکه خارج شد مسلم در کوفه ناچار شد که خروج کند سربازان مسلم اطراف کاخ دارالعماره را محاصره کردند در حالی که احتمال این بود که مسلم بر ابن زیاد چیره شود ولی می بینیم که در فاصله یک شب جریان به قدری با شیطنت های ابن زیاد وارونه شد که مسلم ناچار شد به خانه زنی در کوفه پناه ببرد و فردا که روز ۹ ذی الحجه بود لشگریان ابن زیاد اطراف خانه ای که مسلم در آن بود را محاصره کردند و لذا حضرت ناچار شد با لباس جنگی خارج شود و بجنگد که منجر به دستگیری و شهادت او شد.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا گفت: وقتی امام حسین(ع) از طرف والی مدینه مورد مطالبه بیعت برای یزید شد برای فرار از قتل، به حرم امن الهی، مکه مکرمه پناه برد. اواخر ماه رجب بود که از مدینه منوره به طرف مکه مکرمه حرکت کرد و اوایل ماه شعبان یعنی در حدود سالروز ولادت آن حضرت در اوایل ماه شعبان به مکه وارد شد و خبر آن، به کوفه رسید و شیعیان اعم از معنی خاص کلمه یعنی شیعه عقیدتی و مکتبی یا شیعه به معنی عام یعنی محبان و علاقمندان دور سلیمان بن صرد خزایی که قبل از ورود اسلام از همپیمانان بنی هاشم بود، به طور مخفیانه جمع شدند.

استاد حوزه در ادامه با بیان اینکه این ملاقات مخفیانه صورت گرفت اظهار کرد: قضیه معارضه با حکومت موجود بود چون حکومت در عراق و به خصوص به مرکزیت کوفه در دست امویان بود و والی کوفه شخصی به نام نعمان بن بشیر انصاری از انصاریان مدینه بود اما از انصاریانی بود که پدر او، بشیر بن سعد انصاری بعد از رحلت پیامبر و انعقاد سقیفه بنی ساعده و خلافت ابوبکر طرف خلافت خلیفه اول را گرفت. لذا از همان وقت ازمقرب الخاقان مکتب خلافت خلفا قرار گرفتند و فرزند بشیر بن سعد یعنی نعمان در دوراهی بعد از خلیفه سوم، بین علی و معاویه طرف معایه را گرفت و از اصحاب معاویه شد و لذا از سوی معاویه بر حکومت عراق به مرکزیت کوفه معین شد.ولی چون پیرمردی بود و سابقه دیانت یا ظواهر دیانتی را داشت بالاخره نمی خواست که با امام حسین(ع) و شیعیان آن حضرت رویارویی سختی داشته باشد. بنابراین از این ملایمت نعمان بن بشیر این اندازه استفاده را کرده بودند که دور سلیمان بن صرد خزایی جمع شوند و برای امام حسین(ع) نامه بفرستد و از آن حضرت دعوت کنند که حضرت به کوفه برود.

این کارشناس تاریخ اسلام گفت: حضرت، پسر عمو و داماد خود را که شوهر همشیره امام بود یعنی مسلم بن عقیل را به عنوان سفیر خود به طرف دعوت کنندگان خود در کوفه جهت ارزیابی وضعیت فرستاد و صریحا در نامه به آنها اعلام کرد” من مسلم بن عقیل را به سوی شما می فرستم تا وضعیت شما را ارزیابی کند اگر چنانچه ارزیابی او مثبت بود به طرف شما خواهم آمد. مسلم به صورت تنها با دو نفر راه بلد به سوی کوفه به راه افتاد و اتفاقا هر دوی این راه بلدها در میان راه یکی پس از دیگری بر اثر تشنگی و راه گم کردن تلف شدند. ولی مسلم طبق ماموریت از سوی امام حسین(ع) ماموریت خود را ادامه داد تا به کوفه رسید و اول با مختاربن ابو عبیده ثقفی بیرون شهر کوفه به طور مخفیانه ملاقات کرد. بعدها ابن زیاد از سوی یزید ماموریت پیدا کرد که از بصره به کوفه برود و او با حفظ سمت به کوفه وارد شد و جریان را سخت گرفت و طبعا این سخت گیری ها مظاهر و ظواهری داشت و لذا مسلم صلاح دید که از منزل مختار که جنبه عشایری او به اندازه هانی بن عروه قوت و قدرتی نداشت خارج و به منزل هانی برود. هانی از شیوخ طوایف یمنی بود که قبایل مراد، مزهج و حتی کندی ها با او ائتلاف داشتند. البته نام هانی بن عروه در میان کسانی در اجتماعاتی که شیعیان کوفه در منزل سلیمان بن صرد منعقد کرده بودند و نامه هایی که به سوی امام حسین نوشتند که البته شمار نامه ها به ۱۲۰۰۰ نقل شده است، دیده نمی شود.

یوسفی غروی تصریح کرد: بعد از رسیدن مسلم به کوفه نام هانی جزو کسانی که از آن حضرت دیدن و اظهار طرفداری کرده باشند دیده نشده است. وقتی مسلم در تاریکی شب وارد خانه هانی بن عروه شد به کنیز هانی گفت که او را از آمدنش با خبر کند اما هانی وقتی مسلم را دید اظهار خوش آمد نکرد. حتی صریحا طبق خبر ابو مخنف در تاریخ طبری اظهار ناخوشایندی هم کرد و گفت “دیدید شرکتی در کار شما نداشتم و نمی خواستم در کار شما دخالتی کرده باشم. ولی چون روی عرف عشایری عربی شما وارد چهاردیواری منزل ما شده اید بنابراین عیب است که من شما را از منزل خود بیرون کنم حالا که وارد شدید بفرمایید”. و بالاخره شیعیان بنا کردند این دفعه به جای خانه مختار به خانه هانی بن عروه رفت و آمد کنند و در آن خانه بود که بیعت ها به نام امام حسین(ع) انجام گرفت و بالاخره مسلم به مقدار کافی اعتماد پیدا کرد و نامه ای به سوی امام حسین(ع) نوشت “پس از سلام از اهل این دیار ۱۸۰۰۰ نفر با من به نام شما بیعت کرده اند بنابراین شتاب فرما و به کوفه بیا”.

او ادامه داد: البته پیش از آنکه نامه مسلم به دست حضرت برسد یعنی نامه ارزیابی مسلم به دست حضرت نرسیده بود که حضرت تصمیم خود را گرفت یعنی روز ۸ ذی الحجه یعنی روز پیش از شروع مناسک حج از مکه خارج شد و اگر حضرت آن روز را می گذراند لازم بود مشغول اعمال و مناسک حج شود و این کار بیش از ۴-۳ روز معطلی داشت زیرا اعمال متصل به یکدیگر بود و گویا حضرت صلاح نمی دید که این چند روز را در مکه ادامه دهد مخصوصا با آن وضعیت سیاسی عمر سعید حاکم جدید مکه، خوف و خطر بر امام زیاد و بیم ترور حضرت وجود داشت. پس حضرت تصمیم خود را گرفت روز ۸ ذی الحجه پیش از شروع اعمال حج از مکه خارج شد و در میان راه بود که نامه مسلم مبنی بر اینکه ۱۸۰۰۰ نفر بیعت کردند و در عین حال انقلاب وضعیت کوفه در حد شهادت مسلم و هانی به آن حضرت رسید. ولی حضرت بالاخره تصمیم به ادامه راه را گرفتند و تصمیم دیگری را مناسب دیدند بنابراین وقت چندانی نگذشت که ۱۰۰۰ نفر سواره نظامی که از سوی ابن زیاد فرستاده شده بود بر امام رسید و حضرت را محاصره کردند تا او را تسلیم ابن زیاد کنند که حضرت ابا کرد.

یوسفی غروی در پایان خاطرنشان کرد: بنابراین در روز هشتم همان روزی که امام حسین(ع) از مکه خارج شد مسلم در کوفه ناچار شد که خروج کند( اظهار تمرد بر حکومت ابن زیاد) چراکه ابن زیاد با عواملی که تعیین کرده بود گزارش های وضعیت بیعت و کسانی که در آنجا نزد مسلم رفت و آمد می کردند باخبر شد و این جریانات در خانه هانی رخ می داد لذا ابن زیاد مناسب تر دید جریان را از طریق هانی سرگیری کند و هانی را از هر راهی که بود به کاخ دارالعماره آورده و او را زندانی کرد و همین موجب شد مسلم اعلان تمرد کند و سربازان او که دور او را گرفتند اطراف کاخ دارالعماره را محاصره کردند در حالی که احتمال این بود که مسلم بر ابن زیاد چیره شود ولی می بینیم که در فاصله یک شب جریان به قدری با شیطنت های ابن زیاد وارونه شد که مسلم ناچار شد به خانه زنی در کوفه پناه ببرد و فردا که روز ۹ ذی الحجه بود لشگریان ابن زیاد اطراف خانه ای که مسلم در آن بود را محاصره کردند لذا حضرت ناچار شد با لباس جنگی خارج شود و بجنگد که منجر به دستگیری و شهادت او شد.

6.     کولی های بی خانمان از نسل کسانی هستند که امام حسین را تنها گذاشتند؟

استاد حوره علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام درخصوص تعداد دقیق یاران امام حسین(ع) گفت: قائلین به این حرف که ۱۰۰۰ نفر همراه امام حسین(ع) از مکه خارج شدند معترف به این هستند که این تعداد تا وقتی بوده که اخبار انقلاب وضعیت عراق در کوفه پس از ورود عبیدالله زیاد در میان راه به آنها نرسیده بود. والا بعد از اینکه انقلاب وضعیت کوفه به آنها رسید تعدادی از آنها متفرق شدند و بالاخره بعد از ملاقات حر بن یزید با امام حسین که همراه با ۱۰۰۰ سواره نظام از کوفه آمده بود و در دو سه منزل مانده به کوفه یعنی مرز عراق به ملاقات امام رسید دیگر کسی از یاران و اصحاب امام حسین متفرق نشدند.

یوسفی غروی بیان کرد: این مطلب که این کولی های کول باری که شهر و دیار اصلی ندارند و از جایی به جایی منتقل می شوند از بقایای افرادی هستند که شب عاشورا از اطراف امام حسین(ع) متفرق شدند، از خرافات است و هیچ سند و مدرکی ندارد و در هیچ کتاب معتبری چنین مطلبی نیامده است.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا اظهار کرد: عده ای مطرح کردند در حرکت امام حسین(ع) از مکه ۱۰۰۰ نفر با او بودند و حضرت به هر کدام یک شتر برای حمل بار، یک اسب برای سواری آنها همراه با ۱۰ دینار طلا مرحمت فرموده است. متاسفانه این گفته، در منابع کهن معتبر اولیه نیامده است و مرحوم سید عبدالرزاق موسوی مقرم نجفی آن را در کتاب مقتل خود و از دیگر منابع نقل کرده است. آن منابع شاید کتاب کبریت الاحمر مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی، یا اسرار الشهاده مرحوم دربندی، یا خصایص الحسینه مرحوم شیخ جعفر شوشتری باشد که اینها از کتاب های متاخر بعد از دهم هجری است و چندان اعتبار کهن تاریخی ندارد. قائلین به این حرف که ۱۰۰۰ نفر همراه امام حسین(ع) از مکه خارج شدند معترف به این هستند که این تعداد تا وقتی بوده که اخبار انقلاب وضعیت عراق در کوفه پس از ورود عبیدالله زیاد در میان راه به آنها نرسیده بود. والا بعد از اینکه انقلاب وضعیت کوفه به گوش آنها رسید تعدادی از آنها متفرق شدند و بالاخره بعد از ملاقات حر بن یزید با امام حسین که همراه با ۱۰۰۰ سواره نظام از کوفه آمده بود و در دو سه منزل مانده به کوفه یعنی مرز عراق به ملاقات امام رسید دیگر کسی از یاران و اصحاب امام حسین متفرق نشدند.

او در ادامه افزود: عمدتا همان جمعیت ۷۰ نفر معروف همراه حضرت بودند که در کربلا در رکاب حضرت شهید شدند. عده ای نام هایی را در کتاب انساب و رجال به دست آوردند که از آنها به عنوان شهدای یاران امام حسین(ع) نام برده شده یعنی شمار اصحاب امام حسین(ع) در حدود ۷۰ تن نبوده است و حدود ۱۰۰ تن بوده است. یعنی به جای ۷۲ تن ۱۰۲ تن بوده است اما این بر خلاف اخبار معروف و مشهور است. می توان گفت تعداد ۷۲ تن رقم قدر متیقن است و عمدتا شهرت آن به سبب خبر معتبر ابو مخنف کوفی است. در مقتل ابو مخنف در حدود سده اول هجری و بعد در کتاب مقتل شاگردش حشام کلبی که در حدود سده دوم هجری آمده است و بعد در کتاب دو نفر از علمای شیعه و غیر شیعه یعنی شیخ طبری است در قرن سوم هجری و در حدود ۱۰۰ سال بعد یعنی سده چهارم هجری در کتاب ارشاد مرحم شیخ مفید آمده است که طبق رسم آن زمان، مقرر شد افرادی از یاران عمر سعد که در کربلا به میدان کارزار رفتند و با اصحاب امام حسین(ع) جنگ کردند و بالاخره منتهی به قتل شخصی از اصحاب امام حسین(ع) شدند، سرهای یاران امام حسین(ع) به دست آنها بریده شود و به دست قبیله خود داده شود و آن قبیله ها وقتی در کوفه وارد ابن زیاد شدند سرها را تحویل دهند و تعداد سرهای مقدس اصحاب امام حسین(ع) که همراه قبیله بودند در دفتر جوایز ابن زیاد ثبت شود و به تعداد این سرها جوایزی به آن قبیله و خصوصا شخص قاتل توزیع شود لذا ابو مخنف این قبایل را شمرده است که مثلا قبیله هوازن ۱۶ سر را بریدند.

استاد حوزه علمیه قم بیان کرد: مجموعه سرهای بریده ای که همراه آنها به کاخ دارالعماره ابن زیاد رسیده، ۷۲ سر شده است. اما گفته می شود در عصر تاسوعا وقتی که شمر بن ذی الجوشن با نامه عبیدالله بن زیاد با ۴۰۰۰ پیاده نظام به کربلا رسید و همراه عمر سعد به کارزار امام حسین(ع) آمدند، امام حسین(ع) آن شب را یعنی شامگاه روز تاسوعا را از آنها تا فردای صبح مهلت خواست و آنها این مهلت را دادند و اواخر روز تاسوعا نزدیکی های غروب آفتاب امام حسین(ع) خطبه ای را خواندند و در آن خطبه مجدد تاکید کردند اینها غیر از من کس دیگری را طالب نیستند و کسانی که طالب نیستند با ما شهید شوند در قید و بند بیعت خود با ما نباشند. من بیعت خود را با آنها فسخ می کنم و می توانید متفرق شوید. بنی هاشم که همراه ما هستند در این دیار غریب هستند شما غیر بنی هاشم در عراق و اطراف کوفه قبایلی دارید و می توانید در میان قبایل خود متفرق شوید و هر کدام از شما یکی دو نفر از هاشمیان را می تواند با خود همراه کند. البته هیچ کدام از یاران امام حسین(ع) متفرق نشدند.

او ادامه داد: اما عده ای هم مطرح کردند که تعدادی در اینجا متفرق شدند به این صورت که امام حسین(ع) چراغ را خاموش کردند تا کسانی که می خواهند بروند شرمسار نشوند و بدون شرمندگی بتوانند در تاریکی متفرق شوند و علاوه بر آن که دستور دادند چراغ را خاموش کنند، سر خود را هم پایین انداختند تا خیره به افرادی که می خواهند بلند شوند، نباشد و عده ای متفرق شدند و این جزو خرافات است که این کولی های کول باری که شهر و دیار اصلی ندارند و از جایی به جایی منتقل می شوند، از بقایای افرادی هستند که شب عاشورا از اطراف امام حسین(ع) متفرق شدند. این مطلب از خرافات است و هیچ سند و مدرکی ندارد و در هیچ کتاب معتبری چنین مطلبی نیامده است بنابراین از قوم بنی هاشم تعدادی که همراه امام حسین(ع) شهید شدند ۱۸ نفر بودند و افرادی که زنده ماندند یکی زین العابدین(ع) بود و احیانا گفته می شود حسن مثنی مجروح شد و چون مادرش از عشیره بنی فزاره عراقی کوفی بود و اسماء بن خارجه فزاری از لشگریان عمر سعد بود لذا از عمر اجازه گرفت و فرزند امام حسن مجتبی، برادر حضرت قاسم را که در میدان کارزار جهاد کرده و مجروح افتاده بود را به کوفه برد یعنی زمانی که عمر سعد دستور داد سرهای آنها بریده شود اسما بن خارجه شفاعت کرد و عمر سعد شفاعت او را پذیرفت و به او اجازه داد او را به کوفه ببرد پس او را برد و علاج کرد و به مدینه فرستاد و سررشته نسل زیادی از سادات حسنی، از حسن فرزند امام حسن مجتبی(ع) است و چون نام او هم حسن است لذا به او حسن مثنی گفته شد.

یوسفی غروی در پایان یادآور شد: کسانی که از صحنه کربلا باقی ماندند غیر از بنی هاشم یکی عقبه بن سمعان یعنی غلام رباب، همسر امام حسین(ع) است که در روز عاشورا تیمار اسب ها را می کرد و عصر عاشورا وقتی لشگر عمر سعد به خیمه ها هجوم برد او را در میان خیمه زنان و اسب ها دیدند و او را نزد عمر بردند و چون عمر فهمید او مشارکتی در جنگ نداشته او را رها کردند و این شخص منشاء برخی از اخبار کربلا بود. از جمله خبر معروف که عمر سعد شایع کرد امام حسین(ع) حاضر شده است به شام برود و دست در دست یزید بگذارد. این مطلب را دقیقا طبری نقل کرده که عقبه بن سمعان گفته من از مدینه به مکه و از مکه به عراق تمام سخنان حضرت را شنیدم، چنین مطالبی در سخنان حضرت نبوده است. فرد دیگری هم از جمله ضهاک بن عبدالله مشرقی همدانی که از ابتدا خدمت حضرت امام حسین(ع) عرض کرده بود من تا وقتی در رکاب شما می مانم که به درد بخورم و غیر از شهادت چیز دیگری نمانده باشد. اگر به آن لحظه رسیم مجاز باشم که مرخص شوم و در روز عاشورا اسب خود را در خیمه های عقبی سالم از تیراندازی ها نگه داشت و بعد از نماز امام حسین(ع) در روز عاشورا خدمت امام حسین(ع) رسید و گفت ظاهرا چیزی جز شهادت نمانده است و اگر بر همان اجازه باشم مرخص شوم و حضرت به او اجازه مرخصی داد و از اینجا معلوم می شود که حضرت می خواسته بعضی از اخبار خود و عاشورا بر زبان افرادی به دیگران منتقل شود و بالاخره این فرد هم به قلب دشمن زد و از سوی دیگر در آمد و یکی از باقیان کربلا همین فرد است.

7.     همنامی فرزندان امام علی(ع) در کربلا با خلفای پیشین، نشان از عدم اختلاف آنها بود؟

استاد حوزه علمیه قم و کارشناس تاریخ اسلام در پاسخ به این شبهه که هم نامی تعداد از فرزندان امام علی(ع) در کربلا با خلفای پیشین نشان از عدم اختلاف آنها بوده است؟ گفت: امام علی(ع) نام فرزندان خود را برای زنده نگه داشتن بزرگان خاندان هاشمی و برخی از اصحاب خود انتخاب کرده است. مثلا علت نامگذاری یکی از فرزندان امام علی به نام عثمان این است که عقد اخوت هایی که انجام می شد غالبا از یک سو مهاجرین و از سوی دیگر انصار بودند و پیامبر در هر عقد اخوتی، علی(ع) را به عقد اخوت خود در می آورد اما در یکی از این عقد اخوت ها دو نفر را به عقد اخوت علی در آورد یکی خود و دیگری عثمان بن مزحون را که از شهدای اولیه بعد از هجرت پیامبر بود. اولین شهیدی بود که به مدینه آورده و در بقیع دفن کرده بودند و حضرت علی(ع) برای ماندگاری نام او، نام فرزندش که آخرین فرزند از چهار فرزند ام البنین بود عثمان نهاد.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا اظهار کرد: راجع به اولاد امیرالمومنین(ع) در کربلا و برادران حضرت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع)، خوب است این نکته را بگوییم که بعد از حضرت زهرا(س)، امیرالمومنین زنان دیگری را به همسری خود پذیرفت و اولین مورد آن طبق وصیت خود حضرت زهرا(س)، امامه دختر زینب (زینب خواهر حضرت زهرا) بود که طبق سفارش خود حضرت زهرا(س) انجام گرفت. امام علی(ع) این ازدواج را برای اینکه زینبین و حسنین هر چه زودتر از حالت تنهایی و بی سروسامانی طبق وصیت مادرشان درآیند انجام داد. بنابراین امام علی(ع) در چهلم حضرت زهرا نه با تشریفات بلکه به صورت خیلی معمولی دختر خواهر حضرت زهرا به نام امامه را به همسری خود پذیرفتند. پدر امامه شخصی به نام ابوالعاص فرزند ربیع از خانواده بنی عبد شمس بود بنابراین به او ابشمی گفته می شد که از خانواده های نزدیک به امویان بود اما بنا بر حدیث نبوی شریف درباره او آمده است که ابوالعاص داماد ما شد و دامادی ما را حرمت داشت و به نیکی با ما گذراند و این شخص به قدری علاقمند به امام علی(ع) شد که در بعضی از فرستادن های امنیتی نظامی چون خوف این را داشت که امام علی(ع) مورد اصابتی واقع شود بنابراین خیلی اصرار داشت که پیشاپیش امام علی(ع) به مبارزه و رویارویی با دشمن برود.

او تصریح کرد: زینب خواهر حضرت زهرا(س) در سال هفتم هجرت همان سالی که زینب دختر حضرت زهرا به دنیا آمده بود، از دنیا رفت. بنابراین حضرت زهرا برای ماندگاری نام خواهرش زینب، نام دختر خود را زینب نهاد. بر اساس آنچه که در مجالس و محافل ما مشهور است تصور می کنند زینب بزرگ تر از ام کلثوم بوده درحالی که در منابع تراجم و بیوگرافی اصحاب پیامبر(ص) که بخشی از آن درباره زنان خاندان پیامبر است تصریح کردند ام کلثوم حدود دو سال بزرگ تر از حضرت زینب بوده است. امیرالمومنین بعد از امامه این دفعه از برادرش عقیل که نسب شناس عرب بود، مشورت خواست که با خانواده ای معروف به شجاعت، قوت و دلیری ازدواج کند و عقیل نام فاطمه دختر حزام از بنی کلاب را آورد و معرفی کرد و آن حضرت با فاطمه بنت حزام کلابیه ازدواج کرد و نخستین فرزندش از این بانو، ابوالفضل بود. عباس هم نام عموی امیرالمومنین است. عباس یکی از عموهای پیامبر بود که از مکه به مدینه هجرت کرد، در مدینه بود و چون او از دنیا رفت امیرالمومنین نام او را بر فرزندش عباس نهاد.

این کارشناس تاریخ اسلام در خصوص نام های دیگر پسران ام البنین گفت: نام های سه پسر دیگر ام البنین عبدالله، جعفر و عثمان بوده است. عبدالله هم نام پدر پیامبر است و جعفر برای ماندگاری نام برادر امیرالمومنین یعنی جعفر طیار بوده که در جنگ موته شهید شد، انتخاب شده است اما نام عثمان در خبر معتبری از امام صادق(ع) آمده است که امیرالمومنین در یکی از عقد اخوت ها از سوی پیامبر، با عثمان بن مزهون جمهی از قبیله بنی جمه که از مهاجرین بود عقد اخوت بست. عقد اخوت ها غالبا از یک سو از مهاجرین و از سوی دیگر انصار انجام می شد و پیامبر در هر عقد اخوتی، علی(ع) را به عقد اخوت خود در می آورد اما در یکی از این عقد اخوت ها دو نفر را به عقد اخوت علی در آورد؛ یکی خود و دیگری عثمان بن مزهون را که از شهدای اولیه بعد از هجرت پیامبر بود. اولین شهیدی بود که به مدینه آورده و در بقیع دفن کرده بودند و حضرت علی(ع) برای ماندگاری نام او، نام فرزندش که آخرین فرزند از چهار فزرزند ام البنین بود، عثمان نهاد.

یوسفی غروی اظهار کرد: اینجا خوب است پاسخ داد به اینکه احیانا بهانه جویی می شود که امام علی(ع) نام چند فرزند از فرزندان خود را به نام خلفای نخستین نهاده است، پس شاید این مساله نشانه این باشد که بین آنها هیچ اختلافی نبوده است زیرا یکی دیگر از نام های فرزندان امام، عمر است. اما در مقتل امیرالمومنین نوشته ابن عبد الدنیا متوفی قرن سوم هجری آمده است و محقق معروف شیخ محمد باقر محمودی به نقل از او در کتاب تذکره سبط ابن جوزی آورده که امام علی(ع) از زنی صاحب پسری شد و شخصی آمد که به حضرت بشارت تولد او را داد. خلیفه دوم، عمر هم آنجا بود و در زمان خلافت او این بشارت را بلند به حضرت دادند به طوری که خلیفه دوم هم شنید و حضار را شاهد گرفت که امام را وادار کرد، نام گذاری فرزند را بر خلیفه واگذار کند و خلیفه نام خود را بر فرزند نهاد و یک رأس قاطر را به این فرزند نوزاد هدیه کرد. نام نوزاد شد عمر نه به اختیار تام امام علی بلکه به الزام خلیفه دوم بود. پس وقتی به تاریخ مراجعه می کنیم می بینیم که این کار یکی از مظلومیت های امام علی(ع) و الزام و اجبار خلیفه دوم است که می خواهد نام خود را بر یکی از فرزندان امام بگذارد.

او در خصوص نام گذاری یکی از فرزندان حضرت به نام ابوبکر گفت: ابوبکر نام نیست کنیه است و این کنیه ضمن نام گذاری پدر یعنی امام علی(ع) نبوده است. در آیه قرآن، نام گذاری را به مادر نسبت داده که مادر مریم نام او را مریم نهاد و همچنین در حدیث داریم که امام علی(ع) نسبت به خود می گوید “ان الذی سمتنی امی حیدره” نامی که مادرم فاطمه بنت اسد بر من نهاده است، حیدر است و همچنین امام حسین(ع) به حر می فرماید مادرت به خطا نرفته است که تو را حر یعنی آزاده نام نهاده است. اینها شواهد تاریخی در حد قرآن و احادیث معتبر است که نام نهادن در میان عرب ها خیلی وقت ها واگذار به مادر می شد زیرا در میان خانواده های محتشم محترم عربی چون مادران برای ولادت به خانه پدرانشان می رفتند تا چله بعد از ولادت آنجا می ماندند و غالبا شوهرانشان ابا داشتند در این وضعیت به آنجا بروند و مادران بعد از چهلم به خانه شوهر خود باز می گشتند و در این مدت بچه نمی تواند بی نام بماد لذا حق نامگذاری در این مدت با مادر است با حفظ حق وتو یعنی نقض نام از سوی پدر. یعنی با بازگشتن مادر به خانه شوهر پدر حق دارد اجازه دهد این نام بماند یا تغییر دهد.

یوسفی غروی در پایان خاطرنشان کرد: هر چهار فرزند فرزندان ام البنین در کربلا در رکاب برادر خود امام حسین(ع) حاضر بودند و برادرها به ترتیب از کوچکتر به بزرگ تر به میدان رفتند. البته اول اصحاب امام به میدان رفتند و شهید شدند و بعد نوبت شهادت هاشمیان رسید و نخستین هاشمی یه میدان رفته علی اکبر بود و بعد نوبت فرزندان امام علی(ع) رسید. اول جعفر برادر کوچکتر به میدان رفت، بعد عبدالله و بعد عثمان و در آخر حضرت عباس به میدان رفت که ایشان آخرین شهید هاشمیان در کربلا بود. البته خبر معتبر کیفیت شهادت آن حضرت به این گونه است که با امام حسین(ع) بنابر آنچه که مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد خود نقل کردند آمده است که حضرت عباس به پیشنهاد امام حسین(ع) در آن بلندای خاکی که در کناره رود فرعی فرات در سرزمین کربلا بود سوار بر آن تپه خاکی کنار رود شدند تا به جای ورود آب فرات برسند و اینکه وارد رود فرات شدند یا نه اینجا خبر کامل نیست ولی دقیقا این خبر بر این معنا تاکید دارد که لشگر دشمن در کربلا سر این مساله که عباس با امام حسین(ع) هر دو در میدان باشند خیلی حساس شد و تمام توان خود را برای دشمنی خود با امام حسین(ع) در جهت جدا انداختن عباس با امام حسین گذاشت. اینکه اجازه ندهند این دو بخواهند پشت به پشتِ یکدیگر دشمنان را از خود دور کنند زیرا این شجاعت فوق العاده، توان دشمن را می گیرد و افراد دشمن را تار و مار می کند. پس بنا بر دستورات اکید فرماندهان خصوصا عمر سعد بر این شد که این دو را از یکدیگر جدا کنند و ابوالفضل از امام حسین(ع) جدا شد و در این جدا شدن بود که آن بلاها بر سرش در تنهایی آمد و شهید شد و امام حسین بر بالین برادر شهیدش رسید.

8.     علی اکبر ۱۸ ساله و مجرد نبوده بلکه در کربلا حدود ۲۸ سال داشته است

استاد حوزه و کارشناس تاریخ اسلام با بیان اینکه حضرت علی اکبر فرزند بزرگ امام حسین(ع) است اظهار کرد: علی اکبر در کربلا حدود ۲۸ ساله و دارای همسر بوده است که شهید شده و علی اوسط یا همان امام زین العابدین که پسر دوم امام حسین(ع) و حدودا ۲۴ ساله بوده بعد از شهادت پدرش به امامت می رسد.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا اظهار کرد: امام حسین (ع) سه فرزند به نام علی و دو فرزند دختر به نام فاطمه و سکینه داشت. نقل شده است سه فرزند به نام علی را به نام علی اکبر و اوسط و اصغر ملقب کردند که از یکدیگر تمییز پیدا کنند. علی اکبر یعنی بزرگتر، حال این مسایل مطرح است که آیا این لقب واقعی و حقیقی او بوده است و واقعا بزرگترین فرزند امام حسین بوده یا امام زین العابدین فرزند بزرگ تر امام حسین است و بعد از امام حسین به امامت رسیده است؟ اما برادر کوچکتر را یعنی علی وسطی را به نام علی اکبر خوانده اند در حالی که او اکبر واقعی و حقیقی نبوده و اوسط بوده است؟ یک همچین مسایل بیخود و بی جهت از حدود سده چهارم هجری از زمان مرحوم شیخ مفید واقع شده است. علی اکبر امروزه بر سر زبان های ما شیعیان و مخصوصا در ایران بیشتر به عنوان جوان ۱۸ ساله وصف شده است. در صورتی که طبق اسناد تاریخی، صحیح این است که لقب اکبر لقب صوری نبوده و لقب واقعی بوده است و عمرش در کربلا حدود ۲۸ ساله بوده نه ۱۸ ساله.

او در ادامه با بیان اینکه حضرت علی اکبر در کربلا دارای همسر بوده است اظهار کرد: علی اکبر همسر داشته اما فرزندی برای او شناخته نشده است. اصل ازدواج برای او واقع شده است. در اشعار مداحی های علی اکبر در یکی از منابع تاریخی نسبتا معتبر به نام کتاب مقاتل الطالبیین از علی بن الحسین ابوالفرج اموی اصفهانی زیدی متوفی ۳۵۴ هجری در بغداد آمده است. این شخص چون در اصفهان به دنیا آمده معروف به اصفهانی شده اما از نظر نسب، به بنی امیه نسبت داشته است اما از نظر مذهب شیعه چهار امامی زیدی بوده است؛ بنابراین میرزا بنویس دربار آل بویه در بغداد بوده است و نسخه دست نویس او از کتاب مقاتل الطالبین که درباره کشته شدگان آل ابیطالب بوده نزد شیخ مفید بوده که شیخ مفید در کتاب ارشادش تصریح می کند که نسخه دست نویس این شخص دست من است. در آنجا اشعار مدح علی اکبر را از شعرای زمان خود نقل کرده است که درباره بذل و بخشش و سخاوتمندی علی اکبر مخصوصا از جهت مهمانداری او ذکر شده است که خانه مفصل و مهمان های زیادی دارد. جزییاتی در این جهت در اشعار او منعکس شده است و هم شعر تاریخی است و شاعر هم برای آن زمان است اما این مهماندارخانه بودن مخصوصا در میان عرب از یک جوان کمتر از ۱۸ ساله و مجرد نمی تواند باشد و اینها نشانه ها و قراین همان است که لقب اکبر مطابق با واقع بوده و در روز کربلا نه ۱۸ ساله بلکه ۲۸ ساله و دارای همسر بوده است.

یوسفی غروی تصریح کرد: متن خبر معتبری از همان ابومخنف و به واسطه حشام کلبی و تاریخ طبری نقل شده است این است که ابن زیاد وقتی دید مردی در میان اسرای اهل بیت امام حسین(ع) است پرسید او کیست؟ گفتند علی بن حسین است و چون در لیست آمار شهدای کربلا امام علی بن حسین قبلا درج شده بود پس ابن زیاد تعجب کرد و پرسید مگر علی بن حسین را خدا در کربلا نکشته است و امام زین العابدین پاسخ فرمودند “کان لی أخ یقال له علی، أکبر منی قتله الناس ” یک برادر بزرگتر از خودم داشتم که او هم علی بود و مردم او را در کربلا کشتند که این رد حرف ابن زیاد بود که کشته شدن او را به خدا نسبت می داد. ابن زیاد هم خشمگین شد که چرا امام زین العابدین حرف او را رد کرده است و گفت جرات داری که جواب مرا رد کنی و امام زین العابدین استناد به آیه قرآن می کند ” اللَّهُ یَتَوَفَّى الاَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا” خدا جان ها را در وقت مرگ می گیرد یعنی هر جانی که در غیر وقت مرگ طبیعی گرفته شود منتسب به علل و عواملی است که انجام یافته است و نتیجه آن جان را قبل از رسیدن مرگ طبیعی خودش از او گرفته است”.

این کارشناس تاریخ اسلام بیان کرد: هیچ چیز موجب این نمی شود که معنای اکبر بر خلاف آن چیزی که هست، تعبیر شود بنابراین علی اکبر فرزند بزرگتر امام حسین(ع) بوده مگر اینکه عده ای به این استناد کنند که امامت به زین العابدین رسیده پس زین العابدین پسر بزرگتر بوده است در حالی که این معنا در هیچ آیه و روایتی وارد نشده است که امامت حتما باید به فرزند بزرگتر منتقل شود و یا کسی که امام شده حتما باید پسر بزگتر امام پیشین باشد؛ بنابراین علی بن حسینی که در کربلا شهید شده پسر بزرگتر و حدود ۲۸ ساله بود و ازدواج هم کرده بود اما پاسخ اینکه چرا این ازدواج شناخته شده نبوده، این است که عرب ها به ازدواج های با غیر عرب و مخصوصا با کنیزکان گرچه ازدواج اسلامی و شرعی بوده است و دنبال افتخارات موهوم به انساب و قبایل نبوده و دنبال تواضع کردن و فروتنی کردن در این امور بوده، چندان اعتنایی نمی کردند چون نام آن زن نام شناخته شده ای نبوده است.

یوسفی غروی در پایان خاطرنشان کرد: پس سن علی اکبر ۴-۳ با امام زین العابدین تفاوت داشته یعنی زین العابدین در کربلا حدود ۲۴ الی ۲۳ ساله بوده است که سال ۳۶ در مدینه منوره به دنیا آمده است. سالی که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) همراه با امام علی(ع) بدون خانواده به بصره عراق برای رویارویی فتنه طلحه و زبیر رفته بودند که خبر تولد او به بصره رسید و امام علی (ع) بصره را فتح کرد و وارد بصره شد و مادر امام زین العابدین یعنی شهربانو در مدینه بعد از اینکه او را به دنیا آورد از دنیا رفت و در بقیع دفن شد و بعد از اتمام جنگ جمل امام علی(ع) به سوی کوفه روانه شد و وقتی به کوفه رسید دستور داد خانواده امام علی(ع) و فرزندانش را از مدینه بیاوردند که البته شهربانو همسر امام حسین(ع) و شاه زنان همسر امام حسن(ع) هر دو در ایام نزدیک به یکدیگر فوت و در مدینه دفن شدند لذا کاروان امام علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) بدون این دو همسر به کوفه رسید.

9.     انتساب دختر ۳ ساله به امام حسین(ع) معتبر نیست و هیچ سند تاریخی ندارد

استاد حوزه و کارشناس تاریخ اسلام با بیان اینکه دختران امام حسین(ع) در کربلا به نام های سکینه و فاطمه بودند اظهار کرد: دختران امام حسین(ع) یکی ۱۲ ساله به نام فاطمه و یکی هم ۱۴ ساله به ام سکینه است و آنچه که بیشتر در مجالس و محافل ما شیعیان ایران خوانده می شود، طوری از حضرت سکینه صحبت می شود که گویا طفل کوچک ۴-۳ ساله ای بیشتر نبوده است و در وقت وداع امام حسین(ع) از امام حسین طلب کرده بنشیند و او را در دامن بگیرد و دست به سر او بکشد، همه اینها داستان ها بی سند و مدرک است و هیچ سند معتبری ندارد  و در هیچ کتاب کهنی چنین مطالبی نیامده است.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در گفت و گو با شفقنا اظهار کرد: فرزند سوم امام حسین(ع) در کربلا طفل شیرخوار ۶ ماهه به نام علی اصغر است. کهن ترین کتابی که نام این فرزند کوچک امام حسین(ع) را نقل کرده کتاب تذکره الخواص از سبط بن جوزی یعنی نوه دختری ابن جوزی به نام یوسف قزاوغلی است. این فرد تا زمانی که در بغداد بود به سبب مذهب جد مادری اش که تربیت شده در دست او بود به مذهب حنبلی بود چون شیخ عبدالرحمن حنبلی جوزی امام حنابله بغداد بود و بعد که از بغداد به دمشق منتقل شده چون مقرب در درگاه امرای وقت دمشق شده بود به تبع امرای دمشق، مذهب خود را از حنبلی به حنفی تغییر داد و کتاب هایی دارد از جمله کتاب تذکره الخواص که زندگانی اهل بیت(ع) را در این کتاب ذکر کرده است. از جمله از امام حسین(ع) و فرزندان او و در میان آنها علی اصغر را به این نام شمرده است.

او در ادامه افزود: فرزند سوم کوچک امام حسین(ع) در کربلا بنابر معروف مشهور با تیر حرمله یا هانی بن ثبیت حضرمی به شهادت رسیده که شاید این نام، نام دیگر حرمله باشد یا شاید دو نفر بودند که هر دو تیر انداخته اند که بر سر این مساله اختلاف است که تیر گوش تا گوش را برید یا گلو تا گلو را بریده پس شاید دو تیر بوده از دو شخص که به دو جای سر کودک اصابت کرده است. اما در خصوص نام او باید بگویم منابع کهن از او بیشتر به عنوان عبدالله فرزند امام حسین(ع) نام می برند و لذا بیشتر شیعه عرب او را به نام عبدالله رضیع یا عبدالله شیرخوان می شناسند. اما خبر معتبر در کیفیت شهید شدن این طفل کوچک به خبر معتبر از امام باقر(ع) در تاریخ طبری به نقل از مقتل حشام کلبی و او به نوبه خود به نقل از مقتل ابو مخنف آمده است که امام به شخصی از بنی اسد که به محضرش رسیده بود شاید از باب یادآوری مصیبت امام حسین(ع) فرمودند” می دانید ما در میان شما بنی اسد یک خون ریخته شده ای داریم” و اشاره به کشته شدن طفل شیرخوار امام حسین(ع) می کند اما نه به این گونه که حضرت او را به میان میدان می آورد بلکه امام حسین(ع) در همان دم در خیمه ها به عنوان وداع خم شدند که نوزاد را ببوسند که تیر آمد و طفل را شهید کرد.

این استاد تاریخ اسلام درخصوص دختران امام حسین(ع) در کربلا گفت: فرزندان دختر امام حسین(ع) یکی ۱۲ ساله به نام فاطمه و یکی هم ۱۴ ساله به ام سکینه است و آنچه که بیشتر در مجالس و محافل ما شیعیان ایران خوانده می شود، طوری از حضرت سکینه صحبت می شود که گویا طفل کوچک ۴-۳ ساله ای بیشتر نبوده است و در وقت وداع امام حسین(ع) از حضرت طلب کرده بنشیند و او را در دامن بگیرد و دست به سر او بکشد که همه اینها داستان های بی سند و مدرک است و هیچ سند معتبری ندارد و در هیچ کتاب کهنی چنین مطالبی نیامده است. بلکه طبق سند تاریخی معتبر یک دختر جوان بزرگ حدود ۱۴ ساله بوده و از سوی دیگر باز گمان می رود که فاطمه های دختر امام حسین(ع) دو تا بودند و گاهی از فاطمه کبری و فاطمه صغری نام برده می شود و اینکه فاطمه صغری در مدینه مانده چون علیل بوده و نمی توانسته با کاروان امام حسین(ع) به کربلا برود در صورتی که این هم باز هیچ سند و مدرک قابل اعتنایی ندارد و صرفا شهرت بی اساسی است و فاطمه دختر امام حسین(ع) یکی بیشتر نبوده که ۱۲ سال داشته است.

او ادامه داد: در مجلس یزید بن معاویه در شام یک شامی بلند شد به این خیال که آنها اسرایی هستند که به ملک یمین یعنی بردگی گرفته شدند و یزید می تواند یکی از اینها را به او ببخشد. روایتی از خود فاطمه است که در همان مقتل صحیح ابومخنف آمده است که در مقتل حشام، شیخ طبری و کتاب ارشاد شیخ مفید هم آمده است که در یکی از آنها فاطمه بنت الحسین، به اشتباه به نام فاطمه بنت علی معرفی شده در حالی که فاطمه ۱۲ ساله نمی تواند بنت علی باشد چون علی (ع) بیش از ۲۰ سال پیش به شهادت رسیده است و بنابراین اشتباه لفظی است اگر هم کسی فاطمه بنت علی گفته به اعتبار این بوده که عرب ها  خیلی در نسبت مسامحه می کردند و به تبعِ شهرت بیشتر، نوه را به جد نسبت می دادند مثلا به جای فاطه بنت الحسین فاطمه بنت علی گفته شده است. از فاطمه دختر امام حسین نقل شده است که می گوید من گمان کردم یزید حق دارد ما را به بردگی بگیرد و به بردگی بدهد و لذا به دامن عمه ام حضرت زینب پناه بردم و حضرت زینب(س) جواب یزید را داده که شرعا برای تو تملک ما جایز نیست و یزید ناراحت شد و گفت من اگر می خواستم چنین کاری بکنم می توانستم و حضرت زینب در جواب می فرماید ” مگر اینکه از دین اسلام به درآیی و به دینی جز دین اسلام وارد شوی” و یزید از این جهت ناراحت می شود و جسارت می کند که پدرت علی و برادرت حسین از دین خارج شدند که البته متاسفانه ناروا و ناسزا گویی است. مثلا می خواهد ادعا کند ما متولیان دین هستیم و چون آنها علیه ما خروج کردند و با ما جنگیدند پس اسلام دین ماست و آنها از اسلام خارج شدند در صورتی که حضرت زینب پاسخ داد که “اگر مسلمانی و اگر هدایت به اسلام شده باشی، به دین ما، پدرم و جدم پیامبر هدایت شده ای”.

یوسفی غروی در پایان خاطرنشان کرد: بالاخره این سرگذشت فرزندان امام حسین(ع) است و دختر دیگری به امام حسین نسبت داده شده است به نام رقیه در صورتی که در کتاب کامل بهایی که چندان اعتباری ندارد اما این خبرش نزدیک ترین خبر است که در این مورد قابل پذیرش است که دخترک کوچک ۴ ساله از خاندان حسین (ع) در شام در کاخ یزید نیمه شب برخاست و بهانه پدر می کرد و یزید پرسید و گفتند چنین است و یزید دستور داد سر بریده پدر را برایش ببرند و او وقتی سر را دید رنجور (بیمار) شد و ۴-۳ روز بعد فوت کرد نه در اینکه در خرابه باشند بلکه در کاخ خود یزید بودند و این خبر را از رساله ای به نام رساله الحاویه در مذمات معاویه از شخصی به نام ابوالقاسم مومونی نقل می کند که شاید از نوادگان مامون عباسی بوده که یزید را مذمت کرد و به عنوان مذمت یزید می گوید یزید یک چنین قساوتی داشت که این سر بریده را با آن وضعیت بریدگی اندام های صورت دستور داد بیاورند و این را باز همان سبط ابن جوزی در کتاب تذکره الخواص خود به نقل از مورخ معروف واقدی متوفی ۲۰۴ هجری نقل کرده است.

10.                        تمامی شهدای کربلا در فاصله طلوع آفتاب تا ظهر عاشورا به شهادت رسیدند

استاد حوزه و کارشناس تاریخ اسلام اظهار کرد: اینکه در ایام دهه محرم در هر شبی نام یکی از اصحاب، یاران و هاشمیان برده می شود و به نام او مجلس آن شبانه روز انجام می شود مثلا تاسوعا را به نام حضرت عباس اختصاص دادند، معنایش این نیست که حضرت عباس روز تاسوعا به شهادت رسیده و امام حسین(ع) در روز عاشورا به شهادت رسیده باشد بلکه همه اینها یک روزه و بلکه حتی می توان گفت در حدود نیم روز از اوایل طلوع آفتاب تا اوایل بعد از ظهر و بعد از نماز ظهر شهید شدند.

آیت الله محمد هادی یوسفی غروی در خصوص حوادث روز عاشور گفت: در سخن ها یا گفته های گذشته مطرح شد که امام حسین(ع) روز دوم ماه محرم الحرام دهه عاشورا به سرزمین کربلا رسید و سبب توقف او در سرزمین کربلا، رسیدن نامه از سوی ابن زیاد به حر ریاحی بود که او را ملزم می کرد که امام حسین (ع) را به نزول اجباری در سرزمین کربلا مجبور کند و حر ریاحی هم چنین کرد بنابراین به دستورِ رسیده از ابن زیاد در روز دوم محرم، امام حسین (ع) بالاجبار در سرزمین کربلا پیاده شد. در نیمروز نهم محرم یعنی در نیمروز تاسوعا، شمربن ذی الجوشن به عنوان فرمانده چهار هزار نیروی پیاده نظام به کربلا رسید و نامه ای از ابن زیاد برای فرمانده قبلی یعنی عمر سعد داشت که او هم فرمانده چهار هزار نیروی دیگر بود اما نه پیاده نظام بلکه سواره نظام. همچنین به اضافه هزار سواره نظام دیگر که پیش از ابن سعد همراه حر بودند اما وقتی با عمر سعد ملاقات کرد آنها نیز تحت مأموریت عمر سعد قرار گرفتند. در این نامه جدید ابن زیاد، که از دست شمر به عمر سعد رسیده بود او را ملزم می کرد که یا کار را با امام حسین(ع) یکسره کن یا اگر حاضر نیستی، کار را به حامل این نامه یعنی شمربن ذی الجوشن منتقل کن و ما به او دستور خود را داده ایم و او می داند چه کند.

او ادامه داد: شمربن ذی الجوشن نامه را به عمر سعد داد و آن نامه خوانده شد و عمر سعد گفت؛ من خودم کار را انجام می دهم و تو به همان مأموریت خود بر همین چهارهزار پیاده نظام و مباشر میدان کارزار باش. بر حسب این استعجال ابن زیاد، عمر سعد همراه با شمربن ذی الجوشن با نیروهایشان ظهر عاشورا به سوی خیمه های امام حسین(ع) روانه شدند و حضرت زینب(س) به حضور امام حسین (ع) رسید و عرض کرد، دشمنان در حال نزدیک شدن هستند و امام حسین(ع) حضرت ابوالفضل را فرستاد تا ببیند چه خبر است. حضرت ابواالفضل با حدود ۲۰ نفر از اصحاب امام حسین(ع) رفتند تا از اوضاع با خبر شوند. از جمله این افراد حبیب بن مظاهر اسدی پیرمرد ۸۰- ۷۰ ساله از بزرگان قبیله بنی اسد در کوفه و «مسلم بن عوسجه اسدی» که پسرعموی حبیب بن مظاهر شمرده می شد و او هم از قاریان معروف و معلمان قرائت قران در مسجد جامع کوفه و از بزرگان بنی اسد و مأموریت جمع مال و سلاح برای مسلم بن عقیل در کوفه را داشت و همچنین با «زهیربن قین بجلی» در کوفه با حضرت همراه شد که عده زیادی از آنها در جنگ صفین بر سر دوراهی، از امام علی(ع) جدا شده بودند و عمدتا در سرزمین موصل در مرز عراق و شام ماندند و به معاویه هم چندان ملحق نشدند.

یوسفی غروی بیان کرد: بنابراین بر سر فتنه ای که معاویه به عنوان عهدی از بنی امیه و عموزادگان خلیفه سوم داشت، خود را ولی دم و صاحب خون خلیفه سوم می دانست و امیرالمومنین را به این دلیل متهم می کرد که کسانی که عثمان را محاصره کردند تا او را با ضربات به قتل رساندند، چون بعد از قتل خلیفه سوم، دور علی(ع) را گرفتند و با او بیعت کردند و حضرت آنها را از خود دفع نکرد و بیعت آنها را در نهایت پذیرفت بنابراین معاویه آن را دلیل قرار می داد و اعلام می کرد امام علی(ع) مسوول ریخته شدن خون عثمان است و باید آنها را از خود دور کند و آنها را به ما تحویل دهد تا به قصاص خون خلیفه سوم مجازات شوند و بر این اساس جنگ جمل را با همراهی طلحه و زبیر و عایشه با حدود ۱۰ هزار کشته  برپا کرد و بعد که جنگ جمل با امام علی(ع) به جایی نرسید و مغلوب شدند و امام علی بر جنگ غالب شد لذا این بار خود معاویه پرچم را برداشت و جنگ یک سال و نیمه صفین را بر پا کرد.

این کارشناس تاریخ اسلام تصریح کرد: زهیربن قین بجلی بر سر دوراهی بین علی و عثمان، عثمان را برگزید یعنی قائل به حقانیت عثمان بود و لذا به عنوان عثمانی شناخته می شد اما در میان راه با امام حسین(ع) ملاقات کرد و با سخنان امام حسین(ع) به یاد حدیثی که از پیامبر(ص) در مورد امام حسین و سرزمین کربلا شنیده بود افتاد و همین کافی بود که هدایت و منتقل به طرف امام حسین(ع) شود و از قهرمانان کوفه شمرده می شد یعنی قهرمان معادل با هزار تن. بالاخره اینها در برابر عمربن سعد، شمربن ذی الجوشن و دیگر یاران و اصحاب لشکریان امویان که در کربلا بودند، ماندند. و ابوالفضل برگشت امام حسین را از حرف آنها مطلع کند و امام حسین(ع) از او خواست که برگردد و این یک شب عاشورا را از آنها مهلت بخواهد و حضرت عباس بازگشت و این یک شب را از آنها مهلت خواست و آنها این مهلت را دادند تا فردای صبح کار را با امام حسین(ع) یکسره کنند. صبح عاشورا امام حسین بعد از نماز صبح، اصحابش را به صورت نظام مند یعنی تقسیم های معروف در میان لشکریان انجام داد که البته این تقسیم بندی عمدتا برای لشکرهای بزرگ بود اما امام حسین(ع) حتی برای لشکر ۷۲ تنی اصحاب و یاران و هاشمیان این تقسیم بندی را انجام داد. یعنی قسمتی را به عنوان قلب لشکر،  قسمتی را به عنوان دست راست و یک قسمت را به عنوان دست چپ و قسمتی را هم به عنوان موخره تعیین کرد و پرچم را به دست برادر بزرگوارش حضرت عباس داد و جنگ شروع شد. به این صورت که عمرسعد به میدان آمد و دید امام حسین(ع) آرایش نظامی به خود گرفته است و این کار کافی بود  که بفهمد گزینش نهایی امام حسین(ع) یعنی بیعت کردن و تسلیم شدن به دستور ابن زیاد نیست بلکه در مقابل این مسأله، گزینه نهایی او شهادت است.

او ادامه داد: برای اینکه پیش عبیدالله بن زیاد عنوان شود شروع گر جنگ با امام حسین(ع) عمرسعد بوده و در این جهت سردی و کوتاهی نداشته بنابراین یک تیری در میان کمان گذاشت و به سوی امام حسین(ع) و خیمه های حضرت روانه کرد و البته وقتی که عمرسعد این تیر را زد عده زیادی از تیراندازان لشکر به دنبال او تیرهای زیادی را به سوی اصحاب امام حسین(ع) روانه کردند که امام حسین مکرر روی سنت اسلامی اصیل جدش می فرمود که “من شروع کننده جنگ نخواهم بود” اما وقتی عمرسعد آن را شروع کرد و به دنیال او لشگریانش، حضرت فرمود اینها نامه های دشمن شماست که کارزار را شروع کردند اینک به دفاع از خود برخیزید. اول دو حمله متوالی بر اصحاب امام حسین یعنی حمله های دسته جمعی انجام گرفت که شاید در هر حمله ای حدود ۲۰ نفر از اصحاب امام حسین(ع) شهید شدند یعنی نزدیک به ۴۰ نفر از اصحاب امام یک جا در این حمله دسته جمعی شهید شدند و باقی مانده حدود سی و چند نفر بودند که اینک دیگر عمر سعد پذیرفت که جای حمله دسته جمعی نیست و خوب است از این به بعد حمله تن به تن صورت بگیرد. بنابراین حمله تن به تن صورت گرفت که باقی یاران و اصحاب امام به خاک شهادت افتادند و نوبت به هاشمیان رسید و نخستین شخص از بنی هاشم حضرت علی اکبر فرزند ارشد امام بود و بعد فرزندان امام حسن(ع) هستند یعنی سه تن از فرزندان امام هستند که بزرگترین و معروف ترین آن حضرت قاسم بود که به شهادت رسید.

یوسفی غروی گفت: بعد از او، بقیه هاشمیان یعنی اولاد عبدالله جعفر که پسرعموی امام حسین و داماد امام علی(ع) بود به شهادت رسیدند. همراه با حضرت زینب یکی از فرزندان عبدالله بن جعفر، به نام عون  بود که پسری ۱۲ ساله بیشتر نبود و برادرش از زن دیگر عبدالله بن جعفر بود یعنی عبدالله دو زن دیگر همراه با زینب داشت یکی جمانه و دیگری خوصاء و این پسر یکی از فرزندان آن دو زن دیگر بود که همراه با امام حسین به کربلا آمده بود که به شهادت رسید. البته نه به صورت مبارزه تن به تن بلکه به صورت تیراندازی در کنار خیمه ها به شهادت رسید و دیگر فرزندان امام علی(ع) یعنی سه برادر حضرت عباس به نام های عبدالله، جعفر و عثمان به شهادت رسیدند و نهایتا حضرت عباس همراه با امام حسین سوار بر اسب به سمت مشرعه فرات رفتند و میان آنها فاصله انداختند و ابوالفضل جدای از برادر به شهادت رسید و در آخر امام حسین شهید شد. البته در این میان چون اذان ظهر شده بود یعنی در فاصله بین دو حمله دسته جمعی اولی و مبارزه تن به تن عهدی از اصحاب که از اصحاب پیامبر بود به نام ابوثمامه همدانی رو به آسمان کرد و به امام حسین گفت؛ وقت نماز است خوب است نماز را با هم بخوانیم و امام حسین(ع) هم نظری به آسمان کرد و فرمود به یاد نماز انداختی خدا شما را از نمازگزاران بشمارد چند نفر از شما مهلت بخواهند تا ما بتوانیم نماز بخوانیم و چند نفری جلوی امام حسین(ع) به عنوان سپر تیرها در مقابل امام ایستادند که دو رکعت نماز خواندند که این نماز، نماز خوف یا قصد بوده، مشخص نیست چون حضرت قصد ۱۰ روزه در کربلا را نداشتند در واقع نمی دانستند آیا به ۱۰ روز می رسد یا نه که آخر نرسید و چون قصد اقامت ۱۰ روزه نداشتند پس نمازشان تمام نبود، شکسته بود و نماز ظهر را دو رکعت با اصحاب شان خواندند و بعد مبارزه تن به تن شروع شد و اصحاب تمام شدند و بنی هاشم به شهادت رسیدند و نوبت به خود امام حسین رسید.

یوسفی غروی در پایان خاطرنشان کرد: بنابراین اینکه در ایام دهه در هر شبی نام یکی از اصحاب و یاران یا هاشمیان برده می شود و به نام او مجلس آن شبانه روز انجام می شود مثلا تاسوعا را به نام حضرت عباس اختصاص دادند معنایش این نیست که حضرت عباس روز تاسوعا به شهادت رسیده و امام حسین(ع) در روز عاشورا به شهادت رسیده باشد. بلکه همه اینها یک روزه و بلکه حتی می توان گفت در حدود نیم روز از اوایل طلوع آفتاب تا اوایل بعد از ظهر و بعد از نماز ظهر شهید شدند. یعنی همان طور که در تعریف ها گفته می شود در عصر عاشورا جنگ تمام شد و حمله به خیمه های امام حسین(ع) انجام گرفت و بعد فردای آن روز یعنی اوایل روز یازدهم محرم، یک روز بعد از عاشورا اهل بیت امام حسین(ع) را به عنوان اسیر دستگیر کردند و سوار مرکب های بی محمل و بی کجاوه کردند بر روی شتران لخت نشاندند و به سوی کوفه یعنی ۸۰ کیلومتری کربلا به سوی کوفه برگشتند و بعد از کوفه به شام و بعد از شام برای زیارت اربعین به کربلا، سه روز در کربلا ماندند و بعد از آن به همراه زین العابدین به مدینه جدشان حضرت محمد(ص) بازگشتند اما همه خانه های بنی هاشمی که همراه امام حسین بیرون رفته بودند خراب شده بود. طبق مقررات آن زمان هر کس در حال جنگ از مکان خودش به صورت مسلحانه با نیت جنگ مسلحانه با نظام حاکم بیرون رود خانه اش را خراب می کردند بنابراین خانه های امام حسین(ع) و بنی هاشم را خراب کرده بودند پس امام زین العابدین وقتی به مدینه برگشت بیرون مدینه تا مدت ها چادر زده بود و زندگی می کرد تا خانه هایشان را ترمیم کردند و مجددا ساختند که البته بیشترین کسی که نقشی در اعاده ساخت خانه های هاشمیان در مدینه داشت مختاربن ابی عبیده ثقفی بود.

منتشر شده در ویژه نامه محرم
چهارشنبه, 01 دی 1389 20:51

عزاداری ما باید تصفیه شود

آیت الله سید روح الله خاتمی
مجموعه حاضر گزیده‌ای از سخنان آیت‌الله سیّد روح‌الله خاتمی را در دهة اول انقلاب اسلامی كه در دیدارها و خطبه‌های نماز جمعه ایراد كرده‌اند، دربر دارد و می‌توان آن را به‌منزلۀ چكیده و عصاره‌ای از دیدگاه‌ها و اندیشه‌های وی دربارة حادثة عظیم كربلا و ماهیت قیام حضرت سیدالشهداء )ع( دانست

كربلا
◄ حادثه عظیم و پرشكوه كربلا از حوادثی است كه تاكنون تاریخ نظیر آن را ندیده و تا دنیا هست هیچ نهضت، انقلاب و حادثه‌ای نظیر و شبیه كربلا رخ نخواهد داد.
◄ ارزش شهادت شهدای كربلا به این است كه شهادت‌شان را آگاهانه برگزیدند.
محرّم
◄ اگر عزاداری‌های ما حقیقی باشد، از هر عبادتی بالاتر است.
◄ باید مراقب برداشت‌های وارونه از عزاداری‌های سیدالشهداء(ع) باشیم.
◄ برای درك فلسفه و ماهیت قیام سیدالشهدا(ع)، باید تاریخ جاهلیت قبل از اسلام، تاریخ اسلام و تاریخ بعد از اسلام را تا زمان حضرت سیدالشهدا(ع) مطالعه كرد.
◄ بسیاری از سنت‌هایی كه مردم هنگام عزاداری انجام می‌‌دهند، عادت‌هایی خلاف شرع هستند كه زدودن آن‌ها به سال‌ها وقت و صرف هزینة فراوان از سوی علما نیاز دارد.
◄ تحریفاتی كه دشمنان آگاه و دوستان ناآگاه سیدالشهداء(ع) بر قضایای محرم وارد كرده‌اند،‌باعث انحراف اذهان سادة مردم شده، بر هدف عظیم حضرت امام حسین(ع) خدشه وارد كرده است.
◄ خداوند به خاطر اشك ریختن برای سیدالشهداء(ع) گناهان كسی را نمی‌آمرزد، اشك ریختن اگر به توبة حقیقی نینجامد، رنج بیهوده و زحمت بی‌فایده است.
◄ خیلی ناگوار است كه دهه محرم بگذرد و انسان توفیق هیچ اظهار ادب و توسلی را به دست نیاورد.
◄ در جریان حوادث محرم كه به عاشورا ختم شد، همه‌جور تظاهرات، تبلیغات و افشاگری هنرمندانه دیده می‌شود.
◄ در زمان قیام ابی‌عبدالله(ع)، اصلا احكام اسلامی، اخلاق اسلامی و روح اسلامی وجود نداشت. بچه‌ها و جوانانی كه تربیت شده بودند، همه‌شان تربیت شده روش بنی امیه بودند.
◄ دستگاه عزاداری محرم چنان آغشته به تحریفات و كجی‌هاست كه سال‌ها طول می‌كشد تا بزرگان دین بتوانند آن‌ها را از بدنة آن بزدایند.
◄ ذكر فضایل جعلی به جای فضایل حقیقی درباره قیام عاشورا به اسلام لطمه می‌زند و سبب سوءاستفاده دشمنان می‌شود.
◄ روضه‌خوانی‌های مشحون از دروغ بزرگ‌ترین ضربه‌ها را به هدف سیدالشهدا(ع) از قیام كربلا وارد كرده است.
◄ شأن محرم در تحلیل هدف شهادت ابی عبداله (ع) است.
◄ شكل عزاداری‌های ما در محرم باید تصفیه شود تا ناراستی‌ها از آن زدوده گردد.
◄ عبادتی بالاتر و عظیم‌تر و پرثمرتر برای دنیا و آخرت انسان از عزاداری برای حضرت سیدالشهدا(ع) نیست.
◄ عزاداری برای حضرت سیدالشهداء(ع) مهم‌ترین مسئلة اسلامی و عامل زنده نگه داشتن اسلام است.
◄ عزاداری برای حضرت سیدالشهداء(ع) و یارانش صرفاً اشك ریختن و سینه زدن و شركت در هیأت‌ها و دسته‌جات نیست، بلكه عزاداری باید به گونه‌ای باشد كه روح عزادار به روح سیدالشهداء(ع) متصل و از چشمة جوشانش سیراب شود.
◄ عزاداری برای سیدالشهداء(ع) و یارانش عملی مستحب با ثوابی عظیم،‌حتی بیش‌تر از برخی واجبات، است اما مراقب باشید به خاطر انجام این مستحب،‌عمل حرام مرتكب نشوید.
◄ عزاداری‌های محرم باعث تداوم زندگی شیعه و زندگی اسلام است.
◄ مراقب باشیم عزاداری‌هایمان با معصیت همراه نشود كه در این صورت، اجر و ثوابش یكسره ضایع و تباه خواهد شد.
◄ هیأت‌های عزادارای را به گونه‌ای برپا كنید كه اگر حضرت سیدالشهدا(ع) در میان‌تان حاضر شود، شرمنده نشوید و مورد تأیید آن حضرت قرار گیرید.
حسین بن علی(ع)، امام سوم
◄ ابی‌عبدالله مكتبی تأسیس كرد كه اسلام را نجات داد و آزادی را در جهان اعلام كرد.
◄ ابی‌عبدالهی(ع) با شهادتش همه كمالات انسانیت را، همه فضایل را، همه حق‌پرستی را، همه توحید را، همه حقایق را، عقل كامل را و همه چیز را به نمایش گذاشت.
◄ ابی‌عبدالهی(ع) در صحنه كربلا روحیه اسلام را مجسم می‌كند.
◄ از روز اول قیام حسینی تا روز عاشورا تا گودال قتلگاه همه كلمات ابی عبدالله مثل آتش بر فرق دشمنان اسلام بارید و مثل نور و آب زلال بر قلب اشخاص طالب حق و ایمان ریخته شد.
◄ از همان لحظه‌ای كه حضرت امام حسین(ع) از مدینه حركت كرد، نقشه‌اش این بود كه شهادت خودش را به صورتی دربیاورد كه نشود آن را پنهان یا فراموش كرد.
◄ اصحاب امام حسین(ع) در كربلا بر اصحاب همه انبیا و امامان فضیلت دارند.
◄ اگر ابی‌عبدالله(ع) دعوت كوفه را قبول نكرده بود، نهضتش شكست خورده بود زیرا بعدها تاریخ می‌گفت كه ای پسر پیغمبر(ص)، اهل كوفه كه اصحاب پدرت بودند و آن همه التماس كردند كه بیا و ما تو را یاری می‌كنیم و اسلام را از دست یزید نجات می‌دهیم، چرا قبول نكردی؟
◄ اگر امام حسین(ع) و اصحابش در كربلا كشته نمی‌شدند و از تشنگی و گرسنگی می‌مردند، پیام عاشورا به درستی منتقل نمی‌شد.
◄ اگر بگوییم كه امام حسین(ع) خواست حكومت تشكیل بدهد اما نتوانست و كشته شد، مقامش را تنزل داده‌ایم.
◄ اگر حضرت امام‌حسین(ع) قیام نكرده بود، مردم اسلام را از اعمال یزید و معاویه می‌شناختند.
◄ اگر حضرت امام حسین(ع) به جای شهادت، در مدینه یا مكه ترور می‌شد، هیچ اثری نداشت.
◄ اگر در كلمات و رفتارهای سیدالشهدا(ع) دقت كنیم، می‌بینیم كه مجموعه كاملی از اخلاق اسلامی شامل ناموس‌پرستی و صبوری و استقامت و حكمت و شجاعت را دربر می‌گیرد.
◄ اگر شهادت حضرت سیدالشهدا(ع) نبود، به خدا قسم چهره اسلام به كلی بر اهل عالم مخفی مانده بود و اگر یكسره سقوط نكرده بود، با چهره كریهی در میان مردم معرفی می‌شد.
◄ امام حسین(ع) با شهادتش دستگاهی را ایجاد كرد كه اسلام را بیمه كرد.
◄ امام حسین(ع) حتی یك قطره از خون گلوی علی اصغر(ع) را نگذاشت هدر برود و اثرش هنوز باقی است.
◄ امام حسین(ع) در قضیه شهادتش حفظ احترام كعبه را به مسلمانان آموخت.
◄ امام حسین(ع) طرح شهادتی را چید كه مانند بمب عالم را تكان داد كه هنوز هم آثارش پابرجاست.
◄ امام حسین(ع) مكتب شهادت را در دنیا تأسیس كرد؛ مكتبی كه تا روز قیامت پابرجا خواهد بود.
◄ امام حسین(ع) نخبه‌هایی را برگزید كه دارای ایمان كامل، توحید كامل و از خودگذشتگی كامل باشند تا شایسته و لایق همكاری با او باشند.
◄ امام حسین(ع) هیچ چاره‌ای نداشت جز این‌كه شهادت مظلومانه را برگزیند زیرا كشته شدن در مدینه یا مكه هرگز برای هدفش كفایت نمی‌كرد.
◄ انسان باید تأسی كند به حضرت امام حسین(ع) یعنی حتی اگر قرار است بمیرد و كشته شود، تا دم آخر وظایفی كه بر او محول است، به نحو احسن انجام دهد.
◄ انقلابی كه امام حسین(ع) رقم زد، نه پیش از او سابقه داشته نه پس از او تكرار خواهد شد.
◄ بیعت كردن ابی‌عبدالله(ع) با یزید معادل با امضای سقوط اسلام بود.
◄ بیعت نكردن حضرت سیدالشهدا(ع) با یزید تكلیف شخصی‌اش بود و جنگیدن و شهید شدن تكلیف اجتماعی.
◄ تشكیل حكومت در قضیه قیام حضرت سیدالشهدا(ع) موضوعیت ندارد، بلكه آن‌چه مهم است، روشنگری آن حضرت است.
◄ جوانمردی حسین(ع) تا آن‌جاست كه چون خودش هم از امضاكنندگان صلح‌نامه امام حسن(ع) با معاویه بود، تا زمانی كه معاویه زنده بود علیه او اقدامی نكرد.
◄ چراغی كه امام حسین(ع) روشن كرد همان شهادتش است، اما نه شهادت معمولی.
◄ حسین(ع) با خون خود اعلامیه داد كه ذلت را نباید پذیرفت.
◄ حسین(ع) می‌خواست كاری جهانی بكند و سرمشقی به همه عالم بدهد.
◄ حضرت ابی‌عبدالله(ع) در یك صبح تا ظهر عاشورا توحید، صبر، استقامت و مردانی را عملاً جلوه داد.
◄ حضرت ابی‌عبدالله(ع) همه فرایض و مستحبات اسلامی را در روز عاشورا به نمایش گذاشت.
◄ حضرت امام حسین(ع) در كربلا به همه ما معنویت، شجاعت، عبادت و ناموس‌پرستی را یكجا درس داد.
◄ حضرت امام حسین(ع) اسلام حسینی را در برابر اسلام یزیدی زنده كرد.
◄ حضرت امام حسین(ع) با شهادت خود مردم خواب‌آلوده را بیدار كرد.
◄ حضرت امام حسین(ع) تنها یزید را نمی‌خواهد رسوا كند، بلكه می‌خواهد بگوید كه نهضتش برای این است كه اگر كسی مثل یزید بر جامعه اسلامی حكومت كند، اسلام نابود است.
◄ حضرت امام حسین(ع) در قیام مسلحانه مثل جسم بسیار بزرگی بود كه در دریای ساكت اجتماع آن زمان قرار گرفت و آن را مواج كرد.
◄ حضرت امام حسین(ع) كسانی را برای همراهی خود برگزید كه می‌دانست لیاقت شهادت را دارند.
◄ حضرت امام حسین(ع) هرگز نگفت كه ای مردم من علیه یزید قیام كردم تا به خلافت برسم، بلكه ‌فرمود من آماده مرگ هستم، من زیربار ذلت نمی‌روم. این بزرگ‌ترین درس تاریخ است.
◄ حضرت سیدالشهداء(ع) با جامعه‌ای مواجه بود كه به ظاهر اسلامی بود ولی اصلا اثر و نشانه اسلام در آن جامعه نبود.
◄ خدا می‌داند كه اگر شهادت حسین(ع) نبود، اصلا نامی از اسلام نبود.
◄ خطبه‌ای كه سیدالشهدا(ع) در شب عاشورا قرائت كرد، آزمونی برای صبر و وفاداری و ایمان بود.
◄ خون سیدالشهداء(ع) موتور محرك رزمندگان در شب‌های عملیات بود.
◄ در روز عاشورا حسین(ع) دو تابلو رسم كرد: یكی نمایشگر اسلام حقیقی و ناب یكی هم نمایشگر اعمال و افعال خلاف انسانی دشمنان اسلام.
◄ درست است كه امام حسین(ع) حكومت اسلامی تشكیل نداد، اما كاری كرد اثرش بزرگ‌تر و ماندگارتر از تشكیل حكومت بود.
◄ دعوت ابی‌عبدالها(ع) برای قیام دعوت برای رسیدن به قدرت نیست، دعوت به شهادت است.
◄ رجزها و خطبه‌هایی كه ابی‌عبدالله در روز یا شب عاشورا خوانده، سراسر پند و نصیحت و حماسه و تربیت است.
◄ رفتار امام حسین(ع) و رفتار دشمن در صحنه كربلا نشان‌دهنده تفاوت مكتب حسینی و مكتب یزیدی است.
◄ فضیلت زیارت حضرت سیدالشهداء(ع) و گریه بر شهادتش از همه‌چیز بیش‌تر است.
◄ سراسر نهضت حسینی درس احسان و گذشت است.
◄ شهادت ابی‌عبداللله(ع) مسئله مظالم بنی‌امیه را زنده نگهداشت.
◄ اگر شهادت ابی‌عبدالله(ع) نبود، زمینه كار ائمه فراهم نبود.
◄ شهادت ابی‌عبدالله(ع) عملی بود كه نظر تمام ادیان، لامذهبان، مورخین و دانشمندان عالم را به خود جلب كرد.
◄ شهادت ابی‌عبدالله(ع) مردم مسلمان را بیدار كرد.
◄ شهادت حسین بن علی(ع) شوكی بر عالم اسلام وارد كرد و آن را از مرگ حتمی نجات داد.
◄ شهادت حسین(ع) سرمشق كامل و جالبی برای همه عالم است.
◄ شهادت حضرت ابی‌عبدالله(ص) معلول حوادثی بود كه از صدر اسلام آغاز شد.
◄ قیام امام حسین(ع) سبب شد تا حكومت بنی‌امیه و بنی‌عباس به حساب اسلام گذاشته نشود.
◄ قیام حسین(ع) تا قیامت جریان دارد.
◄ قیام حضرت سیدالشهدا(ع) از لحظه بیعت نكردن با یزید شروع شد.
◄ قیام مسلحانه امام حسین(ع) برای تشكیل حكومت اسلامی نبود زیرا زمینه‌اش فراهم نبود، بلكه قیام او زمینه تشكیل حكومت اسلامی را برای اعصار بعد فراهم ساخت.
◄ ما هر چه داریم، از مجالس عزاداری حسین(ع) است.
◄ مصلحت‌جویان و نصیحت‌كنان حسین(ع) را به بیعت با یزید توصیه می‌كردند اما حسین(ع) كسی نبود كه سند از بین رفتن اسلام را امضا كند.
◄ نخستین نتیجه قیام حضرت سیدالشهدا(ع) رسواكردن جبهه كفر و نفاق بود.
◄ نهضت حضرت سیدالشهداء(ع) باعث بقا و پیشرفت اسلام و سرمشق شد برای هر كسی كه می‌خواهد ترویج اسلام كند.
◄ هدفی كه حسین بن علی(ع) از قیام خود داشت بسیار فراتر از تشكیل حكومت بود، او در پی نمایاندن حقیقت دین بود.
◄ همه حركات، رفتارها و گفتارهای سیدالشهدا(ع)، از ابتدای حركتش از مدینه تا روز عاشورا، نشان می‌دهد كه مبتنی بر نقشه از قبل طرح شده عمل كرده است.
◄ همه كلمات ابی‌عبدالله(ع) در كربلا حماسه است.
◄ هیچ‌كس در دنیا به اندازه حسین(ع) بر كشته شدنش یقین نداشته است.
◄ وقتی امام حسین(ع) از مدینه به سوی كوفه حركت كرد، همه كسانی كه بر سر راهش قرار گرفتند او را از رفتن به كوفه نهی كردند، اما امام فقط می‌فرمود: «من باید بروم، آن‌چه خدا بخواهد می‌شود».
◄ ارزش شهادت سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا به كلماتش در خطبه‌ها، به روحیه اصحابش و به صبوری زینب پس از عاشورا است.
◄ این‌كه گفته شود حسین(ع) كشته شد برای كفاره گناهان امت، جز ترویج گناه نیست.
◄ در هیچ‌یك از خطبه‌هایی كه حضرت سیدالشهداء(ع) بین راه كربلا یا در صحرای كربلا ایراد فرمود، اثری از ضعف و عجز دیده نمی‌شود، برای این‌كه او از همان ابتدا می‌‌دانست چه می‌‌كند و چه چیزی در انتظارش است.
◄ شهادتی مانند شهادت ابی‌عبدالهء(ع) نخواهد آمد.
◄ قدم به قدم حركت ابی‌عبدالله(ع) از مكه تا كوفه همه‌اش نمایش جوان‌مردی، توحید، عرفان، راضی به رضای قضاء خدا بودن، صبر، شهامت و شجاعت است.
◄ مظلومیت حسین(ع) افكار همه عالم را در طول تاریخ متوجه كرد به این‌كه مكتب اسلام كه جدش پیغمبر(ص) آورده، اصلا متباین است با آن‌چه به نام خلافت اسلامی عمل می‌كنند.
◄ معجزه شهادت ابی‌عبدالهن همین است كه بعد از شهادتش هر چه دشمنان سعی كردند كه این قضیه در تاریخ فراموش شود، نتوانستند.
◄ شهادت ابی‌عبدالله(ع) پشتوانه‌ای شد برای معرفی مكتب اسلام در عالم.
◄ نهضت حضرت سیدالشهداء(ع) دائماً در جریان تاریخ با مردم پیش می‌آید و روزبه‌روز هم جدیدتر و عظیم‌تر می‌شود و روزبه‌روز هم عظمتش بیش‌تر برای مردم آشكارا می‌شود.
◄ معجزه دیگر قیام حضرت سیدالشهداء(ع) این است كه هیچ‌یك از دروغ‌ها و خرافاتی كه دوستان حسین(ع) به او بستند، نتوانست آن را نابود كند.
زینب بنت علی (س)
◄ حضرت زینب (س)، سر خیل انقلابیون عالم هستند.
◄ بهترین نمونة تجاهل عارف همان تجاهل زینب در قتلگاه است.
◄ پایه زیارت را حضرت زینب خاتون(س) در گودال قتلگاه گذارد.
◄ پایه عزاداری حسین(ع) را حضرت زینب(س) در گودال قتلگاه گذارد.
◄ حضرت ابی‌عبدالله(ع) در شب عاشورا زینب را چنان آماده كرد كه در عصر عاشورا دیگر گریه زینب گریه عادی نیست، گریه تبلیغ اسلام است.
◄ دربارة زینب كاری جز سر فرود آوردن و تعظیم نمی‌توان كرد زیرا ایشان مكمل هدف حضرت سیدالشهدا(ع) بودند.
◄ زینب بعد از عاشورا، غیر از زینب قبل از عاشورا است.
◄ گفت‌وگوی حسین(ع) با زینب در شب عاشورا سبب شد تا زینب شب عاشورا با زینب روز عاشورا و پس از عاشورا از زمین تا آسمان فرق كند.
◄ پسندیده‌ترین خصلت مؤمن آن است كه هر قدمی كه برمی‌دارد و هر اندیشه‌ای كه از سر می‌گذراند، همراه با ژرف‌نگری باشد.
علی بن حسین(ع)، امام چهارم
◄ حضرت امام سجاد(ع) با گریه‌هایش، با فرمایشاتش، با گوشه‌گیری و خانه‌نشینی‌اش، جنایات بنی‌امیه را برملا كرد و شهادت ابی‌عبدالله(ع) را زنده نگاه داشت.
◄ حضرت امام سجاد(ع) از همان لحظه‌ای كه سر ابی‌عبداله (ع) را از بدن جدا كردند، به نفع اسلام عمل كرد و قیامش را ادامه داد.
عباس بن علی(ع)، ابوالفضل
◄ آبدهی در كربلا از هر مقامی بالاتر است، برای این‌كه ارزش آب در كربلا عجیب بود. ارزش كربلا با خون علی اصغر و دهان خشك علی اكبر بود. این است كه سقای كربلا، ابوالفضل(ع)، خیلی مورد توجه حضرت سیدالشهداء(ع) است.
◄ افتخارآمیزترین القاب حضرت عباس(ع) سقایت است.
◄ حضرت ابوالفضل(ع) فضایلی همچون بزرگی روح و شجاعت و دلاوری و زیر بار ظلم نرفتن و حمایت حق كردن و جوانمردی و وفا همه را در یك روز نشان داد.
◄ گریه بر ابوالفضل، مثل گریه بر حسین است.
قاسم بن حسن(ع)
◄ قاسم واقعی همان كسی است كه پس از شنیدن خطبه معروف حضرت سیدالشهدا(ع) در شب عاشورا، نزد عمویش می‌رود و می‌پرسد: ای عمو جان آیا من هم جزو كشته‌شده‌ها خواهم بود؟ وقتی هم حضرت از ایشان می‌پرسد كه مرگ در دهان تو چه مزه‌ای دارد؟ پاسخ می‌دهد: به خدا قسم مرگ در مذاق من از عسل شیرین‌تر است. این قاسم قاسم واقعی عاشوراست.
◄ گریه‌ای كه شهید هنگام شهادت دارد، گریه شوق وصال است، مانند گریه قاسم پس از آن كه خبر شهید شدنش را از سیدالشهدا شنید.
◄ مسئله عروسی قاسم در كربلا قیام حسین(ع) را از آن مرتبه بالا می‌آورد پایین و به نهضتش لطمه می‌زند.
◄ واقعاً این عروسی قاسم كه در تعزیه‌ها درمی‌آوردند، به مراتب از سینماهایی كه به اصطلاح فحشاء و منكر را پخش می‌كنند بدتر بود.
معاویه ابن ابی‌سفیان
◄ تمام سعی و كوشش معاویه در از بین بردن و كوبیدن شخصیت علی ابن ابی طالب(ع) و اولاد او بود.
◄ معاویه برای مقابله با علی(ع) برخی اصحاب را خرید و مزدور خود ساخت، برخی را تهدید كرد و برخی دیگر را از میان برداشت و كشت.
◄ در نظام خلافت معاویه، هیچ جرمی بالاتر از دوستی علی(ع) نبود، به تمام ممالك اسلامی بخشنامه كرد كه حتی اگر كسی اتهام دوستی علی(ع) هم دارد ولو ثابت نشده باید از بین برود.
◄ اسلام مردم شام اسلامی بود كه معاویه برایشان تشریح كرده بود و اسلام بنی‌امیه‌ای بود.
◄ معاویه نخستین‌بار ترور شخصیت را در اسلام ترویج كرد.
◄ بالاترین سیئه معاویه این بود كه یزید را بر مردم مسلط كرد.
◄ به فرمایش امیرالمؤمنین(ع)، در زمان فتنه معاویه ملت اسلام بر دنیا و آخرتش عزادار بود.
◄ جعلیات معاویه در دین برای ترور شخصیت علی(ع) و وارونه كردن اسلام صورت گرفت.
◄ معاویه دستگاه خلافت را طوری كرده بود كه به مراتب از دستگاه‌های طاغوتی قیصر و كسری مفصل‌تر بود.
بنی‌امیه
◄ بنی‌امیه دشمنی شدیدی به بنی‌هاشم داشت، چنان‌كه امكان نداشت بتوانند خود را راضی كنند زیر بار اسلامی بروند كه از خانواده بنی هاشم است.
◄ بنی‌امیه كه در رأس‌شان ابوسفیان بود، تا آن دم آخر كه توانستند با اسلام جنگیدند.
◄ دستگاه بنی‌امیه فهمیده بود كه وقتی می‌خواهد میزان اسلام را بكوبد اول باید علی(ع) را بكوبد.
◄ اولین اصل اسلامی كه بنی‌امیه پایمال كردند، اصل مساوات و زیرپا گذاشتن ارزش تقوا بود.
◄ بنی‌امیه به طور كلی كوشش داشتند كه همه ارزش‌های اسلامی را در اطراف و اكناف ممالك اسلامی به‌خصوص شام از بین ببرند و به جای آن ارزش‌های جاهلیت را جایگزین كنند.
◄ بنی‌امیه پس از فتح مكه رسمآ لباس نفاق را به تن كردند.
◄ بنی‌امیه در تاریخ در فساد، در نقشه كشیدن و در توطئه كردن باهوش و زیرك بودند ولی هوشی كه در راه شر مصرف می‌كردند.
◄ بنی‌امیه وقتی دید كه حضرت علی(ع) یگانه كسی است كه می‌تواند مكتب اسلام را در ادامه نهضت پیامبر(ص) پیش ببرد، شروع به از بین بردن شخصیت او كردند.
◄ بنی‌امیه، صرف‌نظر از وابستگی‌های نژادی و نژادپرستی، یك حزب و تشكیلات تمام عیار بودند.
◄ تنها چیزی بنی‌امیه را شكست داد و نابود كرد، شهادت حضرت ابی عبدالله(ع) بود.
◄ زمان فتنه بنی‌امیه مردم دو دسته بودند یا اهل دنیا بودند یا اهل دین، اهل دنیا بر دنیایشان گریه می‌كردند یعنی از فشارهای ظلم بنی امیه و از پایمال شدن حقوق‌شان و از نرسیدن بیت‌المال به آن‌ها و اهل دین از بین رفتن دین‌شان گریه می‌كردند.
◄ مخالفت بنی‌امیه با اسلام از همه گروه‌ها و طوایف دیگر بیش‌تر، قدیمی‌تر و ریشه‌دارتر بود.
◄ مهم‌ترین ضربه را به اسلام طایفه بنی‌امیه زدند.
◄ ویژگی خاص بنی‌امیه این بود كه با كمال نقشه و توطئه در برابر اسلام ایستادند و مخالفت كردند و حتی بعد از پیروزی اسلام نیز تا وقتی كه زنده بودند، سرسختانه با اسلام حقیقی مخالفت كردند.
منبع: آینده

منتشر شده در ویژه نامه محرم
پنج شنبه, 25 آبان 1391 07:49

با کاروان کربلا

عبدالرحیم سلیمانی
حسین(ع) اسوه است
شیعیان، حسین ابن علی(ع) را امام سوم خود می دانند و برای آن حضرت مانند سایر امامان خود احترام زیادی قائلند. با این حال آن حضرت از جهتی ویژه است و آن چگونگی پایان یافتن زندگی اوست. آن حضرت تسلیم ظلم و فساد و تباهی روزگار خود نشده و آن را تایید نکرده و برای اصلاح جامعه خود قیام کرده و حاضر شده است برای این اصلاح گری و ظلم ستیزی و فساد ستیزی خود هزینه بپردازد و در واقع تمام هستی و دار و ندار خود را در این راه هزینه کرده است. این امر باعث شده است که شهادت آن حضرت در تظاهرات و مراسم دینی شیعیان جایگاهی خاص و ویژه داشته باشد، به گونه ای که از این جهت هیچ شخصیتی با آن حضرت قابل قیاس نیست.
اما سوال اساسی و مهم این است که امام حسین چه نقش و جایگاهی در دینداری شیعیان دارد و باید داشته باشد؟ آنان در مراسم و آیین های مفصل و دامنه داری که برای آن حضرت برگزار می کنند و به صورتی گسترده و با شور و حال در آنها شرکت می کنند، چه چیزی را جستجو می کنند؟ اساسا چرا پایان زندگی آن حضرت اینگونه بود و چرا باید ایام شهادت آن حضرت را زنده نگه داشت و برای مثال برای آن حضرت عزاداری کرد و...؟
با مثالی بیرون از دین اسلام پرسش روشن تر می شود. به اعتقاد مسیحیان حضرت عیسی(ع) زندگی زمینی اش با ماجرای صلیب پایان یافته است. آنان معتقدند که مهم ترین کار آن حضرت و اصل ماموریت او همین به صلیب رفتن بوده است. در واقع نقش هدایتگری و اسوه بودن آن حضرت اهمیت چندانی ندارد، بلکه کار مهم و اصلی آن حضرت این بود که به صلیب رفت و بدین وسیله گناه حضرت آدم را، که به همه انسان ها به ارث رسیده بود و مانع نجات و رستگاری آنان بود، کفاره داد و بدین وسیله نجات و رستگاری را میسر ساخت؛ به همین جهت او منجی بود و نه راهنما. نویسنده ای مسیحی می نویسد:
«مهم ترین مقصود مسیح از آمدن به این جهان این نبود که برای ما سرمشق باشد و یا تعالیمی بدهد، بلکه این بود که برای ما جان بدهد. مرگ او ... مهم ترین هدف مجسم شدن بود. مجسم شدن هدف نهایی نبود بلکه برای این انجام شد که به وسیله مرگ مسیح بر روی صلیب، گم شدگان به نجات برسند. ...مرگ مسیح برای گناه بشر، مژده است و نشان می دهد که لازم نیست انسان برای گناه خودش بمیرد. شریعت موسی، موعظه سر کوه، تعالیم و مثل های عیسی، همه به ما گناهانمان را نشان می دهند و احتیاج به نجات دهنده را تاکید می کنند، ولی گناه را علاج نمی نمایند. علاج فقط در مرگ مسیح است. اساس سایر ادیان بر تعالیم بنیان گذاران آنها قرار دارد. مسیحیت با تمام این ادیان این تفاوت را دارد که بر اساس مرگ بنیانگذار خود قرار گرفته است. اگر مرگ مسیح را به کناری بگذاریم مسیحیت به سطح سایر ادیان نزول خواهد کرد. در آن صورت هر چند هنوز هم اخلاقیات عالی در دست خواهیم داشت، ولی فاقد نجات خوهیم بود. اگر صلیب را بر داریم قلب مسیحیت از بین خواهد رفت ... خدا فقط با توبه گناهکار نمی تواند گناه او را ببخشد. چنین کاری برای خدای عادل امکان پذیر نیست. خدا فقط وقتی می تواند ببخشد که جریمه آن پرداخت گردد. برای اینکه خدا بتواند ببخشد و در عین حال عدالت او خدشه دار نگردد، مسیح جریمه گناهکار را پرداخت فرمود» (هنری تیسن، الهیات مسیحی، ص219-220).
مطابق این سخنان مشکل اصلی بشریت این نبود که برای رسیدن به رستگاری به راهنمایی نیاز داشت تا گفته شود این راهنمایی یا به صورت تعالیم ارائه می شود و یا به صورت عمل یک اسوه و الگو؛ بلکه مشکل اصلی این بود که به خاطر گناه آدم و سقوط نسل او نجات و رستگاری ممکن نبود، و برای اینکه این مشکل اصلی برطرف شود باید گناه آدم کفاره داده می شد و این کاری بود که مسیح با صلیب خود انجام داد. بنابراین مسیح نه راهنما بود و نه اسوه و الگو، بلکه او منجی بود، یعنی نجات و رستگاری را، که میسر نبود، با صلیب خود میسر ساخت.
اما سوال مهم و اساسی این است که نگاه یک فرد شیعه به امام حسین(ع) و شهادت او چگونه باید باشد؟ آیا امام حسین(ع) راهنما و نیز الگو و اسوه است یا اینکه او منجی است؟ آیا امام حسین(ع) حتما باید به شهادت می رسید و اگر اینگونه نمی شد نقصی در دین وجود داشت؟ پاسخ به این پرسش چندان مشکل نیست. اساسی ترین تفاوت و اختلاف قرآن مجید با بخش هایی از عهد جدید، که تعالیم مسیحیت رایج از آن گرفته شده، در نگاه به انسان است. انسان مسیحیت سقوط کرده و عقل و اراده خود را از دست داده و ذاتا گنهکار گردیده است؛ به گونه ای که هرگز نمی تواند به سوی خدا رود و خود را نجات دهد. چنین انسانی حتما نیاز به منجی دارد و نیاز او به منجی بسیار مهم تر و ضروری تر از نیاز او به راهنما و اسوه است. اما در قرآن مجید وضعیت کاملا متفاوت ست. انسان نه تنها سقوط نکرده و گناهی به ارث نبرده بلکه کاملا پاک است. او نه تنها فطرتا و ذاتا گنهکار نیست بلکه حنیف و حق پرست است. حالت حنیف بودن جزو ذات و سرشت اوست. بنابراین او میل به حقیقت دارد و البته عقل و فهم و درک او سالم است و می تواند مصادیق حق و حقیقت را بیابد. او هرگز به منجی نیاز ندارد، چرا که نجات و رستگاری همیشه برای او ممکن بوده و هست. او نیاز به راهنما دارد تا عقل و فطرت خود او را بیدار کند و آنچه را که در اعماق وجود او قرار دارد به او نشان دهد (برای اطلاع بیشتر به کتابی از اینجانب تحت عنوان «سرشت انسان در اسلام و مسیحیت» از انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب مراجعه فرمایید).
در حدیثی از پیامبر خدا(ص) نقل شده است که: «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است (سفینة البحار، ج1، ص257). چراغ هدایت بودن امام حسین(ع) روشن و آشکار است. او برای یک شیعه امام است و امام کار و وظیفه اش هدایت است. امام حسین با سخن و زندگی خود هادی و راهنما و نیز الگو و اسوه است. معنای کشتی نجات بودن او نیز همین است. کسی نجات می یابد که راهی که او می گوید و می رود در پیش گیرد.
امام حسین(ع) شخصیتی است که با تمام وجود حق پرستی و باطل ستیزی کرد و با تمام وجود به اصلاح جامعه و دعوت به عدل و درستی پرداخت و نه تنها ظلم و ستم و فساد و تباهی را تایید و تصدیق نکرد، بلکه در برابر آن سکوت را روا ندانست. امام حسین(ع) یک الگو و اسوه است و مسلمانی تنها و تنها در همان راهی است که آن حضرت در پیش گرفت. شهادت آن حضرت خودبخود ارزشی ندارد، بلکه از این جهت ارزشمند است که او جان خود را در راه هدف و آرمانی مقدس داده است. اینجاست که تفاوت نگاه یک شیعه به امام حسین(ع) با نگاه یک مسیحی به حضرت عیسی(ع) آشکار می شود. نویسنده مسیحی قبلی با صراحت نظریه شهادت و اسوه بودن مسیح را رد می کند:
«نظریه شهید شدن مسیح، که نظریه سرمشق هم خوانده می شود، مسیح را یک شهید می داند. او به این دلیل کشته شد که نسبت به اصول و وظایف خود وفادار بود و به همین دلیل بوسیله مخالفین مقتول گردید. او نمونه ای از وفاداری به حقیقت و وظیفه است. پیروان این نظریه معتقدند که انسان برای نجات یافتن باید خودش را اصلاح کند. سرمشق مسیح به ما یاد می دهد که از گناهان توبه کنیم و خود را اصلاح نماییم. ولی باید دانست که اولا، این نظریه این حقیقت را انکار می کند که گناه باید در حضور خدا کفاره شود [و این با کتاب مقدس ناسازگار است]. و ثانیا، سرمشق بودن مسیح را [این نظریه] برای نجات کافی می داند در حالی که اگر مسیح فقط برای ایمانداران سرمشق می باشد ما را به راهی می کشاند که با تمام تعالیم اساسی کتاب مقدس...مخالف است و...» (الهیات مسیحی، ص221).
این نویسنده مسیحی می گوید اگر عیسی را شهیدی بدانیم که در راه آرمان خود به شهادت رسیده و باید الگوی دیگران باشد، این سخن با تعالیم کتاب مقدس نا سازگار است؛ اما یک فرد شیعه حتما باید بگوید اگر امام حسین را غیر از الگو و اسوه و راهنما بدانیم قطعا با تعالیم قرآن مجید ناسازگار است.
شیعه باید از نام حسین(ع) و احیای مراسم او و عزاداری و گریه برای او تنها و تنها هدف مقدس آن حضرت را در نظر داشته باشد. امام حسین(ع) برای اصلاح جامعه و بر طرف کردن ظلم و ستم و فساد قیام کرد و به شهادت رسید. کسی که در مراسم امام حسین(ع) شرکت می کند باید در پی این باشد که از این مراسم درس بگیرد و در پی اصلاح خود و جامعه خود و دور کردن فساد از آنها باشد. قطعا این انحراف بزرگی است که هدف از عزاداری، صرفا پاک شدن گناهان سال گذشته و یا شفاعت امام حسین و...باشد. جامعه شیعه حسینی پس از ده روز عزاداری و زنده کردن نام امام حسین باید به سوی صلاح و درستی پیش رود و از فساد و تباهی دور شود.

حسین(ع) جنگ طلب نبود
امام حسین(ع) قیام کرد و شجاعانه جنگید و به شهادت رسید، اما هرگز آن حضرت در پی جنگ نبود. ولی قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم باید نکته ای دیگر را بیان کنیم و آن اینکه در متون اسلامی و سیره بزرگان اسلام جنگ هرگز مطلوب نیست و صلح مطلوب است و جنگ یک امر اضطراری و ناچاری است. درست است که قرآن مجید دستور به جهاد داده است اما از آیات قرآنی بر می آید که این جهاد از باب اضطرار و صرفا برای دفع تجاوز است. در آیاتی از کتاب خدا چنین آمده است:
«در راه خدا با کسانی که با شما می جنگند، بجنگید، ولی تجاوز نکنید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. وهر کجا بر ایشان دست یافتید آنان را بکشید، و از همان جا که شما را بیرون راندند، آنان را بیرون برانید چرا که فتنه از قتل بدتر است. و [با این همه] در کنار مسجد الحرام با آنان جنگ مکنید، مگر آنکه آنان با شما در آنجا به جنگ بپردازند؛ پس اگر با شما جنگیدند با آنان بجنگید، که کیفر کافران همین است و اگر باز ایستادند، البته خداوند آمرزنده و مهربان است. و با آنان بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین، مخصوص خدا شود. پس اگر دست برداشتند، دشمنی جز با ستمکاران روا نیست» (بقره/ 190-193).
هرچند این آیات با لحنی تند و شدید سخن می گوید و دستور به جهاد و قتال می دهد، اما اولا می فرماید با کسانی که با شما می جنگند بجنگید، پس در واقع این دفاع است و دفاع در برابر تجاوز امری عقلی و عقلایی است. و ثانیا دستور می دهد که از تجاوز بپرهیزید. و ثالثا می فرماید جنگ را تا زمانی ادامه دهید که آنان ادامه دهند و اگر آنان دست برداشتند شما هم دست بردارید. و رابعا، جنگ برای برطرف شدن فتنه و فساد است و اگر کفار و مشرکان فتنه گری نکنند دیگر جنگی ضرورت ندارد. و خامسا دشمنی تنها با ستمگران رواست و اگر آنان دست از ظلم و ستم بردارند حتی دشمنی جایز نیست تا چه رسد به جنگ.
خداوند در آیاتی دیگر به مومنان دستور می دهد که خود را برای دفاع آماده کنند:
«و هر چه در توان دارید از نیرو و اسبان خوب آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خود و دشمنان دیگری را که شما آنان را نمی شناسید و خدا آنان را می شناسد، بترسانید. و آنچه را که در راه خدا خرج کنید به شما باز گردانیده می شود و بر شما ستم نخواهد رفت. و اگر آنان به صلح تن دادند تو نیز به آن تن ده و بر خدا توکل کن که او شنوای داناست و اگر بخواهند تو را بفریبند، پس خدا تو را بس است» (انفال/60-62).
مسلمانان باید آماده باشند، اما این آمادگی صرفا برای بازدارندگی است و نه برای جنگ. با این حال اگر از طرف دشمن جنگی آغاز شد و مسلمانان مجبور به دفاع شدند، ، در صورتی که دشمن به صلح تن دهد باید مسلمانان نیز صلح را بپذیرند و البته این پذیرش صلح در صورتی است که دشمن واقعا صلح را بخواهد و در پی فریب نباشد.
امام علی(ع) می فرماید: «من صلح را، مادام که مایه وهن اسلام نباشد، کارسازتر از جنگ یافته ام» (غررالحکم، ح10138). آن حضرت در عهدنامه مالک اشتر می فرماید: «اگر دشمن تو را به صلح فراخواند و خشنودی خدا در آن بود، آن را رد مکن؛ زیرا صلح مایه آسایش سپاهیان تو و راحتی خودت از اندوه ها و امنیت سرزمین توست. اما پس از صلح، از دشمن خود سخت بر حذر و هشیار باش؛ زیرا دشمن گاه خود را نزدیک می کند تا غافلگیر کند؛ پس محتاط و دوراندیش باش و به دشمن خود خوشبین مباش» (نهج البلاغه، نامه 53).
پس هرگز جنگ مطلوب علی(ع) نبوده است و اگر آن حضرت جنگیده در واقع جنگ به او تحمیل شده است. آن حضرت پس از ضربت ابن ملجم در بستر بیماری به فرزندش حسن(ع) چنین وصیت می کند: «بدان که معاویه همچنان که با من مخالفت کرد با تو نیز مخالفت خواهد کرد. پس اگر با او از در صلح و آشتی در آیی به جدت تأسی جسته ای که با بنی ضمره و بنی اشجع ... صلح کرد و اگر بخواهی با دشمنت بجنگی بدان که هرگز آن صلاحیت و وفاداری که پیروان پدرت داشتند، پیروان تو نخواهند داشت» (نهج السعاده، ج2، ص742).
پس در واقع امام علی(ع) از فرزندش می خواهد که صلح کند و به جنگ نپردازد. چرا که اولا صلح مطلوب است و سیره پیامبر(ص) همین بوده است و ثانیا در زمانی که مردم آمادگی جنگ را ندارند و جنگ باعث نابودی آنان می شود صلح ضرورت دارد. امام حسن مجتبی(ع) در واقع به همین وصیت پدربزرگوار خود عمل کرد. او حکومت را به معاویه واگذاشت و به صورتی خاص و ویژه صلح کرد. امام صادق(ع) می فرماید: «حسن ابن علی(ع) پس از آنکه به جانش سوء قصد شد و پیروانش از در ناسازگاری با وی در آمدند، کار را به معاویه واگذاشت. آن گاه شیعیانش به آن حضرت چنین سلام کردند: «سلام بر تو ای خوار کننده مومنان». حضرت فرمود: من خوار کننده مومنان نیستم، بلکه عزت بخش مومنانم. وقتی دیدم شما در برابر دشمن قدرتی ندارید، کار را به او واگذاشتم تا من و شما در میان آنان باشیم، همچنان که خضر نبی کشتی را سوارخ کرد تا برای صاحبانش باقی بماند، و این چنین است حکایت من و شما، تا در میان آنان باقی بمانیم (بحار الانوار، ج78، ص287).
مطابق آنچه گذشت، اولا جنگ به هیچ وجه مطلوبیت ذاتی ندارد و حتی الامکان باید از آن اجتناب ورزید و تنها در صورتی که تجاوزی باشد باید در برابر آن دفاع کرد؛ و ثانیا حتی در این صورت هم در صورتی که ملتی در خطر نابودی باشد باز صلح ضروری است و اینگونه نیست که حتی در صورتی که تجاوزی در کار باشد همه وقت جنگ جایز و روا باشد. حفظ یک ملت بزرگ ترین مصلحت است که حتی اگر مستلزم عقب نشینی تاکتیکی از موضع حق باشد ضروری و لازم است.
اما سوال این است که اگر وضعیت اینگونه است چرا امام حسین(ع) قیام کرد و جنگید و خود و یارانش به شهادت رسیدند؟ چرا آن حضرت طبق وصیتی که پدر بزرگوارش به برادرش کرده بود عمل نکرد؟ آیا امام حسین درصدد این بود که آنچه را که برادرش رها کرده بود به هر قیمتی که شده به دست آورد؟ آیا آن حضرت تحلیل درستی از اوضاع و احوال نداشت و گمان می کرد وضعیت تغییر کرده است؟ و ...
پاسخ همه پرسش های فوق منفی است و سنت و سیره امام حسین(ع) نیز مانند دیگر بزرگان دین بوده است. چند نکته به روشن شدن مطلب کمک می کند.
1-معاویه بر خلاف تعهد خود فرزند فاسد و سبک سر خود یزید را ولیعهد خود ساخت و با تطمیع و تهدید برای او بیعت گرفت. معاویه از همه افراد سرشناس به جز چند نفر، از جمله امام حسین(ع) نتوانست بیعت بگیرد. امام حسین پس از شهادت برادر سال ها تحت حکومت معاویه با آرامش زیسته بود. معاویه به فرزندش یزید وصیت کرده بود که با حسین(ع) مماشات کند. اما یزید پس از فوت پدر برخلاف وصیت او نامه ای به والی مدینه می نویسد و به او دستور می دهد که یا از حسین(ع) بیعت بگیرد و یا اینکه او را به قتل برساند. امام حسین بالاجبار از مدینه بیرون می آید و به سمت مکه حرکت می کند(ترجمه لهوف، ص11-12).
حال سوال این است که اگر یزید به وصیت پدرش عمل می کرد و امام حسین را بین بیعت و کشته شدن در دوراهی نمی گذاشت چه پیش می آمد؟ آیا امام حسین از مدینه بیرون می آمد؟ کسی نمی تواند به این پرسش ها پاسخ دهد. تنها چیزی که می توان گفت این است که امام حسین در هیچ صورتی یزید را تایید نمی کرد و دست بیعت به او نمی داد.
2-هنگامی که حسین ابن علی(ع) در مکه اقامت دارد متوجه می شود که ماموران یزید در پی آنند که آن حضرت را مخفیانه به قتل برسانند و آن حضرت برای اینکه حرمت خانه خدا شکسته نشود از مکه بیرون می آید و به ناچار به سمت کوفه، که اهالی آن او را دعوت کرده بودند، حرکت می کند. آن حضرت در جواب کسانی که از او می خواهند که خانه خدا را ترک نکند می فرماید من نمی خواهم باعث شکستن حرمت خانه خدا شوم. آن حضرت می داند که حکومت دست از او بر نمی دارد و او راهی جز این ندارد که یا بیعت کند و یزید را تایید کند و یا اینکه کشته شود. آن حضرت می فرماید من در هر جا که باشم حتی اگر در لانه مرغی باشم مرا بیرون آورده به قتل خواهند رسانید (طبری، ج7، ص276؛ کامل الزیارات، ص72-73).
3-امام حسین(ع) به سمت کوفه حرکت می کند و در فاصله دو منزل تا کوفه با لشکر حر ابن یزید ریاحی روبرو می شود. امام(ع) از حر می پرسد برای یاری ما آمده اید یا برای جنگ با ما؟ حر می گوید برای جنگ آمده ایم. امام(ع) می فرماید: اگر رای شما با نامه هایی که فرستادید، و با آنچه فرستادگان شما گفتند مخالف است، به همان جایی که آمده ام باز می گردم. حر و یارانش از مراجعت جلوگیری کردند. حر گفت: یابن رسول الله! راهی را انتخاب کن و برو که نه به کوفه روی و نه به مدینه (ترجمه لهوف، ص46).
4- در شب عاشورا امام حسین(ع) یاران و اهل بیت خود را جمع کرده پس از تجلیل از آنان، می فرماید: بیعت خود را از شما برداشتم. این مردم قصد کشتن مرا دارند و شما می توانید از تاریکی شب استفاده کرده خود را از مهلکه نجات دهید. اما یاران و بستگان آن حضرت این امر را رد می کنند و می گویند امام را تنها نخواهیم گذاشت.
5-امام(ع) در کربلا سخنرانی می کند و در فرازی از سخن خود می فرماید: «الا ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله و هیهات منا الذله» آگاه باشید که این فرومایه و فرزند فرومایه مرا در بین دو راهی شمشیر و ذلت قرار داده است و هیهات که ما زیر بار ذلت رویم (مقتل خوارزمی ج2، ص7-8).
6-در صبح روز عاشورا و قلب از شروع جنگ شمر ابن ذی الجوشن به امام حسین(ع) جسارت می کند و یکی از یاران او به نام مسلم ابن عوسجه پس از پاسخ دادن به شمر تیری به چله کمان می نهد تا او را، که در آن موقع در تیررسش بود، هدف قرار دهد. امام حسین او را از این کار منع می کند و می فرماید: به او تیراندازی نکن. زیرا دوست ندارم من آغازگر جنگ باشم (ارشاد مفید، ج2، ص96، به نقل از سید اصغر ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص573-574).
از مجموع آنچه گذشت به روشنی بر می آید که امام حسین(ع) قصد قیام و جنگ نداشته است و اوضاع و احوال را نیز مناسب نمی دیده است. آنچه آن حضرت نمی توانسته انجام دهد و دین و شرف او اجازه آن را نمی داده این بوده که حکومتی مثل یزید را تایید کند. پس بناچار از خانه بیرون آمده و بناچار بین ذلت و شمشیر به شمشیر تن داده است. اما آن حضرت تلاش کرده است که هر چه پیش می آید در راستای اصلاح دین و جامعه و برکنده شدن فساد و تباهی باشد. به همین جهت آن حضرت یک مصلح است و نه یک جنگ طلب. در واقع جنگ بر آن حضرت تحمیل شده است و آن حضرت تا آخرین لحظه تلاش کرده است که از جنگ اجتناب شود.
 

حسین(ع) مصلح بود
یزید به حاکم مدینه می نویسد که حسین ابن علی(ع) را تحت فشار قرار دهد تا اینکه مجبور به بیعت شود و اگر حاضر به این کار نشد به هر طریق ممکن او را به قتل برساند. امام(ع) بناچار از مدینه بیرون می آید و راه مکه مکرمه را در پیش می گیرد. امام به هنگام خروج از مدینه آیه 21 از سوره قصص را تلاوت می کند که در واقع حکایت وضع حضرت موسی(ع) است هنگامی که از مصر گریخت: «فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجّنی من القوم الظالمین» موسی با حالت ترس و نگرانی از مصر خارج گردید و گفت: پروردگارا از این مردم ستمگر نجاتم ده.
کسانی به امام(ع) پیشنهاد می کنند که مانند عبد الله ابن زبیر از بیراهه به سمت مکه برود تا خطری از ناحیه حکومت او را تهدید نکند. اما امام پاسخ می دهد: نه، به خدا سوگند مسیر عمومی را ترک نخواهم کرد، تا خداوند هر چه می خواهد حکم کند (ارشاد مفید، ص202؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص189).
امام(ع) پنج روز بعد هنگام ورود به شهر مکه آیه 22 از سوره قصص را که باز حکایت وضع موسی(ع) به هنگام عازم شدن به سوی مدین است، تلاوت می کند: «و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل» چون موسی(ع) به شهر مدین روی آورد گفت امیدوارم پروردگارم مرا به راه درست رهنمون شود (ارشاد مفید، ص200؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص189).
دو آیه 21 و 22 از سوره قصص وضعیت حضرت موسی(ع) به هنگام فرار از مصر را بیان می کند. حضرت موسی از ترس کشته شدن و بالاجبار از مصر گریخته به مدین پناه آورده است. آن حضرت قصد اصلی اش فرار از چنگ فرعونیان بوده، اما اینکه چه پیش می آید خود او هم نمی داند. او تنها به هدایت الهی امیدوار بوده است. امام حسین(ع) با تلاوت این آیه تشابه وضعیت خود را با وضعیت حضرت موسی نشان می دهد. او نه به میل خود بلکه به ناچار از مدینه بیرون آمده است. با این حال حضرت می فرماید من مانند عبدالله ابن زبیر از بیراهه حرکت نمی کنم و خود را به خدا می سپارم تا او هرگونه که صلاح می داند امور را به پیش برد.
پس باید نتیجه بگیریم که امام حسین(ع) یک خط قرمز داشته که همراهی و تایید حکومت یزید بوده است. او در پاسخ ولید ابن عتبه، استاندار مدینه، که امام را در فشار گذاشته بود که با یزید بیعت کند، فرمود: «یزید فردی شراب خوار است که دستش به خون افراد بی گناه آلوده است. او فردی است که علنا فسق و فجور می کند و فردی مانند من با فردی مانند او بیعت نخواهد کرد» (مقتل خوارزمی، ص182، لهوف، ص19).
و در پاسخ مروان ابن حکم که به آن حضرت نصیحت کرد که با یزید بیعت کند فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بلیت الاُمة براعٍ مثل یزید» ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم و آنگاه که امت به حاکمی مثل یزید مبتلا شود باید اسلام را بدرود گفت (اثبات الوصیه، ص162؛ بحار الانوار، ج44، ص331).
بنابراین امام حسین در هیچ صورتی با یزید بیعت نمی کرده است. پس علت ظاهری خروج آن حضرت ازمدینه بیعت تحمیلی و اجباری بوده که اگر امام(ع) به آن تن نمی داد به قتل می رسید. امام(ع) یا باید کشته می شد و یا با یزید بیعت می کرد و برای گریز از این دو امر از مدینه بالاجبار خارج شد. امام هنگام خروج از مدینه وصیت نامه ای برای برادرش محمد حنفیه نوشته که حال و هوای دیگری دارد:
«به نام خداوند بخشاینده مهربان؛ این وصیت حسین ابن علی است به برادرش محمد حنفیه. حسین گواهی می دهد به توحید و یگانگی خداوند و گواهی می دهد که برای خدا شریکی نیست و شهادت می دهد که محمد بنده و فرستاده او است و آئین حق را از سوی خدا آورده است و شهادت می دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پیوست و خداوند همه انسان ها را در چنین روزی زنده خواهد نمود.
و من از روی خودخواهی و یا برای خوشگذرانی و برای فساد و ستمگری از مدینه خارج نمی گردم، بلکه هدف من آن است که اصلاح امت جدم را پیگیری کنم. من می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و می خواهم طبق روش جدم و پدرم علی ابن ابیطالب مشی کنم...» (مقتل خوارزمی، ج1، ص188؛ مقتل عوالم، ص54).
سوال مهمی که در اینجا قابل طرح است این است که اگر امام حسین(ع) وضعیتی مانند وضعیت حضرت موسی(ع) هنگام فرار از مصر دارد، و اگر آن حضرت بالاجبار و از روی ناچاری از مدینه بیرون می رود، پس هدفی که در این وصیت نامه برای خروج ذکر شده چه معنایی دارد؟ سوال و پرسش دیگر این است که امام در این وصیت نامه می فرماید که من برای اصلاح و برای امر به معروف و نهی از منکر از مدینه خارج شده ام؛ مگر امام پیش از این فریضه امر به معروف و نهی از منکر را انجام نمی داد که از این به بعد می خواهد انجام دهد؟ پرسش دیگر اینکه امام در صدد بود که به چه صورتی امر به معروف انجام دهد؟ آیا روش امر به معروف و نهی از منکر امام غیر از روش روشنگری بود؟
در پاسخ به این پرسش ها باید ببینیم وضعیت چه تغییری کرده بود. وظیفه امام همیشه این بوده که با فساد و تباهی مبارزه کند، و البته از آنجا که نقش اصلی امام در جامعه پیشوایی و هدایت است، پس وظیفه همیشگی او روشنگری است. امامت امام به هدایتگری اوست و اگر لحظه ای از این وظیفه کوتاهی کند امامت خود را انجام نداده است. اما چگونگی این هدایتگری در اوضاع و احوال مختلف متفاوت است. گاهی باید سخن بگوید و حقیقت را روشن کند و گاهی که سخن گفتن ممکن نیست با سکوت و مبارزه منفی خود حقیقت را بیان و وظیفه مردم را آشکار می سازد.
امام(ع) با حکومت یزید و فساد و ظلم دستگاه او موافق نیست و آن چیزی را که به نام اسلام در جامعه در جریان است به هیچ معنا اسلامی نمی داند. آن حضرت وظیفه خود می داند که به طریقی این نکته را برای مردم بیان کند. او با بیعت نکردن با یزید و علنی کردن این عدم بیعت این وظیفه را انجام داده است. همه مردم می دانند که حسین ابن علی(ع) با یزید بیعت نکرده و در نتیجه با این حکومت و اعمال آن موافق نیست. امام حکومت را فاسد و غیر اسلامی و بلکه ضد اسلامی می داند. پس اگر وظیفه امام روشنگری و بیان حق است، آن حضرت با عدم بیعت خود این وظیفه را در فضای خفقان آلود اموی به اندازه ممکن انجام داده است.
اما با فرمان یزید به والی مدینه وضعیت فرق می کند و برای امام دیگر ممکن نیست که با عدم بیعت خود حقیقت را بر مردم آشکار سازد. اگر در مدینه بماند باید به یکی از دو امر تن دهد، یا بیعت کند و یا مخفیانه کشته شود و امام هر دو طرف را روا و جایز نمی دید. اگر امام را رها می کردند تا همان مبارزه منفی خود را ادامه دهد همین کار را می کرد و وظیفه امر به معروف و نهی از منکر و روشنگری و اصلاح را بدین طریق انجام می داد؛ اما یزیدیان این حق را از امام سلب کرده بودند.
وقتی امام(ع) می فرماید برای اصلاح و امر به معروف و نهی از منکر از مدینه خارج شده ام، هرگز مقصود آن حضرت جنگ و خونریزی نیست. در واقع سخن امام این است که او هم حق و هم وظیفه دارد که حقایق را برای مردم بیان کند و حکومت حق ندارد این حق را غصب کند و جلوی انجام وظیفه را بگیرد. بنابراین امام هرگز در پی خشونت و دست بردن به شمشیر نبود. آن حضرت تنها در پی بیان حقیقت و روشنگری بود. این حکومت اموی بود که شمشیر را بر امام تحمیل کرد. این حکومت فاسد و غاصب یزید بود که عرصه را بر امام تنگ کرده بود که حتما با یزید بیعت کند و حکومت فاسد و غیر اسلامی و غیر انسانی را تایید و تصدیق کند. پس سخن امام تنها این بود که من فساد و تباهی و ظلم و ستم و حق کشی را تایید نمی کنم. و سخن یزید تنها این بود که یا باید تایید کنی و یا کشته شوی. این شمشیر یزید بود که امام را از مدینه به مکه و از مکه به سمت کوفه و از آنجا به کربلا کشانید و آن حضرت را مجبور کرد که بر خلاف میل خود دست به شمشیر برد. هدف امام(ع) تنها اصلاح جامعه از طریق مسالمت آمیز بود.

ترس چرا؟!
امام حسین(ع) بناچار از مدینه به مکه مهاجرت می کند تا از دو راهی بیعت و کشته شدن، که یزیدیان پیش روی او نهاده اند، بگریزد تا خدا راهی پیش او قرار دهد. آن حضرت به هنگام ورود به مکه با تلاوت آیه 22 از سوره قصص و اشاره به وضعیت موسی(ع) هنگام فرار به مدین به این نکته اشاره می کند: «و چون به مدین روی آورد گفت امید است که پروردگارم راه درست را به من نشان دهد». امام در این وضعیت بحرانی و در حالی که در خانه امن خدا نیز احساس ناامنی می کرد نامه های زیادی را از بزرگان و سران کوفه دریافت می کند که آن حضرت را به کوفه دعوت می کنند. در این نامه ها آمده است که مردم کوفه مشتاقانه خواهان آمدن امام به آن شهر و امامت بر مردم آن هستند. پس از اینکه این نامه ها و دعوت ها بسیار زیاد می شوند امام پسر عموی خود، مسلم ابن عقیل، را به ماموریتی بسیار خطرناک و هراس انگیز می فرستد. مسلم همراه با نامه ای از امام(ع) خطاب به مردم کوفه مامور می شود که به آن شهر رفته درباره صحت مضمون نامه ها تحقیق کرده، نتیجه را برای امام بنویسد.
مسلم ابن عقیل به این ماموریت هولناک پای می گذارد، ماموریتی که پایانش هرگز روشن نیست. هم حسین(ع) و هم مسلم ابن عقیل از یک سو کوفیان و سوابق بی وفایی ها و پیمان شکنی های آنان را می دانند و از سوی دیگر با فریبکاری ها و دغلبازی ها و ظلم و ستم ها و بی رحمی های امویان آشنا هستند. این دو امر سفر مسلم ابن عقیل را وحشتناک ساخته است، به گونه ای که کمتر کسی شجاعت تن دادن به آن را دارد. این سفر در واقع رفتن به دهان گرگی خونخوار است و شجاعتی بی مانند را می طلبد. آیا مسلم ابن عقیل شجاعت این ماموریت را دارد؟
در اوایل این سفر حادثه ای رخ داد که شجاعت مسلم را تا حدی زیر سوال برد. مسلم از کوفه حرکت کرده سر راه خود به مدینه آمد و پس از زیارت حرم رسول خدا(ص) با اجیر کردن دو راهنما و بلد، که راههای بیابانی و ریگزارهای مخوف را می شناختند، به سمت کوفه حرکت کرد. اما آنان پس از مدتی راهپیمایی راه را گم کردند به گونه ای که آن دو راهنما از شدت تشنگی فوت کردند و مسلم به سختی و با ضعف مفرط خود را به آبادی رساند. او در آن مکان اقامت کرد و در نامه ای برای امام حسین(ع) نوشت که برای من چنین حادثه ای رخ داده و من آن را به فال بد گرفته ام. اگر صلاح می دانید مرا از این سفر معاف دارید و فرد دیگری را به جای من به کوفه بفرستید. امام(ع) در پاسخ او چنین نوشت:
«و اما بعد، فقد خشیتُ ان لا یکون حَمَلَک علی الکتاب الیّ فی الاستعفاء من الوجه الذی وجهتُک له الا الجبن، فامض لوجهک الذی وجهتُک له، والسلام» اما بعد، از آن می ترسم که چیزی جز ترس و جبن تو را به نوشتن این نامه و استعفا وا نداشته باشد؛ به سوی ماموریتی که به تو دادم حرکت کن و به راه خود ادامه بده! و السلام (ارشاد مفید، ج2، ص40؛ بحار الانوار، ج44، ص335 و...).
امام(ع) در پاسخ نامه مسلم به او متذکر می شود که شاید جبن و ترسویی باعث استعفای تو شده باشد و البته تعبیر امام در واقع این است که «می ترسم که ترسیده باشی». چرا ترس این اندازه مذموم و ناپسند است که امام از آن می ترسد؟ مطابق متون اسلامی ترس دو گونه است که یکی مذموم و ناپسند است و دیگری پسندیده. امام علی(ع) می فرماید: هرگز از هیچ چیزی غیر از گناه خود مترسید (نهج البلاغه، حکمت82) و امام صادق(ع) می فرماید: مومن میان دو ترس به سر می برد، یکی گناهی که در گذشته انجام داده و نمی داند خدا با آن چه کرده (بخشیده یا نه) و عمری که باقی مانده و نمی داند در آینده چه گناهانی مرتکب خواهد شد. پس مومن پیوسته ترسان است و جز ترس اصلاحش نکند (الکافی، ج2، ص71).
و اگر در آیات و روایات آمده است که انسان ها باید از خدا بترسند در واقع مقصود این است که از گناه خود که خداوند با عدالت خود با آن برخورد خواهد کرد بترسند. به همین جهت امام علی(ع) می فرماید: «از ستم پروردگارتان نترسید (زیرا او به کسی ستم نمی کند) بلکه از ستم خود بر خویشتن بترسید» (غررالحکم، ح10234). وقتی امام علی(ع) می فرماید: «کسی که از پروردگار خویش بترسد، از ستمکاری خودداری کند» (بحارالانوار، ج75، ص309) مقصود این است که ستمکار باید از عدل الهی و نتیجه ستم خود بترسد، پس در واقع باید از خود بترسد. و باز به همین جهت است که پیامبر خدا جهاد با نفس را جهاد اکبر می خواند و امام علی(ع) می فرماید برترین جهاد، جهادی است که انسان با نفس نهفته در میان دو پهلوی خود کند (معانی الاخبار، ص160) و می فرماید: شجاع ترین مردم کسی است که بر نفس خودش مسلط باشد (غررالحکم، ح 10591).
اما در سوی دیگر ترس مذموم و ناپسند قرار دارد و آن ترسیدن از غیر از نفس خویش و گناه است. ترسی که گناه است آن است که کسی در هنگام انجام وظیفه بترسد که نکند چیزی را از دست بدهد. انسان ها چه بسا ظلم و فساد واضح و روشن را در جامعه ببینند اما به جهت ترس از اینکه موقعیت خود را از دست دهند یا دچار خسارتی شوند سکوت می کنند یا با ظالم و مفسد همکاری می کنند. در واقع همه کسانی که امام حسین را به کوفه دعوت کرده بودند و بعد کنار کشیدند و یا رودرروی آن حضرت ایستادند علت همه این اعمال ناپسندشان ترس بود؛ یا ترس از مجازات های یزیدیان و یا ترس از دست دادن امکانات یا وعده ها و ... به هر حال همه کسانی که وظایف اجتماعی خود را انجام نمی دهند و با ظلم و ستم ستیز نمی کنند و یا سکوت می کنند و یا همکاری می کنند به گونه ای از چیزی می ترسند و در واقع این هوای نفس است که باعث ترس می شود. به همین جهت کسی که بر این ترس ها غلبه می کند بر هوای نفس خود غلبه کرده و شجاع ترین انسان است. انسان شجاع انسانی است که هنگام انجام وظیفه هراسی به دل راه نمی دهد و انسان شجاع تر انسانی است که در میدان های سخت و دشوار، مانند آنچه مسلم ابن عقیل با آن روبرو بود، ترس به دل راه ندهد و امام حسین(ع) در نامه خود تلنگری به مسلم ابن عقیل می زند که این میدان جای ترس و وحشت نیست.
به هر حال مسلم ابن عقیل پس از دریافت پاسخ امام حسین به مسیر خود ادامه می دهد و بعد از اینکه در ابتدا با استقبال پرشور مردم کوفه روبرو می شود با ورود عبید الله ابن زیاد به کوفه و تهدید و تطمیع ها و حیله گری های او مردم از گرد او پراکنده می شوند. پیش تر در نوشتاری تحت عنوان «درسی شکوهمند از مسلم ابن عقیل(ع)» بیان شد که این شخصیت به اصول اخلاقی و دینی خود چنان پایبند است که با آنکه این امکان برایش پیش می آید که عبید الله را ترور کند اما چنین کاری را با دین و اخلاق ناسازگار می یابد و به چنین کاری دست نمی زند. همین امر شجاعت کم نظیر مسلم ابن عقیل را در میدان عمل نشان می دهد.
شجاعت کم نظیر مسلم را آن گاه می توان مشاهده کرد که به تنهایی با تعداد زیادی از افراد ابن زیاد مقابله می کند و تسلیم نمی شود. در آن حالت است که او رجز می خواند:
اقسمت لا اُقتَلُ الا حُرا و ان شَرِبتُ الموتَ شیئا نُکرا
اکرهُ اَن اخدَعَ او اُغرّا او اخلط البارد سُخنا مرّا
کل امرء یوما یلاقی شرا اضرِبُکُم و لا اخافُ ضرا
قسم یاد کرده ام جز به آزادگی کشته نشوم اگر چه شربت مرگ را با سختی و تلخی بنوشم.
دوست ندارم که با من خدعه و نیرنگ کنید و نیز دوست ندارم که آب خنک خوشگوار را با آب داغ تلخ مخلوط سازم.
هر انسانی روزی گرفتار مرگ و بلا می شود، و من با شما می جنگم و از هیچ ضرر و زیانی باک ندارم (ترجمه لهوف، ص31-32).
آری، انسان های اسیر و دربند آنانی هستند که غلام و برده پست و مقام و مال و منال و ... هستند ولی مسلم خود را آزاد کرده است و اینگونه است که او سرود آزادی را ترنم می کند و مرگی جوانمردانه و آزادانه را، هر چند به بدترین شکل و صورت باشد، طلب می کند. او نمی خواهد اسیر فریب ها و دغل ها و دروغ ها، که شیوه و سیاست حکومت های فاسد است، گردد و او نمی خواهد حق خود را با باطل به هم آمیزد چرا که او تنها عاشق و شیفته حق و حقیقت است. زندگی این دنیا پایان می یابد و مرگ برای همگان حتمی است، اما مسلم می خواهد خود شیوه مرگ خود را برگزیند چرا که شیوه زندگی را نیز خود برگزیده است. او با فساد و تباهی مبارزه می کند و در این راه از هیچ ضرر و زیانی باک ندارد. او شجاع است و جبن و ترس در مرام او راهی ندارد چرا که او خود را آزاد کرده است.
و نیز شجاعت کم نظیر مسلم آنگاه آشکار می گردد که پس از جنگی طاقت فرسا و در حالی که مجروح گشته است به او امان می دهند و او با اینکه می داند امان دادن در حکومت فاسد اموی معنا ندارد چرا که این حکومت بر اساس بی اخلاقی و دروغ و فریب و خدعه بنا شده است، اما آن را می پذیرد. او را به دارالاماره نزد ابن زیاد می آورند و در مرام و منش مسلم خم شدن در مقابل حاکمان و قدرتمندان فاسد و ظالم جایی ندارد. به همین جهت او با بی اعتنایی و سلام نکردن خود به ابن زیاد او را تحقیر می کند. به او می گویند: به امیر سلام کن! و او می گوید او امیر من نیست. ابن زیاد که تحقیر شده است می گوید: سلام بکنی یا نکنی کشته خواهی شد. و قهرمان شجاع ما باز تحقیر می کند و می گوید: کشتن من امر مهمی نیست، چرا که کسانی ناپاک تر ازتو، اشخاصی پاک تر از مرا کشته اند. تو در ناجوانمردی و کشتن افراد به صورتی فجیع و بناحق سرآمدی و کسی نمی تواند در این ناپاکی از تو پیشی گیرد. برای انجام اعمال زشت و پلید هیچ کسی سزاوارتر از تو نیست.
ابن زیاد که در مقابل سخن و برهان رادمردی آزاده و شجاع کم آورده به فحاشی روی می آورد: ای فاسد آشوب طلب، که بر امام خود خروج کردی و اجتماع مسلمانان را پراکنده ساختی تو فتنه گر و آشوب گری! و مسلم باز شجاعانه پاسخ می دهد: ای پسر زیاد! دروغ گفتی. اجتماع مسلمانان را معاویه و پسرش یزید بر هم زدند و فتنه را تو و پدرت زیاد بر پا نمودید. و من امیدوارم که خداوند شهادت را به دست نا پاک ترین انسان ها نصیب من سازد. ابن زیاد به علی و حسن و حسین(ع) ناسزا می گوید و مسلم می گوید تو و پدرت بدانچه گفتی شایسته تری! و ابن زیاد مجبور است که به آخرین حربه خود روی آورد و آن اینکه دستور دهد در بالای دارالاماره سر مسلم را از تن جدا کرده پیکر او را به پایین اندازند (همان، ص 32-33).

شب نورانی مردان خدا
در زندگی انسان برخی از لحظات و ساعات متفاوت است چرا که از یک سو انسان در بحران روحی و جسمی قرار دارد و از سوی دیگر موظف است که در همان لحظه مهم ترین و سرنوشت سازترین تصمیم زندگی خود را بگیرد. این تصمیم، بسیار سخت و سنگین است چرا که چه بسا زندگی انسان را دگرگون می سازد. گرفتن تصمیم درست در آن لحظه حیاتی و سرنوشت ساز به امور زیادی بستگی دارد که مهم ترین آنها این است که انسان چه میزان در کل زندگی انسانیت خود را به کمال رسانیده و خویشتن خویش را شناخته و ارزش و قیمت خود را دانسته است. در واقع در این لحظه خاص می خواهد تصمیمی بگیرد که قیمت و ارزش و جایگاه وجود او را تعیین می کند. شناخت حقیقت انسانیت انسان و ارزش و کرامت او و سعادت و کمال او در گرفتن تصمیم درست نقش اصلی را دارد. در این لحظه است که انسان هایی که خود را و ارزش و جایگاه خود را نمی شناسند ارزان فروشی می کنند و در واقع انسانیت خویش را لگد مال می نمایند و آن را به ثمن بخس می فروشند. اینان به پست و مقام و مال و منال و دیگر امور دنیوی دل خوش می کنند و در واقع خود را از مقام رفیع اعلی علیین به جایگاه نازل اسفل السافلین فرو می افکنند و از انسانیت خود چیزی باقی نمی گذارند. اما در مقابل عده دیگری هستند، هر چند اندک، که بواسطه شناخت درست از ارزش و قیمت خود در مقابل این امور پست قد خم نمی کنند و انسانیت خویش را حفظ کرده جلوی سقوط آن را می گیرند و به اوج پر می کشند.
شب دهم محرم یا عاشورای سال 61 هجری یکی از این لحظات و ساعات حیاتی برای عده ای از انسانهاست. اینان که چندان زیاد نیستند و عددشان از دهها نفر تجاوز نمی کند، در وضعیتی عجیب قرار گرفته اند. در مقابل آنان لشکری عظیم قرار دارد که برای جنگ و قتل و غارت لحظه شماری می کند و حتی عجله دارد و می خواهد در روز نهم حمله را آغاز کند و امام حسین(ع) یک روز برای عبادت و راز و نیاز با خدا مهلت می گیرد. فهم و درک اینکه فردا چه رخ خواهد داد چندان مشکل و سخت نیست و برای همه روشن و آشکار است که چه پیش می آید. فردا نه پستی در کار است و نه مقامی و جایگاهی و نه مالی و منالی و رفاهی. هر کس به این امور دلبستگی دارد و در پی آنهاست آدرس را خطا گرفته و باید یا از این میدان بیرون رود و یا از این اردوگاه به اردوگاه دیگری که چند صد متر آن سوتر قرار دارد برود. در این اردوگاه فردا چیز دیگری را تقسیم می کنند. در اینجا از پست و مقام و مال و منال خبری نیست، ولی انسانیت و کرامت و شرافت و عزت تقسیم می کنند. و این نجوا در گوش و دل این تعداد اندک دائما طنین انداز است که باید یکی را برگزینی، یا این را و یا آن را.
در این لحظه خطیر امام حسین(ع) تصمیم را بر یاران خود آسان تر می سازد و هم اوضاع و احوال را برای آنان بیان می کند و هم آنان را آزاد می سازد که بیعت و عهد و پیمان مانع تصمیم سرنوشت ساز آنان نباشد. آن حضرت یاران و اهل بیت خود را جمع کرده، برای آنان خطبه می خواند. همه، حتی فرزندان و برادران او، خود باید تصمیم بگیرند و هیچ چیز نباید بر کسی تحمیل شود. پس آن حضرت در غروب روز تاسوعا، پس از اینکه دشمن حمله را آغاز کرده و یک روز مهلت داده، با یاران خود سخن می گوید. آن حضرت پس از حمد و ثنای خداوند می فرماید: «اما بعد، من اصحاب و یارانی بهتر از یاران خود ندیده ام و اهل بیت و خاندانی باوفا تر و صدیق تر از اهل بیت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزای خیر دهد.
جدم رسول خدا خبر داده بود که من به عراق خوانده می شوم و در محلی به نام «عمورا» یا «کربلا» فرود آمده و در همانجا به شهادت می رسم و اینک وقت این شهادت رسیده است. به اعتقاد من همین فردا دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستید و من بیعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه می دهم که از این سیاهی شب استفاده کرده و هر یک از شما دست یکی از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوی آبادی و شهر خویش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد، زیرا این مردم فقط در تعقیب من هستند و اگر مرا بکشند با کس دیگری کاری ندارند. خداوند به همه شما جزای خیر و پاداش نیک عنایت کند» (ارشاد مفید، ص 231؛ لهوف ص79).
حسین(ع) از یاران و خویشان خود می خواهد که همگی راه خود را گرفته از تاریکی شب استفاده کنند و بروند. آن حضرت هم تکلیف شرعی را از دوش آنان بر می دارد و آنان را از بیعت آزاد می کند، و هم با گفتن اینکه هر یک از شما یکی از افراد خانواده مرا با خود ببرید، زمینه عاطفی را فراهم می کند. حال نوبت یاران و خویشان است که آزادانه تصمیم بگیرند.
اولین کسی که لب به سخن می گشاید عباس ابن علی(ع) است. «خدا هرگز روزی را نیاورد که ما تو را بگذاریم و به سوی شهر خود برگردیم». و سایر افراد بنی هاشم در همین راستا سخنانی به زبان آوردند. امام حسین(ع) رو به فرزندان عقیل می کند و می فرماید: «کشته شدن مسلم برای شما بس است، من به شما اجازه دادم. راه خود را بگیرید و بروید». آنان نیز پاسخ می دهند که هرگز چنین کاری نخواهیم کرد.
آنگاه نوبت به اصحاب حضرت می رسد که هر یک با زبان و ادبیاتی خاص خود سخن بگویند. مسلم ابن عوسجه عرض می کند: ما چگونه دست از یاری تو برداریم؟ در این صورت در پیشگاه خدا چه عذری خواهیم داشت؟ به خدا سوگند من از تو جدا نمی گردم تا با نیزه خود سینه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشیر در دست من است با آنان بجنگم و اگر هیچ سلاحی نداشته باشم با سنگ و کلوخ به جنگشان می روم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم.
یکی از یاران آن حضرت به نام سعد ابن عبد الله عرض می کند: به خدا سوگند ما دست از یاری تو بر نمی داریم تا در پیشگاه خداوند ثابت کنیم که حق پیامبر را درباره تو رعایت نمودیم. به خدا سوگند اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته می شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده می کنند، باز هم هرگز دست از یاری تو بر نمی دارم و پس از هر بار زنده شدن به یاریت می شتابم. این در حالی است که می دانم این مرگ یک بار بیش نیست و پس از آن نعمت بی پایان خدا .
زهیر ابن قین عرض می کند: ای پسر رسول خدا! به خدا سوگند دوست داشتم که در راه حمایت تو هزار بار کشته و باز زنده و دوباره کشته شوم. دیگر یاران آن حضرت سخنانی اینگونه به زبان می آورند و نه تنها میدان را خالی نمی کنند، بلکه قاطعانه اعلام می کنند که حاضرند از همه چیز خود در این راه بگذرند.
امام(ع) که وفاداری اصحاب و خویشان خود را می بیند باز جمله ای عجیب را به زبان می آورد. آن حضرت هرگز سخن از پیروزی دنیوی و رسیدن به مواهب آن را مطرح نمی کند، بلکه تلاش می کند همه آگاهانه تصمیم مهم زندگی خود را بگیرند. می فرماید: خدا به شما جزای خیر دهد. بدانید که فردا من کشته می شوم و همه شما نیز کشته خواهید شد (همان؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص246-247؛ ترجمه نفس المهموم، ص115-116).
آری! این مردان خدا آگاهانه تصمیم می گیرند که تن به ذلت ندهند و با فساد و تباهی و ظلم و ستم مبارزه کنند. آنان تصمیم می گیرند که انسانیت را آبرو دهند و آن را پاس بدارند. آنان پست و مقام و همه مواهب دنیا را بازیچه می انگارند و به همین جهت است که برخی از یاران سالخورده امام در آن شب به شوخی و مزاح می پردازند و چون مورد اعتراض قرار می گیرند که این شب هنگام شوخی نیست می گویند شبی بهتر از این شب در عمر خود نداشته اند (ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص367).
آری! این شب برای مردان خدا تاریک و ظلمانی نیست. آنان به خوبی می بینند و می دانند که چه انجام می دهند و آنان نه تنها خویشتن را به قله اعلی علیین می رسانند بلکه به همه انسان های تاریخ پیام می دهند که ای انسان هایی که برای انسانیت خود ارزش قائلید! انسانیت را پاس بدارید و از آن نگهبانی کنید و خود را ارزان نفروشید و در مقابل ظلم و ستم و تباهی و فساد قد خم نکنید و بایستید که شما عزیزید و گرانبها! شما والاتر و ارزشمند تر از آن هستید که تن به ذلت و خواری دهید. شما می توانید و باید حق اشرف مخلوقات بودن خود را ادا کنید.

او که به نام و مرام آزاد بود
روز اول محرم سال 61 هجری است و کاروان کوچک امام حسین به سمت کوفه در حرکت است. ناگاه یکی از یاران امام تکبیر می گوید و چون علت را می پرسند می گوید نخلستان های کوفه از دور نمایان شد. افرادی که به مسیر آگاهی دارند می گویند این نمی تواند کوفه باشد و آنچه پیداست نخلستان نیست. چون نزدیک تر می شوند معلوم می شود که آن سیاهی لشکری هزار نفری به فرماندهی حر ابن یزید ریاحی است که آمده است تا راه را بر کاروان حسین (ع) ببندد. حسین(ع) از او می پرسد که برای یاری ما آمده ای یا برای مقابله با ما؟ حر پاسخ می دهد که برای مقابله با شما.
حر ابن یزید ریاحی در نخستین برخورد خود با حسین(ع) مهم ترین و اساسی ترین درس زندگی خود را می گیرد. او و سربازانش در بیابان گرفتار شده و از شدت تشنگی نزدیک هلاکت هستند. دشمنی که آمده است راه را بر کاروان حسین ببندد شدیدا تشنه است و این فرصتی است که عموما انسان ها آن را از دست نمی دهند. اما هدف حسین(ع) با دیگران متفاوت و در نتیجه روش و ابزار او متفاوت است. امام حسین(ع) به یاران خود دستور می دهد که حر و سربازانش را با آب فراوانی که در منزل قبل همراه خود برداشته اند، سیراب سازند و حتی اسب های آنان را آب دهند. فردی می گوید از شدت تشنگی از لشکر حر عقب افتاده بودم و چون رسیدم به من مشک آبی دادند. اما من از شدت تشنگی نمی توانستم آب بنوشم. فردی که او را نمی شناختم آمد و با دست خود مرا آب داد. بعدا فهمیدم که آن فرد حسین ابن علی(ع) بوده است (ارشاد مفید، ج2، ص77؛ بحار الانوار، ج44، ص375).
آری! این درسی بود که حسین(ع) به حر داد. اگر هدفت مقدس است و اگر در مسیر درست و صحیح قرار داری پس نباید از هر ابزاری استفاده کنی. اگر برای اخلاق و انسانیت و دین تلاش می کنی همه جا و همه وقت باید همه اعمالت با اخلاق و اصول انسانی و احکام دینی سازگار و هماهنگ باشد.
به هر حال حر ابن یزید ریاحی راه را بر حسین(ع) می بندد ولی حادثه ای رخ می دهد که نشان دهنده آن است که حر نگاه بدی نسبت به امام حسین ندارد یا حداقل تردید دارد. چون هنگام نماز می شود او و سربازانش به امام حسین اقتدا می کنند و امام در فاصله نماز ظهر و عصر دو بار برای لشکر حر خطبه می خواند. امام در این خطبه ها پس از معرفی خود این نکته را یادآوری می کند که شما مردم کوفه مرا دعوت کردید و حال راه را بر من می بندید. اگر نمی گذارید که به کوفه بیایم و از دعوت خود پشیمان شده اید اجازه دهید که به همان جایی برگردم که از آن آمده ام. حر می گوید من از شما دعوت نکرده ام و از دعوت نامه ها خبری ندارم. امام دستور می دهد که خورجین دعوتنامه ها را برای حر بیاورند. حر می گوید من جزو دعوت کننده ها نیستم. به هر حال امام دستور می دهد که برای بازگشت آماده شوند. اما حر باز مانع می شود و می گوید من مامورم که شما را نزد عبید الله ببرم. امام(ع) می فرماید که من هرگز تسلیم این امر نمی شوم. سرانجام حر پیشنهادی می کند و امام(ع) بناچار آن را می پذیرد. حر می گوید راه سومی را در پیش گیریم تا به عبید الله نامه بنویسم و کسب تکلیف کنم. و اینگونه می شود که کاروان حسین(ع) تحت نظارت شدید لشگر حر به سمت کربلا حرکت می کند. در این مسیر گفت و گوها و برخوردهایی بین حر و امام حسین(ع) به وجود می آید که در تمام آنها با اینکه حر سخت گیری می کند و اموری را به امام تحمیل می کند اما هیچ گاه بی ادبی نمی کند و احترام آن حضرت را رعایت می کند (ارشاد مفید، ج2، ص79؛ نفس المهموم، ص183).
به هر حال روز سرنوشت فرا می رسد. لشکر عظیم کوفه به فرماندهی عمر سعد به کربلا می آیند و برخوردها با امام حسین(ع) متفاوت می شود. تا صبح روز عاشورا حر در لشکر عمر سعد فرماندهی بخشی را بر عهده دارد. اما او نگران و پریشان است و نمی خواهد با حسین بجنگد. او حسین را بر حق یافته و در پی آن است که از راه خطای خود بازگردد. اما آیا راه بازگشتی برای کسی که راه را بر حسین(ع) بسته و او را به این مهلکه کشانده است وجود دارد؟ به هر حال او که به کشمکش شدید درونی دچار گشته با بیم و امید بر تردید ها غلبه کرده از لشکر عمر سعد جدا شده به سوی حسین(ع) می آید. او خود را به نزدیکی حسین(ع) می رساند و در حالی که سپر خود را واژگون کرده است سلام می کند و با خجالت و شرمندگی می گوید:
«فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من آن کسی هستم که راه را بر تو بستم و پا به پای تو آمدم و تو را به این سرزمین رساندم. من گمان نداشتم که این گروه پیشنهادهای تو را نپذیرند و با تو چنین کنند. به خدا اگر می دانستم با تو چنین می کنند با تو آنگونه رفتار نمی کردم. اینک از کرده خود پشیمانم و توبه می کنم و جانم را فدای تو خواهم کرد تا در پیش تو جان دهم. پس آیا این کار را شما توبه من می دانید؟»
امام(ع) فرمود: آری، خدا توبه تو را می پذیرد و تو را می آمرزد.
حر خشنود و شادمان می شود و امام از او می خواهد که از اسب خود پیاده شود ولی او از امام درخواست می کند که اجازه دهد او برود و با لشکر کوفه سخن بگوید و امام اجازه می دهد. او با صدای بلند با لشکر کوفه سخن می گوید و اعمال آنان را تقبیح می کند: شما پسر پیامبر خدا را دعوت کرده اید و با او اینگونه برخورد می کنید و نمی گذارید به یکی از شهرها رفته در آن سکنا گزیند. شما آب فرات را که همگان، حتی کفار و حیوانات، از آن استفاده می کنند بر حرم پسر رسول خدا بسته اید و زنان و کودکان او را عطشان نگه داشته اید! (بحار الانوار، ج45، ص11؛ نفس المهموم، ص247).
به هر حال از این سخنان بر می آید که روش و سیره حسین(ع) و تفاوت آن با روش دشمنان او یکی از اموری بوده که باعث شده حق بر حر آشکار گردد و او نسبت به خطای بزرگ خود آگاه شود.
روش حسین این است که آبی را که با زحمت با خود حمل کرده در وسط بیابان به دشمن خود می نوشاند و روش یزیدیان این است که آب فرات را بر کودکان و زنان می بندند. و اینگونه است که کسانی که به هر دلیل حق را از باطل نشناخته اند بیدار می گردند.
حر خدمت امام(ع) می رسد و عرض می کند: ای پسر رسول خدا! من اولین کسی بودم که بر شما خروج کردم؛ به من اجازه دهید تا اولین کسی باشم که در رکاب شما بجنگم و شهید شوم. امام(ع) به او اجازه می دهد و حر به میدان می رود و پس از جنگی طولانی از اسب به زیر می افتد. امام(ع) در آن لحظات آخر بالای سر او حاضر می شود و بر چهره خون آلود او دستی می کشد و خون از صورتش می زداید و می فرماید:
«انت حرٌ کما سمّتک امّک، حرٌ فی الدنیا و حرٌ فی الآخرة» تو آزاده ای همان گونه که مادرت تو را به این نام نامید، تو در دنیا و آخرت آزاده هستی (الملهوف، ص160؛ بحار الانوار، ج45، ص14).
آری! حر ابن یزید ریاحی نامش حر به معنای آزاد بود و روش و مرام آزادگی را به انسان ها آموخت. انسان ها ممکن است در زندگی شخصی و اجتماعی خود خطا کنند و با خطاهای خود خسارت های سنگینی به خود و اجتماع وارد کنند. اما یک انسان آزاد، که بند انانیت و منیت را گسسته و خویشتن را رها کرده، هرگز خود را مصون از خطا و اشتباه نمی داند و همه عمر در پی آن است که خطاهای خود را بشناسد و اصلاح کند. این انسان هرگاه تشخیص داد که در پست و موقعیت و جایگاهی قرار دارد که شایسته آن نیست آن را رها می کند. یک انسان آزاد بر موضع خطای خود پافشاری نمی کند و هرگاه که خطای خود را دریافت شجاعت آن را دارد که از آن بازگردد و جلوی زیان و ضرر بیشتر را بگیرد. این امر در رابطه با کسانی که در راس یک جامعه قرار دارند مهم تر و ضروری تر است. آنان ممکن است با سیاست های خطا و غلطشان خسارت های جبران ناپذیری به یک ملت وارد کنند و حتی یک ملت و مملکت را تا لب پرتگاه سقوط هدایت کنند. درس ارزنده حر ابن یزید ریاحی برای این افراد این است که انسان آزاد اسیر ننگ و نام نیست و شجاعانه خطای خود را می پذیرد و ملت و مملکت را از سقوط نجات می دهد.

مرگ شیرین
امام حسین(ع) در غروب روز نهم محرم یا تاسوعا یاران و خویشان خود را جمع کرده برای آنان خطبه ای می خواند. آن حضرت پس از تمجید فراوان از یاران و اهل بیت خود می فرماید: من بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزادید بروید. پس از تاریکی شب استفاده کرده و خود را نجات دهید چرا که این قوم تنها با من کار دارند. خویشان و یاران آن حضرت سخن می گویند و اعلام می کنند که هرگز چنین کاری را نخواهند کرد. امام سپس می فرماید: پس بدانید که فردا من کشته خواهم شد و همه شما نیز کشته می شوید.
قاسم ابن حسن(ع)، که از کودکی و پس از شهادت پدر در خدمت عموی بزرگوار خود بوده و رشد و تربیت یافته، در آن مجلس حضور دارد. او که نوجوانی بیش نیست، در این تردید است که آیا سخن امام(ع) شامل من هم می شود و من هم به شهادت می رسم؟ در این شب و در این مجلس جایگاه من کجاست و در میدان عشق بازی فردا من چه نقش و جایگاهی دارم؟ او در این تردید و نگرانی است که خدمت عمو می رسد و عرض می کند: آیا من هم فردا جزء کشته شدگانم؟ امام(ع) به نوجوان برادر چه پاسخی بدهد؟ پس می فرماید: پسرم! مرگ در نزد تو چگونه است؟ قاسم عرض می کند: عمو جان! شیرین تر از عسل است. امام(ع) می فرماید: عمویت به فدایت! آری تو هم پس از ابتلا به بلایی بزرگ کشته خواهی شد (نفس المهموم، ص222).
هرچند برخی در سند این گفت وگو بین امام(ع) و قاسم تشکیک کرده اند (ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص236-237) اما ذکر چند نکته مهم است. نخست اینکه در جزئیات ماجرای کربلا نمی توان دقت سندی کرد و عمده آنچه نقل می شود، غیر از اصل واقعه و کلیات آن، نمی تواند به صورت دقیق مستند شود. ثانیا چه در این مورد و چه در غیر آن در صورتی که یک نقل دارای حجت، متضمن امری خرد ستیز باشد، باید کنار گذاشته شود، چه سندش معتبر باشد و چه نباشد. در صورتی که آن نقل متضمن امری خرد گریزباشد، که پذیرش آن نیاز به تعبد دارد، در این صورت باید در سند آن دقت نمود. اما صورت سومی هم وجود دارد که نقلی متضمن امری خرد پذیر باشد، یعنی امری که عقل صحت و درستی آن را تایید می کند؛ در این صورت حتی ضعف سند خللی ایجاد نمی کند، چرا که پشتوانه حکم عقل را دارد. البته ناقل هم باید توجه داشته باشد که به صورت قطعی نقل نکند. به هر حال این مورد از نوع سوم است، یعنی حاوی مطلبی خرد پذیر است. نکته دیگر اینکه تمام حوادث آن شب و سخنانی که بین امام حسین و یاران و خویشان او رد و بدل شده، حاکی از آن است که امام(ع) در پی این بوده که هر کس فردا با او می ماند آگاهانه و از روی بصیرت این کار را انجام دهد. بنابراین، در این فضا این گفت و گو طبیعی است. از همه اینها گذشته، در واقع همان طور که خواهیم دید در عمل در روز عاشورا همین گفت و گو با زبان دیگر رخ داده است، آنگاه که قاسم برای اذن رفتن به میدان اصرار و التماس می کند و امام(ع) اجازه نمی دهد و این اصرار و التماس بارها و بارها تکرار می شود. قاسم با اصرار و التماس خود نشان می دهد که مرگ در آن میدان برایش شیرین تر از عسل است.
به موضوع اصلی بازگردیم، قاسم ابن حسن نوجوان تردید دارد که آیا در روز عاشورا و در میدان کارزار انسانیت با انانیت او هم به حساب آورده می شود یا نه، و چون این موضوع را از امام(ع) می پرسد، آن حضرت از دیدگاه او درباره مرگ پرسش می کند و قاسم در پاسخ می گوید که مرگ برایش از عسل شیرین تر است. پرسش امام حسین(ع) یکی از مهم ترین پرسش هایی است که هر انسانی باید درباره آن اندیشه کند و برای آن پاسخی بیابد. نوع پاسخ به این پرسش کل زندگی انسان را تحت تاثیر قرار می دهد. آیا اینگونه نیست که مرگ حتمی ترین و مهم ترین حادثه زندگی انسان است؟ هیچ کس در اصل وقوع آن تردید ندارد، اما درباره چیستی آن اختلافاتی مهم وجود دارد. آیا مرگ به معنای نابودی است یا اینکه تولدی دوباره است؟ اگر تولدی دوباره است چه ارتباطی با این زندگی دارد؟ آیا هر کس خود با نوع زندگی خود در اینجا نوع زندگی دیگر خود را رقم می زند و تعیین می کند؟ پاسخی که یک دیندار به پرسش آخر می دهد این است که حتما همین طور است. پس نگاه به مرگ نوع زیستن انسان را در این جهان معین و مشخص می کند.
به تعبیر نویسنده ای غربی، بدون نگاهی درست به مرگ و اینکه آن پایان همه چیز نیست هیچ معنای درستی برای زندگی وجود ندارد. با نگاه درست و صحیح به مرگ است که زندگی معنا پیدا می کند و از پوچی به در می آید. با نگاه درست به مرگ است که اخلاق و اصول انسانی معنا و فلسفه خود را پیدا می کند (هاپ واکر، «دین به زندگی معنا می بخشد» در "معنای زندگی" ترجمه اعظم پویا).
به هر حال از یک سو این مرگ و نگاه به آن است که در دل ستمگران و زورگویان هراس می اندازد و شهد شیرین قدرت را در کام آنان تلخ می گرداند. و باز این نگاه به مرگ است که انسان هایی را چنان شجاع می گرداند که در میدان مبارزه با فساد و تباهی و ظلم و ستم خم به ابرو نمی آورند و محکم و استوار در مقابل هر فشار و شکنجه و تهدید و ارعاب تمام قد می ایستند. هر چه از ناحیه ستمگران و ظالمان قدرت پرست فشار و تهدید بیشتر می شود، آنان به درستی راه خود بیشتر یقین می کنند و مطمئن می شوند که در مسیری گام بر می دارند که راه شرافت و انسانیت و قداست است و پایانی بس نیکو در پی دارد.
آری! نگاه به مرگ با زندگی این دنیا تاثیری متقابل دارند. آن کس که نگاه درستی به مرگ دارد در این زندگی درست زندگی می کند و از ظلم و ستم و تباهی و فساد پرهیز می کند. و آن کس که در این زندگی درست زندگی کند از مرگ نمی هراسد و بلکه مرگ برای او چه بسا شیرین باشد. پس نگاه به مرگ کلید زندگی است. نگاه نادرست به این حادثه حتمی آسایش و آرامش را از انسان می گیرد و باعث تلخکامی می گردد. و از سوی دیگر این نگاه درست است که آرامش و اطمینان را در پی دارد.
به هر حال کسی که دغدغه عدالت و نیکویی را دارد و کسی که در پی آن است که جامعه خود را اصلاح کند و با فساد و تباهی مبارزه کند، نخست باید تکلیف خود را با مرگ روشن سازد. آخرین و مهم ترین چیزی که مفسدان و ظالمان می توانند از انسان بگیرند، جان است. انسان ها معمولا حاضرند همه چیز خود را در راه جان و زندگی خود بدهند و هیچ تهدیدی برای انسان های معمولی سخت تر از تهدید جانی نیست. اما انسانی که تکلیف خود را با مرگ روشن کرده، که البته معنای آن این است که تکلیف خود را با زندگی روشن کرده، هیچ تهدیدی نمی تواند او را از وظیفه اش باز دارد، چرا که تهدیدی برای او وجود ندارد. او در واقع قدرتمند است، چنان قدرتمند که هیچ قدرتی نمی تواند ارکان مملکت وجود او را تهدید کند. چنین انسانی عزتمند و شرافتمند است، چنان عزیز و چنان شریف که به هر آنچه دیگران بدان دل خوش کرده اند به مثابه اسباب بازی های کودکانه می نگرند وخود را فراتر و بالاتر از آن می داند که به این امور دل خوش سازد.
آری! حسین(ع) آمده بود که به انسان ها درس زندگی دهد، اما زندگی درست تنها با نگاه درست به مرگ محقق می شود. اینجاست که آن حضرت نگاه خود را در رابطه با مرگ نیز در فرازی شکوهمند بیان می کند:
«و انی لا اری الموت الا السعاده، و الحیات مع الظالمین الا برما» (تحف العقول، ص245) من مرگ را به جز خوشبختی و سعادت نمی دانم و زندگی با ستمگران را غیر از خسران و تباهی نمی دانم.
پس نگاه قاسم ابن حسن به مرگ همان نگاه حسین(ع) و سایر کسانی که عاشورایی بودند و عاشورایی ماندند بود و به همین جهت بود که در روز عاشورا پس از شهادت علی اکبر خدمت عموی بزرگوار خود می رسد و اجازه رفتن به میدان می خواهد و امام به او اجازه نمی دهد. آنقدر اصرار می ورزد و حتی دست و پای امام را می بوسد تا اینکه اذن می گیرد و نام خود را در میان حق پرستان و باطل ستیزان بزرگ ثبت می کند (ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص237-238).


میدان عروج و سقوط انسان
یکی از تفاوت های اسلام و مسیحیت، یا به تعبیر دقیقتر، قرآن مجید و بخش هایی از عهد جدید، نگاه به انسان است. در حالی که در هر دو دین یا هر دو متن به گونه ای سخن از سقوط انسان است اما در چگونگی این سقوط و ماهیت آن اختلافات زیادی وجود دارد. در مسیحیت سقوط انسان که ذاتی است یعنی ذات و سرشت انسان تباه گردیده، به دست تک تک انسان ها رخ نمی دهد، بلکه همه انسان ها به خاطر گناهی که حضرت آدم(ع) مرتکب شد به این سقوط مبتلا گشته اند و بنابراین هر کودکی با ذات و سرشتی گناه آلود، که از جد خود آدم به ارث برده است، متولد می شود.
اما ماجرای سقوط انسان در قرآن مجید متفاوت است. ماجرای گناه آدم در قرآن مجید نیز آمده است، اما در این کتاب این حادثه هیچ گونه سقوطی را، چه برای خود آدم و چه برای نسل او، در پی ندارد. سقوط برای انسان ممکن است رخ دهد، اما به دست خود او و در واقع این در اختیار خود اوست که سقوط کند یا نه. او می تواند نه تنها سقوط نکند، بلکه عروج نماید و به مکانی صعود نماید که فرشتگان خدا را به آن راهی نیست. این نکته را آیات و سوره های متعددی از قرآن مجید به گونه های مختلف بیان می کند. در سوره مبارکه تین چنین آمده است:
«به نام خداوند بخشاینده مهربان. سوگند به انجیر و زیتون و طور سینا و این شهر امن خدا که ما انسان را قطعا در نیکو ترین شکل و اندازه آفریدیم. سپس او را به اسفل السافلین و پست ترین مراتب پستی منتقل کردیم؛ مگر کسانی را که ایمان آورده به حق گردن نهادند و اعمال شایسته و نیکو انجام دادند، که برای آنان اجر و پاداشی بی منت خواهد بود. پس چه چیز باعث می شود که تو دین را تکذیب نمایی. آیا خداوند نیکوترین داور نیست»
در این سوره از قرآن مجید نکته ای بسیار مهم و اساسی با قسم و تاکید زیاد بیان شده است. انسان کیست و چه وضعیتی دارد و نجات و رستگاری یا هلاکت و سقوط او به چه اموری بستگی دارد و چگونه محقق می شود؟ در این سوره آمده است که انسان به لحاظ خلقت و فطرت و سرشت بسیار نیکوست و هیچ نقص و کمبودی در آن نیست. انسان ممکن است سقوط کند و ممکن است نکند و بلکه به جای اسفل السافلین به اعلی علیین صعود و عروج کند. انسان می تواند همانطور که سرشت نیکویش طلب می کند ایمان بیاورد و به حق و حقیقت تسلیم شود و به آن گردن نهد و اعمال خود را نیکو و صالح گرداند؛ و از سوی دیگر این در اختیار اوست که کفر ورزد و نسبت به حق و حقیقت عناد ورزد و اعمال ناشایست انجام دهد و فساد کند و مرتکب ظلم و ستم گردد.
پس انسان موجودی است که از یک سو بین نقطه اوج و کمال او و نقطه سقوط و فرود او فاصله ای بسیار زیاد است به گونه ای که از بالاترین درجه و مقام مخلوقات تا پایین ترین آن را در بر می گیرد.
اما نکته مهم این است که مطابق قرآن مجید این عروج و سقوط که فاصله آن بسیار زیاد است، در اختیار خود انسان است و اوست که تصمیم می گیرد که سقوط کند یا عروج کند. انسان ها خود ارزش و جایگاه خود را تعیین می کنند و در واقع آنان خودشان خود را قیمت گذاری می کنند.
تاریخ بشریت شاهد هر دو دسته از انسان ها بوده است، انسان هایی که تمام قله ها را فتح کرده، بالاترین مقامات را از زیر پای خود در کرده و پرواز کرده اند. انسان هایی که ارزش خود را برتر و بالاتر از امور زود گذر بچه گانه می دانسته و شرف و کرامت خود را با اسباب بازی های بی ارزش و بی مقدار مبادله نکرده اند. و از سوی دیگر تاریخ شاهد انسان هایی بوده است که برای انسانیت خود هیچ ارزشی قائل نشده اند و شرافت و کرامتی برای خود نگه نداشته اند و اشرف مخلوقات را به جایگاه اسفل مخلوقات فرو افکنده اند و دُر گرانبهای وجود خود را با آب نباتی یا اسباب بازی ای مبادله کرده اند. اینان چنان پست گشته اند که برای رسیدن به این امور کودکانه و ناچیز از هیچ عملی کوتاهی نکرده اند.
کسی که حوصله مطالعه کل تاریخ بشریت را ندارد، کافی است نگاهی به میدان کربلا بیندازد تا هم عروج انسان و هم سقوط او را شاهد باشد. اگر در یک سوی میدان انسان هایی بزرگ و والامقام قرار دارند که حق خلیفه خدا بودن را به خوبی ادا می کنند و به وضوح تمام پاسخ فرشتگان خدا را می دهند؛ فرشتگانی که به خدا بدین سبب اعتراض کردند که کسی را جانشین خود ساخته ای که خون می ریزد وفساد می کند. آری! خدا چیزی می دانست که فرشتگان نمی دانستند. درست است که انسان هایی که خویشتن خویش را نشناخته اند و قدر و ارزش خود را ندانسته اند خون می ریزند و فساد و تباهی به پا می کنند، اما همه بشریت این نیست. کسانی هم هستند که به این گوهر گرانبها معرفت پیدا کرده اند و خود را از منجلاب انانیت بیرون کشیده اند، به ملکوت معنا پرواز کرده اند و فرشتگان خدا را زیر پای خود قرار داده اند. در میدان عشق بازی کربلا، چنین انسان هایی وجود داشتند که انسانیت را اعتلا بخشیدند.
اما اگر در این میدان کربلا شکوه انسانیت، که از چشم فرشتگان مخفی مانده بود، خودنمایی می کند، در همین میدان سقوط انسانیت نیز و فساد و تباهی او، که فرشتگان را به اعتراض وا داشت، دیده می شود. به راستی این انسان که می تواند به جایگاهی غیر قابل وصف و تصور عروج کند، به چه اندازه و تا کجا می تواند سقوط کند؟!
عجیب است که در یک میدان و در یک صحنه هم اوج عروج انسان دیده می شود و هم نهایت سقوط او. دسته ای بالای سر فرشتگان پرواز می کنند و دسته ای دیگر پایین پای همه حیوانات در لجنزار پلیدی ها دست و پا می زنند.
انسان هایی برای رسیدن به اهدافی نامقدس از ابزارهایی نفرت انگیز استفاده می کنند. اگر در یک سوی میدان انسان هایی خود را عزیز می دارند و جان می دهند اما خود را ذلیل و خوار نمی گرداند، اما در این سوی میدان مسابقه ای عجیب در جریان است. دیوهایی در شکل و قیافه انسان برای تقرب به دستگاه فاسد یزیدی به اعمالی دست می زنند که از هیچ حیوانی ساخته نیست. در میدان کربلا جنگی بسیار نابرابر برقرار است. در یک سوی میدان چند ده نفر انسان هستند که در واقع به هیچ معنا خواهان جنگ نبوده اند و آنان را به زور به این میدان آورده اند. اما در سوی دیگر میدان هزاران نفر جنگجوی تا دندان مسلح قرار دارند. نتیجه این جنگ تحمیلی و نابرابر آشکار و روشن است. آیا این جنگ تحمیلی و نابرابر نمی توانسته جوانمردانه صورت گیرد؟ آیا لازم بود که تمام اصول اخلاق زیر پا گذاشته شود؟ آیا لازم بود آب بر خیام حرم امام حسین بسته شود؟ آیا لازم بود اطفال خردسال از شدت تشنگی فریاد العطششان بلند شود؟ آیا لازم بود خیمه ها به آتش کشیده شود؟ آیا لازم بود بر بدن ها اسب دوانیده شود و...
اوج این نا مردمی و ناجوانمردی زمانی بود که امام حسین(ع) در اوج کارزار به خیمه می آید و مشاهده می کند که طفل شیرخواره اش، علی اصغر، از شدت تشنگی بی تابی می کند. بنا به نقلی طفل شیر خواره را جلوی لشکر آورده و با صدایی بلند می فرماید: اگر من به گمان شما گناهکار و خطاکارم این طفل قطعا گناهی ندارد؛ او را بگیرید و آبی به او بدهید.
حسین(ع) در اینجا چیزی برای خود نمی خواهد که گفته شود به دشمن التماس کرده است. او با این کار، اگر رخ داده باشد، دو وظیفه مهم و اساسی را انجام داده است. یکی عطوفت پدری و وظیفه پدر بودن و دیگری وظیفه راهنمایی و هدایت جامعه؛ همه انبیا و ائمه وظیفه اصلیشان این بوده است که به صورت های مختلف فطرت انسان ها را بیدار کرده و به آنها تذکر دهند. معنای هدایت انبیا همین بیدار کردن فطرت و به کار انداختن عقول بوده است. امام حسین(ع) با نشان دادن طفل شیر خواره ای که بی تابی می کند بزرگ ترین دلیل و شاهد را بر باطل بودن طرف مقابل ارائه می دهد. سخن امام(ع) به لشکر یزید این است که ای فریب خوردگان که تحت تاثیر تبلیغات دستگاه یزید قرار گرفته اید و گمان می کنید که او بر حق است و در دفاع از دین، که شعارش را می دهد، صادق است، و ای کسانی که باطل بودن یزید را می دانید، اما به خاطر مال و منال و پست و مقام به میدان آمده اید و وجدان خود را فریب می دهید، آگاه شوید و فریب نخورید و فریب ندهید. حق و باطل بودن با صرف ادعا محقق نمی شود، بلکه در میدان عمل است که این امر معلوم می گردد. کسی که برای رسیدن به هدف خود به هر کاری دست می زند و به هیچگونه اصول اخلاقی و انسانی پایبند نیست چگونه می تواند مدافع دین باشد؟ این پرچم ها و این شعار ها همه و همه دروغ و خدعه و حیله و فریب است. بیدار شوید و خود را به ورطه سقوط نکشانید!
آری! امام حسین(ع) با این عمل وظیفه امامت خود را که بیدار کردن و آگاهی دادن است، انجام می دهد، و این عمل چنان تکان دهنده است که در لشکر یزید ولوله می اندازد. اما اگر این سوی میدان وظیفه اش را آگاهی دادن و بیدار کردن می داند، در آن سوی میدان کسانی بر جهل مردم سوارند و مجبورند جلوی آگاهی و بیداری مردم را بگیرند؛ به همین جهت است که هر صدایی را که ممکن است باعث بیداری مردم شود در گلو خفه می کنند. عمر سعد به حرمله می گوید حسین را خاموش کن و او با تیری که به گلوی علی اصغر می زند در واقع بیداری و آگاهی مردم را هدف قرار می دهد، چرا که مهمترین لشکر و یاور یزید جهل و نا آگاهی مردم است. و البته این جهل دو جنبه دارد، یکی جهل انسان ها به قدر و منزلت خویش و دیگری جهل به باطل و فاسد بودن دستگاه یزید. حسین(ع) می خواهد در هر دو جنبه آگاهی دهد و حرمله همین را هدف گرفته است.

کلیدواژه رستگاری
اگر در علم کلام و عقاید، که علمی درون دینی است، از چیستی دین پرسیده شود پاسخ می تواند این باشد که اگر مقصود از «دین» مجموعه ای از تعالیم اعتقادی و عملی است که در خارج وجود دارد، می توان آن را به: «برنامه خدا برای رستگاری انسان» تعریف کرد. و البته اگر مقصود از واژه دین، نه مجموعه تعالیم، بلکه دینداری انسان، که امری مربوط به دورن شخص انسان است، باشد، باید آن را به: «گردن نهادن به راهی که خدا برای رستگاری انسان معین کرده است» تعریف کرد. در واقع این معنای دوم همان «ایمان» است.
اما پرسش دیگری که در مرحله بعد می تواند مطرح شود این است که کلید این رستگاری چیست؟ آیا از سنخ اعتقادات و اعمال خاص یک دین است یا از آنها فراتر است؟ آیا این کلید در دست خود انسان است یا بیرون از اختیار اوست؟ ادیان مختلف به این پرسش ها پاسخ هایی متفاوت می دهند. این اختلافات و تفاوت ها از تفاوت نگاه به انسان و نجات او ناشی می شود. برای مثال در مسیحیت انسان در اثر گناه حضرت آدم سقوط کرده و نجات او به این است که از این وضعیت خاصی که برایش پیش آمده رهایی یابد. اما از آنجا که او سقوط کرده است خود به تنهایی نمی تواند راه نجات را بیابد و بپیماید، بلکه راه نجات او در بیرون از خود او قرار دارد. او باید منجی را، یعنی خدایی که جسم گرفته و انسان شده و به صلیب رفته تا نجات انسان را از این وضعیت سقوط با دادن کفاره گناه آدم ممکن کند، بپذیرد و به آن ایمان آورد.
اما از آنجا که نگاه اسلام و قرآن به انسان متفاوت است و انسان هرگز سقوط نکرده و از قدرت و قوت برای شناخت راه نجات و پیمودن آن برخوردار است، کلید نجات و رستگاری نیز متفاوت است. در واقع کلید رستگاری همان چیزی است که این دین نام خود یعنی «اسلام» را از آن گرفته و در واقع اساسی ترین و مهم ترین تعلیم این دین همین است. اسلام به معنای تسلیم شدن در مقابل حق و حقیت و گردن نهادن به آن است. تسلیم بودن و گردن نهادن نسبت به حق و حقیقت و عشق ورزیدن نسبت به آن گوهر دین و پیام اصلی آن است. وقتی در قرآن مجید آمده است که: «در حقیقت دین نزد خدا همان اسلام است» (آل عمران/19) و آمده است: «و هر کس در پی دینی غیر از اسلام باشد هرگز از وی پذیرفته نگردد» (آل عمران/85) مقصود همان حق پرستی است. تنها دین حقیقی که شایستگی نام دین را دارد و مورد قبول خداست تسلیم بودن در مقابل حق و گردن نهادن به آن است. به همین معنا ابراهیم خلیل مسلمان بوده (آل عمران/67) و حضرت یعقوب به فرزندانش وصیت می کند که مواظب باشید غیر مسلمان از دنیا نروید (بقره/132).
پس تمام دینداری انسان این است که نسبت به حق عشق بورزد و به آن گردن نهد و لازمه این عشق، نفرت نسبت به باطل است. نجات و رستگاری انسان تنها و تنها به این است که به حق گردن نهد و تسلیم آن گردد. و البته اگر وظیفه انسان این است که به حق گردن نهد پس یک وظیفه مقدماتی دیگر نیز دارد و آن اینکه به اندازه وُسع و توانایی خود تلاش کند که مصادیق حق را بشناسد. بنابراین انسان اگر می خواهد به سعادت و نجات و رستگاری برسد باید به گونه ای زندگی کند که بتواند در پیشگاه الهی بگوید من دو وظیفه و تکلیف را انجام داده ام، یکی اینکه هر اندازه که حق و حقیقت برایم روشن شده به آن گردن نهاده و تسلیم آن شده ام و نیز هر باطلی که شناخته ام از آن دوری جسته و با آن مبارزه کرده ام؛ و دوم اینکه به اندازه وُسع و توانایی و امکانات خود سعی و تلاش کرده ام که مصادیق حق و باطل را بشناسم و این دو را از هم تمیز دهم. هر کس بتواند این دو ادعا را در پیشگاه خداوند بکند او به تعبیر شهید مطهری(ره) مسلمان فطری و اهل نجات و رستگاری است (عدل الهی، ص318-320)
بنابراین اگر رستگاری انسان در گرو شناخت حق و گردن نهادن به آن و شناخت باطل و دوری کردن از آن است، پس همه انسان ها باید در تمام عمر خود دغدغه اصلیشان همین شناخت این دو امر و عکس العمل مناسب در قبال آنها باشد. انسان ها باید در همه لحظات و مشغول هر کاری که هستند خود را بسنجند و موقعیت خود را نسبت به حق و باطل معین کنند. سخنی که اکنون می گوید چه ربط و نسبتی با حق یا باطل دارد؟ عملی که انجام می دهد وضعیتش چگونه است؟ آیا جایگاهی که در آن قرار گرفته است و پستی که آن را اشغال کرده است مطابق حق است؟ آیا شایستگی آن را دارد و از طریق صحیح و درست به آن رسیده است و...
این مهم ترین درس زندگی و مهم ترین دغدغه انسان و مهم ترین تعلیم دین در گفت و گویی بین امام حسین(ع) و فرزند برومندش علی اکبر بیان می شود. علی اکبر شخصیتی است که نه تنها از صورتی نیکو برخوردار است، بلکه مهم تر از آن اینکه در نیکویی سیرت کم نظیر است. او در پی پدر می آید و چنان نزدیک پدر حرکت می کند که بتواند فرامین و دستورات و خواسته های پدر را قبل از هر کس اجابت کند. در بین راه علی اکبر متوجه می شود که پدر چندین بار کلمه استرجاع را به زبان آورد: «انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین»
علی اکبر از پدر می پرسد: «خدا را حمد کردی و آیه استرجاع را خواندی، علت خواندن این آیه چه بود؟»
امام(ع) می فرماید: «پسرم، کمی به خواب رفتم و در عالم خواب شخصی را دیدم که می گفت این قافله می رود و اجل هم در پی آن در حرکت است، از این رویا خبر مرگ را برداشت کردم».
علی اکبر عرض می کند: «یا ابت، لا اراک الله سوءاً، السنا علی الحق؟» ای پدر جان، خدا بدی را از تو دور گرداند، آیا ما بر حق نیستیم؟
امام می فرماید: آری، قسم به خدایی که همه به سوی او باز می گردند ما برحقیم.
علی اکبر عرض می کند: «اذاً لا نبالی، نموت محقین» مرگ را چه باک وقتی که در راه حق می میریم.
امام می فرماید: «جزاک الله من ولدٍ خیر ما جزی الله ولدا عن والده» خداوند بهترین پاداش فرزندی را به تو عنایت کند (تاریخ طبری، ج5، ص407، به نقل از ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص211).
در این گفت و گوی با شکوه نکات مهمی نهفته است. امام رویایی می بیند و به یاد مرگ می افتد و کلمه استرجاع را به زبان می آورد. این عمل امام در فرهنگ اسلامی حاکی از رضایت و تسلیم در مقابل مرگ است و لازمه آن این است که امام خود را بر حق می داند. پس آن حضرت خود را بر حق می داند و مرگ در این راه را می پذیرد. اما سخن علی اکبر در این میان که می پرسد «آیا ما بر حق نیستیم؟» و نیز جمله او پس از پاسخ امام مبنی بر اینکه «اگر ما بر حقیم پس مرگ را چه باک» چه معنایی می دهد؟ هدف علی اکبر از این جملات چیست؟ مگر او نمی داند که امام حسین بر حق است یا حداقل مگر نمی داند که آن حضرت خود را بر حق می داند؟
در جواب باید گفت، پرسش علی اکبر یک استفهام حقیقی نیست، بلکه یک استفهام انکاری است. در واقع این نوع استفهام و پرسش یک اعتراف است. کل پرسش و جمله بعدی علی اکبر در این عبارت خلاصه می شود که: «ما بر حقیم و از شهادت در راه حق باکی نداریم». اما هدف او از این جملات چیست؟ او می خواهد چه چیزی را برای پدر بیان کند؟ آیا او می خواهد به پدر دلداری دهد و یا او را ترغیب کند؟ هیچ یک از این ها نمی تواند درست باشد. بلکه او می خواهد اعتقاد خود به حقانیت راه و برنامه پدر و نیز آمادگی خود برای جانفشانی در این راه را برای پدر بیان کند. او می خواهد موضع خود را نسبت به هدف پدر و میزان استقامت خود را در این راه به پدر اعلام نماید. این امر از جمله آخر امام(ع) آشکار است. در واقع آن حضرت در جمله آخر فرزند را دعا می کند که حق فرزندی را ادا کردی.
این گونه سخن گفتن بین فرزندی که به جایگاه پدر ایمان دارد، با پدر را می توان در سخن حضرت اسماعیل با پدر در قرآن مجید مشاهده کرد. پدر می گوید: «پسر جان! من در خواب می بینم که تو را ذبح می کنم، نظر تو در این باره چیست؟» اسماعیل در پاسخ سخنی می گوید که فراتر از سخن پدر است. پدر هرگز ادعا نکرد که خدا به من فرمان داده است که تو را ذبح کنم. او تنها خواب خود را نقل کرد. اما این اسماعیل بود که از خواب پدر امر الهی را برداشت کرد و آمادگی خود را برای اجرای این امر اعلام نمود: «ای پدر جان! آنچه را که فرمان داده شده ای انجام ده، مرا ان شاء الله از صابران خواهی یافت» (الصافات/102). پس اسماعیل در این سخن، هم اعتقاد خود نسبت به جایگاه پدر و هم آمادگی خود برای گردن نهادن به ماموریت پدر را اعلام می کند.
آری! علی اکبر درسی کلیدی به بشریت می دهد. ای انسان ها! بسنجید و تامل کنید. آیا در موضع حقی قرار دارید یا موضع باطلی؟ آیا از حق دفاع می کنید یا از باطل؟ این باید دغدغه همیشگی شما باشد که حق را از باطل تمیز دهید. حق و باطل با ادعای افراد و گروهها و نظام ها ثابت نمی شود. اگر اینگونه بود طرف مقابل حسین(ع) هم ادعاهایی داشت. او حسین(ع) را فتنه گر و آشوبگر و بر باطل می شمرد و خود را بر حق می دانست. پس باید تفکر کرد و سنجید و کورکورانه سخنان را نپذیرفت. و البته هرگاه حقانیت مسیر خود را پس از مطالعه و تفکر و تامل دریافتی برای استوار ساختن و پیاده کردن حق و رفع و نابودی باطل از هیچ تلاش و کوششی کوتاهی نکن و آماده باش که هزینه این حق پرستی خود را به طور کامل بپردازی.
 

او که انسانیت را معنا کرد
یکی از تفاوت های اصلی انسان با حیوان در این است که برای حیوان اخلاق معنا نمی دهد، چرا که اخلاق با فعل اختیاری ارتباط دارد و فعل اختیاری با عقل و خرد همراه است. از آنجا که حیوان نه عقل دارد و نه فعل اختیاری، به این معنا که عمل او نتیجه تعقل نیست و در نتیجه سزاوار ستایش و نکوهش نیز نیست، پس نه اعمال او اخلاقی است و نه ضد اخلاق. هیچ حیوانی نه خوش اخلاق است و نه بد اخلاق، چرا که همه افعال او غریزی یا از روی عادت است. اما این انسان است که اعمال و افعالش می تواند مصداق فعل اخلاقی یا غیر اخلاقی باشد و او می تواند عنوان خوش اخلاق و بد اخلاق را بگیرد.
همین توانایی اخلاقی زیستن است که انسان را شایسته تکلیف و امر و نهی الهی می گرداند. این انسان است که شایستگی این را دارد که خدا با فرمان خود دو عنصر اخلاقی را که او با عقل و فطرت خود می فهمد و درک می کند به او یادآوری کند: «ان الله یامر بالعدل والاحسان» خداوند به عدالت و نیکویی فرمان می دهد (نحل/90). از این دو عنصر اصلی اخلاق اولی پایه و سکو است برای دومی که آن پرواز در عالم اخلاق است. احسان و نیکویی فراتر رفتن از عدالت ضمن حفظ آن است. به هر حال این دو واژه دو کلید اخلاق قرآنی است که تمام روابط انسان را با انسان های دیگر مشخص و معین می کند. برای حیوانات نه عدالت معنا می دهد و نه نیکوکاری و همچنین ظلم و اعمال ناشایست نیز برای آنها بی معناست. اما انسان از یک سو باید عدالت را رعایت کند و حقوق دیگران را محترم بشمارد و به آن تجاوز نکند، و از سوی دیگر اگر می خواهد قله های انسانیت را فتح کند باید از عدالت فراتر رود و به احسان، که همان عفو و ایثار است روی آورد و آنها را بال های پرواز خود قرار دهد.
به هر حال انسانیت انسان در گرو اخلاق و رعایت عدالت و احسان است و بنابراین اگر پیامبر خدا(ص) هدف رسالت خود را به کمال رساندن مکارم اخلاق بیان می کند (کنز العمال، ج3، ص16) معنایش این است که هدف رسالت او تمام کردن و کامل کردن انسانیت انسان است. و به همین جهت است که در بیان آن حضرت هیچ عملی در نجات و رستگاری انسان به اندازه اخلاق نیکو تاثیر گذار نیست و هیچ عملی به اندازه اخلاق ناپسند انسان را از نجات و رستگاری دور نمی سازد (محجة البیضاء، ج5، ص90؛ کیمیای سعادت، ج2، ص4).
در تاریخ زندگی بشر اگر چه افراد زیادی برای رسیدن به اهداف نامقدس خود اخلاق را زیر پا گذاشته اند و یا حتی از آن نیز به عنوان ابزار استفاده کرده اند و در نتیجه در واقع از انسانیت فاصله گرفته اند، اما کسانی نیز بوده اند که چنان به اخلاق پایبند بوده اند که بالاترین درجات آن را اصل مسلم زندگی خود قرار داده و آن را به اوج رسانیده اند. اینان در واقع نه تنها انسانیت را به کمال رسانیده اند بلکه در حقیقت آن را معنا کرده اند. اگر اصل انسانیت انسان آن گونه که از آیات متعدد قرآنی بر می آید (حجر، 29) در واقع همان روح الهی است که در پیکر زمینی و خاکی او دمیده شده است، و اگر هدف از خلقت این انسان این بوده که او جانشین خدا بر روی زمین باشد و او به جای خدا زمین را اداره کند (بقره/30)، پس او باید خداگونه باشد و خداگونه جهان را اداره کند و این مستلزم آن است که انسان به اخلاق الهی متخلق شود و به همین جهت به انسان ها دستور داده شده است که: «تخلقوا باخلاق الله» اخلاقتان را خدایی کنید (عین القضات، تمهیدات، ص66)
پس این درست است که انسان هایی خاص، اخلاق خود را خدایی می کنند و اینانند که مقام جانشین خدا بودن خود را درک کرده اند و نسبت به این وظیفه مهم خود آگاهی یافته اند و برای اصلاح جهان و اداره رحمانی آن و برطرف کردن فساد و تباهی از جهان و اداره شیطانی آن اقدام می کنند. اینان مجسمه اخلاق خدایی هستند و این اخلاق در تمام حرکات و سکنات آنان دیده می شود.
انبیا و اولیای الهی همه از این دسته هستند و اساسا بدین جهت برگزیده شده اند که پیشتر خود را به اخلاق خدایی متخلق کرده اند. در میان انسان های عادی نیز، که به اصطلاح نه پیامبر بوده اند ونه امام و نه منصب الهی خاصی داشته اند، گاهی چنین افرادی دیده می شوند. عباس ابن علی ابن ابی طالب(ع) در میان این نمونه ها از برجستگی و درخشندگی خاصی برخوردار است. او در میدان سخت کربلا تبلور روشن اخلاق خدایی است. یکی از اصول مسلم اخلاقی صداقت است. انسان صادق انسانی است که آنچه را که ادعا می کند از یک سو از صمیم قلب اعتقاد دارد و خلاف اعتقاد خود سخنی نمی گوید و از سوی دیگر در عمل هرگز خلاف این اعتقاد و ادعای خود عمل نمی کند. اگر عباس ابن علی(ع) امام حسین(ع) و هدف او را حق یافته و این اعتقاد را اعلام کرده و اگر یزید و یزیدیان را باطل یافته و این را نیز اعلام کرده است، پس اخلاق الهی او حکم می کند تا آخر بایستد و هیچ امری مانع او نگردد. و عباس در واقع اینگونه بود و به عهد و پیمان خود به گونه ای وفادار ماند که هیچ امری نتوانست او را از این امر باز دارد.
امام حسین(ع) از زمانی که با لشکر حر ابن یزید ریاحی روبرو شد و راه بر آن حضرت بسته شد تا زمانی که به شهادت رسید بارها به دشمن اعلام کرد که من برای جنگ نیامده ام و شما مرا دعوت کرده اید و اگر از نظر خود برگشته اید اجازه دهید که به جایی که از آن آمده ام باز گردم. این لشکر کوفه بود که اجازه بازگشت را به امام نداد تا به شهادت رسید. اما این امر برای همه یاران و خویشان آن حضرت به همین صورت نبود و برای آنان فرصت بازگشت و ترک میدان وجود داشت. فرصت ترک میدان و نجات از مرگ برای عباس ابن علی بیش از دیگران بود.
هنگامی که عمر سعد از عبید الله ابن زیاد درباره جنگ با حسین(ع) کسب تکلیف کرد و عبید الله فرمان جنگ قطعی را صادر کرد و آن را به دست شمر داد تا اگر عمر سعد از جنگ کوتاهی کند او فرماندهی را در دست بگیرد، دو بار برای عباس ابن علی و برادرانش از طرف عبید الله امان نامه آوردند. فردی به نام عبد الله ابن ابی محل که برادر زاده ام البنین، مادر عباس، بود از ابن زیاد امان نامه ای برای عباس و بردارانش گرفت و به دست غلامش داد تا به عباس برساند. او در روز تاسوعا امان نامه را به دست عباس رسانید و گفت دایی شما آن را برای شما گرفته است. عباس در پاسخ گفت: به دایی ما سلام برسان و بگو، ما به امان نامه شماها نیازی نداریم، امان خدا بهتر است از امان پسر سمیه (تاریخ طبری، ج5، ص415؛ ابصار العین، ص 58 به نقل از ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص155).
در همین روز نهم محرم شمر ابن ذی الجوشن به خیمه گاه امام حسین(ع) نزدیک شد فریاد زد: پسران خواهر ما کجایند؟ و چون کسی جواب او را نداد سخن خود را چند بار تکرار کرد. امام حسین(ع) به عباس و برادرانش فرمود جواب فامیل خود را بدهید هر چند او فاسق است. عباس همراه برادران بیرون آمده و گفت: ای شمر! چه می خواهی؟ شمر گفت: «به سوی من آیید شما در امان هستید. خود را با برادر خود به کشتن ندهید». اما جوابی که شمر شنید این بود: «خداوند تو و امانت را لعنت کند. آیا ما را امان می دهی ولی فرزند رسول خدا در امان نباشد؟!» (نفس المهموم، ص 217؛ ارشاد مفید، ج2، ص89).
هنگامی که امام حسین(ع) در غروب روز نهم و شب عاشورا برای یاران و خویشان خود خطبه خواند و بیعت را از آنان برداشت و به آنان دستور داد که از تاریکی شب استفاده کرده و خود را نجات دهند، نخستین کسی که برخاست و سخن گفت عباس ابن علی(ع) بود: «برای چه ما دست از تو برداریم. آیا برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم، خداوند هرگز چنین روزی را به ما نشان ندهد» (بحار الانوار، ج44، ص393؛ نفس المهموم، ص219).
این اوج وفاداری و پایبندی به عهد و پیمان و استواری در راه حق و حقیقت و استقامت در راه و وظیفه ای بود که عباس ابن علی(ع) به آن رسیده بود. آن حضرت در روز عاشورا این پایبندی و جوانمردی و غیرت را به کمال رسانید. عباس در این روز از ناحیه امام(ع) مامور می شود که آب به خیمه ها برساند و اطفال را از تشنگی نجات دهد. میزان تشنگی آن حضرت با توجه به هوای گرم کربلا و حوادثی که در آن روز رخ داده قابل وصف نیست.
او بر لشکر دشمن می تازد و آن را می شکافد و خود را به شریعه فرات می رساند. با اسب وارد شریعه می شود به گونه ای که شکم اسب نزدیک سطح آب است. بی اختیار کفی از آب می گیرد تا بنوشد. کسانی که از دور عباس را نظاره می کنند در کمال تعجب می بینند که آب را تا روبروی صورت آورد ولی آن را ننوشید و روی آب ریخت. علت این عمل را باید از رجزی که عباس پس از بیرون آمدن از شریعه خواند فهمید:
یا نفس من بعد الحسین هونی فبعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین شارب المنون و تشربین بارد المعین
و الله ما هذا فعال دینی و لا فعال صادق الیقینی
(بحار الانوار، ج45، ص41؛ به نقل از مطهری، حماسه حسینی، ج1،ص61)
ای نفس! تو بعد از حسین خوار و ذلیل باش و بعد از او نباید زنده باشی!
این حسین شربت مرگ می نوشد و تو می خواهی آب خوشگوار و خنک بنوشی!
به خدا قسم چنین عملی را نه دین روا می شمارد و نه صداقت و اخلاص و جوانمردی!
آری! ایثار فوق عدالت است و بالاترین درجه احسان است. آن، کمال اخلاق و در نتیجه کمال انسانیت است. اما عمل عباس از همه این واژه ها فراتر رفته است. ایثار آن است که از آنچه خود به شدت بدان نیاز داری به نفع دیگران بگذری. ولی آب ننوشیدن عباس در آن لحظه سودی به دیگران نمی رساند. چه در درون عباس می گذرد و چه شعله عشقی فروزان است که نمی تواند قبل از برادر آب بیاشامد و آن را جوانمردی و دینی نمی داند؟ این حالتی غیر قابل وصف است که تنها انسان هایی می توانند درک کنند که اوج قله انسانیت و اخلاق را فتح کرده اند.
درس ارزنده و شکوهمند عباس ابن علی(ع) برای همه بشریت، به ویژه مدعیان دین، این است که ادعای دین و اخلاق و ادعای پرچمداری دین و اخلاق کافی نیست. باید پرچم را در دست داشته باشید و حتی اگر دست راست شما را بریدند با دست چپ و تا آخرین نفس آن را افراشته نگه دارید. اما این بر افراشته بودن پرچم به دست شما در صورتی ارزشمند است که خودتان به دین و اخلاق پایبند باشید. اگر اینگونه نباشید از پرچم تنها به عنوان ابزاری برای دنیای خود استفاده کرده اید و این دیگر نه تنها ارزشمند نیست بلکه ضد ارزش است. این ظلمی آشکار به حسین و نهضت اوست که کسانی مدعی باشند که پرچم او را برافراشته اند، اما در میدان عمل به اخلاق و اصول پذیرفته شده اخلاقی پایبند نباشند و جهانیان آنان را به بی اخلاقی بشناسند. ظلم اینان به حسین(ع) کمتر از ظلم یزیدیان نیست.

دعوت به عزت و کرامت
خداوند عزیز است و عزت دارد و در آیات متعددی از قرآن مجید به این صفت توصیف شده است، اما این صفتی است که انسان می تواند و باید در آن شریک گردد یا به عبارت دقیقتر مواظبت کند که عزت خود را از دست ندهد؛ چرا که خداوند او را عزیز آفریده است. و او کرامت دارد و باید مواظب باشد که کرامت خود را از دست ندهد. خداوند می فرماید: «و لله العزة و لرسوله و للمومنین» عزت از آن خدا و رسول او و مومنان است (منافقون/8) و می فرماید: «لقد کرمنا بنی آدم» فرزندان آدم را گرامی داشتیم و کرامت بخشیدیم (اسراء/70). پس انسان عزت و کرامت دارد و وظیفه دارد که عزت و کرامت خویش را حفظ نماید.
اما حفظ این عزت و کرامت منوط به خودشناسی است. خودشناسی نخستین تکلیف انسان است، تکلیفی که عقل و خرد انسان وضع و مقرر می کند. این موجود عاقل و خردمند همین که به عقل و خرد خویش توجه کند و خود را عاقل بیابد به روشنی این را در می یابد که باید از خویشتن خویش به بهترین صورت استفاده نماید و خود را به کمال و سعادت برساند و خود را تباه و نابود نکند و به مهلکه نیندازد. و البته خرد آدمی حکم می کند که اگر انسان می خواهد خود را به کمال و سعادت برساند باید نخست خود را بشناسد. بنابراین تامل و تفکر درباره خویشتن و تلاش برای شناخت خود نخستین تکلیف عقلی انسان است. شناخت خدا و امور دیگر در پی این شناخت می آید و در واقع لازمه حتمی آن است. در واقع با خودشناسی است که شناخت خدا میسر و ممکن می گردد، چنان که فرموده اند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هر کس خود را بشناسد خدا را می شناسد (بحار الانوار، ج2، ص32).
انسانی که خود را بشناسد قدر و منزلت خود را نیز می شناسد و عزت و کرامت خود را تشخیص می دهد و آنگاه است که حاضر نمی شود آن را با هیچ چیز دیگری مبادله کند. عزت و شرافت و کرامت انسان چنان ارزشمند است که هیچ متاعی در عالم مخلوق و در جهان ماده نه تنها ارزش برابری با آن را ندارد، بلکه قابل قیاس با آن نیست و هر گونه مقایسه ای حاکی از جهل و بی خبری است.
اما کم نیستند انسان هایی که در خودشناسی موفق نبوده اند و قدر و اندازه خود را نشناخته اند و تن به ذلت و خواری داده اند. اینان ندانسته اند که انسان چنان عزیز و شریف است که باید به همه امور مادی این جهان، از پست و مقام و جاه و جلال گرفته تا مال و منال و آسایش و رفاه و ... به همه به چشم حقارت بنگرد و برای به دست آوردن این امور یا از دست ندادن آنها خویشتن را خوار و ذلیل نگرداند و به هر عملی دست نزند و جلوی هر کسی خم نشود و هر عمل ناروا و ناپسندی را تایید نکند و به مدح و ثنای هر انسان فرومایه ای نپردازد و ...
مهمترین و اساسی ترین مشکل فرومایگانی که برای جنگ با امام حسین(ع) شمشیر و نیزه خود را تیز کرده بودند همین بود که خویشتن خویش و قدر و اندازه و منزلت خویش را نمی شناختند و در برابر بت های کریه پست و مقام که وعده اش را می دادند و یا سکه هایی که برقش را نشان می دادند کرنش می کردند. و صورت دیگر این کرنش این بود که اموری از این قبیل را تا حدی در اختیار داشتند و می ترسیدند که از دست دهند. به هر حال طمع و ترس هر دو از این جهت بود که این انسان ها قدر و اندازه خود را نمی شناختند و دلداده اموری بودند که شایسته آنان نبود، و به اموری عشق می ورزیدند که هرگز شایستگی عشق ورزیدن و دلبستگی را نداشت.
دلبستگی و دلدادگی انسان ها به اموری که شایستگی دلدادگی ندارند مهم ترین و اصلی ترین انحرف انسان ها بوده و انبیای الهی تلاش کرده اند از این بت پرستی ها جلوگیری کنند و انسان ها را متوجه این گرداند که شما بسی بالاتر و برتر از این بتهایی هستید که در مقابلشان کرنش می کنید. در واقع امام حسین(ع) نیز تلاش می کند تا انسان هایی را که در کربلا بودند به این نکته مهم توجه دهد. اگر بخواهیم سخنان امام در روز عاشورا را در نظر بگیریم باید بگوییم آن حضرت حداقل به سه طریق تلاش کرده است که انسان ها را متوجه کرامت و عزت خویش سازد و از بیراهه ذلت و خفت که در پیش گرفته اند به راه عزت و شرافت و کرامت باز گرداند:
نخست اینکه امام مستقیما آنان را خطاب می کند و این بت پرستی ها و کرنش های در مقابل امور بی ارزش را گوشزد می کند. آن حضرت در روز عاشورا دو بار جلوی لشکر کوفه ظاهر می شود و به ایراد سخن می پردازد. آن حضرت در فرازی از سخنرانی اول می فرماید:
«ای بندگان خدا، از خدا بترسید و از دنیا بر حذر باشید که اگر بنا بود همه دنیا به یک نفر داده شود و یا یک فرد برای همیشه در دنیا بماند پیامبران برای بقاء سزاوارتر و جلب خشنودی آنان بهتر و چنین حکمی خوش آیندتر بود؛ ولی هرگز؛ زیرا خداوند دنیا را برای فانی شدن خلق نمود که تازه هایش کهنه و نعمت هایش زایل و سرور و شادیش به غم و اندوه مبدل خواهد شد ... ای مردم! خداوند دنیا را محل فنا و زوال قرار داد که اهل خویش را تغییر داده و وضعشان را دگرگون می سازد. زیانکار و فریب خورده کسی است که فریب دنیا را بخورد و بدبخت کسی است که مفتون آن گردد. ای مردم! دنیا شما را گول نزند که هر کس بدو تکیه کند ناامیدش سازد و هر کس بر آن طمع ورزد به یاس و ناامیدی اش کشاند...» (ارشاد مفید، ص234؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص253).
امام(ع) در سخنرانی دوم خود هنگامی که با سر و صدای لشکر کوفه و اخلال در سخنرانی خود روبرو می شود می فرماید: «وای بر شما! چرا گوش فرا نمی دهید تا گفتارم را که شما را به رشد و سعادت فرا می خوانم بشنوید ... علت اینکه به گفتارم گوش فرا نمی دهید هدایای حرامی است که به دست شما رسیده و شکم های شما از حرام پر شده است که خدا اینچنین بر دل های شما مهر زده است. وای بر شما آیا ساکت نمی شوید؟» (مقتل خوارزمی، ج2، ص7-8؛ به نقل از محمد صادق نجمی، سخنان حسین ابن علی(ع) از مدینه تا شهادت، ص246).
چقدر انسانی خوار و ذلیل می گردد که به فرمان این و آن سر و صدا راه می اندازد تا سخن حسین ابن علی به گوشش نرسد. سخن امام این است که این ذلت و خواری که باعث می شود انسان به هر کاری دست بزند و اختیار خود را به دیگران بسپارد و هر کاری دیگران از او می خواهند انجام دهد و اندیشه نکند، به خاطر عشق و علاقه و دلبستگی به این امور پست و بی ارزش است. انسانی که به این اندازه خوار و ذلیل گشته در واقع از محدوده انسانیت خارج می شود، چرا که او دیگر خودش نیست که عمل می کند و مجبور است که بی اراده مطیع دیگران باشد. از چنین انسانی هرگونه جنایت و فساد و سفاکی بر می آید.
دوم اینکه امام(ع) اگر انسان هایی را که در لشکر یزید قرار دارند ذلیل و حقیر و فرومایه می شمارد، برای یاران خود عنوان دیگری را به کار می برد. آن حضرت در روز عاشورا یاران خود را اینگونه مورد خطاب قرار می دهد:
«قوموا ایها الکرامُ الی الموت الذی لابد منه» برخیزید ای بزرگوران و به سوی مرگی روید که چاره ای از آن نیست (لهوف، ص89).
آری! اینان کرامت و بزرگواری و عزت خود را حفظ کرده اند. آنان از مرگ و شهادت مختارانه استقبال می کنند اما هرگز حاضر نیستند از عزت و کرامت و شرافت خود بگذرند.
سوم اینکه امام(ع) برای همگان بیان می کند که او در هیچ حالتی و در هیچ وضعیتی حاضر نیست از عزت و کرامت خود دست بردارد و بر سر آن معامله کند. در پایان نخستین سخنرانی آن حضرت در روز عاشورا فردی به نام قیس ابن اشعث با صدای بلند می گوید: ای حسین! چرا با پسر عمویت [یزید] بیعت نمی کنی که در این صورت با تو آن گونه که می خواهی رفتار خواهند کرد و کوچک ترین ناراحتی متوجه تو نخواهد شد.
پاسخ امام به این درخواست چنین است:
«لا، والله لا اعطیهم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر منهم فرار العبید» هرگز، به خدا قسم نه دست ذلت در دست آنان می گذارم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ می گریزم (انساب الاشراف، ج3، ص188، به نقل از سخنان امام حسین، ص242).
آن حضرت در سخنرانی دوم باز بر همین نکته تاکید می ورزد: «الا ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة...» آگاه باشید که این فرومایه [ابن زیاد] و فرزند فرومایه مرا در بین دوراهی شمشیر و ذلت قرار داده است و هیهات که ما زیر بار ذلت برویم، زیرا خدا و پیامبرش و مومنان اجازه این کار را به ما نمی دهند، و دامن های پاک مادران و مغز های با غیرت و نفس های با شرافت پدران اجازه نمی دهد که انسان های بزرگوار اطاعت و پیروی از افراد لئیم و پست را بر کشته شدن مقدم دارند...» (ترجمه لهوف، ص 58-59).
امام(ع) در این سخن گرانبها مهم ترین و شکوهمند ترین پیام نهضت خود را بیان می کند. انسان عزت و کرامت و شرافت دارد و او هرگز نباید آن را به هیچ قیمتی و تحت هیچ شرایطی زیر پا بگذارد. زیر پا گذاشتن عزت و کرامت را نه خدا و رسول اجازه می دهند و نه مومنان و نه انسان های شریف. نه دین اجازه می دهد و نه انسانیت. درس او به انسان ها این است که اگر پست و مقام یا مال و منال یا جاه و جلال و یا ترس از اینکه چیزی را از دست دهید باعث شود که حقیقت را نگویید و ظلم و ستم را تایید کنید یا در برابر آن سکوت کنید و فساد را ببینید و چشم خود را بر روی آن ببندید یا همراهی کنید و...شما اسیر امور پست هستید و به خفت و ذلت تن داده اید و انسانیت خود را زیر پا گذاشته اید.
 

نهضتی که برای مبارزه با تحمیل رأی و عقیده آغاز شد
امام حسین(ع) تسلیم ظلم و بیداد نشد و فساد و تباهی را تایید نکرد و یزیدیان این امر را بر نتافتند و آن حضرت را به شهادت رسانیدند. این کوتاه ترین سخنی است که می توان درباره نهضت حسینی و علت آن بیان کرد. امام(ع) وظیفه دینی و عقلانی خود تشخیص می داد که حکومت فاسد و ستمگر یزید را تایید و تصدیق نکند و پای این وظیفه ایستاد و مقاومت کرد و به همین جهت بر او به نهایت جفا شد و ظلم و ستمی که به او رفت تاریخ به یاد ندارد.
با این حال هرچند در محرم سال 61 هجری ظلم و ستم غیر قابل وصفی بر حسین ابن علی(ع) رفت، اما در طول تاریخ و پس از آن ماجرا به آن حضرت و نهضت او کم ظلم نشده است. چه ظلمی بالاتر از اینکه هر کس کار نسنجیده و نابخردانه ای انجام می دهد سخن از شور حسینی به زبان می آورد. چه ظلمی بالاتر از اینکه به نام حسین ابن علی(ع) و نهضت او هر خرافه و اعتقاد یا عمل نا معقول انجام می شود، و آن حضرت که برای اصلاح دین جان خود را فدا کرده به ابزاری برای تحریف دین تبدیل گشته است. چه ظلمی بالاتر از اینکه به نام او پرچم ها بر افراشته می شود و صدای طبل ها و فریاد ها بلند می شود، اما از هدف مقدس آن حضرت خبری نیست. چه ظلمی سخت تر از اینکه کسانی شعار حسین را دهند و علم او را بلند کنند، اما عملشان همان عمل کوفیان و یزیدیان باشد.
مهم ترین فساد یزیدیان این بود که می خواستند حکومت فاسد خود را تحمیل کنند و می گفتند همگان باید ما را تایید کنند و هر آن کس که از این تایید کوتاهی کند باید منتظر مجازات باشد. آنان می گفتند سکوت کافی نیست و حتما باید ما را تایید کنید. اگر آنان به سکوت امام حسین رضایت می دادند و قبول می کردند که آن حضرت با یزید بیعت نکند آیا آن همه جنایت و ظلم و ستم پیش می آمد؟ آیا این ظلم فاحش به آن حضرت نیست که کسانی فریاد یا حسین سر دهند و برای حسین بلند گریه کنند و همان عمل یزیدی یعنی تحمیل رای و نظر و عقیده را انجام دهند؟
مرحوم شهید مطهری(قدس سره) همه فاجعه کربلا را به واسطه این می داند که حسین ابن علی(ع) حاضر نبود رای خود را بفروشد:
«از قبل از مردن معاویه و همچنین بعد از مردن او در دوره یزید چه در وقتی که امام در مدینه بود و چه در مکه و چه در بین راه و چه در کربلا، آنها از امام فقط یک امتیاز می خواستند و اگر آن یک امتیاز را امام به آنها می داد نه تنها کاری به کارش نداشتند انعامها هم می کردند و امام هم همه آن تحمل رنج ها را کرد و تن به شهادت خود و کسانش داد که همان یک امتیاز را ندهد. آن یک امتیاز فروختن رای و عقیده بود. در آن زمان صندوق و انتخاباتی نبود، بیعت بود. بیعت آن روز رای دادن امروز بود. پس امام اگر یک رای غیر وجدانی و غیر مشروع می داد شهید نمی شد، شهید شد که رای و عقیده خودش را نفروخته باشد» (حماسه حسینی، ج3، ص71).
مطابق سخن ایشان بدترین کاری که معاویه و یزید کردند که به شهادت حسین(ع) انجامید تحمیل رای بود. ایشان در جای دیگر بر این تاکید می ورزد که پاسخ منفی به رای تحمیلی عین تقواست و انسان متقی زیر بار رای و عقیده تحمیلی نمی رود و هزینه آن را نیز به طور کامل می پردازد. ایشان درباره عوامل قیام امام حسین می گوید:
«یکی از عواملی که به یک اعتبار اولین عامل است، عامل تقاضای بیعت است: امام حسین در مدینه است. معاویه قبل از مردنش –که می خواهد جانشینی یزید را برای خود مسلم بکند- می آید در مدینه می خواهد از امام بیعت بگیرد، آنجا موفق نمی شود. بعد از مردنش یزید می خواهد بیعت بگیرد. بیعت کردن یعنی امضا کردن و صحه گذاشتن نه تنها روی خلافت شخص یزید بلکه همچنین روی سنتی که معاویه پایه گذاری کرده است که خلیفه پیشین خلیفه بعدی را تعیین بکند ... پسر خودش را به عنوان ولی عهد مسلمین تعیین بکند. بنابراین، این بیعت تنها امضا کردن خلافت آدم ننگینی مانند یزید نیست، امضا کردن سنتی است که برای اولین بار بوسیله معاویه می خواست پایه گذاری بشود.
در اینجا آنها از امام حسین بیعت می خواهند، یعنی از ناحیه آنها یک تقاضا ابراز شده است؛ امام حسین عکس العمل نشان می دهد، عکس العمل منفی. بیعت می خواهید؟ نمی کنم. در اینجا عمل امام حسین، عمل منفی است، از سنخ تقواست، از سنخ این است که هر انسانی در جامعه خودش مواجه می شود با تقاضاهایی که به شکل های مختلف، به صورت شهوت، به صورت مقام، به صورت ترس و ارعاب از او می شود و باید در مقابل آنها بگوید: نه، یعنی تقوا. آنها می گویند بیعت، امام حسین می گوید نه. تهدید می کنند، می گوید: حاضرم کشته بشوم و حاضر نیستم بیعت بکنم» (حماسه حسینی، ج2، ص267-268).
مطابق سخن ایشان حکومت یزید از امام حسین یک درخواست ناروا و ناشایست داشت، درخواستی که عقل و دین اجازه اجابت به آن را نمی دهد. اینکه انسان آنچه را که خود باید درباره آن تصمیم بگیرد و باید در اختیار خودش باشد به دیگران بسپارد. اگر شرکت در سرنوشت کشور و جامعه از یک سو حق انسان است و از سوی دیگر تکلیف الهی است، در صورتی که کسانی بخواهند به هر طریقی تاثیر واقعی رای مردم را از بین ببرند و انتخاباتی صوری برگزار کنند، شرکت در این امر و رای دادن به صورت صوری و ظاهری، بی تقوایی است و پرهیز از آن واجب است. و البته باید به این نکته توجه شود که تحمیل رای و نظر سیره و روش امویان است و این بیشترین ظلم به امام حسین است که کسانی پرچم او را برافرازند و نام او را فریاد بزنند و روش و سیره دشمنان او را در پیش گیرند.
روش و سیره امام حسین(ع) برخلاف امویان هرگز تحمیل رای و عقیده نبود. آن حضرت هنگامی که نامه های بسیار زیادی از سوی کوفیان دریافت کرد که او را به کوفه دعوت می کردند، مسلم ابن عقیل را با این ماموریت به کوفه می فرستد که تحقیق کند که آیا واقعا توده های مردم و نخبگان او را می خواهند یا نه، که اگر او را می خواهند به کوفه بیاید (مقتل خوارزمی، ج1، ص195-196) پس حضرت هرگز نمی خواهد خود را و رای و نظر خود را به مردم تحمیل کند.
آن حضرت در شب عاشورا نیز یاران و خویشان خود را جمع می کند و برای آنان وضعیت را به صورتی روشن تشریح می کند. او با صراحت بارها بیان کرده است که خط قرمزی که هرگز از آن عبور نخواهد کرد تایید ظلم و فساد است. به همین جهت در شب عاشورا برای یاران و خویشان خود بیان می کند که این مردم تنها برای قتل من آمده اند چرا که این من هستم که هرگز زیر بار رای و نظر تحمیلی نرفته ام و به بیعت اجباری تن نداده ام و نخواهم داد. آن حضرت در آن شب آشکارا بیان می کند که بیعت خود را برداشته است و همه آزادند. همچنین پس از اینکه یاران و خویشان بیان می کنند که هرگز دست از یاری او بر نمی دارند، باز بیان می کند که فردا هیچ پیروزی ظاهری در کار نیست و اگر کسی با این توهم آمده است راه خود را بگیرد و برود. فردا همه کشته خواهند شد (ارشاد مفید، ص231؛ لهوف، ص79).
پس امام نه تنها نمی خواهد هیچ نظری را بر هیچ کس تحمیل کند، بلکه می خواهد وضعیتی به وجود آورد که همگان با روشنی وضعیت را تشخیص دهند و هر کس خود تصمیم بگیرد.
پس باید چنین نتیجه بگیریم که نهضت حسینی از یک سو با تحمیل رای و عقیده آغاز شد و این چیزی بود که امام حسین زیر بار آن نمی رفت. و از سوی دیگر در خود نهضت هرگز تحمیل رای و عقیده و نظر وجود نداشت و امام(ع) امور را چنان پیش می برد که همگان بتوانند با فکر و اندیشه خود و با استقلال کامل رای تصمیم بگیرند و سرنوشت خود را رقم بزنند.

منتشر شده در ویژه نامه محرم

عبدالرحیم سلیمانی
....کاش بودند و می دیدند که ما در این زمان باید افسوس همان خطابه ها و وعظ ها و همان روضه خوانی ها و مداحی ها و همان اشعار و نوحه هایی که آن بزرگواران نقدشان می کردند را بخوریم و در حسرت آنها باشیم. همان نگاهی که شهید مطهری به گذشته تاریخ دارد و افسوس آن را می خورد ما نسبت به زمان مطهری داریم و افسوسش را می خوریم.

همان طور که معروف است دو شخصیت برجسته و تاثیر گذار دهه های قبل از انقلاب یعنی مطهری و شریعتی(رحمة الله علیهما) ار برخورد با ماجرای کربلا و امام حسین(ع) و نوع بازتاب آن در منابر و مداحی ها و روضه خوانی ها به شدت نگران و ناراحت بوده و آن را با قلم و سخن خود بارها مطرح کرده اند. سخنی از مرحوم شریعتی معروف است که به ما از زخم های حسین می گویند و نه از هدف و مقصود او. همین سخن را مرحوم مطهری به گونه ای دیگر مطرح کرده است. این شخصیت از یک سو از وضع منبر و وعظ و خطابه زمان خود می نالد و بیان می کند که در گذشته ها و در تاریخ اسلام خطابه و وعظ چه جایگاه رفیعی داشته و عالمان بزرگ خطیب خوانده می شده اند و به این امر مهم می پرداخته اند. ایشان از وضعیت خطابه و منبر و وعظ زمان خود می نالد (ده گفتار، گفتارهای هشتم تا دهم).
از سوی دیگر ایشان از نوع رویکردی که به ماجرای کربلا وجود دارد می نالد و برای مثال به اشعار شاعرانی چون محتشم کاشانی نقد و اشکال وارد می کند که آنان ماجرای کربلا را به صورت تک بعدی مطرح کرده اند. آنان تنها جنبه منفی و جنایات واقع شده در کربلا را بزرگ کرده اند و از جنبه مثبت و بعد حماسی و ارزشمند این ماجرا غفلت کرده اند. درست است که میدان کربلا میدان سقوط انسان است، اما همین میدان، میدان عروج انسان نیز هست. اگر کسانی در این میدان به اسفل السافلین سقوط کرده اند در همین میدان کسانی دیگر به اعلی علیین عروج کرده اند. این بعد دوم والاتر و انسان سازتر است و در اشعار و مداحی ها و روضه خوانی ها باید بیشتر به آن پرداخت. ایشان از شاعران گذشته مانند دعبل خُزایی نام می برد که بیشتر به بعد مثبت و جنبه حماسی کربلا می پرداخته اند (حماسه حسینی، ج1، ص123-126).
به هر حال این بزرگواران از انحرافی که در زمانشان به وجود آمده بود می نالیدند و فریادشان از بی توجهی به جنبه های اصلی نهضت حسینی بلند بود. به این بزرگواران باید عرض کنیم که کاش بودید و زمان ما را هم درک می کردید که اشعار و روضه خوانی ها و وعظ ها و خطابه ها به چه ابتذالی کشیده شده است! اگر اشعار آن دوره تک بعدی بود و جامع نبود، امروزه اشعاری مبتذل و بی معنا و پوچ که هیچ ارتباطی با هدف و مقصود نهضت حسینی ندارد، بلکه چه بسا مسیری عکس آن را می پیماید، خوانده می شود. در مداحی ها اشعاری خوانده می شود که نه صورت شعری و جذابیت ظاهری دارد و نه معنا و محتوایی و بلکه چه بسا معنا و محتوایی زشت و ناروا دارد.
کاش بودند و می دیدند که ما در این زمان باید افسوس همان خطابه ها و وعظ ها و همان روضه خوانی ها و مداحی ها و همان اشعار و نوحه هایی که آن بزرگواران نقدشان می کردند را بخوریم و در حسرت آنها باشیم. همان نگاهی که شهید مطهری به گذشته تاریخ دارد و افسوس آن را می خورد ما نسبت به زمان مطهری داریم و افسوسش را می خوریم. اکنون امثال مطهری و شریعتی بر منابر نیستند و کسانی به روضه خوانی و مداحی مشغولند که به واسطه بی سوادی و یا شیادی و کاسبی این مراسم و مناسک را از روح خالی کرده اند و آن را به استخدام همان اهدافی درآورده اند که حسین ابن علی(ع) برای مبارزه با آنها قیام کرد و به شهادت رسید.
حضرت حسین ابن علی(ع) فساد و ظلم زمان خود را تایید و امضا نکرد و بدین وسیله وظیفه شرعی و اخلاقی و عقلی خود را به صورت کامل انجام داد چرا که هیچ هزینه ای او را از انجام این وظیفه دینی و انسانی باز نداشت. از او می خواهند که ظلم و ستم و تجاوز و فساد را تایید کند و در غیر این صورت باید آماده مرگ باشد. آن حضرت در حالی بالاجبار از وطن خود مدینه بیرون می آید که در وصیت نامه خود به برادرش محمد حنفیه هدف حرکت خود را اصلاح جامعه و امر به معروف و نهی از منکر و پیاده کردن سیره و روش پیامبر(ص) و علی(ع) اعلام می کند. آن حضرت در همه جا و همه وقت بر همین امور تاکید می کند و در واقع روشن می سازد که حرکت او در راستای دعوت انبیای الهی و برای هدایت مردم به سوی راه صواب و نجات و دعوت آنان به صلاح و پرهیز از فساد است.
اکنون حدود هزار و چهار صد سال از آن نهضت مقدس گذشته است و نام و یاد آن حضرت زنده است و هنوز که هنوز است آن سری که بر نیزه رفت پرتو افشانی می کند و راه می نماید و دعوت می کند و بیدار می گرداند و آگاهی می بخشد. اما همه این امور بدین معنا نیست که همه جامعه هایی که از نام آن حضرت استفاده می کنند و عَلَمی به نام او بر می افرازند و صدایی در یاد او بلند می کنند و ... در مسیر او حرکت می کنند و در پی اصلاح و مبارزه با فساد هستند؛ بلکه چه بسا به نام او روش و منش دشمنان او در پیش گرفته شود و از نام او برای رسیدن به دنیا استفاده شود و عَلَم و بیرق او به دکان و مغازه های دو نبش تبدیل شود. از جامعه ای که از نام و عَلَم و بیرق حسین(ع) استفاده ابزاری می کند چه انتظاری می توان داشت؛ عَلَم و بیرق شخصیتی که برای اعتلای حق و حقیقت و محو باطل و اجرای قسط و عدل و برچیده شدن بساط ظلم و ستم و فساد از هر آنچه داشت چشم پوشی کرد و نغمه «ترکتُ الخلق طُراً فی هواکا» (از همه مخلوقات به عشق تو چشم پوشیدم) سر داد.
انتظار طبیعی این است که جامعه ای که ده روز برای حسین ابن علی(ع) عزاداری می کند و نام و یاد او را گرامی می دارد و از وقت و سرمایه خود هزینه می کند و از کوی و برزن آن نام و رنگ حسین پیداست، پس از این مدت این جامعه رو به اصلاح رفته باشد و خلق و خوی حسینی از آن نمایان باشد و سنت و سیره نبوی و علوی در آن آشکار باشد و پایبندی به شرع و قانون پیدا باشد و ... و اگر اینگونه نباشد جایی از کار خراب است و از این نام و بیرق مقدس استفاده درست نشده است و این نام و بیرق چه بسا به ابزاری برای اهداف دیگر تبدیل شده است. شواهد این انحراف از آنجا پیداست که این نهضت عقلانی در پشت خروارها خرافه های بی پایه و خرد ستیز پنهان شده است.
کافی است کسی حتی به صورتی گذرا و اتفاقی برنامه های رسانه ملی را در این رابطه مشاهده کرده باشد که عمق انحراف را دریابد. هنگامی که مشاهده می شود که در برنامه های متعدد مداحانی به عنوان کارشناس می آیند و به خود اجازه می دهند که در هر مساله اظهار نظر کنند و ریشه های دین را بیان کنند. وقتی به سخنان اینان گوش فرا می دهیم گاهی در یک جمله چند خطای فاحش وجود دارد و در گفت و گوی مجری محترم، که در همه زمینه ها تخصص دارد ، و مداح محترم، که در نقش یک دین شناس متبحر ظاهر شده است، مطالبی به گوش می خورد که بسیار شگفت انگیز است. به هر حال این کارشناسان برجسته، که حداکثر چند بیت نوحه را حفظ کرده اند و همه اطلاعاتشان از دین همین است، نظرات کارشناسانه خود را ارائه می دهند.همین مداحان و روضه خوانان که بخش قابل توجهی از برنامه های ایام محرم رسانه ملی را به خود اختصاص داده اند، در مداحی و روضه خوانی خود چه مطالبی که نمی گویند و چه سخنانی که به زبان نمی آورند.
در برنامه ای از رسانه ملی، روضه خوانی یکی از این مداحان پخش می شد، که البته عده ای به صورتی عجیب با روضه او گریه می کردند. او می گفت حسین(ع) می توانست به پیروزی برسد اما نخواست. او اگر دست دو نفر را باز می گذاشت تمام لشکر یزید را به قتل می رساندند. یکی از این دو نفر عباس(ع) بود که امام حسین او را در پی آب فرستاد تا به میدان نرود. دیگری علی اکبر بود که امام حسین آنقدر آهن به او آویزان کرد که نتواند بجنگد!
فیلمی که از رسانه ملی پخش می شد داستان انقلاب درونی فردی را به تصویر می کشد که عضوی از یک گروه خلافکار است. ماجراهایی پیش می آید که این فرد یک شبه منقلب می شود و با فردی ظاهر الصلاح که خود مداح و روضه خوان است آشنا می شود. فرد دوم که احساس می کند او ته صدایی دارد از او می خواهد که به مداحی و روضه خوانی بپردازد و شب بعد او را برای این امر به مجلسی می فرستد و ایثار می کند و مجلس خود را، که به پول آن نیاز دارد، به او واگذار می کند.
آری! مطابق این فیلم سینمایی رسانه ملی یک ته صدا برای مداحی و روضه خوانی کافی است و فردی که شبی اشعاری را برای سرگرمی دوستان تبهکارش می خواند شب بعد به یک مداح و روضه خوان تبدیل می شود. نکته دیگری که از این فیلم بر می آید این است که مداحی و روضه خوانی یک کار و کسب و حرفه است؛ کسب و حرفه ای که تنها یک ته صدا می خواهد و نه هیچ چیز دیگر. و باید اعتراف کرد که در واقع وضعیت جامعه امروز ما به همین صورتی است که این فیلم نشان می دهد و البته فیلم این وضعیت را تایید می کند و آن را ارزنده می داند.
در یک برنامه کارشناسی یکی از آقایان نکته جالبی می گوید که عمق کارشناسی او را نشان می دهد. او درباره یکی از افراد لشکر یزید به نام «شبث ابن ربعی» می گوید: «می توان هزار رساله دکتری درباره این فرد نوشت». این پرسش به ذهن می آید که شاید این آقا معنای رساله را نمی داند یا معنای دکتری را نمی داند و یا اینکه نمی داند که عدد هزار سه صفر دارد و زیاد است. شاید هم با مطرح شدن اعدادی مثل سه هزار میلیارد، اعداد ارزش خود را از دست داده اند. به هر حال این نمونه ای از کارشناسانی است که در رسانه ملی از آنها استفاده می شود. از مداحان و روضه خوانان و کارشناسان که بگذریم شاهد خطبه خطیب نماز جمعه پایتخت هستیم که می گوید: سقوط هواپیمای بدون سرنشین آمریکا هدیه ای بود الهی که به عزاداران حسینی داده شد. اما این آقا نمی گوید و روشن نمی کند که انفجاری که در روز عید غدیر در یکی از پادگان های اطراف تهران رخ داد و دهها نفر را به خاک و خون کشید، نتیجه چه بود؟ اگر سقوط هواپیما در محرم هدیه است انفجار در روز غدیر چیست؟ آیا اگر سقوط هواپیما نتیجه عزاداری است آن انفجار نتیجه گناه ما بوده است؟!
و این آن چیزی است که به نام حسین(ع) و زنده نگه داشتن نام او شاهدش هستیم. انسان های کم اطلاع یا کاسب کاران شیاد چهره این آیین را با خرافه های بی پایه خرد ستیز پوشانیده و اثر سازندگی و اصلاح گری را از آن گرفته اند.

منتشر شده در ویژه نامه محرم
صفحه1 از2
بازگشت به بالا