Super User

Super User

پست الکترونیکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

به نام خدا

هفده خرداد امسال رنگ خون گرفت و تعدادی از هموطنان عزیزمان بر اثر حمله تروریستی به شهادت رسیدند. تروریست ها وقتی به ایران آمدند و به مردم حمله کردند که مردم با حضور کم سابقه خود پای صندوق های رأی و انتخاب رییس جمهوری که شعارش صلح در میان ملل و اتحاد در میان ملت بود یکی از باشکوه ترین انتخابات های خود را برگزار و با گرامیداشت بیست و هشتمین سالگرد رحلت امام خمینی (ره) وفاداری خود را به آرمان های انقلاب اعلام کردند. قدرت های حامی تروریست ها نه خواهان صلح جهانی اند و نه اتحاد ملت ایران را برمی تابند؛ و برای اجرای مقاصد جنگ طلبی و تفرقه افکنانه خود از جوانان متعصب و فریب خورده کشورهای عربی استفاده می کنند. این حمله ها مردم را در انتخاب راهی که برگزیده اند تأیید و وحدت ملی را تقویت می کند و موجب می شود همه گروهها و جناح ها مصالح اهمّ امنیتی، سیاسی و اقتصادی را بر مصالح دیگر مقدم بدارند. اکنون ایران در مسیر رشد اقتصادی و توسعه سیاسی قرارگرفته است و این همان چیزی است که حامیان تروریسم را وارد مرحله تازه مقابله با ایران کرده است. اما این دشمنی ها دولت و ملت ایران را متحدتر می کند و نیروهای اطلاعاتی، نظامی و انتظامی را آماده تر می کند تا با هماهنگی و تمرکز فعالیت های خود بر پیشگیری از این گونه حمله های تروریستی و پرهیز از امنیتی کردن کشور سر خصم را به سنگ بکوبند و آنان را در رسیدن به مقاصد شوم خود ناکام کنند.

نام شهیدان این حمله تروریستی در تاریخ ایران جایگاه ویژه ای دارد و خانواده های آنان مورد عزت و احترام همه ایرانیان اند. مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم برای این شهدای عزیز علوّ درجات و برای بازماندگان پر افتخار آنان صبر و اجر از خداوند مسألت دارد.

مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم

18/3/1396

محمد تقي خلجي

عنوان فرعي: نيّت(قصد، آهنگ)

«و انتَهِ بِنيّتي الي اَحسَنِ النيّاتِ؛» و نيّتم را به نيکوترين نيّتها منتهي کن(فرجام نيّتم را نيکوترين گردان)

معناي نيّت

نيّت در لغت، به معناي قصد و تصمي م بر انجام کار است: «النیّة هي القصد و العزم علي الفعل»(1). نَوَي الشئَ نَواةً،نیّةًونیّة(ن و ي)، آن چيز را قصد کرد، نيّت و آهنگ کرد. مانند آن که گفته مي شود: نوي السفر؛ آهنگ سفر کرد.و اما مردا از نيّت در کلام امام سجاد(ع)، مطلق قصد و آهنگ انجام کاري معين است براي وصول به هدف و غرض و به اعتبار معنا به سه قسم تقسيم مي شود:

1. نيّت پليد و زشت

2. نيّت پاک و نيکو

3.نيّت پاک ترو نيکوتر(2)

ارزش نيّت در آموزه هاي ديني

در اهميت و ارزش نيّت همين بس، که نيّت جان و روح عمل آدمي است. هم چنان که گفته اند: «تن آدمي شريف است به جان آدميت»، شرافت و شکوه عمل آدمي نيز به نيّت اوست. تن بيجان مرداري بيش نيست، عمل بي نيّت نيز چنين است. تن آدمي تجسّم و ظهور روح و جان اوست، عمل آدمي نيز، تجسم و ظهور نيّت اوست. براي همي ن، عمل بدون نيّت از انسان عاقل مختار، صورت تحقق نمي پذيرد. به لحاظ همي ن ويژگي است که گفتهاند: اگر خداي تعالي آدمي را به انجام کاري بدون نيّت تکليف کند، تکاليفي فراتر از توانش برگرده او نهاده است، در حالي که فرمود: «لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا (3)؛ خداوند به هيچ کس جز برابر با توانش تکليف نمي کند»، و آموخت تا از او بخواهيم که آنچه در توان مان نيست بر دوش مان ننهد: «رَبَّنَا وَ لاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ (4)؛ پروردگارا چيزي که در توان ما نيّتس بر گرده ما مَنه». پيامبر گرامي فرمود: «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ وَ إِنَّمَا لِكُلِّ امْرِئٍ مَا نَوَى فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى دُنْيَا يُصِيبُهَا أَوِ امْرَأَةٍيَتَزَوَّجُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَيْهِ؛(5) اعمال و رفتار آدمي ان وابسته به نيّتهاي آنان است، و براي هر انساني همان است که قصد کرده است پس هر کس به خاطر خدا و پيامبر او هجرت کرده است، هجرتش به سوي خدا و پيامبر اوست، و هر کس به خاطر دست يابي به دنيا و ثروتي که به چنگ آورد، و يا به خاطر زني که با او ازدواج کند، هجرت کرده است، هجرتش به سوي همان است که قصد کرده است».

در آموزهاي اسلامي ، گاهي نيّت برابر عمل دانسته شده است و گاهي برتر از آن، و اين دليل اهمي ت و اصالت نيّت است. جابر بن عبدالله انصاري مي گويد از رسول خدا شنيدم که مي فرمود: «رَجُلَانِ فِي الْأَجْرِ سَوَاءٌ رَجُلٌ مُسْلِمٌ أَعْطَاهُ اللَّهُ مَالًا يَعْمَلُ فِيهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ رَجُلٌ فَقِيرٌ يَقُولُ اللَّهُمَّ لَوْ شِئْتَ رَزَقْتَنِي مَا رَزَقْتَ أَخِي فَأَعْمَلَ فِيهِ بِطَاعَتِكَ (6)؛ دو کس در پيشگاه خداوند، در پاداش برابرند. يکي مرد مسلماني که خداوند به او مال و دارايي بخشيده و او مالش را در راه اطاعت خداوند به کار مي گيرد و ديگري، فقير و بي چيز است که مي گويد: بارخدايا! اگر خواست تو اين بود که آن چه به برادر دينيام روزي دادهاي، روزيام مي کردي، من نيز آن را در اطاعت تو به کار مي گرفتم.» امام صادق(ع) فرمود: « النِّيَّةُ أَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ (7)؛ نيّت برتر از عمل است».

مراتب نيّت

انسان ها با اينکه همگي در انسانيّت مشترکند اما به لحاظ ظرفيت فراخ و تو در تويي که دارند، با يکديگر متفاوتند و اين تفاوت گاهي از زمي ن تا آسمان است. اگر چه همگي به ظاهر انساناند، اما به باطن از «يزيد» تا «بايزيد» و از «ابوجهل» تا «محمد(ص)» فاصله دارند با اين حال همه انساناند. همي ن همانندي ظاهري است که حقيقت جويان سادهلوح ظاهربين را، که صورت از معنا نمي شناسد، به خطا مي افکند و هر دو را در يک سطح مي بينند و به قياس مي آورند: «گر به صورت، آدمي انسان بُدي / احمد و بوجهل يکسان بُدي»(8). از پيامبر گرامي اسلام(ص) نقل شده است که فرمود: «لَيسَ شَئٌ خَيرًا مِن اَلفِ مِثلِهِ إلاّ الإنسانَ(9)؛ چيزي نيست که از هزار مانند خود بهتر باشد مگر انسان.» در تفاوت دو انسان مؤمن نيز فرمود: «لانَعلَمُ شَيئاً خَيرًا مِن اَلفِ مِثلِهِ إلاّ الرَّجُلُ المُؤمِنُ(10)؛ چيزي را نمي شناسم که از هزار خود بهتر باشد مگر مرد مؤمن.» بر پايه همي ن تفاوت مي ان انسانها و تفاوت مي ان مؤمنان با يکديگر، نيّتها نيز متفاوتاند: برخي کارها را به نيّت دستيابي به خواهانيهاي نفساني و بهرهمندي از متاع اندک دنيا انجام مي دهند، مانند منافقان و رياکاران. اينان کساني هستند که به تعبير قرآن کريم در جهان واپسين بي بهرهاند؛ « لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ»(11) و اينان هما نها هستند که نيّتهاي پست و پليد دارند و پيامبر(ص) درباره فرجام نيّتهاي آنان هشدار داده است:«... فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الرِّيَاءَ فَإِنَّهُ شِرْكٌ بِاللَّهِ إِنَّ الْمُرَائِيَ يُدْعَى يَوْمَ الْقِيَامَةِبِأَرْبَعَةِ أَسْمَاءٍ يَا كَافِرُ يَا فَاجِرُ يَا غَادِرُ يَا خَاسِرُ حَبِطَ عَمَلُكَ‏ وَ بَطَلَ أَجْرُكَ وَ لَا خَلَاقَ لَكَ الْيَوْمَ فَالْتَمِسْ أَجْرَكَ مِمَّنْ كُنْتَ تَعْمَلُ لَهُ...(12)؛... پس از خداوند پروا کنيد و از ريا دوري گزينيد که ريا شرک به خداوند است. در روز رستاخيز رياکار به چهار نام خوانده مي شود: اي کافر، اي تبهکار دروغگو، اي خائن پيمان شکن، اي زيانکار! کردارت تباه شد و پاداشت به هدر رفت و امروز براي تو بهره اي نيست، پس پاداشت را از کسي که به خاطر او کار کردهاي بخواه!» و برخي نيّتشان خوب است. کارها را براي بهرهمندي از نعمتهاي بهشت، يا ترس از عذابهاي جهنم، يا به خاطر هر دو ـ شوق بهرهمندي از نعمتهاي بهشت و ترس از عذابهاي جهنم ـ انجام مي دهند. بيشتر مؤمنان در امور عبادي، با همي ن نيّت و انگيزه، تکاليف الهي و انساني خود را انجام مي دهند. گروهي براي بهشت: « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ(13) همانا خداوند از مؤمنان، خودشان و داراييهايشان را خريده است در برابر اين که بهشت از آنِ آنها باشد.» و اينان به طور قطع، به رستگاري بزرگ دست يافتهاند؛ و گروهي ديگر مؤمناني هستند که به خاطر ترس از عذابهاي دوزخ: «يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصَارُ» ؛(14) از روزي مي هراسند که دلها و ديدهها در آن زير و رو مي شوند». و اما در اين مي ان مؤمناني هستند با نيّت پاکتر و نيکوتر و انگيزهايي فراتر از گروههاي ياد شده. آري، با اين که از جهان واپسين و عذاب الهي سخت در هراسند و به بخشايش خداوند بخشايشگر امي د مي برند، شيفته و بيقرار لقاي پروردگارند. براي همي ن کارهايشان تنها براي خداست و در پرستش او هيچ کس را شريک نمي سازند؛ اينان اولياي بزرگ خدايند. آناني هستند که هيچ سودا و داد و ستدي از ياد خداوند بازشان نمي دارد: «رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ (15)؛ بندگان ناب و خالصاند که خداوند در ژرفاي انديشهها و در عمق خردهاشان با آنان زمزمه مي کند» و گفتگو دارد:« عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكَرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ »(16). و اين شيفتگي و بيقراري تا آنجاست که فراق محبوب، برايشان تحمل ناپذير است. در مناجات مولاي عارفان و امام انس و جان بينديشيد: «يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ‏ عَلَى‏ عَذَابِكَ‏ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِك‏»(17). ما حصل اينکه، انسانها اگرچه به ظاهر همگي در انسان بودن يکساناند و اما در واقع با هم متفاوتند و همي ن تفاوت، خاستگاه مراتب نيّتها و انگيزههاي آنان است و حتي مؤمنان در انجام وظايف بندگي و تکاليف انسانيشان، داراي نيّتها و انگيزههاي متفاوتند، هم چنانکه ايمان و يقينشان متفاوت است؛ ايمان و يقين در مرتبه فروتر، ايمان و يقين متوسط و ايمان کاملتر و يقين برتر. و اين همان حقيقت متعالي است که در آموزههاي اهل بيت(ع) به تکرار بدان تأکيد شده است. امام صادق (ع) فرمود:«إِنَّ الْعُبَّادَ ثَلَاثَةٌ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَوْفاً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَلَبَ الثَّوَابِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأُجَرَاءِ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُالْأَحْرَارِ وَ هِيَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ (18)؛ عابدان(پرستندگان) سه گروهاند: گروهي خداي عزيز و جليل را از ترس پرستند اين پرستش بردگان است، و گروهي خداي بزرگ و والا را به سوداي ثواب (به شوق بهشت) پرستند اين پرستش مزدوران(بازرگانان و سوداگران) است، و اما در اين مي ان، گروهي خداي عزيز و جليل را به انگيزه محبت او پرستند که اين پرستش آزادگان و برترين نوع پرستش است.» در تاريخ فرهنگ اسلامي بزرگاني هستند که وجودشان يکپارچه خوف از خداوند بودهاند؛ بدين معنا که خداوند با مولويّت خود چنان بر آنان تجلي کرده که از دل فرحناکشان ذرهاي باقي نمانده بود. اينان زاهدان با ترسي بودند که در سراسر زندگي از خوف سوء عاقبت، تلخکام و دلنگران بودند و مي انديشيدند که مبادا خداوند عزيز جبار متکبر آنان را چنان محکوم کند و در آتش افکند که در کمال ذلت و بيچارگي توان اندک اقدامي را نداشته باشند: «يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ»(19). و از سوي ديگر، بندگاني بودند که خداوند را تاجرانه و کاسبانه پرستيدند؛ يعني به شرط مزد که البته پرستش اين دو گروه مشروع و مطلوب پروردگار متعال است؛ چرا که خداوند خود در قرآن کريم هم وعده بهشت داده است، هم از عذاب دوزخ بر حذر داشته است و افزون بر اينها، همواره به مقتضاي حکمت، در مقام تکليف توان و طاقت بندگانش را منظور داشته است. بنابراين پرستش خداي تعالي به انگيزه بهشت يا به خاطر ترس از عذاب، پرستشي بايسته و مطلوب است؛ چرا که بيشتر مردم از اين که خدا را « لوجه الله» و به انگيزه محبت، پرستش کنند، معذورند. اين دو گروه از بندگي و پرستش، همي ن را مي دانند که امي د به رحمت و ترس از عذاب او دارند. و اين امي د به رحمت و ترس از عذاب و يادآوري آن را، بالاترين مرتبه بندگي و پرستش خدا مي دانند از همي ن روست که با ياد دوزخ و عذابهاي آن، خويشتن را از آتش دوزخ باز مي دارند و با ياد بهشت و نعمتهاي آن، خويشتن را براي ورود به آن تشويق مي کنند. در اين مي ان بندگاني بودند که از روز بسيار سخت رستاخيز که شرّ آن همه گير است سخت مي هراسيدند و در محراب بندگي، چون مارگزيده به خود مي پيچيدند و با اندوه فراوان مي گريستند و جانهاشان از شوق بهشت سرشار بود، با اين حال ژرفاي روحشان را عظمت آفريدگار لبريز کرده بود و چنان با احتشام و بزرگي در جانشان نشسته بود که هر چه جز او بود در نگاهشان خرد و ناچيز مي نمود. آري، با بهشت چنان بودند که گوي بدان راه جستهاند و غرق ناز و نعمتاند، و با دوزخ به گونهاي که پنداري در آن مي زيند و در زير شکنجهاند و اما از اين هر دو عبور کرده بودند، تا آنجا که در نجواي خود با خداوند چنين مي گفتند: «مَا عَبَدْتُكَ‏ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ (20)؛ اي اله و معبود من، هرگز تو را براي ترس از آتشي که براي گناهکاران افروختهاي و به طمع بهشتي که براي بندگان شايسته ات فراهم آوردي، پرستش نکردهام؛ بلکه تو را از آن رو که شايسته پرستشي پرستيده ام».

دو نکته

نکته نخست اين که امام سجاد(ع) پس از درخواست کاملترين مرتبه ايمان و برترين درجه يقين از پيشگاه خداوند نهاييترين مرتبه نيّت و انگيزه را طلب کرده است. و اين اشاره به درجات و مراتب نيّت است، هم چنانکه ايمان و يقين را درجات و مراتبي است: «...و انته بنيّتي الي احسن النيات؛ بار خدايا!... نيّتم را به نيکوترين نيّتها منتهي کن». آري، هرگاه که مؤمن در پرتو معرفت وسيع ايمانش ببالد، تا آنجا که به مرز يقين دست يابد و از مرز يقين نيز بگذرد و به برترين درجه آن نايل شود انگيزه و نيّتش که در پهنه ايمان و يقين به بار نشسته است، در نهاييترين درجهاش محرک عبادتها و حتي کارهاي روزانهاش خواهد شد. امام سجاد(ع) که از اولياي بزرگ خداوند است و در حوزه پرستندگي خداوند از پيشتازان پرستندگان است، در پرتو ايمان و يقينش چنان شيفته بيقرار ذات مقدس حضرت حق بود که عبادت و حتي کارهاي مباح روزانهاش جز براي خدا نبود. آن بزرگوار را، همچون پدرانش(ع)، نه طمع بهشت بود و نه خوف دوزخ؛ خدا را براي پرستش، شايسته مي دانست. براي همي ن در سلوک بندگياش، بهشت و دوزخ را زير پا نهاده بود و سخت دلبرده جمال الهي و قرب ازلي بود. او خود عبادت خويش را چنين توصيف فرموده است:«إِنِّي‏ أَكْرَهُ‏ أَنْ‏ أَعْبُدَ اللَّهَ‏ وَ لَا غَرَضَ لِي إِلَّا ثَوَابُهُ فَأَكُونَ كَالْعَبْدِ الطَّمِعِ الْمُطَمَّعِ إِنْ طُمِّعَ عَمِلَ وَ إِلَّا لَمْ يَعْمَلْ وَ أَكْرَهُ أَنْ لَا أَعْبُدَهُ إِلَّا لِخَوْفِ عِقَابِهِ فَأَكُونَ كَالْعَبْدِ السَّوْءِ إِنْ لَمْ يَخَفْ لَمْ يَعْمَلْ قِيلَ فَلِمَ تَعْبُدُهُ قَالَ لِمَا هُوَ أَهْلُهُ بِأَيَادِيهِ عَلَيَّ وَ إِنْعَامِهِ (21)؛ به راستي که من دوست ندارم خدا را پرستش کنم، آن گونه که انگيزهاي جز سوداي ثوابش نداشته باشم، و چنان بنده آزمند طمعورز فرمانبرداري باشم که اگر طمع ورزد عمل کند و گرنه، نه، و دوست ندارم او را پرستش نکنم جز از ترس عقابش و چنان بندهاي باشم که اگر نترسد عمل نمي کند. گفته شد: پس به چه انگيزهاي او را مي پرستيد؟ فرمود: براي اين که او به خاطر نيکوييها و بخششهاي سرشار بر من، شايسته پرستش است».

نکته دوم اينکه در آموزه هاي اسلامي ، گستره عبادت برخلاف آيينهاي ديگر که در اعمال و مراسم خاص محدود کردهاند، بسيار پردامنه است، حتي دنياييترين ساحت زندگي مانند خوردن و خورانيدن، نوشيدن و نوشانيدن، و لباس پوشيدن و پوشاندن... . و همي ن طور، انديشيدن، تحصيل دانش، کار و تلاش براي تأمي ن رزق و آنچه در سعادت دنيا و آخرت آدمي ان تأثيرگذار است، مي تواند در قلمرو عبادت قرار گيرد. آري چنين است و اما در همه اينها «نيّت» و انگيزه نزديکي به خدا رکن اساسي است؛ يعني اعمال و رفتار و افکار آدمي ان، حتي مباحات در صورتي رنگ و نگار عبادت مي پذيرد که با انگيزه الهي و براي نزديکشدن به خداوند انجام مي گيرد و روشن است که سوداي بهشت و خوف دوزخ نيز، از آنجا که اطاعت خداوند است، انگيزه الهي است: مردي از کنار پيامبر عبور مي کرد، ياران ايشان او را مردي کاري و نيرومند و با نشاط يافتند و گفتند: اي رسول خدا چه شايسته بود که اين مرد نيرو و نشاط و شادابياش را در راه خداوند به کار مي گرفت! پيامبر(ص) در پاسخ آنان چنين فرمود:« اگر تلاش و کوشش او به خاطر فرزندان خردسالش باشد، او در راه خداوند است و اگر تلاش و کوشش او به خاطر پدرو مادر پيرش باشد، او در راه خداوند است، و اگر تلاش و کوشش او براي تأمي ن زندگي خويش باشد، او در راه خداوند است و اما اگر کار و تلاش او، به انگيزه ريا و تظاهر و نازش و سرافرازي بر ديگران باشد، او در راه شيطان است.»(22)

---------------------------------------------------

پانوشتها:

1.مجمع البحرين، ماده نوي(ن.و.ي).

2.رياض السالکين،ج3، ص280.

3.بقره، آيه 286.

4.همان.

5.مستدرک الوسائل،ج1، ص 90، صحيح بخاري، ج4، ص252.

6.مستدرک الوسائل،ج1، ص94.

7.الحياة، ج1، ص491 به نقل از اصول کافي،ج2، ص 16.

8.مثنوي، دفتر يکم، بيت 1019.

9.کنز العمال، ج12، ص191.

10.همان.

11.آل عمران، آيه 77.

12.سفینة البحار، ج 1، ص 499.

13.توبه، آيه111.

14.نور، آيه 37.

15.همان.

16.نهج البلاغه، خطبه 213.

17.دعاي کميل.

18.کافي، ج2، ص 84، اين مضمون با اندکي اختلاف در تعبير، از امام علي و امام حسين(ع) نيز نقل شده است: نهج البلاغه، حکمت 237 و تحف العقول، ص 246.

19.رعد، آيه21.

20.بحارالانوار، ج67، ص186.

21.همان، ج67، ص210.

22.مي زان الحکمة، ج4،ص3415. به نقل از الترغيب و الترهيب، ج3، ص63.

اخلاق كريمانه در حكمت ديني:شرح دعای مكارم الاخلاق (بخش11)

محمد تقي خلجي

«... وَ اجْعَلْ يَقِينِي أَفْضَلَ الْيَقِينِ؛ بارخدايا؛ و يقينم را برترين يقين ها قرار ده.»

واژه هايي در قرآن کريم و آموزه هاي پيامبر (ص) و اهل بيت(ع) آمده است که همگي بيانگر انواع ادراک ها (دريافت هاي) آدمي است، و در اينجا از باب مقدّمه به برخي از آنها اشاره مي شود:

1.ظنّ: به معناي تصديق راحج (ادراک و قبول حکم به گونه بيش از «50%» و کم تر از «100%» که مقابل آن «وهم» و گمان است).

2.جزم و قطع: که به گونه «100%» (صد درصد) است.

3.حُسبان: که به معناي ظنّ (تصديق راحج) است، اما با اين ويژگي که کاربرد آن در مورد ظنّ به گونه استعاره است. مانند: «عُدّ» (شمردن) که معناي آن براي همگان روشن است. اين دو واژه، البته به معناي احتمالِ راجح نيز، به کار مي رود. مانند آنکه گفته مي شود: من، حسن را از شجاعانِ نامبردار مي دانستم يا اينکه او را از دليرمردان به حساب مي آوردم؛ بدين معنا که به هنگام برشمردن شجاعان و دليرمردان او را از آنها مي دانستم.

4. شعور: که به معناي ادراک دقيق است از ريشه «شَعرَ» به معناي «مو» است. از همين روست که ادراک و دريافت دقيق را که چون مو باريک است، شعور ناميده اند و عرصه کاربرد اين واژه، محسوسات است نه معقولات؛ يعني آنچه که با حواس ظاهري آدمي درک مي شود. براي همين است که حواس ظاهري آدمي را «مشاعر» مي گويند.

5. ذکر: به معناي يادآوري صورت هايي است که در ذهن آدمي ذخيره شده است و پس از آنکه از ذهن غايب شده اند، دوباره آنها را حاضر -کنيم يا اگر حاضرند مانع از غيبت آنها شويم.

6. عرفان: به معناي تطابق صورتي که در ذهن ترسيم شده است با آنچه که در خزينه ذهن پنهان مانده است و تشخيص اين که اين همان است يا غير آن. براي همين گفته اند: عرفان، ادراک و دريافت پس از آگاهي پيشين است.

7. فهم: گونه عکس العمل ذهن آدمي در برخورد و مواجهه با آنچه بيرون از ذهن (خارج) است. و صورت بيرون از ذهن را، در خود نقش دادن است.

8.فقه: پذيرش فهم همان صورت ذهني را گويند، همراه با استقرار در پذيرش و تصديق آن.

9. درايت: به معناي فرو رفتن در آنچه در ذهن آدمي نقش بسته و دقت و تأمّل در آن براي دريافت درست ويژگي ها و اسرار و مزاياي نهفته در آن است. از همين روست که اين واژه؛ يعني درايت، بيشتر در مقام بزرگداشت و تعظيم چيزي يا کسي به کار مي رود: «وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ(1)؛ و تو چه مي داني که شب قدر چيست؟»؛ يعني شناخت ويژگي ها و اسرار «شب قدر» کاري است بس بزرگ که کسي جز به عنايت الهي توان درک آن را ندارد. و اما «يقين» که محور بحث اکنون ماست، همان درک ذهني قوّت يافته است که به هيچ روي سستي و زوال در آن راه ندارد. براي همين، ايمان يقيني، ايماني است که تزلزل ناپذير و مؤمنِ با يقين کوهي است استوار. راغب گويد: «الیقینُمنصفةِالعلمِفوقَالمعرفةِوالدرایةِوأخواتِهایُقالُعلمُیقینٍ،ولایُقالُمعرفةُیقینٍ،وهوَسکونُالفهمِمعثباتِالحکمِ؛ يقين از اوصاف علم است و بدين معناست که در پرتو آن فهم آدمي، آرامش و سکينه مي يابد و در نهايت موجب آرامش و ثبات و تحقق حکم مورد يقين مي شود».

درباره چيستي و حقيقت يقين از امام محمدباقر(ع) آمده است که فرمود: چيزي به کمي يقين در ميان مردم پخش نشده است. آنگاه راوي گويد: گفتم يقين چيست؟ فرمود: «التوکّلُ علي اللهِ، و التّسليمُ للهِ، والرّضا بقضاءِ اللهِ و التَّفويضُ إلي اللهِ(2)؛ بر خداوند توکل و اعتماد کردن و کار را به عهده او گذاشتن، و دست برداشتن از چيزي و سپردن آن به خداوند، و به تقدير خداوند خرسند بودن، و تسليم مطلق در مقابل احکام قضا و قدر و واگذاردن کار به خداوند و کناره گيري از اختيار». رسول خدا (ص) در سفر بود که جمعي شترسوار با آن حضرت ديدار کردند و گفتند: درود بر تو اي رسول خدا! فرمود: شما که هستيد [و از کجاييد]؟ گفتند: اي رسول خدا! ما مؤمنانيم [که به خدا و رسول او ايمان آورده ايم]، فرمود: حقيقت ايمان شما چيست؟ گفتند: خرسندي از قضا و قدر خداوند، و واگذاردن کارها به فرمان خداوند، و سپردن خويش به خداوند است. پيامبر (ص) فرمود: «عُلَمَاءُ حُكَمَاءُ كَادُوا أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْحِكْمَةِ أَنْبِيَاءَ، فَإِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ فَلَا تَبْنُوا مَا لَا تَسْكُنُونَ وَ لَا تَجْمَعُوا مَا لَا تَأْكُلُونَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(3) اينان دانشوراني فرزانه اند که نزديک است در پرتو فرزانگي از پيامبران باشند؛ يعني در پرتو فرزانگي تا اين منزلت والا تعالي روحي يافته اند. سپس رو به ايشان فرمود: اگر [در آنچه مدعي هستيد] راست مي گوييد، بنايي را نسازيد که در آن ساکن نمي شويد و آن چه را نمي خوريد گرد نياوريد و از خدايي که در نهايت به سوي او بازگشت مي کنيد بپرهيزيد.»

جايگاه يقين در آموزه هاي اسلامي

1.  از اميرمومنان علي (ع) نقل شده است که فرمود:« وَاسْأَلُوا اللَّهَ الْيَقِينَ، وَ ارْغَبُوا إِلَيْهِ فِي الْعَاقِبَةِ وَ خَيْرُ مَا دَارَ فِي الْقَلْبِ الْيَقِينُ(4). از خداوند يقين درخواست کنيد و سرانجام دوستدار آن باشيد که بهترين چيزي که در دل آدمي جاي مي گيرد يقين است.»

2. از ابوالحسن امام کاظم (ع) نقل شده است که فرمود:«مَا قُسِّمَ فِي النَّاسِ شَيْءٌ أَقَلُّ مِنَ الْيَقِينِ(5). در ميان مردم چيزي کمتر از يقين پخش نشده است.» اين احاديث و نظير اينها که در مجامع حديثي شيعه و سنّي موج مي زند حکايت جايگاه برتر يقين در آموزه هاي اسلامي است. و اساساً بي قراري دل براي دست يابي به مرتبه يقين است؛ کالايي است بس کمياب و ميل به آن بسيار مشکل. حضرت ابراهيم (ع) با اينکه پيامبري بزرگوار و شيخ پيامبران الهي است سخت شيفته و بي قرار يقين است و با اين که ايمان مايه آرامش دل ها است او در جست و جوي آرامشي است که از يقين حاصل مي شود. داستان بي قراري او را در قرآن کريم مي خوانيم:«وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي(6). و ياد کن آنگاه را که ابراهيم گفت: پروردگارا! به من بنماي چگونه مردگان را زنده مي سازي؟ فرمود: آيا ايمان نداري؟ گفت: چرا، اما تا دلم آرام يابد.» «رَبِّ أَرِنِي...» دعايي است خاضعانه براي جلب وصف «ربوبيّت» خداوند، تا با ارائه چگونگي احياء و زنده کردن مردگان به آرامشي کامل و اطميناني تمام دست يابد. گويي پس از ارائه ملکوت و گستره آسمان ها و زمين، اصل احياء و زنده کردن براي ابراهيم (ع) مشهود شد و اما او از درگاه ربوبي خواست تا چگونگي احياء و راز آن نيز به وي ارائه شود مانند کاوشگري که با ديدن کارخانه اي از بيرون و درون، تشويق مي شود تا چگونگي حرکت و نيروهاي محرک آن را نيز دريابد.

مراتب و درجات يقين

در بحث ايمان گفته شد که ايمان از مقوله هاي تشکيکي يعني داراي مراتب و درجات است، هم درجات و مراتب عرضي که چون خون در همه زوايا و مجاري وجود آدمي جاري است و هم درجات و مراتب طولي که بالاترين مرتبه آن يقين است. و اين که فرمود: «بلّغ بإيماني أکمل الإيمان» مراد همان برترين مرتبه ايمان است که در حقيقت نازل ترين درجه يقين است. «الإيمانُ فَوْقَ الاْسْلامِ بِدَرَجَة، وَالتَّقْوى فَوْقَ الإيمانِ بِدَرَجَة، وَ الْيَقينُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَة(7)؛ ايمان يک درجه بالاتر از اسلام و تقوي يک درجه بالاتر از ايمان و يقين يک درجه بالاتر از تقوي است». ماحصل اينکه؛ ايمان برتر از اسلام است چرا که اسلام تنها اقرار به زبان و کردارهاي ظاهري است و اما ايمان حقيقتي است که در دل استقرار مي يابد و به آدمي اطمينان و آرامش قلب مي بخشد و او را از قِلق و تشويش و انديشناکي مي رهاند و اين البته نازل ترين مرتبه يقين است که گاهي ممکن است آسيبِ زوال او را تباه کند. از امام صادق (ع) نقل شده است که به ابوبصير فرمود: « فَمَا أُوتِيَ النَّاسُ أَقَلَّ مِنَ الْيَقِينِ، وَ إِنَّمَا تَمَسَّكْتُمْ بِأَدْنَى الْإِسْلَامِ فَإِيَّاكُمْ أَنْ يَنْفَلِتَ مِنْ أَيْدِيكُمْ(8). به مردم چيزي کمتر از يقين داده نشده است و شما به پايين ترين مرتبه اسلام تمسک جسته ايد مبادا که از دستتان بيرون برود.»

يقين داراي سه مرتبه است: 1- علم اليقين 2- عين اليقين 3- حق اليقين. اين نام گذاري براي مراتب يقين برگرفته از قرآن کريم است. علم اليقين از آيه «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ»(9) و عين اليقين از آيه «ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ»(10) و حق اليقين از آيه «إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ»(11) برگرفته شده است. در تبيين مراتب سه گانه يقين به شناخت آتش مثال زده اند. گاهي آتش را نمي بينيم اما از دودي که از آن برخاسته است به وجود آتش پي مي بريم چرا که دود، لازم وجود آتش است و اين همان علم اليقين است. و گاهي نه تنها آتش را مي بينيم بلکه در کنار نشسته و حرارت آن را نيز احساس مي کنيم و اين همان عين اليقين است که از مرتبه پيشين برتر است چرا که اين علم از مرتبه برهان عقلي و يقين ذهني گذشته و به مرتبه مشهود عيني رسيده و از انگيزه هاي وهمي و وسوسه هاي نفساني و تضاد و ابهام محسوسات و از آسيب شک و ترديد در امان است. و اما گاهي نيز در عمق و ژرفاي آتش درافتاده و همه وجودمان در آن مي سوزد و اين همان مرتبه حق اليقين است که حضرت ابراهيم(ع) سخت شيفته و بي قرار آن بود:

گفت موسي اي کريم کارساز                          اي که يکدم ذکر تو عمر دراز

نقش کژمژ ديدم اندر آب و گل                        چون ملايک اعتراضي کرد دل

که چه مقصودست نقشي ساختن                                واندرو تخم فساد انداختن

آتش ظلم و فساد افروختن                              مسجد و سجده کنان را سوختن

مايه خونابه و زردآبه را                                       جوش دادن از براي لابه را

من يقين دانم که عين حکمت است             ليک مقصودم عيان و رؤيت است

آن يقين مي گويدم خاموش کن                    حرص رؤيت گويدم نه جوش کن

مر ملايک را نمودي سرّ خويش                      کين چنين نوشي همي ارزد به نيش

عرضه کردي نور آدم را عيان                           بر ملايک گشت مشکل ها بيان

حشر تو گويد که سرّ مرگ چيست                 ميوه ها گويند سرّ برگ چيست(12)

نه تنها ابراهيم و موسي (ع) که همه اولياي الهي نيز شيفته و بي قرار يقين بودند. امام سجاد (ع) اين زيور خداپرستان را بنگريد که در اثر همين شيفتگي و بي قراري پس از درود به پيامبر و خاندان او و پس از درخواست کامل ترين مرتبه ايمان و وصول بدان خواستار يقين برتر است يقيني که در نهايت در عرصه معرفت بالاترين مرتبه تعالي نفس انساني است: «بارخدايا! يقينم را برترين يقين ها قرار ده».

يقين محصول ايمان و بندگي

يقين هرگز حاصل بحث هاي فقهي و عقلي و فلسفي نيست چرا که بسياري از صاحبان يقين نه فقيه بوده اند و نه فيلسوف و اساساً يقين هيچ گونه سنخيّتي با اين مباحث ندارد. يقين محصول ايمان و بندگي است و تنها در سلوک معنوي و از سير تعاليم رهبران الهي مي توان بدان دست يافت. شايد راز اين مسئله که بزرگان ما در گذشته با دانش هاي عقلي و مکاتب فلسفي مخالفت مي کردند در اين بود که باور داشتند آنچه را که از تعاليم پيامبران و آموزه هاي آنان مي توان آموخت و در پرتو آن ها به يقين، اين گوهر کمياب دست يافت از مکاتب فيلسوفان نمي توان آموخت و اين نکته اي که خداي تعالي بدان اشاره فرموده و يقين را در جايي محصول ايمان مؤمنان دانسته است و در جاي ديگر ميوه عبادت. به اين دو آيه بنگريد:« الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ. وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُ نْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُ نْزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِا لاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ.(13)،کساني که غيب را باور و نماز را برپا مي دارند و از آنچه به آنان روزي داده ايم مي بخشند. و کساني که به آنچه بر تو و به آنچه پيش از تو فرو فرستاده اند ايمان و به جهان واپسين يقين دارند.»؛ « وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ. وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ.(14)، و ما به درستي مي دانيم که تو از آنچه مي گويند دلتنگ مي گردي. پس پروردگارت را با سپاس به پاکي بستاي و از سجده گزاران باش. و پروردگارت را پرستش کن تا تو را يقين فرا رسد.(15)»

نقش يقين

مهم ترين نقش يقين کنار رفتن حجاب ها و در نهايت شجاعت و دليري و سخت رويي در برابر حوادث است؛ به اين معنا که هرگاه انسانِ مؤمن ايمانش به مرتبه يقين برسد و مراحل آن را طي کند حقايق پنهان عالم را بي پرده مي بيند و آهنگ کلي آنها را بي هيچ واسطه اي مي شنود و درباره جهان چنان مي انديشد که يک روح آگاه درباره کالبدي که وسيله رشد و تکامل اوست. آدمي در پرتو يقيني که حاصل از ايمان و عبادت آدمي اوست شبهه ها و تاريکي ها را از چهره باورهاي خويش مي زدايد و حقيقت را عريان و هم چنان که هست به تماشا مي نشيند. آري، آن کس که روح يقين را با همه وجودش لمس کرد به چنان شجاعتي دست مي يابد که از هيچ کس نمي هراسد و هيچ گونه ترديد و دودلي به ساحت انديشه اش راه نمي يابد. براي همين، آنچه را که دنياپرستانِ هوس باز مشکل مي شمارند، او آسان و هموار مي بيند و در موقف هاي خطير و خطرخيز، رفتارش استوار و بي خلل خواهد بود. امام علي ابن أبي طالب (ع) از نادر مرداني است که در پرتو ايمانش به همه مراتب يقين دست يافت تا آنجا که فرمود: «لَو کُشِفَ الغِطاءُ عَنِّي مَا ازْدَدْتُ يَقيناً(16)؛ اگر همه پرده ها کنار روند بر يقينم نخواهم افزود». آن حضرت در پيکار با دشمنانش هرگز نهراسيد و در راهي که برگزيده بود هيچ گونه ترديدي نورزيد چرا که آن بزرگوار پشتش به خورشيد حقيقت گرم بود و بر يقين ربّابي تکيه کرده بود؛ «وَ اِنِّى لَعَلى يَقينٍ مِنْ رَبّى وَ غَيْرِ شُبْهَةٍ مِن ديني».(17) براي همين به آن کس که برايش هديه آورده بود فرمود: «زنان فرزند مرده به سوگت بنشينند، آيا با توجيه ديني براي فريب من آمده اي؟ آيا تو ديوانه اي يا ديوگرفته يا هذيان مي گويي؟ به خدا سوگند که اگر اقليم هاي هفتگانه را با هر چه در زير آسمان هاي آنها است مرا دهند که خداي را ـ حتي در حدِّ گرفتن پوست جويي از دهانِ موري ـ نافرماني کنم، نخواهم کرد چرا که اين دنياي شما در نزد من از برگ نيم جويده اي در دهان ملخي ناچيزتر است».(18) علي(ع) را با نعمت هاي فناپذير و لذت هاي گذرا و ناپايدار چه کار؟ از خواب آلودگي خرد و زشتي لغزش ها به خدا پناه مي بريم و از او ياري مي جوييم.

من نلافم ور بلافم همچو آب                            نيست در آتش کشيّ ام اضطراب

هر که از خورشيد باشد پشت گرم                 سخت رو باشد نه بيم او نه شرم

همچو روي آفتابِ بي حذر                                               گشت رويش خصم سوز و پرده در

هر پيمبر سخت رو بُد در جهان                      يکسواره کوفت بر جيش شهان

رو نگردانيد از ترس و غمي                              يک تنه تنها بزد بر عالَمي

من چو اسماعيليانم بي حذر                          بل چو اسماعيل آزادم ز سر

فارغم از طُمطُراق و از ريا                                  قُل تَعالَوا گفت جانم را بيا(19)

----------------------------------

پا نوشت ها:

1.سوره قدر آيه 2.

2.کافي ج 2 ص 52

3.همان، ص53.

4.بحارالانوار ج 69 ص 398.

5.کافي ج 2 ص 51.

6.سوره بقره آيه 260 .

7.کافي ج 2 ص 52.

8.همان .

9.سوره تکاثر آيه 5.

10.همان، آيه 7.

11.سوره واقعه آيه 95 .

12. مثنوي دفتر دوم بيت 1816- 1825.

13.سوره بقره آيه 4-3.

14.سوره حجر آيه 97-99.

15.از آنجا که کسي در وقوع مرگ ترديدي ندارد در اين آيه يقين به معناي مرگ آمده است.

16.شرح صد کلمه، کلمه نخست.

17.نهج البلاغه خطبه 22.

18.همان، خطبه 224.

19.مثنوي، دفتر سوم، بيت 4101-4102، 4139-4142، 4137.

بسم الله ارحمن الرحيم

فرارسيدن بيست وهشتمين سالگرد درگذشت بنيانگذار جمهوري اسلام ايران حضرت امام خميني و يوم الله پانزدهم خرداد را گرامي داشته و به ملت ايران و به خانواده ی معظم و معزز آن بزرگوار تسليت مي گوييم . ايام چهارده و پانزدهم خرداد روز ماندگار در تاريخ ايران و روز سمبل مبارزه با استبداد و ديكتاتوري و استكبار در تاريخ اين كشور است . پانزده خرداد روزي است كه ملت ايران دربرابر حاكميت مطلقه و فرمانروايي فردی ايستاد  و براي خود حق انتخاب سرنوشت قايل شد و وفاداري خودرا به رهبر مبارزی كه يك مرجع جامع الشرايط بود،تا پاي جان اعلام داشت و در اين راه عده  ی زیادی از هموطنان ما به شهادت رسيدند . حضرت امام خميني راهي را كه بر گزيده بود و ملت را همراه خود مي ديد ،رها نكرد و سر انجام پس از پانزده سال بساط سلطنت را برچيد و براي نخستين بار نظام براساس راي مردم و اسلام در اين كشور محقق شد و جمهوری اسلامی را تاسیس کرد . امروزكه بيست و هشت سال از رحلت رهبر بزرگوار انقلاب مي گذرد ،بايد آرمان¬هاي امام را باز خواني كرد و اهداف او را دوباره بررسي نمود كه تا چه ميزان آن اهداف بلند رهبر انقلاب محقق شده است . بي شك استقلال ،آزادي و اتكاء به راي مردم و تحقق عدالت اجتماعي از اهداف امام خميني در اين نهضت بوده است و مسولين و مردم نبايد از اين اهداف فاصله بگيرند . خوشبختانه انتخابات رياست جمهوري 92 و 96 نشان داد كه مردم با رشد عقلاني خود به اين اهداف بلند پايبند مي باشند و آرمان امام را گرامي مي دارند . نبايد غافل بود كه برخي افراد از روزهاي نخست انقلاب با آرمانهاي امام سر سازش نداشتند و چيزي به نام جمهوريت را برخلاف اسلام مي ديدند و گروهي ديگر اسلام را در كنار جمهوريت قبول نداشتند . اين دولبه قيچي همواره وجود داشته و دارد . در سالروز گراميداشت اين ايام ، ضمن اظهار تسليت به ملت ايران، بايد جريانهايي راكه با انقلاب نبودند و يا در تقابل با امام بودند و الان خود را ميراث دار انقلاب مي دانند باز شناسي شوند تا آزادي و استقلال و جمهوريت نظام آسيب نبيند . اميد است رييس جمهور محترم كه با راي بالاي مردم براي دومين بار بر گزيده شد ،بتواند با انتخاب كا بينه اي همگون و كارامد  در جهت مطالبات مردم و وعده هايي كه در ايام تبليغات داده است و اجرای بدون تنازل قانون اسلاسی، و پاسداری از آن، آراي امام و اهداف انقلاب را پاس بدارد . و در برابر موانعي كه ممكن است در پيش رو داشته باشد ،مقاومت كرده و سنگ اندازيها و مشكلات را با مردم با صراحت در ميان بگذارد .

محمد تقي خلجي

ويژگي هاي ايمان

3. کاست و فزوني ايمان:

از آيات و احاديثي که درباره کفر و ارتداد گروهي از مردمان حکايت مي کرد و در پيش گفته از آن ها ياد شد ، (1)چنين برآمد که ايمان تنها علم به آن چه بايد ايمان آورد، نيست؛ چرا که آنان با علم به انحراف خود به کفر و ارتداد گراييدند. از همين روست که ايمان، در آموزه هاي اسلامي، افزون بر علم، التزام به مقتضاي آن را نيز، شامل است و بالطّبع، مؤمن، کسي را گويند که افزون بر شناخت خداوند يکتا و يگانه، در مقام عمل به آداب عبوديّت خويش و رعايت منزلت ربوبيّت معبود يکتا، که مقتضاي شناخت اوست، پاي بند است و دل در گرو محبّت او سپرده است: «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً للهِِ ، (2) مؤمنان، خداوند را دوستدارترند». به سخن ديگر، ايمان، در حقيقت شناخت خداوند و اسماي حسناي او، همراه با التزام به مقتضاي آن است، به گونه اي که آثار آن در عمل آشکار گردد. و از آن جا که علم و التزام، هر دو ، از مقوله هاي تشکيک پذيرند؛ يعني حقايقي هستند که کاست و فزوني، شدت و ضعف گريبان شان را مي گيرد، ايمان نيز که حقيقتي تأليف يافته از اين دو است، قهراً کاست و فزوني را مي پذيرد و همين طور، شدت و ضعف را. و در آيات قرآن و احاديث رسيده از پيامبر(ص) و امامان(ع) به آن اشاره شده و متکلمان اسلامي نيز با استناد بر همين آيات و روايات بدان اعتراف کرده اند:«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَاللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ». (3) مؤمنان، تنها آن کسانند که چون ياد خداوند پيش آيد، دل هاشان بيمناک مي شود و چون آيات او را بر آنان بخوانند، بر ايمان شان مي افزايد و بر پروردگار شان توکّل مي کنند.

«هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ ». (4) اوست که آرامش را در دل مؤمنان فرو فرستاد تا ايماني بر ايمان شان بيفزايند.

امام علي(ع) در توصيف قرآن کريم اين نسخه شفابخش آسماني چنين فرمود:

«وَ مَا جَالَسَ هَذَا القُرآنَ اَحَدٌ اِلّا قَامَ عَنْهُ بِزِيادَة اَو نُقصَانٍ: زِيَادَةٍ فى هُدًى، اَو نقصانٍ مِن عمًى. (5) هيچ کس در کنار اين قرآن ننشسته جز اين که از کنار آن با زياده و نقصاني برخاسته: زيادتي در هدايت [و ايمان] يا نقصاني در کوردلي و جهالت».

آري، تلاوت آيات الهي و فرود نسيم آرامش بخش از جانب خداوند و به طنين سان، نشستن در محضر قرآن کريم و انس با آن، موجب زيادت و افزوني ايمان مؤمنان و مايه زدايش کوردلي و جهالت آنان است.

4.  پيوند ايمان و عقل:

از منظر آموزه هاي اسلامي ايمان، اساسي ترين رکن زندگي آدمي است:« إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى، الْإِيمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ. (6) برترين وسيله اي که متوسّلان به خدا، به آن توسّل مي جويند ايمان به خدا و پيامبر اوست»؛ چرا که ريشه و اساس همه حرکت هاي سازنده و مثبت آدمي و نقطه مرکزي تربيت و تکيه گاه همه فضيلت هاي او ايمان است.

پست ترين حالت هاي انسان، آن است که نتواند به چيزي ايمان بياورد و به او عشق بورزد و در برابر او سر تسليم فرود آورد و در دشواري هاي زندگي به او تکيه کند و از او ياري بطلبد. چنين انساني داراي روحي سرگردان و افکار و احساساتي پريشان و آشفته است و جهان با اين نظم و هماهنگي را نيز، چون افکار و احساساتش پريشان و آشفته مي پندارد. او حقيقت زندگي را جز اين نمي داند که : دسته اي مي ميريم و دسته اي زنده مي شويم و اين روزگار است که ما را نابود مي کند: «نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ»، (7) و همواره در دام پندار خويش گرفتار است. و البته مراد ما از ايمان، نه هر ايماني است؛ بلکه ايمان به حقيقتي متعالي و مقدّس، که خضوع و خشوع در برابر عظمت و احتشام او، شايسته منزلت آدمي است؛ يعني ايمان به «ذات اقدس ربوبي»، خداي يگانه، بي نياز؛ خدايي که نه زاده است و نه زاييده شده و نه هيچ کس او را همانند است. (8) خدايي که همه حقايق را سرشار و بي نهايت، از هر سو، داراست؛ سرچشمه همه کمال ها، زيبايي ها؛ علم و قدرت، حيات، حکمت، عدالت و... است. ايمان به چنين حقيقتي به واقع، ايمان به همه حقيقت هاست؛ براي همين فيلسوفان الهي گفته اند: او يگانه اي است که همه حقايق را در بر دارد؛ «بَسيطُ الحقِيقَةِ کُلُّ الأشياءِ وَ لَيسَ بشَيءٍ مِنها». و از همين روست که در انديشه توحيدي اسلامي اگر چه انديشيدن درباره هر چيز رواست، و امّا گزينش هر عقيده و دلداگي به هر مسلک و مرامي، نيست: «وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلاَمِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ». (9) و هر کس جز اسلام ديني گزيند، هرگز از او پذيرفته نمي شود و او در جهان واپسين از زيانکاران است. بر اين اساس، شايسته است که آدمي بدان چه ايمان مي آورد و بدان عشق مي ورزد، دوست داشتني و سرچشمه همه کمال ها باشد، تا آن جا آدمي در برابر آن از خويش بگذرد و چنين حقيقتي جز حق متعال نمي تواند باشد.

نکته اين که ايمان اسلامي، اگر چه جايگاه آن دل آدمي است، و امّا از مقوله هايي است که جز از طريق عقل و از راه برهان اثبات پذير نيست، بر خلاف ايمان مسيحي، که حوزه اي است ممنوع براي ورود عقل و برهان، و يک مؤمن مسيحي ناگزير است اين حوزه را از دست تصرف عقل و برهان دور نگاه دارد؛ يعني حوزه ايمان اسلامي، بر خلاف حوزه ايمان مسيحي، جولانگاه عقل و عرصه استدلال و چون و چراهاي منطقي است. ايمان به خداوند و ايمان به حقانيّت فرشتگان، به عنوان کارگزاران آفرينش و حقانيّت رسالت پيامبران و ايمان به معاد و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب، همه و همه، به وسيله عقل و برهان اثبات پذير است ـ و علي الاصول، ايمان تقليدي را در آموزه هاي اسلامي چندان مکانتي نيست، اگر چه همان هم مقبول و پسنديده است ـ براي همين، منزلت عقل در آموزه هاي اسلامي بسي والاست، تا آن جا که پيشوايان دين آن را در رديف پيامبران الهي و امامان معصوم دانسته اند: پيامبران، عقل بيرون اند و عقل، پيامبر درون. امام کاظم(ع) در گفت وگوي خود با هشام، که به تفصيل «عمل» را توصيف مي کرد، چنين فرمود: اي هشام، خداوند کساني را که خرد نمي ورزند نکوهش کرد و فرمود: وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ (10). و چون به آنان گفته شود از آن چه خداوند فرو فرستاده است پيروي کنيد، مي گويند: نه، بلکه ما از آن چه پدران مان را بر آن يافته ايم، پيروي مي کنيم؛ آيا حتّي اگر پدران شان چيزي را درنمي يافته و راه به جايي نمي برده اند، [باز از پدران شان پيروي مي کنند]... اي هشام، به راستي خدا را بر مردم دو حجّت است: حجّتي آشکار و حجّتي نهان. حجّت آشکار فرستادگان و رسولان و امامانند و امّا حجّت نهان و دروني خردها باشد؛ «إِنَّ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حُجَّتَينِ، حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاْنْبِياءُ وَ الاْئِمَّةُ وَ أَمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ». (11)

در اين جا، مي سزد با حديثي جامع از امام صادق(ع)، درباره ايمان و درجات و مراتب و کاست و فزوني آن و نيز، ايمان جوارح و اندام هاي آدمي: دل و زبان و گوش و چشم و... اين بحث را پايان دهم؛ حديثي که در حقيقت توضيح بايسته و تکميل بسنده اي از بحث ايمان است. ابو عَمرو زبيري مي گويد: خدمت امام صادق (ع) گفتم: اي دانا! مرا خبر ده که کدام عمل در نزد خدا برتر است؟ گفت: آن چه خدا چيزي را بدون آن نمي پذيرد. گفتم: آن چيست؟ گفت ايمان به خدا ـ که جز او سزاوار پرستش نيست ـ از همه اعمال بالاتر است و از همه شريف تر، و در بهره مندي آدمي از آن از همه عالي تر. گفتم: آيا بيان نمي داري که ايمان گفتار همراه با کردار است، يا گفتار بدون کردار؟ گفت: ايمان همه اش عمل و کردار است، و گفتار (و اقرار به زبان) پاره اي از اين کردار است. خدا خود اين چنين قرار داده و در کتاب خويش بيان کرده است، آن سان که فروغ آن آشکار است و حجّت آن پايدار. و کتاب خدا به آن گواهي مي دهد و به آن فرا مي خواند. گفتم: فدايت شوم، اين سخن را بيش تر شرح ده تا بفهمم. گفت: ايمان حالت ها و درجه ها و طبقه ها و مرتبه هايي دارد: گونه اي از آن تمام تمام است، و گونه اي ناقص که نقص آن اشکار است، و گونه اي برجسته که رجحان و برجستگي زياد دارد. گفتم: آيا ايمان هم تمام و ناقص و زايد دارد؟ گفت: آري. گفتم: چگونه چنين مي شود؟ گفت براي آن که خدا ايمان را بر اندام هاي فرزندان آدم واجب ساخت، و آن را بر آن ها پخش کرد و براي هر يک بخشي قرار داد. بدين گونه هيچ اندام و عضوي نيست جز اين که براي آن ايماني است ويژه، غير از ايمان اندام هاي ديگر. از آن جمله قلب آدمي که با آن تعقّل مي کند و مي فهمد و آن امير بدن اوست و اندام ها هر کاري کنند همه به رأي و فرمان قلب است و از جمله اندام ها است دو چشمان او که با آن ها مي بيند، و گوش ها که با آن ها مي شنود، و دست ها که با آن ها نيروي خود را به کار مي برد، و پاها که با آن ها راه مي رود، و اندام نهان که لذّت هم خوابگي از آنِ اوست، و زبان که با آن سخن مي گويد، و سر که چهره وي در آن جاي دارد. پس اندامي نيست جز آن که در ايمان به کاري مأمور است جز آن چه اندام هاي ديگر به آن مأمورند. و اين بنابر تقديري است که خداي متعال مقرّر فرمود؛ و قرآن از آن سخن مي گويد و به آن گواهي مي دهد. بدين گونه خدا بر قلب چيزي را واحب کرده جز آن چه بر گوش واجب کرده است، و بر گوش چيزي سواي آن چه بر چشمان واجب ساخته، و بر دو چشم جز آن چه بر زبان واجب فرموده، و بر زبان جز آن چه بر دو دست واجب کرده، و بر دو دست جز آن چه بر دو پا واجب ساخته، و بر دو پا جز آن چه بر اندام نهان واجب ساخته، و بر اندام نهان جز آن چه بر چهره واجب قرار داده است.

أـ ايمان و عمل دل؛

ايماني که خدا بر قلب واجب فرموده، اعتراف است و شناخت و اعتقاد و رضا و تسليم به اين که خدايي جز «الله» نيست، او يگانه است و بي شريک، و سزاوار پرستش و يکتا اوست، و او را همسر و فرزندي نيست، و محمّد بنده و فرستاده اوست ـ صلوات الله و سلامه عليه و آله ـ و اقرار کردن به همه پيامبران و کتاب هايي که از جانب خدا آمده است. اين است آن چه خدا از اعتراف و معرفت بر قلب واجب کرده است. و کار قلب همين است، چنان که خود گفته است: «إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْيمَانِ ... مگر آن کس که مجبور گردد [که چيزي بر خلاف عقيده خويش بگويد]، و قلب او به ايمان و باور خود مطمئن است»؛ و گفته است: «أَلاَ بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ؛ اگاه باشيد که با ياد خدا دل ها آرامش و اطمينان پيدا مي کند»؛ و گفته است که: «الَّذِينَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ ؛ کساني که به زبان گفتند ايمان آورديم؛ ليکن دل هاشان ايمان نياورده است»؛ و گفته است: «إِن تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبَكُم بِهِ اللهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ ؛ خواه آن چه در جان هاي خود داريد آشکار کنيد و خواه پنهان، خدا طبق همان به حساب شما رسيدگي مي کند، پس هر که را بخواهد مي آمرزد و هر که را بخواهد عذاب مي کند». و اين آيات همه در بيان همان است که خدا بر قلب واجب کرده است؛ يعني اقرار و معرفت. و اين، رأس ايمان است؛ «وَ هُوَ رَأسُ الإيمانِ».

ب ـ ايمان و عمل زبان؛

و خدا بر زبان واجب کرده است که آن چه را قلب به آن معتقد و معترف است بگويد و ابراز دارد، خود گفته است: «وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً ؛ به مردمان سخن نيکو بگوييد»؛ و گفته است: «قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلهُنَا وَإِلهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ؛ بگوييد: به آن چه به ما فرو فرستاده شده، و آن چه به شما فرو فرستاده شده ايمان آورديم، خداي ما و خداي شما يکي است، و ما تسليم او هستيم». و اين عملي است که خدا بر زبان واجب کرده است. و عمل زبان اين است: «وَ هُوَ عَمَلُهُ».

ادامه دارد ...

پانوشت ها:

1. محمد، آيه 25، همان 32، نمل آيه 14، جاثيه آيه 23.

2.بقره، آيه 165 .

3.أنفال، آيه 2.

4.فتح، آيه 4.

5. نهج البلاغه، خطبه 176.

6. نهج البلاغه، خطبه 110.

7. چاثيه، آيه 24.

8.مضمون سوره توحيد.

9.آل عمران، آيه 85.

10. بقره، آيه 170.

11.تحف العقول، ص 386.

12. مراد از قلب، مرکزيّت وجود آدمي است که چشمه هايي از حکمت و هم مايه هايي از ضد حکمت دارد و اين قلب گوشتي که آويخته در سمت چپ سينه است، نماد آن است.

13. نحل، آيه 106.

14.رعد، آيه 28.

15. مائده، آيه 41.

16. بقره، آيه 284.

17. بقره، آيه 83.

18.عنکبوت، آيه 46.

صفحه8 از306
بازگشت به بالا