Super User

Super User

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 آیت الله موسوی تبریزی: استانداران جدید نمایی واقعی از دولت روحانی باشند

ایلنا: دبیرکل مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، با بیان این که استمرار فعالیت ستاد حامیان مردمی دولت بسیار ضرورت دارد، گفت: ستادهای مردمی آقای دکتر روحانی در ایام انتخابات، باید در طول 4سال آینده رابط بین مردم و دولت باشند.

به گزارش خبرنگار ایلنا در قم، آیت الله سیدحسین موسوی تبریزی، در گردهمایی فعالان ستاد مردمی دکتر روحانی در قم  که با حضور نمایندگان بیوت آیت الله صانعی و آیت الله بیات زنجانی و جمعی از مسئولین استانی در محل تالار فرهنگیان شهر قم برگزار شد، اظهار داشت: ستادهای مردمی در کنار احزاب اصلاح طلب، در انتخابات و برای پیروزی آقای روحانی خیلی زحمت کشیدند؛ با وجود این که حزب خاصی هم نداشتند، اقشار مختلف مردم را جذب کردند که بسیار ارزشمند بود.وی افزود: حرکت خالصانه ستادهای مردمی دکتر روحانی را در شرایط امروز که انتخابات را پشت سر گذاشتیم، نباید تعطیل کرد، بلکه باید این حرکت را ادامه داد و امیدوارم با فعالیت مستمر این جمع در استان های مختلف کشور و استفاده دولت از این ظرفیت، نتیجه بهتری حاصل شود.دبیر کل مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، افزود: ستادهای حامیان مردمی دولت که در ایام انتخابات خود در 31 استان کشور فعال بود و خود را نشان داد، باید همچنان به فعالیت خود ادامه دهد و با شنیدن مشکلات مردم و دسته بندی آن ها، این مسائل را حداقل هر ماه یکبار، به دفتر مرکزی خود در تهران و در نهایت به مسئولان دولتی منتقل کنند. وی تأکید کرد: قطعا با انجام کار فوق و دسته بندی مشکلات مردم توسط همین تشکل حامیان مردمی دولت، یک مرکز اطلاعات مردمی بسیار قوی برای آقای دکتر روحانی رئیس جمهور تشکیل می شود و یک خدمت بسیار بسیار بزرگی هم صورت گرفته است؛ چون این مسئله یک حق دو طرفه است.

آیت الله موسوی تبریزی افزود: مردم موظف هستند که در زمان انتخابات، آن شخص که اصلح تر هست را انتخاب کنند و بعد از انتخابات هم آن کسی که انتخاب شده، وظیفه دارد که به نیازها و مشکلات مردم توجه کند، که اگر توجه نکند یک نوع ظلم به مردم حساب می شود. وی تأکید کرد: فعالان ستاد حامیان مردمی دکتر روحانی برای ادامه فعالیت خود و سازماندهی کار برای ایجاد ارتباط میان مردم و دولت، نیاز به حزب هم ندارید، و می شود تحت همین عنوان ستاد مردمی دکتر روحانی و یا حامیان مردمی دولت، تشکیلاتی باشد که اطلاعات مستند و صحیحی از مشکلات مردم را به مسئولان دولتی منتقل کند؛ در این صورت شخصی رئیس جمهور و دولت مردان دیگر متوجه می شوند که اولویت خواست ها و نیازهای جامعه از زبان مردم چیست.

دبیرکل مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، گفت: این تشکل حامیان مردمی دولت باید در شهرهای مختلف و استان های مختلف کشور نظارت کنند که آیا استانداران، فرمانداران و بخشداران که باید الگوی آقای روحانی و دولت تدبیر و امید باشند، به وظایف خود به درستی عمل می کنند یا این که نحوه عملکردشان مطلوب مردم نیست. وی با اشاره به توصیه امام علی(ع) به مالک اشتر مبنی بر این که کارهای تو باید رضایت مردم را در پی داشته باشد، گفت: جناب آقای دکتر روحانی، دولتمردان و حامیان مردمی دولت باید بدانند که خواص جامعه به این زودی ها راضی نمی شوند چون دلشان می خواهد همه چیز برای آنان باشند و از این رو نباید به خاطر رضایت آنان، مردم را ناراضی کرد؛ عامه جامعه همین مردم هستند که باید رضایتمندی از عملکرد دولت داشته باشند؛ همین مردمی که بالای 60درصد به آقای دکتر روحانی رأی دادند و با ایستادن طولانی مدت خود در صف های رأی گیری انتخابات، ایشان را دوباره رئیس جمهور کردند.

آیت الله موسوی تبریزی با بیان این که حامیان مردمی دولت آقای روحانی باید برای خدمت به مردم و همراهی با آقای روحانی فعالیت خود را ادامه دهند گفت: حامیان مردمی دولت آقای روحانی باید بر عملکرد مدیران اجرایی منصوب به دولت در استان ها و شهرها نظارت کرده و عملکردشان را بررسی کنند؛ برای مثال اگر مسئول بهداشت و درمان قم بر خلاف رویه وزیر خود عملکرد خوبی در خدمت رسانی به مردم ندارد، به وزیر مربوطه گزارش داده شود که نماینده شما مردم را از دولت ناراضی می کند.وی خاطرنشان کرد: زمانی امام علی(ع) به مالک اشتر نصیحت می کرد که همواره درب محل حکومت خود را به مردم باز بگذار تا مردم بدون لکنت زبان در برابر تو سخن بگویند و خواسته های شان را مطرح کنند، اما در شرایط امروز که شاید این کار برای آقای روحانی مقدور نباشد و به همه این امور نرسد، حداقل این است که حامیان مردمی دولت نقش واسط مردم و دولت را داشته باشند؛ و البته خدای ناکرده نباید این واسطه های بین مردم و دولت، خودشان هوس دنیا طلبی کرده و تلاش کنند همانند دولتی ها شوند؛ یعنی خودشان برای خودشان، دولتی در کنار دولت باشند؛ شما را به خدا برای مردم کار کنید.

محمدتقی خلجی

رابطۀ دنیا با آخرت

«واستعملنی بما تسئلنی غدا عنه واستفرغ ایامی فیما خلقتنی له؛ . بار خدایا ! بر محمد و دودمانش درود فرست و... و مرا به کاری که در روز واپسین از آن باز خواست می کنی بگمار، و همه روزگارم را در انجام کاری که مرا برای آن آفریده ای (عبودیَت)، به کارگیر.»

خواستۀ دوم امام سجاد (علیه السلام)، در این فراز از نیایش، این است که خداوند او را، در زندگی دنیا ، به کاری وا دارد که در روز واپسین، دربارۀ آن بازخواست خواهد شد، چه خوب است این بحث را با تأمل دربارۀ رابطه دنیا با آخرت، از نگاه تعالیم اسلامی آغاز کنیم. بر پایۀ تعالیم قرآنی و آموزه های پیامبر (ص) و اهل بیت (ع)؛ یعنی تعالیم وآموزه های کتاب و سنَت، افزون بر زندگی این جهانی، یک حیات اخروی نیز وجود دارد که ایمان به آن پس از ایمان به خداوند، مهم ترین اصل اعتقادی مؤمنان به این تعالیم است. این حیات اخروی، که ایمان به آن حسّ مسئولیت پذیری را در ضمیر و نهان نهاد هر انسانی بیدار می کند و او را به راه وظیفه شناسی و درست کاری سوق می دهد، در زندگی همه نسل های مسلمانان مؤمن به عنوان واقعیتی زنده و عینی و اصلی اجتناب ناپذیر مطرح است تا آنجا که این جهان در قیاس با آن، گذرگاهی بیش نیست: «انما الدنیا دار مَجاز، و الاخرة دار قرار (1). ای مردم، به راستی که دنیا گذرگاه است و آخرت قرارگاه ». و این همان حیات جاودانه است که آدمیان در نهایت به عرصۀ آن پا می نهند: « وَمَا هذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الاْخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ (2)؛ و اگر {منکران زندگی پس از مرگ} می دانستند، زندگانی این جهان جز سرگرمی و بازیچه ای نیست، و بی گمان زندگی سرای واپسین است که زندگی راستین است». در مقام دل جویی از پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود: « وَلَلاخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الأُولَى (3)؛ و بی گمان جهان واپسین برای تو از این جهان بهتر است».

در سراسر قرآن و احادیثی که در اختیار ماست، به ما آدمیان، به گونه جدّی اخطار شده است که خداوند ناظر بر همۀ اعمال ماست، حتّی در عرصۀ اندیشه ها، در ذهن و دل مان نیز، حضور فراگیر و همواره دارد، و هیچ چیز از نظر او پنهان نیست و همۀ جهان محضر اوست: « وَ مَا تَكُونُ فِي شَأْن وَ مَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآن وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَل إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَ مَا يَعْزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثْقَالِ ذَرَّة فِي الاَْرْضِ وَ لاَ فِي السَّماءِ وَ لاَ أَصْغَرَ مِن ذلِكَ وَ لاَ أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتَاب مُبِين (4)؛ و تو در هیچ کاری نیستی و از آن {چه خداوند فرو فرستاده است} هیچ قرآنی نمی خوانی و {نیز شما} هیچ کاری نمی کنید، مگر همین که بدان می پردازید، ما بر شما گواهیم، و همسنگ ذرَه ای در زمین یا در آسمان، و نه کوچکتر و نه بزرگ تر از آن، از پروردگارت پنهان نمی ماند مگر که در برنگاشته ای روشن آمده است»، و از خودمان به ما نزدیک تر است: « وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(5)؛ و ما از رگ گردن به او نزدیک تریم»، و میان آدمی و دل او، حایل می شود؛ « وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ(6)». در سخنان علی(ع) آمده است که فرمود: « ای بندگان خدا، بدانید که بر شما کمین گاهی از درون جان های شما، و بازرسانی از اندام ها و نگهبانان راست گویی گماشته شده است، که بر تمامی اعمال و بر شمار دم زدن هاتان، مراقبت دقیق دارند ... »(7). و به همین دلیل ما آدمیان در سرای واپسین جزای اعمال نیک و بد خود را خواهیم گرفت. به تعبیری دیگر، این جهان در واقع بسان مزرعه ای است که اعمال ما هم چون بذرهایی در آن افشانده می شود و ما ثمرات و آثار کشته های خویش را – چه خوب و چه بد – در آخرت خواهیم دروید و از همین روست که در رستاخیز که روز برداشت محصول عمر است، مومنان از این که در دنیا فرصت را غنیمت شمرده و با اندیشه های پاک و کردارهای شایسته، بذر سعادت افشانده اند و در آن روز محصول کار خود را برداشت می کنند، شاد و مسرورند. و امَا آن ها که زندگی را به غفلت گذرانده و عمرشان با اخلاق بد و رفتارهای زشت و گناه سپری شده است ، سخت اندوهگین و ناخشنودند و برگذشته بربادرفته خویش افسوس می خورند: « قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ اللهِ حَتَّى إِذَا جَاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُوا يَاحَسْرَتَنَا عَلَى مَافَرَّطْنَا فِيهَا وَهُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَى ظُهُورِهِمْ أَلاَ سَاءَ مَا يَزِرُونَ (8). کسانی که لقای خداوند را دروغ شمردند، بی گمان زیان برده اند؛ تا آن گاه که رستاخیر ناگهان بر آنان در رسد، می گویند: ای دریغ از آن کوتاهی ها که در دنیا کرده ایم، در حالی که بارهای سنگین {گناهان} خود را بردوش می کشند، آگاه باشید ! بد باری است که بر دوش می کشند».

این تصویری است که در تعالیم و آموزه های دینی، به صورت های گوناگون از جمله به شکل حدیث: « الدنیا مزرعة الآخرة (9) که از پیامبر گرامی (ص) رسیده، ارائه شده است و همین طور، از امیرمومنان علی(ع) نقل شده است که فرمود: « انَ المال والبنین حرث الدنیا، والعمل الصالح حرث الآخرة (10)؛ بی تردید مال و فرزندان نصیبۀ این جهان است، و کردار نیک کشته ای برای آن جهان».

حیات بشری به گونه ای سامان یافته است که آثار و نتایج اندیشه ها و اعمالی که ما اکنون و این جا انجام می دهیم، نه تنها از لحظۀ انجام این اعمال و از محدودۀ پیامدها وتوالی های مستقیم و بدون واسطۀ هر کدام از اعمال فراتر می رود؛ بلکه به لحاظ جاودانگی روح مان به ورای این جهان نیز کشیده می شود :

ای دریده پوستین یوسفان گر بدرَد گرگت، آن از خویش دان

زآنک می بافی ، همه ساله بپوش زآنک می کاری، همه ساله بنوش(11)

گشته گرگان یک به یک خوهای تو می درانند از غضب اعضای تو

خون نخسبد بعد مرگت در قصاص تو بگو که مردم و یابم خلاص(12)

از پیش گفته ها این نتیجه ها به دست می آید که: آدمی ناگزیر است در این جهان – نه از ترس یک قانون، یا پلیس، یا دولت بیرونی؛ بلکه از سر تقوی و ترس از ایستادن در پیشگاه پروردگارش، درون خود را از گناه وخواهش های ناروا، باز دارد و اخلاق مند زندگی کند، چرا که عشق به خداوند و معرفت او، بر تقوی، یا ترس بنیادین از او استوار است، و به همین دلیل است که پیامبر گرامی (ص) فرمود: «رأس الحکمة مخافة الله(13)؛ جانمانۀ فرزانگی ترس از خداوند است». و البته این ترس و تقوی ، تنها به جلال و جبروت خداوند مربوط نیست؛ بلکه به والایی مقام و منزلت بشر و این واقعیت نیز، مربوط است که آدمی در این جهان بار مسئولیت انسان بودن را بر دوش دارد، و آزادی و اختیار یافته است که از تعالیم الهی پیروی کند یا نکند؛ و امکان آن را ندارد که وضع بشر را، به این عنوان که گویی آزادی و اختیار ندارد یا خلیفۀ خداوند بر روی زمین نیست، به ابتذال بکشاند، این کار برای آدمی ممکن نیست؛ چرا که اعمال، هم چنان که اشاره شد، نتایج اخروی دارد که از آنها نمی تواند بگریزد .و دقیقاً؛ به همین دلیل که بشر است، زندگی اش در لحظۀ مرگ پایان نمی پذیرد؛ بلکه زندگی روح و روانش، پس از مرگ کالبدش ادامه می یابد و به گفتۀ مالبرانش: «روح آدمی چون جرقه ای است که از خرمن آتش ازلی جدا نشده است، به همین علَت است که خاموش نمی شود تا به اصل خود بازگردد و برگشت هر موجودی به سوی اوست»(14)، و به سخن مولانا، « هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش»(15)؛ و به تعبیر زیبا و جامع قرآن از زبان مومنان شکیبا: «إنا لله وانا الیه راجعون (16) ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می گردیم ».

برپایۀ همین تصویر از زندگی پس از مرگ است که امام سجاد (ع) از پیشگاه خداوند می طلبد ؛ تا او را ، در این سرای، به کاری گمارد که در سرای دیگر، در موقف رستاخیز دربارۀ آن بازخواست خواهد شد. پیروان این امام هُمام نیز، همین خواسته را از خدای خویش دارند، یعنی به انسان بودن خویش آگاهند، از همین روست که در برابر خداوند و احکام و تکالیف او احساس مسئولیت می کنند و به گونه ای عمل می کنند که در موقف رستاخیز؛ آن گاه که « پیشگاه حقیقت شود پدید» در ردیف کسانی نباشند که در زندگی گذرای دنیا عمل بر مجاز کردند و از سر غفلت، دنبال متاع اندک و بی ارزش دنیوی بودند: « فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید / شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد » و موقف های قیامت متعدَد است و آدمیان در ابعاد گوناگون اعتقادی، اخلاقی، عبادی و عملی، دارای مسئولیت های بسیارند که دربارۀ هر یک از آنها در موقفی ویژه، مورد بازخواست قرار می گیرند، پیامبر گرامی (ص) در کلامی به مهم ترین آنها، اشاره فرموده است: « لاتزولُ قدما عبد یوم القیامه حتی یسئل عن اربع، عن عمره فیما افناه وعن شبابه فیما ابلاه وعن ماله من این اکتسبه وفیما انفقه وعن حبنا اهل البیت(17)؛ در روز رستاخیز هیچ بنده ای پا از پا پیش نمی نهد (گام از گام بر نمی دارد ) تا چهار چیز از وی پرسند:

 1.از عمر او که در چه راهی به کار گرفته و چگونه سپری کرده است،

2. از جوانی او که چگونه گذرانده است،

3.از اموال و دارایی اش که از چه راهی به دست آورده و در چه راهی مصرف کرده است،

4.از دوستی ما اهل البیت.

نکته این که، جوانی خود بر هه ای از عمر آدمی است و پرسش از عمر، قهراً پرسش از جوانی نیز خواهد بود، با این حال این دورۀ با طراوت را، به گونه ای ویژه مطرح کره است و این دلیل ارزش و اهمیت این بر هه از زندگی آدمی، در نگاه پیامبر (ص) و اولیای بزرگ خداوند است، چرا که در این بر هه شخصیت آدمی شکل می گیرد و زمینۀ تعالی یا انحطاط آن فراهم می شود. همین طور، احترام ویژه پیامبر (ص) به جوانان، دلیل شایستگی های آنان در مسئولیت پذیری و تکلیف شناسی است و این که این نسل، از نظر نیروی انسانی، با ارزش ترین سرمایه های یک ملّت است. به امید آن روزی که در جامعه دینی ما ، ارزش جوانان و جایگاه آنان، آن چنان که بایسته است شناخته شود و از نظر مادَی و معنوی، روانی، تربیتی، اخلاقی و اجتماعی مورد توجه قرار گیرند .

-----------------------------

پی نوشت ها

1. خورشید بی غروب، نهج البلاغه، خطبه 194.

2. العنکبوت: 64.

3.الضحی: 4

4. یونس : 61.

5. ق : 16.

6. الأنفال : 24؛ مفسران در معنای این که خدا میان مرد و دل او حایل می شود وجوه مختلفی ذکر کرده اند از جمله این که خدا میان مرد و مراد دل او جدایی می افکند؛ یا گردش دل ها به دست خدا است؛ یا خداوند به بندگانش از خودشان نزدیک تر است چنان که فرمود : « و نحن اقرب الیه من حبل الورید : و ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم. » و یا این که خداوند در هر جایی حاضر است و به موجودات احاطه دارد.

7. خورشید بی غروب، نهج البلاغه، خطبه 156.

8.الأنعام : 31.

9. احادیث و قصص مثنوی، ص 358.

10. خورشید بی غروب، نهج البلاغه، خطبه 23.

11. مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات 3181-3180 .

12.مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ابیات 3664-3663.

13. بحار الأنوار21 : 211.

14.معاد از نظر جسم و عقل1 : 116، به نقل از انسان شناسی فلسفی ترجمه دکتر نبوی.

15. مثنوی معنوی، دفتر یکم، بیت 4.

16. البقرة : 156.

17.الخصال : 253.

جمعه, 02 تیر 1396 14:35

نقش مردم در تعیین حاکم

تحلیلی از مجمع مدرسین و محققین حوزه علیه قم

بسمه تعالي
به دنبال سخنان جناب آقای روحانی رئیس جمهور محترم در مراسم افطار با اهالی رسانه و مطرح کردن خطبه 92 نهج البلاغه، اعتراضاتی صورت گرفت که مگر با حضور امام معصوم حقی برای مردم در تعیین حاکم باقی می ماند؟ در حالی که در خطبه مذکور طبق بیان رئیس جمهور: «حکومت علی(ع) با خواست و اصرار مردم تشکیل شد و این در حالی بود که ایشان در برابر اصرار مردم به آنها فرمودند که حکومت عدل من برای شما سنگین است و باید به سراغ فرد دیگری بروید»، اما در عین حال این را نیز گفتند «که اگر شما مردم فرد دیگری را انتخاب کنید، و لعلي اسمعكم و اطوعكم لمن ولّیتموه امرکم؛ هر کس که شما او را به عنوان ولیّ خودتان و رهبر جامعه برگزینید من هم اطاعت می‌کنم، من هم می‌شنوم و اجرا می‌کنم. من در اطاعت از او که شما مردم آن را برگزیدید، اولین نفر خواهم بود» بنابر این «امیرالمومنین مبنای حکومت و فرمانروایی را رای مردم، خواست مردم و آرای مردم می‌داند.»
در اینجا چند بحث باید مورد توجه قرار گیرد
أولا این که دین در مسأله حکومت چه روشی داشته است؟
ثانیا اگر مردم به امامت کسی قائل نبودند و نخواستند او حاکمشان باشد آن امام چون از جانب خداوند تعیین شده است ، باید بر آنان حاکم باشد؟

شوون پیامبر (ص) و ائمه (ع)

محققان گفته اند پیامبر (ص) سه شأن مختلف دارند: 1) نبوت و رسالت یعنی تبلیغ و تبیین وحی الهی. 2) قضاء و داوری. 3) ریاست و حکومت و امامان معصوم (ع) نيز همین شؤونات را منهای وحی دارند.

 آنچه مسلم است در مورد تبليغ و تبيين وحي، انتخاب پیامبر (ص) و امام به دست خداوند است و مردم نقشی ندارند زيرا خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا (و به عهده چه كسي) قرار دهد. (الله اعلم حیث یجعل رسالته) (انعام / 124) اما در مورد ریاست و حکومت، مردم نیز بايد بپذیرند تا آنان به این امر اقدام کنند زيرا تا مردم همراهي نكنند، نمي توانند حكومت تشكيل دهند همانطور كه تا مردم يثرب همراهي نكردند پيامبر (ص) نمي توانستند حكومت تشكيل دهند لذا پیامبر (ص) در عقبه ثانیه با مردم یثرب که به آنجا آمده بودند بیعت کردند و بر همین أساس به مدینه هجرت نمودند و از سويي نيز اجازه تحميل ندارند؛ از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه به علي(ع) توصيه فرمود: «لَكَ وِلَاءُ أُمَّتِي مِنْ بَعْدِي، فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيَةٍ وَ اجْتَمَعُوا عَلَيْكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيْكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيه»‏؛ زعامت امتم بعد از من برای توست. اگر مردم بدون درگيري ولايت را به تو دادند و همه نيروها به آن راضي شدند، حكومت را قبول كن و اگر اختلاف كردند، آنان را رها ساز و به حال خود واگذار.(كشف المحجه، ص180) و نیز در روز بیعت که روز جمعه بود بالای منبر در حضور تمامی مسلمانان حاضر در مسجد فرمود: إِنَّ هَذَا أَمْرُكُمْ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهِ حَقٌّ إِلَّا مَنْ أَمَّرْتُمْ وَ قَدِ افْتَرَقْنَا بِالْأَمْسِ‏ عَلَى أَمْرٍ وَ كُنْتُ كَارِهاً لِأَمْرِكُمْ فَأَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ أَكُونَ عَلَيْكُمْ أَلَا وَ إِنَّهُ لَيْسَ لِي دُونَكُمْ إِلَّا مَفَاتِيحُ مَا لَكُمْ مَعِي وَ لَيْسَ لِي أَنْ آخُذَ دِرْهَماً دُونَكُم‏ (بحارالانوار، ج32، ص8) و در نهج البلاغه نامه 6 می فرماید: وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى‏؛ شورا از آن مهاجران است و انصار، پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند، خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى كار آنان را عيب گذارد يا بدعتى پديد آرد او را به جمعى كه از آنان برون شده بازگردانند، و اگر سرباز زد، با وى پيكار رانند كه- راهى ديگر را پذيرفته- و جز به راه مسلمانان رفته، و خدا را در گردن او در آرد آن را كه بر خود لازم دارد.

در برخي روايات امام را به كعبه تشبيه كرده (بحارالانوار،ج36، ص353) كه مردم بايد به سمت آنان بروند، نه اين‌كه آنان خود را به مردم تحميل كنند. بهترين گواه بر اين مطلب سيره امامان معصوم است. علي(ع) با اين‌كه حكومت را حق خود و ديگران را غاصب مي‌دانست و در خطبه شقشقيه وضعيت آن روزگاران را ترسيم كرده است، اما همراهي نكردن مردم با آن حضرت ـ به هر دليلي كه صورت گرفت، هرچند مرعوب شده بودند كه بيشتر چنين بوده است ـ موجب خانه‌نشيني ايشان گرديد و هرگز حاضر نشد براي كسب قدرت از تحمیل و ابزار ناحق استفاده كند. او مي‌توانست بيعت ابوسفيان را بپذيرد و از قدرت او براي رسيدن به حكومت استفاده كند، يا با تهديد و تطميع، عده‌اي دور خود جمع كند، كاري كه ديگران كردند؛ يا آن‌جا كه در شوراي شش نفره خليفه دوم كه پيشنهاد خلافت به آن حضرت مشروط شد به پذيرفتن سيره شيخين، مي‌توانست آن شرط را بپذيرد و به حكومت برسد، اما به آن شرط اعتنا نكند، آن طور كه خليفه سوم عمل نكرد، ولي حضرت هيچ‌گاه براي احقاق حق خود به اين‌گونه دسيسه‌ها متوسل نشد، بلكه هنگامي خلافت را پذيرفت كه مردم به خانه‌اش هجوم آوردند و خواهان خلافت ايشان بودند و سه روز بر اين امر اصرار ورزيدند. اصحاب بدر كه تا آن روز زنده بودند نزد علي(ع) آمدند و خواستار بيعت شدند (انساب الاشراف، ج4، ص559) و امام همچنان خودداري مي‌كرد و مي‌فرمود: من وزير باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم، ولي آنان جز به بيعت با آن حضرت راضي نبودند. (تاريخ طبري، ج4، 429) بالاخره پس از سه روز، آن حضرت به مسجد آمد و مردم با ايشان بيعت كردند. (انساب الاشراف، ج2، ص210)

محققانِ اهل سنت معترفند كه تنها علي(ع) بعد از قتل عثمان، خلافتش برخاسته از خواستِ عمومي بود. (ظافرالقاسمي، نظام الحكم، ج1، ص241) همچنین در غدیر خم  پس از معرفی امیرالمومنین (ع) از سوی پیامبر (ص) از مردم خواسته شد با ایشان بیعت کنند و به صرف معرفی اکتفا نشد.

امامت و حکومت

به هر حال موضوع امامت در شیعه باید مورد بررسی قرار گیرد که آیا مرادف با حکومت است یا خیر؟

شهید مطهری در این باره می گوید: این اشتباه بسیار بزرگی است که احیانا قدما (بعضی از متکلمین) هم گاهی چنین اشتباهی را مرتکب می شدند. امروز این اشتباه خیلی تکرار می شود؛ تا می گویند امامت، متوجه مسأله حکومت می شوند. در حالی که مسأله حکومت از فروع و یکی از شاخه های خیلی کوچک مسأله امامت است و این دو را نباید با یکدیگر مخلوط کرد. (مجموعه آثار 4/858) سپس به مسأله امامت می پردازند و می گویند: آنچه در درجه اول اهمیت است، مسأله جانشینی پیغمبر است در توضیح و تبیین و بیان دین، منهای وحی (همان)

اگر مسأله خلافت تمام مسأله امامت بود، آیا ممکن بود امام از آن استنکاف کنند و بفرمایند: دعونی و التمسوا غیری و از قبول آن چشم بپوشند؟!

اساسا پیش از اسلام مردم در بهترین نوع حکومت خود از شیوه «بیعت» استفاده می کرده اند. و طبق نظر برخي از محققان «بيعت، سنتي رايج در ميان عرب بوده است.»( مكارم، و ديگران، تفسير نمونه، ج 22، ص70 و همو، انوار الفقاهه، كتاب البيع، ج1، ص518)  «حتي مي‌توان مدعي شد، بيعت، در ساير ملل نيز به گونه‌اي معمول بوده است؛ به طور غريزي قبايل مختلف هنگامي كه احساس مي‌كردند براي حفظ نظام قبيلگي خود و دفاع از منافع و مصالح خويش نياز به رئيس و فرمانده دارند، اطراف كسي كه او را براي اين كار مناسب و شايسته مي‌دانستند، گرد آمده و پس از گفت‌وگو و بيان نيازمندي‌ها و شرايط خود با دست دادن به وي، او را به عنوان رئيس خود بر مي‌گزيدند و با دست دادن، ولايت و رياست او تثبيت مي‌گرديد. (سبحاني، مباني حكومت اسلامي، ص318 ـ 319 و ر.ک: ولایت فقیه، ج1، 523) بیعت این است که بیعت کننده خود را در اختیار بیعت شونده قرار می دهد وبیعت شونده سعی می کند امور او را به صورت صحیح تدبیر کند؛ گویا بیعت کننده و بیعت شونده به کاری تجاری اقدام می کنند، زیرا هرکدام از آن ها در مقابل دیگری متعهد بر کاری می شود.(معالم الحکومه، ص 260) بعدها این شیوه انتخاب، رأی نامیده شد همانطور که امام امت فرمودند: آرای اکثریت که در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولی مسلمین.(امام خميني، صحيفه امام، ج 20، ص409)
بنابراين بيعت به همان معناي متداول در ميان مردم، در قرآن و سنت نيز به كار رفته است و هيچ دليلي بر تغيير آن معنا در اصطلاح شرعي وجود ندارد و به همان صورت، در اسلام مورد تأييد و امضاء قرار گرفته است.(منتظري، مباني فقهي حكومت اسلامي، ج 2، ص318)

واژه بیعت در سه آيه قرآن(سوره فتح 10و 18؛ سوره ممتحنه 12) به كار رفته و تأیید شده است، و دست‌ِكم در هشت مورد پيامبر اقدام به گرفتن بيعت كرده‌اند، به همين دليل در آغاز اسلام كه طايفه «اوس» و «خزرج» در موقع حج از مدينه به مكه آمدند و با پيامبر اكرم(ص) در عقبه، بيعت كردند، برخورد آنان با مسئله بيعت، برخورد با يك امر آشنا بود.(مكارم، و ديگران، تفسير نمونه، ج 22، ص70 و همو، انوار الفقاهه، كتاب البيع، ج1، ص518) در غدیر خم نیز از مردم خواستند با علی (ع) بیعت کنند. در سخن و سیره امامان بعد نیز بیعت و شرایط آن آمده است حتی در روایات از بیعت مردم با امام عصر (عج) یاد شده است. در سیره متشرعه نیز این اقدام پسندیده بوده است نه ناپسند. البته دربارة مصاديق ايراداتي داشته‌اند، اما اصل بيعت را عملي خلاف شرع ندانسته‌اند، بلكه به آن اصرار كرده و پاي‌بند بدان بوده‌اند. به هر حال طرح مسئله بيعت در قرآن و روايات و سيره معصومان حتي اگر به عنوان جدال احسن و يا اسكات خصم باشد، اما ذكر شرايط و تأكيد بر اصول عقلايي و مردمي آن، در خور تأمل است.

مرحوم آیت الله منتظری یکی از بزرگترین شارحان احادیث امامان و به ویژه نهج البلاغه و از جمله تئوری پردازان ولایت فقیه با گرایش انتخاب از ناحیه مردم، در باره حاکمیت اهل بیت(ع) و نقش مردم در تحقق آن می نویسند: «به نظر ما شیعیان ائمه معصومین با نصب پیامبر از طرف خدا به امامت منصوب شده اند ولی تحقق عملی و فعلی زمامداری آنان بدون بیعت و خواست مردم امکان نداشت، زیرا زعامت مقبول مردم با زور معنا و امکان ندارد و با بیعت نکردن مردم با آنان هر چند مردم مرتکب خطا شده اند ولی مسؤلیت از امامان ساقط است. بنابر این در مورد ائمه معصومین(ع) تحقق حاکمیت مردمی آنان موقوف به رأی و بیعت مردم است و قبل از رأی و بیعت، حاکمیت مردمی آنان فعلیت و تحقق پیدا نمی کند. اما در مورد غیر معصومین علاوه بر تحقق و فعلیت آن، مشروعیت آن نیز موقوف به رأی و بیعت مردم است.(پاسخ به پرسش های دینی/73)

شاید بتوان گفت أساسا حکومت بر جامعه ای که از عقاید و اندیشه های مختلف تشکیل شده است، جز به شیوه ای همگان پسند مناسب نباشد. مثلا اگر یک جامعه یک دست شیعی می بود و یا اکثریت معتقد به امامت امام علی (ع) بودند، می شد گفت دیگر نیازی به رأی نیست زیرا همه به امامت آنحضرت باور دارند و بنابر این شایسته نیست کس دیگری بر جامعه حاکم باشد اما آیا همه کسانی که پس از قتل عثمان درب خانه علی(ع) آمدند به امامت آنحضرت ـ آنگونه که شیعه باور دارد ـ اعتقاد داشتند؟

البته مرحوم آیت الله منتظری معتقدند: اگر برای پیدایش امری دو شیوه وجود داشته باشد و یکی از دو شیوه نزد مردم شناخته شده تر، استوارتر و نافذتر باشد، ایجاد آن امر به هر دو شیوه موجب تأکید یافتن آن است. همان گونه که این مطلب مقتضای اجتماع چند علت بر معلول واحد است و از مباحث پیشین دانستی که امامت هم به سبب نصب خداوند پدید می آید و هم به سبب نصب امت از طریق بیعت. (ولایت فقیه، ج1، 526) همچنین شهید صدر در این باره ولایت داشتن امت چنین می گوید: تأکید بر بیعت با پیامبر (ص) و اوصیای او تأکیدی است از جانب پیامبر (ص) بر شخصیت امت و توجهی است بر خلافت عمومی مردم.(الإسلام یقود الحیاه، ص153) از این رو حضرت امام خمینی(ره) تعیین ولی فقیه و نفوذ حکمش را جز با امضاء و انتخاب مردم میسر ندانستند. لذا در پاسخ به آیت الله مشکینی رئیس شورای بازنگری قانون اساسی نوشتند: اگر مردم به خبرگان رأی دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند وقتی آنها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد قهری او مورد قبول مردم است در این صورت او ولی منتخب مردم می شود و حکمش نافذ است. (صحیفه امام ، ج21، ص371) عبارات امام صریح است در این که ریشه و اصل نفوذ حکم ولی فقیه نیز در مورد حکومت و مسایل مردم جز با انتخاب و رضایت آنان ممکن نیست.

محمد تقی خلجی (محقق و پژوهشگر دینی)

عنوان فرعي: بندگي و تکليف مداري

« الّلهُمَّ صَلِّ عَلي مُحمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکفِني ما يَشغلُني الاهتِمامُ بِهِ، وَ استَعمِلني بِما تَسأَلُني غداً عنهُ، وَ استَفرِغ اَيّامي فيما خَلَقتَني لَهُ. بارخدايا! بر محمد و دودمانش درود بفرست و مرا از دل مشغولي به خويشتن و باز ماندن از وظيفه بندگي، کفايت کن، و مرا به کاري که در آخرت از آن بازخواست ميکني، بگمار، و همه روز را در انجام کاري که مرا براي آن آفريده اي (عبوديت)، به کارگير».

توضيح واژه ها: شَغَلَ شَغلاً و شُغلاً: او را به کار گماشت؛ شَغَل عَنهُ: او را از آن کار بازداشت، منصرف کرد؛ شَغََلَ البَيتَ: آن خانه را اشغال کرد و در آن سکونت گزيد.

اِهتَمَّ اِهتِماماً: اندوهگين شد، غمخوار و غمگساري نمود. اِهتمّ بِالامرِ: بدان کار همت گماشت، اهتمام ورزيد، اهميت داد.

الکِفايِة: بسندگي، کافي بودن، کفي في هذه القدرِ مِنَ الطَّعامِ: اين اندازه از خوراک بسنده و کافي است. اِستَفرغَ اِستِفراغاً ـ مَجهوُدَهُ فِي الامرِ ـ تمام توان خود را صرف آن کار کرد، قِي کرد استفراغ کرد.

غَد: فردا ـ روزي که پس از امشب ميآيد ـ فرداي نوعي، فرداي آينده، روزي دور که انتظار آن ميرود، مانند فردايِ امتحان، فردايِ حساب رسي، فردايِ قيامت و البته در کلام امام (ع) به معناي فرداي قيامت است: «يا ايُّها الذَّينَ آمَنوُا اتَقُوا اللهَ وَ لتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمت لِغَدٍ؛ (1) اي مؤمنان، از خداوند پروا کنيد و هر کس بايد بنگرد و براي [روزي چون] فردا چه پيش فرستاده است.

هر که در اين خانه شبي داد کرد                   خانه فرداي خود آباد کرد(نطامي گنجه اي)

هم امروز از پشت، بارت بيفکن                      ميفکن به فرداي مر اين داوري را(ناصر خسرو)

امام سجاد(ع) در اين فراز از نيايش خود، پس از درود و سلام بر محمد (ص) و دودمان او ، سه خواسته را با خداوند در ميان نهاده و از بارگاره ربوي اجابت آنها را طلبيده است: خواسته يکم، اين که او را در انجام وظايف بندگي و تکاليف الهي بسنده باشد (کفايت کند)؛«واکفني ما يشغلني الاهتمام به» و در جايي ديگر اين خواسته را با تفصيل بيش تري مطرح کرده است: «و لا تشغلني بالاهتمام عن تعاهد فروضک و استعمال سنتک؛ (2) و مرا به سبب چيرگي غم و اندوه، از رعايت تکاليف بندگي و انجام بايستهها (واجبهاي ديني) و به کار بستن سنتهاي خود، باز مدار». يعني خدايا! مرا از دل مشغولي به خويشتن ـ خواه به سبب انجام کارهاي غير لازم و وقت گير، و خواه به سبب چيرگي غم و اندوه و نگرانيهاي بي موردـ از انجام وظايف بندگي و رعات تکاليفي که بر عهده ام نهاده اي؛ چه واجب، چه مستحب، باز مدار.

بحث از توحيد و يگانگي خداوند، دو چهره دارد؛ چهره نخست اين که در اين عالم خداي يگانه اي است که شايسته پرستش است و آدميان، در برابر او مکلف به تکاليفي هستند که اقتضاي بندگي شان، انجام آنهاست و اما البته اين تکاليف، همه آن حقوقي است که خداوند براي خود، بر عهده بندگانش نهاده و در قرآن کريم از آنها با واژه «عبادت» ياد کرده است: «يا ايُّها النّاسُ اعبُدُوا رَبَّکُمُ الذَّي خَلَقَکُم، وَالذّينَ مِن قَبلِکُم لَعَلَّکُم تَتَّقُونَ؛ اي مردم! پروردگارتان را بپرستيد که شما و پيشينيانتان را آفريد، باشد که پرهيزگاري ورزيد.». (3)

و آدميان در عرصه «اَلَست» در آن ميثاق همگاني، پذيرفتند که جز او را نپرستند، آن گاه که از زادههاي آدم، بر خودشان گواهي گرفت که: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: چرا، گواهي ميدهيم: «وَ اَشهَدَهُم عَلي اَنفُسِهِم اَلَستُ بِرَبِّکُم قالوُا بَلي شَهِدنا». (4) و در فراخوان پيامبرانش، بر اين ميثاق ربوبي، تاکيد ورزيد: «اَلَم اَعهد اِلَيکُم يا بَني آدَمَ اَن لا تَعبُدُوا الشَّيطانَ اِنَّهُ لَکُم عَدٌّو مُبين. وَ اَنِ اعبُدُوني هذا صِراطٌ مُستَقيمٌ. وَ لَقد اَضَلَّ مِنکُم جِبِلاًّ کَثيراً اَفَلم تَکُونُوا تَعقِلُونَ. (5) اي فرزندان آدم! آيا با شما عهد نکردم که شيطان را نپرستيد که او دشمن آشکار شماست؟ و اين که مرا بپرستيد که اين راهي است راست؟ و به راستي گروهي فروان از شما را بي راه کرد، پس آيا خرد نمي ورزيديد؟»

نکته اين که، حق در مورد خداوند يک سويه است، بر خلاف آدميان که حق در مورد آنها، دو سويه است: «لا يَجري لاحدٍ الا جَري عَلَيه، و لا يَجري عَليه الاّ جَري لَهُ؛ وَ لَو کانَ لاحدٍ اَن يَجريَ لَهُ وَ لا يَجري عَلَيهِ، لَکانَ ذلکَ خالصاً لِلّهِ سُبحانَهُ دُونَ خَلقِهِ؛ (6) حق چون به سود کسي اجرا شود ناگزير به زيان او نيز به کار رود، و به زيان هر کسي اجرا شود، به سود او نيز جريان يابد. اگر بنا بود که در موردي حق، يک سويه اجرا شود، چنين موردي تنها از آنِ خداي سبحان بود، نه آفريدههاي او»؛ چرا که او را بر بندگان قدرتي است بي کران، و قلمرو سرنوشتي که او رقم زده است عدالت ناب است بي گمان. با اين حال، از سر بنده نوازي و بر پايه فضل و کرم و رحمت بي کران خود در برابر تکاليفي که بر عهده بندگانش نهاده، حقوقي را براي آنها منظور کرده است؛ حق خويش را بر بندگانش فرمانبرداري بي چون و چرا و در برابر، پاداش آنان را دو چندان رقم زده است:

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن                       که دولت خود روش بنده پروري داند (حافظ)

و اما چهره دوم، اين است که ما آدميان باور کنيم که بندهايم و براي بندگي کردن به اين جهان آمده ايم، نه براي خدايي نمودن. به تعبير بنده ممتاز خداوند، امير مومنان(ع): «واقعيت جز اين نيست که من و شما همگي بندگاني هستيم در ملک پروردگاري که جز او پروردگاري نباشد، اوست که ما را فراتر از مالکيت خودمان در تملّک دارد (او مالک ماست و ما را بر نفس مان اختياري نيست، و هم اوست که ما را از آن چه (جاهليتي) که در آن بوديم به نظامي در آورد که سامانِ تان دهد، پس در پي گمراهي هدايت را جاي گزين ساخت و از پس کوري ما بينايي مان ارزاني داشت». (7) بنابراين، بايسته است که حد خود را پاس بداريم و از آن پا فراتر ننهيم و از اين که بنده خدا هستيم، احساس عزت و بزرگواري کنيم و اين که چنين پروردگاري داريم، بر خود بباليم. البته اين بندگي همان سلطنت است : بندگي کن تا که سلطانت کنند تن رها کن تا همه جانت کنند.

پيامبر گرامي (ص) از بندگان بزرگ خداوند بود و خود را در برابر خداوند از همگان مکلفت تر ميدانست و اما نبايد از يادمان برود که رسالتي که به او داده شد در سايه سار عبوديتي به او عطا شد که همواره به آن ميباليد و خود را بنده ترين بندگان خدا ميدانست. ايشان در پاسخ زني باديه نشين که بر آن بزرگوار خرده گرفت که چرا چونان بندگان ميخورد و ميآشامد و چونان بندگان روي زمين مينشيند، فرمود: «وَيحَکِ اَيُّ عَبدٍ أعبَدُ مِنّي؟! (8) واي بر تو! کدام بندهاي بنده تر از من است؟!» و جالب اين که هرگاه که خداوند درکتاب مجيد خود «قرآن» او را ستوده، بر مسند «عبوديت» نشانده است؛ آن گاه که او را لايق نبوت دانسته، و آن گاه که بر مقام قرب خود اوجش داده است. براي همين، ما همواره در نمازمان به بندگي او، قبل از رسالتش گواهي ميدهيم: «اَشهدُ اَنَّ مُحمَّداً عَبدُهُ وَ رَسوُلُه» و اين شهادت، البته شهادتِ بسيار بزرگي است. شهادت ميدهيم که در درجه نخست، آن عزيز و گرامي بنده خداست و سپس شايستگي مسند نبوت و رسالت و امامت انسانها، محصول همين بندگي فاخر است. بنابراين، شان و منزلت ما آدميان بندگي و عبوديت است؛ يعني اطاعت بي چون و چرا در برابر پروردگارمان، وظيفه انساني ماست و اين يکي از پيامهاي جاودانه اديان الهي است؛ بلکه عظيم ترين و گوهري ترين پيام آنهاست و اقتضاي اين بندگي آن است که آدميان جز خدا را نخوانند و ديگري را به جاي خداوند ننشانند. خود را خداوند نپندارند و دم از استقلال نزنند و در برابر خداوند، فقر خود را از ياد نبرند و به گفته مولانا: مقام خداوندي جامه اي است که فقط بر خداوند صاحب جلالت زيبد و هر کس، در هر مقام و مرتبتي آن جامه را در پوشد، دچار بلا و عذاب گردد، که در حديث قدسي آمده است: «الکبرياء ردائي و العظمة ازاري فمن نازعه فيهما قصمتُهُ؛ جلالت و جبروت و بزرگواري و احتشام، پوشش من است، پس هر کس با من در اين دو صفت هماوردي کند، بکوبمش». و امام علي (ع) در فراز آغازين «خطبه قاصعه» فرمود: «سپاس خدايي است که عزت و بزرگي را در پوشيد، اين دو را نه براي خلق که ويژه خويش برگزيد. قلمرو اين دو را بر ديگران قرقگاه گردانيد، تنها به شکوه خداوندگاري خويش اختصاصش داد، و بر بندگاني که به داعيه اين دو با او بستيزند، لعنت فرستاد...؛ [سپس فرمود:] شيطان (ابليس) دشمن خدا، پيشوايي متعصبان و نياي مستکبران شد، تعصب را پي گذاشت و با خدا به ستيز برخاست، جامه عزت فروشي را غاصبانه تن پوش خود کرد و نقاب فروتني را بيفکند! آيا نميبينيد که خداوند به کيفر تکبرش، خردش کرد، و به جرم خود بزرگ بيني بر زمينش کوفت؟ در اين جهان رانده درگاه خويشش ساخت و در ديگر جهان برايش آتشي فروزان فراهم ساخت: (9)

هست الوهّيت رداي ذوالجلال                       هر که در پوشد بر درگردد و بال

تاج از آن اوست، آنِ ما کمر                              وايِ او کز حدِّ خود دارد گذر (10)

تاج سلطنت، تنها زيبنده خداي قادر است، و اما کمر خدمت بستن نيز، شايسته ماست، و واي بر آن که پا از حد خود، که همان بندگي است، فراتر نهد و رداي الوهيت در پوشد و فرعون منشانه کوس «اَنا رَبُّکُمُ الاَعلي» (11) سر دهد و اوصاف خدايي را براي خود بپسندد و رابطه خود با بندگان خدا را رابطه خدايي که به تعبير قرآن رابطه استکباري است بداند؛ يعني خود را از ديگران برتر و طلبکار بپندارد و بي جهت براي خود حقوق و مزاياي بيش قائل باشد. و خود را بي هيچ تکليفي تنها محق بداند. ماحصل اين که، ما آدميان، بنده خدا هستيم و در برابر او مکلف به تکاليفي که به وسيله پيامبرانش بر ما ابلاغ کرده است و البته اين تکاليف به لحاظ اهميت، در يک سطح نيستند يعني بعضي مهماند و بعضي ديگر، مهم تر. از اين دو، بايد مهم تر را بر مهم مقدم داشت و همه موانع انجام وظيفه بندگي را از سر راه برداشت. و اين نکته مهمي است که امام سجاد (ع) در قالب و قواعده نيايش از خداوند مسئلت ميکند، تا او را در سايه سار کفايت بي دريغ خود، به انجام تکاليفي که ترک آنها روا نيست، توفيق دهد، و با دلمشغولي به خويشتن و سرگرم شدن به کارهاي غير لازم، از وظيفه بندگي که مقتضاي مشيت و خواست خداوند است، باز نماند: «الّلهُمَّ صَلِّ عَلي مُحمَّد و آله و اکفِني ما شَغلتَني الاِهتِمامُ بِهِ».

------------------------

پا نوشتها:

1. حشر، آيهي 18.

2. صحيفهي سجاديه، دعاي هفتم.

3.بقره، آيهي 21.

4. اعراف، آيه ي 172، و اين همان پيماني است که آن عارف موته دل، بابا طاهر عريان، از آن سخت نگران است: مواز «قالوا بلي» تشويش ديرم / گنه از برگ و بارون بيش ديرم / اگر «لا تقنطوا» دستم نگيره/ من «يا ويلتا» انديش ديرم (شرح احوال و آثار و دو بيتيهاي بابا طاهر عريان، ص 124 )

5. يس، آيهي 60 ـ 62.

6. نهج البلاغه، خورشيد بي غروب، خطبه ي 207.

 7. همان.

8. بحار الانوار، ج 16، ص 226.

 9.نهج البلاغه، خطبه ي ص 192.

10. مثنوي، دفتر پنجم، بيت 534 ـ 533.

 11 . نازعات، آيه ي 24.

محمد تقي خلجي

مدد خواهي از خدا براي نگهداشت از انحراف

«الَّلهم وفِّر بِلطفِک نيتّي، و صَحِّح بِما عِندکَ يَقيني، وَ استَصلِح بِقُدرتِکَ ما فَسَدَ مِنّي. بار خدايا! به لطف خويش، نيتم را از هر عيب و نقصي خالص گردان، و يقينم را به آن چه نزد توست، ثبات و پايداري بخش، و به قدرت خود، آن چه از من تباه گرديده، اصلاح فرما.»

واژه «وفِّر» در لغت، گاهي به معناي لازم است: وفَّر الشَّيء وُفوراً، تَمَّ و کَمُلَ؛ يعني تمام و کامل شد؛ «فاِنَّ جَهَنَّمَ جَزاءً مَوفُوراً؛(1) (بي گمان دوزخ کيفر شماست ـ يعني شيطان و پيروان او از نسل آدم ـ کيفري تمام و کامل». و گاهي متعدي است: وَفَّرتُهُ، اَتمَمتُه وَ اَکمَلتُه؛ يعني آن چيز، يا آن کار را تمام و کامل کردم.

لَطَفَ لُطفاً بِهِ وَ لَهُ: با او مهرباني کرد و همدلي نمود. لَطَفَ اللهُ بِهِ وَ لَهُ: خداوند به او لطف و مهرباني فرمود و او را از خطا و بلا نگهداشت، به معناي توفيق خدايي نيز آمده است؛ توفيقي که بنده را به فرمانبرداري از خدا نزديک و از نافرماني او دور کند و به اضطرار منجر نشود.« اللهُ لَطيفٌ بِعِبادِهِ؛(2) خدا به بندگان خويش مهربان و نيکوکار يا در کارشان دقيق و باريکدان است.»

خواجه عبدالله انصاري در توصيف لطف خداي لطيف چنين گويد:« لطف وي بود که تو را توفيق داد تا او را پرستيدي، توفيق کرد، تا از او خواستي دل معدن نور کرد تا ناديده دوست داشتي و نادريافته بشناختي. لطف وي بود که از تو طاعات موقت خواست و مَثوُبات موَّبد (پاداش هاي جاودانه) بداد:« عَطاءً غَيرُ مَجذُوذٍ؛(3) دهشي پايدار». لطف وي بود که بنده را توفيق خدمت داد و آن گه هم خود مدحت و ستايش بر سر نهاد که: «التّائِبونَ العابِدوُن الحامِدوُنََ السّائِحُونَ؛(4) توبه کنندگان، پرستشگران، ستايشگران، نمازگزاران.» لطف وي بود که به وقت گناه تو را جاهل خواند تا عفو کند:« اِنَّهُ مَن عَمِل مِنکُم سُوءاً بِجِهالَةٍ؛(5) چنان چه هر يک از شما از سر ناداني کار بدي انجام دهد.» به وقت شهادت عالم خوانَد تا گواهيت بپذيرد:« اِلّا مَن شَهِد بِالحَقِّ وَ هُم يَعلَمُونَ(6)؛ مگر آنان که با دانايي به حق گواهي دهند.» به وقت تقصير، ضعيف خواند، تا تقصيرت محو کند:« وَ خُلِقَ الانسانُ ضَعيفاً؛(7) آدمي را ناتوان آفريده اند.» آن درويش گويد، از سر سوز و نياز در آن خلوت راز: الهي تو ما را ضعيف خواندي، از ضعيف چه آيد جز از خطا، و ما را جاهل خواندي و از جاهل چه آيد جز از جفا، و تو خداوندي کريم و لطيف، از کريم و لطيف چه سزد جز از کرم و وفا و بخشيدن عطا. سزاي بنده آن است که چون لطف و رفق او ـ جلَّ جلالُه ـ بر خود بشناخت دامن از کونين (هر دو جهان) درچيند، بساط هوس در نوردد، مگر عبوديت بر ميان بندد بر درگاه خدمت و حرمت لزوم گردد، ديده از نظر اغيار بردوزد، خِرمن اطماع (طمع ورزي هاي) خلق بسوزد، با دلي بي غبار و سينه اي بي بار، منتظر الطاف و مَبارّ (بخشش هاي) الهي بنشيند تا حقّ ـ جلَّ جلاله ـ به لطف خودکار وي مي سازد و دل وي در مهد عهد مي نوازد: «اللهُ لطيفٌ بِعِبادِهِ». خداي را جلَّ جلاله ـ هم لطف است و هم مهر. به لطف او کعبه و مسجدها بنا کردند، به قهر او کليساها و بتکده ها برآورند توفيق را فرستاد تا طليعه لشکر لطف بود، خِذلان (خواري درماندگي) را بر انگيخت تا مقدمه لشگر عدل بود. مسکين آدمي بيچاره که او را گذر بر لشگر لطف و مهر آمد، نداند که طليعه لشگر لطف او را دربرگيرد به ناز، يا مقدمه لشگر عدل او را به پاي فرو گيرد، زار و خوار.»(8)

امام سجاد (ع) در فراز نخست اين نيايش، از بارگاه ربوي کامل ترين ايمان، و سپس برترين يقين و آن گاه بهترين نيت، و در پايان نيکوترين عمل را در خواست کرد. و اما در اين فراز، از خداي لطيف و پرمهر مي خواهد، در پرتو لطف سرشار و مداراي بي دريغش نيتش را کامل و تمام گرداند و به يقين او ثبات و پايداري بخشد و کاستي هاي آن چه را که انجام داده است، تدارک کند و آنها را، به سامان رساند؛ « اللّهُمَّ وَفِّر بِلطفکَ نِيَّتي ... » چرا که کمال هر کاري، در گرو نيت است، و تا آن گاه که نيت از اغراض فرومايه و انگيزه هايي هم چون ريا، شهرت طلبي، جاه و مال خواهي و دوستداري ثنا و ستايش، بدور نباشد، ناقص و بي محتوا است، کالبدي بي جان است و به تعبير قرآن کريم: چون توده خاکستري است که در روزي باد خيز و طوفاني، باد بر آن بوزد، از آن چه آدمي به چنگ آورده، چيزي در کف ندارد؛« کَرَمادٍ اشتَّدَّت بِهِ الريحُ في يَومٍ عاصِفٍ لا يَقدِروُنَ مِمّا کَسَبُوا عَلي شَئٍ»(9) و چون سرابي است در بياباني خشک که تشنه، آن را آب مي پندارد تا چون بدان رسد، آن را چيزي نيابد؛« کَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحسَبُهُ الظَّمأنُ ماءً حَتي اِذا جاءَهُ لَم يَجدهُ شَيئاً.»(10)

جوهره کارهاي آدمي

جوهره و حقيقت کارهاي آدمي، بستگي دارد به ماندگاري و جاودانگي آنها، هم چنان که پيامبر بزرگوار (ص) فرمود:« الامُورُ بِتَمامِها وَ الأعمالُ بِخَواتِيمِها؛(11) کارها به تمام شدن آنهاست، و اعمال به پايان هاي آنها.» بنابراين، آدمي ناگزير است که کارهايش را ـ از قبيل ايمان، انفاق، جهاد و ايثار ـ به امري جاودانه و ماندگار گره بزند. و اين جاودانگي و ماندگاري، جز از دستان پر مهر و لطف خداوند، نصيب آدمي نخواهد شد. از همين روست که گفته اند: انگيزه الهي داشتن به کارهايي که انجام مي گيرد، رنگ خدايي مي بخشد؛ رنگي که بي زوال و ماندگار است:« صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً؛(12) رنگ و نگار خداوند را بگزينيد و خوش رنگ و نگارتر از خداوند کيست». و به راستي چه رنگي پاياتر و ماندگارتر از رنگ خدايي است؟! « ما عِندَکُم يَنفَدُ وَ ما عِندَاللهِ باقٍ؛(13) آن چه نزد شماست پايان مي پذيرد و آن چه نزد خداوند است، پاياست.»

عشق هايي کز پي رنگي بود                           عشق نبود، عاقبت ننگي بود

زآنک عشق مردگان پاينده نيست                 ز آنک مرده سوي ما آينده نيست

عشق زنده در روان و در بصر                           هر دمي باشد ز غنچه تازه تر

عشق آن زنده گزين، کو باقيست                   کز شراب جان فزايت ساقيست

عشق آن بگزين که جمله انبيا                        يافتند از عشق او کار و کيا

تو مگو ما را بدان شه بار نيست                      با کريمان کارها دشوار نيست.(14)

به همين دليل است که عارفان مي گويند: اگر وجود خداوند را از اين جهان حذف کنيم، ديگر جهان جاي زندگي نيست، و هرگز براي کارهايي که انجام مي دهيم، انگيزه و دليل عقلاني نخواهيم داشت. و اساساً زيستن در غياب خداوند ملال انگيز و ناخوشايند خواهد بود:« مَن اَعرَضَ عَن ذِکري فَاِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنکاً؛(15) و هر که از ياد من روي برتابد، بي گمان، او را زيستن تنگ خواهد بود.»

زندگي بي دوست جان فرسودن است                         مرگ حاضر غايب از حق بودن است

عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود                       بي خدا آب حيات آتش بود(16)

و به همين دليل است که اولياي بزرگ خداوند، هيچ کاري را ـ چه فکري، چه بدني، چه مالي ـ جز براي رضاي خداوند انجام نمي دادند. نه تنها خواستار پاداشي نبودند، حتي انتظار شکر زباني را نيز، نداشتند:« وَ يُطعِموُنَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسکيناً وَ يَتيماً وَ اَسيراً. اِنَّما نُطعِمُکُم لِوَجهِ اللهِ لا نُريدُ مُنکُم جَزاءً وَ لا شَکُوراً؛(17) و خوراک را با دوست داشتنش، به بينوا و يتيم و اسير مي دهند. [با خود مي گويند:] شما را تنها براي خشنودي خدواند خوراک مي دهيم، نه پاداش از شما خواهانيم و نه سپاسي.» و اين بي اعتنايي، حتي به سپاسگزاري زباني، براي اين بود که مي دانستند آدمي هرگز، به حقيقت اخلاص دست نمي يابد مگر آن که در انجام کارهايش، جز خدا را منظور نکند و اين تعليم بزرگ انساني را از پيامبر اکرم (ص) آموخته بودند که فرموده بود:« اِنّ لِکلّ حَقٍّ حَقيقَةً وَ ما بَلَغَ عَبدٌ حقيقةَ الِاخلاصِ، حَتّي لا يُحِبَّ اَن يُحمَدَ عَلي شَئٍ مِن عَمَلٍ؛(18) هر حقي را حقيقتي است؛ و هيچ بنده اي به حقيقت اخلاص نمي رسد مگر هنگامي که دوستار آن نباشد که براي عملي که کرده است او را ستايش کنند.» آري، بندگان خالص خداوند چنين اند، خوش ندارند که در برابر نيکي هايي که به مردمان مي کنند، حتي اين پندار در ذهن شان راه يابد که به چاپلوسي گراييده اند و شنيدن ثناي خويش را دوست مي دارند. آن ها چنان خاکسار بودند که خود را در برابر خداوند هيچ هيچ مي دانستند. براي همين، از تحسين و ثناي مردمان به خاطر کاري که انجام داده بودند و گره فرو بسته اي که گشوده بودند، هرگز کام جان شان شيرين نمي شد. علي(ع) در «صفين» آن گاه که پاره اي از اصول فلسفه سياسي خود را بازگو مي کرد فرمود:« اِنَّ مِن حقِّ مَن عَظُمَ جَلالُ اللهِ في نَفسِهِ، وَ جَلَّ مَوضِعُهُ مِن قَلبِهِ اَن يَصغُرَ عِندَهُ ـ لِعِظمَ ذلِکَ ـ کُلُّ ماسِواهُ، وَ اِنّ اَحقَّ مَن کانَ کَذلِکَ لَمَن عَظُمت نِعمَةُ اللهِ عَلَيهِ، وَ لَطُف اَحسانُه اِليهِ، فاِنَّه لَم تَعظُم نِعمةُ اللهِ علي احدٍ الا ازدادَ حَقَّ اللهِ عَلَيهِ عِظَماً؛(19) بي گمان ناچيز ديدن همه چيز در برابر بزرگي خداوند، بخشي از حقوق اوست بر هر آن که شکوه خداي را در ژرفاي جان پذيرا باشد و او را در قلب جايگاهي شکوهمند دهد، و بي شک سزاوارترين کس به اين ويژگي هم او است که نعمت خداوند بر دوشش بيش تر سنگيني مي کند و از نيکي هاي سراسر لطف حق بهره اي افزون تر دارد، که بي ترديد نعمت خداوند بر دوش هر کس سنگيني کند، حق الهي نيز، بر وي بزرگي گيرد.»

اين که امام سجاد (ع) پس از درخواست ايمان و يقين و نيت و عمل و البته کامل ترين، برترين، بهترين و نيکوترين آنها را وفور نيّت؛ يعني کامل و تمام آن را طلبيد، براي اين که در نگاه او، هر چه جز خداست، حقير و ناچيز است. وجودش سرشار از ايمان است و يقين؛ يقيني که ميوه شيرين ايمان اوست و گرد و غبار شبهه ها و ترديد ها چهر ه آن را نپوشانده است. براي همين، به دنبال خواسته هايش، تصحيح يقين اش خواستار شد؛ يعني اصلاح و ثبات آن را؛ حالت و روحيه اي که اگر در جان آدمي نشست، همه وجود او را ـ سر تا قدم ـ نسبت به مقام پروردگارش خاضع مي کند؛ تا آنجا که جز خدا را نمي بيند و جز او را نمي خواهد:« اللهم وفِّر بِلطفکَ نيَّتي، و صَحِّح بِما عِندکَ يَقيني، و استَصلِح بِقُدرَتِکَ ما فَسَدَ مِنّي.» و مي سزد ما خاک نشينان که به پيروي از اين امام همام، و اين زينت پرستدگان، با او هم آوا شده از بارگاه عزت ربوبي بخواهيم، آن چه را که براي نگهباني و حراست از ايمان و يقينش، نيت و عملش خواست: بار خدايا! به لطف و مهر خويش، نيت مان را کامل فرما و از جانب خود، يقين مان را درست گردان و تباهي هاي اعمال مان را با توانمندي خويش به سامان آور.

دست گير از دست ما، ما را بخر                     پرده را بردار و پرده ما مدر

باز خر ما را از اين نفس پليد                           کاروش تا استخوان ما رسيد

از چو ما بيچارگان اين بند سخت                  کي گشايد اي شه بي تاج و تخت؟

اين چنين قفل گران را اي ودود                    کي تواند جز که فضل تو گشود؟

ما ز خود سوي تو گردانيم سر                        چون تويي از ما به ما نزديک تر

اين دعا هم بخشش و تعليم تست                 گرنه در گلخن گلستان از چه رست؟

يا ربّ اين بخشش نه حد کار ماست              لطف تو لطف خفي را خود سزاست(20)

----------------------------------------------

پانوشت ها :

1. اسرا، آيه 63.

2. شوري، آيه 19.

3. هود، آيه 108.

4. توبه، آيه112.

5. انعام، آيه54.

6. زخرف، آيه 86.

7.  نساء، آيه28.

8. کشف الاسرار و عدّة الابرار، ج 9، ص 31.

9. ابراهيم، آيه 18.

10. نور، آيه 39.

11. بحار الانوار، ج 77، ص 165.

12. بقره، آيه138.

13. نحل،آيه 96.

14. مثنوي، دفتر يکم، بيت 221 ـ 217 ـ 205.

15. طه، آيه124.

16. مثنوي، دفتر پنجم، بيت771،770.

17. انسان، آيه 8 و 9. جمهور مفسران اهل تسنن و شيعه به اتفاق بر آن اند که اين آيات درباره علي و فاطمه نازل شده است. هنگامي که پيامبر(ص) به خانه ايشان آمد و حسن و حسين (ع) را بيمار ديد، علي و فاطمه(س) را فرمود: نذري کنيد تا فرزندان شما صحت يابند. ايشان نذر کردند که سه روز روزه بگيرند. خداي تعالي حسن و حسين را شفا بخشيد و ايشان روزه گرفتند و مقداري جو به وام گرفته يا به مزد کاري به دست آورده آرد کردند، و سپس نان پختند و هنگام مغرب که خواستند افطار کنند مسکيني به در خانه آمد و درخواست طعام کرد؛ طعام خود را به او دادند و با آب روزه گشاده و شب را گذرانيدند. روز ديگر روزه گرفتند يتيمي به در خانه آمد، نيز هم چنان کردند؛ شب سوم اسيري سر رسيد، خوردني خود را به وي دادند و حق سبحان و تعالي اين آيت فرستاد که: «يُوفون بِالنذرِ وَ يَخافُون يوماً کانَ شَرُّه مُستطيراً وَ يُطعِموُن الطَّعامَ؛ به پيمان خود وفا مي کنند و از روزي مي هراسند که شر آن همه گير است و خوراک را ...». رجوع شود به تفسير کشاف، ج 4، ص 196.

18. مستدرک الوسائل، ج 1، ص 120.

19. نهج البلاغه، خورشيد بي غروب، ص 246، خطبه207.

20. مثنوي، دفتر دوم، بيت 2449- 2443.

صفحه7 از306
بازگشت به بالا