ویژه نامه ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم

مسعود ادیب

ماه مبارک رمضان بهار ایمان و فصل شکوفایی حیات معنوی است.

روح خسته در حرکت چرخشی زندگی هر روزه که از بام تا شام آهنگ یک نواخت همرنگی و هماهنگی با نیاز ها و خواهشهای زندگی مادی را می نوازد و با نواخت ملال آور آن می چرخد و می فرساید. به فرصتی و فراغتی محتاج است گاه با برون رفتن از چرخه صبح و شام و سیر در آفاق اندیشه و فکر و سر زدن به سرزمین های دور دست معرفت و گاه با پریدن به سوی آسمان، حرکتی عمودی به عالم معنا و آزاد سازی روح در بی کران ابدیت.

کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز                                تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

هدف از عبادت و ذکر و تلاوت و دعا بی گمان شادابی روح و آرامش ضمیر و ارتقای جان آدمی است که همه اینها در قرب جانان حاصل می آید و از گذرگاه بندگی و ایمان می گذرد. بندگی اما تنها حضور تن در معبد و ظهور ادب در اندامها نیست. بندگی در گرو ایمان است و حضور دل و روی آوری جان و این ها با معرفت و شخصیت آدمی آمیخته است. همه سر بر خاک می نهند. اما همه سجود ها با هم برابر نیست معرفتی که در جان و دل ساجد است و شخصیتی که در وجود او استقرار یافته قدر و قیمت سجده و ساجد را تعییین می کند همه امساک می کنند اما روزه را مراتبی است از فرش تا عرش و از خاک تا افلاک.

ضیافت رمضان ارمغان های فراوان دارد: فرصتی است تا از تنگنای عادت به فسحت میدان عبادت در آییم؛ مهلتی است که عبادتی دراز آهنگ را تجربه کنیم، حضور بر بساط قرب با نیت رضای حق و امساک نفس از سپیده تا غروب؛ ماه ریاضت است و خود سازی، بر توسن نفس لگام زدن، چشم و دل، زبان و ذهن، گلو و شکم را به زیر مهمیز اراده کشیدن؛ ماه نزول قرآن است، گشوده شدن باب حکمت و معرفت الهی و فرو ریزش باران هدایت بر قلب نبی خاتم و جاری شدن چشمه وحی در بستر تاریخ انسان؛ ماه دعا و نیایش است، پاسخ انسان به خدا و سخن گفتن با دوست و انس و آرام در جوار صحبت او؛ ماه تزکیه و تهذیب نفس است، شناختن و تمرین و ممارست اصول برتر رفتار اخلاقی و آراسته شدن به زیور های کرامتهای الهی؛ و رمضان، رمضان است سفره گسترده و خوان نعمت و ضیافت حق.

صاحب این سفره خانباشی بود                               بر سر سفره ز هر آشی بود

همه بنی آدم بر این خوان دعوت شده و میهمانند و اشراف اولاد آدم در این مهمانخانه خوالیگرند؛ از انبان بی انتهای حق بر می گیرند و با آتش حکمت می پزند و بر خوان و کام آدمیان می نهند و می ریزند. و اینک بر سفره اکرام زینت پرستندگان و سالار سجده برندگان می نشینیم تا در این ماه ضیافت الهی از دعای مکارم الاخلاق امام علی بن الحسین علیه السلام توشه گیریم.

دعایی که عالیترین ارزشهای اخلاقی را به ما می آموزد و از خداوند مسئلت می کند. ارزشهایی که غایت رسالت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تمامت بخشیدن و کامل کردن آنها بوده است.

ماه مبارک رمضان بهار ایمان و فصل شکوفایی حیات معنوی است.

روح خسته در حرکت چرخشی زندگی هر روزه که از بام تا شام آهنگ یک نواخت همرنگی و هماهنگی با نیاز ها و خواهشهای زندگی مادی را می نوازد و با نواخت ملال آور آن می چرخد و می فرساید. به فرصتی و فراغتی محتاج است گاه با برون رفتن از چرخه صبح و شام و سیر در آفاق اندیشه و فکر و سر زدن به سرزمین های دور دست معرفت و گاه با پریدن به سوی آسمان، حرکتی عمودی به عالم معنا و آزاد سازی روح در بی کران ابدیت.

کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز                                تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

هدف از عبادت و ذکر و تلاوت و دعا بی گمان شادابی روح و آرامش ضمیر و ارتقای جان آدمی است که همه اینها در قرب جانان حاصل می آید و از گذرگاه بندگی و ایمان می گذرد. بندگی اما تنها حضور تن در معبد و ظهور ادب در اندامها نیست. بندگی در گرو ایمان است و حضور دل و روی آوری جان و این ها با معرفت و شخصیت آدمی آمیخته است. همه سر بر خاک می نهند. اما همه سجود ها با هم برابر نیست معرفتی که در جان و دل ساجد است و شخصیتی که در وجود او استقرار یافته قدر و قیمت سجده و ساجد را تعییین می کند همه امساک می کنند اما روزه را مراتبی است از فرش تا عرش و از خاک تا افلاک.

ضیافت رمضان ارمغان های فراوان دارد: فرصتی است تا از تنگنای عادت به فسحت میدان عبادت در آییم؛ مهلتی است که عبادتی دراز آهنگ را تجربه کنیم، حضور بر بساط قرب با نیت رضای حق و امساک نفس از سپیده تا غروب؛ ماه ریاضت است و خود سازی، بر توسن نفس لگام زدن، چشم و دل، زبان و ذهن، گلو و شکم را به زیر مهمیز اراده کشیدن؛ ماه نزول قرآن است، گشوده شدن باب حکمت و معرفت الهی و فرو ریزش باران هدایت بر قلب نبی خاتم و جاری شدن چشمه وحی در بستر تاریخ انسان؛ ماه دعا و نیایش است، پاسخ انسان به خدا و سخن گفتن با دوست و انس و آرام در جوار صحبت او؛ ماه تزکیه و تهذیب نفس است، شناختن و تمرین و ممارست اصول برتر رفتار اخلاقی و آراسته شدن به زیور های کرامتهای الهی؛ و رمضان، رمضان است سفره گسترده و خوان نعمت و ضیافت حق.

صاحب این سفره خانباشی بود                               بر سر سفره ز هر آشی بود

همه بنی آدم بر این خوان دعوت شده و میهمانند و اشراف اولاد آدم در این مهمانخانه خوالیگرند؛ از انبان بی انتهای حق بر می گیرند و با آتش حکمت می پزند و بر خوان و کام آدمیان می نهند و می ریزند. و اینک بر سفره اکرام زینت پرستندگان و سالار سجده برندگان می نشینیم تا در این ماه ضیافت الهی از دعای مکارم الاخلاق امام علی بن الحسین علیه السلام توشه گیریم.

دعایی که عالیترین ارزشهای اخلاقی را به ما می آموزد و از خداوند مسئلت می کند. ارزشهایی که غایت رسالت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تمامت بخشیدن و کامل کردن آنها بوده است.

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ بَلِّغْ بِإِیمَانِی أَکْمَلَ الْإِیمَانِ ، وَ اجْعَلْ یَقِینِی أَفْضَلَ الْیَقِینِ ، وَ انْتَهِ بِنِیَّتِی إِلَى أَحْسَنِ النِّیَّاتِ ، وَ بِعَمَلِی إِلَى أَحْسَنِ الْاَعْمَالِ .

خداوندا بر محمد و خاندان او درود فرست و ....

آغازیدن دعا با صلوات بر محمد و آل محمد سنتی مالوف در ادعیه ماثور شیعه است که شاید از میان اسرار آن بتوان به چند مورد اشاره کرد.

1-      شناخت ما از خداوند در حد و قالب ادراک انسانی ماست. خداوند نه آنست که ما می پنداریم و نه دست معرفت ما بر بالای حقیقت او می رسد.                                  

ز دست کوته خود زیر بارم                                که از بالا بلندان شرم سارم

لا جرم ما خداوند را با اوصافی می شناسیم و می فهمیم که در خور درک انسانی است و برای او کمالاتی فرض می کنیم که در قالب اندیشه انسان کمال است و البته توجه داریم که خداوند از وصف ما برتر است و از نعت ما پیراسته.«سبحان ربک رب العزه عما یصفون»(صافات:180)اندیشه انسانی هر چه اوج یابد از افق انسانی فراتر نمی رود. بلند پرواز ترین شاهبازان آفاق انسانی همانهایند که انسان کامل خوانده می شوند،«و سلام علی المرسلین»(صافات :181) اولیاء خدا گویی نقطه عزیمت حرکت در آفاق تعالی روح اند.

2- حرکت معنوی بدون الگو و اسوه ناممکن یا دست کم پر هزینه و خطر است در آغاز حرکت یاد آوری اولیاء حق که امامان طریق بندگی اویند توجه به سرمشق گیری مدام را خاطر نشان می کند.

3- در هر درخواستی عقلانیت حکم به مطرح کردن اموری در وهله نخست می کند که قبول بی درنگ درخواست شونده را در پی دارد و ارسال رحمت الهی به سوی اولیاء پاک او دعایی است اجابت شده، نه همانهایند که رحمت او را در میان خلایق می پراکنند.

4- تکرار یاد خوبان مهر آنان را در دل راسخ می کند و سرمشق گرفتن آنان را سهل تر می نماید.

5- هر چند دل با نام آنان می تپد و جان رو به سوی تعالی می آورد درخواست رحمت الهی تاکیدی است بر اینکه آنان نیز محتاج عنایت رب الارباب هستند و ....

 

«وَ بَلِّغْ بِإِیمَانِی أَکْمَلَ الْإِیمَانِ» 

و ایمان مرا به کامل ترین درجه برسان....

ایمان گرامی ترین موهبت الهی است یا ذی قیمت ترین دستاورد بشر.

براستی ایمان یک موهبت است که خداوند هر که را خواهد دهد یا محصول تلاش بی وفقه و جانکاه بشر است؛ و چگونه تلاشی، به کار گیری اندام ها و جوارح در عبادت و خدمت، یا تاختن اندیشه در وادی معرفت. همه این ها سوالات ژرفی است که تاریخ بلند ایمانی همواره به پاسخ گویی بدانها آکنده است و البته پاسخ های متفاوتی بدین پرسش ها ارائه شده است. اما چرا نتوان به نقطه جمعی میان آنها رسید. پاسخ ما در گرو این است که از کدام سو به ایمان بنگریم.

از نگاه آسمانی هر چه بر زمین زندگی ماست بارش رحمت خداوندی است «ان من شیءٍ الا عندنا خزائنه و ما ننزّله الا بقدر معلوم»(حجر: 21) در نگاه توحیدی که راست ترین نگاه به حقایق هستی است همه چیز موهبت خداوند است. از گرمی آتش تا برودت آب، از سقف مرفوع تا ارض مبسوط. ایمان نیز از مواهب خاص اوست که جز به اهلش و به قدر معلوم داده و نازل نمی شود مگر باران جز در جای خودش و به قدر معلوم می بارد مگر همه ریز و درشت هستی تابع قوانین فراگیر نیست .

از نگاه زمینی اما آنچه به چشم می آید اسباب و مسببات است. آتش سبب سوختن است و آب سبب خمودن آتش ایمان نیز در گرو اسباب و علل مناسب آن است و این علل گستره ای و سیع را در بر می گیرد. از تقالید ومیراث و فرهنگ پذیری تا تلاش و مجاهده و سخت کوشی، از تهذیب و ورع و خویشتن داری تا تمرکز و توجه و دل سپاری، از جولان توسن اندیشه در فضای لا یتناهای معرفت تا در آغوش گرفتن شاهد حقیقت. از اقامه دلیل و انباشت شواهد تا تجارب ناب و هماغوشی شاهد. و البته بسته به منشا ایمان درجه و شدت و کم و کیف آن متفاوت است مگر شعله افرختن قیر و زیت به یک قدر است و مگر حاصل سوختن چوب و سنگ به یک رنگ است.

ایمان نامی مشترک است بر حقایقی ذو مراتب. ایمان آن رادمردی که خدای نادیده را نمی پرستید و ایمان آن عجوز که از گردش چرخ می فهمید آن بالاها خبری هست را تفاوت بسیار است. و آثار این ایمان ها نیز مراتب مختلف دارند. یکی از دل خویش نور به آفاق می دهد. یکی آتش در سوختگان عالم می زند یکی ملک را بر خوان ایمان خود نازل می کند و دیگری با شعله مختصر آن دل خود را گرم می کند و شاید نه برای همیشه بلکه گاه گاه.

طلب حقیقی غذا از خداوند با رفتار کشاورزی معنا می شود که دانه را در زمین می کارد و کشت کاری هماهنگ با حقیقت هستی کار زارعی است که در کوشش سخت خود نگاهش به آسمان دوخته است. طلب کامل ترین درجات ایمان آنگاه صادقانه است که با پی گیری اسباب آن همراه شود طلب به زبان حال به زبان استعداد به زبان عمل و اما حاصل هر چه هست جز عنایت او نیست. اللهم بلغ بایمانی اکمل الایمان.

 

«وَ اجْعَلْ یَقِینِی أَفْضَلَ الْیَقِینِ»

(و یقینم را برترین یقین قرار ده)

هر کمبودی در آدمی میلی را بر می انگیزد و هر نیازی مبدا حرکتی می شود که هدف آن بر آوردن نیاز و رفع کمبود است. آرامش آنگاه برقرار می گردد که ظرف نیاز پر گردد و از نقصان اثری بر جای نماند. فرد تشنه در جستجوی سیراب شدن است و آنگاه از عطش رهایی می یابد که همه آب مورد نیازش را دریافت کند. عطش روح برای داشتن و کشف حقایق هستی از عطش آب کمتر نیست. کنجکاوی غریزه ای جدایی ناپذیر از انسان است و آنگاه حرارت آن فرو می نشیند که انسان واقع را آنچنان که هست در یابد، دریافتی دقیق درست و واقعی که در او آرامش و اطمینان را بر انگیزد.

اما این یقین را در کجا می توان یافت؟ قرن هاست که بحث و گفتگو ها بر سر یقین است و امروز دیگر نه دانش تجربی و نه دریافت های ذهنی و نه نقل های تاریخی هیچ یک برای تامین یقین مناسب دانسته نمی شوند. از این رو موهبت یقین بسیار کمیاب است.(از امام صادق علیه السلام نقل است که : اعزّ ما قسم بین الناس الیقین؛ کمیاب ترین چیزی که میان مردم تقسیم شده است یقین است)

تنها آنجا می توان به یقین دست یافت که خود حقیقت با تمام واقعیتش در آغوش ادراک در آید و با تمام وجود دریافت شود.

یقین دینی نیز از این قاعده مستثنی نیست. دیانت با یقین آغاز نمی شود نیل به یقین محصول دین ورزی و عبادت و سلوکی دراز آهنگ است (واعبد ربک حتی یاتیک الیقین حجر :99 ؛ و پروردگارت را پرستش کن تا یقین به تو در رسد) دین داری با ایمان آغاز می شود و با یقین به کمال می رسد.

دل آکنده از یقین مانند ظرف پری است که زیر و بالا شدن در آن صدایی و آشوبی بر نمی انگیزد حوادث روزگار و مصائب در دل اهل یقین کارگر نیست. آرامش و قرار ناشی از یقین فکر و دل آدمی را دیگرگون می کند خواستهای او عوض می شود. رفتار او قاعده مند می گردد. نیات او از خودگروی می رهد. اهل یقین در میان ما و در این عالمند اما قواعد عالمی دیگر در ذهن و دل آنان حاکم است. از این روست که خوابیدن آنان از عبادت ما ارزشمندتر دانسته شده است. شاید بتوان درجات یقین را به مراتبِ آنچه مورد و متعلق آن است مربوط دانست یک قضیه ساده هندسی می تواند متعلق یقین کسی باشد هر چند صرفا حکمی در باب روابط ذهنی است. شاید دیگری یک گزاره محسوسی درباره بک پدیده کاملا مشهود را متعلق یقین فرض کند. اگر بتوان نام این گونه احوال نفسانی را یقین نهاد(که سخت جای تردید است ) یقین هایی کوچک و حقیرند.

آن کنجکاوی عظیم که از راز حیات می پرسد و از چرایی بودن انسان و از حقیقت کل هستی را کدام یقین پاسخ خواهد گفت. برترین یقین آنجاست که کلید گشودن قفل همه هستی به جنگ آید. واجعل یقینی افضل الیقین . و البته این کلید را نه در بحث و فحص که در پویش دل و بر بساط یار می توان یافت.

سخن از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو                                      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

« وَ انْتَهِ بِنِیَّتِی إِلَى أَحْسَنِ النِّیَّاتِ»

و قصدم را به بهترین قصد ها ارتقاء بخش

پاره ای از اموری که از ما سر می زند از قلمرو برنامه ریزی و تدبیر ما خارج است یا افعالی هستند که اصولا نمی توان آنها را کار ما نامید مثل حرکات طبیعی و غیر اختیاری بدن و یا اگر هم به ما منسوب است از سر تامل و تفکر نیست مثل عکس العمل های حیاتی در برابر آنچه ترس یا تعجب یا دیگر انفعالات را در ما بر می انگیزد. افعالی را می توان فعل انسانی نامید که با تفکر و تامل و برای تحقق غرض و نیل به مقصودی انجام می شود. از منظر خارجی و از جهت تاثیر اجتماعی شاید آن بخش از عمل که در اندامها آشکار می شود و مشهود دیگران قرار می گیرد اهمیت بیشتری داشته باشد؛ اما بی تردید از جهت تاثیر در روح و جان و شخصیت عمل کننده مهمترین بخش هر رفتاری، فکر و انگیزه ای است که موجب عمل می گردد و قصد و غرضی که فعل برای تحصیل آن صادر می گردد. آنچه اصطلاحا نیت خوانده می شود.

در تعلیم دینی نیت اصل عمل دانسته شده است و اصولا هر عملی با نیت آن ارزیابی می شود. حرکت کمال جویانه و سلوک دینی، با جان و دل صورت می گیرد و رفتار های اندامها صرفا ظرف و حامل آن افعال درونی اند پس نتیجه هر حرکتی به نیت آن بستگی دارد. حتی اعمالی که ظاهری کاملا مشابه دارند با اختلاف نیات از زمین تا آسمان تفاوت و فاصله می یابند. از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل است که درباره مهاجرت از مکه به مدینه فرموده اند:« هر کس برای رضای خدا و رسولش دست به هجرت زده به سوی خدا و رسولش کوچیده است و هر کس که برای نیل به مالی یا مقامی یا موقعیتی هجرت کرده است مهاجر به سوی همان است». همانگونه که در طی یک جاده می توان منازل گوناگونی را در نظر گرفت ولی مقصود نهایی ورای این منازل میانی است. نیت و انگیزه هم می تواند با توجه به هدفی نهایی، منازل میانی را هم در نظر بگیرد. برادرم را میهمان می کنم چون رسم است که در ماه مبارک رمضان نزدیکان را میهمان کنند. البته در کنار او خوش هم می گذرد و غذای بهتری هم خواهم خورد، او هم خوشحال می شود پدر و مادرم نیز از شنیدن این خبر خوشحال خواهند شد و البته صله رحم و خوشنود کردن والدین عبادت خداست، عمر را طولانی می کند آتش جهنم را (که خودم با خرابکاری هایم افرخته بودم)فرو می نشاند و نعیم بهشت را نصیب می کند ولی از همه اینها بالاتر رضای خداوند استـ«ورضوان من الله اکبر. توبه :72»

بندگان بختیار خدا از هر فعل و عملی رضایت او را قصد می کنند.« الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی یریدون وجهه/ کهف:28» (آنانکه صبگاهان و شامگاهان پروردگارشان را می خوانند و رو به سوی جمال دلگشای او دارند). هر چه در این مسیر حاصل آید مقصود حقیقی سعادتمندان نیست؛ هر چند در این مسیر مبارک منازل بسیاری در میان است. سالک طریق سعادت جاودانه بسوی این منازل سفر نمی کند . مقصد و مقصود او برتر از اینها ست.

ما ز فلک برتریم و ز ملک افزون تریم سوی کجا می رویم منزل ما کبریاست

هر چند در میان راه از همه آنچه دیگران برخوردار می شوند نیز برخوردار خواهد شد. خدایا نیت من را به بهترین نیات ارتقاء بخش. خدایا مرا از پروای نام و نان و حتی از سودای دوزخ و بهشت رهایی بخش تا فقط تو را بجویم و تو را بخواهم.

 

 

«وَ انْتَهِ بِنِیَّتِی إِلَى أَحْسَنِ النِّیَّاتِ ، وَ بِعَمَلِی إِلَى أَحْسَنِ الْاَعْمَالِ»

 (و قصدم را به بهترین انگیزه ها و عملم را به بهترین اعمال ارتقاء بخش)

هر چند قوام عمل آدمی به انگیزه و قصد اوست و در حقیقت انگیزه مانند ریشه درخت عمل است که در جان و دل عامل ریشه دارد؛ از میوه آن درخت نیز غافل نباید بود. حسن نیت با حسن فاعلی البته بخش اصلی و عمده هر اقدام انسانی است اما اگر در کمال حسن نیت، بر اثر ندانستن یا انتخاب غلط دست به کاری زدیم که نتایج نامطلوب ببار آورد، نمی توان از مسئولیت و عواقب آن عمل شانه خالی کرد. خصوصا آنجا که اقدام ما با زندگی و سرنوشت دیگران ارتباط پیدا می کند.

معیار حسن فاعلی و انگیزه خوب شاید یکی از مهم ترین معیارها برای ارزیابی شخصیت عمل کننده باشد، اما تنها معیار نیست. در مقام ارزیابی خود عمل و نتایج و آثار خارجی آن نیز نمی توان به حسن نیت فاعل تمسک جست.

طبیبی را در نظر بگیرید که از سر دل سوزی و خیر خواهی و یا غلیان احساسات و حتی با نیت خدایی و البته بدون مطالعه و بررسی کافی در مورد بیماری، درمانی را تجویز می کند آیا به صرف حسن نیت در صورت زیان بخش بودن آن درمان می تواند با وجدانی آسوده به کارش ادامه دهد؟ کارگزاری را فرض کنید که با آرمان های زیبا و نیات خیر خواهانه برای ملک و ملت سیاستی و برنامه ای را اتخاذ می کند، اما کارشناسی های لازم و رایزنی های متناسب با آن اقدام را انجام نداده است و از قضا آزمون او خطا از کار در می آید و ملتی از آن سیاست و برنامه متضرر می شوند. آیا می توان به فرض حسن نیت از مسئولیت خطای خود شانه خالی کند؟ عمل و اقدام، هر قدر دامنه گسترده تری داشته باشد و به منافع بلند مدت تر و افراد بیشتری مربوط شود به اتقان بیشتری نیاز دارد و عوامل استحکام بخش و تصحیح کننده اعمال البته بسیارند ولی به عنوان نمونه می توان به دو عامل اشاره کرد.

یکی ابتنای عمل بر معرفت و به تعبیر رایج، کارشناسی است. امیر مومنان علیه السلام می فرماید: «هر کس بدون علم عمل کند فسادی که ببار می آورد از صلاح آن بیشتر است». و دیگری استقامت و پشتکار است که هر قدر اقدامی بزرگتر باشد خون دل خوردن و پایداری بیشتر را می طلبد. بنابراین اقدام و عملی را می توان واجد شرایط مقبولیت دانست که هر دو جنبه حسن فاعلی و حسن فعلی را در خود داشته باشد. و الا کار خوب و سود مندی که با انگیزه های ناصواب صورت گرفته است ممکن است مورد بهره برداری دیگران واقع شود ولی صاحب آن در مسیر سعادت و زندگی جاودانه خود از آن طرفی نبندد. اقدام خیر خواهانه و همراه با حسن نیتی نیز که نتایج نا گواری ببار آورد موجب مسئولیت و عقوبت عامل خواهد بود. البته اگر عمل کننده نهایت توان انسانی خویش را به کار گیرد و اقدام متناسب با توان و ظرفیت خود را به عمل آورد، نتایج خارج از اراده و توان و تاثیر او عقوبت اخروی نخواهد داشت هر چند در برخی موارد مسئولیت قانونی و دنیوی همچنان باقی است.

 

اللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِکَ نِیَّتِی ، وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَکَ یَقِینِی ، وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِکَ مَا فَسَدَ مِنِّی

(خدایا از سر لطف انگیزه ام را سرشاری بخش و از خزانه ات نیتم را استواری ده و با قدرتت خرابکاری ام را اصلاح فرما).

سلامت و کمال ایمان و یقین و انگیزه و عمل امری نیست که به یکباره واقع شود و با خیال راحت از آنها بگذریم. فرآیند و جریان مستمری است که در هر لحظه از عمر آدمی بر عرصه خاک به پایش و پیگیری دائم نیاز دارد. تمام عوامل ویران گری که به اقتضای زندگی این جهانی، کشش ها و تضادها و تنگناهای گوناگون را ایجاد می کندد، تا دم مرگ گریبان آدمی و ایمان و یقین و انگیزه و عمل او را رها نخواهند کرد. پس نه تنها در آغاز راه که در هر دم باید برای استواری این ارکان مدد گرفت و از خزانه بی انتهای رب الارباب توشه گیری کرد.

خدایا هرگاه خوستهای حقیر و تمایلات دون پایه، توجه مرا از مقاصد بلند منحرف می سازد و کوته بینی نگاه مرا از افقهای دور باز می گرداند تو با لطف خود انگیزه ام را سرشار کن و نیروی محرکه مرا که در تداول ایام رو به تقصان می نهد فزونی بخش.

آنگاه که حجاب ها و غبارها دیده حق بین مرا تیره و تار می کند و خیالات و خلجانات ذهنی درک و فهم استوار مرا از حقیقت به تردید می آلاید یا کج فهمی و بی دقتی موجب شکل گیری عقاید ناردست در ذهن من می شود؛ تو با آنچه در خزانه کریمانه غیبت داری فکر و ذهن و دل من را تصحیح کن و با پایش مستمر و هدایت خویش از کجروی نجاتم بخش مگر تو نیستی که با هدایت و راهبری خودت پیامبران را در راه نگاه می داشتی «و لولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا» (اسراء:74) و اگر ما استوارت نمی داشتیم قطعا به سوی آنان اندک تمایلی می یافتی.

خدایا عمل من در حد و ظرفیت من است لطف بی پایان تو چون باران رحمت می بارد اما ظرف دریافت من کوچک است و محدود.

دم که مرد نائی اندر نای کرد در خور نایست نی در خورد مرد

خدایا بر من است که نیک بدانم و سخت بکوشم که البته در این دو نیز قاصرم و شرمسار اما هر چه کنم نمی توانم آن عملی را که در خور بندگی توست ارائه دهم و ای بسا که از اقدامات من بندگان تو و یا حتی راه و آیین روشنی که برای هدایت انسانها عرضه کرده ای دچار آسیب و آفت شده باشد. تو قدرتمند و جباری، جبران و ترمیم کاستی های من و ما فقط از دست قدرت و جباریت تو بر می آید با قدرت بی انتهایت دست این بی نهایت کوچک را بگیر و خرابکاریم را ترمیم فرما.

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ اکْفِنِی مَا یَشْغَلُنِی الاِهْتَِمامُ بِهِ ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ ، وَ اسْتَفْرِغْ أَیَّامِی فِیما خَلَقْتَنِی لَهُ

خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و در آنچه پرداختن به آن مرا مشغول می سازد کفایتم بخش و در زمینه ای مرا به کار بگیر که فردا از آن پرسش خواهی کرد و روزگارم را برای توجه به آنچه هدف خلقت من بوده است به تمامی مصروف ساز.

زندگی در این جهان به تلاشها در زمینه های گوناگون نیاز دارد. کوشش برای به دست آورده آنچه زندگی موقوف بر آن است و تلاشی برای رها شدن از آنچه مانع و مزاحم زیستن است. بسته به تعریفی که از زندگی داریم و نحوه زیستنی که اختیار می کنیم عوامل و موانع حیات، متعدد و متفاوت خواهد بود. اما هرچه باشند توجه و دلمشغولی و پرداختن و صرف وقت و نیرو را می طلبد. نیازها و ضرورتهای زندگی گاه چنان انبوه و پیچیده می شود که انسان را در میان حصاری قرار داده بر دست و پای او می پیچد و گاه تا بدانجا می رسد که عنان زندگی و برنامه ریزی برای زیستن مطلوب را از دست انسان می رباید و این در حالی است که لازمه عقلانیت برقرار کردن یک نظام ترجیحی میان خواستها و اهداف و برنامه هاست. زندگی بدون برنامه و صرف امکانات حیات برای نیل به اهداف پراکنده، و بر حسب ضرورتهایی که پیش می آید، چیزی جز آشفتگی و پریشانی و از دست رفتن فرصتها و عدم نیل به اهداف اصیل را در پی نخواهد داشت. یک زندگی موفق مستلزم شناخت اهداف و برآورد صحیح نیازها و برنامه ریزی بهینه برای هزینه کردن امکانات عمر به منظور وصول به اهداف است.

هدف گذاری صحیح یک زندگی موفق باید عالی ترین اهداف حیات انسانی را در نقطه نهایی همه حرکتها و برنامه ها قرار دهد. آن هدف عالی همان است که انسان برای آن آفریده شده است؛ همان موضوع خطیری که فردای زندگی مادی و روز ظهور حقایق و پرسش از چون و چرای یک عمر باید جوابگوی آن بود.

زندگی موفق زندگی اسیر در مناسبات خواسته با ناخواسته امروز نیست زندگی معطوف با امیدها و آرمانهای فرداست؛ فردای زندگی شخصی من، فردای بشریت، فردای تاریخ و فردای هستی. روز بروز حقیقت مطلق و جمع بندی و نتیجه گیری از همه آنچه دستاورد امروز ماست. ما در زمین و بروی خاک زندگی می کنیم و چاره ای جز نگاه به واقعیتهای زندگی خاکی خود نداریم. نمی توانیم در آسمان رویا و بی خبر از تنگناهای مادی سیر کنیم؛ ولی زیست خاکی ما باید هدف دار باشد. و دل مشغولی اصلی، حرکت موفق و سالم از ساحت خاک به آسمان خواستهای آرمانی است.

خداوندا به من نگاهی ارزانی دار و دلی و کششی که همّتم معطوف به تو و خواست تو باشد، تا در فردای هستی ام بی پاسخ نمانم. خدایا تو که مدبر همه عالمی اسباب حیاتم را چنان سازماندهی فرما که در پیچ و خم زندگی روزمره نفرسایم و بتوانی تمام لحظات ارزشمند زندگی ام را در راه هدف آفرینشم که لقای تو و آرامیدن در جوار توست به کار برم. خدایا به این بنه خاکی و زمینی چنان سمت و سویی ارزانی دار که نیل به مقام شامخ خلافت تو و بر دوش کشیدن بار امانتت هدف اصلی زندگی ام باشد و آنگاه آرام بگیرم که آینه دار جمال تو باشم.

 

وَ أَغْنِنِی وَ أَوْسِعْ عَلَیَّ فِی رِزْقِکَ ، وَ لَا تَفْتِنِّی بِالنَّظَرِ

و بی نیازم ساز در روزی که به من عنایت می کنی توسعه بخش ولی به بلای طغیان گرفتارم مساز...

هر آنچه محبوب و مطلوب آدمی است و به هر چه میل و کشش او قرار گرفته است لازمه زندگی این جهانی اوست. شاید نتوان امری را در میان تمایلات و خواهشهای آدمی یافت که در هیچ سطحی از هرم نیازهای او مطرح نباشد. از آب و نان و مسکن و لباس، تا انس و الفت همسر و همراه. خدای حکیم تمایل به همه اموری که لازمه حیات ماست را در ما به ودیعت نهاده است. برنامه ریزی برای سامان دهی به تمایلات و اولویت بندی نیازها بر عهده خود انسان است.

اعتدال در ارضای نیازها و توجه به همه جوانب شخصیت آدمی و از دست ندادن برخی کمالات برای ارضای ناهنجار پاره ای از تمایلات و ارتقا کمی و کیفی زندگی، در سایه مدیریت عقلانی خواستهای انسانی صورت می پذیرد. توجه به امتداد جاودان زندگی و عوالم غیر مشهور در برنامه ریزی برای ارضای نیازها لازمه زندگی ایمان مدار است.

عقلانیت بشری و نگاه مومنانه و غیب مدار، برخورداری و توانایی و التذاذ را ذاتا مطلوب می دانند مگر آنکه یک مورد از لذت و برخورداری مانع لذت های بیشتر شود یا زمینه را برای دریافت مواهبی ارزشمند تر خراب کند یا انسان را چنان به خود مشغول کند که از طی مسیر تعالی باز ماند یا حتی رو به سوی سقوط و انحطاط آورد.

بی نیازی و غنا مطلوب آدمی است هرچند در باب حقیقت غنا باید تامل بسیار نمود. اگر ثروتمندی و غنا را به معنای داشتن و در اختیار گرفتن آنچه مطلوب آدمی است بدانیم، هرگز تحقق نخواهد یافت. میل به داشتن در ما کرانه نداردو هر چه داشته باشیم هنوز به افزون تر از آن مشتاق و محتاجیم و شاید به این ترتیب هرگز به مرز غنا نرسیم. شاید غنا را بی نیازی بدانیم ولی این معنا هم مشمول حکم سابق است. مگر آنکه میان رفع نیاز و دفع نیاز تفاوت نهیم. بی نیازی همواره محصول داشتن نیست بلکه معلول نخواستن است. غنا را در چشم و دل سیر باید یافت نه در دست و جیب پر.

به هر روی نقش ثروت را در زندگی لذت بخش نمی توان انکار کرد هر چند باید توجه داشت که ثروت صرفا یکی از ابزارهای خوشبختی می تواند باشد و هرگز نباید هدف و نهایت زندگی، تحصیل ثروت یا نگهداری آن باشد؛ که در این فرض هم لذت و شیرینی زندگی از دست می رود و هم شخصیت انسان تباه می گردد.

آب اندر زیر کشتی پشتی است                                             آب در کشتی هلاک کشتی است

از خداوند ثروت و زندگی پر رونق و رفاه را می خواهیم اما علاوه بر نکات پیش گفته خطر بزرگ دیگری نیز، دارایی و احساس غنا را تهدید می کند و آن طغیان است. اگر ظرف وجود کسی از داشتن لبریز شد؛ سر زیر می کند و ظهور این فراریزش سلطه جویی، فخر فروشی، زیاده خواهی، خود پسندی و طغیان است که گاه در رفتار سخیف نو کیسه گان تازه به دوران رسیده بروز می کند.

از خدای کریم می خواهیم که قبل از اعطای هر نعمتی ظرفیت آن را اعطا کند چنان دل دریایی ارزانیمان دارد که با بارش نعمتش لبریز نشود. همیشه افقهای دور دست را ببینیم و منازل بی پایان را که تا اوج کرامت و سعادت پیش رو داریم. هر چه هستیم و هر چه داریم خود را محتاج او ببینیم و بدانیم، و هر چه شاخسار مان بارورتر می شود، سر بر زمین بساییم، که «انتم الفقرا الی الله.»

 

وَ أَعِزَّنِی وَ لَا تَبْتَلِیَنِّی بِالْکِبْرِ

و عزتم بخش ولی گرفتار تکبرم مساز...

شاید بهترین برابر نهاد عزّت در زبان فارسی شکست ناپذیری باشد. درجه مقاومت عناصر و مواد گوناگون در برابر ضربه و فشار و حرارت متفاوت است. هر عنصر و ماده ای که بتواند مقاومت بیشتری در برابر عوامل بیرونی بروز دهد بیشتر می تواند حالت پایدار خود را حفظ کند. هرچند چیزی به نام مقاومت نامحدود در مواد این عالم وجود ندارد، سر سختی و شکست ناپذیری آنها یکسان نیست.

مقاومت و پایداری انسانها نیز در برابر عوامل فرساینده و دشواری های حیات متفاوت است. کسانی مانند یک دسته پشه با وزش هر بادی جابجا می شوند (همج الرعا .... یمیلون مع کل ریح) و کسانی ریشه در خاک دارند وپایدارترند و کسانی مانند کوه استوارند، توفانها و زلازل روزگار آنها را از جای به در نمی کند و شکست نمی دهد. هر چند انسانها نیز با توجه به محدودیتهای جدا نشدنی، به خودی خود نمی توانند شکست ناپذیری مطلق را تجربه کنند، با تکیه بر قدرتی برتر می توانند شکست ناپذیرتر و عزیزتر شوند و این روند پایان ناپذیر است.

روح مقاوم و سرد و گرم چشیده و تجربه آموخته یک انسان آزاده وحق جو، بسیاری از ناملایماتی را که افراد ضعیف یا آرمان باخته یا بی انگیزه، شکننده و فرساینده می یابند به چشم بازیچه روزگار می نگرد. هر قدر هدف آرمان پیش روی همین روح بزرگ، گرامی تر و ارزشمند تر باشد، درجه تحمل شدائد برای نیل به آن بالاتر می رود همین روح بزرگ اگر بداند تکیه بر یارانی پاکنهاد، یکدل و فداکار دارد عزیزتر می شود و اگر بداند ملتی با اراده و استور درپی او رهسپارند، باز هم شکست ناپذیرتر می شود. اگر همه امکانات جهان هستی را همراه و یاور خود بداند عزتی بر فراز تمام مشکلات و عوامل فرساینده این جهان خواهد داشت.

آنگاه نیرو و مقاومت انسان رو به بی نهایت می نهد و عزتی فوق تصور می یابد که تکیه بر قدرت حی لایموت کند. انسان حق خواه و راست کردار و تعالی جویی که تمام هستی خود را درمسیر بندگی حق نهاده است و جز قدرت لایزال او در عالم به قدرتی تکیه ندارد و جز از عظمت و مهابت او از هیچ چیز هراسی ندارد، عزتی فوق تمام این عالم خواهد یافت توفان ویران گر فراگیر، او را شکست نمی دهد چون بر کشتی اراده حق سوار است. تل آتش سوزان او را نمی ترساند چون در برابر دیده حق و برای نجات بندگان او از شرک اقدام کرده است. و آنگاه که سپاه جرّار فرعونی از پشت سر ودریای خروشان از پیش رو او را در حصار می گیرند، باز هم نمی ترسد و نمی شکند که هدایت رب را با خود دارد و حتی بر طبیعت فائق می آید.

عزت خدایی علاوه بر اینکه به سوی بی نهایت و فائق آمدن بر هر مانعی سیر می کند، این نکته را هم در بر دارد که موجب غرور و خود بینی نمی شود و سر از تکبر و خود برتر بینی در نمی آورد. بنده عزت مند خدا همه قدرت خویش را موهبتی مشروط می دانند و امانتی که از آن دیگری است و همه انسانهای دیگر و حتی موجودات دیگر را بر و بار درختی که از آن صاحب امانت است و عائله و خاندان او .

بنده عزت مند در میدان مبارزه با ظالمان و طاغیان چون کوه می ایستد و در برابر اشک یتیم و آه مظلوم زانو می زند و در برابر سیلاب بلاها کوه ستبر است و در برابر حق برّه رام.

خدایا عزتمان بخش چنان معرفی عطا فرما تا بدانیم همه قدرتها و همه عزت ها از آن توست، تا از هیچ کس و هیچ چیز جز تو نترسیم و در برابر هیچ ناملایمی سر خم نکنیم و در عین حال خود را نبینیم و به آفت کبر مبتلا نشویم و بدانیم عزت از آن توست. همه آن و به هر که خواهی عطا خواهی کرد.

 

وَ عَبِّدْنِی لَکَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِی بِالْعُجْبِ

و به بندگی ام وادار ولی عبادتم را با خود پسندی تباه مساز.

اگر انسان فهیم و هوشمند که طالب بی نیازی و عزت است به فهم این حقیقت نایل آید که غنا و شکست ناپذیر حقیقی تنها از آن خداوند است و تنها با قرب و پیوستن به او می توان به این دو صفت مرغوب و همه اوصاف مطلوب رسید؛ جستجوی قرب و رضای اورا بر هر امری مقدم می دارد. تسلیم و رام فرمان او می شود و روی دل به سوی او می کند و او را طلب کرده و می خواهد وی را خواند و این بندگی است. عبودیت از سویی با عبادت، پرستش و راز و نیاز با حق و خلوت و انس همراه با کرنش از سر مهابت او همراه است و از سویی با تسلیم و قبول و سر بر فرمان او داشتن.

جاده عبودیت مسیر قرب به حق است و قرب به او نزدیک شدن مکانی و زمانی نیست؛ تعالی یافتن و به کمال گراییدن است. هر بنده ای که در شخصیت و کردار و اندیشه کمال یابد و اوصاف کمال ظهور کند در حقیقت به خداوند تقرب حاصل کرده است. همچون پاره آهنی که در مجاورت آتش کم کم گرم می شود و اگر به آتش نزدیک تر شود از سرخی آن رنگ می گیرد و ملتهب می شود و در نهایت شعله می گیرد و چون آتش می سوزد و می سوزاند. به تعبیر مصباح الشریعه:«عبودیت گوهری است که در کنه آن ربوبیت نهفته است».

خطر از همین جا بروز می کند. آن آهن پاره سخت و سرد و سیاه در جوار آتش، سرخ و تابان می شود ولی این سرخی از آن خودش نیست. و اگر خود را ذاتا سرخ و فروزان فرض کند، سخت به خطا در افتاده است.

بنده ای که با عبادت به قرب می رسد کم کم تجلی گاه اوصاف جمال و کمال حق می گردد و اگر لحظه ای غفلت او را به خود پسندی گرفتار کند و خود را دوست داشتنی و زیبا و خواستنی بیابد، در حقیقت خود را گم کرده است.

داستان آن روبهک در مانده ای است که در خم رنگرزی افتاده بود و چون در خود می نگریست با خود می گفت:«این منم طاووس علییین شده».

همسر رسول الله صلی الله علیه و آله می گوید: شبی حضرت را در بستر نیافتم در پی او برون شدم دیدم در مسجد بر روی خاک افتاده و زاری می کند:«خدایا نعمتهای ارزشمدی که به من عطا فرموده ای از من مگیر. خدایا مرا به بدیهایی که من را از آنها رهانیده ای گرفتار مساز.... خدایا مرا چشم به هم زندنی به خود وا مگذار». عرضه داشتم آیا چون تویی چنین ناله و زاری می کند؟ به پاسخ فرمود:«برادرم یونس یک آن به خود وانهاده شد سر از شکم ماهی در آورد».

همه حقیقت بندگی خود را ندیدن است. راز قرب و تعالی همین است که بنده در خود نماند و از حجاب خود در گذرد. قباله خانه محقر خود را دریده و مالک هفت اقلیم شود. و شرط بقای این ملک آن است که بداند در قبضه قدرت دیگری است و آب و رنگ از گلشن دیگری می گیرد. و آینه دار جمال دل آرای کسی است که همه کمالات از آن اوست و اگر از خود چیزی دارد جز دستی گشوده به نیاز چیز دیگری نیست.

خدایا به کمال عبودیتم برسان و به بلای خودبینی گرفتار مفرما.

 

وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى یَدِیَ الْخَیْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ

و برای مردمان بر دستم خوبی را روان ساز ولی مگذار که با منّت به محاق رود.

انسان موجودی اجتماعی است به طبع اولی یا ثانوی، یا اصلا چیزی به نام ذات و طبع در کار باشد یا نباشد. واقعیت این است که ما انسانها در یک شبکه به شدت به هم پیوسته به نام زندگی اجتماعی واقع شده ایم که نه تنها زیست و آب و نان، بلکه تفکر و تعالی و ایمان ما نیز از تاثیر روابط با دیگران بریده نیست. حکیمان و اخلاق دانان از دیر باز بر این نکته اصرار ورزیده اند که نمی توان فضائل اخلاقی را جدای از زندگی اجتماعی و رابطه با دیگر انسانها تعریف کرد و بدان آراسته شد.

از سوی دیگر همه ما انسانها و شاید همه موجودات در طلب خیر روانیم. و چه مبهم، و در عین حال روشن است این مفهوم خیر. هر کس بر مبنای نظام فکری و پیش فرضها و ارزشهای حاکم بر زندگی اش از خیر تعریفی دارد یا می تواند داشته باشد. اما اگر بخواهیم یک تعریف خفیف با حداقل با پیش فرضها و ارزشها و .... ارائه دهیم که تا حدودی عمومیت یاید،(و البته از پیش معلوم است چنین تعریفی در مقام بحث های دقیق کارایی ندارد) می توان گفت: هر گاه کسی با صرف هزینه اندک به مقدار زیادی از مطلوب خود برسد به خیر رسیده است و هر امری که ما را به مطلوبی ارزشمند تر از هزینه هایی که برای بدست آوردن آن می کنیم برساند خیر است.

حال در داد و ستد زندگی اجتماعی شاید نتوان هیچ کس را یافت که صرفا تامین کننده مطلوب دیگران باشد و خودش قبل ازدیگران به مقصودی نرسد و شاید کسی را هم که هیچ مطلوبی از دیگران بر آورده نمی کند و مصرف کننده مطلق است نیابیم. اگر قرار باشد انسانها را بر حسب میزان سودی که به دیگران می دهند در برابر هزینه هایی که برای دیگران ایجاد می کنند مرتب کنیم در یک سر طیف، کسی قرار می گیرد که بیشترین نفع را برای دیگران دارد و کم ترین هزینه را تحمیل می کند و در سر دیگر کسی که بیشترین هزینه را ایجاد می کند و کمترین سود را به دیگران می رساند. (من و تو کجای این طیف هستیم؟)شاید بتوان از میانه به بالای این طیف را افراد مفید و خیر برای جامعه دانست و از میانه به پایین را افراد پرهزینه و پر زحمت. ولی مطلقا هیچکس به کلی بی خاصیت و شر نیست و چنانکه در قلمرو آدمیان هیچکس خیر محض نیست. و البته خیر و سود مندی هم امری ذو مراتب است.

از مکارم اخلاق آن است که بکوشیم در نیمه بالای طیف باشیم. سودی که برای خانواده و جامعه و روزگارمان داریم به مراتب بیش از هزینه هایی باشد که برایشان تحمیل می کنیم و زحمتهایی که برای آنان ایجاد می کنیم.

تا اینجا می شود گفت هیچ کس خدمت بی مزد نمی کند اما یک راه برای به حداکثر رساندن خیر و سود مندی وجود دارد و آن این است که در مقابل کار و زحمت و تلاشی که انجام می دهیم و سودی که به دیگران می رسانیم، همه یا لااقل قسمت عمده ای از مزد را از خزانه بی انتهای ربوی دریافت کنیم. البته همه خدمتگزاران خیر خواه هم به آب و نانی که دیگران در تهیه آن سهم دارند محتاج هستند ولی مگر لزوما باید خدمت و خیری که ارائه می دهیم مساوی با آب و نانی باشد که دریافت می کنیم. اگر تکیه بر کرم خداوندی کنیم می توان حداقل هزینه را بر دیگران بار کرد و حداکثر سودی را که در توان داریم به دیگران رساند. در این صورت اصولا خیری که با دستان ما به دیگران می رسد از آن خداست، رحمت اوست برای بندگانش والبته بیش از همه برای آن بنده ای که خیر بر دست او جاری می شود. با این نگاه جایی برای منّت گذاردن بر دیگران باقی نمی ماند.

منّت آفت خیر خواهی است و ماه درخشان احسان به آدمیان را در محاق منیّت و زیاده خواهی فرو می برد. اما آنکه می داند در برابر کوچکترین خدمتی که به خلق خدا می کند، چه پاداشهای ارزشمندی دریافت می کند باید در برابر خدمت به خلق شاکر حق باشد و خود را بدهکار بداند نه طلبکار حق.

 

«وَ هَبْ لِی مَعَالِیَ الْأَخْلَاقِ ، وَ اعْصِمْنِی مِنَ الْفَخْرِ»

و ارزشهای برجسته اخلاقی را ارزانیم دار ولی از خود بزرگ بینی محافظتم فرما.

عالمان اخلاق عمدتا به سه گروه وظیفه گرا و نتیجه گرا و فضیلت گرا تقسیم می شوند. در اخلاق فضیلت گرا، هدف اصلی از فعل اخلاقی پرورش فضایل انسانی است. صرف نظر از نتایج اجتماعی ارزشمندی که در غالب رفتارهای اخلاقی نهفته است، خود اخلاقی زیستن یک فضیلت انسانی به شمار می رود. می توان اخلاقی عمل کردن را وظیفه انسانی هر فرد بر شمرد یا به این حقیقت توجه کرد که رفتارهایی مانند صداقت، احسان، وفای به عهد، گذشت، بردباری و .... چه تاثیر شگرفی در زندگی جمعی انسانها دارد و چگونه جامعه ای، با امنیت و آرامش و صلح و دوستی و.... بیشتر پدید می آورد. با این حال آراستگی به اوصاف اخلاقی فی نفسه برای انسان فضیلت است. خوبی ها و بدیها را می شناسد یعنی صاحب معرفت است، رفتاری سازگار با خواست و توقع انسانی و آراسته در نگاه انسانها از او بروز می کند یعنی صاحب جمال در رفتار است. قدرت، معرفت، و زیبایی از اصلی ترین فضایل انسانی و زیر بنای دیگر ارزشهایند و انسان اخلاقی به این ها آراسته است.

در میان ارزشهای اخلاقی هم می توان دست به رده بندی زد همه اوصاف اخلاقی در یک درجه از اهمیت و فضیلت نیستند. مثلا بشاش بودن یک فضیلت است ولی با روحیه فداکاری و گذشت قابل مقایسه نیست. اگر ارزشهای اخلاقی را فهرست کنیم پاره ای از آنها برجسته ترند که می تون آنها را ارزشهای برتر اخلاقی یا معالی اخلاق نامید. البته در تعین مصداق معالی اخلاق سخنهای بسیار گفته شده است. گروهی گذشت و صبر و ایثار را و برخی تحمل جفای دیگران و میل به آخرت و زهد در دنیا را و دیگرانی، پرهیز از ظلم و روحیه بخشندگی و شکر گزاری را از مهمترین و برجسته ترین معالی اخلاق می داند.

خطری که انسان فضیلت مند آراسته به اخلاق برتر را تهدید می کند فخر فروشی است. طبعا وقتی کسی به اخلاق کریمه آراسته شد در جامعه مورد تکریم قرار می گیرد و همگان با دیده احترام در او می نگرند، و این خطر که خود را برتر از دیگران بداند و به آنچه هست افتخار کند و برای خود، شان و حسابی ویژه قائل شود به شدت چنین فردی را تهدید می کند. فخر فروشی نوعی باز ماندن از مسیر تعالی و در جا زدن بلکه سقوط و انحطاط است. والبته بهترین علاج آن توجه به بی انتهایی راه کمال است و مسیر بلند پیش رو و التفات به آنکه همه زیبایی ها و کمالات در اصل به دیگری تعلق دارد و تنها اوست که حقیقتا شایسته فخر فروشی است.

 

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَرْفَعْنِی فِی النَّاسِ دَرَجَةً إِلَّا حَطَطْتَنِی عِنْدَ نَفْسِی مِثْلَهَا »

خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا در پیشگاه مردم برتری عنایت مفرما مگر آنکه به همان میزان در نزد خودم فروترم سازی.

فخر و خود برتر بینی را شاید بتوان هولناک ترین آفت جان بشر دانست دزدان و غارت گران یا متجاوزان و سلطه جویان تا آنجا که می دانند دزد و متجاوزند در بن جان خود زمینه شرمندگی و پیشیمانی دارند. فاجعه از آنجا آغاز می شود که این گونه افراد خود را در رفتاری که می کنند صاحب حق تلقی کنند. چگونه ممکن است کسی مال دیگری یا جان او یا ایمان او یا آبرو و شرفش را از او برباید و خود را محق تصور کند؟ ظاهرا ریشه این امر در خود برتر بینی است.

امیر مومنان علی علیه السلام در خطبه قاصعه تکبر و خود برتربینی را شیطانی ترین گناه ها و ریشه همه بدی ها و نقطه آغاز انحراف از مسیر عبودیت معرفی کرده است. همین روحیه شیطانی است که به کسانی اجازه می دهد برای خود حقوق ویژه یا امتیازات خاص قائل شوند تا بدانجا که حتی از مسیر بندگی و عبودیت حق خارج شوند.

این صفت خطرناک آنگاه ظهور می کند که انسان خود را قوی تر، زیباتر، کامل تر، فهیم تر و ... از دیگران بداند و به دلیل این امتیازات برای خود حقوق و اختیارات بیشتری قائل شود. طبیعتا کسانی که از نعمت های خداوند برخوردارترند بیشتر در معرض این تهدید قرار خواهند داشت. بنابراین راه صیانت صاحبان کمال از خطر فخر و کبریا آن است که هر چه بر کمالات آنان افزوده می شود چشمانشان بیشتر به فقر و نداری ذاتی خویش باز گردد. و هر چه در میان مردم منزلتشان بالاتر می رود در نزد خویش احساس بیچارگی بیشتر کنند. و این امر با تعارف و تلقین تحقق نمی یابد. برای اینکه واقعا چنین نگاهی حاصل شود باید یک مبنای نظری درست وجود داشته باشد.

افرادی را فرض کنید که همگی مطلقا تهیدست هستند و هیچ سرمایه ای ندارند، ثروتمندی حاضر می شود سرمایه کسب و کار در اختیار آنان قرار دهد و مالی را به عنوان قرض به آنان بپردازد و البته میزان پرداخت قرض به آنان مساوی نیست؛ حال این افراد همه دارای سرمایه هستند ولی در عین حال بدهکارند و هر کس بیشتر دارد بدهکارتر است، در ظاهر هر کس بیشتر دارد دست پرتری دارد ولی در واقع مدیون تر و بدهکارتر و بیشتر در معرض مسئولیت و تهدید است.

اگر تمام کمالات را موهبت خدایی و انسانها را در ذات خود فقیرتر و نیازمند بدانیم هر کس از موهبت بیشتر برخوردار است وام دارتر و زیر بارتر است. سرّ ناله ها و ضجه ها و خاکساری انبیاء و اولیاء حق شاید همین است آنان که اشرف اولاد آدمند خوب می داند که به چه میزان وام دار و بدهکار حق اند. آنان رفیع ترین درجات را در میان خلق دارند و خود را در وضیع ترین موقعیت در برابر حق می یابند.

 

«وَ لَا تُحْدِثْ لِی عِزّاً ظَاهِراً إِلَّا أَحْدَثْتَ لِی ذِلَّةً بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِی بِقَدَرِهَا».

وبرای من عزت آشکاری را ایجاد مکن مگر آنکه به همان میزان در درون جانم خاکساری را ایجاد کرده باشی.

گفته شد که خود برتر بینی بزرگترین آفت بشر است و حصول کمالات و توانمندی ها، خصوصا کمالات معنوی، بیشترین زمینه را برای بروز این خطر فراهم می آورد. اصرار و تکرار این امر که هر موقعیت و برتری ظاهری و بیرونی باید با احساس وامداری و انکسار وبیچارگی در دل انسان همراه باشد، ناظر به همین امر است.

فردی نقل می کند:« در نزد حضرت هادی علی بن محمد علیهما السلام بودم ناگاه آن حضرت حالتی منقلب یافت و استرجاع فرمود. پرسیدم چه اتفاقی افتاد؟ فرمود: پدرم محمد بن علی الجواد علیمها السلام دار فانی را وداع گفت. پرسیدم شما از کجا فهمیدید؟ فرمود: یک لحظه احساس کردم بیچاره ترین و خاکسار ترین خلایق ام». آری کسی که به عنوان قافله سالار کاروان بشریت در مسیر تعالی به سوی حق و سیر به سوی ابدیت برگزیده می شود در همان حال در بن جانش خود را کمترین خلق می یابد و چه نشانی بهتر از این برای امامت و پیشوایی وجود دارد که فرد خود را وام دارترین افراد بشر در برابر رب الارباب بداند.

انبیاء و اولیاء خدا خود را از همه مردم پایین تر و نیازمند تر می دیدند. این را می توان در سوز و گداز مناجاتها و رازی های شبانه آنان دید.

به علاوه ، این احساس را در رفتار خود با دیگران هم بروز می داده اند آنان هزگز اجازه نمی دادند میان آنان و مرد م فاصله و تمایزی ایجاد شود و مردم آنان را جدای از خود بدانند. فردی به حضور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسید و توجه او به مقام معنوی و عظمت روحی پیامبر(ص) موجب غلبه ابهت بر او شد و در سخن گفتن کلامش به شماره افتاد. بلا فاصله رسول خدا (ص) او را در آغوش گرفت و به سختی فشرد و به او فرمود: « چرا چنین احساسی داری من پسرزنی هستم که با دستان خودش شیر بزها را می دوشید». آن حضرت با فقیران روی خاک می نشست با بردگان هم غذا و با کودکان در کوچه همبازی می شد. در حالی که اشرف اولاد آدم بود حامل رسالت جاودانه بود و فخر همه انبیاء حق.

رفتار متواضانه ای که از اولیاء حق نقل می شود نمایشی و یا حتی چنانکه برخی کمان کرده اند تعلیمی نبوده است. آنان واقعا خود را بدهکار ترین مردم می دانسته اند چون به این حقیقت عمیقا پی برده بودند که هیچ کمالی از آنِ هیچ کس نیست و هر چه هست از آنِ خداست. آنان همواره خود را در برابر عظمت حق می دیدند و احساس حقارت می کردند و خود را برخوردار از نعمت و فضل او می یافتند و احساس وام داری می کردند. بندگان خدا را هم به چشم عائله او می نگریستند و خود را در برابر آنان مسئول دانسته رعایت حرمت و حقوق آنان و تلاش برای سعادت آنان را وطیفه خود تلقی می کردند. لذا برای انجام وظیفه خود هرگز از کسی مزدی طلب نمی کردند.

 

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ، وَ مَتِّعْنِی بِهُدًى صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ ، وَ طَرِیقَهِ حَقٍّ لَا أَزِیغُ عَنْهَا ، وَ نِیَّهِ رُشْدٍ لَا أَشُکُّ فِیهَا»

خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا از جهت گیری درستی بهره مند ساز که آنرا هرگز رها نکنم و به راه صحیحی راهی ام ساز که هرگز از آن انحراف نجویم...

کشش های گوناگون، حیات انسان را در مسیرهای مختلف و گاه متخالفی به حرکت وا می دارد. غم نان از یکسو می کشد و پروای نام از سوی دیگر، نیاز های فردی به یک جهت روان می سازد و اقتضائات جمعی به جهت دیگر، مادّه به سمتی فرا می خواند و معنا به سمت دیگر، از این رو تمام توان و نیروی انسانی در کشاکش این نواسانات و حرکات نامنسجم به هدر می رود گاه برآیند نیروهای وارد صفر می شود و سکون و در جا زدن را ایجاب می کند و گاه حرکتها چنان آشفته و بی مقصد است که با سکون تفاوت اساسی ندارد.

زندگی موفق زندگی هدفمند است. زندگی ای که پس از اعمال همه نیروها و کشش ها باز هم حرکتی جهت دار در آن دیده می شود. و البته دو مسئله بسیار مهم در میان است. یکی جهت گیری درست، ممکن است یک فرد توانسته باشد به زندگی خود جهت بدهد و نیروهای وارد بر آن را به سمت و سوی هدفی مشخص هدایت کند ولی در جهت گیری خود انتخاب درستی نکرده باشد. طبیعی است که بعد از مدتی متوجه اشتباه خود در هدف گذاری می شود و باید جهت حرکت خود را عوض کند البته این خطر هم در میان است که وقتی متوجه اشتباه در جهت حرکت شود که فرصتها پایان یافته باشد و دیگر بازگشت ممکن نباشد. چرا که اشتباه بودن بعضی مسیرها فقط در نقطه پایان زندگی روشن می شود.

حرکت جهت داری که دقت کافی در انتخاب جهت و مسیر آن شده است حرکتی برگشت ناپذیر است و انتخاب جهت و مسیری است که هرگز عوض نخواهد شد. جوانی و پیری، فقر و غنا، سلامت و بیماری و دیگر تغییرات عمده زندگی آن را دگرگون نمی کند بالاتر از همه این ها حتی مرگ هم حرکت جاودانه به آن سمت و سو را متوقف نمی سازد. مگر نه این است که حقیقت انسان جاودانه است.

مسئله مهم دیگر آن است که انسان بتواند همه اجزاء زندگی خود را با آن هدف و جهت همسو کند. یک تکه آهن وقتی اتمهایش جهت دار می شوند که خاصیت مغناتیسی پیدا می کند؛ و هر ذره آهنی را به خود می خواند. اگر انسان بتواند همه اجزاء حیات و فعالیتهای خودش را به همان سمت و سویی روان کند که مسیر اصلی حیات انسانی است وجودش متحول می شود. و اموری را به دست می آورد که در حالت بی نظمی هرگز قابل دریافت نبود.

«قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین»

 

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ، وَ مَتِّعْنِی بِهُدًى صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ ، وَ طَرِیقَةِ حَقٍّ لَا أَزِیغُ عَنْهَا ، وَ نِیَّةِ رُشْدٍ لَا أَشُکُّ فِیهَا»

خدایا برمحمد و خاندانش درود فرست و مرا از جهت گیری صحیح برخوردار ساز که هرگز از آن رویگردان نشوم و راه استوار که هرگز از آن انحراف نجویم و انگیزه صوابی که هرگز در آن تردید نورزم.

گفته شد که جهت گیری درست و هدف گذاری صحیح و هم جهت ساختن همه ابعاد و امکانات حیات با جهت کلان زندگی موجب استقامت و استواری و پایداری در راه است. مسیر زندگی را با نگاهی دیگر نیز می توان متشکل از دو مولفه دانست یکی خود مسیر و دیگری انگیزه رهسپار شدن در راه.

 

در هر حرکتی جهت و مسیر درست را یافتن و پیمودن شرط وصول به مقصد مطلوب است. کم نیستند آنان که به علت اندکی سهل انگاری با به سبب تاریکی هایی که بر مسیر آنها چیره می شود راه هدایت را گم می کنند و سر از بیابان هلاکت در می آورند.

خوشبخت تر از آنان کسانی هستند که در اثنای راه متوجه اشتباه شده تغییر مسیر می دهد. البته گاه چنان دور شده اند و دیر شده است که باز هم به مقصد نمی رسند، و حتی در غیر این فرض هم فرصت های بسیاری را از دست داده اند پس شرط استقامت در مسیر، انتخاب درست راه است.

از سوی دیگر عزم و اراده رهرو طریق نیز شرط اساسی در ادامه استوار مسیر است. اگر کوله بار انگیزه و اراده سالک کم مایه و سبک باشد در میانه راه او را وا خواهد نهاد. دشواری های مسیر بر سالکی سهل می شود که رهسپار دیدار سیمرغ در قله قاف قدم باشد. اگر تازیانه تردید هر لحظه بر اندام انگیزه رهپوی طریق وارد آید مواجه شدن با سختی ها او را از پا در خواهد آورد. درستی و استواری انگیزه نه تنها نیروی اولیه حرکت را تامین می کند بلکه در ادامه راه می تواند تلخی ها را شیرین کند و از دشواری ها و پستی و بلندی های راه برای نیرو گیری مجدد و تندتر شدن آتش طلب در جان سالک بهره بگیرد.

استقامت و پایداری در راه حق به همان اندازه حق خواهی و حق گویی پر اهمیت است. معمولا داوطلبان اولیه میسر حق بسیارند «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها». آنان که تا آخر در راه بمانند و با دشواری ها دست و پنجه نرم کنند اندکند. و البته نتیجه محصول، استقامت است خدای کریم به رسول رحمت صلی الله علیه و آله فرمود: « فاستقم کما امرت» (هود:112) چنان که فرمان یافته ای پایداری کن و رسول یاران را فرمود: « استقیموا و لن تحصوا» بی حد و حصر پایداری بورزید. و البته در میانه سختی ها و بعد از روشن شدن عیار سالک نسیم رحمت می وزد و یاور طریق می رسد.

ایمن مشو که مرکب مردان مرد را در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند                                               نومید هم مباش که رندان جرعه نوش با یک کرشمه گاه به منزل رسیده اند

پیروزی محصول استقامت است الله گویان بسیارند ولی اهل استقامت اندکند « إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ »(فصلت :30) آنان که الله را به ربوبیت خود پذیرفته و پس از آن پایداری کردند، فرشتگان برایشان فرود می آیند که نترسید و غم مدارید و شادمان از بهشتی باشید که وعده داده اند.

 

«وَ عَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمْرِی بِذْلَهً فِی طَاعَتِکَ، فَإِذَا کَانَ عُمْرِی مَرْتَعاً لِلشَّیْطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیْکَ قَبْلَ أَنْ یَسْبِقَ مَقْتُکَ إِلَیَّ ، أَوْ یَسْتَحْکِمَ غَضَبُکَ عَلَیَّ»

و تا آنجا که زندگیم در اطاعت تو نثار می شود عمرم بخش و آنگاه که زندگیم گردشگاه شیطان شود برگیر و به سوی خودت بالایم ببر، پیش از آنکه ناخورسندی ات به سراغم آید یا خشمت دامن گیرم شود....

اگر زندگی این جهان را اصیل ندانیم، خواستن آن و داشتن آن و نوع رفتار ما با آن به مثابه یک فرصت خواهد بود. نیامده ایم که ماندگار شویم موقعیتی است برای آمادگی، باندپرواز است، مرزعه است، پل است، باید عبور کرد؛ باید مقصدی را در ورای آن یافت.

این روزها بعضی بانک ها برای مشتریان حساب هایی را باز می کنند که مبلغی وام در اختیار مشتری در آن حساب قرار می دهند و تا وقتی پول از حساب خارج نشده است سودی به آن تعلق نمی گیرد و لی اگر مشتری از حساب برداشت کند از همان زمان و به میزان برداشت باید به بانک سود پرداخت کند. مشتری عاقل بیهوده پول این حساب را خارج نکرده نزد خود نگه نمی دارد گویی حساب عمر ما از خزانه هستی تخصیص داده شده است تا با آن تجارتی سودمند را سامان دهیم. اگر تجارتمان سودی ندارد چه بهتر که زودتر سرمایه را به حساب برگردانیم.

در تفسیر «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ»(عصر2)گفته اند خسارت انسان از سرمایه است نه تنها از سود. به راستی می توان از نظر سود و زیان خنثی زندگی کرد حرکت ما در مسیر زندگی مثل حرکت یک اتومبیل است روی جاده که می تواند مدتها متوقف شود، نه جلو برود نه عقب و نه در دره سقوط کند. یا مثل حرکت یک هواپیما ست در راهرو هوایی با ید به پیش برود و سرعت و شتابی مناسب داشته باشد و گرنه سقوط می کند. چگونه می توان صبحی را به شام آورد، روی زمین خدا زندگی کرد و از روزی او خورد و امکاناتی را که همه موهبت او است و از آن دیگری صرف کرد و در عین حال کار به کار او نداشت اگر طاعت او (که البته سهل است و دلپذیر) را پیشه نکنیم حیاتمان رنگ غصب و تجاوز می گیرد و هر نفسی که می کشیم به پرتگاه سقوط نزدیک تر می شویم.

مگر می شود از جاده طاعت حق خارج شد و در دام فریب شیطان نیفتاد. این دشمن دیرین در کمینگاهای بسیاری لانه کرده است. در تمام امیال ما در تمام افکار و ذهنیت های ما، گویی چون خون در رگهای ما روان است و با هر طپش سرخ و سیاه می شود اگر تنها بمانیم و در حصار طاعت و بندگی در نیاییم سقوط در ورطه او اجتناب ناپذیر است. سقوط همان و از دست دادن دوستی همان به راستی اگر عمر من به درد سعادتم نمی خورد و موجب دوری از رحمت حق و گرفتار آمدن به ناخرسندی و غضب اوست؛ من این عمر را نمی خواهم.

 

«اللَّهُمَّ لَا تَدَعْ خَصْلَهً تُعَابُ مِنِّی إِلَّا أَصْلَحْتَهَا ، وَ لَا عَائِبَهً أُوَنَّبُ بِهَا إِلَّا حَسَّنْتَهَا ، وَ لَا أُکْرُومَهً فِیَّ نَاقِصَهً إِلَّا أَتْمَمْتَهَا»

خدایا ویژگی عیب ناکی در من باقی مگذار جز آنکه اصلاحش کنی و عیبی که موجب سرزنشم شود باقی مگذار جز آنکه به خوبی بدلش سازی و هیچ کرامتی را در من ناقص باقی مگذار جز آنکه کاملش فرمایی....

مزرعه نفس انسانی رویشگاه گلهای زبیا و خس و خار و علفهای هرز است. پایشی مستمر و فعالیتی خستگی ناپذیر می خواهد سر سبزی این مزرعه، دشواری کار از این سبب است که همه آنچه برای رویش گلها لازم است، مایه رویش علف هرز نیز هست. عوامل بیرون از اراده باغبان هم البته در کار است اما اینکه بر این مزرعه خار سیطره جوید یا سلطان گل استقرار یابد به هنر باغبان بسته است.

موفقیت های ناشی از مرافقت اوضاع و احوال روزگار می تواند موجب خصلتهای پسندیده شود اگر خار و خس عجب و کبر و غرور در این میان سر بر نیاورد تلاش برای کسب اخلاق پسندیده تلاشی پایان ناپذیر است و البته این تلاش خارج از دیگر پدیده ها و روندهای این عالم نیست. حکمران مطلق هستی، جهان را چنان ساخته است که مزرعه رویش فضائل انسانی باشد هر چند همو به عالم امکان رویش خار و خس را هم داده است. و اینک از او می خواهیم در نظام عالم و در درون جان ما چنان فرمان براند که بتوانیم بر بدیها فائق آییم.

قدر و تقدیر او است که زمینه ساز محاسبات و اقدامات ماست از او می خواهیم ریشه بدی را از سرزمین جانمان برکند و صفت زشت و معیوبی باقی نگذارد و نقائص ما را به کمال مبدل سازد. چنانکه هیچ خصلت سرزنش پذیری باقی نماند و همه تبدیل به خوبی شود.

مبارزه با خصلتهای زشت نباید چنان مشغولمان دارد که از پرورش کرامتهای اخلاقی باز بمانیم. از خداوند می خواهیم همه کرامتها را در ما به تمام برساند و در نیمه راه آراستگی به فضائل اخلاقی رهایمان نکند.

برای آراسته شدن به خوبی ها و رستن از بدی ها برخی به موارد جزئی می پردازند مانند کسی که در کنار یک مرداب گاه از بوی بد هوا می گریزد و گاه با حشرات موذی می ستیزد. یک راه دیگر تغییر وضعیت است اگر به دامنه کوه بلند بر آییم هم هوای پاک داریم و هم از حشرات موذی خبری نیست. شاید برای مبارزه با خصلتتهای بد به جای اینکه به تک تک آنها بپردازیم بهتر باشد به ساحت عبودیت حق صعود کنیم به او پناه ببریم و در دامن او چنگ زنیم تا با این ارتقاء هم از همه بدی ها پیراسته شویم و هم به همه خوبیها آراسته.

 

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ، وَ أَبْدِلْنِی مِنْ بِغْضَهِ أَهْلِ الشَّنَآنِ الْمحَبَّهَ ، وَ مِنْ حَسَدِ أَهْلِ الْبَغْیِ الْمَوَدَّهَ»

خدایا بر محمد و آل محمد دورد فرست وبه جای خشم و نفرت دشمنان، محبت را نصیبم فرما و به جای ستم ورزی حسودان دوستی را .....

انسان در زندگی اجتماعی اش به دیگران محتاج است، و این نیاز متقابل رشته پیوند جامعه انسانی است. در عین حال از آنجا که هر کس طبعا مایل است با کمترین هزینه بیش ترین برخورداری را داشته باشد، رقابتی تنگاتنگ در روابط انسانی پدید می آید. از سوی دیگر امکانات و مواهب طبیعت به راحتی در اختیار انسان قرار نمی گیرد. برخی از منابع مطلوب انسان محدود و کمیاب است و لذا رقابت شدید بر سر دستیابی آن پدید می آید و برخی دیگر به آماده سازی و کار دشوار نیاز دارد تا قابل بهره برداری گردد. بنابراین رقابت از جامعه انسانی زدودنی نیست.

رقابت انسان با دیگران می تواند با دو نگاه و رویکرد تحقق پذیرد. در یک نگاه انسان گرگ انسان است. هرکس باید دیگری را به چشم یک تهدید بنگرد و تمام تلاش خود را برای حذف یا تاتوان ساختن او بکار گیرد. نتیجه این نگاه دشمنی و ستیزه جویی است. نگاه دیگر در عین قبول واقعیت رقابت آن را لازم رشد و حرکت فرد در جامعه تلقی کرده رقیب را نه به چشم دشمن که به عنوان همکار و مددکار حرکت فرد در اجتماع تلقی می کند مانند چرخ دندهایی که هر چند در هم فرو رفته اند و چرخیدن یکدیگر را ایجاب و الزام می کنند اگر یکی از آنها حذف شود همه از حرکت باز می مانند. این نگاه رقابت را با دوستی و محبت قرین می سازد.

دوستی مبنای حرکت سالم اجتماع است. اگر نگاه دوستانه بر روابط اجتماعی حاکم شود و مروت و مدارا در رفتار انسانها ظهور خواهد کرد. یکی از آموزه های مهم پیامبران دعوت به دوستی و محور شدن محبت در جامعه انسانی است. قرآن کریم این رابطه دوستانه و پیوند دلها که بعد از اسلام پدید آمد و جامعه متخاصم و جنگ طلب جاهلی را به امتی یکپارچه و متحد تبدیل کرد، نعمت الهی می خواند. و تخاصم و درگیری را ویژگی دوزخیان بر می شمرد.

افزون بر نگاه غلط و دشمنی مدار به رقابت های اجتماعی گاه طبع بیمار گونه ای موجب حسد ورزی می شود. حسد را باید بیماری نفسانی آدمی دانست. حسد صرفا انحراف و افراط در میل به داشتن نیست. حسود کسی است که فارغ از سود و زیان خویش، چشم دیدن سود و صلاح دیگری را ندارد و زوال نعمت او را می خواهد. و از همین روی بر هر اقدام و تلاشی برای از بین بردن خوشبختی دیگران دست می زند. درمان بیماری حسد نیز دوستی است. نگاه دشمن انگارانه و مقابله جویانه حسود باید به نگاه مودت آمیز و تفاهم جویانه تبدیل شود تا آفت حسد از درخت جان او زدوده شود.

خدایا به همه ما فهم و بینش عطا فرما تا در رقابتهای زندگی محبت و دوستی را حاکم سازیم و از زندگی اجتماعی لذت ببریم و آنرا به وسیله ای برای تعالی و قرب به تو قرار دهیم.

 

«وَ مِنْ ظِنَّهِ أَهْلِ الصَّلَاحِ الثِّقَهَ»

خدایا بد گمانی خوبان را در حق من به اعتماد بدل ساز....

اعتماد عمومی مهم ترین عنصر زندگی جمعی و ارزشمند ترین جزء سرمایه اجتماعی است. روابط اجتماعی نیاز مند به اعتماد متقابل است و هیچ جایگزینی برای اعتماد وجود ندارد. در روابط مالی و اقتصادی در روابط خانوادگی و عاطفی در روابط اداری و شغلی و .... اگر افراد به یکدیگر اعتماد نداشته باشند با وثیقه و سند و تضمین های گوناگون نمی توان خطر خیانت را منتفی دانست.

انسان ها در روابط مختلف زندگی ابزارهایی برای تضمین و توثیق مناسبات و روابط خود ایجاد و اختراع کرده اند. نوشتن سند و قباله، اعطای چک و سفته مقرر کردن مهریه و امثال اینها به عنوان اسناد و التزاماتی برای تضمین ماکیت یا ازدواج یا وام و امثال اینها تلقی می شود. اما در غیاب عنصر اعتماد این تضمین ها ارزشی ندارد، بلکه مانند زنجیر بر دست و پای روابط اجتماعی بسته می شود. در غیاب اعتماد چک کاغذ پاره ای بیش نیست و مهریه ای که به خیال خانواده عروس تضمین زندگی سعادتمندانه او بود، کلنگ خانه او می شود. اعتماد حقیقی ریشه در سلامت اخلاقی انسان دارد. شاید با ابزادهای مصنوعی بتوان نوعی وفاداری موقت ایجاد کرد. مثلا گروههای خلافکار مثل باند های تبه کاری یا قاچاقچیان مواد مخدر یا گروههای تروریستی با برقراری انضباطی سخت و یا گروگان گیری و تهدید، اعضای خود را در شرایطی قرار می دهند که به فکر خیانت نباشند. اما حقیقت این است که اینگونه وفاداری ها ناپایدار، فرساینده و ملال آور است؛ و غالبا روز به روز روشهای پیچیده تری از خیانت را به همراه دارد و پیچیده تر شدن تضمین ها را ایجاب می کند.

در جامعه سالم در میان اهل صلاح و سداد مبنای اعتماد سلامت نفس انسانها ست. صداقت و امانت داری ریشه مستحکم اعتماد عمومی است. انسان سالم و رشید هرگز خلاف فکر و اعتقاد خود سخن نمی گوید و زبانش با فکرش مطابق است.دروغ و ریا کاری از بزرگترین انحرافات اخلاقی است که اولین نتیجه اجتماعی آن فرو ریختن دیوار اعتماد است. انسان اخلاقی خود را در برابر تعهدات و قول و قرار خود مسئول می داند و امانت داری و وفای به عهد را بر خود واجب می شمرد. بنابراین در جامعه اخلاقی می توان آسوده خاطر بود که هر کس همان است که می نماید و همانگونه می اندیشد که می گوید و اگر کاری را تعهد کرد خود را ملزم به انجام آن می داند و اگر امانتی را در اختیار گرفت آن را به اهلش خواهد سپرد. در چنین جامعه ای آرامش و دوستی و اعتماد تحقق یافته همگان زندگی سعاتمندانه ای را تجربه می کنند. اگر صدق و امانت در میان نباشد هر چه ظاهر افراد خوب تر بنماید مصیبت سنگین تر است چرا که فاصله یک ظاهر خوب و صالح با باطن پلید بیش از یک ظاهر ناصالح با همان باطن است.

 

«وَ أَبْدِلْنِی....َ مِنْ عَدَاوَهِ الْأَدْنَیْنَ الْوَلَایَهَ ، وَ مِنْ عُقُوقِ ذَوِی الْأَرْحَامِ الْمَبَرَّهَ»

خدایا به جای دشمنی نزدیکان، دوستی آنان را نصیبم فرما و به جای بریدن از خویشاوندان خوبی در حق آنان را ....

خانواده مبنای جامعه است. استحکام روابط خانوادگی به استحکام جامعه منجر می شود. وجود فضایی پر از صمیمیت و مهر در خانواده اعضای آن را برای پذیرش نقش خود در جامعه آماده می سازد. گفته شد که انسان به عنوان یک موجود اجتماعی در داد و ستد مستمر با دیگران است و روایط او درقالب بهره گیری از دیگران و بهره رساندن به آنان شکل می گیرد. این سود و منفعت مورد تبادل همواره منفعتی مادی مانند ما یحتاج زندگی نیست. در پاره ای مبادله ها نیازهای عمیق روحی تبادل می شود انسان همانگونه که به غذا و آب و سر پناه و .... محتاج است؛ به دوست داشتن و دوست داشته شدن هم نیاز دارد. محیط خانواده محل برآوردن این نیازها است.

فقط نفقه همسر نیست که بر فرد واجب می شود بلکه محبت به او نیز لازمه بقای خانواده است. کودک علاوه بر هزینه خوراک و پوشاک و درمان و تحصیل و .... به محبت بی دریغ والدین نیازمند است. والدین نیز به نگاه محبت آمیز فرزند محتاجند. این لطیف ترین نیاز انسانی در محیط خانواده و در رتبه بعد میان خویشاوندان حاصل می شود. در یک جامعه سالم افراد برخوردار از سلامت، از ارتباط با خانواده و خویشاوندان لذت می برند و بخشی از نشاط و شادابی افراد از این گونه ارتباطات تامین می شود. کمک به خویشان به تنها بار گرانی بر دوش تلقی نمی شود که موجب احساس آرامش و خرسندی درونی می گردد.

از هم گسیخته شدن ارتباطات خویشاوندی (قطع رحم) نه فقط گروه حامیان فرد را از او می گیرد و او را در برابر مشکلات تنها و آسیب پذیر می کند بلکه دوستان طبیعی و نزدیک ترین کانونهای محبت را از او دریغ می دارد و همین امر موجب انواع مشکلات مادی و معنوی در زندگی می گردد. شاید راز اینکه ارتباط با ارحام موجب طول عمر دانسته شده همین باشد.

وحشتناک تر از قطع رحم، پدید آمدن فضای عداوت و کینه در محیط خانواده وخویشان است. فردی که از ناحیه نزدیکان احساس سردی و نامهربانی کند به بیرون متمایل می شود؛ و احتمال پیدا شدن دوستی خیر خواه که بتواند خلاء وجود خانواده و خویشاوندان را پر کند، احتمال چندان قابل ملاحظه ای نیست.

درخواست محبت و دوستی خویشان از خداوند کریم و مهربان مستلزم تلاش برای مهر ورزی به آنان است. در حقیقت پیش از اینکه از خداوند بخواهیم آنان را با ما مهربان کند باید از حضرت حق طلب کنیم که چشمه محبت را در دل و جان ما بجوشاند و ما را صلاحیت مهر ورزی عطا فرماید.

 

«وَ أَبْدِلْنِی..... وَ مِنْ خِذْلَانِ الْأَقْرَبِینَ النُّصْرَهَ، ، وَ مِنْ حُبِّ الْمُدَارِینَ تَصْحِیحَ الْمِقَهِ ، وَ مِنْ رَدِّ الْمُلَابِسِینَ کَرَمَ الْعِشْرَهِ ، وَ مِنْ مَرَارَهِ خَوْفِ الظَّالِمِینَ حَلَاوَهَ الْاَمَنَهِ الْاَمَنَهِ»

خدایا به جای وانهادن نزدیکان، یاریشان را نصیبم فرما و به جای محبت از روی ملاحظه دوستی خالص را و به جای بی اعتنایی همراهان معاشرتی ارزشمند را و به جای تلخی ترس از ستمکاران شیرینی امنیت را....

گفته اند انسان از انس ریشه می گیرد اگر در ریشه لغت شکی باشد در ریشه عواطف انسان تردیدی نیست. نیاز به دوست داشته شدن و تایید شدن از سوی جامعه از جمله نیاز های روحی ما آدمیان است.

در شرایط دشوار و آنگاه که احساس تنهایی و درماندگی بر انسان چیره می شود حضور یک دوست و احساس برخورداری از حمایت نزدیکان مایه دلگرمی بسیار است غلبه بر احساس تنهایی و وانهادگی انسان را برای تخحمل سختی ها قوی تر می کند. و در مقابل گاه احساس عدم همراهی یک عزیز در شرایط دشوار از تحمل اصل دشواری سخت تر است.

مدارا یعنی تحمل ناملایمات از سوی غیر دوستان و رفتار جوانمردانه با آنان یک ویژگی ارزشمند است ولی هرگز جای دوستی خالصانه را نمی گیرد. محبت از سر صداقت و عشق به مراتب گواراتر از محبت ناشی از مدارا و تحمل است.خصوصا با نزدیکان نمی توان به رابطه ای مبتنی بر تحمل و ملاحظه تکیه کرد. توقع این است که رابطه با نزدیکان از سر صدق و مهر و یکدلی باشد؛ نه ملاحظات دیپلماتیک و محاسبات تجاری. پس دوستی خالص و از سر مهر را به جای دوستی ناشی از مدارا طلب باید کرد.

اگر جامعه پیرامون دست رد به سینه کسی بزند و به او درجه پذیرش و قبول ندهد احساس تنهایی روح و جان او را می آزارد. در مقابل روابط ارزشمند و معاشرت بزرگوارانه نشاط آور و آرامش بخش است.

ترس نیز از عوامل تیره کننده سعادت آدمی است. ترس از قصور و کاستی های، خود هشدار دهنده است و موجب احتیاط.ترس از عظمت و مهابت خداوند دل را نرم و روح را پذیرا می کند. ترس از مشکلات طبیعی زندگی و حوادث روزگار اگر به حد افراط نرسد می تواند موجب دقت و تلاش بیشتر می شود. اما ترس از روزگویان و زیاده خواهانی که با ستم به حقوق دیگران تجاوز می کنند جز تلخکامی حاصلی ندارد. و در مقابل آن احساس امنیت زندگی را شیرین می کند. امنیت ناشی از قدرت فرد یا امنیت ناشی از حاکمیت قانون عادلانه و در هر حال امنیت ناشی از اتکاء به منع همه قدرتها.

 

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ اجْعَلْ لِی یَداً عَلَى مَنْ ظَلَمَنِی ، وَ لِسَاناً عَلَى مَنْ خَاصَمَنِی ، وَ ظَفَراً بِمَنْ عَانَدَنِی ، وَ هَبْ لِی مَکْراً عَلَى مَنْ کَایَدَنِی ، وَ قُدْرَهً عَلَى مَنِ اضْطَهَدَنِی»

خدایا بر محمد و خاندان او درود فرست و مرا در برابر ظالمان توانایی و دربرابر دشمنان زبان گویا و در برابر ستیزه جویان پیروزی و در برابر دسیسه گران چاره جویی و در برابر سلطه گران نیرو عنایت فرما....

زندگی انسان در بستر واقعیت جریان دارد و واقعیت زندگی گاه تلخ و زشت و ناخواستنی است. در جامعه بشر متاسفانه دروغ هست ظلم و جنایت هم هست سلطه جویی و خیانت هم هست. صبر و حلم و گذشت اصل اصیل و قانون اولیه حرکت اخلاقی است اما گاه تحمل و گذشت به عوارض وخیمی منجر می شوند. اگر مدارا و نادیده انگاشتن به زبونی و حقارت و ستم پذیری و خورد شدن شخصیت مظلوم منتهی شود؛ اگر به بر افروخته شدن آتش شرارت متجاوز و جری شدن او در کارش ختم شود و اگر به فراگیر شدن ستم در جامعه بیانجامد وظیفه اخلاقی مقابله و مقاومت است نه مدارا و گذشت.

اخلاق بر مبنای عقلانیت استوار است و در یک نظام اخلاقی زنده و پویا مبارزه و مخاصمه و قهر و غلبه نیز جای خود را دارد. اخلاقی زیستن به معنای زندگی فرو دستانه و خفت بار نیست. همانگونه که دستی که بر سر بینوایی کشیده می شود و صبری که در برابر دوست خطا کاری می رود نماد اخلاق است مشتی که بر سینه متجاوزی کوبیده می شود و شجاعتی که در مصاف ستم کاری به کار می رود نیز نماد اخلاق است.

البته شرط اخلاقی بودن رفتار های قهر آلود آن است که به حد ضرورت برسد. عقلانیت اخلاقی چنانکه مولای عدالت خواهان عالم فرموده است. داغ و درفش را آخرین راه چاره می داند. تا آنجا که تیغ ظلم می برد و مدارا کار را به پیش می برد دست به آهن و آتش نباید برد.

دیگر آنکه قهر و ستیزه فقط باید شامل ظالم شود، در مقابل ستم کاری نباید چنان آتشی افروخت که خشک و تر را با هم بسوزاند. انتقام گیری فقط باید شامل آن کسی شود که ستم ورزیده است(واجعل ثارنا علی من ظلمنا)و سوم آنکه مقابله برای رفع ستم و دفع توطئه است نه عقده گشایی. دفع ستم باید محدود به حد ضروری آن باشد؛ به همان میزان که ظالم متجاوز دست به ستم گشوده، حق دفاع برای مظلوم وجود دارد« فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم» نه اینکه در مقام دفاع در برابر ستم خود به دامن ستم کاری در غلطیم و از زمره ظالمان شویم.

 

«وَ اجْعَلْ لِی تَکْذِیباً لِمَنْ قَصَبَنِی ، وَ سَلَامَهً مِمَّنْ تَوَعَّدَنِی ، وَ وَفِّقْنِی لِطَاعَهِ مَنْ سَدَّدَنِی، وَ مُتَابَعَهِ مَنْ أَرْشَدَنِی»

خدایا به من امکان تکذیب آن کس که قصد کوبیدن شخصیتم را دارد و در امان ماندن از آن کس که مرا تهدید می کند و نیز توفیق پذیرش از آن که استواری مرا می خواهد و پیروی از آن که به راه رشد دعوتم می کند عطا فرما....

گفته شد که مقاومت در برابر تجاوز و ستم یک فضیلت اخلاقی برتر است. متجاوزان ستم کار گاه از راه کوبیدن شخصیت و ویران کردن کرامت مظلوم کار خود را پبش می برند و چنان فضایی را به وجود می آورند که دسترسی مظلوم به هر گونه وسیله ای برای دفاع از شخصیت خودش را قطع می کنند. در روزگار ما خصوصا ابزارها و روشهای جدید به ستمکاران این امکان را داده است که برخوردهای فیزیکی را به حداقل برسانند. چه مظلومیتی بالاتر از این که کسی مورد اتهام قرار گیرد و شخصیتش مورد تجاوز واقع شود و نتواند حقایق را بر ملا کند و دروغ بودن اتهامات را آشکار سازد و چه تنگنایی بدتر از آنکه کسی تهدید شود و خود را در محاصره ظالمان ببیند و راهی برای برون شد از تهدید نیابد. از خداوند می خواهیم که امکان دفاع از خود و پاسخ به دروغ زنان و سلامت و نجات از تهدیدات را به ما کرامت فرماید.

در عین حال باید توجه داشته باشیم هر کس با ما سخنی تلخ می گوید تهدید کننده ما نیست. نباید هر بانگی را دشمنی به خود بیانگاریم که این ویژگی اهل نفاق است«یحسبون کل صیحة علیهم» شاید آنان که با تلخی و درشتی با ما سخن می گویند می خواهند ما را از رفتارهای لغزش آمیز باز دارند و به استواری و استحکام دعوت کنند. دراین صورت نه تنها نباید مقابله کرد که باید پذیرا و مطیع بود. شاید آن که در مقابل ما می ایستد نه یک ستمکار متجاوز که دوستی ارشادگر است که می خواهد از انحطاط و سقوط من جلوگیری کند شاید برخورد تند او تازیانه بیداری است و می خواهد مرا از سقوط در دره تباهی باز دارد در این فرض باید در پی او روان شوم.

فهم درست موضع و رفتار دیگران و درک این که در کجا با چه رفتاری مواجه هستیم و چه عکس العملی باید انجام دهیم کلید موفقیت در اخلاق است. البته آنچه این موفقیت را تضمین می کند یکی محور قرار دادن حق است به جای منیّت و خود خواهی و دیگر هوشیاری و بصیرت.

 

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ سَدِّدْنِی لِأَنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِی بِالنُّصْحِ ، وَ أَجْزِیَ مَنْ هَجَرَنِی بِالْبِرِّ ، وَ أُثِیبَ مَنْ حَرَمَنِی بِالْبَذْلِ ، وَ أُکَافِیَ مَنْ قَطَعَنِی بِالصِّلَهِ ، وَ أُخَالِفَ مَنِ اغْتَابَنِی إِلَى حُسْنِ الذِّکْرِ ، وَ أَنْ أَشْکُرَ الْحَسَنَهَ ، وَ أُغْضِیَ عَنِ السَّیِّئَهِ ».

خدایا بر محمد و خاندان او درود فرست ، و مرا چنان استوار فرما که بد خواهانم را با خیر خواهی پاسخ گویم و جزای آنان، که مرا وا می نهند با خوبی دهم و پاداش هرکه محرومم می دارد با بخشش دهم و در برابر هرکس از من بریده است رابطه برقرار کنم و بر عکس هرکه غیبتم می کند او را به خوبی یاد کنم.

چناچه گفته شد مقابله قهر آمیز با ظلم و تجاوز پاسخی است که باید به حد ضروری آن اکتفا کرد تا آن جا که کرامت انسانی فرد محفوظ بماند و نظام عادلانه جامعه صیانت شود. اما در محدوده شخصی و آنجا که ظالم بر ستمکاری جری نمی شود دستور اولیه اخلاقی پاسخ بدی با خوبی است. پاسخ دوستانه و از سر خیر خواهی به جای آنکه ظالم را هدف خود قرار دهد ظلم را هدف می گیرد. و ریشه بدی را از دل بدکار می کند و دشمی را به دوستی بدل می کند .

چنین رفتاری شخصیتی استوار می خواهد و توفیق الهی را می طلبد. کسی که با عنایت الهی و در سایه تربیت او دارای استحکام عمل می شود می تواند با آنکه بدخواهی و فریب ورزیده خیر خواهانه برخورد کند. کسی را که از سر بی مهری و مسئولیت ناپذیری در روزگار نیاز و گاه احتیاج روی بگردانده و یاری و همراهی او را وانهاده با رفتار خوب و یاریگری جزا دهد. آنرا که در وقت نیاز دریغ ورزیده و او را محروم ساخته با بخشش و کرم پاداش دهد.

آن کس که از او بریده و رشته دوستی یا خویشاوندی را گسیخته است را با پیوستن و برقراری رابطه پاسخ گوید. اگر کسی از او غیبت کرد با ذکر خوبیهایش و ذکر خیر او عکس العمل نشان دهد. و در مجموع هر خوبی و خیر و احسانی را سپاس گوید و هر رفتار بدی را با گذشت و چشم پوشی.

می توان گفت دو وصف شکر گزاری و گذشت از عالی ترین مکارم اخلاقی، و از اصول محوری تربیت اخلاقی در اسلام است. روحیه شکر گزاری مبتنی بر این نگاه است که انسان خود را در برابر همه نعمتهای خداوند چه آنها که از مجرای نظام طبیعت به او می رسد و چه آنها که از طریق دستان دیگر انسانها در دست او قرار می گیرد مسئول ببیند و بر خود احساس دین کند. در برابر روحیه خود پسندانه و طلب کارانه ای که خدمت رسانی به خود را وظیفه دیگران می شمارد. گذشت نیز مبنای مشترک بسیاری از خوبی هاست. آنکس که از استراحت و راحتی بسترش می گذرد تا در نیمه های شب با خدایش راز گوید. آنکس که در برابر ناملایمات و رفتارهای نامطلوب دیگران از تلافی جویی و ارضای حس انتقام صرف نظر می کند و با کرامت از برابر جاهلان می گذرد. آن کس که از چرب و شیرین روزگار صرف نظر می کند تا بندگی حق را به جا آورد و در عالی ترین مرتبه آن کس که از جان خود در راه حق می گذرد و به شرف شهادت نایل می آید همه در یک فضیلت شریکند؛ البته با درجات گوناگون آن، فضیلت گذشت.

 

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ حَلِّنِی، بِحِلْیَهِ الصَّالِحِینَ ، وَ أَلْبِسْنِی زِینَهَ الْمُتَّقِینَ ، فِی بَسْطِ الْعَدْلِ ، وَ کَظْمِ الغَیْظِ»

خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا به زیور صالحین آراسته دار، آرایه متقین بر من بپوشان در گسترش عدالت و فرو بردن غضب و ....

اهل صلاح از منظر اخلاق آراسته ترین انسان هایند و پرهیزکاران زیبنده ترین مردمان. از خداوند می خواهیم که ما را به رنگ اهل تقوا و صلاح در آورد. همانند سازی رفتاری و شخصیتی و الگو گیری از اصلی ترین روشهای تربیتی است اما از که باید الگو گرفت. تعیین شخصیت الگو کاملا به نوع نگاه ما به زندگی و ارزشگذاری ما بستگی دارد. اگر نگاه اخلاقی بر زندگی حاکم شد اهل تقوا و صلاح الگوهای برتر زندگی خواهند بود.

آیا برای الگو گیری از اهل تقوا و صلاح باید مانند آنان لباس پوشید، سخن گفت و سبک زندگی آنان را در خورد و خوراک و آنچه در معرض رویت است باز نمود؟ یا الگو گیر باید در سطحی عمیق تر صورت پذیرد. اهل صلاح و تقوا به خاطر شکل و شمایلشان یا لحن و بیان و تعابیرشان اهل تقوا و صلاح نشده اند. هر چند تحولات عمیق شخصیتی و رفتاری در زی و ظاهر نیز تغییر ایجاد می کند؛ آنچه اساس و قابل الگو گیر است منش و روش اهل صلاح است.

گسترش عدالت، عدالت صفتی است مشترک میان انسان و جامعه. عدالت در جان انسان است که عدالت اجتماعی را سبب می شود نظام آشفته شخصیتی و فکری فرد نمی تواند به عدالت اجتماعی ختم شود. اجتماعی از افراد نا متعادل جامعه ای عدالت محور نخواهد شد. بسط عدالت مستلزم تعمیق آن نیز هست و البته ریشه های عمیق عدالت در مزرعه جان آدمی باید گسترش یابد تا درخت عدالت در رفتار فردی و سپس درساحت اجتماع به برگ و بار بنشیند.

گسترش عدالت با تلاش و تحمل ناملایمات همراه است و مواجهه با ناملابمان غالبا سبب بروز خشم می شود. اهل صلاح و تقوا در کنار بسط عدالت خویشتندار نیز هستند. عدالت خواهی به معنی ستیزه جویی و پرخاشگری نیست.

اگر عدالت را به چشم یک وضعیت اجتماعی بلکه به چشم یک وضع جامع انسانی بنگریم با از دست رفتن فضایل فردی عدالت اجتماعی نیز بی معنا می شود عدالتی که با تعالی فرد و حفظ کرامت او همراه نباشد عدالت نیست خویشتن داری افزون بر این در سطح خارجی و اجتماعی نیز کار سازتر است.

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر یل ز صد لشکر ظفر انگیزتر

 

«وَ إِطْفَاءِ النَّائِرَهِ ، وَ ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَهِ ، و إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَیْنِ ، وَ إِفْشَاءِ الْعَارِفَهِ ، وَ سَتْرِ الْعَائِبَهِ»

خدایا {مرا به رنگ اهل صلاح و تقوا در آور} در فرو نشاندن آتش نزاع و ایجاد پیوند میان افراد از هم گسیخته و اصلاح روابط میان افراد و آشکار کردن خوبی و پنهان کردن بدی....

سخن از سیره اهل صلاح است. اهل صلاح با روش و منش خود شناخته می شوند و این روش ریشه در جان پرورده به تقوای آنان دارد و در رفتار اجتماعی ظاهر می شود.

اهل صلاح همواره در جامعه نقش آرام سازی ایمنی بخش را به عهده دارند. سخن ما بر سر هجوم به یک جامعه و دفاع و رشادت و شجاعت نیست سخن بر سر روابط درونی اجتماع است. نباید با خط و مرز کشی و القای روح حماسی جامعه را قطب بندی نمود. اصلاح اجتماعی با مدارا و صبر وبرنامه ریزی بلند مدت میسّر می شود.

برای اصلاح جامعه باید تنش و در گیری از میان آن رخت بربندد پیامبران خدا با همه روح حماسی و صراحتی که در مقابله باطل داشته اند همواره در جوامع مروج دوستی و ائتلاف بوده اند. جامعه ای که در درون گروههای متخاصم را می پرورد، افرادی که به خون هم تشنه اند و دیگری را گرگ خویشتن می بینند؛ هرگز روی صلاح نخواهند دید.

باید خصومت ها پایان پذیرد آتش خصومت تر و خشک را خواهد سوزاند. وضعیت خصومت در جامعه مانند حالت عصبانیت فرد است در حال غضب فضایل انسانی به محاق می رود، زشتی ها آشکار می شود و هرگز تصمیم گیری درست اتفاق نمی افتد. جامعه متخاصم هم زشت می نماید و بدترین تصمیم ها در آن گرفته می شود.

بعد از فرو نشاندن آتش خصومت نوبت آشتی است. پشت کردن و اعراض، بریدن و قهر راه به جایی نمی برد بعد از آشتی باید سوء تفاهمات برطرف گردد. اختلافات فیما بین گروههای اجتماعی بررسی شود و به دور از هیجان و خشم در مورد آنها توافق حاصل شود و البته این اصلاح گری با مچ گیری و توجه صرف به بدی های دیگران و از یاد بردن فضایل آنان امکان پذیر نمی شود.

بیاییم خوبی را ببینیم و نشان دهیم و تبلیغ کنیم و بدی ها و زشتی را از یاد ببریم و نادیده بگیرم. زیبا ببینیم تا جهان زیبایی هایش را به ما نشان دهد. لبخند بزنیم تا زندگی به روی ما بخندد.

 

«وَ لِینِ الْعَرِیکَهِ ، وَ خَفْضِ الْجَنَاحِ ، وَ حُسْنِ السِّیرَهِ ، وَ سُکُونِ الرِّیحِ ، وَ طِیبِ الْمخَالَقَهِ»

خدایا { مرا به رنگ صالحین در آور} در نرم خویی و فروتنی و خوش روشی و متانت و وقار و رفتار اخلاقی دلپسند...

جامعه سالم مجتمع افراد سالم است. اگر مایلیم در جامعه آتش دشمنی فرو بنشیند و دوستی و برادری حاکم شود باید روح سلامت در خودمان زنده شود. آن بُعد از اخلاق فردی که به رفتار با دیگرن و زندگی جمعی مربوط است؛ با ادب، نزاکت، تواضع، نرم خویی، رواداری و متانت و حفظ آداب اجتماعی تقویت می شود.

به راستی ما چگونه در برابر واقعیت های طبیعی تسلیم هستیم. تاکنون کسی فریاد بر آورده که چرا پرواز نمی کند یا چون ماهیان در قعر دریا نمی رود؟ چرا وزن داریم؟ چرا اصطکاک وجود دارد؟ چرا و چرا طبعیت چنین است؟ آنها را به عنوان واقعیت می پذیریم وبا آرامش و تامل برای غلبه بر واقعیتهای طبیعی چاره جویی می کنیم. ثمره این چاره جویی این است که انسان امروز هم می تواند بالاتر ار همه پرندگان پرواز کند و هم در اعماق دریاها فرو رود.

چرا واقعیت وجود انسانها و سلایق، خواستها وتمایلات آنان را نادیده می انگاریم چرا چون موج بر صخره واقعیت سر می کوبیم و کف بر می آوریم؟ آیا با تعقل و تدبیر نمی توان به تنایج بهتری رسید. انسانی که متواضعانه به امکانات انسانی خود نگریسته توانسته بر جهان حکومت کند. انسانی که متواضعانه محدودیت خود را بفهمد بر جانها حکومت خواهد کرد .

انسان واقع گرا گردن فراز نمی کند، نرم خو و آسان گیر است، تواضع می کند و در برابر دیگران خاکساری نه از سر فریب، چون واقعیت محدود انسانی خود را می شناسد. روش های خوب در پیش می گیرد و همانگونه که به غایات نظر دارد به روشها هم توجه می کند. با وقار و متین است. غوغا نمی کند، ناسزا نمی گوید، وجود او آرامش بخش جمع است و وزنه تعادل. و در رفتار اخلاقی با دیگران چون عطر بوی خوش می پراکند. در هر جمعی چون او حاضر است رفتارها تعدیل می شود گفتارها به ادب می گراید. عقلانیت منطق را پاس می دارد و دوستی و ادب را رواج می دهد. آیا این ها به راستی زیور اهل صلاح نیست؟

 

«وَ السَّبْقِ إِلَى الْفَضِیلَهِ ، وَ إِیثَارِ التَّفَضُّلِ ، وَ تَرْکِ التَّعْیِیرِ، وَ الْإِفْضَالِ عَلَى غَیْرِ الْمُسْتَحِقِّ ، وَ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَ إِنْ عَزَّ....»

خدایا {مرا به رنگ اهل صلاح در آور} در سبقت گرفتن به سوی فضیلت ها و وانهادن برتری جویی و ترک سرزنش دیگران و بخشیدن بدون توجه به استحقاق دیگران و حق گویی هر چند دشوار باشد.

این فصل، آخرین برگ این نوشته است. توفیقی بود و سعادتی و درسی برای نویسنده که یک با دیگر دست کوته خود را بر نخل بلند دعای امام عارفان دراز کند.

در این سطور پایانی کافی است فقط در مفاد این عبارات تامل کنیم.

مسابقه ما در زندگی برای اموری است که خارج از حقیقت وجود ماست آنچه هزگز جزئی از ما نخواهد شد. مالکیتهای قراردادی، موقعیت های اعتباری، داشته های عاریتی. باید برای فضایل مسابقه دهیم برای آنچه جزئی از حقیقت ما می شود. اما نباید این فضیلت خواهی به برتر جویی منجر شود بگذار فرصتها برای دیگران نیز باشد. قرار نیست فضایل ما دستمایه حذف و تحقیر دیگران شود.

شاید در ما فضیلتی و در دیگران نقصی و عیبی باشد. نیاید عیب جویی کنیم و کسی را به خاطر کمبودهایش سرزنش کینم. نباید همواره خط کشی استحقاق دیگران را در دست داشته باشیم و کسی را به خاطر آنکه از معیارهای ما کوتاه تر است از رفتار کرامت آمیز خود محروم کنیم. بگذار فضل ما به دیگران برسد چنانکه فضل خداوندی فوق استحقاق ماست.

حق را بگوییم هر چند دشوار باشد. هر چند گفتن حق مستلزم عقب نشینی و از دست دادن موقعیت یا تحمل دشواری باشد.

خدایا ماه میهمانی تو را پشت سر نهادیم اگر در این روزهای گذشته ما را نیامرزیده ای در آنچه باقی است بر ما ببخش.

خواندن 45197 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 01 تیر 1395 ساعت 06:34
Share this article

About author

Super User

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

بازگشت به بالا